شهید سید محمدتقی رضوی

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 36
تاریخ عضویت: شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷, ۳:۵۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 40 بار
سپاس‌های دریافتی: 115 بار

شهید سید محمدتقی رضوی

پست توسط merajresaneh »

 
 
سردار شهيد سيد محمد تقي‌ رضوي ‌مبرقع‌
     نام پدر:
علي نقي
 محل تولد:
شهرستان مشهد
  تاريخ تولد:
29/01/34
 تاريخ شهادت :
03/03/66
  محل شهادت :
سردشت
 منطقه :
عمليات كربلاي 10
  مسؤليت :
معاونت قرارگاه مهندسي جهاد
 شغل :  عضويت :  يگان:  گلزار :
حرم‌مط‌هرامام‌رضا
 کد شهید:
6609001
  

  
  

 
 
 
 
 
 
 
                                                                                                                             تصویر 

 
 
 


 
خاطرات 
 


 گوينده :
اشرف السادات سيد عبادي
   
بعد از اتمام دو سال دوره فوق ديپلم ، پيشنهاد پدرش را مبني بر ادامه تحصيل در خارج از كشور رد كرد و با صراحت گفت : ما جوانها با اسلام خو گرفتيم و نمي توانيم در كشور بيگانه زندگي كنيم . بعد از اتمام درس آقا تقي به خدمت سربازي رفت ، شش ماه از خدمتش نگذشته بود كه به فرمان حضرت امام خميني از پادگان فرار ودوستانش را نيز به اين كار تشويق كرد . روزي كه آقا تقي از پادگان فرار كرده بود وبه منزل ما آمد در حالي كه نفس نفس مي زد به من گفت : مادر مادر فرار كردم من يك لحظه تكاني خوردم سپس تحت احساسات مادريم گفتم اگر تو را بگيرند تيرباران مي كنند . او با خوشرويي برايم توضيح داد و من نيز كمي آرام گرفتم . او بلا فاصله لباسهايش را عوض كرد وآماده بيرون رفتن از منزل شد من از او خواستم كه مدتي را در خانه بماند تا قدري قيافه اش تغيير كند وشناخته نشود اما او با يك جمله مرا به خود آورد و گفت : مادر جان من فرار كردم تا فعاليت كنم و اعلاميه هاي حضرت امام خميني را پخش كنم من فرار كردم تا به جاي اينكه مقابل مردم باشم در كنارشان باشم . مادر من فرار نكردم كه در خانه بمانم .   
 
 
 
 
 گوينده :
محسن اميريان
   
به خاطر دارم كه ايشان هنگام مرخّصي در خانه مي گفت : ما در اين مكان نشسته و از امكانات رفاهي استفاده مي كنيم و اين در حالي است كه رزمندگان ما در حال نگهباني و مرزباني هستند و شايد هم در بدترين شرايط جوّي با دشمن كافر درگير شده اند و شايد هم مجروح و شهيد شده اند و مي گفتند كه بايستي تبليغات ما در پشت منطقه ها زياد بشود تا نيروي زيادي جذب بكنيم و قدرت حزب الله را افزايش بدهيم كه فشار كمتري بر روي نيروها بيايد .  
 
 
 
 
 
 
 گوينده :
محسن اميريان
   
بخاطر دارم كه براي عمليات در منطقه آماده مي شديم و اين عمليات قرار بود ، در منطقة غرب انجام پذيرد . گاهي مواقع پرسنل ، خانواده هاي خويش را به نزديكترين محل ممكنه به همراه مي آوردند و من چون خانوادة شهيد رضوي در اهواز سكني داشتند ، خانواده ام را به آن جا آورده بودم . مدت 15 روز ميهمان ان بزرگوار و خانواده محترم او بوديم كه در نهايت سادگي ولي با صفي صد چندان مورد مهر و محبت اين خانوادة گرامي قرار گرفتيم كه هنوز به عنوان يك خاطرة گرانقدر برايم باقي مانده است .   
 
 
 
 گوينده :
ن.م سيد آبادي
   
در اسفند ماه سال 60 يك روز آقا تقي يك ورق كاغذ را در خانه به من نشان داد و گفت : عمليّات مهندسي جبهه به عهدة ما گذاشته شدهد و مسئوليّت سنگيني است . منظورش اين بود كه در همين روزها عمليّات است و به اين زودي ها به خانه نمي آيد و اين روز هم از روزهاي فراموش ناشدني بود و چهرة خوشحال و راضي از كار آقا تقي هيچوقت يادم نمي رود . در همين روزها پدرشان به اهواز آمدند و كسالت پيدا كردند . در بيمارستان بستري شدند و آقا تقي فقط يك روز وقت كرد و براي عيادت پدر خود به بيمارستان آمد و در آنجا با ناراحتي پدرش روبرو شد . با دكترها مشورت كرد و بعد رو به پدرش كرد و گفت : من كار دارم و نمي توانم پهلوي شما باشم . تنها از خدا بخواهيد اگر شفا پيدا كرديد به جبهه بيائيد و در راه خدا خدمت كنيد و بعد از چند لحظه خداحافظي كرد و رو به جبهه رفت .  
 
 
 
 
 
 
 
 گوينده :
بي بي بهجت رضوي مبرقع
   
به خاطر دارم كه هر موقع قصد آمدن به مشهد را مي كرد ، قبلاً تلفني اطّلاع مي داد و ما هم اتاقش را نظافت مي كرديم و گلي را در گلدان مي گذاشتيم و به انتظار مي نشستيم . چون خيلي پاكيزگي را دوست داشت . آن شب قرار بود كه ايشان بيايند و من هم منتظر بودم . به محض اينكه ماشينش جلوي درب منزل توقّف كرد ، سراسيمه به طرف درب حياط دويدم كه به علّت عجلة زياد چادرم به خارهاي گل باغچه گير كرده و پاره شد و من چون مي خواستم ، اوّلين كسي باشم كه برادرم را مي بينم ، به اين مسئله اصلاً توجّهي نداشتم .  
 
 
 
تقي بعد از ازدواج بلافاصله به تربت و از آن جا هم به اهواز رفت. مدت ها از اين موضوع گذشته بود و ما هيچ خبري از او نداشتيم. افراد خانواده آرزوي ديدارش را داشتند. همه به دنبال فرصتي مي گشتيم كه به ديدار تقي و همسرش برويم. سرانجام با آمدن عيد و تعطيلات سال جديد ما نيز اسباب سفر بستيم و روانه اهواز شديم. بعد از رسيدن به اهواز راهي خانه تقي شديم. من از زندگي تقي تصور ديگري داشتم. هيچگاه تصور نمي كرديم كه زندگي او اين گونه باشد. براي همين لحظه اي حيران شدم و بي اختيار قطرات اشك از گوشه چشمانم جاري شد. زندگي آقا تقي خيلي ساده بود، ساده تر از چيزي كه حتي بتوان تصورش را كرد. كل زندگي آقا تقي در دو پتو خلاصه مي شد. آن هم دو پتويي كه از جهاد به امانت گرفته بودند. يكي از پتوها حكم زيرانداز را داشت و از ديگري نيز به عنوان روانداز استفاده مي شد. بالاخره هر چي باشد من مادر بودم و ديدن آن صحنه و آن زندگي دلم را به درد مي آورد. آنها حتي بالش هم نداشتند كه زير سرشان بگذارند. آقا تقي از اوركتش به جاي بالش استفاده مي كرد و خانمش هم از چادرش موقع برگشتن من دو بالشي را كه با خود براي استفاده بچه ها برده بودم پيش آنها گذاشتم و گفتم كه لااقل اين بالش ها را زير سرتان بگذاريد. بله اين همه زندگيشان بود. همه زندگيشان از اول تا آخر تمام فكر و ذكر آقا تقي جنگ بود و ما اگر از چيزهاي ديگري مي گفتيم تنها جواب او اين بود كه جنگ واجب تر است. او به اين گفته از صميم قلب ايمان و اعتقاد داشت. آقا تقي يك روز راحت نبود. او هيچ منزل و مأوايي نداشت كه راحت باشد و يا بتواند حتي يك ساعت راحت بخوابد. اصلاً خودش نمي خواست كه در آسايش و راحتي زندگي كند.


 

 

 

 

 

 
 گوينده :
رضا رضوي برقع
   
به ياد دارم كه هنگام بازگشت شهيد از منطقه اهواز به مشهد، كلاس دوم راهنمايي بودم. زمان بازگشت من راهم به همراه خود برد و من كه از نظر چثه و سن تقريباً بچه به شمار مي رفتم، حالت بسيار تازه اي برايم به وجود آمده بود. در آن جا شهيد من را به يكي از برادران جهاد سپرد و گفت: او را به خط ببر و نشان بده و به شوخي گفت: كه در آن جا هم شهيدش بكن و بعد بيارش. من به همراه او رفتم، ولي توفيق شهادت نصيبم نشد، شايد هم لايقش نبودم.  

 
 
 
 
 
نقل از  
[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”