داستانهایی از تاریخ ایران!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

خشونت آقا محمد خان

آورده اند كه: گاهي آقا محمد خان غش مي كرد و در آن وقت هوش و حواسش را از دست داده و بيهوش مي شد. اتفاقاً روزي در اطراف كرمان و در حين شكار از جماعت دور افتاده و اسبش در باتلاقي فرو رفت و در اين هنگام دچار غش شد. تصویر 
در همين وقت يكي از غلامان او سر رسيد و خان را از گل بيرون كشيد و بالاي سرش ايستاد تا به هوش آمد. آقا محمد خان چون به هوش آمد ابتدا از ديدن وي بالاي سرش دچار هراس شد، اما وقتي متوجه موضوع شد، از وي تشكر كرده وعده ي انعام به او داد. و به وعده ي خود نيز وفا كرد. اما گويا غلام آن پاداش را در برابر آن خدمت ناچيز دانسته و براي همين هر وقت به حضور شاه مي رسيد مدام به صورت خان نگاه مي كرد. تا بالاخره خان غضبناك شد و دستور داد تا چشمهاي وي را كور كردند. اما بعد از كرده پشيمان شد و دستور داد تا حقوق وي را دو برابر كردند و براي بقيه ي عمر نيز او را از خدمت معاف كردند.

ايران در دوره سلطنت قاجار، علي اصغر شميم، صفحه 51.


[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

خست آقا محمد خان

نوشته اند كه: وقتي به دليل خطايي جزيي حكم كرد كه گوش مرد فقيري را ببرند و بعد شنيد كه بيچاره به مير غضب مي گفت كه اگر همه ي گوشش را نبرد چند قراني به او خواهد داد. آقا محمد خان وي را صدا زد و گفت كه اگر مبلغي را كه به مير غضب پيشنهاد كرده اي دو برابر كني و به خود من بدهي من ترا مي بخشم. بيچاره دهقان فكر كرد كه خان شوخي مي كند و او را بخشيده است.
براي همين جلوي خان به خاك افتاد و پس از تشكر قصد رفتن كرد. اما هنوز قدمي برنداشته اطرافيان شاه به او فهماندند كه اين خواسته ي خان شوخي نبوده و وي بايد آن مبلغ را بپردازد.


ايران در دوره سلطنت قاجار، علي اصغر شميم، صفحه 52.



[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

چگونگي مرگ ميرزا حسن رشديه

ميرزا حسن رشديه باني مدارس نوين در ايران؛ از كساني بود كه در شهرهاي تبريز؛ مشهد و تهران مدارس جديد را تشكيل داد و با جمود و مخالفين آگاه و ناآگاه تعليم و تربيت مبارزه كرد. از نكات جالب اينكه وي در مدارس خود زماني را نيز به آموزش حرفه هايي مانند قاليبافي به دانش آموزان اختصاص داده بود. چگونگي مرگ اين آزاد مرد باعث تأسف است.
وي در صف اتوبوس ايستاده بود كه راننده خوشمزگي مي كند و مي خواهد صف را تا لب جوي آب عقب ببرد. ولي پشت سر مسافرين جوي عميقي بوده و رشديه كه به علت سن زياد نمي توانسته خودش را نگاه دارد. در جوي مي افتد و پايش از ران مي شكند و قلم پايش خرد مي شود. و بالاخره در اثر همين بيماري پس از مدتي بستري بودن در منزل جهان را بدرود مي گويد. تصویر 
مردي كه عمري خدمتگزار جامعه و فدايي صديق فرهنگ بوده بر اثر ندانم كاري و بي توجهي راننده اي مي ميرد. روانش شاد باد.

مقاله از اقبال يغمايي؛ به نقل از " با پيشگامان آزادي " از محمود حكيمي؛ صفحه 113


[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

امير كبير و تشويق صنايع داخلي


امير نظام هفته اي دو روز مستمراً بدروازه غربي تهران مي رفت و در بالاخانه دروازه مي نشست و هر متاعي از خارجه وارد مي كردند، در گمرك نگاه مي داشتند تا امير نظام آنها را معاينه نمايد و هر جنسي را كه صلاح نمي دانست به ايران وارد شود حكم به استرداد آن مي داد.  از اين جهت تجار و بازرگانان هر جنس جديدي را از امتعه خارجه مي خواستند به ايران حمل كنند ابتداء نمونه اي از آن را مي آوردند و به امير نظام ارائه ميدادند. هرگاه اجازه ورود مي داد وارد مي كردند والا معامله و حمل آن را موقوف مي داشتند. و مرحوم آقا علي از مرحوم معين الدوله احمد ميرزا حكايت مي كرد كه يكروز با اميرنظام بدروازه امام زاده حسن(دروازه قزوين)رفته بودم براي تماشاي امتعه خارجه كه تجار از نظر امير مي گذرانيدند، و چون بنشستم يكنفر از خرازي فروشان صندوقي پيش گذاشته و نمونه ها از امتعه خارجه بيرون مي آورد و امير يك يك را ديده و از قيمت و خواص آنها سوال كرده و اجاره ورود يا رد آن را مي فرمود‌. تا آنكه قوطي مقوائي باز نموده و شاخه گلي مصنوعي بيرون آورده بدست اميرنظام داد و شاخه ي آن از مفتول نازك آهني و برگ و گل آن پارچه هاي رنگين و پرهاي لطيف بعضي طيور بود. فرمود صنعتي ظريف نموده اند ليكن فايده و مورد استعمال آن رابگوي. آنمرد گفت زينتي است كه نسوان بالاي پيشاني و موهاي پيش سر نصب مي كنند. فرمود قيمت آن چيست؟ عرض كرد پانزده قران. گفت اگر كسي چند روزه اين زينت را كه خريده و في الجمله مستعمل شده بخواهد بشما بفروشد يا گرو بگذارد تا چه مقدار باو وجه نقد مي دهيد؟ آنمرد گفت وجهي در ازاي آن نمي توان داد زيرا كه پس از استعمال به پشيزي نمي ارزد. اميرنظام فرمود اين متاع و مانند آنرا كه پس از استعمال به پشيزي نيرزد البته وارد نكنيد كه مورد سياست سخت خواهيد شد.   الدوله گفت چون ظرافت و نيكي صنعت اين زينت زنانه در نظرم خيلي جلوه كرده بود، بي اختيار گفتم با آنكه زيوري كم بهاست، چرا قدغن فرموديد كه نياورند. 
  شاهزاده والا براي امثال من و شما خريداري آن ضرر و اهميتي ندارد. ليكن يقيني است كه چون استعمال اين زينت در نسوان اشراف و اعيان، متداول و معمول شد، البته تجار و رعاياي با ثروت نيز براي زنان خود ابتياع خواهند كرد و در حمام هاي عمومي كه با اين زينت مي روند و خودنمايي مي كنند، زن هاي مردم بي مايه مانند سبزي فروش و نظاير او تماشا كرده و نفوس سركش ايشان با آرزو و حسرت به هيجان آمده به خانه روند و مردان بيچاره ي خود را كه با رنج و مشقت بيش از روزي دو يا سه قران عايد ندارند دچارصدمات گوناگون كرده و با عربده و جدال و يا با غنج و دلال و اگر نه با مكر و فريب و خدعه هاي عجيب و غريب، آن بيچاره را ناچار كرده و به خريداري آن با دخل چند روزه خود مجبور و گرفتار سازند و او را به قرضي يا شايد سرقتي دچار نمايند كه به جز وخامت عاقبت نتيجه اي نبرند. و هر گاه پس از دو سه روز سورت شهرت آن زن تخفيفي يافت و درماندگي شوي و گرسنگي خود را ديده و راضي شود كه صرف نظر از آن كند، نتواند به قيمت آن پنج شاهي كه خرج يك ناهار ايشان است فراهم نمايد. راوي گفت پس از اين نتيجه اي نبرند. تقرير امير نظام شاخه گل را به قيمت مرقوم بگرفت و به ارباب صنايع ارائه داد و تشويق نمود تا مانند آن را بساختند و به بهاي مناسب بفروختند. 
    
      منبع: نامه هاي امير كبير به انضمام نوادر الامير، تصحيح و تدوين از سيد علي آل داود، صفحات 306 و 307.    
    
  [External Link Removed for Guests]   
    
    
  <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" /><o:p></o:p>      <o:p></o:p>   
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

کمک خواندنی [COLOR=#4f6128]شاه سلطان حسین به سیل زدگان ! 

در دودمان صفوی خبر رسید فلان روستای نزدیک اصفهان سیل آمده است و کوهی ریزش نموده مردم ده روز است گرسنه اند چند روزی که گذشت شاه سلطان حسین مشغول خوردن غذا بود یاد آن روستا افتاد یکی از نزدیکان خود را با پنج محافظ فرستاد تا میزان خسارات آن روستا را وارسی کنند و نیازهای آنها را گزارش دهند تا نسخه ایی برای حل مشکل آن روستا پیچیده شود . چون به آن روستا رسیدند دیدند قشری از گِل و لای روستا را در بر گرفته و خانه ایی با سقف دیده نمی شود مردم رنجور بر زمین خود را می کشیدند و بوی مردار به مشام می رسید . از اسب پیاده شده و کمی در روستا گشتند فقر و بیچاره گی در حدی بود که کمک رسانی به آنها را بسیار سخت می کرد اشراف زاده گفت برگردیم و بگویم هیچ چیزی اینجا درست نیست و هر چه زودتر غذا و کمک بفرستند .

چون بازگشتند دیدند جماعتی در جایی که اسبها را بسته بودند جمع شده و چون آنها را دیدند می دویدند . خوب که نگاه کردند دیدند هر یک تکه گوشتی در دست گرفته و از آنها دور می شوند . مردم از گرسنگی اسبها را پاره پاره کرده و از استخوانها نیز نگذشته بودند . هوا نزدیک تاریکی بود در گوشه ایی نشستند تا فردا از همان راهی که آمده بودند باز گردند . شاه سلطان حسین آنشب خواب بدی دید و همان نیمه شب 200 سوار با زره کامل فرستاد به دنبال خویشاوند خویش ، چون سواران به روستا رسیدند صبح شده بود اشراف زاده نزدیک آنها شد و گفت آیا غذا و خوراکی به همراه خود آورده اید فرمانده سواران گفت خیر ، آمده ایم تا شما را سلامت برگردانیم .

اشراف زاده که شب تا به صبح ناله های آدمهای رو به مرگ را شنیده بود به سربازان گفت از اسبها پیاده شوید و با من بیایید سربازان پیاده شده و از همان جا عازم اصفهان شدند این در حالی بود که صدای اسبهایی که در حال پاره پاره شدن بودند از پشت سر شنیده می شد . ارد بزرگ اندیشمند کشورمان می گوید : برای آدمهای گرسنه ، هیچ نسخه ایی ، جای خوراک آنها را نمی گیرد .

 تصویر 
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]می گویند شاه سلطان حسین پس از دیدن اشراف زاده با سواران پیاده و شنیدن مرگ و میر روستا دستور دادپرچم های سیاه همه جا نسب شود و آنقدر مشغول سوگواری بود که اگر باز هم صحبتهای آن اشراف زاده نبود مردمآن روستا را فراموش می ساخت . 
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]
 
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

مزدور

روزی ابوریحان درس به شاگردان می گفت که خونریز و قاتلی پای به محل درس و بحث نهاد . شاگردان با خشم به او می نگریستند و در دل هزار دشنام به او می دادند که چرا مزاحم آموختن آنها شده است . آن مرد رسوا روی به حکیم نموده چند سئوال ساده نمود و رفت . فردای آن روز ، شاعری مدیحه سرای دربار ، پای به محل درس گذارده تا سئوالی از حکیم بپرسد شاگردان به احترامش برخواستند و او را مشایعت نموده تا به پای صندلی استاد برسد .
که دیدند از استاد خبری نیست هر طرف را نظر کردند اثری از استاد نبود . یکی از شاگردان که از آغاز چشمش به استاد بود و او را دنبال می نمود در میانه کوچه جلوی استاد را گرفته و پرسید : چگونه است دیروز آدمکشی به دیدارتان آمد پاسخ پرسش هایش را گفتید و امروز شاعر و نویسنده ایی سرشناس آمده ، محل درس را رها نمودید ؟!

 تصویر 
  گفت : یک بزهکار تنها به خودش و معدودی لطمه میزند ، اما یک نویسنده و شاعر خود فروخته کشوری را به آتش می کشد. 
شاگرد متحیر به چشمان استاد می نگریست که ابوریحان بیرونی از او دور شد .
ارد بزرگ اندیشمند یگانه کشورمان می گوید : هنرمند و نویسنده مزدور ، از هر کشنده ای زیانبارتر است .
ابوریحان بیرونی دانشمند آزاده ایی بود که هیچگاه کسب قدرت او را وسوسه ننمود وهمواره عمر خویش را وقف ساختن ابوریحان های دیگر کرد .

[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

بلایی که ابومسلم خراسانی بر سر کمونیسم آورد !

روزیابومسلم خراسانی با سپاه خویش از کنار روستای بسیار سبز و زیبا می گذشتجمعی از مردم آن روستا تقاضای دیدار با او را داشتند یکی از آنها را اجازهدادند تا نزد سردار ایرانی بیاید او گفت ما مردان روستا از شما می خواهیمثروت روستا را بین ما تقسیم کنید و ادامه داد باغ بزرگی در کنار روستا استکه اگر تقسیم اش کنید هر کدام از ما صاحب باغ کوچکی می شویم و همیشهدعاگوی شما خواهیم بود . سردار پرسید اگر صاحب باغ هستید پس چرا به پیش منآمده اید ؟! بروید و بین خویش تقسیم اش کنید .

 تصویر 
مرد گفت :در حال حاضر باغ از آن ما نیست اما ما آن را سبز کردیم ابومسلم متعجب شد وپرسید : داستان این باغ چیست از آغازش برایم بگویید.
آنمرد گفت مردم روستای ما 15 سال پیش تنها چند باغ کوچک داشتند تا اینکه مردمسافری شبی در روستای ما میهمان شد و فردای آن ، مسافر بخشی از زمینهایاطراف روستا را از مردم روستا خرید و بخشی از مردان و زنان روستا را بهکار گرفت تا باغ سبز شد . سردار پرسید در این مدت مزد کارگر و سهم زحمتمردم روستا را پرداخته است و روستایی گفت آری پرداخته اما ریشه او ازروستای ما نیست و مردم روستا می گویند چرا او دارایی بیشتری نسبت به مادارد؟ و باغی مصفا در اختیار داشته باشد و ما نداشته باشیم ؟!
سردارگفت شما دستمزد خویش را گرفته اید و او هم برای آبادی روستای شما زحمتکشیده است پس چطور امروز این قدر پر ادعا و نالان شده اید روستایی گفتدانشمند پرهیزگاری چند روزی است میهمان ما شده او گفت درست نیست که کسیبیشتر و فزون تر از دیگری داشته باشد و اینکه آن مرد باغدار هم از زحمتشما روستاییان باغدار شده و باید بین شما تقسیم اش کند .
ابومسلمپرسید این مردک عالم این چند روزی که میهمان روستا بوده پولی هم به شماپرداخته روستایی گفت ما با کمال مهربانی از او پذیرایی کرده ایم و به اوپول هم داده ایم چون حرفهایش دلنشین است .
سردار دستور داد آن شیاد عالم را بیاورند و در مقابل چشم مردم روستا به فلک بستن اش .

شیادبه زاری و التماس افتاده و از بابت نیرنگ و دسیسه خویش طلب بخشش و عفو مینمود . آنقدر او را فلک نمودند که از پاهایش خون می چکید سوار بر خرش کردهو از روستا دورش نمودند .
مردم روستا بر خود می لرزیدند[COLOR=#9bbb59]ابومسلم   به آنها کرده و گفت : شما مردم بیچاره ایی هستید ! کسی کهثروتش را به پای روستای شما ریخته برایتان کار و زندگی به وجود آورده راپست جلوه می دهید و می گویید در داشته های او سهیم هستید و کسی را که درپی شیادی به اینجا آمده و از دسترنج شما شکم خویش را سیر می کند عزیز میدارید چون از مال دیگری به شما می بخشد ! هر کس با ثروتش جایی را آباد کندو با اینکار زندگی خویش و دیگران را پر روزی کند گرامی است و باید پاس اش داشت .

ارد بزرگ اندیشمند و متفکر کشورمان می گوید : ((کارآفرین ، زندگی آفرین است پس آفرینی جاودانه بر او )) می گویند مردم برزمین افتاده و از ابومسلم خراسانی بخشش خواستند . و از آن پس هر یک به سهمخویش قانع بودند و آن روستا هر روز آبادتر و زیباتر می گشت .
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

همه جا با خاندان شما، حتي در جهنم!!!

حاج ابراهيم خان كلانتر معروف به اعتمادالدوله از وزرايي است كه در دوره‌ي سه پادشاه و دو سلسله‌ي حكومتي وزارت كرده و به ترتيب وزارت لطفعلي خان زند، آقا محمد خان قاجار و فتحعلي شاه قاجار را به عهده داشته است.
او در دوران وزارت خود مطابق رسم معمول اقوام و اطرافيان خود را به مناصب مهم و نان و آبدار منصوب مي‌كرده است.

 تصویر 
مي‌گويند روزي يكي از اهالي شيراز كه از ستم‌هاي حاكم آن شهر ـ كه يكي از اقوام حاجي بود ـ به شدت آزرده شده بود، براي دادخواهي به تهران آمده و نزد اعتمادالدوله رفت و به شرح ظلم و ستم‌هاي حاكم و مشكلات مردم پرداخت، و از او خواست كه حاكم شهر را عزل كرده و حاكمي عادل به جاي وي منصوب كند ولي حاجي به جاي اين كار به وي توصيه كرد كه بهتر است از آن شهر نقل مكان كرده و به شهر ديگري مثلاً اصفهان برود اما مرد شاكي از حاكم اصفهان هم ـ كه باز يكي از اقوام حاجي بود ـ اظهار ناراحتي كرده و گفت كه از آشناياني كه در اصفهان دارد مطالبي شنيده است كه مطمئن است در آن شهر هم نمي‌تواند به راحتي زندگي كند. اعتمادالدوله چند شهر ديگر را براي زندگي به مرد شاكي پيشنهاد كرد، اما باز وي با ذكر بستگي حاكم آن شهر به خود حاجي مدعي مي‌شدكه در آن شهر نيز مردم از امنيت و زندگي راحت برخوردار نيستند. حاجي كه بسيار عصباني شده بود گفت كه با اين حساب تو ديگر نمي‌تواني در اين مملكت زندگي كني و بهتر است بميري و به جهنم بروي!

[COLOR=#9bbb59]مرد در پاسخ گفت: گمان نمي‌كنم كه در آنجا نيز راحت باشم، زيرا قبل از من مرحوم پدر شما به آنجا رفته است و در نتيجه در آنجا نيز از ظلم خاندان شما در امان نخواهم بود!

[External Link Removed for Guests]
 
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

بركناري و قتل   ابراهيم خان كلانتر 

در دوره ي سلطنت آقا محمد خان قاجار، خانهاي قجر در ولايات ايران حكم مي راندند كه اكثراً قوانلو و بعضاً دولو بودند. ولي در اوايل سلطنت فتحعلي شاه، حاجي ابراهيم خان اعتمادالدوله رفته رفته فرزندان و برادران و برادرزادگان و ساير خويشانش را يكي پس از ديگري به حكومت گماشت تا جاييكه در سراسر ايران منطقه اي نبود كه از حيطه نفوذ فاميل هاشمي بركنار مانده باشد.

 تصویر 
سرانجام نفوذ روزافزون خانواده هاشميه، سبب تحريك حسادت نزديكان و اطرافيان شاه شد و ايشان شاه را از قدرت شيطاني جهود زاده جديد الاسلام به هراس افكندند. فضل الله منشي در تاريخ ذوالقرنين مي نويسد: «... بر حسب امر اعلي، چنين تدبير كردند كه در روزي معين، حاجي و متعلقانش هر جا هستند اسير بند و گرفتار كمند خاقان ظفرمند گردند و كساني معتمد به اطراف ولايات فرستادند و در روز غره شهر ذيحجه 1215 حاجي و كسانش را زنجير سياست بر پا نهادند و اوضاعي كه ساليان دراز چيده بودند، در يك روز برچيده شد.‌‌»

در قتل عام خانواده هاشميه، از كليه كسان و فرزندان ابراهيم خان كلانتر، تنها دو فرزند خردسالش باقي ماندند و اين دو طفل كه دو قلو بودند، يكي عليرضا نام داشت كه همانموقع مقطوع النسل، و بعدها معتمد حرم فتحعلي شاه شد و ديگري علي اكبر ناميده مي شد كه چون به مرض آبله دچار بود و مردني به نظر مي رسيد به امان خدا رهايش كردند.

تقدير چنين بود كه آن طفل مردني زنده بماند و چراغ خانواده قوام و هاشمي را كه مي رفت به خاموشي گرايد روشن نگهدارد، و از سر نو نطفه يكي از بزرگترين فاميلهاي اشرافي ايران، به اهتمام او بسته شود.

هزار فاميل، از عل شعباني، صفحات 34 و 35.

[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

عباس ميرزا و تحقيق در مورد علل عقب افتادگي ايران

ژوبر كه از سوي ناپلئون بناپارت به ايران اعزام شده بود. در سال 1221 ق. در اردوگاه جنگي  عباس ميرزا با روسها از او ديدن مي‌كند. در اين ديدار به نقل ژوبر عباس ميرزا به وي چنين مي‌گويد: 

 تصویر 
مردم به كارهاي من افتخار مي‌كنند، ولي چون من، از ضعيفي من بي‌خبرند. چه كرده‌ام كه قدر و قيمت جنگجويان مغرب زمين را داشته باشم؟ يه چه شهري را تسخير كرده‌ام و چه انتقامي توانسته‌ام از تاراج ايلات خود بكشم؟ ... از شهرت فتوحات قشون فرانسه دانستم كه رشادت قشون روسيه در برابر آنان هيچ است، مع‌الوصف تمام قواي مرا يك مشت اروپايي(روسي) سرگرم داشته، مانع پيشرفت كار من مي‌شوند... نمي‌دانم اين قدرتي كه شما(اروپايي‌ها) را بر ما مسلط كرده چيست و موجب ضعف ما و ترقي شما چه؟ شما در قشون جنگيدن و فتح كردن و بكار بردن قواي عقليه متبحريد و حال آنكه ما در جهل و شغب غوطه‌ور و بندرت آتيه را در نظر مي‌گيريم. مگر جمعيت و حاصلخيزي و ثروت مشرق زمين از اروپا كمتر است، يا آفتاب كه قبل از رسيدن به شما به ما مي‌تابد تأثيرات مفيدش در سر ما كمتر از شماست؟ يا خدايي كه مراحمش بر جميع ذرات عالم يكسان است خواسته شما را بر ما برتري دهد؟ گمان نمي‌كنم. اجنبي حرف بزن! بگو من چه بايد بكنم كه   را هشيار نمايم؟ !!


مسافرت به ارمنستان و ايران، ب.آ. ژوبر، ترجمه‌ي محمود هدايت، ص 94 و 95.

[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

انصاف مصدق

مرحوم لطفي وزير عدليه مصدق ضمن داشتن مزاياي عديده اخلاقي، لياقت و تقواي كامل شغلي از نظر سياسي و مبارزه با مشكلات ناشي از سياست، ضعيف و كم توان بود. خاصه كه بيماريهاي مزمن كليه و كبد و ناراحتيهاي پوستي و كهولت، قدرت مبارزه را از او گرفته بود. با توجه به اين مسايل كه موجب ضعف روحي و جسمي او شده بود. در زندان به اميد نجات آنگونه كه انتظار مي رفت از سياست دولت مصدق جانبداري نكرده، بلكه خود را مخالف راه و رسم چند ماه آخر حكومت دكتر مصدق نشان داده بود.

 تصویر 
دادستان ارتش با استفاده از اين ضعف از او پرسيده بود: شما كه راه و روش حكومت مصدق را قبول نداشتيد چرا در پست وزارت عدليه مانديد؟

لطفي جواب داده بود: چند بار از دكتر تقاضا كردم با كنار رفتن من موافقت كند، ولي هر بار با تهديد به استفاده از ماده 5 حكومت نظامي و دستگير شدن به اتهام اخلال در نظم و امنيت مملكت روبرو شدم و خلاصه با كره و جبر مرا در كابينه نگاهداشتند!

دادستان ارتش كه از شادي در پوست خود نمي گنجيدبه تصور اينكه دكتر مصدق از شنيدن اين مطالب ناروا و خلاف انتظار به نوبت خود از نقاط ضعف لطفي سخن به ميان مي آورد و لطفي را عصباني مي كند و هر يك عليه ديگري مطالب تازه اي عنوان مي كنند بطوري كه آن كس كه در اين مناظره سود مي برد تيمسار آزموده خواهد بود، مواجهه اي ميان دو مرد زنداني ترتيب داده، در حضور لطفي اظهارات كتبي او را براي دكتر مصدق خوانده و از او جواب خواسته بود.

   دكتر مصدق [COLOR=#9bbb59]چنين بود: من از خدمات آقاي لطفي در وزارت دادگستري بسيار راضي بودم و هستم. آقاي لطفي خدمات ارزنده به دستگاه قضايي مملكت كردند. انحلال محاكم اختصاصي از قبيل ديوان كيفر كه در گذشته حربه اعمال فشار دولتها بوده و كوتاه كردن مدت دادرسي وسيله حذف تشريفات زايد و تصفيه عدليه از دويست و چند قاضی بدنام كه از آن جمله فرزند خود ايشان بود و اصلاحات ديگر در تاريخ قضايي ايران فراموش نمي شود. متأسفم كه مشقات زندان، طاقت اين مرد خدمتگزار را طاق كرده، چه خوب بود در ايام سختي و مشقت هم، همكاري و هم آهنگي شان را با من حفظ مي كردند. 


دفاع دكتر مصدق از نفت در زندان زرهي، حسن صدر(وكيل مدافع دكتر مصدق)، ص 39 تا 41.

[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

Re: داستانهایی از تاریخ ایران!

پست توسط Parsa84 »

نداشتن حب جاه و مال (دکتر مصدق)

  از نظر حب جاه، دو بار مرا به رياست دولت دعوت كردند و من به جهاتينپذيرفتم. اين بار هم به عشق تحقق بخشيدن به امر ملي شدن نفت، رياست دولترا قبول كردم. از نظر حب مال هم در تمام دوران مشروطيت هر خدمتي به منارجاع شده، حقوق آن را يا نگرفته ام، يا اگر گرفته ام به مصارف امور خيريهرسانده ام. 
 
 
  تصویر 
  حقوق نخست وزيري در دو سال و چند ماه اخير ـ منظور سال ۱۳۳۰ تا۱۳۳۲ ـ در حدود صد و ده هزار تومان مي شد كه حواله كردم به بنگاه حمايتمادران و مسلولين بدهند و تمام مخارج دستگاه نخست وزيري را در منزل خود، ومسافرت به امريكا و بعضي تكلفات كه به عهده اين مقام بوده از كيسه خودپرداخته ام. آري محرك من در آنچه كرده ام نه جاه طلبي بوده و نه مالدوستي، بلكه همواره مي‍خواستم هدف ملت ايران عملي شود و كشور ما همانمقامي را كه داشته مجدداً به دست آورد. 
 دفاع دكتر مصدق از نفت در زندان زرهي، حسن صدر، ص ۳۶ و ۳۷.  
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”