دو عالم را بيكبار از دل تنگ
برون كرديم، تا جاي تو باشد
مشاعره / خواهشمندم شرکت بفرماييد.
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 396
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۴۲ ب.ظ
- محل اقامت: آسمان بي نهايت
- سپاسهای دریافتی: 122 بار
- تماس:
ما عاشقان مست دل از دست داده ايم........................همراز عشق و هم نفس جام باده ايم.
در نسخه علامه قزويني به جاي عاشقان "بيغمان"آمده كه با توجه به مضمون صحيح نمي باشد.
در نسخه علامه قزويني به جاي عاشقان "بيغمان"آمده كه با توجه به مضمون صحيح نمي باشد.
[font=Verdana]May they rest in peace, those graceful masters of the sky
Happiness is Tomcat-Shaped
I love the smell of jet fuel in the morning

Happiness is Tomcat-Shaped
I love the smell of jet fuel in the morning


- پست: 2597
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴, ۱۲:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 155 بار
- تماس:
دوستي را به مشاعره دعوت مي کنم اميدورام دعوت مرا در همينجا بپذيرد
انتظارم را نظر کن در عشق تو مبهوتم
احوالم را گذر کن در ياد تو بي تار و بودم
شيرين تويي گر تو خواهي فرهاد منم
از گرماي عشق تو آتش است پيراهنم
با تو معنا مي شود تنهايي و درد و دلم
بيا و راهي بياب براي حل مشکلم
عاشقم عاشق ترين عاشق اين خاک منم
مجنون توام با ياد تو سر به صحرا زنم
بيا و گل باش سالهاست که من خار توام
چشم به راه جاده ها در انتظار توام
نگاه کن شايد فردا تو نيز مانند من باشي
شايد فر دا تو نيز در غمي مثل من باشي
نگاه کن که هنوز هم زنده ام به اميد
شايد اميد نا اميد من در خانه تو باشد
نگاه کن به حسرتم به آهم به ناله ام
نگاه کن به ديوار ها به اتاق پشت سرت
نگاه کن به آن در شايد انتظار مرا باز ميکشد
دور دست را را نگاه نکن در همان نزديکي است
جايي که من بايد باشم ولي نميدان چرا نيستم
من جواب از هيچکس نتوانم بگيرم تو جوابم ده
که بي يار چرا گشتم از در چرا رانده شدم
بگو اي که نامت گويند که عاشقست
بگو اگر مي داني تو بگو شايد دلداه تو باشي
بگو کوه بر تيشه من خورد شد ولي يار نيامد
بگو چگونه توانم که بي يار سفر کنم
بگو سفر چيست
بگو خانه کجاست
بگو آن آهوي دشت ختن چرا مشک نمي دهد
بگو سزاي من عاشق چه بود که شلاق زدن
بگو بگو باز هم اگر ميداني بگو
اگر مي تواني بگو
اگر مي خواهي بگو
اگر شجايي بگو
چند جمله از دل گفتم چند جمله از دل بگو
چند جمله اگر نمي داني بپرس و بگو
اي واي خدا يا کاش که قول نمي دادم و خود مي پرسيدم
اي واي خدايا کاش آرزو يش چيز ديگر بود من براورده اش مي کردم
اي واي خدايا کاش که جوابم مي دادي تا منت اينا آن نکشم
اي واي خدايا کاش به خوابم مي آمد تا سوالش مي کردم
کاش خوابم مي برد و در خواب نگاهش مي کردم
کاش قدر ميدانست و قدر ميدانستم
کاش خواب ها هم رنگي بودن تا رنگ خونين دلم را ميديد
کاش خواب ها طولاني بودند و نگاهش او در خوابم بود
کاش روزها تابستاني نميشدند و زمستاني مي ماندند
کاش پنج شنبه ها هيچ وقت تمام نميشدند
کاش نميترسيدم از خدا خود را ميکشتم که نتظار مرا کشت
کاش ميمردم در سفر و غربت را حس نمي کردم
کاش ترانه ها را از اول بخوانم کاش قصه را از اول مينوشتم
يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي پرشم شکسته بود
اشک تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شکسته شو را به فراموشي سپرد
پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب
زمونه اي که حتي عشق بهونه اي يه براي فريب
کاش ميمردم و قصه را از اول تمي خواندم
ميدوني طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
مي خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سايه سارم
هر جا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
همين ديار
همين ديار
نامم مجنون نيست ولي راهم راه اوست
نامش مجنون نيست ولي راهش راه اوست
نامم ...............
نامش...............
ولي من عاشقم آي تو مي داني عشق چيست
اگر مي داني از معشوق بپرس
چرا
چرا
چرا
چرا
به ياد شباي زير بارون که خيس مي شد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفتا آسمون رو زمينم
مي دوني
ميدوني
مي دوني
ميدوني
طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
بايد بمونم تا هميشه تک وتنها
هميشه اين دل ميشه بازيچه غم ها
دلم ميسوزه به حالت ميدوني چرا
چون من اين همه حرف گفتم و تو بايد جواب بدي
بايد چون من تو را قسم ميدهم
به جانش
به جان او که عاشقم به جان آنکه گفت
برو
رفتم
گفت
بمان
ماندم
گفت
بيا
آمدم
گفت
بخوان
خواندم
گفت
بمير
مردم
گفت
نرو
نرفتم
و اخر گفت
برو و يادم ببر آنچه که بود و نشد
و من تنها گفتم خداحافظ
به همين تلخي
رفتم
ولي هر چه کردم از يادم نرفت
رفتم
ولي آه نکشيدم
رفتم
ولي داد نکشيدم
رفتم
و تنها عشق را با لغاتي همچون
خواستن و نتوانستن
انتظار و انتظار و انتظار
معني کردم واشک ريختم
قطراتي که هر کدام به اندازه يک کوه حرف داشت
خدايا جوابم ده اگر جوابم ندادند از سر بي رحمي
خدايا مرا بکش اگر مرگ دور است
مرا
تنها مرا
گفتند ما را که عشق چيست
گفتيم همان لحظه ي دلواپسي است
گفتند ما را که عاشقي چيست
گفتيم همان تنهايي و ديوانگي است
گفتند ما را که عاشق کيست
گفتيم آن که سال ها با عشق زيست
گفتند ما را که معشوق کيست
گفتيم آنکه لايق عشق بازي است
گفتند ما را عشق تو کيست
خاموش شدم چون جز تو کسي نيست
نگاه کن به انتظارم
نگاهم را به در دوختم
ولي ميدانم که تو ديگر نمي يايي
ولي ميدانم که تو ميداني
پس بگو
و بگذار نفس آخر را با دانستنش بگذرانم
منتظرتم
نيمهء گم شده يک
انتظارم را نظر کن در عشق تو مبهوتم
احوالم را گذر کن در ياد تو بي تار و بودم
شيرين تويي گر تو خواهي فرهاد منم
از گرماي عشق تو آتش است پيراهنم
با تو معنا مي شود تنهايي و درد و دلم
بيا و راهي بياب براي حل مشکلم
عاشقم عاشق ترين عاشق اين خاک منم
مجنون توام با ياد تو سر به صحرا زنم
بيا و گل باش سالهاست که من خار توام
چشم به راه جاده ها در انتظار توام
نگاه کن شايد فردا تو نيز مانند من باشي
شايد فر دا تو نيز در غمي مثل من باشي
نگاه کن که هنوز هم زنده ام به اميد
شايد اميد نا اميد من در خانه تو باشد
نگاه کن به حسرتم به آهم به ناله ام
نگاه کن به ديوار ها به اتاق پشت سرت
نگاه کن به آن در شايد انتظار مرا باز ميکشد
دور دست را را نگاه نکن در همان نزديکي است
جايي که من بايد باشم ولي نميدان چرا نيستم
من جواب از هيچکس نتوانم بگيرم تو جوابم ده
که بي يار چرا گشتم از در چرا رانده شدم
بگو اي که نامت گويند که عاشقست
بگو اگر مي داني تو بگو شايد دلداه تو باشي
بگو کوه بر تيشه من خورد شد ولي يار نيامد
بگو چگونه توانم که بي يار سفر کنم
بگو سفر چيست
بگو خانه کجاست
بگو آن آهوي دشت ختن چرا مشک نمي دهد
بگو سزاي من عاشق چه بود که شلاق زدن
بگو بگو باز هم اگر ميداني بگو
اگر مي تواني بگو
اگر مي خواهي بگو
اگر شجايي بگو
چند جمله از دل گفتم چند جمله از دل بگو
چند جمله اگر نمي داني بپرس و بگو
اي واي خدا يا کاش که قول نمي دادم و خود مي پرسيدم
اي واي خدايا کاش آرزو يش چيز ديگر بود من براورده اش مي کردم
اي واي خدايا کاش که جوابم مي دادي تا منت اينا آن نکشم
اي واي خدايا کاش به خوابم مي آمد تا سوالش مي کردم
کاش خوابم مي برد و در خواب نگاهش مي کردم
کاش قدر ميدانست و قدر ميدانستم
کاش خواب ها هم رنگي بودن تا رنگ خونين دلم را ميديد
کاش خواب ها طولاني بودند و نگاهش او در خوابم بود
کاش روزها تابستاني نميشدند و زمستاني مي ماندند
کاش پنج شنبه ها هيچ وقت تمام نميشدند
کاش نميترسيدم از خدا خود را ميکشتم که نتظار مرا کشت
کاش ميمردم در سفر و غربت را حس نمي کردم
کاش ترانه ها را از اول بخوانم کاش قصه را از اول مينوشتم
يکي بود يکي نبود
زير گنبد کبود
فارغ از هر چي خوشي پرنده خسته بود
عشقشو ازش گرفتن
مهر غم بهش زدن
زير بار زندگي پرشم شکسته بود
اشک تو چشماش حلقه زد
خم به ابروش نياورد
حتي پر شکسته شو را به فراموشي سپرد
پر کشيد دوباره باز تو اين زمونه غريب
زمونه اي که حتي عشق بهونه اي يه براي فريب
کاش ميمردم و قصه را از اول تمي خواندم
ميدوني طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
مي خوام اسمت و من نفس بزارم از تو بگم در سايه سارم
هر جا بري من دوست ميدارم
از عاشقاي اين ديارم
همين ديار
همين ديار
نامم مجنون نيست ولي راهم راه اوست
نامش مجنون نيست ولي راهش راه اوست
نامم ...............
نامش...............
ولي من عاشقم آي تو مي داني عشق چيست
اگر مي داني از معشوق بپرس
چرا
چرا
چرا
چرا
به ياد شباي زير بارون که خيس مي شد تموم سر و پاهامون
شبا همش من خواب تو رو ميبينم بين هفتا آسمون رو زمينم
مي دوني
ميدوني
مي دوني
ميدوني
طاقت جدايي را ندارم
با تو من مثل صد تا بهارم
مي خوام که نري تو از کنارم
ازت زياد خاطره دارم
ازت زياد خاطره دارم
بايد بمونم تا هميشه تک وتنها
هميشه اين دل ميشه بازيچه غم ها
دلم ميسوزه به حالت ميدوني چرا
چون من اين همه حرف گفتم و تو بايد جواب بدي
بايد چون من تو را قسم ميدهم
به جانش
به جان او که عاشقم به جان آنکه گفت
برو
رفتم
گفت
بمان
ماندم
گفت
بيا
آمدم
گفت
بخوان
خواندم
گفت
بمير
مردم
گفت
نرو
نرفتم
و اخر گفت
برو و يادم ببر آنچه که بود و نشد
و من تنها گفتم خداحافظ
به همين تلخي
رفتم
ولي هر چه کردم از يادم نرفت
رفتم
ولي آه نکشيدم
رفتم
ولي داد نکشيدم
رفتم
و تنها عشق را با لغاتي همچون
خواستن و نتوانستن
انتظار و انتظار و انتظار
معني کردم واشک ريختم
قطراتي که هر کدام به اندازه يک کوه حرف داشت
خدايا جوابم ده اگر جوابم ندادند از سر بي رحمي
خدايا مرا بکش اگر مرگ دور است
مرا
تنها مرا
گفتند ما را که عشق چيست
گفتيم همان لحظه ي دلواپسي است
گفتند ما را که عاشقي چيست
گفتيم همان تنهايي و ديوانگي است
گفتند ما را که عاشق کيست
گفتيم آن که سال ها با عشق زيست
گفتند ما را که معشوق کيست
گفتيم آنکه لايق عشق بازي است
گفتند ما را عشق تو کيست
خاموش شدم چون جز تو کسي نيست
نگاه کن به انتظارم
نگاهم را به در دوختم
ولي ميدانم که تو ديگر نمي يايي
ولي ميدانم که تو ميداني
پس بگو
و بگذار نفس آخر را با دانستنش بگذرانم
منتظرتم
نيمهء گم شده يک

- پست: 3047
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 58 بار
- سپاسهای دریافتی: 384 بار
- تماس:


