اميرالمومنين ،از واژه هايي است که نزد دانشمندان اهل سنت ،بدون آنکه به پيشينه تاريخي آن اعتنا شود.........................
پيامبر فرمود:
«در شب معراج به هر دري از درهاي بهشت نظر ميکردم، روي آن نوشته شده بود:
علي بن ابيطالب از هفتاد هزار سال پيش از خلقت آدم اميرالمؤمنين بوده است. » (بحارالانوار، ج 37، ص 339، حديث 81)
درود
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش،ولی دام تزویر مکن چون دگران قران را
«زمانی بر مسلمانان بیاید که چیزی در میان آنان پوشیده تر ازحق و آشکارتر از باطل و رایج تر از دروغ زنی نباشد.بی ارزش ترین متاع،کتاب خدا باشد در صورتیکه به حق تفسیر شود،و پر مشتری ترین متاع نیز همان کتاب خدا باشد در صورتیکه به سود دنیاداران تفسیر گردد،آنانی که دین را دام دروغ کنند و آن را به بهایی ناچیز در معرض خرید و فروش گذارند.
در آن زمان اهل قرآن به ظاهر در میان مردم اند و درباطن نیستند.مسجد هایشان از گمراهی آباد ولی از هدایت ویران است.به پیمان های خویش وفا نکنند و آنانی را که به خواسته زمام داران خود به ناحق در جنگ ها کشته شوند نابه جا شهید خوانند،و ازاین بابت با توشه ای از فریب و افترا به نزد خدا روند.همانا که چون ایشان را شناختید بدعت هایشان رانیز خواهید شناخت و افترای آنان را برخدا و رسول و تحریف و تغییر سخنان آنها را در خواهید یافت،زیرا که راویان و ناقلان کتاب ها بسیارند،ولی عمل کنندگان بدانها اندکند.»
(از خطبه علی بن ابیطالب در وادی ذی قار(میان کوفه و واسط)؛نقل از کتاب "الروضه من الکافی"،تالیف ثقه السلام ابی جعفر محمدبن یعقوب بن اسحق کلینی،ج دوم:"خطبة الامیرالمومنین علیه الاسلام").
ـــــــــــــــــــــــــ
با درود بر دوست گرامی مان،محسن
بنده نیز بایا دیدم مطالبی چند بر این نوشتار کوتاه دوست مان بیافزایم.
زیرا بزرگترین وظیفه خود را دراین انجمن روشنگری ،در مسائل تاریخی می دانم.زیرا همواره حقیقت را باید گفت.و آشنایی نزدیک با واقعیت ها برای جوان ایرانی ضرورت کامل دارد،زیرا وی چه بخواهد و چه نخواهد مسئول سرنوشت ایران فردا است.
و به همین دلیل آگاهی هرچه بیشتر بر واقعیت های گذشته و دریافت پاسخ بر بسیاری از پرسش ها ضروری است.البته بسیاری از مقاله های ارسالی ،و یادداشت های خود بنده در زمینه فرهنگ ایران باستان و ادبیات پارسی بوده،ولی از آنجایی که سیر تاریخ اسلام نیز در این انجمن شیفتگان و علاقه مندانی دارد،آگاهی های مستندی باید دراین زمینه ارائه گردد.
بنده حقیر به نوبه خود سعی خواهم نمود در یادداشت هایم کوچکترین مطلب غیر مستندی به خوانندگان ارائه ندهم،و ضمنن مقاله های ارسالی از جانب بنده نیز ،چه در زمینه ایران باستان و چه در زمینه تاریخ اسلام ،پس از بررسی منبع و مطالب،ارسال می گردد.
شوربختانه ،برخی از این احادیث و احکام،مجموعه ای است از مطالب غالبن جعلی،ضدونقیض،بی پایه،نامعقول،و گاه حتا نیز خلاف متون صریح قرآنی که متاسفانه آنها را با کمال بی پروایی به خدا و پیامبر و امامان معصوم نسبت داده شده است.
حال،شرح کوتاه بی طرفانه ای از سال های پایانی زندگانی پیامبر
در اواخر سال دهم هجرت،یعنی بهار 632 میلادی،پیامبر می توانست ماموریت خودرا درعربستان اجرا شده و تمام بداند لذا،با زنان خویش و جمع کثیری از مسلمانان به زیارت مکه رفت و این سفر را نویسندگان شرح حال رسمی پیامبر،حجة الوداع نامیده اند و جزئیات اعمال پیامبر را دراین چند روزه ،ثبت و ضبط کرده اندو مسلمانان تاامروز،آن اعمال را سرمشق صحیح کامل حج می دانند.گویا روز دوم یا سوم،پیامبر نطقی کرد و طبق وحی،سال راکه به دوازده ماه قمری تقسیم می شد و به مسلمانان توصیه و تاکید کرد که احکام و اصول اسلام را رعایت کنند.
پس از مراجعت به مدینه اخبار تشویش آوری به وی رسید،یکی از روسای طایفه بنی حنیفه به نام مسیلمه،در عربستان مرکزی شورش کرده و با گستاخی و جسارت تمام از پیامبر خواسته بود که وی را با خود هم ردیف و شریک بداند.درقبیله بنی اسد و دورترین قسمت عربستان شرقی نیز جریانات مشکوکی مشهودشده بود؛با وجود این پیامبر دیگر ،دراعزام سپاه،برای جنگ با عمال روم شرقی ،تردید نکرد و در632،فرماندهی این سپاه به اسامة بن زید که پدرش در موته کشته شده بود واگذاشت.هنگامی که پیامبر مشغول تدارک این لشکرکشی بود،در نتیجه تب،که آن زمان در مدینه شیوع زیاد داشت،بیمار شد و باآن که سنش از شصت خیلی بیشتر نبود به واسطه زحمات زیاد چند ساله اخیر قوایش کاسته شده بود؛به طوری که یکی از عادات خود را دائر برآن که هرشبی در حجره یکی از زنان خویش به سر بَرَد ترک کرد و پیوسته نزد عایشه ماند و بعد از آنکه بار دیگر ،به مسلمانانی که از تعیین اسامة جوان به فرماندهی سپاه ناراضی بودند دستور اطاعت و فرمان برداری داد و خود دیگر نتوانست به نماز جماعت حاضر شود و پیش نمازی را به پدر زن و دوست قدیمی خود ابوبکر واگذاشت.
قوای جسمانی پیامبر پیوسته روبه تحلیل می رفت........روز یکشنبه هفتم ژوئن،خواست وصیت کند ولی عمر از ترس آنکه مطالبی گفته و اسباب اختلال امور فراهم شود مصلحت ندید و مانع این امر شد.شب بعد ،تب اندکی تخفیف یافت و بامداد مختصر بهبودی احساس شد و موقعی که مسلمانان برای نماز آمدند پیامبر خواست باردیگر،پیروان خودرا ببیند و از حجره عایشه خارج گردید ولی همین که به بستر بازگشت تبش شدت یافت.هنگام ظهر،عایشه احساس کرد که دو دست پیامبر،که دور دست وی بود،بی حرکت شد؛برای آخرین بار،آه ملایمی کشید و گفت:«اللهم اغفرلی و ارحمنی و الحقنی بالرفیق الاعلی»
ــــــــــــــــــــــــ
هنگامی که پیامبر درگذشت اختلاف فرق و دسته ها به قدری شدید شد که انحطاط قطعی مدینه را تهدید می نمود و لزوم یک رهبری مذهبی و حکومتی کاملن محسوس بود ولی دستوری در باب جانشین پیامبر و طرز انتخاب وی وجود نداشت و قرآن که از طرف پیامبر به عنوان دستور اجتماعی تعیین شده بود در این خصوص چیزی نمی گفت و معلوم نمی کرد که پس از پیامبر چه کسی باید رشته امور را در دست بگیرد و فقط یک عمل و اقدام تهورآمیز می توانست دولت اسلام راازتجزیه و نیستی نجات دهد؛به علاوه هنگام زندگانی پیامبر نیز،جمعی از مهاجرین و یاران باوفایش باوی مشورت و درامور اظهار نظر می کردند.در این قسمت از همه مهمتر دسته ای بود که از دو نفر از پدر زن هایش یعنی ابوبکر و عمر و ابوعبیدة جراح تشکیل می شد و در این جمع شخص شاخص عمر بود که طبق اخبار بلند قد و همواره تازیانه ای دردست داشت .
وی به جای آن که شخصن زمام امور را دردست گیرد کار را بر عهده ابوبکر،قدیمی ترین دوست پیامبر واگذاشت و خود پس از مرگ ابوبکر یعنی دوسال بعد از رحلت رسول،رسمن بر مسند خلافت نشست.ابوبکر و عمر خود را جانشین پیامبر دانستند و عقیده داشتند که طبق قوانین و موازین شرع مطلقن امیرالمومنین اند،چنان که ابوبکر خود را خلیفة الرسول یعنی جانشین و گماشته پیامبر خواند و عمر نیز در ابتدای امر ،به خود عنوان خلیفةالرسول داد ولی سپس،چون این عنوان اشکال و ابهام ایجاد کرد خویشتن را خلیفه و امیرالمومنین نامید.
ـــــــــــــــــــــــــ
(در مورد بحارالانوار و مولف آن علامه محمد باقر مجلسی،در پست بعدی توضیحات کاملی ارائه خواهم نمود.)
ـــــــــــــــــــــــ
در بُنِ هر مو یَزیدِ خُفته ای داری و باز آهِ حسرت می کشی بر ماجرای کربلا
(کلیم کاشانی،سده دهم)


به نام خداوند امیر آفرین 





بنده نیز با تحقیق مسلمان و شیعه شدم که در بالا شرح دادم. نه به موجب تولد در یک خانواده شیعه.
