رازدار (Confidant)،
يك شخصيت نوعي قراردادي در نمايشهاي دوران گوناگون. رازدار يك دوست يا همراه شخصيت اصلي يا محوري نمايش است. با وجود اين شخصيت و گفتگوي او با شخصيت اصلي است كه انديشه ها و احساسات چهرۀ اصلي نمايش براي تماشاگران روشن ميشود. به اين ترتيب رازدار امكاني است براي نمايشنامه نويس تا به شخصيت اصلي اش امكان دهد كه بدون پناه بردن به تك گويي يا منولوگ (Monogogue) يا گفتگو با خود (Soliloguy) از راز دل سخن بگويد. بنابر اين فضايي فراهم ميشود كه گفته هاي شخصيت اصلي با پرس و جوي رازدار بيان نمايشي بيابد. يك نمونۀ برجسته از شخصيت رازدار در نمايشنامۀ انگليسي، شخصيت هوراشيو (Horatio) در نمايشنامۀ «هملت» (1600/1601 ميلادي) نوشتۀ ويليام شكسپير (1564 م – 1616 م ، William Shakespeare) است. در نمايشنامه هاي يونان كهن وظيفۀ رازدار اغلب به عهدۀ همسرايان (Chorus) گذاشته ميشد.
(ر.ك به تك گويي؛ گفتگو با خود؛ همسرايان)
راست نمايي (Verisimilitude)،
بطور كلي درستي و واقعيت داشتن يك كار ادبي در مقايسه با زندگي واقعي. در نمايشنامه، راست نمايي تنظيم كنندۀ نظريۀ مكتب نوكلاسيك بود. در اين نظريه گفته ميشد كه تماشاگر يك نمايش بايد بپذيردكه آنچه بر روي صحنه ميگذرد يك رويداد واقعي است و بطور دقيق همان رويدادي است كه در زندگي وافعي روي داده است. همين نظريه بود كه پذيرش گستردۀ سه وحدت را سبب شد. بنابر نظريۀ راست نمايي، از تماشاگر نميشد انتظار داشت تا باور كند صحنه اي كه –براي نمونه- حالا در آتن است، لحظه اي ديگر در روم باشد. آنهم در حالي كه تماشاگر ميداند كه در يك تماشاخانه نشسته و جايش را تغيير نداده است. همچنين نميشد از تماشاگر خواست زمان نمايش بلند مدتي را بپذيرد، آن هم هنگامي كه تماشاگر ميداند تنها براي چند ساعتي به تماشاخانه آمده است. وحدت مكان و وحدت زمان از اين باور حاصل شد.
(ر.ك به سه وحدت)
جان درايدن ( 1631 م – 1700 م ، John Dryden) يكي از نخستين منتقداني بود كه گفت: «نمايش هنوز يك نمايش است؛ ما ميدانيم كه ناگزير بايد فريب صحنه را بپذيريم و همين را هم ميخواهيم.» (مقاله اي دربارۀ شعر نمايشي 1668 ميلادي). در سدۀ بعد در 1765 ساموئل جانسون (1709 م – 1784م ،Samuel Johnson) در پيشگفتار مشهورش بر نمايشهاي ويليام شكسپير (1564 م – 1616 م ، William Shakespeare) نوشت: «نمايش به هرحال ساختگي است، هر نمايشي از واقعيت، يك برداشت ويژه از واقعيت است؛ بنابراين هر افسانه نمايشي در ماديت اش باور كردني است. يعني براي يك لحظه هم كه شده، اعتبار دارد.» و در 1817 ميلادي ساموئل تايلر كلريج (1772م – 1834م ، Samuel Taylor Coleridge) در كتاب زندگينامۀ ادبيات (Biographia Literaria) (بخش چهارم) با گفتۀ معروفش با ديگران همصدا شد كه: «آرزوي باور كردن»؛ يعني اينكه يك نفر از روي اراده، براي لحظه اي انتخاب كند كه آنچه را به آشكار واقعي نيست، باور كند.
(نيز ر.ك به واقعي گرايي؛ طبيعت گرايي)
راه،
در نمايش يوناني پارادوس (Parados) يا راه، بخش آغاز يك نمايش بود كه در طي آن همسرايان (Chorus) وارد ميشدند و در هنگام ورودشان آواري ميخواندند. اصطلاح پارادوس از واژه اي بمعني راهرو و سراشيب درازي كه همسرايان از آن وارد ميشدند يا محل رقص خود را ترك ميگفتند گرفته شده است. همۀ نمايشهاي يوناني شامل «راه» نميشدند. براي نمونه در «امنيدس» (468 پ.م ، Eumenides) نوشتۀ آشيلوس (525 پ.م – 456 پ.م ، Aeschylus) همسرايان از همان آغاز نمايش در محل خود حضور داشتند.
(ر.ك به مقام؛ نمايش يوناني؛ همسرايان)
رپرتوار (Repertoire)،
اصطلاحي كه براي فهرست نمايشهاي آماده براي اجرا، يا نمايشنامه هايي كه در طول زمان معين اجرا خواهد شد، بكار برده ميشود.
(نيز ر.ك به گروه رپرتوار)
رجزخواني،
اصل و نسب و بزرگي مقام و رشادتها كه بوسيلۀ دو شخصيت مخالف و رو در روي هم براي مقهور كردن ديگري برشمرده شود؛ مانند رجزخواني هاي اجراي تعزيه و غيره. اين رجزخواني ممكن است بوسيلۀ نقال حكايت شود و مقصود بيان آن بوسيلۀ خود شخصيتها باشد؛ مانند نقل صحنه هاي نبرد تن به تن در داستانهاي شاهنامه و مانند آن.
(ر.ك به تعزيه؛ نقالي)
رستاخيز مسيح،: (ر.ك به نمايش رستاخيز مسيح)

اين بخش در حال تكميل است...
