ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

   
ملاحظاتی در باره زبان آذری ( از درآمدن تازیان به ایران تا پایان سده ی هفتم)

آذري از ديدگاه واژه‌شناسي و دستور زبان فارسي و صرف و نحو زبان تازي (آذري با ياء مشدد) نسبت به آذربايجان يا آذربيجان را مي‌رساند (حريري دره‌الغواص ص 145) و چنين مي‌نمايد كه اين نسبت حتي پيش از درآمدن اسلام به ايران، در ميان ايرانيان و تازيان شناخته بوده است. زيرا نام رستم فرخ‌زاد سردار لشكر ايران در جنگ با تازيان كه خود از مردم آذربايجان بوده «رستم آذري» ياد شده است1 (ثعالبي غرر ص 738/مسعودي التنبيه ص 82)

هم‌چنين عبدالرحمن بن‌عوف از زبان ابوبكر صديق خليفه اول، پيش از گشودن ايران به‌دست تازيان آورده است كه او در پايان زندگي در رخت‌خواب بيماري مي‌گفته است: «ولتألمن النوم علي الصوف الاذربي كما يألم احدكم النوم علي حسك ـ السعدان» (مجرد النحوي. الكامل ص 5) «يعني خواب بر روي پشمينه آذري مرا چنان مي‌آزارد كه هر يك از شما را خوابيدن بر روي خار خسك»

تازي نويسان نخستين سده‌ي‌هاي اسلامي، نام آذربايگان و نسبت بدان را گوناگون ياد كرده‌اند. زيرا فراگويي اين واژه‌ها، آن‌چنان كه ايرانيان آن‌ها را بر زبان مي‌آوردند، براي تازي زبانان دشوار بود، از اين‌رو، واژه‌ي آذربايجان (آذر+ باي + گان) را به كالبد زبان تازي ريخته «آذَربيجان» و «آذرَبيجان»2 و در نسبت دادن كسي يا چيزي بدان سرزمين گاه ياء مشدد را دنبال بخش نخست نام افزوده «اَذَري» و اَذري»3‌ و «الاَذَريه» و «الاَذريه» نوشته‌اند و گاه به غير قياس ياء را دنبال بخش دوم آورده «اَذربي»4 و «اَذربي» (مجرد نحوي ص 5 و ياقوت ج 1 ص 128) و «الاَذَربيه» و «الاَذربيه» (سمعاني ج 3 ص 93) به‌كار برده‌اند. گاهي نيز، الف و نون را از پايان نام انداخته، نشانه نسبت را به بازمانده آن افزوده «اَذَرِبيجيه» و «اَذرَبِيجيه» (ياقوت معجم ج 1 ص 160) مي‌نوشتند (صورت اذربيجيده كه در چاپ عكسي انساب سمعاني ليدن آمده، تصحيف اين واژه است).

چنان‌كه گفته شد نسبت‌هاي بالا در سه مفهوم «صوف اذرَيي» و «العجم‌الاذريه» و «لسان يالغه الاذريه» به‌كار رفته و منظور از زبان آذري گونه‌اي گويش ايراني است كه از آغاز سده‌ي‌هاي اسلامي، تا نزديك به سده‌ي يازدهم هجري قمري، كم و بيش مردم آذربايگان بدان سخن گفته و چگامه مي‌سروده‌اند.

زبان آذري در نوشته‌هاي پيشين پارسي، گاه: فارسي پهلوي (فهلوي و فهلويه)، راژي (رازي، راجي)، شهري نيز ناميده شده است. ليك نام ويژه‌ي آن در ميان ايرانيان همانا «آذري»‌بوده است.اين زبان شاخه‌اي از گروه زبان‌هاي ايراني غربي است كه در شمال غربي ايران زمين بدان سخن گفته‌اند و با زبان‌هاي آراني و تالشي و گويش‌هاي خلخالي و همداني و زنجاني و تارمي و زبان‌هاي كردي و ارمني همبستگي‌هاي دور و نزديك داشته است.

پيش از اين برخي از نويسندگان به ناروا، «آذري» را به معناي زبان امروزي آذربايجان پنداشته‌اند و ميرزا كاظم‌بيك دربندي براي نخستين بار در كتاب خود به نام «اوبشچايا گراماتيكا توركسگو تاتارسكو يازيكا» كه به سال (1255 هـ . ق / 1839 م.)، در شهر قازان به روسي به چاپ رسيده است، آذري را به اشتباه به مفهوم زبان تركي به كار برده و آن را به شمالي و جنوبي تقسيم كرده است (دائره‌المعارف اسلام متن تركي).

نويسندگان نامه دانشوران نيز در داستان ابوالعلاء معري و خطيب تبريزي، كه در پي خواهد آمد، «الاذربيه» را به اشتباه «زبان تركي» ترجمه كرده‌اند. ليك اصطلاح «آذري» به معناي تاريخي و دانشي و زبان‌شناسي و مفهوم درست خود، از سال 1304 هـ . ش ]خورشيدي[. پس از پراكندن رساله «آذري يا زبان باستان آذربايگان» نوشته دانشمندان ايراني آذربايگاني احمد كسروي در ميان دانشوران و زبان‌شناسان شناخته و متداول گرديده است.
كهن‌ترين ماخذي كه در آن به زبان ويژه آذربايگانيان به نام «پهلوي» اشاره گرديده، گفته عبدالله بن‌مقفع دانشمند ايراني در گذشته به سال 142 هـ . ق / 709 م. (به نقل ابن‌نديم در الفهرست) است كه گفته بوده: «زبان‌هاي فارسي (ايراني) عبارت است از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني و پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان، ري‏، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان» (ابن نديم الفهرست ص 22).

گذشته از اين، ماخذ كهن ديگري كه در آن به زبان مردم آذربايگان ـ بي‌آن‌كه نامي بر روي آن گذارد ـ اشاره شده است، فتوح البلدان بلاذري است كه در دهه‌ي ششم سده‌ي سوم هجري (255 هـ . ق / 869 م.) نوشته شده است.
در اين كتاب درباره‌ي گشودن آذربايگان به دست تازيان مي‌نويسد: «اشعث بن قيس، آن‌جا را حاد به حان گشود و پيش رفت و حان به زبان مردم آذربايگان حائر را گويند. (بلاذري ص 28) واژه حان در نوشته بلاذري بايد همان «خان»‌به معناي كاروانسرا و منزل باشد كه درباره آن ياقوت در معجم البلدان در زير ماده «خان لنجان» نوشته است «و هي عجميه في‌الاصل و هي المنازل التي يكسنها التجار» (ياقوت ج 2 ص 341).

نويسنده البلدان (تاليف 278 هـ . ق / 891 م.) احمدبن ابي يعقوب اسپهاني معروف به يعقوبي، در گذشته به سال 292 هـ . ق / 904 م.، آذري را به مفهوم مردم منسوب به آذربايگان به كار برده نوشته است: «مردم شهرها و كوره‌هاي آذربايگان، مردم در آميخته‌اي بودند از ايرانيان كهن «آذريه» و «جاودانيه» شهر «بذ» كه بابك در آن بود، سپس كه گشوده شد تازيان در آن نشيمن گرفتند. (يعقوبي، ترجمه ص 4).
حمزه اسپهاني (280 ـ 360 هـ . ق /893 ـ 970 م.) در كتاب «التنبيه علي حدوث التصحيف» از زبان يك ايراني نومسلمان هم‌روزگار خود به نام زردشت پور‌آذرخور معروف به ابوجعفر محمدبن موبد متوكلي، زبان مردم آذربايگان را پهلوي ياد كرده، مي‌نويسد: «ايرانيان را پنج زبان بود: پهلوي، دري، پارسي،‌خوزي، و سرياني. پهلوي زباني بود كه شاهان در نشست‌هاي خود بدان سخن مي‌گفتند و اين زبان منسوب است به پهله و پهله نام پنج شهر اسپهان و ري و همدان و ماه نهاوند و آذربايگان است (حمزه اسپهاني ص 2).

ابي‌القاسم عبيدالله بن‌عبدالله معروف به ابن خردادبه در گذشته حدود سال 300 هـ . ق / 912م.، در كتاب خود به نام «المسالك و الممالك» زير عنوان «بلاد البهلويين» مي‌نويسد: «الري و اصپهان و همدان و الدينور و ماه نهاوند و مهرجان قذق و ماسپدان و قزوين و بهامدينه موسي و مدينه المبارك» (ابن خرداد به ص 57). چنان‌كه ديده مي‌شود اين جغرافي‌نويس در رده شهرهاي پهله، نامي از آذربايگان نبرده است!

ابوالحسن علي بن حسين مسعودي كه به سال 314 هـ . ق / 926 م.، از تبريز ديدار كرده، در كتاب «التنبيه و الاشراف» (تاليف 340 هـ . ق/ 951 م.) در شمردن نژادهاي هفتگانه، هنگامي كه از ايرانيان سخن مي‌دارد، آشكارا از «زبان آذري» نام برده مي‌نويسد: «ايرانيان مردمي بودند كه قلمروشان ديار جبل بود از ماهات و غيره و آذربايگان تا مجاور ارمينيه و آران و بيلقان تا دربند كه باب‌الابواب است و ري و تبرستان و مسقط (ماساگت) و سيستان و كرمان و پارس و اهواز با ديگر سرزمين عجمان كه در وقت حاضر به اين ولايت‌ها پيوسته است. همه اين ولايت‌ها يك كشور بود و پادشاهش يكي بود و زبانش يكي بود و اگر در زباني تنها برخي واژه‌ها و تركيب واژه يكي باشد، زبان يكي است. اگرچه در چيزهاي ديگر تفاوت داشته باشد. چون پهلوي و دري و آذري و ديگر زبان‌هاي ايراني (مسعودي صص 76-74).

جهانگرد بغدادي ابوالقاسم محمدبن حوقل (در گذشته حدود سال 370 هـ . ق / 980 م.) در كتاب «صورة‌الارض» كه آن را به سال (331 هـ . ق / 944 م.) پرداخته است در سخن راندن از آذربايگان و آران و ارمنستان مي‌نويسد: «زبان مردم آذربايگان و زبان بيش‌تري از مردم ارمنستان فارسي و تازي است، ليك كمتر كسي به تازي سخن مي‌گويد و آنان كه به فارسي سخن گويند، به تازي نفهمند. تنها بازرگانان و زمين‌داران‌اند كه گفت‌وگو با اين زبان را نيك توانند. برخي تيره‌ها نيز اين‌جا و آن‌جا. زبان‌هاي ديگر مي‌دارند. چنان‌كه مردم ارمنستان و مردم دبيل و نخجوان و پيرامون آن‌ها، به ارمني، مردم بردعه، به آراني سخن گويند و در آن‌جا كوه مشهوري است كه «قبق» ناميده مي‌شود و زبان‌هاي گوناگون فراوان از آن كافران ]منظور مسيحيان است[ در پيرامون آن كوه قرار گرفته است و بيش‌تر آنان زباني واحد و مشترك دارند» (كسروي ص 11).
از نوشته ابن حوقل چنين پيدا است كه منظور او از فارسي يا زبان ايراني، همان زبان آذري است، نه زبان دري.

ابواسحاق ابراهيم بن محمد فارسي استخري، معروف به كرخي در كتاب «المسالك و الممالك» كه آن را به سال (346 هـ . ق / 957 م.) پرداخته است، در نام بردن از آذربايگان و ارمنستان و آران مي‌نويسد: «زبان مردم آذربايگان و ارمنستان و آران فارسي (ايراني) و تازي است جز مردم دبيل و پيرامون آن كه به ارمني سخن مي‌گويند و نواحي بردعه كه زبانشان، آراني است» (استخري صص 191-192).

ابوعبدالله محمدبن احمدبن يوسف كاتب خوارزمي در مفاتيح العلوم (نوشته به سال‌هاي 367-372 هـ . ق / 977-982م.) سخن پيشينيان را در اين باره تكرار كرده، مي‌نويسد: «فهلويه يكي از زبان‌هاي ايراني است كه پادشاهان در نشست‌هاي خود بدان سخن مي‌گفته‌اند. اين زبان به پهله منسوب است و پهله نامي است كه بر پنج شهر اطلاق مي‌شده: اسپيهان، ري‏، همدان، ماه نهاوند، و آذربايگان. (خوارزمي، ترجمه ص 112).

ابوعبدالله بشاري مقدسي در كتاب «احسن التقاسيم» كه آن را به سال (375 هـ . ق/985 م.) نوشته است در شرح جغرافياي جهان اسلام كه از پيش خود، آن را بخش‌بندي نويني كرده و سرزمين ايران را هشت اقليم شمرده است، مي‌نويسد: «زبان مردم اين هشت اقليم عجمي است جز اين‌كه برخي از آن‌ها، دري و برخي باز بسته (منغلفه = پيچيده) است و همگي را فارسي (ايراني) نامند». سپس كه از اقليم «رحاب» كه به گمان او سرزمين‌هاي آذربايجان و آران و ارمنستان را در بر داشت، سخن مي‌دارد مي‌نويسد «زبان‌شان خوب نيست در ارمنستان به ارمني، در آران به آراني، سخن مي‌گويند، فارسي‌شان را توان فهميد در حرف‌ها به زبان خراساني ماننده و نزديك است (مقدسي ترجمه ص 552).

محمدبن اسحاق معروف به ابن نديم در الفهرست كه آن را به سال (377 هـ . ق/ 978م.) نوشته، گفته ابن مقفع و متوكلي را باز گفته، مي‌نويسد: «زبان‌هاي فارسي (ايراني) عبارت از پهلوي، دري، پارسي، خوزي و سرياني است. پهلوي منسوب است به پهله كه نام پنج شهر است: اسپهان،‌ همدان، ماه نهاوند و آذربايگان (ابن نديم ص 19).

داستاني از نيمه نخستين سده‌ي پنجم هجري در انساب سمعاني (555 هـ . ق/ 1160 م.) زير نام تنوخي يا ابوالعلاء معري (363-447 هـ./ 973-1055 م.) سخنور و انديشمند تازي و ابوزكريا يحيي بن علي خطيب تبريزي (در گذشته به سال 502 هـ./ 1109 م.) آورده شده كه ياقوت هم آن را در معجم الادبا (جز سوم ص 135) بازنويسي كرده است.

در اين داستان، ابوزكريا درباره هوشمندي استادش گزافه سرايي كرده مي‌گويد: «روزي در مسجد معرة‌النعمان روبه‌روي هم نشسته بوديم و من چيزي از نوشته‌هايش را به او مي‌خواندم، سال‌ها بود كه من در نزد او بودم و در آن مدت كسي از همشهريانم را نديده بودم. ناگهان يكي از همسايگان‌مان براي گزاردن نماز به مسجد درآمد. او را ديدم، شناختم و از خوشي، حالم بگرديد. ابوالعلاء دريافته گفت: تو را چه شد؟ گفتم پس از سال‌ها، يكي از همشهريانم را ديدم كه به مسجد درآمد. به من گفت: برخيز با او سخن بدار، گفتم: تا كارمان پايان گيرد. گفت برخيز من در انتظار تو مي‌مانم. پس برخاستم و با او به زبان آذري (اذربيه) گفت‌وگوي بسيار كردم و هر چيزي كه مي‌خواستم از او پرسيدم، چون به نزد او بازگشته دوباره روبروي وي نشستم، به من گفت اين چه زباني بود؟ گفتم [COLOR=#7030a0]زبان مردم آذربايگان است. گفت: من اين زبان را نمي‌شناسم و آن را نمي‌فهمم، ليك هر آنچه شما بهم گفتيد به ياد سپردم، آن گاه واژه به واژه هر آن‌چه ما با يكديگر گفته بوديم، باز گفت: همسايه‌مان سخت در شگفت شد و گفت:چگونه مي‌تواند چيزي را كه نمي‌فهمد به ياد سپارد؟!  (سمعاني ج 3 ص 90).

در نامه دانشوران كه اين داستان را ياد كرده‌اند چون ترجمه كنندگان در سرتاسر تاريخ، زبان ديگري براي مردم آذربايگان نمي‌شناخته‌اند. «اذربيه» را «زبان تركان» ‌ترجمه كرده، گروهي از دانشوران غربي از جمله گاي له استرنج را (ترجمه انگليسي نزهت القلوب) به اشتباه انداخته‌اند. (نامه دانشوران چاپ دوم ج 2 ص 213). از نوشته‌هايي كه در اين‌جا ياد كرديم و چنين برمي‌آيد كه تا آغاز سده‌ي پنجم هجري همه نويسندگان، تنها به نام بردن از زبان آذري بسنده كرده و هيچ نمونه‌اي از آن به دست نمي‌دهند و واژه و عبارت و شعري از آن در نوشته‌هاي خود نمي‌آورند. ليك از سده‌ي پنجم به اين سو، در برخي از فرهنگ‌ها و كتاب‌ها، جسته و گريخته واژه‌ها و جمله‌ها و دو بيتي‌هايي از اين زبان نمونه داده مي‌شود كه از ديدگاه شناخت چه بود اين زبان ايراني، بسيار پر ارج و گران‌بها است و با پژوهش اين نمونه‌ها است كه جايگاه زبان آذري در ميان زبان‌هاي ديگر ايراني شناخته مي‌شود و روشن مي‌گردد و همبستگي آن با ديگر گويش‌هاي ايراني و زبان پهلوي و دري آشكار مي‌شود.

در نيمه يكم سده‌ي پنجم هجري، براي نخستين بار در كتاب «الابنيه عن حقايق الادويه» نوشته‌ي ابومنصور موفق‌الدين بن علي الهروي (زنده در سال 447 هـ . ق.) زير عنوان «جلبان» از يك واژه آذري بدين‌سان ياد شده است: «جلبان بر وزن قربان، غله‌اي شبيه به ماش كه در يزد و كرمان مي‌خورند. جلبان را به قزوين خلر به آذربايجان گلول به خراسان گروهي مُلك گويند (ابومنصور ص 91ـ كيا آذربايگان ص 21).

ماخذ ديگري كه در آن چند واژه آذري ياد گرديده است، لغت فرس (تاليف حدود 458 هـ . ق.) نوشته ابومنصور احمدبن علي معروف به اسدي توسي است كه خود در همان روزگار در آذربايگان و آران مي‌زيسته و فرهنگ خود را در همان‌جا براي چامه سرايان آذربايگاني و آراني ـ كه معناي برخي واژه‌هاي مهجور پارسي دري و گويش‌هاي ديگر ماوراءالنهر و خراسان از سغدي و ختني و تخاري و جز آن‌ها را كه در زبان شعر و ادب ايران به كار مي‌رفت، درنمي‌يافتند و ناچار نمي‌توانستند در سروده‌هاي خود از آن‌ها بهره يابند ـ نوشته است.

در دست نوشت كهني از اين فرهنگ كه به سال 772 هـ . ق/ 137 م. نوشته شده (كيا، مجله ادبيات س 3 ش 3) ده واژه از زبان مردم آذربايگان از جمله: «برز، پور، رجه، رژد، سهراب، شكم خواره، گريوه، گله، مارلوز» ياد شده كه اگر اين‌ها نوشته‌ي خود اسدي توسي باشد، بايد آن‌ها را از كهن‌ترين نمونه‌ها و واژه‌هاي ديگر هم‌چون، چراغله، شم، كام، كنگر، ملاص، نهره» از زبان آذري ديده مي‌شود كه گمان مي‌رود دارندگان آذربايگاني اين دست‌نوشت‌ها، اين واژه‌ها را سپس در متن يا حاشيه كتاب‌هاي خطي خود افزوده‌اند و اگر زمان كاربرد آن‌ها، سده‌ي پنجم هجري هم نباشد، ‌به هر سان از واژه‌هاي زبان آذري شمره مي‌شود و با ارزش هستند (كيا، آذربايگان ص 29).

باز در نسخه ديگري از اين واژه‌نامه، چند نمونه آذري از جمله: «انداسنسته»، «بلسك»، «پافتاوه»، «خسينسته»، «داهول»، «دلموت» «فرقوط»، «گمانه»، «گاو‌آهن» ياد گرديده (ابومنصور توسي، لغت فرس مجتبايي و صادقي ص 234).

از سده‌ي ششم، به جز يك واژه از گويش آذري مردم خوي («امله» به معناي كسي كه لكنت زبان دارد) انساب سمعاني)، نوشته يا نمونه‌اي از زبان آذري، تاكنون در كتاب‌هاي پارسي و تازي به دست نيامده است.

در دو دهه نخستين سده‌ي هفتم هجري، ياقوت حموي نويسنده كتاب‌هاي معجم‌الادبا و معجم‌البلدان (تاليف 623 هـ . ق/ 1226 م.) كه در جهانگردي‌هاي خود از آذربايگان نيز گذشته، و به سال 610 هـ . ق 1213 م. در تبريز بوده و آگاهي‌هاي فراواني از سرزمين و مردم اين سامان داشته است، در معجم‌البلدان در زير ماده «اَذرَبيجان» عبارت‌هايي آورده (در پانوشت شماره 3 ياد شده) نوشته است: «مرز آذربايگان از سوي شرق بردعه (؟) و از سوي مغرب ارزنجان است و از سوي شمال به شهرهاي ديلم و گيلان و تارم (؟) مي‌رسد و آن سرزميني است بس فراخ از شهرهاي نامدارش تبريز است كه اكنون پايتخت و بزرگترين شهر آن‌جا است. پايتختش پيشترها، مراغه بود. از شهرهايش: خوي، سلماس، ارميه، اردبيل، مرند و جز اين‌ها است و از آن‌جا سرزميني نيك و كشوري بزرگ و بيش‌تر كوهستاني است. در آن‌جا دژهاي فراوان هست و خيرات گسترده و ميوه‌هاي فراوان. من جايي پرباغ و بوستان‌تر از آن‌جا نديده‌ام و هم از فراواني آب‌ها و چشمه‌ها، در آنجا نيازي نيست كه كسي براي آوردن آب به هر جايي برود، زيرا در زير پايشان و به جا كه بنگري آب‌ها روان است، آبي خنك و پاكيزه. مردمش گشاده‌رو و سرخ چهره و لطيف پوستند، براي آنان زباني است كه به آن آذري (الاذريه) مي‌گويند و جز خودشان كسي آن را نمي‌فهمد. در مردم آن‌جا گونه‌اي نرم‌خويي و نيك‌رفتاري هست، جر اين‌كه در سرشت آنان خست چيره است. اين سرزمين جايگاه فتنه و جنگ است، چيزي كه هيچ‌گاه از آنجا دور نمي‌شود، به اين انگيزه، بيش‌تر شهرها و روستاهايش ويران است. در اين روزها زير فرمان جلال‌الدين منكبرني پسر محمدبن تكش خوارزمشاه است ...» (ياقوت، معجم البلدان ج 1 ص 128-129).

ياقوت باز هم در همين كتاب زير ماده ... «فهلو» همان سخنان حمزه اسپهاني و پيشينيان را باز گفته و از زبان شيرويه پسر شهردار افزوده است: «شهرهاي پهله هفت تاست: همدان، ماسبذان، قم، ماه البصره (نهاوند) صيمره، ماه‌الكوفه (دينور) و كرمانشاهان و سرزمين‌هاي ري، اسپهان‏، قومس، تبرستان، خراسان، سيستان، كرمان، مكران، قزوين، ديلم و طالقان، جزو شهرت‌هاي پهله نيستند (ياقوت ج 4 ص 281).

از نوشته‌هاي ياقوت چنين پيداست كه در آغاز سده‌ي هفتم، يعني در سال‌هايي كه ايران زمين ميدان تاخت و تاز لشكريان خونخوار مغول بود، هنوز زبان آذربايگانيان و تبريز دست نخورده باز مانده بود و از تركي گويي در آن‌جا اثري نبود و اين موضوع را نوشته‌ي زكريا بن محمد قزويني در آثار البلاد (تاليف 674 هـ . ق / 1275 م.) كه مي‌گويد: «هيچ شهري از دستبرد تركان محفوظ نمانده است مگر تبريز» استوار مي‌گردد (زكرياي قزويني‏، بيروت ص 339).

دو قصيده بلند به زبان آذري از سده‌ي هفتم در دست نوشتي از زينه‌المجالس (كتابخانه اياصوفيا شماره 2051) كه به سال 730 هـ . ق، به دست محمدبن احمد السراج تبريزي نوشته شده، بازمانده است كه نمونه‌اي از يك گونه آذري اين دوره به شمار مي‌آيد.

نويسنده اين گفتار با پژوهش‌هايي كه انجام داده است، چنين گمان مي‌برد كه قصيده‌ي نخستين كه در شكايت از روزگار است، به نام امير مجيرالدين يعقوب فرزند ملك عادل ابوبكر بن ايوب از خاندان ايوبيان جزيره (ميافارقين) سروده شده است كه سپس از دوستان و همراهان سلطان جلال‌الدين خوارزمشاه شد (نسوي‏، سيره، صص 207ـ 246) و در ميان سال‌هاي 620-626 هـ . ق. احتمالا به آذري غربي و در شهر اخلاط سروده شده است.

يكي از اين قصيده‌ها، داراي پنجاه و هفت بيت و ديگري بيست و نه بيت است و برخي ويژگي‌هاي صوتي و دستوري و لغوي زبان آذري در آن‌ها هويداست و مي‌توان آن‌ها را از كهن‌ترين نمونه‌هاي آذري از نواحي غرب آذربايجان به شمار آورد (اديب توسي، نشريه دانشكده ادبيات تبريز س. ش 4 صص 407-367).

افزوده بر اين قصيده‌ها، چند واژه‌ي آذري نيز از اين سده‌ي در نوشته‌ها آورده شده كه يكي از آن‌ها از زبان بابامزيد (مرگ 655 هـ . ق./ 1257 م.) در كتاب «روضات الجنان» كربلايي حسين نوشته شده كه مي‌گفته: «عبدالرحيم «بوري بوري» (بيابيا) و اين همان واژه‌اي است كه جلال‌الدين مولوي بلخي (604-673) در مثنوي از زبان شمس تبريي كه به زبان آذري سخن مي‌گفته، تكرار كرده است.

از آن جمله است بيست واژه آذري در حاشيه صفحه‌هاي دست نوشت فرهنگ «البلغه» كه به سال 688 هـ . ق./ 1269م. به دست عبدالملك بن ابراهيم بن عبدالرحمان قفالي تبريزي نوشته شده و به دست ما رسيده است (نسخه خطي كتابخانه چستربيتي، دبلين شماره 305) (قفقالي، دست نوشت، البلغه نسخه عكسي كتابخانه مركزي دانشگاه تهران). اين واژه‌هاي آذري، براي نخستين بار از سوي شادروان مجتبي مينوي در ششمين كنگره‌ي تحقيقات ايراني كه به سال 1355 هـ.ش. در تبريز برگزار گرديده بود، شناسانيده شد، ليك درباره آن‌ها تا دير زماني مطلبي نوشته نشده بود. نويسنده اين گفتار نيز، سپس دو واژه «نشخور»‌ و «مهره»‌ را از همان دست نوشت يافته ]و[ شماره آن‌ها را به بيست و دو رسانيد كه در يادنامه سلطان القرايي با توضيحاتي چاپ شده است و در همين مجموعه نيز آمده است.

از نيمه دوم اين سده‌ي، تك واژه آذري «جولخ از گويش مردم خوي در كتاب آثار البلاد قزويني (تاليف 674 هـ . ق. 1275 م.) ياد شده (قزويني، كيا، آذربايگان، ص 9).
از همام شاعر تبريزي (714-636 هـ . ق./ 1314-1238 م.) كه بيش‌ترين سال‌هاي زندگاني خود را در سده‌ي هفتم هجري گذرانيده، يك تك بيت آذري در پايان غزلي به فارسي و يك غزل ملمع آذري ـ پارسي كه شش مصرع و يك بيت آن تماما به گويش آذري تبريز است، بازمانده كه هر دو در ديوان شاعر (ص 134) و در كليات عبيد زاكاني (صص 142-126) به چاپ رسيده است.

پي‌نوشت‌ها:
«و ندب يزدجرد صاحب جيشه رستم الاذري، حرب العرب»
2ـ آذرَبِيجان اعجمي و معرب بقصرالالف و اسكان الذال و همزه في اولها اصل، لان اذر مضموم اليه آخر و روي عن ابوبكر رضي‌الله عنه، انه قال علي‌الصوف الاذري و رواه ابوزكريا اَلاَذَري به فتح الذال علي غير قياس (ابومنصور جواليقي المعرب من كلام الاعجمي علي حروف المعجم ص 35).
3ـ قال النحريون النسبه اليه اَذَري بالتحريك و قيل اذري بسكون الذال لانه عندهم مركب من اذر و بيجان فالنسبه الي الشطر الاول و قيل اَذَربي كل قدجاء و هو اسم اجتمعت فيه خمسه موانع من الصرف: العجمه، التعريف و التانيث و التركيب و لحاق الالف و النون مع ذلك، فانه اذا زالت عنه احدي هذه الموانع بطل حكم ابواقي ...» (ياقوت معجم ج 1 ص 128).
4ـ «الاَذرَبي» منسوب الي اَذرِبيجان علي غيرقياس، هكذا تقول العرب و القياس ان يقول بغير باء» (ابن اثير، النهايه غي غريب الحديث ص 22)


از:وبلاگ حق و صبر
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Junior Poster
Junior Poster
پست: 188
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 40 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط پارس3000 »

كسي مي دونه چند درصد مردم ترك زبان ايران از اسياي ميانه كوچ كرده اند
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

درود
شما مثل اینکه مقاله رو مطالعه نکردی.
در آذربایگان تنها دگرگونی زبانی رخ داده(همانگونه که در بسیاری از کشورها این امر رخ داد). و بسیاری از اسناد بر این امر گواهی می دهد. همانگونه که ما هیچ سندی به زبان ترکی از پیش از حکومت ایلخانان در آذربایگان سراغ نداریم. ترکان در بدو مهاجرت نخست در اطراف شهرها توطن اختیار نمودند.مارکوپولو در سفرنامه اش نیز به این امر اشاره نموده است.(آناتولی).(برای آگاهی از این به رساله زبان آذری کسروی و نوشته های استاد عنایت الله رضا نگاه کنید)
البته ایلات ترک نژاد نیز در ایران داریم که ایلات ترک همدان و ساوه و اراک ازآن جمله اند.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 1606
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷, ۱:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 18344 بار
سپاس‌های دریافتی: 12308 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط shola »

ایا الفبای ازری زبانان اکنون نیز حفظ شده ویا به تبع ترکیه استعمار زده شده است؟منظورم اینه که الان مردمان ازری زبان می توانند نسخه های قدیمی خود رو روخوانی کنن

(اتورپاتگان درسته تر نیست تا ازر بایجان معرب شده)

(امثال بابک خرمدین و نیروهای مقاومت این چنینی همگی اریایی بوده اند نه ترک که الان ترکان مدعی ان شده اند )
منم مرگ، مادر تو، منم که دوباره تو را از نو میزایم.
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

درود
با سپاس
شوربختانه این الفبا بعدها ساخته و پرداخته شد و بیشتر از برای به درکردن زبان و ادبیات فارسی،(شهریار این الفبا را الفبای شیطان نامید).کاربرد این الفبا لطمات سنگینی به مردم و حافظه تاریخی شان وارد نمود.اکنون اگر یک فرد آذری یا اهل ترکیه بخواهد با نوشته های گذشتگان خود آشنا شود،باید از مستشرقین یاری بجوید.
به همین دلیل اندیشمندان آن سوی ارس دست به تحریف برخی مطالب تاریخی و ترجمه های ناقص زدند و به دلیل اینکه مردم نمی توانستند به اصل نوشته مراجعه نمایند،مردم هرچه اینان می گفتند و می گویند ،می پذیرند.(مگر برخی از اندیشمندان با وجدانی مانند استاد اقرار علیوف).و فرهنگ اصیل این مردمان با غیرت را به قول استاد یحیی ذکا می خواهند به دم اسب سواران آلتایی ببندند.
کتابهای مسعودی .استخری.طبری .ابن اثیر و... در جمهوری آذربایجان(آران) در دسترس عموم قرار داده نمی شود.
زیرا در آن کتابها از زبان آذری و سرزمین آران سخنها رفته و این به نفع برخی سیاستهای دولت نمی باشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
البته در مورد بابک ما واژه «ایرانی» را بکار ببریم،درست تر است.
بابک یک ایرانی اهل آذربایگان بوده که پدرش فردی روغن فروش از اهل مداین بوده است.درآن روزها درآذربایجان هنوز زبان ترکی رواج نیافته بود.و جالب آنکه بابک به دست سپاهیان ترک نژاد خلیفه از میان برداشته شد.
(متاسفانه از نام بابک نیز به نفع هدف های پان ترکیستی سوء استفاده می شود.و به مردم عوام چنین تلقین می شود که بابک یک ترک بوده و برای رهایی و استقلال ترکها مبارزه می کرده!!)
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Junior Poster
Junior Poster
پست: 188
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 40 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط پارس3000 »

با تشكر بدون اختلاط نژادي تغيير زبان امكان ندارد هر چند كه بهتر است بگوييم تبديل و ورود حجم زيادي از واژگان بيگانه به زبان مانند ان بلايي كه بر سر زبان فارسي امد و نه نژاد
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

بررسی چگونگی راه یافتن زبان تورکی به آذربایجان یا آتروپاتکان آریایی ایران

استاد یحیی ذکاء (تبریز ۱۳۰۲ ــ تهران ۱۳۷۹ ) از چهره هایی بود که سالهای دراز عمرش را در حوزه ایران شناسی سپری کرد از او ۳۰ کتاب و تالیف برای ما به یادگار مانده است از جمله: کاروان کسری، تاریخچه بناهای کاخ گلستان، نقاشی سده های ۱۲ و ۱۳،تاریخ عکاسی و عکاسان پیشگام در ایران هنر کاغذبری و شرح حال و آثار صنیع الملک..اين مقاله خلاصه شده یکی از سخنرانی های ایشان می باشد.

خیلی متشکرم و تشکر می کنم از تشریف فرمایی خانم ها و آقایان. سخنرانی امروز بنده در مورد تاریخ ورود زبان ترکی و ترکها به آذربایجان است که یک مسئله حساس و بحث برانگیزی است و درباره اش خیلی صحبتهای متعدد شده است و هنوز به جایی نرسیده است چون نظریات مختلفی در موردش اظهار می شود. ولی آنچه ما تاریخ ما ما را راهنمایی می کند مطالبی است که اینجا به حضورتان عرض خواهم کرد. در هر صورت بحث و گفتگو درباره تاریخ و تحولات زبان مردم آذربایجان نیاز به تالیف کتابی ۵۰۰ یا ۶۰۰ صفحه ای دارد و سخن گفتن از آن از حوصله یک یا حتی چند جلسه سخنرانی بیرون است. بدین جهت ما در طرح موضوع این جلسه که سخن درباره چگونگی ورود زبان ترکی به آذربایجان است به طور اختصار اشاره ای می کنیم و تاریخچه نژاد و زبان مردم این سرزمین کرده و می گذریم.
بیشتر حضار محترم اطلاع دارند که مردم آریایی نژادی که از ایران ویچ به حرکت درآمده و دسته دسته و گروه گروه مهاجرت کرده و به تدریج به ایران زمین در آمدند خود به چند تیره بزرگ به نام ماد پارس پارت و سکایی تقسیم می شدند. هریک از این تیره ها در راه مهاجرت های متوالی و تدریجی خویش پس از جنگهای فراوان و چیره شدن بر بومیان و بیرون آوردن شهرها و ده ها و دژهای آنان از چنگشان بالاخره آنان را زیر دست خود گردانیده و برای همیشه در این سرزمین جایگزین شده اند. مادها سمت غرب و شمال غربی را برگزیدند و نام خود را بر روی ان سرزمین نهادند و کشورشان را ماد یا ماذ یا به قول یونانی مدیا خواندند. پارتها در سوی شرق و شمال شرقی را برگزیدند و آنجا را به نام خود پارت یا به قول یونانیان پارتیا گفتند. سکاها در جاهای گوناگون از جمله کرانه شمالی و شمال غربی دریای خزر و قفقاز و سیستان پراکنده شدند و بلاخره نام خود را بر این سرزمین نهادند و آنجا را سگستان سجستان و سیستان(sayestan )نامیدند که بلاخره تبدیل شد به سیستان.پارسیان نیز در مهاجرت خود نخست در غرب و جنوب دریاچه شاهی یا ارومیه جایگزین شدند و سپس در حدود اوایل هزاره اول پیش از میلاد در پارسوماش یعنی حدود کوه های فرعی سلسله جبال بختیاری در مشرق شوشتر و پیرامون مسجد سلیمان فرمانروایی کوچک هخامنشیان را که تابع دولت ماد بود بنیاد نهادند و کم کم در خوزستان یا سغدیان و فارس که پرسیا می گفتند و کرمان پراکنده شدند و سپس شاهنشاهی بزرگی را تاسیس کردند سرزمینی که در این آب و خاک جدید به تصرف مادها درآمد شامل نواحی همدان و کرمانشاه و قزوین و اصفهان و ری و آذربایگان را ماد خرد می گفتند.مادها با آن کارهای بزرگ و تاریخی از برانداختن پادشاهی مقتدر آشور و تصرف نینوا و پیش رفتن تا سوریا و آسیای کوچک در جهان شهرت یافتند و آوازه ای پیدا کردند تا آنجا که حتی بعد از انقراض دولت آنها هنوز داریوش بزرگ را در تورات داریوش مادی نامیده است. پس بدین سان ملاحظه می شود که آذربایگان از آغاز تاریخش از رهگذر مردم و زبان حال بسی روشنی دارد و هیچ جای کشاکش و گفتگو درباره آنان نیست و این از مسلمات است که در آغاز تاریخ که کمابیش ۳ هزار سال بیشتر بوده مادها در آذربایگان و آن پیرامونها نشیمن داشته اند.کسانی که با تاریخ آشنا هستند نیک می دانند که تا ۲۰۰۰ سال پیش ترکان از این سرزمینها بسیار دور بودند و در آسیای صغیر می زیستند و این سخن بسیار بیهوده و عامیانه است که کسانی عنوان می کنند که آذربایگان از نخست سرزمین ترکان بوده است.این وضع آذربایگان در آغاز تاریخ و زمان مادان است.پس از آن به زمان هخامنشیان و اسکندر و سلوکیان و اشکانیان و سامانیان می رسیم و حال مردم این سرزمین را از دیده می گذرانیم. در هیچ یک از این دوره ها پیشامدی که دیگر شدن وضع مردم یا تغیر زبان آنها را دربرداشته باشد نمی یابیم. در زمان آلکساندر مقدونی پیشامدی در آذربایگان یا بهتر بگوییم ماد خرد (khord ) رخ داد که نشان نیکی از زبان مردم این سرزمین است و آن نام خود آذربایگان است. چنانکه گفته شد اینجا را ماه خرد می نامیدند ولی در یورش مقدونی ها به ایران زمین در ماه خرد آتورپات نامی از بومیان و آنها را از تحاجم بیگانگان محفوظ داشته است و فرمانروایی کوچکی بنیان نهاد که تا صد سال در خاندان او باقی ماند و سنگر ایرانیت گردید و بدین سبب این سرزمین به نام او و خاندانش آتورپاتکان نامیده شد یعنی جایگاه آتورپات و همان واژه است که کم کم آذربایگان یا آذربایجان گردید. در زمان اشکانیان کم کم ترکها از جانب شمال شرقی ایران زمین و مرزهای خراسان بزرگ به مرزهای ایران نزدیک شدند ولی با نیرومندی که اشکانیان داشتند نتوانستند به درون ایران در آیند و ما در تاریخ از چنین واقعه ای آگاهی نداریم.

در زمان ساسانیان شاید شاخه هایی از ترکها یا خزرها از راه شمال یعنی از دربند و قفقاز با ایران همسایگی پیدا کردند ولی هیچ نشانی از درآمد آنان به آذربایگان در دست نیست. احتمال این هست که در تاریخ دسته های کوچکی از آنان را پیدا کنیم که شاهان ساسانی مثل انوشیروان در جنگ اسیر یا اجیر کرده است و در اینجا و آنجا نشیمن داده باشند ولی این گونه دسته ها بزودی با مردم بومی درامیخته و از میان می روند و نشانی از خود باقی نمی گذارند.چنانکه تازیان نیز که عده شان هم خیلی بیشتر از آنها بود بکلی از بین رفته و اکنون عرب در ایران به آن صورت نداریم.پس از اسلام تاریخ آذربایگان از دیده نژاد و مردم و زبان ان بسیار روشنتر است و نوشته های تاریخ نویسان و جغرافی نگاران عرب صدر اسلام که در دست است نژاد و زبان مردم آذربایگان را جداگانه یاد کرده و انها را آذری یا الاذریه یا اذریه نامیده اند. ابن مقفع به نقل ابن ندیم همزه اصفهانی به نقل یاقوت و خوارزمی به زبان مردم اذربایگان بدون ذکر نام اشاره کردند و نیز واژه هایی از زبان مردم آذربایگان را در کتاب خود آورده اند پس از اینها یعقوبی در ۲۷۸ قمری در کتابش آذریه را به عنوان صفت در مورد مردم آذربایگان به کار برده سپس مسعودی که در ۳۱۴ قمری از تبریز دیدار کرده زبانهای ایرانی و پهلوی دری و آذری را ذکر کرده است که به نظر او ظاهرا مهمترین زبانها و گویش های ایرانی بودند.پس از همزه اصفهانی که زبان مردم آذربایجان را پهلوی می نامد ابواسحاق ابراهیم استخری است که از "مسالک و الممالک" در نیمه اول سده چهارم هجری صریحا زبان مردم آذربایگان را ایرانی و الفارسیه ذکر می کند. مولف بعدی ابوالقاسم محمد ابن حبقوق درگذشت بعد از ۳۷۸ همان مطلب استخری را بیان می کند. پس از او ابو عبدالله مقدسی در سده چهارم هجری از زبان مردم اذربایجان سخن گفته و می نویسد که زبانشان خوب نیست اما فارسی آنها مفهوم است و در جای دیگر می گوید زبان مردم آذربایگان بعضی دری است و بعضی پیچیده است. داستانی که سمعانی درباره ابوذکریا خطیب تبریزی در ۵۰۲ و استادش ابوالعری معری اورده است موید رواج زبان آذری در آذربایجان در سده پنجم و ششم است. حمدالله مستوفی در "نزهت القلوب" تالیف ۷۴۰ زبان زنجان و مراغه را پهلوی ذکر می کند و عبارتی از زبان مردم تبریز نقل می کند که یک عبارت ایرانی است. تا سده پنجم در همه کتابهایی که از زبان آذربایجان ذکر شده به جز بلاذری که یک کلمه از زبان به عنوان نمونه نقل کرده است و ان خان است خان به معنی کاروانسرا است متاسفانه دیگران نمونه ای به دست نداده اند. بنده اینجا تمام مواردی را که در کتابها و اشعار و غزلها و قصیده ها و رباعیها نمونه هایی از زبان آذری مختلف داده شده آورده بودم که برای اینکه سخنرانیم خیلی طولانی نشود و می ترسم خسته بکنم خانم ها و آقایان را آنها را اینجا حذف می کنم ولی در متن سخنرانی اگر چاپ شد خواهد آمد.

پس از یورش امیر تیمور به ایران و نفوذ و تسلط سلسله ترکان قراقوینلو از ۸۱۰ تا ۸۷۲ و آق قوینلو از ۸۷۲ تا ۹۰۸ زبان آذری سخت ترین آسیبها را دید و در برابر زبان ترکی اقوام ترک و تاتار یا قوزها و اقوزها(oghozha ) و اوشارها که افشارها باشند که در پیرامون شهرهای آذربایگان مستقر شده بودند به مرو عقب نشینی می کرد و رو به فراموشی می گذاشت. و این وضع در دوره صفویان که با ورود ترکمانهای مهاجر قزلباش و چیرگی و انبوهی آنها که شیعه بودند یعنی در واقع علی اللهی بودند و از خاندان صفوی هواخواهی می نمودند و بیشتر کارهای دولتی و لشکری به دست آنان و به زبان آنان انجام می گرفت شدت یافت و مردم شهرها یا تاجیکان از ترس جان مجبور شدند زبان ترکی را فراگیرند و محاورات خود را با این زبان انجام دهند. مدتها این دو زبان ادامه یافت تا رفته رفته آذری جای خود را به زبان اقوام مسلط داد و ازحدود سده ۱۱ و ۱۲ ترکی در تمام شهرهای آذربایگان رواج یافت و آذری به عنوان تاتی در تعدادی از روستاهای دوردست و کوهپایه های صعب العبور و دره هایی که پای ترکان بدان جا نرسیده هنوز به زبان اذری تکلم می کنند و از قبول ترکی امتناع می ورزند.

به هرحال این مطالب اشاره مختصری است به سیر تاریخی زبان مردم آذربایگان بود که نشان دمی دهد تا سده یازدهم هجری هنوز بیشتر مردم اذربایگان توجه فرمایید تا سده یازدهم هجری بیشتر مردم آذربایگان به ویژه تبریز به آذری سخن می گفتند و اینک بیش از ۴۰۰ سال نیست که زبان تحمیلی ترکی در این خطه رواج یافته است.اما مسئله ای که اغلب در این مورد مطرح است و دارد خلط مبحث های زیادی به عمل می آید چگونه ورود ترکان و زبان ترکی به آذربایگان است.از بررسی های دقیق تاریخی چنین به دست می آید ورود ترکان یا مختصر بگوییم اقوزان و سلجوقیان به آذربایگان در سده پنجم هجری صورت گرفته و پیش از آن هیچ نشانی از ترکان و زبان ترکی در این سرزمین مشهود نبوده است.زکی ولید که خود از معتصبان شمره می شود صراحتا می نویسد که در آن زمان به استثنای اراضی معدودی از شرق ایران هیچ ناحیه ای که ترکان در آن به طور دسته جمعی سکنا گزینند وجود نداشته است. زیرا آنچه هم که از خزرها و ترکان غوز از حوالی شمال قفقاز به آذربایگان داخل شده بودند در هرحال می توانند تنها گروه های ۱۰۰ نفری کم اهمیتی از اهالی بوده باشد

اما ورود غوزها یا ترکمانان به ایران بویژه آذربایگان از حادثه های مهم تاریخی است و این حادثه نه تنها از نظر تاریخی آذربایگان بلکه از نظر تاریخ همه ایران بسیار مهم است چه در مهمترین دوره مهاجرت ترکان به ایران که با آمدن سلجوقیان آغاز می شود این طائفه غوزها پیشاهنگان آنان بودند و ۳۰ سال کمابیش پیش از طغرل بیگ و برادرانش از جیحون بگذرند اینان در ایران پراگنده شده بودند و تا آجاکه می دانیم نخستین ترکانی بودند که بدین سوی خراسان رسیدند و پیش از اینان اگر ایلهایی از ترکان در ایران بودند در آن سوی جیحون و در خراسان و خوارزم بودند. این طایفه نیز از غوزها یا ترکمانان سلجوقی بودند ولی چون هنگامی که عده ای از آنان به نواحی آمدند عراقی نامیده می شدند و ابن اثیر هم آنها را بدین نام می خواند ما نیز اینها را بدین نام می خوانیم تا از دیگر غوزهای سلجوقی که به همراه طغرل و برادرانش از جیحون گذشتند باز شناخته شوند.دسته هایی از اینان در عراق و آذربایگان و ارمنستان و دیار بکر پراکنده می شوند و داستانشان در این سرزمین ها بسیار شگفت آور است زیرا آنها که یک مشت مردم بیگانه بودند و پیشوای توانا و کاردانی برای خود نداشتند و شمارشان از زن و مرد و بزرگ و کوچک شاید بیش از ۵۰ هزار تن نبود سالها سراسر این سرزمین ها را به لرزه درآورده بودند و هرکجا می رسیدند همچون سیل و اتش آنجا را فراگرفته و از تاراج و کشتار باز نمی ایستادند و کسی از فرمانروایان بومی یارای دفع ایشان را نداشت و تا طغرل بیگ و برادرانش به ایران نیامده و بنیاد پادشاهی سلجوقیان را ننهادند مردم از گزند و آزار این طایفه نیاسودند. به طور خلاصه نخستین دسته غوزها که از جلو علاالدوله که به دستور سلطان محمود غزنوی می خواست آنها را گرفتار کرده و سرانشان را بکشد از اصفهان گریختند و به هرکجا که می رسیدند یغما می کردند تا به آذربایگان رسیدند این اولین ورود ترکان در پیش از ۴۱۰ هجری قمری است به آذربایگان که بعدا در ۲ و ۳ مرحله دیگر این ترکان غوز به آذربایگان وارد شدند. بنده دیگر از جزئیات مطلب صرف نظر می کنم.
به هر حال اینهاست خبری از درآمدن ترکان غوز به آذربایجان در دست داریم ولی این یک روی سکه است که آنها را بیشتر در تاریخها نوشته اند آنچه نانوشته مانده و توجه عمیق به آن نشده رفتار این طایفه وحشی با مردم بومی آذربایجان و عکس العمل آنهاست. در این مورد اگر این اصل را بپذیزیم که برخی از شاعران زبان گویای مردم عصر خود و بیانگر احساسات و عواطف اوضاع زمان هستند و اگر قطران تبریزی را از آن جمله شاعران بدانیم باید بگوییم که رفتار این غوزها و ترکان سلجوقی با مردم بومی آذربایجان که تاجیک یعنی ایرانی هستند بسیار بیدادگرانه و زورگویانه و رفتار غالب با مغلوب بوده است. اینکه بعضی ادعا می کنند که رفتار ترکان با مردم ایران همواره یک گونه همزیستی مسالمت آمیز بوده دروغ محض است و انکار حقایق می باشد. چنانکه شاعر آذربایگان در قصاید خود جا به جا از رفتار بیدادگرانه آنان ناله و شکایت می کنند و احساسات خود را به نحوی بر زبان می آورد. قطران از این طایفه تاراجگر و ستم پیشه و از امیران و سلطانهای سلجوقی از طغرل و دیگران و ملکشاه به شهری و جایی از آذربایگان باز می شده شاعر از آنجا فرار می کرده است....

سلاطین سلجوقی که بر اثر ترک تازیهای خود در ایران قدرتی به دست آورده بودند و کشور آباد و کهن و با فرهنگی خاص خویش ساخته بودند سیاتتشان بر این بود که ملوک الطوایفی را بر ایران برانداخته و خود بر سرتاسر ایران فرمان رانند بویژه که شهریاران و امیران بومی هم ایرانی بودند و هم از فرهنگ و تاریخ خود به سختی دفاع و از شاعران و سخنوران و دانشمندان ایرانی تیار حمایت می کردند. این شاعران و دانشمندان نیز در برابر ترکان مسلح به سود این شهریاران تبلیغ می کردند و یاد از خسروان گذشته ایران و تاریخ و فرهنگ کهن این مرز و بوم می نمودند و این بار مذاق ترکان بی تاریخ و فرهنگ خوش نیامد.....
در سده ششم که حدود یکصد و بیست از ورود ترکان غوز یا اوغوزها به ایران و آذربایگان می گذشت همجواری ترکان خوش نشین در کنار شهرها و روستاها با تاجیکان و لشکرکشی های بی امان سلجوقیان و وجود دربار آنها باعث نفوذ زبان ترکی در بعضی از نواحی ایران از جمله آذربایگان و عراق عجم و جبال گردید و طبقه جدید به وجود آورد که با اینکه ایرانی و تاجیک یا پهلوی زبان بودند به ۲ زبان ترکی و آذری سخن می گفتند. اینان در آن زمان ترک المش(olmosh ) ترک شده یا ترکیده یا به زبان ترکی سخنگو می گفتند. این سخن خیلی مهم است و من آن را با زحمت تمام از متون به دست آوردم: ترک المش وجود این اصطلاح بسیار گرانبها و قابل توجه است و نشان می دهد که آغاز ترکی زبان شدن بومیان تاجیک چگونه و از چه راه بوده است. جای شگفتی است که این اصطلاح بعدا از میان رفته یا به عمد از میان برده اند و تنها در چند جا از مکاتبات باقی مانده است از جمله در مجموعه الرسائل چاپ انجمن ملی....

وجود این عبارت نشان می دهد که طبقه جدید به غیر از ترک و تاجیک در شرف به وجود آمدن بوده که نسبتا تعداد آنان قابل توجه بوده است. با این همه کاملا روشن است که در آن زمانها ترکان و تاجیکان و ترک المش جدا از هم میزیستند و روش زندگانی و زبان و مکان آنها از هم جدا بوده است و اکثریت با پهلوی زبانان و اذری گویان بوده و ترکی زبانان تعداد زیادی نبوده و با نوشتن سر و کاری نداشتند زیرا درس خواندن و سواد داشتن را ننگ و عار می دانستند و آن را کار تاجیکان می پنداشتند. و حتی پادشاهان و امیران اغلب بی سواد بودند و حتی از نوشتن نام خودشان هم عاجز بودند. به همین جهت اینک از خط و ربط و نوشته و نوع زبان آنها به کلی بی خبریم. در اینجا بسیار بجاست از موضوع خدعه آمیزی که درباره خاکهای بسیار بر چشم ها پاشیده شده و سخنان باطل و نافهمانه و مغرضانه درباره اش گفته و نوشته شده است پرده برداریم و نشان دهیم که جاعلان مغرض چگونه تاریخ می سازند و چگونه بر مردم آذربایگان تاریخ می تراشند و شرم از دروغ های خودشان نمی کنند. داستان این فریب بزرگ که از آن سخن خواهیم گفت از حدود ۱۵۰ سال پیش آغاز می شود و آن درباره مجموعه ای از ۱۲ داستان مربوط به قوم اوغوز یا تاتار است که عاشق ها یا اورازان به صورت دستکی (دفتر و دستک می گوییم) چیزهایی یادداشت می کردند می گویند نسخه ای از این دستک که به زبان اغوزی(oghozi ) نوشته شده و نامش اغوزنامه است نخستین بار در کتابخانه سلطنتی آلمان به دست آمده است و باز برای نخستین بار بارتولد در کاتالوگ آن کتابخانه به آن برخورده و باز یادشده که در سده ۱۵ میلادی این کتابچه به کتابخانه احمد پاشا وارد شد و فیلچر بر مبنای همین تاریخ این دستنوشت را از آثار و مواد سده پانزدهم شمرده است. پس از آن رونوشتی از آن در سده نوزدهم تهیه شده که در کتابخانه برلین است و نخستین بار پیپس درباره برخی از این داستانها تحقیق کرده و بعد از آن پروفسور نولد که در سال ۱۸۵۹ تمام آن دستنوشت را نسخه برداشته و ترجمه کرده (اما) چون قسمت مهم آن را نتوانسته بود بخواند بنابراین چاپ نشد. سپس بارتولد در ۱۸۹۴ ترجمه این اثر را به روسی در مطبوعات روسیه چاپ کرد و باعث شروع یک رشته مباحث در مورد این داستانها گردید. به هرحال از نام و عنوان این مجموعه پیداست که چیست و به زبان کدام طایفه نوشته شده ولی در ۵۰ سال اخیر عالمل و عامدا از عنوان کردن نام اصلی آن خودداری کرده و آن کتاب دده قورقورد نامیدند زیرا در زیر این نام بهتر و آسانتر می توانند ذهنها را گمراه کنند و مقصود و منظور خود را پیش ببرند و آن را به عنوان سندی گرانبها از آثار قدیم و کهن ادبیات ملی آذربایجان وانمود کنند. گردآورنده یا سراینده این داستانها را به مردی با الهامات غیبی و پیری داننده و شاعری نوازنده به نام دده قورقود نسبت داده اند که گاهی بلکه اغلب اوقات خود او نیز نقشی در این داستانها بر عهده دارد و به هنگام سختی همچون سیمرغ مشکل گشایی می کند....اما جای شگفتی است که دده قورقود خود در میان غزها نمی زیسته و از جای دیگر به میان آنها می آمده. او از اورازان ها یعنی نوازندگان و سرایندگان دوره گرد بود که امروز به آنان عاشق می گویند و در آذربایجان و ارمنستان و بخشی از ترکیه بسیار شناخته شده و معروف اند. در اینجا از فرصت استفاده می کنیم و یاد آوری می کنم که لفظ اوزان که بسیار می کوشند آن را واژه ترکی وانمود نمایند ریشه ایرانی و فارسی دارد. این واژه پارتی است که تغییر صورت داده و باقی مانده است. این لفظ در فارسی گوسان گفته می شده که در کتاب ویس و رامین به آن اشاره شده است.در آنجا می گوید:
سرودی گفت گوسان نائین در او پوشیده حال ویس و رامین.
یا در جای دیگر:
نشسته گرد رامینش برابر به پیش دام گوسان نواگر

مبنایی هم در یک شعر از گوسان ها اسم برده و سپس این کلمه به همین صورت به زبان ارمنی راه یافته و شاعران و نوازندگان در ارمنستان و گرجستان هم گوسان نامیده شدند و بسیار طرف نرت و لعن کشیشان ارمنی مسیحی بوده اند و در این باره خانم ویس تحقیقات بسیار دانشمندانه ای کرده که چاپ شده است. واژه گوسان بعدا به صورتهای جوسان( گ فارسی به ج تبدیل شده) و بعد یوسان شده و بالاخره به صورت اوزان در آمده و اینک در ترکیه مستعمل است...

گذشته از اینها در متن داستانها و افسانه ها و واژه هایی به کار رفته که به هیچ وجهه نمی توان آنها را از سده ۵ هجری که ادعا می شود داستانها مربوط به آن عهد و زمان است دانست. قبلا واژه پیلون که به معنی ردا و شنل کشیشان ارمنی است و اصل آن یونانی است و شاهکار که واژه روسی جدید است به معنی کلاه یا اصطلاح نایب به معنی یک منصب نظامی که بسیار جدیدتر است یا تشبیه سرهای بریده شده در میدان جنگ به توپ و نام بردن از شهر آمر یا دیار بکر به صورت فعلی که صورت این نام در کتابهای سده های ۹و ۱۰ است همه حاکی از جدید بودن این داستانهاست. در مقدمه این کتاب برای دوام و بقای دولت عثمانی دعا می شود ولی شگفت است که مغرضین چون وجود این دعاها را با ادعاهای خودشان مغایر می یا بند استدلال می کنند که این مقدمه مربوط به داستانها و زمان وقوع آنها نیست...مردی که ادعای تحقیق و تفحص دارد و سالها پیش کتاب اغوزنامه را در روزنامه آذربایجان فرقه دموکراتیک پیشه وری به چاپ رسانیده...از جمله در تحقیقات عمیقش نکته ای را مورد مداقه قرار داده که فقط برای رفع خستگی حضار محترم آن را شرح می دهم.

کسانی که عاشق ها و نوازندگان دوره گرد را در آذربایگان و ارمنستان و ترکیه دیده اند می دانند که آنها در آغاز سرودن داستانها و نوازندگی خود برای اینکه حاضران را وادار به سکوت و توجه به خود نمایند خطاب بهشخص بزرگ یا خانی که در مجلس حاضر است کرده با صدای بلند و کشیده می گویند:خانم هی خانم هی. کسانی که به زبان ترکی آشنایی دارند و می دانند کضمیر ملکی در آن زبان مانند زبان فارسی میم است مانند: آتام پدرام آنان مادرم اقلوم پسرم و خانم یعنی خان من و هی نیز از اصوات ندا مانند ای و هان است.بدین صورت عبارت خانم هی در آغاز این داستانها به معنای ((ای خان گوش دار بشنو است)) ولی آقای محقق این خانم هی را نام بانویی تصور کرده و می گوید:خانم هی که یک زن عاقل و دنیا دیده بوده..و به خانم هی سخنان پر معنی نسبت داده است!!!...
جای شگفتی است که چنین کسی با این ادراک ناقص و ضعیف با چاپ پی در پی این داستانها و رساله های دیگر برای سرزمین مقدس و مردم با فرهنگ و میهن دوست آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین می کند و برای آنان تاریخ و ادبیات پدید می آورد و از ریشه ها گفتگو می کند. سخن در این باره بسیار است و ما آن را کوتاه می کنیم و به جا و زمان دیگر وا می گذاریم.

بدین سان سده های ۵ و ۶ با تسلط این ترکان جایگیر و تازه وارد و یغماگر پی در پی می گذشت و ترکان مسلط تر و نیرومند تر و تاجیکان ناتوانتر و زیر دست تر می شدند و عوامل مخرب اجتماعی و فساد اخلاق و پرداختن به خرافات و کارهای بیهوده و تسلط آخوندهای قشری...این تضعیف و زیر دستی و ناتوانی را تشدید می کرد و عنصر ایرانی در زیر سم ستوران غالب پایمال می گردید. در این مورد استاد ذبیح الله صفا که یادش بخیر باد خوب می گوید که ((تسلط ترکان بر ایران نتایج گوناگون داشت و موجب تغییرات عظیمی در اصول و عقاید سیاسی و اجتماعی ایرانیان شد و بسیاری از آداب قدیم را دگرگون ساخت.)) ترکان نو مسلمان در تعصب و سختگیری نسبت به عقاید و آراء مذهبی و طرفداری از نحله ای معین از مسلمین پیش افتادند و این تسلط تا عهد حمله مغول روز به روز در تزاید بود. ترکمانان سلجوقی و بعد از آنان غلامان ترک خوارزمیان در طول یک قرن و نیم دمار از روزگار عراقیان در آوردند و مردم این قسمت ثروتمند را به خاک سیاه نشاندند. پس از حمله مغولان به این سرزمین و فجایع تاریخی هولناک که در این آب و خاک رخ داد ترکان که خود را در میان ایرانیان پاک نژاد بیگانه می دیدند خود را به مغولان بستند و اظهار هم نژادی و کیشی کردند و در کشتار و غارت و چپاول و بیدادگریهای مغولان شریک گردیدند و کردند آنچه نمی بایست کرد. اغلب ستمگریهای مغولان در این دوره با راهنمایی و تحریفها و فتنه انگیزیها ترکان که به ایرانیان به چشم دشمن می نگریستند انجام می گرفته است.....

آذربایگان یا بهتر بگوییم بخشی از بر ایران در یک دوره ۲۰۰ ساله میان سده های ۸ و ۱۱ دگرگونیهای شگفتی را می گذراند. در این دوره تیره هایی از بازمانده های غزها پیشین و ترکمانهای آق قوینلو و قراقوینلو از سرزمین دیار بکر و شرق کشور عثمانی کم کم رخت به سوی آذربایگان کشیده در این سرزمین پر مرتع و همدان کاشان قم و .. جا خوش کرده و بنیاد پادشاهی بنا فرمودند و موقعی فرمانروایی سر تا سر ایران را در دست گرفتند. و از سویی دیگر به روایتی امیر تیمور در بازگشت از یورش خود به کشور عثمانی گروهی از ترکمانان را به اسارت می گیرد و همراه خود به سمرقند می برد اما سر راه خود وقتی به اردبیل می رسد آنان را بنا به خواهش خواهرش شیخ علی صفوی مرشد صفویان به او می بخشد و این طایفه که ترکمانان روملو نامیده می شدند و در پیرامون اردبیل مستقر شدند از همان زمان هوادار سخت خاندان صفوی که در کسوت تصوف بودند شدند و در عالم صوفی گری صفویان را مرشد کامل خود دانستند و سپس کوشیدند و خاندان صفوی را به سلطنت ایران رسانیدند. در دوره پادشاهی صفویان چون فرماندهی سپاهیان و کارهای اداری را ترکان در دست داشتند کشاکشهای نهان و آشکار بر سر قدرت و حکومت و تسلط بر اراده شاه میان آنان وجود داشت که متاسفانه همه این هم چشمیها و کشاکشها سرانجام به زبان مردم بومی آذربایگان و ایرانیان انجامید.این شتر چرانان و چوپانان کوچ نشین که در آغاز کار در بیرون شهرها در دشتها بیابانها و مرتع ها دنبال گوسفند و شترهای خود بودند و دور از زندگی شهرنشینی در چادر و آلاچیق های خود می زیستند و گاه به گاه برای داد و ستد و مبادله کالا و خرید نیازهای خود به بازارها و شهرها می آمدند جز به چشم آز و تاراج و چپاول به شهرها و شهرنشینان نمی نگریستند. سپس که بر اثر انبوهی و جنگاوری جزو سپاهیان در آمدند و سرانشان امیر و سردار گردیدند و با پادشاهان و بزرگان ایران زمین همنشین شدند و به شهرها راه یافتند دارای خانه و باغ و دارایی گردیدند و چون فرهنگ شهرنشینی نداشتند و زندگانیشان از شهریان و تاجیکان جدا و متفاوت بود ساختار شهرها و زندگانی مردم شهر نشین را در هم ریختند آداب و رسوم زبان و جهان بینی آنان را دگرگون کردند و مردم اینها بر اثر تعصب سختی که در نژاد و همخونی داشتند جز از سران خود از هیچ کس دیگر فرمان نمی بردند....در این دوره پر مصائب چون اداره کشور و جنگ و صلح و کارهای درباری به دست ترکمانها و تکلوها اوستاجلوها شاملوها و بسیاری لوهای دیگر بناچار مجالی برای اظهار وجود مردم بومی و تاجیکان باز نمی داند. به طور کلی دخالت در سیاسیت و سپاهیگری و شمشیر زنی و سواری و پوشیدن جنگ افزار برای تاجیکان و غیر ترکها غدغن بود. اجازه نمی دادند یک تاجیک یا ایرانی حمل اسلحه کند. اینها را ما فراموش کرده ایم. دولت صفوی چون از آغاز کار خود با دست این طایفه و ایلهای ترک نژاد مهاجر بنیان یافته بود در همه حال و در لشکرکشیها و جنگها بویژه در نبرد با دولت نیرومندی چون عثمانی که دارای ارتش منظم و تعلیم دیده و تربیت یافته با جنگ افزارهای نوین و گرم بود به علت نداشتن ارتش منظم دائمی همواره دست به دامن این ایلها و عشیره ها می شد و بناچار می کوشید از هر راه که باشد دل سران ایلها را به دست آورده و امتیازهای فراوانی به آنها بدهد و اگر هم نمی خواستند جز این نمی توانستند. در این وضع و حال اگر شهریار صفوی جوان دلیر و توانایی همچون شاه اسماعیل بود این ایلها همه همدست و یکدل بودند و در پیروی از فرمان مرشد کامل یعنی پادشاه صفوی سر از پا نمی شناختند ولی اگر پادشاه مردی بی عرضه کم سال و ناتوان مانند سلطان محمد خدابنده نابینا بود شاه بازیچه دست سران این ایلها می شد و گاه ترکمانهای تکلو و شاملو و غیره اداره کشور را در دست خود گرفته و با بی اعتنایی به شاه و بی پروایی به مردم هرچه دلخواهشان بود انجام می دادند. و هرگاه یکی از اینها بر مزاج شاه و دربار چیره در می آمد و مسلط می شد ایلهای رقیب به مخالفت و رقابت و دشمنی و ستیزه جویی بر می خواستند و به بهانه های گوناگون کشاکش راه انداخته و کار را به جنگ و پیکار می کشاندند. این مشت مردم بیگانه که از جاهای دور دست در پی گوسفندان و استران خود بدین سرزمین راه یافته و به زور شمشیر و زورگویی بر مردم خیمه زده بودند هیچ گونه دلبستگی به این آب و خاک و مردم و تاریخ و فرهنگ و افتخارات اینجا نداشتند....

خطر جدی و ژرف نفوذ ترکمانهای قزلباش را در دوره صفوی تنها یک بانوی دلیر و هوشمند تاجیک و مازندرانی دریافته بود که متاسفانه جان خود را بر سر این کار و دریافت خود گذاشت و آن ملکه سلطان محمد خدابنده مادر شاه عباس به نام خیر النسا بیگم بود. این بانو مطلب مفصل است با قزلباش ها ضدیت می کرد و می خواست دوباره تاجیکان را بر سر کار آورد ولی اینها توطئه کردند و بالاخره ریختند در قصرش گلویش را فشردند و او را کشتند او گفت: اگر این بی ادبی از سوی قزلباش ها سر می زند هیچ مانعی ندارد من اول به خدا می سپارم خون خودم را و بعد چهار شاهزاده پسر دارم آنها حتما تقاص من را خواهند گرفت که شاه عباس بر همان منظور و همان وصیت مادرش بود که ـــ البته اول ضعیف بود و هیچ اقدامی نکرد ــ بعد که قوی شد دست قزلباش ها را از حکومت و دولت کوتاه کرد و عده ای به نام شاهسون را روی کار آورد. از داستان این بانو یا شیرزن می گذرم که شوهرش را هم به نام شیخ سلمان یا میرزا سلمان که او هم مازندرانی بود و در این کارها با خیرالنسا مشارکت داشت او را هم تمام اموالش را تاراج کردند و سوزاندند و خودش را کشتند.در این مورد در تاریخ صفویه مطالب زیادی و داستانهای شیرینی هست. آنچه در اینجا برای مثال یاد کردم نمونه ای بود از کشاکشهای آشکار و نهان قزلباش ها با بومیان کشور که به زور شمشیر و فتنه بر آنان چیره شده بودند تازه این حال و رفتار با همسر پادشاه و وزیر دولت بود خود آشکار است که با مردم خرده پا و شهری و روستایی چه رفتاری داشتند.
به هر حال در این سالهای شوم و سیاه تاریخ آذربایگان و تبریز بود که عنصر ایرانی این سرزمین بکلی دستش از حکومت و فرمانروایی و کشورداری و سپاهیگری کوتاه شد و قدرت و حکومت و سیاست و اداره کشور به دست سران ایلهای قزلباش و تیره های ترکمان ترک زبان افتاد که بر سر چاییدن و غارت هست و نیست مردم و به یغما بردن دسترنج و دارایی آنان با یکدیگر به رقابت و پیکار برخاسته بودند....و چون در آن زمانهای پرشور و شر بیشتر کارهای حکومتی و لشکری و اردو با زبان ترکی انجام می یافت مردم به ناچار این زبان را فرا گرفتند و زبان خودشان یعنی آذری که یکی از شاخه های زبان ایرانی است و یکی از کهن ترین زبانهای که مردم آذربایگان بدان سخن می گفتند رفته رفته ناتوان گردید....یکی از عوامل و جنبه های مهم و بسیار موثری که متاسفانه به آن کم توجه شده است ولی در پیشرفت و فراموش شدن زبان آذری و رواج ترکی در آذربایگان بسیار موثر و کارگر بوده مسئله تحمیل مذهب و تعصب ورزی ها در این خصوص بود.... از عوامل دیگر جنگهای عثمانی است که باز از آنها صرف نظر می کنیم. چون این جنگها خیلی طولانی بود و بارها و بارها لشکرکشیها منجر به این شد که لشکر عثمانی و سلاطین عثمانی داخل تبریز ششدند و آخرین بار ۲۰ سال در تبریز ماندند و همه اینها به ضرر زبان آذری تمام شد. بعد از ۲۰ سال بود که شاه عباس آنها را از تبریز بیرون کرد. دوباره تبریز پر و خالی شده است: یک بار تمام تبریزیهایی که دستشان به دهنشان می رسید به قزوین مهاجرت کردند و یک بار به اصفهان. می دانید که در تبریز محله ای است به نام محله تبریزها که صائب تبریزی هم از همان محله است..

در واقع تمام تبریزیهای متعین از تبریز مهاجرت کردند و هیچ وقت هم باز نگشتند بنابراین باید دانست که آذربایگانی ها ترک نیستند و من از همه دوستان خانمها و آقایان خواهش می کنم که رعایت این نکته را بفرمایید. به آذربایگانی ها و تبریزیان ترک نگویند. ترک ها در ترکیه اند. ترک زبان بله اما ترکها در آنجا هستند ما ترک نیستیم. نژادمان تغییر نکرده است. بر اثر این عوامل زبانمان تغییر کرده است. کلمه ترک را مطلقا به کار نبرید. آذربایگانی ها ترک نیستند بلکه ایرانیان ترک زبانند و اگر زبان آنان بر اثر پیشامدهای تاریخی و اجتماعی ترکی شده است هیچ مدخلیتی در ملیت و نژاد آنان ندارد. حال اگر کسان کج فکری از مردم اردبیل یا تبریز یا از بازمانده های جرثومه های فساد و خشونت در ارسباران و غیره شباهتی از حیث قیافه یا صورت و سیرت خود با این اغزها و ترکمانها می بینند یا اعمال و کردارشان را با اعمال و کردار آنان یکسان می دانند و مردم آذربایگان را از زمان کوروش و داریوش ترک می شمارند ـــ نوشته اند این را ـــ و می خواهند ملیت و فرهنگ و تمدن کهنسال و غنی این سرزمین را به دم اسبان آن کوچ نشینان بیابان گرد و بی فرهنگ ببندند ما را با آنان سخنی نیست. مختارند ولی حق ندارند برای کل مردم آذربایگان تکلیف و سرنوشت تعیین کنند و برای آنان تاریخ جعل کنند و ادبیات و زبان پدید آورند و با پاشیدن خاک در چشمها و سوءاستفاده از نا آگاهیهای مردم از سرگذشتها و پیشامدهای تاریخی و اجتماعی شان بخواهند دریافتهای ناقص و مغرضانه خود را بر مردم آذربایگان تحمیل کنند. چنانکه روشن شد بی گمان زبان تحمیلی ترکی در آذربایگان بیشتز از ۴۰۰ سال سابقه ندارد. بنده این را می گویم و از عهده اش هم بر می آیم. و مردم آنجا باید بکوشند این زبان عاریتی را از خود دور سازند و جز به زبان فارسی و ایرانی سخن نگویند. از این اینکه حوصله به خرج دادید و سخنان طولانی بنده را گوش دادید متشکرم....

از:آریارمن
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 1606
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷, ۱:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 18344 بار
سپاس‌های دریافتی: 12308 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط shola »

من زیاد در باره تاریخ ازربایگان اطلاعات ندارم ولی همش فکرمیکردم دلیل ترکی صحبت کردن این مناطق به خاطر مهاجرت های ترکان علی الخصوص در زمان عثمانی ها وقاجارها به این مناطق و جایگزینیانان با ایرانیان بوده است که با اطلاعات دقیق و کامل در نوع خود متوجه موضوع شدم

حالا که مردمان این مناطق ایرانی انند وترکان در ترکیه فعلی اند پس چرا سعی نشده که این اخلال زبانی اصلاح بشه و زبان فارسی جایگزین این زبان بیگانه نشده اگه ما روی نسل فعلی کار کنیم حتما می توانیم این مشکل رو برطرف کنیم . ولی چرا تا حالا این اتفاق نیفتاده جای تعجب داره!
منم مرگ، مادر تو، منم که دوباره تو را از نو میزایم.
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

shola نوشته شده:من زیاد در باره تاریخ ازربایگان اطلاعات ندارم ولی همش فکرمیکردم دلیل ترکی صحبت کردن این مناطق به خاطر مهاجرت های ترکان علی الخصوص در زمان عثمانی ها وقاجارها به این مناطق و جایگزینیانان با ایرانیان بوده است که با اطلاعات دقیق و کامل در نوع خود متوجه موضوع شدم

حالا که مردمان این مناطق ایرانی انند وترکان در ترکیه فعلی اند پس چرا سعی نشده که این اخلال زبانی اصلاح بشه و زبان فارسی جایگزین این زبان بیگانه نشده اگه ما روی نسل فعلی کار کنیم حتما می توانیم این مشکل رو برطرف کنیم . ولی چرا تا حالا این اتفاق نیفتاده جای تعجب داره!

درودبرتو
درود بر تو
اکنون بسیاری از فرهیختگان آذربایجان به این نکته رسیده اند که زبان ترکی یادگار عصر ترکتازی های طوایف ترکی می باشد.
(پان ترکان بیشترین فعالیت و تبلیغات خود را بر روی عوام و روستاییان متمرکز می کنند).
البته بایا ست به این نکته اشاره شود که زبان ترکی امروزی آذربایجان نیز زیبایی خاص خود را داراست و از لحاظ دستوری سبک شناسی و ....با سایر زبان های ترکی متفاوت است به دلیل همجواری با زبان و ادبیات پارسی ره دیگری از سایر زبان های ترکی گرفت.(مقاله کامل عنایت الله در این باره همه نکات را بخوبی روشن ساخته)
جالب اینکه این فرضیه که زبان ترکی ریشه در آذربایگان ندارد و پیشتر مردم آن دیار به پهلوی(فهلوی آذری) سخن می گفته اند،نخستین بار از سوی تبریزیان ارائه شد.

حال نظر جنابعالی را به بخشی از این یادداشت جلب می نمایم:
«تمام اقوام غيرفارسي زبان ايران ريشه ايراني دارند»

براساس پژوهش محقق ايراني دانشگاه«كمبريج»: تمام اقوام غيرفارسي*زبان ايران ريشه ايراني دارند ريشه مشترك اقوام ايراني به حداقل 10 هزار و500 سال پيش برمي*گردد.
براساس تحقيقات پژوهشگر ايراني ژنتيك پزشكي و جمعيتي دانشگاه «كمبريج» كه با كمك و نظارت گروهي ازبرجسته ترين محققان اين رشته انجام شده، جمعيت هاي ايراني كه با زبانهاي غير ازگروه هندو - اروپائي تكلم ميكنند به ويژه جمعيت آذري زبان ساكن در فلات ايران ريشه ژنتيكي مشتركي با اقوام ترك زبان ساكن در كشور تركيه و اروپاي شرقي ندارند و بر عكس شاخص هاي تمايز ژنتيكي آنهامانند FStبا ساير گروه هاي ساكن در فلات ايران به ويژه فارسي زبانان نزديك به صفر است كه نشانگر ريشه ژنتيكي مشترك آنها در اعماق تاريخ ايران است.

دكتر مازيار اشرفيان بناب، عضو هيات علمي پژوهشكده باستان شناسي سازمان ميراث فرهنگي كشور كه دانش آموخته دكتري پزشكي دانشگاه علوم پزشكي تهران و كارشناسي ارشد باستان شناسي ازدانشگاه «منچستر» بوده و در حال حاضر مشغول گذراندن ماه هاي آخر مقطع دكتري تخصصي رشته ژنتيك پزشكي و جمعيتي در دانشگاه «كمبريج» انگلستان است در گفت و گو باخبرنگار «پژوهشي» خبرگزاري دانشجويان ايران ايسناخاطرنشان كرد:«موضوع تحقيق و مطالعه من در مقطع دكتري مطالعه ژنتيكي اقوام ايراني و بررسي ارتباطات تاريخي و ژنتيكي تمام اقوام ساكن در فلات ايران بوده است»
در اين مطالعه كه با كمك و نظارت گروهي ازبرجسته ترين محققان ژنتيك تكاملي و جمعيتي انجام شده، نمونه اي از افراد داوطلب وابسته به تمام گروه هاي اجتماعي و قومي ايران مورد مطالعه قرار گرفته اند كه نتايج حاصله بسيار جالب توجه و تعمق مي باشد.

به گفته وي، مطالعه DNA ميتوكندريال نشان مي دهد كه ريشه مشترك مادري تمام اقوام ايراني ساكن درفلات ايران به زماني بسيار عقب تر بر مي گردد بدين ترتيب كه اگر تمامي اختلاط ها و شاخص هاي ژنتيكي مربوط به ساير مناطق جغرافيايي و قومي را از محتواي ژنتيكي نمونه هاي مدرن ايراني حذف كرده وبه كناري بگذاريم،اخيرترين جد مشتري مادري ما (Most Recent common ancestor- MRCA) زماني حدود 10 هزار و 500 تا 11 هزار سال قبل در فلات ايران مي زيسته است.

وي افزود: نزديكي ژنتيكي بين اقوام ساكن در فلات ايران و از سوي ديگر خاص بودن اين محتوي ژنتيكي در فلات ايران به قدري ملموس و غير قابل انكار است كه حتي به كار بردن كلمه اقوام را در مورد جمعيت هاي ساكن در فلات ايران با شك و ترديد روبرو مي كند. به اين معني كه آنچه باعث تمايزژنتيكي گروه هاي انساني مي شود تا بتوان آنها را به صورت اقوام تمايز يافته در زمان و مكاني خاص تصور كرد ابدا در محتواي ژنتيكي ايرانيان اعم از فارس و آذري و لر وبلوچ و تركمن و .... ديده نمي شود.

دكتر اشرفيان بناب در گفت و گو با ايسنا خاطرنشان كرد: براساس يافته هاي محققان انسان شناسي، فلات ايران اولين و مهمترين گذرگاه انسان مدرن در مسير مهاجرت به سرزمينهاي ناشناخته و جهت دستيابي به منابع جديدبوده است. بدين ترتيب تصور عمومي در مجامع علمي بر اين است كه اولين حضور و استقرارانسان مدرن در فلات ايران چيزي در حدود 60 تا 70 هزار سال قبل بوده است كه شواهد ويافته هاي سطحي از محوطه هاي پيش از تاريخ نيز بر همين امر دلالت مي كنند؛ بدين ترتيب انسان مدرن در سرتاسر فلات ايران استقرار و اسكان داشته و پس از طي چند ده هزار سال با پيدايش كشاورزي در حدود 10، 11 هزار سال قبل در منطقه هلال بارور كه بخش هايي از غرب فلات ايران را نيز شامل مي شود و سپس اهلي كردن حيواناتي مانندبرخي احشام نقش عمده اي در پيدايش اولين فرهنگ هاي يكجانشيني و تمدن هاي اوليه جهاني ايفا كرده است.
وي تصريح كرد: بر اساس منابع تاريخي و باستان شناسي و زبان شناسي موجود تصور كلي بر اين است كه در حدود چهار هزار سال قبل اقوامي مهاجم يا مهاجر كه به آنها نام آريايي داده شده است از شمال اروپا به سمت جنوب مهاجرت كرده و وارد فلات ايران شده اند و پس از استقرار سه قبيله مهم آنها در فلات ايران (پارس ها در مركز و جنوب، پارتها در شمال شرق و مادها در غرب و شمال غرب) بخشي از اين اقوام به سمت شبه قاره هند و بخش ديگر به سمت اروپا مهاجرت كرده واقوام مدرن هندو-اروپائي را پديد آورده اند.

امروزه مستندترين و قابل اعتماد ترين يافته هاي انسان شناسي، در كنار يافته هاو شواهد فسيلي يافته هاي ژنتيكي مي باشند.
به گفته اين پژوهشگر ژنتيك پزشكي و جمعيتي، درمطالعات ژنتيكي جمعيتي مطالعه DNA ميتوكندريال كه فقط از مادر به فرزندان منتقل مي شود مي تواند تاريخ و گذشته نسل هاي مادري را نمايان كند و همچنين مطالعه بخش فاقد نوتركيبي كروموزوم Y كه از پدر به فرزندان مذكر منتقل مي شود مي تواند تصويرروشني از گذشته و تاريخ پدري اقوام در طي نسل هاي متمادي در اختيار دانشمندان قراردهند.

دكتر اشرفيان بناب، در ادامه خاطرن شان كرد: يكي از يافته هاي جالب توجه در مطالعه اخيراين است كه گروه هاي غير فارسي زبان به ويژه جمعيت آذري زبان ساكن در فلات ايران ريشه ژنتيكي مشتركي با اقوام تركزبان ساكن در كشور تركيه و اروپاي شرقي ندارند و بر عكس شاخص تمايز ژنتيكي آنها باساير گروههاي ساكن در فلات ايران به ويژه فارسي زبانان نزديك به صفر است كه نشانگرريشه ژنتيكي مشترك آنها در اعماق تاريخ اين مرز و بوم است...

وي در گفت و گو با ايسنا تصريح كرد: اين در حاليست كه در بيشتر منابع جمعيتي و زبان شناسي ايرانيان را به دو گروه تقسيم مي كنند. يكي آنها كه به زبان فارسي يا ساير زبانهاي وابسته به گروه هندو- اروپايي مكالمه مي كنند و تصور بر اين است كه از اعقاب اقوام آريائي هستند و ديگر، آنها كه بازبانهايي غيراز گروه هندو- اروپائي مكالمه مي كنند مانند گروه Altaic كه زبانهايي مانند تركي و تركمن را در بر مي گيرد و تصور مي رود اين گروه ها فاقد ريشه مشترک هند و اروپايي هستند؛ اما يافته هاي ژنتيكي اين بررسي همه دلالت براين دارند كه ساكنان فلات ايران در گذر تاريخ هر چند بسيار مورد هجوم و آسيب سايراقوام قرار گرفته اند و گاه زبان و تكلم آنها كم و بيش تحت تاثير قرار گرفته است نه تنها هويت فرهنگي و تاريخي خود را حفظ كرده اند بلكه محتواي ژنتيكي خود را كه نشان از ريشه مشترك چندين هزار ساله آنان دارد را نيز مصون داشته اند.
اشرفيان بناب همچنين گفت: نتايج اين مطالعه نشان داده است كه برخي از جمعيت هاي ايراني خصوصا هموطنان زرتشتي خصوصيات جمعيتي بسيارخاص و منحصر بفردي را نشان مي دهند.
وي همچنين تصريح كرد كه نتايج اين مطالعه در قالب چندين مقاله علمي تدوين و منتشر خواهد شد كه در حال حاضر اولين آنها جهت نشر به يكي از مجلات علمي معتبر ژنتيك ارسال شده است.

از:خبرگزاری دانشجویان ایران- ایسنا
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 1606
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۵ آذر ۱۳۸۷, ۱:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 18344 بار
سپاس‌های دریافتی: 12308 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط shola »

درود بر تمام تبریزیان با غیرت و شعور ایرانی بدرستی که بدترین چیز برای انسان جهل انسان هاست حال زمانیرو ببینید که تمام ایرانیان ساکن ازربایجان به اینحقیقت واقف شوند انموقع است که بدون هیچ درگیری ونزاعی سرزمینهای جدا شده به اغوش مادر خود باز می گردند

از جناب اقای مرداویز نیز به دلیل مطالب زیبا وفهیمانه شان سپاس گزاری می کنم تصویر تصویر
منم مرگ، مادر تو، منم که دوباره تو را از نو میزایم.
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

 نگاهی به ریشه و معنی واژه ی آذربایجان

دکتر حسین نوین رنگرز


منطقه ی آذربایجان بخشی از سرزمین ماد بزرگ بود. این سرزمین از زمان یورش اسكندر مقدونی به نام آتورپاتگان معروف شده است. نام این منطقه در كتاب بن دهش (خلاصه ی اوستا)  "ایـران ویچ" نوشته شده است. در آن كتاب می خوانیم: «ایـران ویچ ناحیت آذربایجان است. ایـران ویچ (آذربایجان) به ترین سرزمین آفریده شده است. زرتشت چون دین آورد، نخست در ایـران ویچ (آذربایجان) فراز یشت، پرشیتوت و مدیوما (مدیا – ماد) از او پذیرفتند. ایرانویچ یعنی آذربایجان». (۱)

علاوه بر ایـران ویچ كه به آذربایجان اطلاق شده، نام بامسمای آذرگشسب نیز به آذربایجان داده شده است كه بنا به خبر شاهنامه، دو آتشكده‌ی مقدس به نام آذرگشسب بوده است كه یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان) قرار دارد. آتشكده آذرگشسب باكو ، هم چنان پابرجاست و ظاهرن آن را بازسازی كرده اند. علی‌اكبر دهخدا، در لغت نامه ی خود، ذیل لغت باكو، شرح مفصلی درباره این آتشكده آورده است. (۲) آتشكده بزرگ و معروف دیگر در تخت سلیمان مراغه قرار دارد به نام «‌‌‌‌آذرگشسب» و گیرشمن درباره آن می‌نویسد: «این مركز دینی ماد آذربایگان (تخت سلیمان امروز) معبد شمالی ایـران بود. در این معبد جامعه‌ای بسیار قدیم از مغان می‌زیستند.» (۳)

در شاهنامه فردوسی نیز آمده كه در دوران كیانیان، آذربایجان را به نام آتشكده ی بزرگ و مقدس «‌آذرگشسب»‌ می‌خوانده اند. بر پایه ی سخن فردوسی، كی‌خسرو پیش از نشستن بر تخت شاهی، همراه با پدربزرگ خود كی‌كاوس به سوی خاك آذرگشسب (آذربایجان) روان می‌شود تا در محراب، آغاز سلطنت خود را متبرك و از خداوند در اداره امور كشور یاری بخواهد:

چنین گفت خسرو به كاوس شـاه / كه جز كردگار از كه جوییم راه
بدو گفت: ما هم‌چنین با دو اسب / بتازیم تا خاك آذرگشسب
سر و تن بشوییم با پا و دست / چنان چون بود مرد یزدان پرست
به زاری، آیا كردگار جهان / به زمزم كنیم آفرین جهان
بباشیم در پیش یزدان به پای / مگر پاك یزدان بود رهنمای ...
(۴)

آرتو كریستن سن نیز در تایید زیارتگاه بودن آن آتشكده چنین می نویسد: «‌آتشكده ی آذرگشسب یا آتش سلطنتی در گنجگ (شیز) واقع درآذربایجان بود كه اكنون به خرابه های تخت سلیمان معروف است و پادشاهان ساسانی هم (مانند كی‌كاووس و كی‌خسرو به روایت فردوسی) در ایام سختی به زیارت این معبد می‌شتافتند. و زر و مال و ملك و غلام برای آن جا نذر می كردند.» (۵)

از نام‌های دیگر آذربایجان «‌ماد خُرد» بوده است. در دوران شاهنشاهی مادها و در آن روزگار، ایـران بزرگ را «‌ماد بزرگ» و آذربایجان را «ماد خرد» می نامیدند. این ناحیه را به روزگار مادها، آتورپاتكان نیز می‌گفتند که به نظر استرایو، جغرافی نگار معروف یونانی آذربایجان از نام سرداری به نام «‌آتورپات» اقتباس شده است. بدین سان كه چون دوران پادشاهی هخامنشیان به پایان آمد و الكساندر ماكدونی (٦) به ایـران دست یافت، سرداری به نام «‌آتورپات» در آذربایجان برخاسته، آن سرزمین را، كه بخشی از خاك مادان و نام «ماد كوچك» معروف بود، از افتادن به دست یونانیان نگاه داشت و آن سرزمین به نام «‌آتورپاتكان» خوانده شد. (۷) ریشه ی نام «‌آتورپاتكان» از آتورپاتن، آتورپات، آذرپات یعنی «آذر پاسدار» یا نگهبان آتش است و آتروپاتن لقب هر یك از ساتراپ ها (استانداران) هخامنشی در این استان بوده است. چه آذربایجان جایگاه بزرگ‌ترین و مقدس‌ترین آتش ایزد افروخته یعنی «‌اذرگشسب» بود كه چنان که گفته شد یكی در باكو و دیگری در شیزمراغه (تخت سلیمان امروزی) قرار داشت.

دیاكونف نیز درباره ی علت نام گذاری آذربایجان نوشته است: «‌این نظر بسیار شایع است كه آتروپات «شخص» نیست و لقب كاهنی است كه در ماد حكومت می كرده است و اشتقاق این كلمه «نگهبان آتش» چنین تعبیری را اجازه می دهد». (۸) برخی نیز معتقدند كه در دوران شاهنشاهی مادها و پس از آن در دوران هخامنشیان تا زمان كوروش كبیر، مغان علاوه بر سمت پاس داری از آتش مقدس، شغل استان داری آذربایجان را نیز برعهده داشتند. این لقب تا زمان یورش اسكندر لقب استان داران بود.ولی آخرین ساتراپ (استان دار) هخامنشی برای جلوگیری از ورود یونانیان به سرزمین آتش مقدس و حفظ حرمت استان آذرگشسب خودر ا نه استان دار، بلكه پاس دار آتش مقدس یعنی «‌آتروپاتن» خواند و از آن پس عنوان و لقب او «‌آتروپاتن» به صورت نام این استان در آمد. احمد كسروی نیز هنگام بررسی نام «آتروپات» واژه ی «‌اتور» را همان آذر یا آتش و «‌پات» را كه بعدها به صورت «‌پاد» و «‌باد» درآمد به معنای «‌نگهبان» دانسته است. (۹) این نام تا پایان دوره ی ساسانی در ایـران رایج بوده است. چنان كه یكی از موبدان مشهور «‌آذرباد ماراسپندان» یا «‌آذرباد مهراسپندان» نام داشته است. این شخص وزیر شاپور دوم، شاهنشاه ساسانی و یكی از مفسران اوستا بود. نام این موبد به صورت «‌آتربات مانسار اسپندان» نیز آمده است. (۱۰)

در ادبیات دری، آتورپات به صورت‌های، آذرآبادگان، آذربایگان و آذربایجان آمده است. چنان كه فردوسی نیز «‌آذر آبادگان» به كار برده است:

به یك ماه در آذر آبادگان / ببودند شاهان و آزادگان
وز آن جایگه لشكر اندر كشید / سوی آذر آبادگان بركشید


در كتاب‌های عربی نیز آذربایجان و آذربیجان به كار برده شده است.

افزون بر این، در ایـران باستان نیز نام آذربد، آذرپاد و در پهلوی آتروپات (مارسپندان) از نام های معمول و رایج بوده است. آتورپاتكان همان گونه كه گفته شد، خود از سه كلمه تركیب یافته است. آتور یا آذر به معنی آتش و پات یا پای (پد) از مصدر پاییدن به معنی نگهبان و نگهبانی كردن و سرانجام «‌كان یا گان» كه پساوند مكان یا نسبت است. با این توضیح «‌سرزمین یا شهر نگهبان آتش» معنای درست تری است كه می‌توان به آذربایجان اطلاق کرد. 

- - -

پی نوشت ها:

[FONT=Times New Roman]۱- فرتیغ دادگی: بن دهش (خلاصه ی اوستا)، گزارنده: مهرداد بهار، برگ های ۲۸ و ۱۵۲.
۲- علی اكبر دهخدا، لغت نامه، ج ۳، چاپ اول، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۳، ذیل باكو
۳- پروفسور گیرشمن، ایـران از آغاز تا اسلام، ترجمه ی دكتر محمد معین، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۹، برگ ۲۷۰.
۴- فردوسی، شاهنامه، به همت محمد رمضانی، كلاله خاور، جلد ۳، برگ ۹۵.
۵- آرتوركریستن سن، ایـران در زمان ساسانیان، ترجمه ی رشید یاسمی، چاپ دوم، انتشارات دنیای كتاب ۱۳۷۷، برگ ۱۹۰.
٦- این شخص همان اسكندر مقدونی است. در نوشته های باستان، او را به جای الكساندر، السكندر می نامیدند.
۷- احمد كسروی، كاروند، به كوشش یحیی ذكاء، تهران، ۱۳۵٦، برگ های ۳۱۳- ۳۱۴.
۸- دیاكونف، تـاریخ ماد، ترجمه ی كریم كشاورز، بنیاد ترجمه و نشر كتاب، ۱۳۴۵، برگ ۷۸۰.
۹- احمد كسروی، كاروند، برگ های ۳۱۵- ۳۱٦.
۱۰- علی اكبر دهخدا، لغت نامه، جلد ۱، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۲، ذیل «‌آتروبات»
 
از: آذرپادگان 
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 934
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 1043 بار
سپاس‌های دریافتی: 3151 بار

Re: ملاحظاتی درباره"زبان آذری"

پست توسط Mardaviz »

  اران تا آذربايجان  [External Link Removed for Guests]
[FONT=Times New Roman]عنايت‌الله رضا 
گذاردن نام آذربايجان بر سرزمين شمالي رود ارس در قفقاز كه در طول تاريخ تا سال 1918 ميلادي هرگز آذربايجان ناميده نمي‌شد طي نيمه اول قرن بيستم و پس از آن، دشواري‌هايي پديد آورده است كه نمي‌توان ناديده گرفت. بنا به شهادت تاريخ و نوشته‌هاي جغرافي‌نگاران باستان و مولفان عهد اسلامي، سرزمين شمال رود ارس كه نام «آذربايجان » بر آن نهاده‌اند آلبانيا و آلبان نام داشت. مولفان باستان چون استرابون و ديگران اين منطقه را آلبانيا، ارمنيان‌آلوانك (alvank) و آغوانك و ايرانيان اران مي‌ناميدند. در عهد اسلامي و در ماخذ عربي اين نام به صورت‌هاي الران و اران آمده كه محتمل است صورتي از نام كهن اردان عهد پارتي باشد.

ممكن است گفته شود سرزمين اران در گذشته بخشي از ايران بوده و مردم آن نيز قرابت‌هايي با ما دارند و گويش آنان به گويش تركي مردم آذربايجان نزديك است. هر گاه اين نكته را بپذيريم چنين پرسشي پديد مي‌آيد كه مگر گيلان و مازندران و لرستان و كردستان و خراسان و بلوچستان و خوزستان بخشي از اين كشور نيستند؟ چرا با اين وصف به صورتي جداگانه از آن سرزمين‌ها ياد مي‌شود. طبرستان و گيلان دو سرزمين كنار يكديگر با لهجه و گويشي بسيار نزديك هستند و به تقريب زندگاني مشترك و همگوني داشته‌اند. مع‌هذا نام آن سرزمين‌ها در كتاب‌ها و نوشته‌ها جدا از يكديگر آمده است. هيچ دليلي وجود ندارد كه گيلاني نام مازندران و مازندراني نام گيلان را برگزيند و از نام تاريخي خود صرفنظر كند زيرا كه با همه نزديكي، يكي نيستند. بلكه تفاوت‌هايي ميان آن‌ها موجود است. در حالي كه همه ايراني هستند و به اين خانواده بزرگ تعلق دارند.

ميان آذربايجان و اران نيز نزديكي‌هايي وجود داشته است. ولي اين هرگز به معناي يكي بودن اين دو سرزمين نيست. محدوده جغرافيايي اين دو سرزمين را جغرافي‌نگاران پيش از اسلام و عهد اسلامي مشخص كرده‌اند. ابن‌فقيه، ابن حوقل، ابوعبدالله بشاري مقدسي، اصطخري، ياقوت حموي، ابوالفداء و ديگران به صراحت اران و آذربايجان را از يكديگر جدا دانسته، مرز شمالي آذربايجان را رود ارس نوشته‌اند. اين جغرافي‌نگاران برجسته اسلامي حدود مرزها و شهرها و نواحي اين سرزمين را بر طبق نقشه معلوم و مشخص كرده‌اند به گونه‌اي كه جاي هيچ ترديدي باقي نمي‌گذارد. اين دو سرزمين تختگاه و مراكز جداگانه‌اي داشته‌اند. اصطخري با صراحت شهر پرتوه كهن يا برذعه، بردع دوره اسلامي را تختگاه اران و اردبيل را شهر مركزي آذربايجان نوشته است. گاه فرمانرواياني اين دو سرزمين را زير فرمان داشتند. ولي اين هرگز به معناي يكي پنداشتن آن‌ها نبوده است. چنان كه در ادوار گذشته فرمانروايان طبرستان بر گيلان و فرمانروايان گيلان بر طبرستان حكم مي‌راندند. با اين وصف دو سرزمين مزبور جدا از يكديگر ذكر شده‌اند و تاكنون نيز با همه نزديكي نام آن‌ها جداگانه ذكر مي‌شود. در نيمه دوم سده 18 ميلادي سرزمين اران به صورت ملوك‌الطوايفي درآمد و به چند خان‌نشين و ملك‌نشين بخش گرديد كه از ميان آن‌ها مي‌توان به خان‌نشين‌هاي شكي، قبه، باكو، لنكران، گنجه، قراباغ و غيره اشاره كرد.

ميرزا جمال جوانشير قراباغي مولف تاريخ قراباغ كه كتاب خود را پس از عقد قرارداد تركمانچاي در سال 1263/ 1847 ميلادي تاليف كرده، قراباغ را بخشي از اران ذكر كرده و به خط خود چنين نوشته است: « و اين ولايت قراباغ از جمله مملكت اران است».

وي در مورد ولايت‌هاي اين منطقه مي‌نويسد:
« اين ولايت‌ها ميان رود كر و ارس واقعند».

همو در مورد نخستين شهر قراباغ و ديگر سخن پرتوه يا بردع چنين اشاره‌اي دارد:
« اول شهري كه در ولايت قراباغ بنا شد شهر و قلعه بر دع است كه در سر رودخانه ترتر و در سه فرسخي رود كر واقع است و اهل آن شهر در قديم ارمني و يا غير ملت بوده‌اند».

بدين روال جاي ترديد باقي نمي‌ماند كه اران از آذربايجان جدا و حد شمالي آذربايجان رود ارس بوده است و اران هرگز با نام آذربايجان ناميده نمي‌شده است. پيش از آن كه نام آذربايجان بر اران و شيروان نهاده شود مآخذ روسيه تزاري تنها يك آذربايجان مي‌شناختند و آن آذربايجان ايران و يا آذربايجان راستين بود. در جلد نخستن دايره‌المعارف روسي كه به سال 1890 ميلادي بالغ بر يكصد و ]بيست و[ دو سال قبل در سن‌پترزبورگ به چاپ رسيد چنين آمده است:
« آذربايجان به زبان پهلوي اتورپاتكان، به زبان ارمني ادربادكان، استان شمال غربي ثروتمند و صنعتي ايران است. آذربايجان از جنوب محدود است به كردستان ايران و عراق عجم، از غرب به كردستان تركيه و ارمنستان تركيه، از شمال به ارمنستان روس و جنوب قفقاز كه رود ارس آن را قطع مي‌كند.» [1]

هر گاه آذربايجان بر سرزمين شمال ارس اطلاق مي‌شد، جاي ترديد نبود كه در دايره‌المعارف مذكور چنان كه عنوان كردستان ايران و كردستان تركيه و يا ارمنستان تركيه و ارمنستان روس آمده است نام آذربايجان روس نيز مي‌آمد. مساحت و نام‌هاي شهرها كه در دايره‌المعارف يكصد سال پيش روسيه آمده منطبق با مساحت آذربايجان ايران و نام شهرهاي آن است. بنابراين به سهولت مي‌توان دريافت كه تنها يك آذربايجان وجود داشته و آن آذربايجان ايران بوده است. پس از جنگ‌هاي ايران و روس و الحاق قفقاز به روسيه مردم مسلمان قفقاز آرزو داشتند كه بار ديگر به ايران بپيوندند و در خانواده كهن خويش زندگي از سر گيرند. به همين دليل در جريان نهضت مشروطيت ايران شور و شعفي زايدالوصف از خود نشان دادند.
متفكران، نويسندگان و شاعران قفقازي گرايش فراوان نسبت به نهضت مشروطه ابراز داشتند و حتي گروهي از رزمندگان آن سرزمين پاي در ميدان نبرد گذاردند و در صف مجاهدين مشروطه خواه با خود كامگان به پيكار برخاستند. ولي با شكست نهضت مشروطيت آرزوي آنان برآورده نشد. از اين رو در امپراتوري عثماني به جست‌وجوي حامياني برآمدند. گرايش مسلمانان قفقاز به سوي تركان از اين زمان آغاز شد. روشنفكران مايوس قفقاز در آغاز دو دسته شدند كه گروهي طرفدار ايران و گروهي طرفدار تركيه بودند. رفته رفته با ضعف دولت مركزي قاجار و نامرادي‌هاي پي‌درپي ايران وتقسيم كشور به مناطق نفوذ روس و انگليس،‌ياس و نوميدي بر گروه طرفداران ايران مستولي گشت. تركان نيز از اين حادثه بهره گرفتند و پس از انقلاب بلشويكي و آشفتگي امپراتوري روسيه در صدد تاسيس دولتي دست نشانده در قفقاز برآمدند. پيش از آن نيز تركان در چنين طريقي تلاش مي‌كردند. در سال 1911 در شهر باكو حزبي به نام مساوات تاسيس شد كه مورد حمايت تركان عثماني بود.

سال 1917 كنگره مشترك حزب مساوات با حزب فدارليست‌هاي ترك برگزار شد. در اين كنگره دو جزب نامبرده متحد شدند و نام « حزب دموكراتيك فدراليست‌هاي مساوات ترك» را بر خود نهادند كه هدفشان متحد گردانيدن تركي زبانان در سايه قدرت دولت تركيه بود. سران حزب مساوات ابتدا با بلشويك‌هاي قفقاز از در دوستي درآمدند ولي سرانجام ميان آن‌ها اختلاف افتاد و مساواتيان در 27 مه 1918 در تفليس دولتي تشكيل دادند و آن را «جمهوري آذربايجان!!» ناميدند. مقر آنان ابتدا شهر گنجه بود. ولي پس از تصرف باكو از سوي لشكريان ترك به فرماندهي نوري پاشا در 15 سپتامبر 1918، به اين شهر انتقال يافتند و در سايه حمايت لشكريان ترك دولت خود را مستقر كردند و حدود دو سال بر سرزمين اران و شيروان كه نام «جمهوري آذربايجان» بر آن نهاده بودند، حكومت كردند. اين وضع تا 28 آوريل 1920 ادامه يافت. در اين تاريخ بلشويك‌ها به باكو حمله بردند و اين شهر را متصرف شدند و حكومت شوروي اعلام كردند. ولي دولت شوروي نيز از اين نام ساختگي دست برنداشت و آن را «جمهوري شوروي سوسياليستي آذربايجان» ناميد.

آكادميسين بار تولد آورده است:
« نام آذربايجان براي جمهوري آذربايجان از آن جهت انتخاب شد كه گمان مي‌رفت با برقراري جمهوري آذربايجان، آذربايجان ايران و جمهوري آذربايجان يكي شوند.» [2]

و در جايي ديگر از همين اثر نوشت:
« هر گاه لازم باشد نامي برگزيد كه سراسر جمهوري آذربايجان را شامل شود. در اين صورت مي‌توان نام اران را برگزيد.» [3]

گذاردن نام جمهوري آذربايجان بر اران از همان آغاز موجب اعتراض شديد ميهن‌پرستان ايران از جمله مرحوم شيخ محمد خياباني و يارانش شد. ولي چون اين نام‌گذاري صورت پذيرفته بود دموكرات‌هاي طرفدار خياباني در صدد تغيير نام آذربايجان ايران برآمدند و بر آن شدند تا نام اين استان را به نام « آزاديستان» بدل كنند. اين مطلب در كتاب تاريخ هيجده ساله آذربايجان به قلم احمد كسروي به روشني آمده است. [4]

كسروي در كتاب شهرياران گمنام از گذاردن نام آذربايجان بر اران با شگفتي ياد كرده چنين نوشته است:
«چرا برادران اراني‌ ما در آغاز زندگاني ملي، پشت پا به تاريخ و گذشته سرزمين‌شان مي‌زنند و اين خود زياني است بزرگ و آن گاه تاريخ مانند چنين كار شگفت سراغ ندارد.» [5]

پس از شهريور 1320 و ورود نيروهاي بيگانه به ايران، تحت حمايت ارتش سرخ حزبي به نام «حزب آذربايجان» در تبريز تاسيس شد كه اغلب مهاجران قفقازي و نيز مجريان سياست شوروي، به ويژه دست نشاندگان مير جعفر باقراف دبير كميته مركزي حزب كمونيست قفقاز گردانندگان آن بودند. مسئولان اين حزب نخست نغمه جدايي آذربايجان را پنهاني عنوان كردند و براي انجام مقاصد خويش زبان تركي را كه از چند قرن باز با مهاجرت تركان به مردم اين سرزمين تحميل شده بود، بهانه قرار دادند. كسروي مي‌نويسد:
«در نهان مقصودشان جدا شدن از ايران بود.» [6]

سه سال و اندي بعد با كمك ماموران قفقازي حزب ديگري به نام « فرقه دموكرات آذربايجان» در 12 شهريور 1324 تاسيس شد. در ظاهر از اجراي قانون اساسي و تشكيل انجمن‌هاي ايالتي و ولايتي دم مي‌زدند، ولي در باطن هدفشان الحاق به جمهوري شوروي آذربايجان بود. گردانندگان انديشه الحاق، اصطلاح ساختگي آذربايجان شمالي و جنوبي را به كار گرفتند. حال آن كه شمال آذربايجان رود ارس بود و آن سوي ارس نامي ديگر داشت كه بدان اشاره شد. نوشتند كه « خلق آذربايجان جنوبي كه جزء لاينفك آذربايجان شمالي است مانند همه خلق‌هاي جهان چشم اميد خود را به خلق بزرگ شوروي و دولت شوروي دوخته است.» [7]
مسئولان همين فرقه در تلگراف ديگري خطاب به ميرجعرف باقراف رئيس حزب كمونيست جمهوري شوروي آذربايجان چنين نوشته‌اند:
« از تاسيس فرقه دموكرات آذربايجان كه رهبري پيكار مقدس خلق آذربايجان در راه آزادي ملي و نجات قسمت جنوبي سرزمين زاد و بومي وطن عزيز ما آذربايجان را كه سال‌ها است در زير پنجه‌هاي سياه شووينيست‌هاي فارس دست و پا مي‌زنند، برعهده دارد. سه سال تمام مي‌گذرد.» [8]
آن‌ها به اصطلاح ساختگي فارس توسل جستند تا در مقابل آن اصطلاح خطاي ترك را علم كنند. اين چيزي شبيه اصطلاح عرب و عجم است. به راستي فارس كيست؟ آيا مردم گيلان، مازندران، لرستان، كردستان و بخش‌هايي از خوزستان و حاشيه كوير و ديگر نواحي ايران به پارسي سخن مي‌گويند؟ آيا مي‌توان اصطلاح فارس را در مورد آنان به كار گرفت؟ بي‌گمان لهجه همگي آن‌ها از شاخه‌هاي زبان ايراني است و خود نيز ايراني هستند مگر آن اقوامي كه در نتيجه حوادث تحميلي زبان خود را در اين سرزمين از دست داده‌اند و به تركي سخن مي‌گويند ايراني نيستند؟

باري متعاقب اين ماجرا اصطلاح « آذربايجان شمالي!!» و « آذربايجان جنوبي!!!» با مهارت تمام در كتاب‌ها و ترجمه‌هايي از زبان‌هاي تركي و روسي به منظور رسوخ اين انديشه خطا و مغرضانه در اذهان خوانندگان رواج يافت. گروهي دانسته يا نادانسته اين آتش را دامن مي‌زدند و مي‌زنند به عنوان نمونه اين اصطلاح نامعقول در كتاب‌هاي تاريخي و جغرافيايي به چاپ رسيد و بعضي مترجمان ما نيز به تكرار آن پرداختند. تبليغ انديشه جدايي طلبي چندان قوت گرفت كه گروهي از نويسندگان به تحريف حقايق پرداختند و دروغ‌هاي‌شان در مطبوعات و كتاب‌هاي ما نيز منعكس شد. در كتابي به نام تاريخ آذربايجان كه در سه جلد در باكو انتشار يافته است فصلي وجود دارد زير عنوان: « سيادت ايران بر آذربايجان و جنبش رهايي بخش مردم آذربايجان عليه اشغالگران ايراني در سال‌هاي 30 ـ 40 سده 18 ميلادي.» [9]

آيا به راستي چنين بوده است؟ آيا آذربايجان همواره بخش مهمي از سرزمين و كشور ايران نبوده است؟ آيا ايرانيان اشغالگر بوده‌اند؟ آيا آذربايجانيان خود ايراني نبوده و نيستند؟ آن‌ها چه پاسخي به اين پرسش‌ها دادند؟ متاسفانه اين گونه مطالب نادرست مندرج در نوشته‌هاي مولفان قفقاز و روسي به فارسي ترجمه شده و در اختيار خوانندگان ما قرار گرفته است. يكي از نخستين نمونه‌هاي موجود از اين نوع كتاب‌ها، زير عنوان گوشه‌اي از تاريخ ايران است. مولف كتاب به دروغ آسياي مركزي و قفقاز را «مستعمره ايران» در روزگار گذشته دانسته و سلطه روسيه تزاري بر اين نواحي را چنين توجيه كرده است كه چون روسيه تزاري از لحاظ اقتصادي و سياسي از ايران آن زمان پيشرفته‌تر بود. بنابراين الحاق سرزمين‌هاي آسياي مركزي و قفقاز به روسيه تزاري پديده‌اي مترقي بوده است. او در كتاب خود مي‌نويسد:
«داغستان، گرجستان، ارمنستان و آذربايجان هيچ‌گاه سرزمين بومي ايران نبوده‌اند و فقط به طور موقت در نتيجه اردوكشي‌هاي استيلاگرانه ايرانيان توسط آن‌ها اشغال شده است.» [10]

در كدام يك از آثار مولفان و مورخان باستان مي‌توان چنين دروغي را يافت؟ ما نسبت به آنان ادعاي ارضي نداريم ولي براي افشاي دروغ مولف كتاب گوشه‌اي از تاريخ ايران به سندي از پروكوپيوس مورخ رومي كه در جنگ‌هاي روميان عليه ايرانيان شركت داشته است اشاره مي‌كنيم و آن گفته‌هاي نمايندگان مردم لازيكا و گلخيد گرجستان به خسرو انوشيروان است كه در آن از همكاري با روميان و جدايي از ايران ابراز پشيماني كرده، خسرو انوشيروان را به ياري و نجات خود فرا خوانده‌اند. پروكوپيوس در كتاب دوم فصل پانزدهم گفته آنان را چنين نقل كرده است:

« اي پادشاه اگر قومي از فرط ناداني از دوستان خود رخ برتافته و به مردمي بيگانه پيوسته‌اند و پس از مدتي بر خطاي خويش آگاه كشته و با كمال شوق و مسرت به سوي دوستان ديرينه خود بازگشته‌اند. بدان كه آن قوم مردم لازي هستند. زيرا اهالي گلخيد پيش از اين با ايرانيان دوست و يگانه بوده‌اند و خدمات شايان به ايشان نموده‌اند، چنان كه تفصيل آن در كتب تاريخ درج است و برخي از اين كتب نيز فعلا نزد ما و برخي ديگر در خزانه كاخ شاهي ايران محفوظ است،‌اما از سوء اتفاق نياكان ما از روي ناداني يا به علل ديگري كه اصل آن بر ما مجهول است از ايرانيان بريدند و به روميان پيوستند. اينك ما و پادشاه لازيكا آماده شده‌ايم كه خود و كشورمان را به دست تو بسپاريم تا هر گونه كه خواسته باشي با ما رفتار كني. در عين حال خواهش ما از تو آن است كه در كار ما رسيدگي فرمايي و اگر ديدي كه ما از دست روميان جور و ستمي نكشيده و از روي ناداني و بوالهرسي به تو پناه آورده‌ايم فورا تقاضاي ما را رد كن و ما را از نزد خويش بران... ليكن اگر بر تو معلوم شد كه ما در ظاهر با روميان دوست و در باطن برده ايشان بوده‌ايم و تا امروز جور و ستمي مافوق قوه و تحمل خويش از آنان كشيده‌ايم. آن گاه استمداد ما را بپذير... و چون دادگستري آيين ديرينه ايرانيان بوده است، ريشه اين ظلم و فساد را از سرزمين ما بركن.»

اين مطلب كه حضور شما عرضه شد. جزيي از گفته سفيران مردم لازيكا است. آيا اين خود دليلي استوار بر رد گفته مولف شوروي پيرامون « اردوكشي‌هاي استيلاگرانه ايرانيان» نيست؟ اين مطلب را مورخي رومي كه دشمن ايران بوده نقل كرده است. در بسياري از صفحات اين نوع كتب به اصطلاح « آذربايجان شمالي» و « آذربايجان جنوبي» برمي‌خوريم. مبلغان مذكور خواسته‌اند با طرح اين نام‌هاي ساختگي و دروغين چنين وانمود كنند كه گويا آذربايجان سرزميني است كه دو نيم شده است و بايد روزي به يكديگر محلق شوند. آن زمان بايد الحاق در سايه قدرت حكومت شوروي صورت مي‌گرفت. ولي امروز به تبليغات گذشته رنگ ديگري داده‌اند؛ قدرت‌هاي غربي نيز در اين وادي گام نهاده و مبلغان آمريكايي پاي تركيه را به ميان كشيده‌اند و آن را به صورت الگويي معرفي كرده‌اند. اينان در مورد سرزمين اران و مردم آن اصطلاح غلط آذري را به كار مي‌بندند. حال آن كه بايد مردم اران را اراني ناميد. آذري نامي است كه تنها مردم آذربايجان را بايد بدان نام ناميد. آذري عنواني است مشابه عنوان گيلاني، مازندراني و همانند آن. بنابراين هيچ ارتباطي ميان عنوان آذري و مردم اران وجود ندارد. و اما زبان هيچ يك از مردم آذربايجان و اران آذري نيست. آذري از زبان‌ها و لهجه‌هاي ايراني چون كردي، لري، گيلكي، مازندراني، بلوچي و بختياري و غيره است. هيچ رابطه‌اي ميان زبان آذري قديم و تركي وجود ندارد. هنوز در آذربايجان گروه‌هايي هستند كه در كوهستان‌ها سكني دارند و به لهجه آذري سخن مي‌گويند. آن چه مردم اران بدان تكلم مي‌كنند آذري يا اراني كهني نيست، بلكه يكي از انواع لهجه‌هاي تركي است كه با زبان محلي در آميخته است.

اكنون كه دولت جمهوري در سرزمين اران اعلام استقلال كرده است جا داشت كه از تجاوز به نام آذربايجان دست بردارد و نام تاريخي و راستين خود را برگزيند. متاسفانه دشمنان ايران در اوضاع و احوال كنوني از وجود اين نام دروغين بهره مي‌گيرند و به تبليغ مطالب نادرست و گمراهي مردم ناآگاه مي‌پردازند. جاي شگفتي است كساني در بعضي جمهوري‌هاي همسايه از طريق صداقت و صميميت منحرف مي‌شوند و گمان دارند كه مردم ايران از حقايق امور ناآگاهند. حال آن كه در واقع چنين نيست. ما همه چيز را مي‌بينيم و از نظر مي‌گذارنيم. طبعا دوستي امري يك جانبه نيست. اينك جا دارد برادران اراني ما نيز به حقايق توجه كنند و طريقي برگزينند تا رشته هاي مودت في مابين روز به روز مستحكم‌تر گردد. (منبع ـ فصل‌نامه گفت‌وگو ـ شماره 33 ـ خرداد 81)

يادداشت‌ها:

[FONT=Times New Roman]1ـ صص 212ـ 213
2ـ مجموعه آثار، جلد دوم، ص 782
3ـ همان اثر، ص 703
4ـ احمد كسروي، تاريخ هيجده‌ساله آذربايجان، 2 جلد. جلد دوم، تهران، انتشارات اميركبير، 1357 ، ص 873
5ـ احمد كسروي، شهرياران گمنام، چاپ دوم، تهران 1335، ص 265
6ـ نامه پرچم، شماره 120، خرداد 1321
7ـ روزنامه آذربايجان، باكو، شماره 213، مورخ 23 آذر 1329
8ـ روزنامه آذربايجان، باكو، شماره 81، مورخ 17 شهريور 1327
9ـ تاريخ آذربايجان، جلد يك ، از انتشارات انستيتوي تاريخ آكادمي علوم آذربايجان شوروي، باكو 1958، ص 317
10ـ فتح‌الله عبدالله‌يف، گوشه‌اي از تاريخ ايران، ترجمه غلامحسين متين، تهران، انتشارات ستاره، 1356، ص 120
 

اران در چند سند دیگر

[FONT=Times New Roman]1- فرمانى اويغورى از سلطان ابوسعيد بهادر خان (7 36 - 716) در موزه ايران باستان‏نگاه‏دارى مى‏شود كه مرتبط است به امور ملكى شيخ بدرالدين ابومحمد محمود كه به همه زعماو ملكان و نواب و متصرفان گيلان، دشتاوند، گشتاسبى، اران، مغان خطاب شده است. در ميان‏نام مناطق ديده مى‏شود كه نام اران تصريحاً كنار مغان و گيلان ياد شده همچنان كه پيش ازين‏ديديم كه در غازان نامه هم مغان و اران معمولاً با هم آمده است. بنابرين « اران» نام اصلى‏منطقه‏اى است كه به آذربايجان شوروى موسوم شد و امروز استقلال دارد.
2- سندى مورخ سال 600 هجرى متعلق به بقعه شيخ صفى‏الدين را گوتفريد هرمان به چاپ‏رسانيده است كه ذكر صدارت قاضى عضدالدين بر دو ناحيه اران و آذربايجان در آن آمده است.هرمان در توضيحاتى كه بر اسناد مورد تحقيق خود مى‏آورد شش بار اران و آذربايجان را كنار هم‏نامبرده است به ملاخطه آنكه آنها دو ناحيه بوده‏اند كه نامهاى جدا از هم داشته‏اند.
در صفحه 61 كتاب هرمان آمده است: سيدالصدورى ملك الرؤسائى صدر اران وآذربايجانى حرسه الله...
كتاب هرمان Persische Urkunden des Mongolzeit,Wiesbaden, 2004 نام دارد.
3- محمدامين رسول‏زاده از رهبران مساواتى قفقاز در نامه‏اى كه به تركى از استانبول به‏تقى‏زاده نوشته (مورخ 15 مارس 1924) بنا به ترجمه‏اى كه آقاى ميرهدايت حصارى به‏خواهش من انجام داد نكته‏اى درباره اران دارد. تقى‏زاده در آن تاريخ در آلمان بوده است.رسول‏زاده به او نوشته است:
« اكنون اجازه بدهيد كه به مسئله مهمى كه با نزاكت و صميميت زياداشاره كرده بوديد، بپردازم. تلاشها و فعاليتهاى ما در تركيه و عدم حضور ما در (ناخوانا شايد: قفقاز) ايجاد شبهه و گمان كرده كه ما احتمالاً به حساب (نفع) تركيه فعاليت مى‏كنيم.نمى‏دانيد از پيدايش چنين گمانى به‏ويژه در دوستان صميمى نظير شما و على‏العموم در بين‏دوستان ايرانى ما چه اندازه متأسف مى‏باشيم. اگر مناسبات تركيه و آذربايجان (منظورش خطّه‏اى است از قفقاز) به شكل جدّى دنبال شودحزب مساوات از جانب ايرانيان به عنوان ترك‏چى (طرفدار تركيه) و از طرف تركها به عنوان« انگليسى چى» و حتى « ايران چى» متهم مى‏گردد. اين اتهام از طرفى به مناسبت مفكوره‏جمهوريتى بود كه ما تشكيل داده بوديم و نسبت به زبان مردم استنادى ايده‏آل و موافق زمان ودموكراسى داشتيم و از سوى ديگر بر اصل عدم تكيه بر افكار جهانگيرانه مجرد و غيرقابل تطبيق‏و تكيه بر منافع حقيقى مثبت و منفى بود كه موجب سوء تأويل و در نتيجه منجر به سوءتفاهمات مى‏شود و ما سياوش‏وار مظلوم واقع مى‏گرديم.
همسايه بودن و همدين بودن با ايران و داشتن روابط اقتصادى بسيار وسيع و مشترك بودن‏ذوقهايمان و قرابت احساسمان نمى‏تواند مورد تقدير ما قرار نگيرد. به همين دليل كه فرموديداحتراز از هر نوع اظهاراتى از جانب ما كه موجب خوف و انديشه ايران باشد ضرورت پيدامى‏كند.
درين خصوص كه اتخاذ چه نوع حركتى در آذربايجان قفقازيه (يا به تعبيرى كه شما مناسب‏ديده‏ايد « اران» ) ضرورى و اصلح مى‏باشد با كمال خلوص نيت و اطمينان منتظر دريافت‏تصورات شما هستيم و از همين حال تأييد مى‏كنم كه نظريات شما نه تنها به هيچوجه مرا ملول‏نخواهد ساخت بلكه برعكس بسيار مستفيد و ممنون نيز خواهم شد و در مقابل صميميت شمابسيار شاكر خواهم بود.
بايد عرض كنم كه از سوء تفاهماتى كه در افكار عمومى ايران پيدا شده است دائماً متأثرم.جستجوى واسطه‏هايى كه بتوانند سوء تفاهمات را بر طرف كنند از اشتباهات دائمى من است ودر رأس همه قرار دارد... (ص 475 زندگى طوفانى).
نيك مشهودست كه تقى‏زاده به او تذكر داده بوده كه نام آن سوى ارس اران بوده است.
 

از:[External Link Removed for Guests]
[FONT=Times New Roman]«یاشاسین ایران،یاشاسین آذربایجان»   
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”