سي سالگي انقلاب -

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

در میان خاطرات یاران امام و اصحاب انقلاب، حرف‌های مرضیه حدیدچی دباغ رنگ و بویی دیگر دارد. زن دلاوری که از ابتدای خیزش موج مبارزه با رژیم شاهنشاهی مردانه در صف مبارزان ایستاد، بارها دستگیر شد، مدت‌ها شکنجه شد، خانواده و فرزندانش را ترک کرد، به لبنان رفت تا آموزش نظامی ببیند، بعد هم به نوفل لوشاتو هجرت کرد تا به گفته خودش خادمه امام شود، در دفاع از مرداش سکته قلبی نمود و در پاریس ماند تا سنگربان جوانه‌های انقلاب شود.

به گزارش«فردا»، بی شک نگاه ظریف و سرشار از روح زنانه طاهره انقلاب، روایتگر حرف‌هایی از جنس پیشروترین زنان تاریخ معاصر ایران است. آنچه می‌خوانید گزینشی از کتاب خاطرات خانم مرضیه حدیدچی (دباغ) است. کتابی که به همت عالی و محققانه محسن کاظمی در دفتر ادبیات انقلاب اسلامی تدوین شده است.
تصویر
اخباری مانند افزایش تعداد کسانی که از ایران به ملاقات حضرت امام به پاریس می آمدند و نیز فرار و خروج فوج فوج سرمایه‌داران و صاحب‌منصبان رژیم شاه از ایران، افزایش موج ناآرامی و اعتصابات و کنار رفتن کابینه نظامی ازهاری و روی کار آمدن دولت بختیار و دست آخر فرار شاه و ... قلب ما را به شدت به تپش درآورده بود و هر آن انتظار شکست کامل رژیم را داشتیم، و هرچه که ساعات و دقایق می‌گذشت امیدمان به پیروزی و بازگشت بیشتر و بیشتر می‌شد. از این رو همه‌ی آنان که در نوفل لوشاتو بودند دست به کار بازگشت به ایران و تهیه‌ی مقدمات آن بودند. در رفت آمدهای بسیاری که در روزهای آخر به آن جا می‌شد، شهید عراقی را به یاد دارم که خیلی پرتلاش و فعال بود. در نوفل لوشاتو با این مرد بزرگ آشنا شدم و از علاقه امام به وی آگاه شدم.

تصویر
جلسات زیادی در اردوگاه نوفل لوشاتو برگزار می‌شد تا درباره‌ی نحوه بازگشت و چگونگی و زمان و برنامه‌ریزی درباره مسائل پس از پیروزی انقلاب صحبت شود... یکی از شبها حضرت امام فرمودند به همه آقایانی که در آن ساختمان زندگی می‌کنند بگویید بیایند. همه در اتاق مصاحبه‌های حضرت امام جمع شدند. امام بعد از تشکر از زحمات همه آقایان فرمودند: من بیعتم را از شما برداشتم. هرکدام از هر کشوری آمده‌اید به سر کارهای خود برگردید و من تنها به ایران می‌روم که اگر خطری باشد شما به زحمت نیفتید. همه یکباره گریستند و هرکسی چیزی می‌گفت و از گفته ها شنیده می‌شد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آمال انقلاب فدا خواهیم کرد....یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر، همه خالص بودند و ماندند و همراه امام به ایران برگشتند.....
تصویر

به گزارش «فردا»، دباغ می افزاید: یک هفه مانده به روز تاریخی عزیمت امام به ایران، اعلام شد که بختیار فرودگاه را بسته است. خبرنگاران دنیا صبح زود در خیابان جلو منزل گرد آمده بودند که نظر امام را راجع به برگشت به ایران، با توجه به بسته بودن فرودگاه بدانند. حضرت امام تشریف آوردند و با خبرنگاران صحبت کردند و به سوالات آن‌ها جواب دادند. منظره عجیبی بود، امام با آن صلابت و جزمی که داشتند فرمودند من هفته دیگر به ایران خواهم رفت ولو همه فرودگاه‌ها بسته باشد، در همین حین متوجه شدم یکی از خبرنگاران به طرز مشکوکی از دیوار بالا می‌‌آید، با شتاب خود را به آن جا رساندم و با آن فرد درگیر شده او را به پایین انداختم. ناگهان درد شدید در قفسه سینه‌ام پیچید. بعد یک طرف بدنم بی حس و فلج شد. دوستان که متوجه اوضاع شدند، مرا به بیمارستان رساندند. چند روزی تحت معالجه پزشکان بودم. هنگامی که از بخش مراقبت‌های ویژه خارج شدم، شنیدم که حضرت امام و تعدادی از دوستان و یاران انقلاب در همان روز یا فردایش به تهران عزیمت می‌کنند....حاج احمد آقا در بیمارستان به عیادتم آمد و گفت: «آقا دستور داده‌اند که بیاییم و شما را از بیمارستان مرخص کنیم. قرار است امشب یا فردا صبح به سوی تهران حرکت کنیم. ولی الان متاسفانه گفتند که وضع عمومی شما برای پرواز مساعد نیست و اجازه پرواز نمی‌دهند.»
تصویر

با شنیدن مطالب حاج احمد آقا خیلی ناراحت شدم. برایم این جدایی و عقب ماندن از قافله سخت دشوار بود. ناگهان بی اختیار هق هق زدم زیر گریه. حاج احمد آقا نیز از گریه‌ام اشک از چشمانش جاری شد. او گفت که دوباره از امام کسب تکلیف می‌کند، اما امام فرموده بودند: چون دستور دکتر اطاعتش واجب است، باید بمانم و تحمل و صبر کنم. همان روزی که امام به تهران رسیدند، عصر هنگام پزشک وارد اتاق شد، دیدم دارد تلوزیون را روشن می‌کند. گفتم: علاقه‌ای به دیدن برنامه‌های تلوزیونی شما ندارم. لطفا روشن نکنید. او با خنده به من گفت: می‌خواهم شما فیلم آیت الله (خمینی) را ببینید. از دیدن صحنه‌هایی از خروج امام از پاریس و ورود ایشان به تهران و استقبال شورانگیز مردم ایران از پیشوا و رهبرشان به شدت منقلب شده و بغضم ترکید. زار زار گریه کردم که چرا من از این قافله نور عقب ماندم و چرا سعادت همراهی با کاروان امام را نداشتم. دکتر که حال زار مرا دید از کاری که کرده بود پشیمان شد و گفت: اگر می دانستم ناراحت می‌شوید و گریه می‌کنید روشن نمی‌کردم.

تصویر

حدود ده روز بعد از بیمارستان مرخص شدم، ولی نباید کارهای سخت انجام می‌دادم....در اولین فرصت با محل اقامت امام در مدرسه رفاه تماس گرفتم از شهید عراقی خواستم که از امام اجازه بگیرند تا من به سوی ایران حرکت کنم که حضرت امام فرموده بودند: همان جا بمانند، تا اگر یک وقت ما اینجا موفق نشدیم و یا مشکلی پیش آمد، حداقل دستگاهی در آن جا برای تبلیغات و رساندن صدایمان داشته باشیم... روز 22 بهمن من در طبقه دوم ساختمان بودم. وقتی که رادیو را روشن کردم صدای "الله اکبر" "خمینی رهبر" شنیدم. تعجب کردم، ابتدا فکر کردم موج رادیو دست کاری شده است. دکتر فرهادی یا همان برادر فرهاد را صدا کردم و پرسیدم که آیا دست به رادیو زده‌اید؟ گفت: نه! دوباره گوش کردم جملاتی مثل "این جا ایران است" "صدای انقلاب ایران" و یا "صدای ملت ایران" و بعد سرود سرود پیروزی ایران پخش شد. خدا می‌داند که ناگهان چه فریادی، از قعر جان و با تمام وجود کشیدم.
نقل از فردا
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -روز تاريخ ساز مردم مشهد

پست توسط ebrahim13552000 »

جام جم آنلاين: دهم دي ماه سال 57 و قتل عام مردم ظلم ستيز مشهد برگ زريني است از رشادتهاي اين مردم در دفتر مشق دلاور مرديها.
دهم دي ماه سال روز تاريخ سازي است که در اذهان تمام شهروندان مشهدي بر جاي مانده است.

قيام مردم مشهد در دهم دي ماه سال57 از حمله ناجوانمرادنه عمال چماق به دست و ساواکي هاي مزدور با حمايت نظاميان مسلح به بيمارستان امام رضا (ع) در 23 آذرماه آغاز شد که منجر به شهادت شهيد منفرد و دو کودک و مجروح شدن 18 نفر شد.

مبارزات مردم مشهد با سخنراني هاي افشاگرانه مقام معظم رهبري، آيت الله واعظ طبسي و شهيد هاشمي نژاد وارد مرحله تازه اي شد و مسجد کرامت پايگاه اصلي انقلابيون قرار گرفت تا حرکت انقلابي مردم مشهد مستحکم‌تر و سريعتر به پيش برود.

به دنبال تحصن و راهپيمايي مردم در بيمارستان امام رضا (ع) مشهد با وجود تهديد جدي فرماندار نظامي مردم مشهد پنجم دي ماه مشهد را تعطيل و راهپيمايي کردند و سيل خروشان مردم از مقابل مدرسه علميه نواب به طرف خيابان بهار و در نهايت بيمارستان امام رضا (ع) به راه افتادند و اين راهپيمايي با سخنراني مقام معظم رهبري در بيمارستان امام رضا (ع) و تحصن علما و پزشکان پايان يافت.

يکي از شاهدان و راهپيمايان در وقايع دي ماه سال 57 به مهر گفت: به دنبال اعتراضات مردم در کشتار بيمارستان امام رضا (ع) و تعطيلي بازارها در پنجم دي ماه در هفتم دي نيروهاي ارتشي با چند تانک و خودروهاي ضد شورشي پس از نمايش در سطح شهر در مکانهاي حساس شهر مستقر شدند.

وي گفت: ساعت 10 و 30 دقيقه هفتم دي ماه با خبر شديم که مقابل استانداري تيراندازي شده و پس از رفتن به محل متوجه شديم که بين کارمندان استانداري براي اعلام همبستگي با مردم درگيري شده است.

وي افزود: با محاصره استانداري توسط مردم و با همکاري کارکنان استانداري به دست مردم انقلابي افتاد و سيل جمعيت به طرف مسجد کرامت در چهارراه شهدا به راه افتاد.

وي اظهار داشت: نهم دي ماه مردم با تجمع در حرم مطهر از طريق خيابان تهران و خيابان بهار خود را به باغ استانداري رسانده و در آنجا تحصن کردند.

وي گفت: سيل تظاهرات کنندگان با وجود سلاحهاي نظامي مردم را به سمت ميدان تقي آباد کشاند که فروشگاه لشگر و سينما شهر فرنگ و انجمن ايران و آمريکا، کارخانه نوشابه سازي و زندان زنان به آتش کشيده شد و پايان روز مجروحان زيادي از مردم به بيمارستانها منتقل شدند و روحانيت در منزل آيت الله شيرازي تشکيل جلسه دادند تا براي فردا برنامه ريزي کنند.

مبارز روزهاي انقلاب گفت: روز يکشنبه دهم دي ماه فرماندهان ارتش براي آنکه انگيزه بيشتر به نيروهاي خود براي مقابله با مردم انقلابي بدهند، در مراسم صبحگاه اجساد کشته شدگان روز قبل را به نمايش گذاشتند، ازدحام جمعيت بيشتر از روزهاي قبل بود و هيچ واهمه اي از تانکها نداشت ارتشيان مزدور تعدادي از مردم را دستگير و در کنار خيابان به صف کرده بودند.

وي ادامه داد: مردم هم با وسايل شخصي اجساد شهدا را جمع کردند و مجروحان را به بيمارستان منتقل کردند، اما تانکها دوباره برگشتند و مردمي را که در مقابل بيت آيت الله شيرازي بودند، به گلوله بستند خبر محاصره بيت آيت الله شيرازي جمعيت زيادي را به محل رساندند و ارتشيان را مجبور به ترک آنجا کردند.

دادن صدها شهيد در دي ماه سال 57 عاملي شد که پايه انقلاب مستحکم تر شود و امروز شهيدان اسطوره هاي مقاومت و شجاعت در اذهان همه ملت جاويدند.
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
تصویر
قضاوت با شما
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

بسته شدن فرودگاه مهرآباد به دستور بختيار براي جلوگيري از ورود امام

4 بهمن 1357

تصویر

وقتي كه خبر بازگشت حضرت امام خميني(ره) به كشور قوت گرفت، دولت بختيار، براي جلوگيري از ورود امام، به كليه شركت‏هاي هواپيمايي بين المللي اعلام كرد كه به تهران پرواز نكنند. علاوه بر اين به دستور بختيار، تعداد زيادي تانك و زره‏پوش در فرودگاه مهرآباد تهران مستقر شدند تا از ورود امام به ميهن اسلامي جلوگيري نمايند. همچنين كليه فرودگاه‏هاي كشور براي سه روز بسته اعلام شد و در نتيجه، نزديكان امام اعلام كردند، به مناسبت بسته بودن فرودگاه‏ها، سفر امام به تهران، دو روز به تعويق افتاد. عكس‏العمل مردم در برابر اين عمل بختيار به حدي شديد بود كه دستور بختيار در ظرف چند روز لغو شد..
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

گزارش یك نشریه خارجی از ماه های منتهی به انقلاب
همه پشت سر ايت الله

هیچ كس نمی‌داند سرانجام جنبش اسلامی چه خواهد شد، ولی اجازه‌ی خاموش و كم رنگ كردن آن به كسی داده نخواهد شد.

دیگر از شاهپورها و والاحضرت‌ها در تهران خبری نیست. همه به آمریكا یا اروپا فرار كرده‌اند. به این افراد در تبعید‌گاه ها‌یشان چندان هم بد نمی‌گذرد. به شهادت یك درباری كه اكنون جزو مخالفین شاه می‌باشد، خاندان سلطنتی ایران ثروتمندترین مردم دنیا هستند، ثروت این خاندان 22 میلیارد دلار می‌باشد كه 16 میلیارد آن متعلق به شاه می‌باشد.

شاه و ملكه در ایران باقی مانده‌اند و مشوش و پریشان خاطر هستند. تغییر اوضاع به نفع آنها چنان سخت و بعید به نظر می‌رسد كه شاه ناچار شده اقرار نماید كه با انقلاب مردم همدردی می‌كند، هم چنین وی درخواست تشكیل یك دولت مردمی را نموده؛ فساد و رشوه را محكوم می‌نماید، تا چند هفته قبل گوینده‌ی چنین سخنانی از طرف مأموران ساواك دستگیر و مورد بازجویی و تفتیش قرار می‌گرفت؛ ولی اكنون نه زمان و نه پلیس شباهتی به دوران سابق ندارند. دولت نظامی كه برای سركوب مخالفین به میدان آمده قادر به حمایت از یك مأمور بخت برگشته‌ی «ساواك» كه گناهش بیشتر از سایر مأموران نمی‌باشد، نیست. او چنان كتك سختی از مردم خشمگین خورد كه به حال مرگ روی آسفالت خیابان افتاد. عده‌ای وی را به بیمارستان رساندند، ولی پزشكان از مداوای او خودداری كردند.

پوششی از یخ

وقتی شاه در كاخ خود از چنین اخباری مطلع می‌شود، شدیداً افسرده می‌گردد و مرتب می‌گوید: «من همه كار برای آنها انجام دادم ولی در مقابل این طور به من جواب می‌دهند.»‌ اطرافیان شاه نمی‌دانند كه این خبر‌ها سلامتی وی را به خطر خواهند انداخت. ملكه شخصیتی استوارتر دارد و از روحیه‌ی بهتری برخوردار است، ولی او هم به حد كافی واخورده و ناراحت است زیرا معتقد است كه مسئولیت قسمتی از این ماجرا به عهده وی بوده است. او خود را چنین سرزنش می‌كند: «فكر می‌كردم موفق شده‌ام كه در میان مردم موفقیت كسب نمایم، اكنون می‌فهم آنچه را كه باید انجام می‌دادم، محقق نشده است و این هم نتیجه‌اش می‌باشد».

شاه و ملكه اكنون خود را در كاخ تنها می‌یابند. دیگر اثری از خویشاوندان یا ملاقات‌كنندگان عدیده نیست. از اتاق‌های مملو از دیدار كنندگان، از میهمانی‌های خیره كننده و شب‌نشینی‌های خصوصی كه طی آن فیلم‌های سانسور نشده به نمایش در می‌آمد خبری نیست؛ حتی از مجالس قمار كه بهترین تفریح شاه بودند دیگر اثری نیست، زیرا اكنون همه‌ی قماربازان به جرم فساد و دزدی در زندان هستند. در حال حاضر مسئولین كاخ با احتیاط بیشتری ملاقات كنندگان با شاه را اجازه‌ی دیدار می‌دهند. با در نظر گرفتن شورش‌های فعلی، گذشتن از سد محافظین كاخ شاه بسیار سخت و دشوار می‌نماید. به هرحال ملكه دلخوری خود را از بعضی افراد كله شق كه توانسته‌اند وی را ملاقات كنند پنهان نساخته است: «كجا هستند دوستان ما؟ آنها برای نشان دادن همبستگی خود با ما منتظر چه هستند؟ در ماه مه 1968، وفاداران ژنرال دوگل در پاسخ به شورشیان در خیابان شانزلیزه به راه‌پیمایی پرداختند». یك درباری با بی‌حرمتی به ملكه چنین پاسخ می دهد: «علیا حضرتا دوستان شما هم در شانزلیزه به تظاهرات مشغولند زیرا همگی به آنجا فرار كرده‌اند».

زمستان آرام آرام از كوه‌های سفید پوش شده به پایین می‌خزد، در حالی كه روی كاخ پوشیده از یخ می‌باشد و بهروزی كه سعادت و بهروزی چقدر ناپایدار است! تخت جمشید را بیاد آورید. برای شاه انگار همین دیروز بود. بیش از هفت سال از زمانی كه به دعوت شاه تمامی رؤسای جمهوری و پادشاهان به دور او حلقه زده بودند و ابدی بودن این امپراطوری را جشن می‌گرفتند نمی‌گذرد. هدف نهایی از برگزاری این جشن این بود كه اعلام شود، محمدرضا شاه، شاه شاهان است. همان طوری كه شاهان مقدم بر او از دو هزار و پانصد سال پیش چنین بوده‌اند. آن زمان تصور عمومی این بود كه می‌شود به كاخی كه سابقه‌ی تاریخی دو هزار و پانصد ساله دارد دل بست و اعتماد نمود.

ملكه هدایایش را به سران كشورهایی كه با وی محترمانه رفتار می‌كردند تقدیم می‌نمود ولی با آن دسته كه در عقلایی بودن این نوع جشن‌ها تردید داشتند به سردی رفتار می‌كرد. شوروی مستحق بوسه بود. ولی آلمان كه اصول سوسیال دموكراسی‌اش هم خوانی چندانی با این جور جشن‌ها و ولخرجی‌ها نداشت و در برابر شاه ایران زانو نزد، خیلی مورد توجه واقع نشد؛ این امر باعث شد كه روابط شاه با این كشور تیره شود. آری شاه حق نداشت در برابر این رهبران نگون بخت كه هر كدام چند صباحی حكومت را در دست داشتند با در نظر گرفتن اینكه تاریخ بیست و پنج قرن پادشاهی را یدك می‌كشید احساس غرور كند؟ و این دست آورد و ارمغان همان روزهاست. به گفته‌ی حاج سید جوادی: «جشن‌های دو هزار و پانصد ساله در واقع پایان نظام پادشاهی را اعلام نمود». این جشن‌ها آغاز ولخرجی‌های لجام‌ گسیخته بود. چند ماه بعد قیمت نفت شش برابر شد. تا آن موقع فساد گسترده‌ مورد انزجار بود ولی هنوز غیرقابل تحمل نبود. از سال 1974/1353ش. به بعد كثافت‌كاری‌ها و بریز و بپاش‌ها بیش از حد رو به افزایش نهاد. بالا كشیدن یك میلیون زیاد است ولی یك میلیارد مبهوت كننده است و همه متحیر بودند. شاه با این ثروت افسانه‌ای نمی‌توانست به پول بیشتری نیاز داشته باشد، ثروت میلیاردی!! آیا در اتهاماتی كه به او زده‌اند غلو نشده است؟ متأسفانه خیر این پاسخ یك درباری بود: «اعلیحضرت به رقم كمتر از میلیارد راضی نیست و علیا حضرت به بیماری حرص مبتلا است».


در جزیره‌ی كیش، در خلیج فارس، یك تفرجگاه بهشتی جهت افراد خاندان سلطنت ساخته شده است كه پل ارتباطی آن تنها از طریق هواپیماهای كنكورد با اروپا امكان پذیر است. تنها میلیاردرها به فاحشه خانه‌ی جنون‌آمیز كیش كه نظیرش‌ در جهان دیده نشده دسترسی داشتند. چهار میلیارد دلار در آنجا سرمایه‌گذاری شده بود. اخیرا یك تكنسین از تأسیسات جزیره كیش بازدید كرده و می‌گوید: «كامپیوتر‌ها به خاطر رطوبت كاملا از بین رفته‌اند، بهشت شاه كه با این همه هزینه ساخته شده است، به ویرانه تبدیل شده و مخروبه‌ای بیش نیست».


انقلاب‌ها اغلب به دلیل مشكلات مالی، اقتصادی و كمبودها شكل می‌گیرند ولی این یكی مولود زیادی ثروت است. شاید فقیرترین ایرانی هیچ سهمی از این خوان نعمت نبرده است، اما تكلیف چیست؟ وقتی كمربند عده‌ای از زور چپاول پاره می‌شود، ثروتی كه بدون زحمت به دست آمده باشد همان قدر موجب بروز عقده می‌گردد كه غارت ثروت ملی.

در تهران، این داستان درباره‌ی یك روستایی ماهیگیر ورد زبان همه است. موضوع از این قرار است كه روزی این روستایی ماهی تازه از آب گرفته شده‌ای را به زنش تحویل می‌دهد تا سرخ نماید. زن می‌گوید: « دیگر نفتی نداریم، آمریكایی‌ها همه را برده‌اند». روستایی می‌گوید: « پس با گاز سرخ كن» خانمش پاسخ می‌دهد: « گاز هم وجود ندارد، زیرا روس‌ها همه را برده‌اند» شوهر می‌گوید: « پس با چوب آن را بپز» خانم جواب می‌دهد: « ولی چوب را هم ملی كرده‌اند». شوهر با عصبانیت ماهی را دوباره داخل آب می‌اندازد، لكن ماهی سر از آب بیرون آورده و می‌گوید:" جاوید شاه"، " جاوید شاه". این ماهی در حقیقت تنها موجودی است كه از شاه خرسند است!!! كارمندان دولت، كارگران خلبانان، روزنامه‌نگاران، تجار و... همه با خواندن این شعارها كه می‌گویند:

«ای شاه خائن به اعمال خود بنگر و برو»، خواستار رفتن شاه هستند. مردم در مواجهه با سربازان این شعار را سر می‌دهند: « ما به تو گل دادیم و تو به ما گلوله».

در مورد ملكه، كاریكاتورهایی كه حاكی از احترام كمتری است، وی را نشان می‌دهد كه می‌گوید: « شاه رفته و من تنها مانده‌ام، خوشبختانه كارتر بزودی خواهد آمد و مرا خواهد بوسید.» در بین مردم فریاد " مرگ بر شاه" دیگر یك شعار نیست، بلكه نوعی سلام است. در برخی نقاط هیچ كس نمی‌گوید، سلام یا خداحافظ، به جایش همه می‌گویند " مرگ بر شاه". در گورستان هنگام دفن شهدا كه سربازان آنها را كشته‌اند جماعت زنان، این شعار اندوهبار و انقلابی را سر می‌دهند كه می‌گوید:« تأسف نخورید و بگویید " مرگ بر شاه". صاحب یك رستوران در شهر مذهبی قم به مشتری‌های خارجی‌اش زخمهای پسرش را كه در تظاهرات شركت داشته از پایین تا بالا نشان می‌دهد. درست مثل اینكه بخواهد كیفیت غذایش را به ثبوت برساند.

اراده‌ی ملت در اینكه نگذارد جنبش خاموش شود آن چنان قوی است كه ارتش با تمام قدرت‌اش قادر به كسب موفقیت نیست و این در حالی است كه در سایر نقاط دنیا شورش‌ها به راحتی سركوب می‌شوند. در شیلی یك كودتا كافی بود ، در تونس نصف روز فشار بر مردم برای تثبیت قدرت كفایت می‌كرد. در همه‌جا ارتش بدون استفاده از سلاح خود را به مردم تحمیل می‌كند. در ایران، با وجود اینكه حكومت و دولت نظامی است، این امر محقق نمی‌شود. هزاران كشته حاصل كشتار سال گذشته تاكنون است، شاه هنوز پاهایش بر زمین نیست. انسان به خود می‌گوید، روزی خواهد رسید كه این مردم بدون ترس از پیامد این حوادث یا مرگ به خیابانها خواهند ریخت و خود را آماج گلوله‌ها خواهند نمود بدون اینكه توانسته باشند پاسخی به این گلوله‌ها بدهند. آری آنها خسته نمی‌شوند. یك كاسب اعتصاب كننده در مواجهه با پلیس وی را چنین مجاب می‌كند. پلیس وی را متهم كرده و می‌گوید:« تو مخالف شاه هستی». كاسب در مقام دفاع از خود بر آمده و می‌گوید:« خیر من مخالف شاه نیستم» پلیس می‌گوید: " ولی تو اعتصاب كرده‌ای". كاسب پاسخ می‌دهد: «من اعتصاب كرده‌ام چون آیت‌الله خمینی چنین خواسته است». پلیس می‌گوید:« پس تو طرفدار آیت الله خمینی هستی». كاسب پاسخ می‌دهد:« البته كه طرفدار آیت‌الله خمینی هستم». پلیس نتیجه‌گیری می‌كند:« بنابراین تو مخالف شاه هستی». كاسب در نهایت پاسخ می‌دهد:« اگر تو بخواهی چنین نتیجه‌ بگیری، بسیار خوب من مخالف شاه هستم».

در ادارات عكس‌های شاه را از دیوارها پایین می‌كشند. وقتی از نزدیكان دربار به بازدید می‌آیند عكس‌ها را دوباره بالا می‌برند ولی بعد فوری آنها را پایین می‌آورند. این بستگی به شرایط حاكم بر ادارات دارد. سربازان و پلیس هم كه به پیروی از دستورات مافوق جمعیت را به گلوله می‌بندند، سعی می‌كنند به همه حالی كنند كه نه تنها به میل خود این كار را نمی‌كنند بلكه از آن نفرت هم دارند. یك پلیس سیاسی در حضور جماعتی در خیابان می‌گوید كه او هرگز به مردم آسیبی نرسانده و دلیلی برای مخفی نگهداشتن خود نمی‌بیند و اینكه به هر حال او هم مثل همه‌ی مردم فكر می‌كند چرا كه او هم مسلمان و مذهبی است.

دست اسلام چنان در این جنبش پدیدار است كه می‌توان به آسانی آن را در شمار جنبش‌های مذهبی جهان به حساب آورد و ریشه آن را در تاریخ كشورهای شیعه نشین و فلسفه شرق جستجو كرد.

البته می‌توان چنین تصور كرد، ولی ایران از مدت‌ها پیش در میان كشورهای مسلمان كمترین گرایش‌های مذهبی را داشته و در مجموع رهبران ایران بسیار غرب زده‌اند. قدر مسلم این است كه در ایران از مدت‌ها پیش مذهبی نبودند مجاز بوده است. هفته‌ی پیش یكی از بزرگترین اعیاد مذهبی با استقبال اندكی در مسجدی برگزار شد، بر خلاف معمول به غیر از عده‌ای از افراد پیر كسی در مسجد دیده نمی‌شد.

سخنران مسجد می‌گوید، وقتی یك رهبر مذهبی یا یك فرد عادی به قصد ابراز مخالفت با شاه نطق می‌نماید تمام بلندگوهای مسجد باید در خیابانهای اطراف جایی كه جوانها هستند به صدا در بیاید. به علاوه اجتماع در مساجد را ممنوع‌ كرده‌اند و در حداقل زمان ممكن می‌توانند آنها را متفرق سازند. به هر حال تیراندازی در خانه‌ی خدا مشكلات خاص خودش را دارد.


طی بیست و پنج سال گذشته، سرسخت‌ترین مخالفین شاه، گروههای چپ بوده‌اند. اما گویی كشور در بركناری فرمانروای خودكامه‌ی بظاهر متمدن و پیشرفته خود شتاب به خرج نمی‌داد مبارزین سیاسی و چریك‌ها قلع و قمع می‌شدند بدون اینكه سایر اقشار از جمله تجار و كارگران به این امر اعتراض نمایند.

تا به حال انقلابی این چنین ضد كمونیستی، ضد ماركسیستی همانند این جنبش اسلامی دیده نشده است. یك مبارز مذهبی به مردم چنین اخطار می‌كند:« در میان شما ممكن است افرادی باشند كه خود را كمونیست می‌نامند، مراقب باشید اینها نیروهای امنیتی هستند؛ بدانید و آگاه باشید كه هیچ ایرانی نمی‌تواند چپی و كمونیست باشد، زیرا ما مسلمانیم. شاه به خاطر ترس از اتحاد ما گروهی تشكیل داده و آنها را چپی می‌نامد. اما اینها همه ساواكی هستند چپی‌ها به خاطر واهمه از اقرار به چپی بودن قادر به ارائه هیچ پیشنهاد سازنده‌ای نیستند. كافی است تاكسی در مورد تغییرات آینده برنامه‌های مشخصی را ارائه دهد تا او را از جنبش طرد كنند و به همكاری با نیروهای امنیتی متهم نمایند.

كوتاه سخن اینكه، این جنبش نشان داده است كه حتی چپی‌ها در مخالفت با شاه بسیار ملایم‌تر از مذهبی‌‌ها هستند و این برای آنها ناراحت كننده است. در حالی كه [امام] خمینی الغاء حكومت سلطنتی را خواهان است. غیر مذهبی‌ها ترجیح‌ می‌دهند كه شاه به نفع پسرش كنار برود. در این صورت یك نظام پارلمانی به وجود خواهد آمد كه تا حدی شبیه به نظام كنونی اسپانیا خواهد بود. در غیر این صورت حكومت مردم سالار به سبكی كه [امام] خمینی ارائه می‌دهد خواهد بود.

منبع: مجله‌ی نوول ابزورر واتور، 20 نوامبر 1978 / 29 آبان 1357

ترجمه از هوشنگ سعادت
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -پماد كورتيزون

پست توسط ebrahim13552000 »

مقدمه

مینو صمیمی نویسنده كتاب «پشت پرده تخت طاووس» (متولد آذر 1325) دختر «صادق صمیمی» (رئیس اسبق موزه ایران باستان) در این كتاب پس از نقل مجمل زندگینامه‌ی خود ـ از دوران نوجوانی تا پایان تحصیلات عالی در سوئیس و بازگشت به ایران ـ ابتدا به شرح دوره‌ای می‌پردازد كه متعاقب استخدام در وزارت خارجه به عنوان منشی سفارت ایران در سوئیس بكار مشغول بوده است.

وی طی شش سال خدمت در سفارت ایران (از 1346 تا 1352) به سبب تسلط كامل به سه زبان فرانسه، آلمانی و انگلیسی، نقش مهمی در رتق و فتق امور مربوط به سفرهای متعدد شاه و فرح به كشور سوئیس داشته است؛ و مسائل گوناگونی از آنچه طی این سفرها رخ می‌داده در كتابش آورده كه هر یك به سهم خود برای آگاهی به حقایق اوضاع دربار از اهمیت خاصی برخوردار است.تصویر

نویسنده در سال 1352 به دعوت فرح به ایران باز می‌گردد و سرپرستی دبیرخانه و دفتر روابط عمومی «سازمان ملی حمایت از كودكان» را (كه زیر نظر فرح اداره می‌شد) به عهده می‌گیرد،‌ تا آنگاه كه در سال 1355 مستقیماً وارد تشكیلات دفتر مخصوص فرح می‌شود و به عنوان منشی مخصوص او در امور بین‌المللی بكار می‌پردازد.

در طول دو سالی كه مینو صمیمی مقام منشی امور بین‌المللی فرح را به عهده داشت، با جریانهای پشت پرده بیشماری در دربار آشنا می‌شود و آنطور كه خود مدعی است، سرانجام پی می‌برد كه: در دربار پهلوی مرزی بین خدمت برای رژیم و استفاده‌های شخصی وجود ندارد و مقامات درباری از طریق كانالهایی كه وجود آورده‌اند ثروت عمومی را به جیبهای خود سرازیر می‌كنند.
-----------------------------------------------------------------

برای آگاهی به ماجراهای مضحكی كه گاه به خاطر وسواس و وحشت حاكم بر سفارت‌خانه در تأمین خواسته‌های شاه پدید می‌آمد، بد نیست نمونه‌ای را نقل كنم:

یك روز بعد ازظهر در عین حال كه مشغول ترجمه مقاله مندرج در یكی از روزنامه‌های آلمانی زبان سوئیس بودم، گهگاه نگاهی نیز از پنجره به درختان صنوبر پوشیده از برف می‌انداختم و آرزو می‌كردم كاش از آن همه بار مسئولیت آسوده می‌شدم تا بار دیگر آزادی را بدست آورم.

مقاله‌ای كه مشغول ترجمه‌اش بودم به مسائل ایران ارتباط پیدا می‌كرد و تحت عنوان «تریاك، نان روزانه ایرانی‌ها» به نكاتی اشاره داشت كه چون می‌دانستم مضمون آن به مذاق مقامات كشور خوش نمی‌آید، مردد بودم كه آیا واقعا سفیر ترجمه مقاله را به دست شاه در «سن موریتس» خواهد رساند یا نه؟ زیرا طبق تجربیاتم در همان مدت كوتاه به این نتیجه رسیده بودم كه سفیر فقط مقالات حاوی تحسین و تمجید از شاه را به وی ارائه می‌هد و هرچه مقاله انتقادآمیز باشد در بایگانی سفارتخانه نگه می‌دارد.

ضمن ترجمه مقاله، غرق در افكار خود بودم كه یك مرتبه دیدم سفیر در مقابلم ایستاده و با صدایی كه از فرط عجله می‌لرزد به من دستور می‌دهد: «زودباش ، هر كاری داری زمین بگذار و آماده شو كه یك كار بسیار بسیار فوری پیش آمده است». و بلافاصله نیز ادامه داد: «هم اكنون خبر داده‌اند كه اعلیحضرت همایون شاهنشاه آریامهر به دلیل عود بیماری اِگزمای مزمن وجود مبارك، دچار خارش دست شده‌اند و نیاز به یك پماد كورتیزون دارند، كه گویا برای رفع ناراحتی ایشان بسیار مؤثر است و باید به سرعت تهیه شود».... از گفته‌های سفیر چنین فهمیدم كه یكی از همراهان شاه برای رفع خارش دست او پماد كورتیزون را توصیه كرده و وزیر دربار هم از سفارتخانه خواسته تا فورا این پماد خریداری و به «سن موریتس» ارسال شود.

اولین فكری كه به ذهنم رسید، رفتن به نزدیك‌ترین داروخانه برای خریدن پماد كورتیزون بود. و بلافاصله نیز با راننده مخصوص سفیر حركت كردم تا در اولین داروخانه پماد مورد نظر را تهیه كنم.
مدیر داروخانه با شنیدن نام پماد كورتیزون سری تكان داد و گفت: «پمادی به این نام نداریم». و آنگاه پس از جستجو در كتاب قطور راهنمای داروها توضیح داد: «اصولا چون پمادی به این نام در سوئیس ساخته نمی‌شود، یافتن آن در سراسر سوئیس محال است. ولی پمادهایی حاوی كورتیزون با نام‌های دیگر وجود دارد كه می‌تواند به جایش مصرف شود».

وقتی به سفارتخانه برگشتم و گفته مدیر داروخانه را برای سفیر نقل كردم، یك مرتبه جهنمی به پاشد و سفیر با درشتی خطاب به من فریاد زد: «من نمی‌فهمم چطور شما حرف یك داروساز احمق و ابله سوئیسی را باور كرده‌اید و دست خالی برگشته‌اید. فوراً بروید و هر طور شده پماد كورتیزون را پیدا كنید ....».

چون می‌دانستم سفیر به دلیل ترس از شاه، وسواس بیمارگونه‌ای برای اجرای دستورات او دارد،‌ترجیح دادم در مقابل شماتت او از خود عكس‌العملی نشان ندهم و باز هم به جستجو ادامه دهم تا هر طور شده پماد مورد نیاز شاه را پیدا كنم.

تمام آن روز بعدازظهر تا شب در شهرهای مختلف سوئیس از این داروخانه به آن داروخانه رفتم، و حتی در آن سوی مرز جستجوی داروخانه‌های داخلی خاك آلمان را هم از قلم نیانداختم، تا شاید پماد كذایی را پیدا كنم؛ ولی از آن همه تكاپو هیچ نتیجه‌ای بدست نیاوردم.

راننده مخصوص سفیر كه همه جا همراهم بود، با توجه به گرفتاری‌هایم در راه اجرای دستورات آنچنانی، چون می‌دانست اغلب حتی زندگی خصوصیم را نیز فدای انجام وظیفه می‌كنم، خیلی نسبت به من دلسوزی می‌كرد. ولی من طی مدتی كه با اتومبیل مناطق مختلف سوئیس را زیر پا می‌گذاشتم، هر جا با جواب منفی داروخانه‌ای روبرو می‌شدم، به شدت حرص می‌خوردم. و بیشتر هم از این موضوع عصبانی بودم كه چرا تبدیل به یك عروسك بی‌اراده در دست مردی دیوانه‌ شده‌ام و بیهوده باید وقتم را برای یافتن پمادی با نام مخصوص تلف كنم كه احتمالا یكی از درباری‌ها آن را به عنوان داروی مؤثر برای درمان خارش دست شاه معرفی كرده است.

به هر داروخانه‌ای می‌رسیدم، پیشاپیش می‌دانستم چه جوابی خواهم گرفت. و اصولاً هم از همان اول معلوم بود كه هیچ نتیجه‌ای از آن همه دوندگی به بار نخواهد آمد. زیرا با آگاهی به دقت نظر سوئیس‌ها، اطمینان داشتم كه اگر می‌شد پماد مورد نظر را در سوئیس یافت، مطمئناً اولین داروخانه می‌توانست ترتیب كار را بدهد و دیگر هیچ لزومی به جستجو از داروخانه‌های دیگر نبود.

موقعی كه سرانجام در ساعت 6 بعدازظهر با دست خالی به سفارتخانه بازگشتم، مواجهه با سفیری كه از شدت ناراحتی رنگ به چهره نداشت، به من فهماند كه بیچاره در تمام مدت بعدازظهر از سوی وزیر دربار ـ كه همراه شاه در سن موریتس به سر می‌برد ـ تحت فشار قرار داشته تا هر چه زودتر پماد را پیدا كند و بفرستد.

سفیر پس از آگاهی از نتیجه منفی مأموریتم، برای آنكه جای هیچ چون و چرا بافی نماند، به من دستور داد:
ـ «همین الان تلفنی با رییس اداره گمرك سوئیس تماس بگیرید. شاید او بداند این پماد را كجا می‌شود تهیه كرد».

ـ «ولی قربان الان مدتی است وقت اداری تمام شده و نمی‌توان كسی را در اداره گمرك پیدا كرد».
ـ «با این حال تماس بگیرید».


موقعی كه تلفن كردم، كارمند كشیك گمرك گوشی را برداشت. ولی چون او نتوانست هیچ اطلاعاتی در مورد داروی مورد نظر بدهد، سفیر آهسته در گوشم گفت: «از او شماره تلفن منزل رییس اداره گمرك را بگیر».

كارمند كشیك با شنیدن تقاضایم، قاطعانه جواب داد كه به هیچ وجه نمی‌تواند تلفن منزل رییس را در اختیارم بگذارد. ولی من چون می‌دیدم كه سفیر عنقریب از شدت ناراحتی سكته خواهد كرد، با لحنی ملتمسانه به كارمند كشیك گفتم: «خواهش می‌كنم به من كمك كنید. مسأله خیلی فوری و حیاتی است. به مرگ و زندگی یك نفر ارتباط دارد...»

در حالی كه به خاطر این دروغگویی، از خود احساس تنفر می‌كردم، كارمند كشیك راضی شد تلفن مرا به رییس گمرك بدهد، تا اگر او شخصاً تمایل داشت با من تماس بگیرد.

چند دقیقه بعد كه رییس گمرك تلفن كرد، جریان را برایش شرح دادم و به خصوص تأكید كردم كه سفارتخانه چشم به راه كمك او دوخته است. ولی رییس گمرك كه لحن كلامش نشان می‌داد با مردم آزاری دیپلمات‌های ایرانی آشنای كامل دارد، با بی‌تفاوتی گفت:« باید تا فردا صبح صبر كنید تا من به اداره بروم و در آنجا با نگاهی به پرونده داروها جواب شما را بدهم».

موقعی كه جواب رییس گمرك را برای سفیر ترجمه كردم، او دفعتاً گوشی را از دستم گرفت و با زبان فرانسه شكسته بسته آنقدر التماس و زاری كرد تا بالاخره توانست رییس گمرك را راضی كند كه همان شب با اتومبیل سفارتخانه به دفتر كارش برود و در مورد امكان یافتن پماد كورتیزون در سوئیس با ما جواب قطعی بدهد.
حدود ساعت 9 شب بود كه رییس گمرك از دفتر كارش به سفارتخانه تلفن كرد و گفت :«در سوئیس پمادی به نام كورتیزون ساخته نمی‌شود. ولی در آمریكا و انگلیس می‌توان پمادی به همین نام یافت». كه سفیر نیز پس از شنیدن این خبر بلافاصله با سفارتخانه‌های ایران در واشنگتن و لندن تماس گرفت و از آنها خواست تا در اسرع وقت پماد مورد نیاز شاه را تهیه كنند و به سوئیس بفرستند.

در حالی كه مطمئن بودم اعضای هر دو سفارتخانه نیز بلافاصله در تكاپوی یافتن پماد به هر سو روانه شده‌اند، سرانجام از لندن خبر دادند كه پماد كورتیزون در داروخانه‌های انگلیس موجود است.
به این ترتیب یك سلسله تلاش بیهوده در وضعیتی به پایان رسید كه اصلاً نیازی به آن همه دوندگی نبود و در داروخانه‌های سوئیس نیز می‌شد پماد حاوی كورتیزون را به راحتی یافت. ولی چون نام تجاری دارو در سوئیس چیز دیگری بود، سفیر جرأت نمی‌كرد پیشنهاد مرا بپذیرد و پمادی با همان فرمول ـ منتها با نام تجاری دیگر ـ برای استفاده شاه بفرستد؟ چرا كه معتقد بود دستورات «شاهنشاه» باید مو به مو اجرا شود و هرگز كسی حق ندارد كلمات او را به میل خود تعبیر كند.

بالاخره كابوس«پماد كورتیزون» موقعی به پایان رسید كه یك هواپیمای اختصاصی از سوئیس به لندن رفت و با خود 20 لوله پماد كذایی را به زوریخ آورد. بعد هم این پمادها در فرودگاه زوریخ به یك اتومبیل انتقال یافت و با سرعت به سن موریتس فرستاده شد تا برای درمان خارش دست شاه مورد استفاده قرار گیرد.




برگرفته از : مینو صمیمی، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه دكتر حسین ابوترابیان. چاپ اول، تهران، 1368 انتشارات اطلاعات، صص 86-82
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

شاه و معشوقه اي بنام پروين غفاري
چکیده: داستاه شاه و پری ، حكایت دختری است كه با وساطت فردوست و مادرش به دربار راه یافت و رؤیای ملكه شدن در ذهن می‌پروراند و مدتی انیس و مونس شاه شد. سرانجام شاه پس از ازدواج با ثریا اسفندیاری وی را همچون تفاله‌ای به بیرون پرت كرد، و رویای كاخ آرزوهایش مثل حباب تركید. پروین غفاری در واقع مأمور سرگرم كردن شاه در روزهای جدایی شاه و فوزیه بود.

تصویر


پدر پروین
پروین فرزند میرزا حسن غفاری همدانی ، كه خودش اهل تفرش بود، وی در جوانی در مجلس شورای ملی كاری كرد و آخرین سمت وی مشاور رییس بازرسی مجلس بود. به گفته پروین او مردی دقیق و آزادی‌خواه خوش نام بود و همیشه به مبارزات علیه استبداد فخر می‌كرد. به همین دلیل پس از آشنایی پروین با شاه و رفت و آمدش به دربار ؛ همواره درباره خطری كه در كمین وی بود، به او هشدار می‌داد.

میرزا حسن غفاری می‌گفت: «دخترم پری، من عمری در مبارزه علیه استبداد گذرانده‌ام ، آیا پاداش من بایستی این باشد كه دخترم طعمه سگ مستبد دیگری باشد؟» اما پری رویای ملكه شدن و راه یافتن به دربار و شركت جستن در شب نشینی‌های با شكوه داشت. و به هیچ چیز دیگر فكر نمی‌كرد و تصور می‌كرد شاه سرانجام با وی ازدواج خواهد كرد.


فردوست دلال آشنایی شاه و پری

پری دختری 16-17 ساله، مو بور، بلند قامت و زیبا بود؛ كه فردوست در یك مهمانی در باشگاه افسران وی را همراه مادرش دید. فردوست در همین مهمانی به مادر و دختر نزدیك می‌شود و خود را معرفی نمود؛ فردوست را شناختند و با هم گرم گرفتند.

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی می‌نویسد:
«.... تصور كردند كه برای ازدواج خود آمده‌ام، به هر حال آدرسشان را گرفتم و ماجرا را به محمدرضا گفتم، محمدرضا گفت: مادر و دختر ار به سرخ حصار بیاور؛ آنها را به سرخ حصار بردم، پس از مدت كوتاهی محمدرضا آمد، شاه را معرفی كردم، پس از معرفی، شاه مدتی با دختر قدم زده و پس از یك ساعت نزد من آمدند و محمدرضا گفت: كه با پری قرار گذاشته است...»

فردوست یكی دو بار پری را به كاخ می‌برد ولی بعد راننده محمدرضا این كار را نجام داد. فردوست می‌گوید: «محمدرضا مبالغ زیادی پول به او داد كه در جریان نبودم».


از آشنایی تا جدایی:
خانه‌ی پری غفاری در «نظامیه» حوالی میدان بهارستان بود. وی دوران ابتدایی را در مدرسه‌ی «نوروز» و دوره دبیرستان را در دبیرستان «شاهدخت» كه در خیابان شاه آباد بود، سپری نمود. پری هنوز پانزده سال بیش نداشت كه با تبانی مادرش و خانواده اسعدی نظام، بر سفره عقد نشاندند ، وی كه دوشیزه‌ای دبیرستانی و بی‌خبر بود به عقد علی آشوری ـ پسر اسعدی نظام ـ در آمد.

عقد نافرجام پری و علی آشوری كه بر اثر توطئه چینی ـ مادر پری و پدر علی ـ طراحی شده بود؛ پس از گذشت چهار ماه استحكام خود را از دست داد، و مادر پری فهمید كه این پلكان ترقی محكم نیست ، پس از طریق دیگری سعی نمودكه در بدبختی دخترش كوشا باشد ... پری از همان ابتدا با اكراه به عقد علی آشوری در آمده بود. مادر پری هم با وساطت حسین فردوست تلاش كرد كه طلاق او را بگیرد.

نمایش فردوست و مادر پروین برای دیدار با شاه بسیار جالب است. پری در خصوص اولین دیدار با شاه گفت : «... احساس كردم كه بروی ابرها گام بر می‌دارم، از اینكه در كنار شاه قدم می‌زنم خود را خوشبخت احساس كردم و غافل از اینكه همچون صیدی دست و پا بسته اسیر یك سفاك شده‌ام».

شاه و پری با هم قرار بعدی گذاشتند؛ فردای روز ملاقات ، شاه ساعت یازده صبح زنگ زد و گفت : «... من تمام شب به یاد تو بودم، می‌خواهم امشب در كاخ میهمان من باشید، تا بیشتر با هم آشنا شویم».

آن روزها همه می‌دانستند كه فوزیه ایران را ترك كرده است و خیال بازگشت هم ندارد. از سوی دیگر مادر پری با همدستی فردوست و گرفتن وكیلی به نام ارسلان خلعت‌بری،‌ طلاق او را از علی آشوری گرفتند، مادر پری فكر می‌كرد كه از این پس دخترش ملكه ایران خواهد شد.

پری با فسخ عقد با علی آشوری، آزادی خود را به دست آورد، رویای هر شب وی دربار و در كنار شاه بودن بود. پدر پروین (پری) مخالف رفتن دخترش به دربار بود و زنش را مؤاخذه می‌كرد . (10)

ساعت هفت صبح بود كه امیرصادقی(راننده شاه) آمد و ماشین وی را به سوی كاخ برد.

پری به همراه امیرصادقی به كاخ رسیدند ... امیرصادقی رفت و وی را تنها گذاشت، دستی از پشت به شانه‌ی پری خورد، برگشت، شخص شاه بود ... بوی گند شراب و ادكلن در هم آمیخته بود ... برای اولین بار در نزد شاه شراب گیلاس را سركشید ،‌گلویش سوخت ... سرش گیج رفت ... دومین جام را نیز شاه برایش ریخت ، این بار آرام آرام به گلویش سرازیر كرد .... پس از مدتی به زمین افتاد ... وقتی صبح كه از خواب بیدار شد، دوران كودكی و دوشیزه‌گی را از دست داده بود ... احساس پلیدی به وی دست داد ... هنوز با اعلیحضرت عقد زناشویی نبسته بود.

شاه از پری می‌خواهد این ماجرا را به كسی ـ حتی پدر و مادرش ـ نگوید تا زمانی با یك تشریفات رسمی مراسم عقد اجرا شود.

اكنون از ماجرای شبی كه در كنار شاه بود یك ماه می‌گذرد ، وی در این یك ماه دیگر هیچ شبی را در كاخ نخوابیده بود.

شاه دستور داده بود در خیابان كاخ، خانه‌ای برای وی خریداری شود تا نزدیك شاه باشد و هر ماه پنج هزار تومان نیز به مادر پری قرار بود پرداخت نماید تا هزینه زندگی وی تأمین شود.
شاه پری را از پرخوری و نوشیدنی زیاد بر حذر می‌داشت تا همیشه زیبا و خوش اندام بماند ... وی هفته‌ای سه روز در كنار شاه بود؛ روز‌های شنبه، دوشنبه، چهارشنبه ... به سفارش شاه ، خیاط و آرایشگر او را هم چون عروسكی در می‌آوردند تا ساعتی از لحظات شخصی شخص اول مملكت را سرگرم خود كند.

پروین غفاری در خصوص هم نشینی با شاه می‌گفت :«.. هنگام صرف شاه آرام آرام مشروب می‌خورد و گاهی گیلاس مرا هم پر می‌كند ... گاهی دور از چشم محافظان و زیر درختان بر روی زمین یا نیمكتی می‌نشستیم ؛ او در چنین مواقعی دست مرا می‌گرفت و چشم در چشم من می‌دوخت و سعی می‌كند مرا به سبك هنرپیشگان آمریكایی ببوسد .. حدود ساعت یازده شب سرگرمی صاحب عروسك تمام شده است و عروسك بایستی به گنجه‌اش باز گردد.»

پری می‌گوید: «من همچون فاحشه‌ای كه پس از انجام وظیفه‌اش، دستمزد می‌گیرد، هدیه‌های او را در كیفم می‌گذاردم ... حداقل فایده این طلاجات دلخوشی مادرم بود».

مادر پری فكر می‌كند؛ شاه و پری دوران نامزدی خودشان را می‌گذرانند، پری یقین دارد كه ازدواجی در كار نیست.

شاه به پری می‌گوید: «می‌خواهم زیبا و خوش اندام بمانی ... تو نبایستی حامله شوی ... آشفته به سویش برگشتم و فریاد زدم، تو سه ماه است؛ هر چه خواسته‌ای ... حال می‌گویی نباید حامله شوی ... اعلیحضرت عزیز من حامله‌ام ... حامله ... تو نمی توانی با خریدن یك خانه خرابه مرا گول بزنی ... بایستی با من ازدواج كنی ... شاه برگشت و گامی به سوی من برداشت، در چشمانم نگریست ... دستش را بالا برد و بر گونه‌ام فرود آورد .... احمق دیوانه چرا گذاشتی حامله شوی؟
گفتم تو این طفل را در شكم من كاشتی ... حال می‌گویی چرا حامله شده‌ام ... شاه دستانش را روی شانه‌ من گذاشت... گفت : ببین پروین تو بایستی این جنین را سقط كنی».

پری اصرار می‌كند كه چنین را سقط نخواهد كرد ... اصرار می‌كند كه شاه او را عقد كند، شاه وی را با طپانچه تهدید به مرگ می‌كند، ... اما شلیك نكرد ... با طپانچه ضربه‌ای به شقیقه‌ی وی زد و فورا به زمین افتاد ... به دستور شاه به خرابه‌اش برگشت.

بعد از برگشت به خانه روز بعد شاه تلفن زد و پری محكم گوشی را به زمین كوبید، و ارتباط شاه و پری قطع شد ... مادر پری از این حركت نگران شد و پری را مؤاخذه نمود كه این چه حركتی بود كه با شاه مملكت كردی ... چهار روز از این جریان درگیری شاه و پری گذاشت، پری بستری بود ، دیگر از دربار صدای تلفن شنیده نمی‌شد ... ساعت شش عصر زنگ در خانه به صدا در آمده ، امیرصادقی با یك دسته گل با شكوه از طرف شاه به دیدن وی آمد. و گفت: «اعلیحضرت نگران حالتان هستند».

شیطنت زنانه در وجود پروین دوباره گل كرد ... صحنه سازی كرد ... می‌دانست كه امیرصادقی این نمایش را به اربابش گزارش خواهد كرد ... پس صحنه را داغ‌تر كرد ... میان گریه گفت: « به اعلیحضرت بگویید دیگر مرا نخواهید دید ... من خودم را خواهم كشت».

هدیه‌ای كه شاه فرستاده بود كلید و سند یك خانه در خیابان كاخ بود ... به هر حال پری مغلوب شاه شد، سعی كرد او را برای خودش حفظ كند ... و یا این كه از قبل دربار ثروتی برای خود فراهم كند ...

پری مجددا از شاه خواست كه وی را عقد كند، شاه هم با یك شرط حاضر شد كه او را به عقد خود در آورد و آن این كه كورتاژ جنینی بود كه در شكم داشت. ... پری شرط شاه را پذیرفت منوط به این كه قبل از عمل به عقد یك دیگر درآیند.

شاه با شنیدن این حرف پری به شدت وی را بوسید و گفت :«در یك میهمانی شام تو را عقد خواهم كرد، اما این مجلس خصوصی خواهد بود و به جز نزدیكان من كسی نباید از این سند بویی ببرد».

[دراین] زمان فردوست مأمور بود كه در كنار پری باشد و حوائج وی را برآورده كند، وی در میان زنان می‌لولید و شوخی می‌كرد.

شب موعد فرا رسید میهمانان بسیاری در مجلس عقد حاضر شدند، از نزدیكان شاه : اشرف و شمس ، احمدرضا و حمید رضا و محمود رضا از دعوت شدگان بودند؛ اشرف در آن مجلس گفت : «صیغه شدن كوس و نقاره نمی‌خواهد ».

پس از صرف شام اعلیحضرت اجازه دادند كه عاقد حاضر شود، عاقد حسن امامی، امام جمعه تهران بود، چند جمله‌ای را خواند ... كه پری در آن عالم مستی نفهمید و بعد راهش را كشید و رفت...

شاه در آن مجلس به پری گفت :«به كوری چشم فوزیه امشب می‌خواهم خود را در میان امواج گیسوان پروین غرق كنم ... بعد به دست گره گیسوان مرا رها كرد و موهای انبوه من پریشان شد .... من هم كه نیمه مست بودم دست به گردن او انداخته و .....

فردای آن روز پری و محمدرضا با هواپیما به بابلسر پرواز كردند، شاه هنگام سفر به این شهر از وی خواست كه در بازگشت از سفر، تا دیر نشده این جنین را از بین ببرد، چرا كه ترس شاه از اشرف بود، اگراشرف از جریان حاملگی بویی می‌برد تمام دنیا را خبردار می‌كرد، او نمی‌خواهد هیچ زنی در كنار شاه باشد ... اشرف فكر می‌كرد كه شاه ، پری را برای پر كردن اوقات تنهایی و در غیاب فوزیه به كاخ آورده است. شاه گفت : «چون ترا صیغه كرده‌ام، اشرف نمی‌توانست بر چسب هوسبازی و زن بارگی به من بزند ... تو نگران نباش به محض اینكه وضع فوزیه روشن شود ازدواج‌ها رسمی خواهد شد . شاه گفت : ملكه‌ی كشوری سراغ داری كه زیباتر از تو باشد " پری به شاه قول داد كه پس از بازگشت از بابلسر نسبت به سقط جنین اقدام خواهد كرد ... شاه تبسمی كرد و گفت : " قبلا سفارش این كار را به پروفسور عدل كرده‌ام و خود این كار را سر و سامان خواهد داد ... به شاه گفتم یونایی موطلایی تو در خدمت توست ... "

پس از بازگشت از سفر ، فردوست به خانه پری در خیابان كاخ رفت و مأموریت داشت كه وی را به نزد پروفسور عدل جهت عمل كورتاژ ببرد .

با این عمل ، پری سلامت جسمانی و روانی خود را از دست داد به قول خودش آثار و عواقب آن را هنوز كه هنوز است تحمل می‌كند ، پس از عمل كورتاژ به دلیل عفونت اعضای داخلی تا لب مرگ پیش رفت و فردوست و ایادی پزشك مخصوص شاه و خود شاه به عیادت وی آمدند .

پری هنگام عیادت شاه از وی، به او گفت : " ببین عدل شما با من چه كرده است " شاه منظور پری را از این جمله دو پهلو فهمید و تبسمی كرد و دستان وی را گرفت و از جیب بغلش ، از درون یك جعبه شیشه‌ای كوچك ، انگشتری با نگین درشت یاقوت كبود بیرون آورد و در انگشتان وی كرد ... و گفت : " پروین سعی كن زود خوب شوی ... یونایی زیبای من هستی ... خانه قلبم سرد و تاریك است و بیا و گرمش كن ...

پس از سقط جنین ، رابطه پری و شاه مستحكم‌تر شد ، و ماه عسل دوباره شروع شده – عشق شاه زن و هواپیما و رانندگی بود – بزم‌ها و میهمانی‌ها برقرار است و جام‌ها هم به سلامتی شاه و پری تهی می‌شد ...

پری دیگر در صرف مشروبات الكلی حرفه‌ای شده بود ... محمدرضا بعضی شب‌ها تریاك پهن می‌كند ؛ و پری نیز گاهی بستی می‌زند ... آخرین هدیه شاه به پری یك انگشتر با نگین زمرد در شب تولدش بود .

شاه از اینكه پری در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گرفت ، ناراحت می‌شد و می‌گفت : " بعضی‌ وقت‌ها می‌بینم تو در محافل و مهمانی‌ها گرم می‌گیری و آنها بر دستت بوسه‌ می‌زنند ؛ اگر روزی بدانم با كسی به جز من رابطه داشته‌ای زنده نخواهی ماند ، چشم و گوش‌های من ، كوچكترین حركت تو را به من گزارش می‌كنند ، همان طور كه از كار فوزیه با خبر شدم هم از كارهای تو با خبر خواهم شد .


پس از طلاق فوزیه
با رسمیت یافتن طلاق فوزیه در سال 1327 ، روزنه‌ی امیدی برای ازدواج پروین با شاه دوباره گشوده شد ، اما محمدرضا دو هفته‌ای پس از اعلام رسمی طلاق به گوشه انزوا خزید ، و زمان آن رسیده بود كه پری با تمام قوا وارد میدان شود و به هر صورت جای فوزیه زن اول شاه را پر كند ، اما چه خیال عبثی بود . اولین ملاقات پس از دوره انزوا كه پیش آمد ؛ شاه همچنان مغموم بود ... شاه در حالت ناراحتی به پری گفت : " اگر روزی به من خیانت كنی تو را خواهم كشت " . شاه به پری گفت كه فوزیه به وی خیانت كرده است .

به مروز زمان شاه نسبت به پروین بدبین شده بود و رفتار وی را زیر نظر داشت ، به طوری كه با وجود این كه مسافت بین خانه پری و شاه زیاد بود ، در یك شب تابستانی ... مردی از دیوار خانه او پایین پرید ، شخص شاه بود ؛ اتاق وی را جستجو كرده و به حیاط بازگشت ...
پری به شاه گفت : " آیا صحیح است كه شخص شاه از دیوار منزل كسی بالا برود؟"
شاه پاسخ داد : "به من گزارش داده بودند كه مردی در خانه شماست."
بعدها چندین بار شاه از طریق دیوار به خانه پری آمده و قصدش این بود كه در كنار وی باشد : البته پری از این طریق آمدن شاه احساس شعف می‌كرد .

البته در بدبینی شاه نسبت به وی نباید از نقش اشرف غافل بود ؛ پروین در كتاب «تا سیاهی...» نقل می‌كند :
"در شبی من بیرون زیر آلاچیق كنار خواهرم خوابیدم ، یك دفعه از درون اتاق خوابم صدای انفجار نارنجك آمد ، من متقاعد شدم كه اشرف قصد از بین بردن مرا دارد ."
اشرف در یك مهمانی سعی كرد از طریق قهوه پری را مسموم كند كه این دومین سوء قصد به جان وی بود و پری تصمیم گرفت رابطه خود را با اشرف قطع كند. با دسیسه‌های اشرف كم كم شاه باور كرد كه پری به وی خیانت می‌كند و شب‌هایی كه با او نیست با دیگران سر می‌كند ، این گونه شد كه زمینه اختلاف و درگیری بین شاه و پری پیش آمد .

روزی شاه به پروین گفت : " پروین از من سیر شده‌ای و دلت برای مردان دیگر پر می‌كشد " اشرف می‌گفت این دختر خوشگل است و باید بمیرد ، زیبایی شومی دارد .

به هر حال ارتباطات و مهمانی‌های پری با مردان دیگر و بوسیدن دست‌های وی به وسیله دیگران شاه را رنج می‌داد و باعث این اختلاف شد ؛ شاه حتی ایادی را نزد وی فرستاد تا از این اعمال دست بردارد ، پری با شیطنت زنانه سعی كرد توجه ایادی را به خود جلب كند و به حالت غش خود را به آغوش ایادی انداخت ، پری از ایادی خواست كه حامی او باشد ؛ دوستی شاه و پری به روزهای پایانی آن رسیده است . وی از ایادی خواست گاه گاهی به عیادتش بیاید و گیلاسی با هم بنوشند .

شاه از پری قهر كرده بود ، به مدت دو ماهی نه تلفنی و نه حضوری ، ارتباطی با هم نداشتند. پری هم هیچ تلاشی برای تماس با وی نكرد ، برای اینكه می‌خواست شاه را اذیت كند ؛ مجالس شبانه بر پا بود و شب‌های پری در كنار دوستانش سپری شد . و تا سپیده‌دم بانگ نوشانوش بلند بود ؛ بساط قمار و تریاك نیز برقرار و پری هم شمع محفل دوستان بود .

مطب دكتر ایادی در خیابان كاخ ، نزدیك خانه پروین بود ، به بهانه عیادت به خانه وی رفت و آمد می‌كرد ... ایادی پس از اظهار لطف و علاقه و عشق پری به خود ؛ با بی پروایی به خانه وی می‌آمد ... و جواهراتی به وی داد ... از وقتی كه ایادی مبالغی به پری می‌داد ، مادرش از وی اظهار رضایت می‌كرد .

در این آشفته بازار قهر شاه و پری ، برادر محمدرضا ، غلامرضا ، پروین را به باغ دعوت كرد ، پری هم دعوت وی را اجابت كرد و به باغ رفت و درون اتاقی بزرگ ... روی میز انواع اغذیه و اشربه به چشم می‌خورد ... در نگاه غلامرضا تمنا موج می‌زد ... پری به غلامرضا گفت اگر برادرت من و شما را در یك باغ و در یك اتاق ببیند چه خواهد كرد ؟ غلامرضا گفت : هیچ كاری نخواهد كرد . خوشحال هم خواهد شد ؛ به او گفتم : نه چنین نیست ، من و شما را خواهد كشت .

پری با وجود این كه از قیافه‌ی غلامرضا و ایادی بدش می‌آمد ، اما به خاطر پول و موقعیت‌شان آن‌ها را در میان مشت‌های خود حفظ كرد .

پروین ماجرای فراهم شدن زمینه‌های ازدواج شاه ثریا را از زبان غلامرضا شنید ، مادر پروین هم این خبر را از طریق فردوست شنیده بود . سرانجام بر اثر تلاش‌های شمس ، محمدرضا به ازدواج با ثریا تشویق شد ، و در یكی از روزهای مهر ماه 1328 فردوست به خانه پری آمد . او " پیك جدایی " بود ، مقادیری وجه نقد با خود آورده بود و پیغامی از شاه كه همه چیز بین شاه و پری تمام شده است . با شنیدن این خبر پری ، به این حقیقت پی برد كه مأموریت این عروسك موطلایی به سر آمده و حال بایستی لال شود و چیزی از این رابطه و رفت و آمد به كاخ نگوید .

آخرین دیدار شاه و پری در مراسم ازدواج محمدرضا با ثریا بود ؛ كه مادر پری دو كارت دعوت را از طریق فردوست به دست آورده بود ؛ و پری سعی كرد با بهترین آرایش در مراسم شركت كند و با همه گرم بگیرد و شاه را رنج بدهد ... شاه با دیدن پری اخمی كرد و تعجب می‌كند چه كسی او را دعوت كرده است ...

سرانجام داستان پری و شاه با ازدواج ثریا به پایان رسید و پری روزهای پس از جدایی را با افرادی چون غلامرضا برادر شاه ، ایادی پزشك مخصوص شاه و خاتم خلبان مخصوص شاه سپری نمود و بعد وارد عرصه سینما شد و به بازیگری پرداخت.





---------------------------------
پی‌نویس‌ها :
1. غفاری ، پروین ، تا سیاهی ... در دام شاه ، مركز ترجمه و نشر كتاب ، تهران 1376 ، ص 10
2. همان
3. حسینیان ، روح‌الله ، چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران (1356-1343) ، مركز اسناد انقلاب اسلامی ، تهران ، 1383 ، ص 45
4. فردوست ، حسین ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی ، خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست ، ج 1 ، اطلاعات ، تهران ، 1370 ، ص 206
5. همان
6. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 13-16
7. همان صص 22 و 21 و 20 و 17
8. همان ، ص 23
9. همان صص 24-23
10. همان ، ص 26
11. در تهران آن روزگار شایع بود كه پس از طلاق فوزیه برای شب‌های تنهایی شاه دختران زیبا را شكار كرده و به دربار می‌بردند ( ر. ك : حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ص 45 ) ، غفاری ، پروین ، صص 33و 30 و 29 و 27
12. غفاری ، پروین ، ص 35-34
13. همان ، ص 34
14. همان ، ص 35
15. همان ، صص 39و 38و 36
16. همان ، ص 42-41
17. همان ص 43و42
18. همان ، ص 45-44
19. فرح دیبا در كتاب اسرار زندگی شاه و فرح در خصوص پروین غفاری و ارتباط وی با شاه می‌گوید : " دختران جوان و نوجوان حتی گاهی با توصیه خانواده‌شان سراغ محمدرضا آمدند ... تا او را مفتون خود سازند ... معروفترین این دختران " پروین غفاری "‌یك زن زیبا موطلایی بود كه دختر یكی از كارمندان ارشد مجلس شورای ملی بود و از نوجوانی معشوقه‌ی محمدرضا بود . اما علیرغم آنكه محمدرضا هم به او علاقه داشت ، والاحضرت اشرف و ملكه مادر او را از كاخ سلطنتی بیرون راندند و من حتی شنیدم از محمدرضا حامله هم شده بود كه دكتر یحیی عدل بچه او را سقط كرد .
فرح دیبا در ادامه می‌گوید : من چون داستان روابط این زن زیبا با محمدرضا را مشروحا از زبان چند تن از نزدیكان شنیده بودم خیلی كنجكاو شدم تا او را ببینم ، این زن زیبا در حقیقت قربانی زیبایی خودش شد با ساده‌اندیشی فكر می‌كرد ملكه آینده ایران خواهد شد و نمی‌دانست كه ملكه شدن علاوه بر زیبایی و وجاهت به علم و دانش و تحصیلات عالیه و تبحر در سیاست هم نیاز دارد . ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، اسرار زندگی شاه و فرح ، انتشارات راه ظفر ، تهران ، 1382 ، ص 228 ) غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 46.
20. غفاری ، پروین ، پیشین صص 47-46
21. همان ، صص 52و 51 و 50 و 47
22. همان ، صص 58و 57و 55و 54
23. پس از طلاق فوزیه شاه مجددا به زندگی پر عیش و نوش شب‌ها در كلوب‌های دانس ... ادامه داد شایعات زیادی درباره اسم خانم‌هایی بود كه در این رفت و آمدها با اعلیحضرت دیده می‌شدند . " شاه در این دوران " حتی آپارتمان‌هایی در تهران دست و پا كرد تا بتواند با زنان جوان خلوت كند كه معروفترین معشوقه شاه در این دوره پروین غفاری بود ( حسینیان ، روح‌الله ، پیشین ، ص 45)
24. غفاری ، پروین ، پیشین ، ص 67
25. همان صص 67و68و70و74
26. همان صص 82و 79و 77
27. فرح دیبا عامل اصلی اخراج پروین غفاری از دربار را اشرف پهلوی و ملكه مادر می‌داند ( ر. ك : آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228) . غفاری ،‌پروین ، پیشین ، صص 89و86و85و83-82
28. غفاری ، پیشین ، ص 89
29. فرح دیبا درباره زندگی پروین غفاری پس از جدایی از شاه می‌گوید : " این زن زیبا و موطلایی بعد از جدایی از محمدرضا ستاره فیلم‌های سینمایی شد . و چون مردم ایران می‌دانستند سالها معشوقه پادشاه آنها بوده است ، برای دیدنش به سینماها هجوم می‌آوردند و همین استقبال از وی سبب شد به زودی به ستاره سینمای ایران مبدل شود . ( آتابای ، ابوالفضل ، پیشین ، ص 228)
ثریا اسفندیاری نیز در كتاب «زیبای تنها» به ارتباط شاه و پروین غفاری اشاره دارد كه پس از ازدواج ثریا با شاه ، پروین دیگر شاه را ندید . ثریا برخی از مطالب پروین غفاری را در كتاب «تا سیاهی ...» را اغراق‌آمیز و غیر واقعی می‌داند .
ثریا ادعا پروین را در خصوص اینكه شاه برای دیدن او از دیوار خانه‌اش بالا رفته و به داخل حیات پریده و نیز این مطلب را كه اشرف پهلوی دوبار قصد كشتن او را داشته بعید و اغراق‌آمیز می‌داند . ( ر. ك : طلوعی ، محمود ، زیبای تنها ، علم ، تهران ، 1384 ، صص 23-22 )
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

Re: سي سالگي انقلاب -

پست توسط ebrahim13552000 »

تصویر
تصویر
تصویر
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
Major
Major
پست: 270
تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۶, ۹:۴۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 123 بار
سپاس‌های دریافتی: 582 بار

همه زنان شاه(2)

پست توسط ebrahim13552000 »

چکیده: "لیندا كریستیان كه خاطرات خود را به یك مجله هفتگی فروخته و فاش كرده است كه شاه نسبت به وی علاقه زیادی داشته و در صدد ازدواج با او بوده است.خبر فوق‌العاده جالبی منتشر شده بود. نزدیك بود فرح دیبا هرگز با شاه ازدواج نكند. در آن صورت چه كسی بایستی ملكه فعلی ایران شود؟ لیندا كریستیان..."
پژوهشگر: محمدرضا تمری
تصویر
محمدرضا شاه در طول حیات خود، زندگی زناشویی سالمی نداشت، و به تمام معنا فردی عیاش بود، سلیقه وی جنبه‌ی جهانی داشت، وی همه نژادها را دوست می‌داشت و نژاد اروپایی بیشتر مورد علاقه شاه بود و علاقه‌مند بود با یكی از آنها ازدواج كند. (1)

شاه دیوانه‌ی عیاشی بود، او نه مانند یك پادشاه باوقار بلكه مانند یك لات هرزه به دوره‌گردی در خارج از كشور می‌پرداخت. عیاشی‌های وی در یك محیط سربسته انجام نمی‌شد، به همین جهت در بین مردم دهان به دهان می‌چرخید و نفرت در دل‌ها ایجاد می‌كرد. حتی روزنامه‌های اروپایی با همه‌ی حمایتی كه از شاه به عمل می‌آوردند، مدام جزئیات عیاشی شاه را در روزنامه‌های خود بیان می‌نمودند. "مطالب متعددی اغلب در مطبوعات اروپایی راجع به عیاشی شاه منتشر می‌شد كه خود مؤیدی بر زن‌بارگی شاه بود." (2)

خانم مینو صمیمی کارمند سفارت ایران در سوئیس در خاطرات خود پرده از فساد شاه برمی‌دارد و می‌نویسد: «شاه در مسافرتش به سوئیس از همان فرودگاه از فرح جدا می‌شد و به دنبال عیاشی خود می‌رفت. در یکی از این مسافرتها شاه «از فرودگاه مستقیماً عازم محل اقامت یکی از ستارگان معروف شد و تمام ساعات بعدازظهر را در جوار او گذراند.» وی این ستاره سینما را «بریژیت باردو» می‌داند. وی معتقد است، فرح نیز از مقصد شاه آگاه بود. (3)

فردوست در كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی به عشق و علاقه شاه به ستاره‌های سینما و زنان زیبا اشاره دارد. در واقع فردوست یكی از دلالان محمدرضا شاه بود،‌ وی می‌گوید: "در مسافرت‌ها به آمریكا در نیویورك دو نفر را به شاه معرفی كردم یكی گریس كلی بود كه در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دوبار با او ملاقات كرد و محمدرضا به وی یك سری جواهر باارزش حدود یك میلیون دلار داد این زن بعدا همسر پرنس موناكو شد و اخیرا در یك تصادف اتومبیل درگذشت.
نفر دوم یك دختر آمریكایی 19 ساله بود كه ملكه زیبایی جهان بود. محمدرضا چند بار با او ملاقات كرد و به وی هم یك سری جواهر داد كه حدود یك میلیون ارزش داشت. (4)

در ذیل به یك جریان دیگر از فساد اخلاقی و تنوع‌طلبی شاه اشاره خواهد شد كه سازمان اطلاعات و امنیت كشور به نقل از نشریه فرانس دیمانش گزارش داده است.


داستان شاه و لیندا به روایت ساواك:
لیندا كریستیان _ همسر سابق هنرپیشه مشهور تیرون پاور _ دلدادگی و علاقه‌مندی شاه را نسبت به خود فاش نمود و بر اساس گفته‌های لیندا، شاه خواستار معاشرت با وی بوده و حتی پیشنهاد ازدواج به وی داده است. لیندا كریستیان به خاطر افشاگری در خاطراتش ناچار شد، آمریكا را ترك كند و به مكزیك مهاجرت نماید.

روزنامه‌ی "فرانس دیمانش" در تاریخ 18 ژانویه 1971 در شماره 1271 طی مقاله‌ای با عنوان "شاه از من تقاضای ازدواج كرد" از حقیقت ماجرا پرده برداشت. (5)

سازمان اطلاعات و امنیت كشور (ساواك) در خصوص اظهارات لیندا كریستیان، راجع به درخواست محمدرضا شاه از نامبرده جهت معاشرت و ازدواج پس از طلاق ثریا اسفندیاری چنین گزارش می‌دهد:


"حادثه‌ی غیرمترقبه طی صرف شام در هالیوود:
لیندا كریستیان كه خاطرات خود را به یك مجله هفتگی فروخته و فاش كرده است كه شاه نسبت به وی علاقه زیادی داشته و در صدد ازدواج با او بوده است.
خبر فوق‌العاده جالبی منتشر شده بود. نزدیك بود فرح دیبا هرگز با شاه ازدواج نكند. در آن صورت چه كسی بایستی ملكه فعلی ایران شود؟ لیندا كریستیان.

لیندا كریستیان همسر سابق هنرپیشه مشهور "تیرون پاور" فقید شخصا این راز را فاش نموده است. مشارالیه كه از طرف اداره وصول مالیات آمریكا تحت تعقیب قرار گرفته در صدد فروش خاطرات دوره هنرپیشگی و زناشویی خود برآمده و از زندگی خود مطالبی حتی از خصوصی‌ترین و جزئی‌ترین آن مخفی نكرده است." (6)

ساواك در ادامه چنین گزارش می‌دهد:

"... اگر چه امروزه از نظر مالی وضع خود را سر و سامان داده، معذلك مجبور شده آمریكا را ترك و به صورت دور از وطن در مكزیك به سر برد. زیرا افشای خاطراتش به میزان قابل توجهی، جنجالی و رسوا كننده تلقی شده است." (7)

ساواك در ادامه در خصوص تأیید لیندا كریستیان منبی بر علاقه‌مندی شاه به وی بدین گونه بیان می‌كند كه:

"...به طور مثال شاه درباره مطالبی كه هنرپیشه هالیوود درباره‌اش اظهار نموده چه فكر می‌كند؟ لیندا تأیید می‌كند كه شاه با آن كه با ثریا ازدواج كرده به سال 1957در هالیوود به وی اظهار علاقه كرده است و این ابراز علاقه طی شامی كه به افتخارش ترتیب یافته بود صورت گرفته است:
من در طرف راست شاه نشسته بودم، پس از آن كه شاه با نگاه مسحور كننده و فراموش نشدنی مدتی به من نگاه كرد، به طرفم خم شد و در گوشم زمزمه كرد:
«میل داریم او را دوباره ببینیم معاشرت او را خیلی دوست داریم.»
جواب دادم: «اگر درست فهمیده باشم مقصود از كلمه (او) من هستم ولی دقیقا متوجه نشدم كه مقصود از كلمه (ما) كیست؟»
و صریحا پرسیدم منظور از كلمه (ما) كیست؟
شاه در حال خنده جواب داد: منظور از كلمه «ما» من هستم" (8).

لیندا كریستیان ادعا می‌كند كه به نظر او شاه فوق‌العاده جذاب می‌باشد. ولی او در این ایام بر اثر طلاق اخیر فوق‌العاده ناراحت بوده و برای قبول سخنان ستایشگرانه و پیشنهادات هیچ مردی آمادگی نداشته است.

او می‌گوید به دفعات شاه را ملاقات كرده ولی این دیدارها كاملا دوستانه بوده ولا غیر.

در آخر مقاله در مورد هواخواهان لیندا كریستیان اجمالا مطالبی درج و از قول او اضافه شده كه ستارگان مشهور هالیوود من‌جمله "گلن فورد" و "كاری گرافت" و "فرانك سیناترا" (9) حاضر بودند كه شهرت و ثروت خود را نثار او كنند." (10)

پی‌نوشتها:
1. ر.ك: فردوست، حسین، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد اول، انتشارات اطلاعات، تهران، 1370، ص 205.
سازمان سیا در یكی از گزارش‌هایش متذكر شد كه سلیقه‌ی او جنبه جهانی دارد و همه نژادها را دوست دارد، شاید گزارش سیا كمی اغراق‌آمیز باشد. هیچ گزارشی از این كه شاه به دختران چینی یا آفریقایی علاقه داشته باشد نرسیده است و به گفته ملكه مادر در برابر دختران موطلایی تسلیم محض بود.(ر.ك: ویلیام شوكراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی،‌ آخرین سفر شاه (سرنوشت یك متحد آمریكا) نشر البرز، تهران، 1371، ص 98)
حسینیان، روح‌الله چهارده سال رقابت ایدئولوژیك شیعه در ایران (1356-1343)، مركز اسناد انقلاب اسلامی، تهران، 1383، ص 46.
2. حسینیان، روح‌الله، پیشین، صص 55-54.
3. همان
4. فردوست، حسین، پیشین، ص 209
5. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره‌ بازیابی 492، ص 62.
6. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 62.
7. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 62.
8. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 65.
9. فرانك سیناترا یك هنرپیشه و خواننده بود كه بارها به ایران می‌آمد و مهمان درباریان بود. وی از دوستان صمیمی محمدرضا محسوب می‌شد. فرانك سیناترا اغلب به ملاقات محمدرضا می‌آمد و محمدرضا وی را فرانكی می‌نامید و فرانك سیناترا هم محمدرضا را "شاه من" می‌نامید.
فریده دیبا در خاطراتش می‌گوید: "من عاشق سبك خواندن او بودم." (دیبا، فریده، دخترم فرح (خاطرات فریده دیبا – مادر فرح پهلوی)، ترجمه: دكتر الهه رئیس فیروز، نشر به‌آفرین تهران، 1379، صص 375، 112، 94).

10. آرشیو مركز اسناد انقلاب اسلامی، شماره بازیابی 492، ص 65.


تصویر
با كاروان بگوييد از راه كعبه برگرد
من يار رابه مستي بيرون خانه ديدم (امام خامنه اي)
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”