وآنقدر مشتاق مردن شدم
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 2732
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 12804 بار
- سپاسهای دریافتی: 4580 بار
وآنقدر مشتاق مردن شدم
شروع غزل دل به دریا زدم
همان بیت اول رگم را زدم
چه ترسی از این کارها داشتم
دلم پا نمیداد اما زدم
دوسه قطره که روی کاغد چکید
تو را توی خون دیدم و جا زدم
و خون بیشتر شد تو جاری شدی
لب کاغذم را کمی تازدم
و تو ریختی روی گلهای فرش
به این بخت کم رنگ تیپا زدم
حضور تو درخون من محو شد
ومن باز درعشق درجا زدم
وآنقدر مشتاق مردن شدم
که حتی خودم را به حاشا زدم
نگاهی به تیغ و نگاهی به رگ
دوباره دلم را به دریا زدم
[External Link Removed for Guests]
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif] این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود,
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر

- پست: 2732
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 12804 بار
- سپاسهای دریافتی: 4580 بار
Re: وآنقدر مشتاق مردن شدم
[FONT=Georgia]پنجره عاشق نبود شيشه عمرش شكست
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia]پرده به يكسو زديم حوصله از هوش رفت
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia] در پي آتش شديم خرقه پي جام رفت
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia] مي نچشيديم و باز اين خرد خام رفت
[External Link Removed for Guests]
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia]پرده به يكسو زديم حوصله از هوش رفت
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia] در پي آتش شديم خرقه پي جام رفت
[FONT=Georgia]
[FONT=Georgia] مي نچشيديم و باز اين خرد خام رفت
[External Link Removed for Guests]
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif] این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود,
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر

- پست: 189
- تاریخ عضویت: جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷, ۲:۱۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 71 بار
- سپاسهای دریافتی: 194 بار
Re: وآنقدر مشتاق مردن شدم
آهسته آهسته كنارم نشست
نم نمك گرفت دست مرا
سرخ شد پوست گونۀ گرمش
با بوسۀ بي حياي من
چشم به دل دوختم
تا سر از بالين برداشتم
نديدم او را
مي داني چرا؟!
آخر او چيزي نبودجز روياي تنهايي من
نم نمك گرفت دست مرا
سرخ شد پوست گونۀ گرمش
با بوسۀ بي حياي من
چشم به دل دوختم
تا سر از بالين برداشتم
نديدم او را
مي داني چرا؟!
آخر او چيزي نبودجز روياي تنهايي من
است كه ايران ويران