روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

پست توسط RAHVAR »

16 مهر ماه سالگرد شهادت نادر مهدوي و همرزمانش/1

روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس
خبرگزاريفارس:در جريان "عمليات شهادت‏طلبانه " در 16 مهر1366عليه هلى‏كوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى "ناو گروه‏هاى قرارگاه نوح نبى " به شهادت رسيدند.آن چه مى‏خوانيد روايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عملياتاستشهادى " كه به تقدير الهى جان بر برد .


تصویر


سال1366، سال آغاز اولين دور از جنگ‏هاى دريايى ميان قواى نظامى ايران اسلامىو ناوگان متجاوز خارجى بود. اين جنگ در ادبيات سياسى با نام "جنگ اولنفت‏كش‏ها " شناخته مى‏شود. مسؤوليت اصلى عملياتى در اين ميدان، بر عهدهنيروى دريايى سپاه پاسداران بود و روش عملياتى سپاه بر استفاده ازقايق‏هاى كوچك تندرو موسوم به "عاشورا " و "طارق " تكيه داشت. نقطه اوجاين جنگ، طرح ناكام حمله به بندر نفتى "رأس الخفجى " و عمليات موفق سرنگونساختن هلى‏كوپترهاى نيروى دريايى آمريكا بود كه توسط "ناو گروه‏هاىقرارگاه نوح نبى " به فرماندهى شهيد "نادر مهدوى " به اجرا درآمد. البتهدر جريان "عمليات شهادت‏طلبانه " در 16ذ مهر 1366عليه هلى‏كوپترهاىآمريكايى، اكثر اعضاى اين ناو گروه به شهادت رسيدند. آن چه مى‏خوانيدروايتى است دست اول از يكى از مجريان اين "عمليات استشهادى " كه به تقديرالهى جان بر برد و به اسارت نيروهاى آمريكايى درآمد. جريان بازجويى او وچند همرزم ديگرش را به دليل حجم بالاى طلب، به زمان ديگرى واگذار كرديم.روحشان شاد

*درجلسه خيلى محرمانه اي شركت كرديم . در آن جلسه اعلام كردند كهمى‏خواهيم به جايى [در عربستان] حمله كنيم و آن جا را بزنيم. [نام محلمورد نظر بندر رأس الخفجى ]بود. قرار بود به سواحل آنجا حمله كنيم وچاه‏هاى نفتش را كلاً منهدم كنيم و به آتش بكشيم. [اين عمليات‏به تلافىكشتار حاجيان ايرانى در عربستان سعودى و انهدام اسكله‏هاى نفتى ايران توسطناوگان آمريكا طراحى شده بود] علاوه بر ما، بچه‏هاى تيپ اميرالمؤمنين براىاين مانور آمده بودند. جمعى از بسيجى‏هاى بوشهرى نيز بودند. هياهوى عجيبىبر پا شده بود. به ما تذكر داده بودند كه اين عمليات بايد كاملاً محرمانهباقى بماند. بعد از دو ماه كار و فعاليت مداوم، روز موعود فرا رسيد. بعداز ظهر بود كه از حوضچه زديم بيرون. بيش از سيصد فروند قايق در اين عملياتشركت داشت. همه شهادتين خود را گرفته و با وضو حركت كرده بوديم. شب قبل بهما گفته بودند كه بعيد است كسى از اين حمله جان سالم بدر ببرد، به همينعلت هم نام عمليات را "مانور شهادت " گذاشته بودند. عنوان "مانور " را بهاين علت گذاشته بودند كه دشمن نداند ما قصد "حمله عملى " داريم.
ناوهاى آمريكايى در سرتاسر منطقه حاضر بودند و همه حركات ما را زيرنظر داشتند، به همين علت، بازگشت امكان نداشت. هيجان عجيبى همه ما راگرفته بود و از اين كه چند ساعت ديگر به شهادت مى‏رسيم دل در دلمان نبود.قرار بود نيروها خود را به منابع و چاه‏هاى نفتى [رأس الخفجى] برسانند،خيلى سريع مواد منفجره را بگذارند و سپس قايق‏ها مواضع را زير آتش بگيرند.همگى تا "سكوى سروش " رفتيم. قرار بود در آنجا ما را سازماندهى نهايىبكنند و به طرف مقصد حركت كنيم. همه قايق‏ها كنار هم پهلو گرفته بودند.يكى شام مى‏خورد، ديگرى نماز مى‏خواند و ديگرى گريه و دعا مى‏كرد، آنديگرى با دوستانش وداع مى‏كرد. منظره عجيبى بود و همه حال غريبى داشتيم.هوا كم‏كم خراب شد و موج دريا، قايق‏ها را به شدت تكان مى‏داد. در اينهنگام اعلام كردند كه حمله لو رفته است.
در اين ميان، چند قايق هم خراب شد. به ما گزارش دادند كه كل منطقه بهمحاصره ناوهاى آمريكايى درآمده است. ناچار حمله لغو شد و ما از "سكوى سروش" به طرف خارك كه نزديكترين مكان به ما بود، حركت كرديم. قايق‏هايى را همكه خراب شده بود، يدك كشيديم.
من و مهدوى و بيژن گرد با ناوچه‏اى از سكوى سروش عبور كرديم تا ببينيم جريان چيست.
گفتم: نادر، معلوم است حمله لو رفته و آمريكايى‏ها هم آن را لو داده‏اند. نگاه كن ناوهاى آمريكايى دور تا دورمان حلقه زده‏اند.
نادر گفت: مى‏دانم؛ اما مى‏خواهم از نزديك ببينم!
گفتم: حالا كه اين‏طور است، هر جا كه تو رفتى، ما هم مى‏آييم.
شب بود. سه چهار كيلومتر از سكوى سروش دور شديم. رادار كشتى را خاموشكرده بوديم؛ چون نيروهاى آمريكايى مستقر در خليج فارس ممكن بود از روىرادار پى به هويت ما ببرند و شناسايى‏مان كنند. البته هر از چند گاهىرادار را روشن مى‏كرديم. رادار را كه روشن مى‏كرديم، آنچه كه مى‏ديديم،وحشت مى‏كرديم. صفحه رادار پر بود از ناوها و كشتى‏هاى آمريكايى كه درحالت آماده باش كامل بودند. وضعيت چنان خراب بود كه نمى‏شد در منطقه ماند.از اين‏رو، "نادر مهدوى " فرمان داد كه ما هم به عقبه نيروها بپيونديم.رفتيم به خارك و تا صبح در جزيره استراحت كرديم.
همه حالت عجيبى داشتيم. از طرفى، از آن همه برنامه‏ريزى، تداركات،زحمات و تلاش‏ها كه چنين به هدر رفت، ناراحت بوديم و از طرف ديگر، ازاينكه در يك درگيرى از پيش لو رفته تار و مار و نابود نشده بوديم، خوشحالبوديم. رضايت داديم به رضاى الهى.
فردا صبح، كل نيرو به بوشهر بازگشت.

******************

در بازگشت از خارك، "نادر مهدوى " به من گفت:
- فلانى، يك مأموريت كوچك داريم... خودت و قايقت را آماده كن.
به "بيژن گرد " هم همين را گفت. ما حرفش را سرسرى گرفتيم. گفتيم حتمامثل هميشه گشت دريايى است يا ترابرى. با اين وجود هر دو اعلام آمادگىكرديم. صددرصد آماده باشيد. فردا عصر خبرتان مى‏دهم. ضمنا برويد و دو ساعتديگر بياييد، كارتان دارم.
من رفتم و قايق را آماده كردم. دو ساعت ديگر برگشتم؛ اما نادر براىشركت در جلسه‏اى رفته بود. هر جور بود، با او تماس گرفتم. گفت: برويدخانه، استراحت كنيد؛ اما آماده باشيد تا خبرتان كنم.
رفتم منزل. هنوز كاملاً استراحت نكرده بودم كه "بيژن گرد " آمد درمنزلمان و گفت: آماده باش... ظاهرا مى‏خواهيم امروز بعدازظهر برويم جايى.
گفتم: من يا منزلم، يا زمين فوتبال!
در دلم تعجب مى‏كردم كه چطور ميان آن همه نيرو، دست روى منگذاشته‏اند. درست است كه من در گروه مهدوى بودم؛ اما در "عمليات‏هاىمقابله به مثل "، ما كارهاى تداركاتى را انجام مى‏داديم و در خود عملياتشركتى نمى‏كرديم. بيژن اين را هم گفت: آقاى مهدوى گفت كه به مظفرى بگو جمعما جمع است و فقط تو كمى.
گفتم: آخر تيم‏مان بازى دارد!
گفت: نه، نادر گفته حتما بايد بيايى.
"گرد " با يك سرباز آمده بود. سوار ماشين شديم و رفتيم منزل آقاىحسن‏زاده. آبى خوردم و يك عدد انار خيلى بزرگ برداشتم. انار را نخوردم وبا خودم بردم. اين انار، ماجراى جالبى دارد كه بعدا آن را نقل مى‏كنم.
وقتى كه به مقر رسيدم، ديدم بله... جمع، جمع است. بعدازظهر 15 مهرماه1366 بود. علاوه بر خودم، اين عده آماده حركت بودند: "نادر مهدوى "، "بيژنگرد "، "آبسالان "، "نصرالله شفيعى "، "توسلى "، "باقرى "، "مجيد مباركى "و "حشمت رسولى ".
9 نفر بوديم. معلوم شد دو نفر ديگر هم هستند كه بايد به ما بپيوندند.وضعيت را كه ديدم، احساس كردم كه بايد مأموريت بسيار مهمى باشد؛ اما بهروى خودم نياوردم و چيزى نگفتم.
دو قايق "بعثت " و يك ناوچه "طارق " آماده حركت بود و اين نه نفر در قايق‏ها و كشتى بودند. انار را كه دست من ديدند، گفتند:
- چى دارى؟
- اناره از خونه يكى از دوستان برداشتم.
- بايد تقسيمش كنى و به همه بدهى.
به شوخى گفتم:
- تو بهشت كه نيستيم. اين انار مال منه. مال شما كه نيست.
نادر گفت:
- تقسيمش كن... شايد رفتيم بهشت.
انار را بين 9 نفر تقسيم كردم. گفتم:
- بخوريد پدر صلواتيا... ميوه بهشتى است.
نادر گفت:
- چه معلوم كه همين ميوه بهشتى نباشه!
- خيلى خوب، بخوريد... ميوه بهشتيه.
در قايقهايمان كه نشسته بوديم، جلسه‏اى گرفتيم. نادر كه فرمانده ما بود، گفت:
- از اينجا مى‏رويم جزيره فارسى. از جزيره فارسى به آن طرف هم كارهايىداريم كه ان‏شاءالله بعدا و در بين راه به شما مى‏گويم. مى‏خو اهم مثلبرنامه سروش پيش نيايد. فقط ما دوازده نفر مى‏دانيم.
من گفتم:
- ما نه نفريم... پس آن سه نفر ديگر كجا هستند؟در اين موقع، يك سربازديگر هم آمد و شديم ده نفر؛ اما دو نفر ديگر هنوز نيامده بودند. همينموقع، نادر، سربازى را صدا زد و گفت: برو به آقاى "كريمى " و "محمديا "بگو بيايند. ما آماده رفتن‏ايم.
به نادر گفتم: اينها كى هستى؟
- بچه‏هاى تهران هستن. آمدن تو دريا ديد بزنند.
- دست از شيطونى بردار. آمدن دريا را ديد بزنن يا كارى دارن؟
تا آن موقع نمى‏دانستم جريان چيست؛ ولى "بيژن گرد " مطلع بود؛ چون مهدوى هركارى كه مى‏كرد، بيژن را در جريان مى‏گذاشت.
از بيژن پرسيدم: جريان چيست؟
گفت: من يه چيزايى مى‏دونم؛ اما الان نمى‏تونم بگم؛ چون قول دادم به كسى نگم.
- باشه...نگو. حتما دستوره ديگه!
لنج با مهمات و آذوقه حركت كرد و رفت جلو.
در قايق هم آقاى "آبسالان " و "مجيد مباركى ". در قايق ديگر، يكسربازى بود كه اسمش از يادم رفته ما هم، همه در ناوچه جمع شديم. "شفيعى "،"مهدوى "، "توسلى "، "گرد "، "كريمى "، "محمديا " و من.
به نادر گفتم: نگفتى اين دو نفر كى هستن؟
آن دو نفر هم كنار من نشسته بودند.
نادر گفت: خيلى مشتاقيد بدونيد اينا كى هستن؟
- هم مشتاقيم بدونيم كى هستن و هم مشتاقيم بدونيم چه كار هستن؟
- شما حوصله نداريد؟
- نه، از حوضچه كه رفتيم بيرون، بايد بگى.
از حوضچه كه خارج شديم، نادر گفت:
- حالا كه اين همه اصرار داريد، مى‏گم. آقاى "كريمى " و "محمديا "، ازبچه‏هاى خوب تهران هستن. بچه‏هاى موشكى هستن. اينها يك وسيله‏اى دارند كهمخصوص زدن هلى كوپتره.
- چطورى؟
- يك موشكى است به اسم موشك "استينگر ". كارش ردخور نداره. اگه هدف در تيررس‏اش باشه، حتما به هدف مى‏خورد.
به شوخى گفتم: اين موشك گوشى‏اش چيه؟ اينطورى كه شما مى‏گى، بايد صداى انفجار زيادى داشته باشه. پس بايد گوشى خوبى داشته باشه..
"محمديا " به "كريمى " گفت: بگو گوشى‏اش چيه؟
- گوشى‏يى دارد كه حتى وقتى خودت هم صحبت مى‏كنى، نمى‏تونى صدات رو بشنوى! گوشى‏اش آمريكاييه؛ بهترين گوشى دنيا!
- نشون بده...بينم
- نه، وقتى كه كار با موشك انجام شد، گوشى رو به شما مى‏ديم.
اگر گوشى آب بخوره، خراب مى‏شه!
باورم شد. با خوشحالى گفتم:
- آقا كريمى، نمى‏شه ببينمش.
- بابا شما چند ماهه دنيا آمدن؟ لااقل بذاريد برسيم.
- نه، ما حالا بايد گوشى را ببينيم.
- حالا كه اينطور شد، اصلاً پيش من چيزى نيست! همه چيز داخل لنج است كه رفته جلو.
در همين موقع ناهار آوردند كنسرو بود. ساعت حدود دو بعد از ظهر بود بهنادر گفتم: با اين همه دنگ و فنگ داريم به اين ماموريت مهم مى‏ريم و موشك"استينگر " هم داريم؛ اما هنوز بايد ناهار كنسرو بخوريم؟!
-بخوريد. به جز كنسرو، نان خشك هم داريم!
ناهار كه خورديم گفتيم: دسر چيست؟!
چند تا كمپوت آوردند كه آن را هم زديم تو رگ. در حينى كه مى‏خورديم،شروع كرديم با آن دو نفر تهرانى شوخى كردن. يكى از بچه‏ها كمپوت يكى ازآنان را كش رفت. طرف گفت:
- درسته كه بسيجى هستيد؛ اما قرار نبود به كمپوت ما هم رحم نكنيد!
عمدا با آنان شوخى مى‏كرديم تا صميميتى بين ما ايجاد شود و در طولماموريت بتوانيم باهم درست كار كنيم. "مهدوى " يا "نصرالله شفيعى " - درستيادمه رفته بوديم منزل "بيژن گرد " كه تازه بچه‏دار شده بود. يادم هستباهم. نوزاد يكى دو روزه را بغل گرفت و بوسيد و باهم به راه افتاديم. منبه بيژن گفتم:
- من دو تا بچه دارم و بچه‏هام رو ديدم... خاك بر سر تو كه بچه‏ات يك روز بيشتر نداشت و درست آن را نديدى.
بيژن گفت: من حداقل بچه‏ام را ديدم و لمس كردم.
"شفيعى " يا "مهدوى " - درست يادم نيست كدامشان - كه همسرش پا به ماه بود گفت:
- واى به حال من كه بچه‏ام را نديده كشته مى‏شوم!
در اين ميان "مجيد مباركى " گفت:
- من چه كنم كه حتى زن نگرفته مى‏ميرم!
به جزيره فارسى رسيديم. نادر فورا گفت:
- ديگه صحبت‏ها قطع. از اينجا به بعد، صحبت موشك و هلى‏كوپتره شوخى رو هم بذاريد كنار.
اخلاق خاصى داشت. در هنگام شوخى، مرد شوخى بود؛ اما به محض پيش آمدنكار، به مردى جدى مبدل مى‏شد. كنار لنجى كه قبلا به فارسى آمده بود،رسيديم و وسايل و لوازم داخلى لنج را به ناوچه و قايق‏هاى خود منتقلكرديم. قايق من شد قايق موشكى. آقاى كريمى گفت:
- من دوست دارم با تو باشم. مى‏خوام اون گوشى ناز و بى‏نظير رو به تو بدم.
كريمى، محمديا وحشمت‏الله رسولى كه مسوول فيلمبردارى از گروه عملياتبودند، در قايق من جا گرفتند. در قايق ديگر هم "آبسالان " و "نصراللهشفيعى " بودند. در ناوچه نيز "بيژن گرد "، "نادر مهدوى "، "مجيد مباركى "و "توسلى " بودند.
مغرب كه شد، همگى پياده شديم و كنار ساحل نماز مغرب و عشايمان راخوانديم. پس از نماز نادر مهدوى سخنرانى كوتاهى كرد. بعد باهم روبوسىكرديم. من گفتم: نادر! معلومه مى‏خواى به كشتنمان بدى!
- نه، طبق مأموريت پيش مى‏رم.
- خدا رحم كنه... چه خوابى برايمون ديدى معلوم نيست!
نصرالله هم گفت: ببينم مى‏تونى كارى كنى كه امروز جسدمون رو برگرداونن بوشهر.
در دل همه چيزى بهمان الهام شده بود. تا آن روز آن همه ماموريت آمدهبوديم؛ اما كسى اين قدر درباره مرگ صحبت نكرده بود. در اين وقت، آقاى"محمدشاهى " - ناخداى لنج - شربتى برايمان درست كرد. بچه‏ها گفتند:
- بخوريد كه شربت "شهادت " مى‏خوريد!
شب ساعت هفت بود كه مهدوى فرمان حركت داد. چندى قبل از اين هواپيماهاىعراقى به جزيره فارسى حمله كرده و رادار جزيره را زده بودند. از اين نظراز جزيره فارسى كه دور مى‏شديم، ديگر خدا بود و خودمان. هيچگونه ارتباط مارادارى با بوشهر يا جزيره فارسى نداشتيم.
مقصد، دوازده مايلى پشت جزيره فارسى بود. آنجا آبراه بين‏المللى بودو كشتى‏هاى خارجى كه براى دولت‏هاى عربى كالا مى‏بردند از آنجا نفت بارمى‏زدند. به كنار اولين "بويه " كه رسيديم، مهدوى برايمان جلسه توجيهىگذاشت.
- اينجا "بويه " است. اينجا جزيره عربى است. اينجا هم عربستان و كويتاست. اگر در راه مشكلى پيش آمد بايد به جزيره فارسى برگرديم. اگرنتوانستيم، بايد به طرف سكوى "فروزان " يا سكوهاى ديگر برويم.
حركت كرديم و به منطقه رسيديم. دوباره نادر گفت: جمع شيد، كارتون دارم.
جمع كه شديم نادر گفت: قايق موشكى به سمت بويه برود، ناوچه، وسط است وقايق شفيعى آخر باشد. شما را با رادار چك مى‏كنم و باهاتون ارتباط دارم.
سپس گفت: هلى كوپترهاى آمريكايى در اينجا مرتب در حال پرواز هستن.غالبا جزيره يا كشتى‏هاى ما رو مى‏زنن ما اين ماموريت بايد اين هلىكوپترها رو بزنيم و بندازيم.
تازه آن موقع بود كه فهميديم براى چه كارى آمده‏ايم. من تا آن وقت درحملات زمينى زيادى شركت كرده بودم. همچنين از نزديك شاهد بمباران‏هاىفراوانى در خارك بودم. اما اين اولين بارى بود كه در چنين ماموريتى شركتشركت مى‏كردم؛ ماموريتى رو در رو با هلى‏كوپترهاى آمريكايى؛ رو در روىشيطان.
حركت كرديم و از هم جدا شديم. در اين وقت بود كه من براى اولين بار موشك "استينگر " را با چشمان خود ديدم. فورا گفتم: گوشى؟
كريمى گفت: تو كه جيگر منو خون كردى! صبركن.
- بابا، گوش من خرابه. گوشى لازم دارم. راستش يكى از گوشم رو تو عمليات از دست دادم.
- صبر كن شليك بكنم، بعد مى‏دهم‏ات.
- بعد از مردن سهراب، دواى بيهوشى رو مى‏خوام چه كار؟
- آقاى محمديا به بچه‏ها گوشى بده.
من ديدم محمديا موشك‏انداز استينگر را از كارتن‏اش بيرون آورد، يك تكه ابرار پاره كرد و به دست من داد و گفت: اين هم گوشى!
با تعجب گفتم: اين چيه؟
- گوشى؟
- اين چه جور گوشيه ديگه؟
- تو بذار داخل گوشت. اين آمريكايى اصل است!
به شوخى گفتم: اگر مى‏فهميدم اين گوشى رو مى‏خواهيد بديدم، همان بوشهر پياده‏تان مى‏كردم!
-الان هم دير نشده. مى‏خواهى پياده كن.
- نه، كارت رو بكن.
ابر را داخل گوشم چپاندم. در اين وقت نادر تماس گرفت و گفت: آماده‏ايد؟
- تو رادار چيزى مى‏بينم. داريم مى‏ريم به طرفش.
حركت كرديم و حدود يك كيلومتر از نادر جدا شديم. با دوربين ديد در شبنگاه كردم و ديدم چند فروند هلى‏كوپتر آمريكايى دارند در منطقه پروازمى‏كنند. كار "استينگر " چنين بود كه تا آماده مى‏شد، به مجرد آنكه هدف رادر تيررس خود مى‏ديد، به صورت اتوماتويك شليك مى‏كرد و گلوله به طرف هدفمى‏رفت. البته با دست هم مى‏شد شليك كرد. هوا گرم بود و شب بر سر تا سردريا حكمرانى مى‏كرد. آسمان ظالمانى بود. با "نصرالله شفيعى " تماس گرفتمو گفتم:
- در چه حالى؟
- در خدمتيم! شما چطورى؟
- ما داريم مى‏ريم سمت هدف، اما "استينگر " جواب نمى‏دهد. هدف در تيررس‏اش نيست.
در همين حال، يك فروند هواپيما از بالاى سرمان عبور كرد. به كريمى گفتم: ظاهرا هلى كوپتره.
- نه، اين هواپيماى مسافربرى يا جنگيه.
نادر تماس گرفت و گفت: چى شد؟
- هيچى، هدف دم به تله نمى‏ده.
در بى‏سيم، من و نادر و نصرالله همديگر را به اسم كوچك صدا مى‏زديم وهميشه همين سه نام بود كه مرتب در بى‏سيم‏ها تكرار مى‏شد؛ غافل از اينكهآمريكايى‏ها و ناوهاى آنها، مكالمات ما را ضبط مى‏كنند و گوش مى‏دهند.البته اين را بعدها فهميدم.
نادر گفت: كريم! چه كار كرديد؟
- نادر، "استينگر " نمى‏گيرد، فاصله دوره.
تا هلى‏كوپتر را مى‏ديديم، به طرفش مى‏رفتيم و چون موفق به زدنشنمى‏شديم، سر جاى اولمان باز مى‏گشتيم. دايم هلى كوپترها در آسمان منطقهدر حال پرواز بودند. مرتب مى‏آمدند و مى‏رفتند. ظاهرا بو برده بودند كه ماآنجا هستيم. به طرف هلى‏كوپترى مى‏رفتيم مسيرش را تغيير مى‏داد و به جاىديگرى مى‏رفت.
بار ديگر نزد نادر برگشتيم. نادر گفت:
مى‏دونيد جريان چيه؟ ظاهرا مى‏دونن ما چى كار مى‏خوايم بكنيم. شما بايد بريد تو مسيرى كه تا هلى‏كوپتر از ناو بلند شد بتونيد بزنيدش.
من در سمت چپ ناوچه نادر بودم و نصرالله در سمت راست. اين دفعه البتهطناب نبسته بوديم؛ بلكه همينطور كنار هم پهلو گرفته بوديم. آب به طرف پشتجزيره فارسى جريان داشت. ما كم كم از "بويه " داشتيم فاصله مى‏گرفتيم.حدود صد الى دويست متر فاصله داشتيم. ساعت حدود 9 شب بود. شفيعى در قايقشدراز كشيده بود و استراحت مى‏كرد. نادر روى نقشه كار مى‏كرد. من هم بهناوچه تكيه داده بودم و بيژن را نگاه مى‏كردم بيژن داشت "رادار " را نگاهمى‏كرد. رسولى هم با دوشكا ور مى‏رفت. كريمى و محمديا هم موشك را روى دوشگذاشته و آماده عمليات بود. "استينگر " برخلاف آرپى جى بود. وقتى موشك آنشليك مى‏شد بايد دوباره مى‏رفت مركز و پر مى‏شد، و يكى ديگر از كارتنبيرون مى‏آوردند.ناگهان صداى خفيفى مثل صداى ويز ويز زنبور به گوشم خورد.بلافاصله به بيژن گفتم: بيژن، يه صداى ويزوويزى داره مى‏آد.
- پشه است!
- شوخى ندارم. سرتون رو بالا كنيد ببينيد اين صداى چيه؟
از بيژن پرسيدم:
- نگاه كن تو رادار، ببين كسى از طرف جزيره به سمت ما مى‏آد؟
- نه.
- به هر حال يك صدايى مى‏آد.
- من تو رادار چيزى ندارم.
- تو رادار نبايد هم داشته باشى. رادار ما سطحيه.
به نادر گفتم: بلند شو، صدايى داره مى‏آد.
وقتى همه باهم بلند شديم تا ببينيم چه خبره، صدا شديدتر شد. هنوز چندلحظه بيشتر سپرى نشده بود كه ناگهان هلى‏كوپتر بزرگى را روى سرمان ديديمكه موشكى به طرفمان پرتاب كرد. موشك آمد و خورد به قايقى كه نصرالله شفيعىدر آن بود. من با آرنج دسته موتور را فشار دادم عقب و از ناوچه جداشديم.علاوه بر موشك، هلى كوپتر شروع كرد به تيرباران ما. موشك دوم از روىسر ما رد شد. و داخل آب فرو رفت. به دنبال آن بوديم كه هلى كوپتر رابزنيم. آنقدر هيجان زده بودم كه حتى نگاه نكردم كه چه بر سر قايق نصراللهآمده. به كريمى گفتم: على يارت.
كريمى سريع چرخيد و موشك را شليك كرد. در كمال ناباورى و شگفتى، موشك"استينگر " به هلى كوپتر آمريكايى خورد و آن را در هوا منفجر كرد. نورناشى از انفجار، همه جا را روشن كرد و صداى مهيبى برخاست و قطعات متلاشىشده هلى كوپتر مثل باران باريد روى آب.
ناخودآگاه از ته حلق، فرياد صلوات و "الله اكبر " همه بلند شد. ازترس و شادى، بدنمان مثل بيد مى‏لرزيد. "توسلى " و "گرد " فرياد زدند:دومى.
داشتيم استينگر بعدى را آماده مى‏كرديم كه قايق ما از چند طرف موردحمله قرار گفت. قايق مان يك عدد دوشكا داشت.ديدم كه قايق شفيعى شعله‏وراست و دارد مى‏سوزد. در اين وقت ناوچه نادر بادوشكا به طرف هلى‏كوپترتيراندازى كرد. در اين غوغا "حشمت‏الله رسولى " نيز داشت از صحنه درگيرىفيلمبردارى مى‏كرد و "محمديا " زير بغل كريمى را گرفته بود تا كريمى شليككند. هنوز كريمى موشك "استينگر " دوم را شليك نكرده بود كه موشكى از طرفهلى‏كوپتر بعدى آمد و به سينه قايق ما اصابت كرد. قايق نصف شد و هركس بهجايى پرت شد و داخل آب افتاد و خودم ديدم كه آقاى "محمديا " در جا شهيدشد. كريمى بر اثر موج انفجار به داخل آب افتاد؛ رسولى هم همينطور. من هنوزدر گودى جايگاه سكان بودم. در قايق حدود چهارصد - پانصد ليتر بنزين اضافىبود. يك گلوله به باك بنزين اصابت كرد و آن را به اطراف پاشيد. من ديدمكشتى شعله ور شد. شعله از زير پايم شروع كرد به زبانه كشى. آتش تمام بدنمرا فرا گرفت. فقط تلاش كردم آتش را از صورتم دور كنم. من، بيژن ، نادر وآبسالان حتى جليقه نجات نيز نپوشيده بوديم. يادم آمد كه چقدر مسوولانتاكيد مى‏كردند كه از حوضچه كه بيرون مى‏رويد حتما جليقه نجات بپوشيد؛ اماما سهل‏انگارى كرده و نپوشيده بوديم. در آن موقع با خودم فكر مى‏كردم كهدفعه بعد به جاى يكى، سه تا مى‏پوشم!
لحظه به لحظه بر شدت آتش افزوده مى‏شد و من با دست تلاش مى‏كردم آتشرا از صورتم دور كنم. نفسم داشت مى‏گرفت و حال كسى را داشتم كه دارد خفهمى‏شود. از ميان سه قايق، فقط قايق تندرو "مهدوى " سالم مانده بود ومى‏توانست به راحتى از مهلكه بگريزد و جان سالم به در برد. عده‏اى ازبچه‏هاى قايق شفيعى هم خود را به "قايق طارق " مهدوى رسانده و سوار بر آنشده بودند. مى‏دانستم كه نادر مهدوى تا همه زخمى‏هاى شناور در آب را جمعنكند، از سرجايش تكان نخواهد خورد. مهدوى همين‏طور كه سعى مى‏كرد در آبافتاده‏ها را نجات دهد، با دوشكا بدون هدف به آسمان شليك مى‏كرد.
هلى‏كوپترهاى آمريكايى تقريبا بى صدا بودند و تشخيص آنها تا زمانى كهبالاى سر آدم قرار نداشتند، مشكل بود. با اين وجود، نادر براى دور كردنآنها، مدام به طرفشان شليك مى‏كرد.
هر لحظه دود و آتش بيشتر مى‏شد. ناچارا خودم را از قايق جدا كردم وبه دريا انداختم. به اين خيال بودم كه جليقه نجات پوشيده‏ام؛ اما تا توىآب افتادم، رفتم زير آب. خود را بالا كشيدم و شروع كردم به شنا كردن. دراين وقت ديدم ناوچه دارد به طرفم مى‏آيد. آبسالان از بيرون خودش را بهكنار ناوچه آويزان كرده بود و حسابى هم وحشت‏زده مى‏نمود.
ناوچه به سرعت به طرفم مى‏آمد. فهميدم كه "بيژن گرد " كه سكانداربود، مرا روى آب نديده و عن قريب است كه ناوچه مرا زير بگيرد. داد و فريادكردم؛ اما صداى ناوچه و به خصوص تيراندازى دوشكا به اندازه‏اى زياد بود كهكسى صدايم را نشنيد. بيژن تلاش مى‏كرد هلى‏كوپترهاى آمريكايى را كه به طرفهرچيزى در آب شليك مى‏كردند دور كند تا بتواند ما را نجات دهد. وقتى وضعرا چنين ديدم، شتابان و با زحمت زياد شناكنان خود را از مسير ناوچه دوركردم.
وقتى از ناوچه دور شدم، به خودم نگاه كردم. ديدم تنها يك شورت وزيرپيراهن تن‏ام است. بنزين قايق خودم روى آب ريخته و دور تادورم آتش بود.با صداى بلند فرياد زدم:
- كمك! يكى كمكم كنه. دارم غرق مى‏شم.
دست، سينه، گردن و صورتم در ميان شعله‏هاى آتش سوخته بود. آب شور دريانيز سوزش آن را بيشتر مى‏كرد. شده بودم مصداق واقعى ضرب‏المثل معروف "نمكروى زخم كسى پاشيدن ". تمام بدنم مى‏سوخت. مدام فرياد مى‏زدم و كمكمى‏خواستم. در اين ميان، "حشمت‏الله رسولى " و "كريمى " كه آنان نيز بهدريا افتاده بودند، صداى مرا شنيدند و فرياد زدند:
- بيا طرف ما. اينجا يه چيزى هست. بيا!
شروع كردم به طرف آنها شنا كردن. بالاى سرم يك يا دو هلى كوپتر آمريكايى مدام مانور مى‏داند و با تير و موشك مرتب شليك مى‏كردند.
همينطور كه در آب شنا مى‏كردم، احساس كردم دست‏هايم سنگين و چشمانمكوچك مى‏شود. ديد چشمم، خيلى ضعيف شده بود. به هر زحمتى بود، خودم را بهآن دو نفر رساندم. وقتى رسيدم، ديدم حشمت‏الله رسولى، تير خورده و كمىبدنش سوختگى دارد. كريمى نيز تير خورده و دستانش سوخته بود. ديدم كارتنموشك‏هاى "استينگر " روى آب شناور است. شناكنان رفتم و روى كارتن خوابيدم.متوجه شدم تيرهايى كه از هلى كوپترها شليك مى‏شدند، در اطراف من فرودمى‏آيند. فهميدم كه كارتن را ديده‏اند، ناچار قطعه‏اى كائوچو را زيرپيراهنم پنهان كردم تا روى آب بمانم و در ضمن دشمن مرا نبيند و ازكارتن‏ها فاصله گرفتم. به آن دو نفر گفتم: برويم!
- كجا؟
- به طرف بويه، جاى خوبيه، مى‏توانيم تا فردا صبح اونجا بمونيم.
رسولى گفت: نمى‏تونم. هم تير خوردم و شناى درست و حسابى بلد نيستم.
كريمى هم همين حرف را تكرار كرد. گفتم: شما جليقه داريد. هر طورى كهشده بايد از اين منطقه پرآتش دور بشيم. اگه اينجا بمونيم، يا مى‏سوزيم ياگلوله مى‏خوريم.
همين طور كه داشتم با آن دو نفر صحبت مى‏كردم، ناگهان ناوچه نادرمهدوى مورد اصابت يك فروند موشك قرار گرفت. با اينكه قايق مورد اصابتمستقيم موشك قرار گرفته بود، اما هنوز تيربارش كار مى‏كرد و به طرفآمريكايى‏ها شليك مى‏كرد. در فاصله چند لحظه، سه موشك ديگر هم به ناوچهاصابت نمود كه آن را كاملاً متلاشى كرد. شعله بلندى از انفجار ناوچه وپيت‏هاى ذخيره بنزين ايجاد شد. هنوز از شوك انهدام ناوچه بيرون نيامدهبودم كه صداى فرياد و ناله‏اى از طرف ناوچه بلند شد. دور تا دور ناوچه راحلقه شديد آتش فرا گرفته بود. صدا مرتب به گوش مى‏رسيد.
- كمك...كمك...كمك...
شايد پنج - شش بار كمك خواست.دقت كه كردم، ديدم صداى "بيژن گرد " است.شعله به اندازه‏اى زياد بود كه كسى نمى‏توانست به ناوچه در حال غرق شدننزديك شود. چند لحظه بعد صداى بيژن قطع شد و ديگر صدايى نيامد.
در اين ميان، باقرى را ديديم كه شناكنان كمك مى‏طلبيد. با فرياد به طرف خودمان هدايتش كرديم. بعد بلند فرياد كشيدم:
- هر كسى صداى منو مى‏شنوه به طرف بويه حركت مى‏كنه!
آقاى كريمى گفت:
رفيق ما كه پريد. من خودم جسد "محمديا " را ديدم كه روى آب شناور بود.
همين طور كه با سر و بدن سوخته و ناتوان به طرف بويه حركت مى‏كردم،شروع كردم با خدا حرف زدن و در واقع گله كردن. با صداى بلند داد مى‏زدم،گريه مى‏كردم به خودم كه آمدم، به بچه‏ها گفتم: اينجا باهم موندن خطرناكهبايد از هم جدا شيم.
در اين حال براى اين كه به همراهانم روحيه بدهم، شروع كردم با صداىبلند، نوحه بوشهرى خواندن. رسولى گفت: تو هم حالا وقت گير آورده‏اى؟
هلى كوپترها هنوز در آسمان مانور مى‏دادند، اما ديگر به طرفمان شليك نمى‏كردند.
حدود دويست متر با بويه فاصله داشتيم. با شنا همچنان پيش مى‏رفتيم. درخودم احساس سنگينى عجيبى مى‏كردم. ساعت حدود 20/9 شب بود. طورى شده بودمكه انگار وزنه سنگينى به دست و پاهايم بسته‏اند. تمام بدنم تاول زده بود.تاولهاى درشت و بزرگ كه در نور آتش ناوچه كاملا قابل ديدن بود. رسولى گفت:بايست...كمكمان كن...تير خورده‏ايم.
- من نمى‏توانم. شما جليقه داريد، بياييد طرف بويه. اگر باهم به طرف بويه برويم، بهتر است.
از آن تعداد فقط من، باقرى، رسولى و كريمى از احوال هم خبر داشتيم. از سرنوشت بقيه اطلاعى نداشتيم.
با هر سختى و جان كندنى بود خودم را به بويه رساندم. در راه بارهاهلى‏كوپترها هم به طرفمان موشك و گلوله پرتاب كردند؛ اما به خواست خدا بهما اصابت نكرد. تا هلى كوپترها را مى‏ديدم، نفس مى‏گرفتم و مى‏رفتم زيرآب. چند بار كه زير آب بودم، احساس كردم كه شكمم از موج انفجار موشك بادمى‏كند و مى‏خواهد بتركد. با اين همه سرانجام خود را به بويه رساندم .وقتىبه بويه رسيدم، ديدم كه گسار (نوعى خزه دريايى سنگ شده) سرتاسر پايه بويهرا در خود پوشانده است. پايه‏هاى گسار بسته بويه را كه لمس كردم، مثل كسىبودم كه معشوقش را در آغوش مى‏كشد. به هر سختى بود خودم را روى بويهكشاندم. يك دفعه احساس سرما و سوزش وحشتناكى كردم. در بين راه زير پيراهنمرا هم درآورده و دور انداخته و تنها با يك شورت بودم. هوا گرم بود؛ اما ازترس يا سرما مى‏لرزيدم. داخل بويه، محفظه‏اى بود كه چند نفر در آن جامى‏گرفتند. خم شدم تا در آن را باز كنم ، اما هر قدر زور زدم، بى فايدهبود و در بويه باز نشد. در اين حيص و بيص ديدم اطرافم روشن شد. چشمانمچنان سوخته بود كه تقريبا جايى را نمى‏ديدم ؛ اما احساس كردم دورم چندفروند ناوچه دور مى‏زنند. هلى‏كوپترها هم تيراندازى را قطع كرده بودند وفقط از بالا به طرف ما، روى آب نورافكن مى‏انداختند تا ناوچه‏ها، ديدبهترى داشته باشند.
هر ناوچه فقط يك نفر را سوار كرد؛ يعنى سه فروند ناوچه، رسولى، باقرىو كريمى را سوار كردند. فقط من روى بويه مانده بودم. ناوچه‏ها، آنها را ازسطح آب جمع آورى كرده بودند.دليلش را نمى‏دانستم. سوار كردن آن سه نفر نيزچنين بود كه هلى كوپتر، شب‏نماهايى را در سطح آب انداخته بود. آنها همشب‏نماها را برداشته و تكان داده بودند و ناوچه‏ها نيز به طرفشان رفته وسوارشان كرده بودند.
***
وقتى نورافكن قوى روى بويه و من افتاد "اشهد "ام را خواندم و دستانمرا بالا بردم. هر لحظه انتظار داشتم مرا به گلوله ببندند و شهيد كنند .درآن لحظه، افكار متناقضى با سرعت در ذهنم عبور كردند: فكر بقيه بچه‏هايىبودم كه اثرى از آنها نبود، فكر همسر و و دو فرزندم بودم و با خودم فكرمى‏كردم كه آنها با شنيدن خبر شهادتم چه واكنشى نشان خواهند داد، پدر وبرادرانم چه مى‏كنند؟ همسرم حسابى داغدار خواهد شد.
ناگهان پشت سرم روشن شد. سرم را برگرداندم. ديدم يك فروند ناوچهايستاده و نورافكنش را به طرفم انداخته است. در اين وقت، هلى كوپتر دور شدو رفت.
از طريق بلندگو شروع كردند به انگليسى صحبت كردن كه البته من يككلمه‏اش را هم نفهميدم؛ اما متوجه شدم كه نزديكتر نمى‏شوند و از چيزى هراسدارند. زير پايم را نگاه كردم ديدم كائوچوى كارتن استينگر كه با آن خود رابه بويه رسانده بودم، افتاده است. فهميدم از همان تكه كائوچو مى‏ترسند.همينطور كه دستانم بالا بود، با پايم يواش يواش آن را داخل آب انداختم.وقتى آب چند مترى آن را از بويه دور كرد، ناوچه آمد نزديك بويه. دستى بهطرفم دراز شد كه من آن را گرفتم. مرا مثل نوزاد تازه به دنيا آمده‏اى بلندكردند و داخل ناوچه بردند.تا مرا داخل ناوچه بردند، فورا روى "دك "خواباندند. سطح دك آسفالت بود و زبر.فورا دست و پايم را با طناب بستند.احساس تشنگى زيادى مى‏كردم. هر چه فرياد زدم: "آب...به من بدهيد...سردماست "، كسى نشنيد يا ندانست چه مى‏گويم: با اينكه دست و پايم را بستهبودند، سه چهار نفر سرباز مسلح اطرافم را گرفته بودند و به اصطلاح حسابىتو نخ من بودند كه تكان نخورم. كسى نزديك نمى‏شد. با خود گفتم: خدايا! منجز يك شورت كه چيز ديگرى ندارم، از چه مى‏ترسند؟ دست كم يك ليوان آب همنمى‏دهند بخورم.
لحظه به لحظه بر سوزش بدنم افزوده مى‏شد. با اينكه بارها فرياد زدمكسى نفهميد چه مى‏گويم. انگليسى كه نمى‏دانستم؛ اما مى‏دانستم آب به اينزبان چه مى‏شود .اين بود كه گفتم: Water
مثل اينكه فهميدند. رفتند و ليوان آبى آوردند و يك مترى من گذاشتند واشاره كردند كه بخورم. دستم را هم باز كردند. تا به طرف ليوان آب حركتكردم، شروع كردند با قنداق تفنگ و لگد به جان من افتادند. با هر سختى وپوست كلفتى‏اى بود، آن يك متر را طى كردم. با وجود ضربات قنداق تفنگ ولگد، به ليوان آب رسيدم و آن را سر كشيدم.
نصف ليوان را به زور خوردم. دوباره دستم را بستند و به كمر انداختندمروى زمين. زبرى و خشنى آسفالت تاولهاى كمر و دستانم را تركاند و سوزشوحشتناكى تمام تنم را فرا گرفت. يك "چشم‏بند " هم آوردند و چشمانم رابستند. ديگر دستان، پاها و چشمانم بسته بود و به پشت روى آسفالت انداختهبودندم. سرم را نيز داخل كيسه‏اى كردند و پايين كيسه را هم بستند. با خودمفكر مى‏كردم حتما مى‏خواهند اعدامم كنند. وقتى از جا بلندم كردند و حركتمدادند، يقين كردم كه مرا براى اعدام مى‏برند. ناوچه حركت كرد. اين را ازبادى به بدنم مى‏خورد، فهميدم. پس از مدتى به جايى رسيديم. مرا از ناوچهخارج كرده، به مكان ديگرى بردند. سرم در كيسه بود و روى چشمانم نيزچشم‏بند بود و فقط حس مى‏كردم با من چه رفتارى مى‏كنند.

ويژه نامه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس(59)
ادامه دارد...
   تصویر     
  
Major
Major
پست: 253
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۵, ۲:۴۳ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 671 بار
سپاس‌های دریافتی: 660 بار

Re: روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

پست توسط F-14 Fan »

  جالب بود.
لطفا ادامه بدهيد.  
Junior Poster
Junior Poster
پست: 188
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۳ مرداد ۱۳۸۷, ۱۲:۰۸ ب.ظ
سپاس‌های دریافتی: 40 بار

Re: روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

پست توسط پارس3000 »

ان 3 ناو مدرن ساخت امریکای اسراییلی درنبرد 33 روزه به جای این چند قایق کم سالاح
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 57
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۶, ۵:۳۳ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2 بار
سپاس‌های دریافتی: 16 بار

Re: روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

پست توسط nanox2004 »

جالب بود دوست عزیز :-)
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: روايتي دست اول از عمليات استشهادي در خليج فارس

پست توسط RAHVAR »

16 مهر ماه سالگرد شهادت نادر مهدوي و همرزمانش/بخش پاياني

بين ما و آمريكايي ها چه گذشت
خبرگزاريفارس: بازجو بلند شد و دست گذاشت روي سوختگي بدنم و به شدت فشار داد. سوزشو درد وحشتناكي داشت. از شدت درد فرياد زدم. بازجو گفت: تو بايد راستبگويي و به سوالات من پاسخ درست بدهي.فرمانده قرار گاه كيست؟


تصویر


درحاليكه دو نفر دو طرفم را گرفته بودند، مرا بردند و روي تختي خواباندند.كيسه را باز كردند و سرم را بيرون آوردند و چشمي را هم از چشمم برداشتند.وقتي در زير نور و روي تخت به اندامم نگاه كردم، لرزه بر تنم افتاد. همهجاي بدنم سوخته بود كه يقين كردم با آن وضع محال است جان سالم به در ببرم.نظامي ها از كنار تخت من دور شدند و چند نفر دكتر و پرستار دورم جمع شدند.كم كم چشمانم سنگين شد و بيهوش شدم. وقتي به هوش آمدم، سر تا سر بدنم راباند پيچي كردند. فقط چشمانم باز بود. تا به هوش آمدم، بازجويي شروع شد.
چند نفر در حالي كه چهره هايشان را پوشانده بودند، نزديكم آمدند.باند چهره مرا باز كردند. با دقت به چهره ام نگاه كردند و سپس مثل كسي كهدنبال چيزي مي گردد و آن را نمي يابد، ناراضي و ناراحت بودند. با خودمگفتم من كه يك پاسدار معمولي هستم. حتما به دنبال نادر يا بيژن مي گردند.حدود نصف روز آنجا بودم. سپس مرا روي برانكارد خواباندند و داخل هليكوپتري گذاشتند و بردند. در هلي كوپتر باز بود. سرتا سر وجودم را ترس فراگرفت.
با خود فكر كردم: حتما چون چهره ام را ديده اند و دانسته اند بهدردشان نمي خورم، حالا مي خواهند مرا به دريا بيندازند و غرق كنند. اگرمرا در آب انداختند چه كنم؟ با اين باندهايي كه به دست و پايم است، حتماتا داخل آب افتادم، زير آب مي روم و غرق مي شوم. راستي، كدام يك از بچه هازنده مانده اند؟ به جز من، كريمي، رسولي و باقري هم كه زنده بودند. باچشمان خودم ديدم كه آنها سوار ناوچه شدند. راستي، نادر، بيژن و آبسالان همزنده اند؟ نصرالله چطور؟
غرق در اين افكار بودم كه به محوطه بزرگي روي دريا رسيدم. صبح بود وهوا روشن. مرا از هلي كوپتر پايين آوردند و وارد سالني كردند. تا واردشديم، كريمي، رسولي و باقري را هم ديدم. از ديدنشان روحيه گرفتم و فهميدمكه نمي خواهند اعدامم كنند. همان چهار نفري بوديم كه با هم داخل آب افتادهبوديم. از بقيه خبري نبود. مرا روي تخت دو طبقه اي خواباندند. آنها را نيزكنارم خواباندند. رو به باقري كه سرباز وظيفه بود، كردم و گفتم: باقري،وضعيت صورتم چطوري است؟ تا حالا خودم رانديده ام. باقري گفت: صورتت به طوروحشتناكي ... هنوز باقري حرفش را تمام نكرده بود كه دو تا سرباز مسلحآمدند و تفنگ را روي سر من و باقري گذاشتند. يكي كه فارسي حرف مي زد، گفت:شما دو نفر با هم چه مي گفتيد؟
- والله درباره سوختگي صورتم حرف مي زديم.
- ديگر اجازه صحبت كردن نداريد. رويتان را از هم بر گردانيد و حرف هم نزنيد.
چاره اي جز اطاعت نبود. رويم را از باقري برگرداندند.
باز جويي رسمي از آن سه نفر شروع شد. اول باقري و سپس رسولي و بعدكريمي را بردند و مفصل بازجويي كردند؛ اما كاري به من نداشتند. يك روز نزددوستانم بودم. روز دوم مرا از آنان جدا كردند و چون ميزان سوختگي‌ام را 85درصد اعلام كرده بودند، مرا به جاي ديگري بردند؛ اتاق سوانح سوختگي.
در آن اتاق، تمام امكانات معالجه سوختگي وجود داشت. در دل، از اينكهخودشان مرا سوزانده بودند و حالا خودشان داشتند معالجه ام مي كردم، ميخنديدم.
پس از مداوا و مراقبتهاي پزشكي، چند نفر پرستار و دكتر آمدند و مرااز روي تخت بلند كردند و بردند بيرون. حدود سي الي چهل متر در راهروييحركت كرديم. در سرتا سر راهرو روي همه ديوارها، تابلو ها، عكس‌ها و حتياتيكت اتاق‌ها را با پارچه پوشانده بودند تا من ندانم كجا هستم و هويتكساني را كه مرا اسير كرده اند، نشناسم البته بر من مسلم بود كه در يكي ازناوهاي بزرگ و مجهز هواپيمابر آمريكايي هستم. مرا وارد اتاقي شبيه اتاقرختكن كردند كه در آن وان مخصوصي وجود داشت. باند بدنم را باز كردند و مراداخل وان قرار دادند و سپس با ماده مخصوصي كه من نفهميدم چيست، شستشويمدادند. سپس بار ديگر سر تا پاي بدنم را باند پيچي كردند و به سالن بازگرداندند. چيزي كه بايد از روي انصاف بگويم، رفتار خيلي انساني پزشك‌ها وپرستاران بود كه با دلسوزي و جديت خاصي وظيفه خود را انجام مي دادند. پساز حمام و خواب، اولين جلسه باز جويي از من شروع شد. سه چهار نفر آمدندسراغم. يكي شان مسلح بود. مرا از سالن بيرون و به اتاق بازجويي بردند. دورتا دور اتاقي كه مرا داخل آن بردند، شيشه بود. اتاق، فقط در ورودي داشت وهيچ پنجره اي در آن نبود. مرا روي تختي خواباندند و باز جويي را شروعكردند.
اولين سوالي كه از من كردند، اين بود كه شغلم چيست.
گفتم: من بومي هستم و براي ماهيگيري به دريا آمده بودم؛ اما عده ناشناسي آمدند و به زور ما را مجبور كردند كه آنها را ببريم.
فردي كه فارسي صحبت مي كرد و مسئول بازجويي بود، گفت: نه، ما مي دانيمكه شما نظامي و پاسدار هستيد. حتي مي دانيم از ميان شما چه كسي پاسدار وچه كسي سرباز است.
من از ترس اينكه اگر بدانند پاسدار هستم، ممكن است رفتار خشني با مندر پيش گيرند يا اعدامم كنند، به شدت حرفشان را انكار كردم و گفتم: منپاسدار نيستم و بومي بوشهرهستم.
باز جو پرسيد: رفتار شما پاسداران با ارتش چطور است؟ آيا بين شما وحدتي وجود دارد؟
من بار ديگر تكرار كردم: من نظامي نيستم. مرا در دريا به زور به اينكار وادار كردند. اما بازجو قبول نكرد و باز پرسيد: پادگان هاي نظاميموجود در بوشهر كجاست؟ پادگان ارتش كجا قرار دارد؟ اسم فرمانده سپاه بوشهرچيست؟
در اين بازجويي، درباره كارهايي كه سپاه در نيرو گاه اتمي بوشهرمشغول آن بود، بسيار حساس بودند و مرتب مرا زير فشار قرار مي دادند تااطلاعاتي در باره اين كارها و اقدامات به آنها بدهم.
بار ديگر، من منكر نظامي و پاسدار بودن خود شدم. اين بار كه بازجومرا ديد، ناراحت شد و با عصبانيت سيلي اي به صورتم زد. سيلي اش البته تندو محكم نبود. بازجو گفت: ما مي خواهيم سوالاتي را كه از تو مي پرسيم، فوراو درست پاسخ بدهي.
من هم گفتم: من نظامي نيستم و بومي بوشهر هستم.
- نه، تو نظامي هستي و مي دانيم كه پاسدار هستي. بگو رفتارتان با ارتش چطور است؟
براي آنكه از شرشان نجات پيدا كنم، گفتم: من نمي دانم. من چون در درياصيد مي كنم، مي بينم كه شناورهاي ارتش و سپاه با همديگر مي آيند گشت. ازروي آرمشان مي شناسم كه كدام ارتشي و كدام سپاهي هستند. كنار هم مي ايستندو صحبت مي كنند.
متوجه شدم كه همه جريان بازجويي را فيلمبرداري مي كنند. بعد ازبازجويي مرا به جاي اولم باز گرداندند؛ چون مي دانستم ممكن است مرا دوبارهبراي باز جويي ببرند، اين بود كه پاسخ هاي دروغي كه گفته بودم، در ذهنممرور كردم تا در جلسه ديگر هم همان حرف‌ها را بزنم.
در جلسه دوم، بار ديگر درباره سپاه و ارتش پرسيدند. گفتم: آنها با همبه دريا مي آيند و با هم مانور مي دهند. پرسيدند: شما از كجا مي دانيد كهبا هم مانور مي دهند؟
جواب دادم: معلوم است؛ از روي تبليغاتي كه در راديو و تلويزيون ميكنند. ما كنار ساحليم؛ مي دانيم چه شناورهايي ارتشي و چه شناورهايي سپاهيهستند.باز جو عصباني شد و گفت: دروغ مي گويي. آن چيزي كه من مي پرسم، جواببده. بازجو بلند شد و دست گذاشت روي سوختگي بدنم و به شدت فشار داد. سوزشو درد وحشتناكي داشت. از شدت درد فرياد زدم.
دوباره گفت: تو بايد راست بگويي و به سوالات من پاسخ درست بدهي.
- والله من نمي دانم.
- فرمانده قرار گاه كيست؟
ديدم اگر بگويم نمي دانم، فايده ندارد. اين بود كه دو نفر از اهالي محله مان را براي رد گم كردن گفتم.
با كمال تعجب گفت: دروغ نگو. ما مي دانيم كي هستند.
- اگر مي دانيد، پس چرا به من فشار مي آوريد؟
باز جو آهسته يك در گوشي به من زد و زخم بدنم را فشار داد و گفت: مي خواهيم از زبان تو بشنويم.
- نمي دانم .چون ديدند فايده ندارد، سيلي ديگري به من زدند و مرا بهاتاق اولي باز گرداندند. چون بر اثر فشار بازجو، زخمم دهان باز كرده بود،تيم پزشكي آمد و پانسمانم را عوض كرد و به مداواي من پرداخت. دو سه روزگذشت. روز چهارم بود كه آمدند نزد من و گفتند: ما يك سوال از تو مي كنيم.كسي كه با من حرف مي زد، ايراني بود. اين را از رنگ پوست و لهجه اشفهميدم. به من گفت: من ايراني هستم و در تهران در ارتش خدمت كرده ام. درپايگاه هوايي هم بوده ام. چند سالي است كه آمده ام خارج از كشور.خيلي مودبو با احساس گفت: پدر جان، چند سوال از تو مي كنم. اگر بتواني جواب بدهي،خيلي خوب است؛ اگر نتواني جواب بدهي، بعدا ممكن است جور ديگري با هم صحبتكنيم. كاري به نيروهاي نظامي ندارم. الان در اتاق تنها هستيم. مي خواهممثل پدر و پسر با هم صحبت كنيم. بلافاصله دستش را خواندم و فهميدم ميخواهد از راه احساس، اطمينان مرا به خود جلب كند و از من حرف بكشد. من همسرش كلك زدم. گفتم: من هم در خدمتم. هر سوالي داري بكن؛ تا آنجا كهبتوانم، پاسخ مي دهم.همان سوالهايي را كه آمريكايي ها كرده بودند، او نيزاز من كرد و من هم همان جواب ها را تحويلش دادم. خيلي سماجت كرد، امانتوانست حرفي از من بكشد. يادم نيست كه از من چه سوالي كرد كه من گفتم:خدا شاهد است نمي دانم.يكدفعه مثل كسي كه به او حالت جنون دست داده باشد،سيلي خيلي محكمي به صورتم نواخت. با بغض گفتم: اگر پدري از پسرش اينطوريسوال مي كند و با او حرف مي زند، من نيستم.با عصبانيت گفت: نه پدري وجوددارد و نه پسري. اگر به سوالات جواب ندهي، بد مي بيني.
- چيزي كه نمي دانم، چطوري جواب بدهم؟
دو ساعت از من بازجويي كردند. در سوالاتشان تاكيد زيادي در مورد رابطهارتش و سپاه، محل مانورها، محل پادگانهاي نظامي، تعداد قايقها و كشتي هايارتش و سپاه، محل عمليات سپاه، اسامي فرمانده هاي سپاه، محل انبار مهماتسپاه و ... داشتند.
يك روز در حين بازجويي يك نظامي امريكايي به من گفت: يك سوال از تو دارم.
- بگو.
- نادر كيست؟
از اين سوال حسابي جا خوردم .البته منتظر چنين سوالي بودم، اما نهچنين صريح و آشكار. حدس زدم از طريق شنود بيسيم‌هاي ما پي به هويت نادربرده باشند. در بيسيم غالبا من، نادر و بيژن همديگر را با اسم كوچك صدا ميزديم و احتمالا ما را از همين طريق شناسايي كرده بودند. براي اينكه فرصتفكر كردن داشته باشم، پرسيد :مچه نادري؟
- همان نادري كه با شما بود.
- من كسي به نام نادر نمي شناسم.
- يعني شما چند نفري كه با هم بوديد، همديگر را نمي شناختيد؟
- نه. ما چند نفر بومي همديگر را مي شناختيم، اما كساني كه در قايق بودند نمي دانستم.
- نادر كيست؟ تو واقعا نمي داني؟
- نه، زماني كه ما را از محله مان بيرون آوردند، فقط به ما گفتند كهبايد اينجا كار انجام دهيم. اول هم به من گفتند كه اين عده را بايد ازبوشهر به جزيره فارسي ببرم، اما زماني كه به جزيره رسيدم، گفتند بايد برويآنجا كاري انجام بدهي. من حتي كارشان را هم نمي دانستم. بعدا كه با هليكوپتر درگير شديم، هر چه داد و بيداد كردم و مي خواستم بر گردم، فايده اينداشت. اين بود كه مجبور بودم كنارشان بمانم.
- يعني تو از جريان چيزي نمي دانستي؟
- نه!
- سربازي رفته اي؟
- بله.
زخمي روي ابرويم بود. آن را ديد و پرسيد: ابرويت چرا و كجا پاره شده؟چرا ده تا دوازده تا بخيه خورده؟ گوشت چرا از بين رفته؟ اين تركشهاي ريزيكه در پايت است، مال چيست؟
- زماني كه سربازي بودم، عراقي ها محله ما را بمباران كردند و منزخمي شدم. اگر حرفم را باور نمي كنيد، آدرس آنجايي را كه در بوشهر بمبارانشده به شما بدهم. خودتان برويد تحقيق كنيد و ببينيد كه راست مي گويم يانه. آنجا را كه بمباران كردند، من تركش خوردم.
- ابرويت چي؟
- زماني كه كوچك بودم اينطوري شد.
- گوش ات چطور؟
- بر اثر شكستن ديوار صوتي توسط هواپيما اينطوري شده.
بازجو لختي صبر كرد و سپس گفت: اگر سربازي كرده اي، بگو موشكي كه به طرف هلي كوپتر شليك شده، چي بود؟
- تنها سلاحي كه به من داده اند، كلت و كلاش و آرپي جي است. فكر كنم موشكي كه به طرف مان شليك كردند، آرپي جي بود.
- نه، نبوده. آر پي جي چنين كاري نمي كند.
- داخل قايق چه موشكي بود؟
- در قايق ما فقط موشك آرپي جي بود و سلاحهاي سبكي مثل كلاش و كلت.
به شدت دنبال اين مي گشتند كه چه نوع موشكي از قايق به طرف هلي كوپترشليك شده بود. مي دانستم كه نبايد به اين سوال جواب بدهم، زيرا بلافاصلهاز من مي پرسيدند كه اين نوع موشكها را از كجا آورده ايم؛ كه البته نبايدمي دانستند. چون ديدند جواب درستي نمي دهم، گفتند: مركز حركت قايق هاي شمااز كجا بود؟
گفتم: در دريا بودم كه آمدند چشمانم را بستند و آوردندم. نمي دانم ازكجا حركت كرده اند.سخت عصباني شده و دو كشيده محكم به صورتم زد كه خيلي همدرد گرفت و بعد گفت:پس نمي داني نادر كيست؟
- نه.
- فرمانده قايق كي بود؟
- فرمانده نداشتيم. هر كس كه پشت سكان قايق مي نشست، فرمانده بود. من چون بومي بودم و سكاندار بودم، مرا فرمانده مي خواندند.
- تو داري دروغ مي گويي. داري پنهان مي كني.
- دروغگو خودتي!حوصله ام سر رفت و به تندي گفتم: واقعا اگر مي بينيد دارم دروغ مي گويم، مرا بكشيد و راحتم كنيد.
وقتي سماجت مرا ديد، با لحن مهرباني گفت: خب، امروز گذشت. امشب بنشينفكرت را بكن. فردا ما مي آييم تا نادر را به ما معرفي كني.تاكيد زيادي روينادر داشتند و مي خواستند بدانند كه او كيست. مرا پس از بازجويي بردند بهاتاق خودم. در آنجا باندهايم را باز كردند و عريان روي تخت خواباندند.بالاي سرم چند ظرف استيل بود كه داخل آنها آبميوه بود. تا آن روز صورت خودرا نگاه نكرده بودم. بلند شدم تا خودم را در استيل تماشا كنم. كنجكاو شدهبودم تا ببينم پس از سوختگي، چهره ام چطور شده است. تا اين كار را كردم،يكي از دكترها با عصبانيت آمد و شروع كرد به انگليسي صحبت كردن. نفهميدمچه گفت. مترجم آمد و گفت: تو اجازه نداري صورت خود را نگاه كني. همان پزشكدستور داد كه ظرف استيل را بپوشانند.
در مدت اسارت نمي دانستم كه كي شب است و كي روز. به همين دليل برايخواندن نماز مشكل داشتم. دو سه روز اول مطلقا نمي دانستم كه كي روز است وكي شب. برخي از پرستاران آمدند نزدم و گفتند: اگر چيزي لازم داري بگو تابرايت بياوريم.آنها اين حرف را مي زدند كه در من چنين القا كنند كه اكنوندر روي خشكي يا كنار ساحل قرار داريم و آنها مي روند و هر چه مي خواهم، ميخرند و مي آورند، اما حالت موج دريا براي من كه مدتها روي دريا كار كردهبودم، مشخص مي كرد كه در دريا هستيم.روزي داشتم نماز صبح مي خواندم. ركوعو سجده اي كه در كار نبود. همين طور كه روي تخت خوابيده بودم، نماز ميخواندم. در اين وقت، يكي از نظاميان وارد شد و دو باند بزرگ استريو كناردو گوشم قرار داد و گفت: امروز مي خواهم با تو حال كنم!
- چطوري؟
- هر نواري كه دوست داري بگو تا برايت بگذارم.مرا كه در فكر ديد، گفت: فكر كجايي؟ حتما شما را مي فرستند برويد ايران.
- كجا هستيم؟
- الان در ساحل هستيم؛ ساحل يكي از كشورها. داريم شما را مداوا ميكنيم تا برويد ايران.سپس گفت: چه نواري را دوست داري؟ ايراني يا خارجي؟
- خيلي ممنون. اعصاب من خراب است و نمي توانم نوار گوش كنم.
- نه، من بايد حتما برايت نوار بگذارم.نظامي بود و لباس دكتري به تنداشت. گفت: حالا بگو.ناچار گفتم: هر چه دوست داري بگذار.نوار خارجي گذاشت.صداي دو باند را كه دو طرف گوشم بود، تا آخرين درجه بلند كرد و گفت: تا توگوش مي كني، من بروم و بيايم.رفت و در اتاق را هم بست. دستانم طوري بود كهبه هيچ وجه نمي توانستم آنها را حركت دهم. داشتم از صداي خراشنده باند،ديوانه مي شدم. شروع كردم به فرياد كشيدن. چنان فرياد زدم كه صدايم ازباند استريو بلندتر شد. دو نفر آمدند و نوار را خاموش كردند، اما هماننظامي گفت: خاموش نكنيد! دوست من دوست دارد گوش مي كند.دكترهاي ديگر، اورا از اين كار منع كردند. رفتار آنها در مجموع خوب بود. يادم مي آيد كهكمرم بر اثر سوختگي مي خاريد. آنها مي آمدند با دستكش كمرم را مي خاراندنديا پمادهاي بسيار خوب به بدنم مي زدند.
از روز ششم و هفتم بازجويي شديدتر شد. دو نفر مي آمدند و دو دستم رامي گرفتند، روي زمين مي كشيدند و مي بردند و به اتاق بازجويي مي بردند. درآنجا با خشونت به من مي گفتند: تو بايد به سوالات ما پاسخ بدهي. روي كلمه"بايد " تاكيد داشتند.
- ناو گروه كجاست و چه كاري در آن انجام مي دهيد؟
- من نمي دانم.
- ما مي دانيم كه ناو گروه شما در نيروگاه اتمي است. راست بگو.
- والله راست مي گويم؛ نمي دانم.
- مين چي؟ مين‌ها را كجا مونتاژ مي كنيد؟
- من نمي دانم. مونتاژ يعني چه؟
- مونتاژ يعني جمع و جور كردن.
- نمي دانم.
بار ديگر مرا با خشم سر جايم باز گرداندند. از سرنوشت آن سه نفر دوستمهيچ اطلاعي نداشتم. حدود هفت يا هشت روز بود كه از آنان بي اطلاع بودم. بهيكي از پزشكان گفتم مي خواهم بروم نزد دوستانم، اما دكترها گفتند: ما چنيناجازه اي نداريم. تو تحت معالجه اي. بعدا پيش دوستانت خواهي رفت.
يكي دو روز بعد از اين جريان، يكي از مقام هاي برجسته ناو كه فكر ميكنم درجه اش سرهنگ دومي بود، وارد اتاقم شد. حين ورود شروع كرد به انگليسيصحبت كردن. مترجمي كه همراهش بود، گفت: به شما اينجا خوش مي گذرد؟
- بله!
- چيزي احتياج نداري؟
- نه!
- اگر كاري داري مي تواني بگويي.
- با استيل كار دارم.
- من بلافاصله مي آيم و با شما صحبت مي كنم.
- نه، كاري ندارم.
اين را كه گفتم، چيزي نگفت و از اتاق خارج شد. همان روز مرا نزددوستانم بردند. وقتي پيش آنان رسيدم، ديدم هر سه روي تخت خوابيده اند. ازديگران هيچ خبري نبود. مرا هم روي تخت خواباندند. بلافاصله با صداي بلندشروع كردم با حشمت الله رسولي صحبت كردن. فكر كردم همان آزادي نسبي كه درچند روز با دكترها و پرستارها داشتم، با دوستان هم دارم.
گفت: ساكت باش و چيزي نگو!
- مگر چيست؟
- نمي توانيم با هم صحبت كنيم .
يك نفر كه با سلاح روي صندلي نشسته بود، آمد و گفت: شما اجازه صحبت كردن با هم را نداريد. فقط راحت باشيد و استراحت كنيد!
- باشد.
در اين وقت بازجو وارد اتاق ما چهار نفر شد و از من پرسيد: نادر كدامشان است؟
- نمي دانم. اين هم كه مي گويم حشمت است. شهرستاني است و در حد اسم و فاميل با او آشنا هستم.
- اينها را نمي شناسي؟
- نه!
- نادر كدامشان است؟
- نمي دانم .
- ظاهرا خودت فرمانده قايق بوده اي.
- قبلا هم گفته ام كه هر كس پشت سكان مي نشسته، فرمانده تلقي مي شد.
البته بعدها و در ايران شنيدم كه آقاي كريمي در بازجويي‌هايشان مرا به عنوان فرمانده قايق معرفي كرده بود.
حدود يك روز هم با دوستانم بودم. در طول يك روز خاطره خاصي ندارم؛ جزاينكه آمدند و براي ما فيلم ويدويي گذاشتند. فيلم خيلي مستهجني بود. اولفيلم چيز خاصي نداشت. ما چهار نفر شروع كرديم به نگاه كردن. اما فيلم 180درجه چرخيد و ناجور شد. سرم را بر گرداندم و نگاه نكردم. متوجه شدم كهدوربين فيلمبرداري گذاشته اند و از ما فيلم مي گيرند. البته قبلا همهجلسات بازجويي را هم فيلمبرداري مي كردند، اما اينجا برايم تازگي داشت. بانگاه به دوستان ديگر، هشدار دادم كه دارند از ما فيلمبرداري مي كنند ومواظب باشند سوژه تبليغاتي نشوند.
وقتي ديدند كه صورتم را برگردانده ام و فيلم را نگاه نمي كنم، آمدندو با فشار و زور سرم را به طرف تلويزيون بر گرداندند. دو يا سه بار اينصحنه اجباري تكرار شد. چنان فشاري بر من وارد كردند كه زير چشمانم شروعكرد به خونريزي. سوختگي ام زياد بود و پوستم با كمترين فشاري پاره مي شد وخون مي آمد. با اين وجود به زور مي گفتند: تو بايد نگاه كني!
- حرفي ندارم؛ نگاه مي كنم، اما چرا فيلمبرداري مي كنيد؟ اين چه كاري است كه انجام مي دهيد؟
- كاري به شما ندارند. دارند فيلمبرداري مي كنند.
هر چه نگاه كردند، من نگاه نكردم. صورت بچه ها را هم با فشار به طرفتلويزيون بر مي گرداندند تا نگاه كنند، اما چون ديدند كسي نگاه نمي كند،ويدئو را با خشم خاموش كردند و بردند.
بار ديگر مرا براي بازجويي بردند. آمدند و آمپول مخصوصي به گردنمزدند. سرم شروع كرد به گيج رفتن. در اين حال، همان سوالات روز قبل راپرسيدند. مرتب مي پرسيدند: نادر كيست؟
من چنان به خود تلقين كرده بودم كه نادر را نمي شناسم كه اگر بيهوشهم مي شدم، در بيهوشي هم همين جواب را مي دادم. با اطمينان مي توانم ادعاكنم كه از من نتوانستند در بياورند كه نادر كيست. دو يا سه روز نزد بچه هابودم.
يك روز سه چهار نفر آمدند و گفتند كه از طرف صليب سرخ آمده ايم ونشاني دقيقمان را مي خواستند.- مي خواهيم شما را به ايران بفرستيم.اولباور نمي كرديم و مي گفتيم: حتما شما مي خواهيد ما را تحويل عراق بدهيد،ولي آنها براي اطمينان ما كارت شناسايي نشانمان دادند.نگاه كردم ديدم يكيشان نروژي است. كنار آنها چند تن نظامي آمريكايي با اسلحه ايستاده بودند.غير ممكن بود كه در طول اين چند روز لحظه اي ما را بدون محافظ و نگهبانرها كنند.صليب سرخي ها پرسيدند: در اين مدت به شما هم رسيدگي كردند؟
به آمريكايي هاي مسلح نگاه كردم. ديدم نمي شود واقعيت را گفت. اگرجواب منفي مي دادم، پس ار رفتن صليب سرخي ها، باز كشيده بود و زخم سوختگيها را فشار دادن! ضمنا هنوز هم باور نكرده بودم كه از صليب سرخ باشند. اينبود كه گفتم: رسيدگي خوب بوده و دكترها خوب به من رسيدند.
- پس به شما بد نگذشته؟
كمي مكث كردم و گفتم: نه!
اميدوار بودم با مكثم درد دلم را متوجه شوند.
- ما فردا شما را به ايران اعزام مي كنيم.من گفتم: اگر مي شود، امروز اين كار را بكنيد.
- نه، بايد فردا صورت بگيرد.پس از آنكه صليب سرخي ها رفتند، دكترهاآمدند و مفصلا به ما رسيدگي كردند. تا آن وقت چنان رسيدگي و مداوايي نكردهبودند. نوشيدني و غذاي مفصلي هم به ما دادند. نمي دانستيم جريان چيست وچرا چنين مي كنند، اما به همه كارهايشان شك داشتم. ما را با چشمان باز بهسالن خيلي بزرگي انتقال دادند. سالن پر بود از آدم‌هايي با لباس نظامي ولباس شخصي. كلي خبرنگار و فيلمبردار هم جمع شده بودند. معلوم بود آنها رااز كشورهاي مختلف به آنجا آورده بودند. خبر نگاران پرسيدند: شما مي دانيدالان كجا هستيد؟
- نه!
- به چه دليل از كشور خودتان آمده ايد و با كشتي ها و هلي كوپترهاي آمريكا در گير شده ايد؟
- نمي دانم؛ اما هر كشوري با كشور ديگري جنگ داشته باشد، اين كارها را انجام مي دهد.
- شما مي دانيد با سه قايق كوچك نمي توانيد با ناوهاي بزرگ آمريكا بجنگيد؟
- اگر به قدر يك قطره آب هم بتوانيم در برابر قدرت بزرگي مثل آمريكاكار كنيم، كلي كار كرده ايم. آنطور كه مسئولان ايران مي گويند، اگر جنگيدر خليج فارس با آمريكا در بگيرد، ايران در قبال هر ناو جنگي آمريكا،پانصد قايق اعزام مي كند.
- شما نظامي هستيد؟
- نه!
- پس از كجا چنين مسائلي را در اين مورد مي دانيد؟
- اين مسائل را دولت ايران در راديو و تلويزيون مطرح مي كند. هر كسي هم امروزه در ايران دست كم يك راديو يا تلويزيون دارد.
جلوي فيلمبردارها خيلي با احترام با ما بر خورد كردند، اما تا آنهارفتند، بلافاصله چشمان ما چهار نفر را بستند، سرمان را داخل كيسه اي كردندو سوار بر هلي كوپتر، ما را از روي ناو به جاي نامعلومي انتقال دادند. بهساحل جايي رسيديم. كيسه را از سرمان برداشتند، اما چشمانمان را همچنانبسته نگه داشتند. زير چشم من كمي باز بود. داخل ناو، هواپيماهايي را ديدمكه مثل آسانسور بالا و پايين مي رفتند. به ساحل كه رسيديم، سر تا سر ساحلبيابان بود و درختي در آن نواحي وجود نداشت. اين همه را زير چشم ديدم. بعدها فهميدم كه آنجا ساحل بحرين بوده است. ما را از ساحل بحرين سوار يكهواپيما كردند و گفتند: شما را داريم به كشور ديگري منتقل مي كنيم تا ازآنجا به ايران برويد.
ما چهار نفر را كنار هم سوار هواپيما كردند. داخل هواپيما هر قدر چشمچشم كردم تا نادر، بيژن، نصرالله، توسلي يا محمديا را ببينم، هيچ كدام رانديدم. كلي عكاس و خبرنگار هم حاضر بودند كه از هر رفتار و اقدام ما عكسيا فيلمبرداري مي كردند.
دو نفر خانم در حالي كه آبميوه به دست داشتند، به طرف ما آمدند و بامهرباني صورت يا گردن ما را گرفتند و آبميوه به ما تعارف كردند. عكاس‌ها وفيلمبردارها هم پشت سر هم از اين صحنه عكس و فيلم مي گرفتند. ديدم صحنهتبليغاتي مناسبي پيدا كرده اند؛ اين بود كه آن دو زن را با خشونت از خوددور كردم. مترجم آمد و گفت: چرا اين كار را مي كنيد؟ بگذاريد كارشان راانجام دهند.
- اين چه معني دارد كه از آبميوه خوردن ما فيلمبرداري كنند؟
- نه، شما اجازه نداريد اين كار را بكنيد.سپس كلتي را در آورد وگذاشت روي كله من و گفت: دارم ناراحت مي شوم. كاري نكنيد كه در اين لحظهآخر برايتان بد شود.
وقتي ديدم زور است، گفتم: هر كاري دلتان مي خواهد بكنيد.بلافاصله آندو زن آمدند و باعشوه و مهرباني شروع كردند به ما آبميوه دادن. خبرنگارهاهم كار خودشان را مي كردند. در دلم آرزو مي كردم اي كاش وقتي كلت را رويسرم گذاشته بودند، عكس يا فيلم مي گرفتند. ظاهرا آنها بيش از آنكه خبرنگارباشند، مامور بودند.پس از مدتي پرواز در فرود گاه كشور عمان فرود آمديم.تا لحظه اي كه در باز نشده بود، هنوز باور نمي كردم كه ما را تحويلكشورمان بدهند.
يكي گفت: اينجا عمان است.من گفتم: چرا تحويلمان نمي دهيد؟
- بايد ايراني ها بيايند تحويل بگيرند.
بعد با بي حوصلگي گفت: تو خيلي سوال مي كني.بعدها فهميدم كه آمريكاييها به مقام‌هاي عمان گفته بودند كه اسيران را ما خودمان مستقيما بايدتحويل ايران بدهيم، اما ايرانيان مخالفت كرده بودند. از طرف ايران،فرمانده منطقه دوم دريايي سپاه و جمعي از مسئولان بلند پايه سپاه آمدهبودند. درگيري بين آمريكايي ها، ايراني‌ها و عماني ها مدتي طول كشيد. ايندرگيري كوچك براي من و دوستانم سالها گذشت. در اين موقع، نيروهاي عمانيآمدند و هواپيما را محاصره كردند. همگي مسلح بودند. سرانجام آمريكايي هادر نقشه خود نا كام ماندند و مجبور شدند ما را تحويل مقام‌هاي عمانيبدهند.ما را از هواپيما داخل سالني بردند. در آنجا قلبم آرام گرفت واطمينان پيدا كردم كه از شر آمريكايي ها خلاص شده ام. در سالن فرود گاه باصحنه عجيب و جالبي رو برو شدم. عماني ها تا ما را ديدند مثل اينكه تا آنروز يك ايراني رزمنده و مبارز با آمريكا را نديده اند. محبت فوق العاده ايبه ما كردند. به اصطلاح قربان صدقه مان مي رفتند. شايد باور نكنيد، امايكي از دكترهاي عماني خم شد و پاي مرا بوسيد. گريه مي كرد و مي گفت: منوقتي شما را مي بينم، روحيه مي گيرم. من اولين بار است كه يك ايراني مبارزرا مي بينم.حسابي شرمنده شده بودم و تعجب مي كردم كه چرا آنها اينطور بامهر و محبت با من رفتار مي كنند.
همان پزشك گفت: مسئولان شما منتظرتان هستند.
- باور نمي كنيم.
- نه، اين حرفها را نزيند. همين الان خودتان مي بينيد. شما فقط چنددقيقه در قرنطينه مي رويد و مداوايي روي شما انجام مي شود و سپس تحويلايرانيان داده مي شويد.در طول ده روز كه در ناو آمريكايي ها بوديم، به جزآبميوه و گاهي كيك چيز ديگري به ما ندادند، اما عماني ها غذاي مفصليآوردند و گفتند: بخوريد؛ بايد تقويت شويد.دستانم را نمي توانسم بلند كنم.عماني ها مثل گنجشكي كه به جوجه هايش غذا مي دهند، با مهرباني و شفقت غذارا در دهان ما مي گذاشتند و با مهرباني نگاهمان مي كردند. بعد از غذا همسوختگي مرا مداوا كردند. يعني بعد از آنكه مواد مخصوصي به بدن من كشيدند،با وسيله اي مثل ابر دو دستم را پوشاندند؛ پاهايم را نيز همين طور. بعدگفتند: حالا شما را مي خواهيم تحويل ايرانيان بدهيم.
مرا سوار آمبولانس بسيار مجهزي كردند. داخل آمبولانس نيز دكتري بالايسرم بود و از من مراقبت مي كرد. وقتي فهميدم كه ديگر مرا تحويل ايرانخواهند داد، حالت خاصي به من دست داد و موهاي بدنم از خوشحالي و شادي سيخشد. از زماني كه در ناو بودم تا زماني كه مرا تحويل عمان دادند، سرمي بهگردنم وصل بود. زماني كه آمبولانس، كنار هواپيماي ايران ايستاد، فتح اللهمحمدي را ديدم. حالت كسي را داشتم كه پس از سال‌ها گمشده اش را مي يابد.از شوق همه گريه مي كرديم. دانه هاي درشت اشك از چشمانم جاري بود و دچارحالتي شده بودم كه فقط دلم مي خواست هاي هاي گريه كنم. دوستان اسير ديگرهم همين حال را داشتند. پرسنل داخل هواپيما و خدمه نيز فقط مي گريستند. درآن لحظه، گريه حرف اول را مي زد.
محمدي آمد، اما سرگردان بود. دنبال گمشده اي مي گشت كه او را نمييافت. چهار آمبولانس ما چهار نفر را آورده بودند. محمدي از من پرسيد: نادركجاست؟
- نمي دانم.سه آمبولانس ديگر را هم گشت و چون كاملا نااميد شد، مثلپدر فرزندمرده اي بلند بلند شروع كرد به زاري و گريه كردن. نمي دانم باخودش بود يا با من كه مي گفت: نادر كجاست؟ بيژن كجاست؟ نصرالله كجاست؟خبري نداري؟
اين را مي گفت و زار زار مي گريست. تا آن موقع، نه دوستانم و نهمقام‌هاي ايراني نمي دانستند كي زنده است و كي مرده. در اين هنگام پروندهاي را به دست حاج فتح الله دادند و ما چهار نفررا بردند داخل هواپيما وخواباندند.
من پرسيدم: شما نمي دانيد نادر كجاست؟
- دو نفر از بچه ها با من هستند.
آنقدر خوشحال شدم كه بي اختيار از جايم بلند شدم و نشستم. سرم از گردنم باز شد. با هيجان گفتم كجا؟ كجايند؟ شما نمي دانيد؟
- نه، چه چيزي را؟
- جسدهاي نادر و بيژن همراه ماست!دنيا دور سرم چرخيد. تازه آن موقعبود كه خبر شهادت دوستانم، خصوصا بيژن و نادر را شنيدم. احوال متناقضي دروجودم موج مي زد. شادمان بودم كه به طرف ايران مي روم و اندوهگين بودم كهبهترين دوستانم را از دست داده ام.
   تصویر     
  
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”