خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

قفل شده
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۴ دی ۱۳۸۶, ۱:۳۲ ب.ظ
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1595 بار

خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری

پست توسط Hadi1001 »

  طول هشت سال جنگ تحمیلی و دفاعمقدس، یکی از کانون های اصلی درگیری، که نوک پیکان تمامی حملات هوایی دشمنبه شمار می رفت، پایگاه سوم شکاری همدان بود. این پایگاه از آن جا که ازنظر موقعیت جغرافیایی و امکانات دفاعی در سطح بسیار بالا و ممتازی قرارداشت، مدام مورد حمله همه جانبه هواپیماهای دشمن متجاوز قرار می گرفت.خلبانان ایثارگر این پایگاه، شبانه روز با انجام چندین ماموریت جنگی، خوابرا از چشم مزدوران صدامی می ربودند و در خلال 24 ساعت شبانه روز، درگردانپروازی و آشیانه برای انجام ماموریت همیشه هوشیارو بیدار می ماندند تا ازفشار بی امان دشمن که در تمامی جبهه ها اعمال می شد، بکاهند.
علیرغم همه تلاش ها و جان فشانی هایی که انجام می شد، به دلیل همکاریتمامی جهان استکبار در تجهیز و تدارک امکانات نظامی و غیر نظامی عراق،حملات دشمن مکرر و بی وقفه بود و خلبانان عراقی از آن جا که توان رویاروییبا مدافعان تیزپرواز نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران را نداشتند،ناجوانمردانه نقاط مسکونی و مواضع غیر نظامی را مورد هدف قرار می دادند.دزفول، کرمانشاه، ایلام، همدان و...گویی سهمیه ای روزانه از این بمبارانها داشتند.

ملاقات مجروحین حمله هوایی
در یکی از از حملات هوایی دشمن به شهر همدان، عده زیادی شهید و مجروح شدند.
مجروحان در بیمارستان پایگاه و بیمارستان های شهر در کنار بیماران عادی ومصدومان سایر شهرها بستری شده بودند و من که مسئولیت فرماندهی پایگاه سومشکاری همدان را برعهده داشتم، روز بعد از حمله دشمن سعی کردم از تک تکمجروحان، عیادت کنم.
در یکی از بیمارستان های شهر، در حین عیادت ازمجروحین، چشمم به دختر بچهچهار ساله زیبایی افتاد که چند جای صورت نگران و معصومش، جراحت برداشتهبود. به شدت می لرزید و به آغوش یکی از پرستاران پناه برده بود.
در پرس و جوی که کردم، متوجه شدم وی تمامی افراد خانواده از جمله پدر ومادرش را در کرمانشاه در بمباران وحشیانه دشمن از دست داده است. در آنموقعیت، انزجار شدیدی از این اقدام غیر انسانی دشمن، همراه با ترحمی عمیقنسبت به آن کودک پژمرده وبی گناه سراسر وجودم را پر کرده بود. صمیمانهتصمیم گرفتم در صورت امکان و از آن جا که خود دختری ندارم، او را به خانهببرم و چون فرزند حقیقی خویش از وی نگهداری کنم.

تحت تاثیر قرار گرفتم ...
در پی این تصمیم، بررسی نموده و دریافتم که کودک مجروح، مادر بزرگی داردکه باید موافقت وی را کسب کنم. برای این منظور و به اتفاق چند تن ازهمکاران دل سوز به ملاقات ایشان رفتیم و من درخواست خود را مطرح کردم.مادر بزرگ کودک از من به خاطر دل سوزی و خیر خواهی تشکر کرد اما از قبولاین درخواست، امتناع ورزید.
همراهان من، که به سرنوشت کودک، علاقه مند شده بودند، سعی کردند به شیوههای مختلف، نظر موافق مادر بزرگ را جلب کنند؛ ولی با همه تشویق ها وتوضیحات آنها، پاسخ او هیچ تغییری نکرد. نهایتا اضافه کردند که این دوست وهمکار ما که متقاضی سرپرستی نوه شماست، فرمانده پایگاه هوایی منطقه وخلبان است و در مقابل مردم عمیقا احساس مسئولیت می کند و چنین درخواستی ازناحیه او بسیار طبیعی و از سر تعهد اخلاقی و دینی و میهنی است.
مادر بزرگ کودک، پس از شنیدن این مطلب و آگاهی از مسئولیت و شغل من با تامل و تعمقی کوتاه، به سادگی اظهار داشت :
- چنانچه ایشان خلبانی ماهر و مسلمانی مسئول هستند، به جای نگهداری از اینطفل بی سرپرست، بهتر است مانع حملات شبانه روزی دشمن شوند و به جاینگهداری از یک کودک، از بی سرپرست شدن صدها طفل دیگر پیشگیری نمایند وحامی و سرپرست واقعی صدها نفر باشند.
سخنان مادربزرگ چنان ساده و موثر بود که دوستان مرا از هرگونه اصرارمنصرف نموده و اثر شگرفی بر همه ما گذاشت.  تصویر   آشیانه آلرت بودم که ...
چند روز بعد از این ماجرا، بعدازظهر یک روز شلوغ که من به علت تداوم و حجمزیاد کار، قدری احساس خستگی می کردم، به آشیانه آلرت (اتاق خلبانان آماده)رفتم تا به خلبانانی که هموراه برای مقابله با هواپیماهای دشمن، در آن جاآماده بودند، سرکشی کنم.
درکنار آنان نشسته بودم که زنگ آماده باش و پرواز سریع به صدا در آمد. ایننشانه یورش هوایی دشمن به منطقه ما بود. فرماندهی عملیات از مرکز فرماندهیپایگاه شکاری درخواست نمود که با توجه به نزدیک بودن غروب آفتاب و ابعادوسیع حمله، در پاسخ به این حملات تنها از خلبانان با تجربه استفاده شود.
این اختیار را داشتم که در صورت تمایل، پرواز نمایم. مقدمات کار با سرعتانجام شد و من آماده پروازشدم. پس از بلند شدن با رادار منطقه تماس برقرارکردم و به طرف هواپیماهای دشمن، سمت گرفتم. پرسنل رادار که صدای مراشناخته بود، مرتبا درباره حضور گسترده دشمن در فضای منطقه هشدار می دادندو بر مراقبت بیشتر تاکید می ورزیدند.

رادار هشدار می داد تعداد جنگنده های دشمن زیاد است
از رادار خواستم مرا به طرف دشمن هدایت کند. همچنان که به سوی آنها پیش میرفتم، زیاد بودن تعداد هواپیماهای دشمن و لحن صحبت اضطراب آمیز پرسنلرادار، موجب بروز هیجانی ناخودآگاه در من شده بود. به یاد چهره معصوم آندختر بچه بی سرپرست و حرف های صادقانه و صمیمی آن مادر بزرگ کرمانشاهیافتادم. از تصور جنایاتی که ممکن بود هواپیماهای دشمن تا دقایقی بعد مرتکبشوند بر خود لرزیدم. وضعیت خطرناک خودم را به فراموشی سپردم و به خود نهیبزدم که وقت کار است.
بی درنگ هواپیماهای دشمن را در صفحه رادار هواپیمای خودم ردیابی کردم. بانزدیک شدن بیشتر متوجه شدم که قادر نیستم روی آنها قفل نموده و آنها را ازدور، هدف قرار دهم آنها به وسیله دستگاه های الکترونیکی مخصوصی مانع کارمن می شدند.

اولین و دومین هواپیمای دشمن را پی درپی هدف قرار دادم و ...
ناچار آن قدر نزدیک تر رفتم که به راحتی در دید چشمی من قرار گرفتند. یکیاز آنها را به عنوان هدف در رنج راداری (برد راداری) خود قرار دادم واولین موشک را به طرفش رها کردم. چند ثانیه بعد، اصابت موشک را به آنهواپیما، به چشم خود دیدم.
لحظاتی چند گذشت، احساس کردم که یک هواپیمای دیگر عراقی درحالت پرواز جمعدور، با من پرواز می کند. خلبان کابین عقب هم که متوجه جریان شده بود،تعجب زده پرسید :
- این دیگه چیه ؟ چیکار می خواهد بکنه؟
نتوانستم پاسخ او را بدهم چون ناگهان دیدم هواپیمای عراقی دارد با افزایشسرعت، فاصله خود را از ما کم می کند. من هم با یک تصمیم ناگهانی بلافاصلهو به شدت به سمت او گردش کردم و پس از عبور از بالای سرش به طرف او برگشتمو با مسلسل به سمتش شلیک کردم. اصابت گلوله ها و جرقه های ناشی از آن رابر بدنه هواپیما به چشم می دیدم.

هواپیماهای عراقی درحال فرار بودند که ...
در همین حال، خلبان کابین عقب با هیجان گفت:
- بالا را نگاه کن.
دیدم دو هواپیمای دیگر دشمن در ارتفاع دو، سه هزار پایی بالای سر ما پروازمی کنند. تمامی موشک های مان را قبلا رها کرده بودیم و بجز چند تیر فشنگباقی مانده مسلسل، چیز دیگری برای دفاع از خود نداشتیم. از لحاظ بنزین نیزبرای مراجعت به پایگاه در مضیقه بودیم. اما آن دو هواپیما هم بیشتر حالتفرار داشتند تا حالت حمله و این خطر از سر ما گذشت.
هواپیمارا به طرف پایگاه هدایت نمودم. در مسیر بازگشت به پایگاه، درحالیکه خیال مان نسبتا از ناحیه دشمن آسوده شده بود، ناگهان خلبان کابین عقباز وجود هواپیمای دشمن در پشت سرمان خبر داد و وحشت زده فریاد زد:
- ما را هدف گرفته اند.

هواپیما مورد هدف قرار گرفت
ثانیه ای نگذشت که هواپیمای ما به شدت تکان خورد و شروع به از دست دادنارتفاع کرد و من خود، ترکش انفجار موشک های دشمن را در اطراف هواپیمادیدم.
درحالی که فشار منفی را تحمل می کردیم، خلبان کابین عقب پیشنهاد کردهواپیما را ترک کنیم. در آن لحظات، از غرب به سوی کرمانشاه، در پروازبودیم و پدافند زمینی منطقه آتش سنگینی را به اجرا در آورده بود و ما درصورت ترک هواپیما از آتش پدافند خودی، مصون نبودیم. به ناچار از پریدن وترک هواپیما منصرف شدیم.
در عین ناامیدی و رسیدن به این احساس که همه درها به روی مان بسته شده، باهمه وجود با خلوص تمام، یازهرا گفتم و فرمان های هواپیما را گرفته شروع بهاوج گیری نمودم. متوجه شدم که هواپیما قابل پرواز است. حرکت خود را به طرفپایگاه ادامه دادم. آخرین هواپیمای عراقی که ما را تعقیب می کرد نیز دستاز تعقیب ما برداشت و ترجیح داد که منطقه را ترک کند. رادار زمینی خودیمکررا در مورد حضور هواپیماهای دشمن در فضای منطقه، هشدار می داد و از مامی خواست که به سرعت به پایگاه برگردیم. من که از دفع دشمن و سقوط دوفروند هواپیمای عراقی و پاک شدن آسمان منطقه راضی و شوق زده بودم، بههمکارم در کابین عقب گفتم:
- دست مان درد نکند نبرد جانانه ای بود.

هواپیما را به سختی به زمین نشاندم
با آن که هواپیمای ما مورد اصابت موشک واقع شده بود و هوا هم رو به تاریکیمی رفت، از شدت خوشحالی به خاطر سلامت و موفقیت مان، چند بار هواپیما راحول محور طولی به چرخش در آورده و ابراز شادمانی کردیم. دقایقی بعد بهمقصد رسیدیم و عمل فرود به راحتی انجام شد. هوا کاملا تاریک شده بود.هواپیما را به طرف پناهگاه، در نزدیکی اتاق آلرت هدایت کردم و در محلمربوط، پارک و خاموش نمودم. هنگام خارج شدن از پناهگاه، با استقبالصمیمانه دوستان و همکاران خلبان و مکانیسین روبه رو شدم که بی اختیارفریاد الله اکبر سرداده بودند و مرتبا صلوات می فرستادند.
از دوستان استقبال کننده تشکر کردم و سپس به اتفاق آنها به منظور بررسیخسارات، از هواپیما بازدید کردیم. با کمال تعجب و شگفتی مشاهده کردیم کهمیزان خسارت های وارد شده به هواپیما خیلی بیشتر از تصور است؛ به طوری کهتمامی سکان های افقی عقب هواپیما از بین رفته بود و جای سالمی در بدنههواپیما وجود نداشت. از اینها شگفت انگیزتر این که ترکش یکی از موشک هایدشمن، داخل خرج پرتاب تنها موشک رها نشده ما که نتوانسته بودیم از آناستفاده کنیم فرو رفته بود ولی آن را منفجر نکرده بود.

به راستی معجزه ای رخ داده بود
این همه باعث تعجب من و سایر حاضران گردید که چگونه ممکن است هواپیما بااز بین رفتن دم، باز هم بتواند به صورت عادی پرواز کرده و سالم در باندفرود آید؟ چگونه ترکش فرو رفته در موتور موشک آن را منفجر نکرده است؟ و...
کارشناس قسمت مواد منفجره در پایگاه می گفت:
- نه من و نه هیچ یک از پرسنل فنی پاسخی عملی برای آن چه می بینیم، نداریم.
اکنون که مدت ها از آن ماجرا گذشته استف هنوز هم جوابی نداریم جز این که صمیمانه اعتراف کنیم هرچه بود از توسل و توجه بود.
توجه به عالم بالا و توسل به معصومین (ع)، آن چه روی داد برای من وهمکارانم درسی تازه و برای دشمن مایه هراس و وحشت بود، بدین ترتیب که درتمام ماه بعد هیچ هواپیمای دشمنی در آسمان کرمانشاه دیده نشد.
منبع : پاکبازان عرصه   سایت ساجد
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

Re: خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری

پست توسط moh-597 »

ممنون دوست من

ولی قبلا این موضوع را داشتیم

forum-f180/topic-t43458.html
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 879
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۴ دی ۱۳۸۶, ۱:۳۲ ب.ظ
محل اقامت: سلماس
سپاس‌های ارسالی: 1256 بار
سپاس‌های دریافتی: 1595 بار

Re: خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری

پست توسط Hadi1001 »

از شما خیلی خیلی عذر می خوام من به هیچ وجه قصدم تکرار موضوع نبود دیدم موضوع جالبه گذاشتم حتی بعد از ارسال پست هم دنبال موضوع گشتم تا شاید تکراری نباشه بلاخره ببخشید دیگه عذر می خوام :razz: :razz: :razz: :razz:
دعا مي كنم خدا از تو بگيرد هر آنچه كه خدا را از تو مي گيرد.
Super Moderator
Super Moderator
نمایه کاربر
پست: 2653
تاریخ عضویت: دوشنبه ۸ آبان ۱۳۸۵, ۳:۲۶ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2612 بار
سپاس‌های دریافتی: 5561 بار
تماس:

Re: خاطره ای از سرتیپ خلبان سیروس باهری

پست توسط moh-597 »

هادي آقازاده 2 دوست من تصویر

احتیاج به این همه عذرخواهی نیست این نشانه بزرگواری شما هست این اشتباه را شاید خود من هم انجام دهم . مهم نفس کار شماست که ارزش دارد

با اجازه شما موضوع را قفل می کنم

در پناه ایزدمنان استوار و شاد باشید
پاينده باد ايران زنده باد ايراني

وبلاگ من
[External Link Removed for Guests]

صفحه اینستاگرام
[External Link Removed for Guests]
قفل شده

بازگشت به “حماسه و حماسه آفرینان نيروي هوايي”