رجال عصر پهلوی!!

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با تاريخ ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - سرهنگ علی اکبر مولوی

پست توسط misam5526 »

مقدمه درخصوص عملكرد ساواك از تأسيس تا انحلال (1335 ـ 22 بهمن 1357) سخن‌ها بسيار است و اسناد، غيرقابل شمارش‌. در خاطرات شخصيت‌ها گاه يك فصل و گاهي بخش قابل ملاحظه‌اي در مطالب و اسناد مربوط به اين موضوع وجود دارد. حتي در مواردي‌، مظالم‌، فجايع و جنايات ساواك، كليت خاطرات رجال سياسي ما را در بر گرفته است‌. در اين باره مي‌توان به مجموعه‌ «200 خاطره از زندانيان كميته مشترك» كه موزه عبرت ايران آنها را فراهم آورده‌، اشاره كرد.1
نكته مهم ديگر، علاوه بر اهداف‌، ماهيت‌، رسالت و كارنامه ساواك كه به وسيله مستشاران امريكايي‌، براي مقاصد خاصي ـ غير از امنيت و اطلاعات ايران تأسيس شد، وجود سران و كادر اين تشكيلات بود. اولين رئيس ساواك تيمور بختيار، فرماندار نظامي پس از كودتاي 28 مرداد 1332 بود و كادر ارتش كه با وي در «فرمانداري نظامي‌« همكاري مي‌كردند همچون خودِ او، گروهي «قسي‌القلب‌« و «كارآزموده‌هاي كودتا» بودند. با بركناري بختيار حسن پاكروان كه بظاهر چهره‌اي ملايم داشت‌، اما در وراي آن‌، همان هدف‌، رسالت و ماهيت را دنبال مي‌كرد، بر سركار آمد. طبعاً روش ساواك نه تنها تغييري نكرد كه در جريان «حمله به مدرسة فيضيه‌«، «سركوب قيام 15 خرداد» و كشتار مردم‌، همان سياست و خط مشي اعمال شد. در اين دوران «سرتيپ علي‌اكبر مولوي» رئيس ساواك تهران بود و شايعاتي در مورد همكاري‌، همراهي و همرازي او با بختيار نيز وجود داشت‌. به همين دليل بعد از تبعيد امام كه آن هم با ورود مولوي انجام گرفت‌، ساواك در نظر مردم منفورتر از گذشته شد. مطلب حاضر به بررسي شخصيت مولوي و جايگاه او در حكومت شاه پرداخته است.

تصویر

شرح حال علي‌اكبر مولوي به روايت اسناد
سرهنگ علي‌اكبر مولوي فرزند عبدالحسين در سال 1305 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در مدارس تهران و تحصيلات نظامي را در دانشكده افسري و دانشگاه جنگ به پايان رساند. او در سال 1320 به دانشكده افسري وارد و در سال 1322 به درجه ستوان دومي نائل شد. سير درجات ارتشي او چنين است‌: در 1324 ستوان يكم‌، 1328 سروان‌، 1332 سرگرد، 1335 سرهنگ 2 و در سال 1339 به سرهنگي رسيد.
مولوي در تاريخ 11/12/1336، درست يك سال پس از تأسيس ساواك‌، در بخش پيمان‌ها، به خدمت ساواك در آمد. او كه در دوران «حكومت نظامي‌« زيردست تيمور بختيار كارآزموده شده بود، پس از ورود به ساواك‌،پست تشريفات را به‌عهده گرفت و از تاريخ 9/6/1339 به‌عنوان رياست ساواك تهران منصوب گرديد. در آن زمان رسيدن به اين مرحله از جايگاه و موقعيت، براي هركسي امكان‌پذير نبود. او مدتها در كلاسهايي كه‌، كارآموزي رياست ساواك را تدريس مي‌كردند، دوره ديد.
معرفانش به ساواك، سپهبد تيمور بختيار اولين رئيس ساواك‌، سرهنگ ستاد، وشمگير و دكتر ناصر مالك بودند.
مولوي كه روحيه ارتشي و تربيت نظامي را از خانه پدري كسب كرده و پدرش در طول عمر به‌عنوان «افسر ارتش‌« روزگار گذرانده بود، با همان اخلاق و روحيات در جامعه حضور يافت‌. به همين دليل پس از فعال شدن در ساواك دو قطعه نشان تاج 4، نشان لژيون كشور فرانسه‌، و 14 مورد تقديرنامه از مقامات لشكري و كشوري دريافت كرد.
اطاعت از مافوق در وي شايد به صورت استثنايي بوده‌، و برخورد شديد در او نهادينه شده بود. به‌عنوان نمونه در بهمن 1332، هنگام دستگيري دكتر حسين فاطمي و كنترل دكتر مصدق در تبعيدگاهش بسيار سخت‌گير بوده است‌. در كتاب «مهدي‌قلي علوي مقدم به روايت اسناد ساواك‌« صفحة 235 آمده است : «مولوي مدتي به عنوان رئيس ساواك تهران انتخاب و در دستگيري‌، بازجويي‌، شكنجه مخالفان رژيم پهلوي نقش تعيين‌كننده‌اي داشت‌. وي در كنار مسئوليت فوق‌، در تاريخ 14/9/1336 رياست ويژه پيمان بغداد را قبول نمود و به‌عنوان فردي كه در ورزش تخصص دارد، در سال 1337 به‌عنوان سرپرست تيم بسكتبال ارتش براي مسابقه به فرانسه رفت.»
ساواك ارزيابي خود را در يك بررسي از روحيات وي اين‌گونه ارائه مي‌دهد: 1ـ معلومات در حد پايه 2ـ نمره دانشگاه جنگ‌، عالي 3ـ وجدان خدمتي‌: صحت عمل‌، علاقه به خدمت‌، قابل اعتماد 4ـ خصوصيات اداري‌: به مديريت‌، اتخاذ تصميم‌، قدرت‌كار، قبول مسئوليت‌، اطاعت و همكاري‌، دقت در كار، سرعت در كار بين 17 ـ 19 نمره داده است‌. 5ـ نظريه خصوصيات فردي : از طرز رفتار، هشياري‌، شهامت‌، احساسات بين 18 ـ 19 نمره گرفته است‌.
ساواك شهرت وي را خوب تلقي نموده است‌!! و نقاط ضعف وي نسبت به زن‌ را يادآور شده و تأكيد كرده كه وي فاقد صفات عاليه مي‌باشد.
در مورد اين كه مولوي براي چه نوع مشاغلي مناسب است‌، ساواك وي را براي «عمليات» مناسب دانسته است و در مرحله بعد كار اداري و تحت امر بودن‌!
در ملاحظات پاياني اين سنجش آمده است :
اهل تظاهر، خودخواه‌، جاه‌طلب‌، نسبت به زنان ضعف دارد و در كارهايي خاص مثل قماربازي تشبث مي‌نمايد. در مورد سير حركت وي در ارتش و كارهاي اجرايي يا دوراني كه داشته، در اسناد ساواك چندين سند وجود دارد كه شايد پرداختن به آن در اين مقاله چندان مناسب نباشد.
ساواك در يك نظرسنجي ديگر پيرامون وي قوت‌هايش را چنين بر مي‌شمارد: رازداري‌، خودكاري‌، همكاري‌، علاقه به خدمت‌، سرعت انتقال‌، استقامت فكري‌، قدرت بيان‌، هوشياري‌، اعتماد به نفس‌، قدرت ايجاد تشكيلات‌، سرعت در اتخاذ تصميم‌... در حد مطلوب است.
مولوي تا سال 1343 در ساواك فعال بوده كه با حركت مشكوك تيمور بختيار، مقدمات انتقال وي از ساواك به شهرباني را فراهم نمودند. خاصه بيم آن مي‌رفت كه تحت تأثير بختيار دست به كارهاي خلاف رژيم بزند ـ يا به همكاري با بختيار بپردازد...
مولوي در سال 1350 در يك سفر هوايي‌، به دليل سقوط هلي‌كوپتر درگذشت و اين‌گونه به زندگي‌‌اش پايان داده شد. برخي اين مرگ را مشكوك دانستند.
با وجود رياستش بر ساواك تهران‌، و انتقالش از ساواك به رياست پليس راه‌، اسناد زيادي در پروندة وي وجود ندارد. به جز گزارش وي در سال 1339، در مورد «سوءاستفاده‌هاي شريف‌امامي‌« كه در صفحات 417 و 418 جلد دوم خاطرات فردوست ذكر شده‌ است.
از ديگر خدمات وي پس از انتقالش به شهرباني سند ديگري نيست و گويي پرونده مولوي بسته مي‌شود!
دربارة عملكردش در قضاياي حمله به مدرسة فيضيه‌، كشتار مردم در 15 خرداد، دستگيري و تبعيد حضرت امام‌، فشار برطلاب و علماي قم‌، ارتباط با برخي رجال سياسي نظامي‌، حضورش در درگيري‌هاي شديد 1339 ـ 1344 در سراسر كشور، بخصوص تهران ـ قم و بالاخص افرادي كه در متن نهضت امام بودند، سخن بسيار است و عده‌اي از مبارزان خود شاهد سفاكي‌، قصابي‌، جنايات و بي‌حيايي اين ارتشي فاقد عقل و وجدان انساني بودند.

فاجعه مدرسه فيضيه
محقق و مورخ معاصر سيدحميد روحاني كه خود از شاهدان عيني فاجعه خونين فيضيه بود، و از سوي‌ديگر با دسترسي به اسناد، تحقيقات تاريخي مبسوطي پيرامون حمله كماندوها يا «لشكر گارد شاهي‌» به قم انجام داده‌جريان مدرسه را اينگونه شرح مي‌دهد:
«بعدازظهر دوم فروردين 1342 برابر با شوال 1382 مجلس سوگواري در مدرسة فيضيه برقرار بود و از آن‌جا كه مدرسة مزبور، در كنار صحن مطهر و در ميدان آستانه قرار دارد كه قهراً محل گذر و رفت و آمد زوار و مسافران مي‌باشد ـ مجلس مزبور با افراد عام كم‌نظيري تشكيل شده بود. در ميان شركت‌كنندگان همه‌گونه افراد به چشم مي‌خورد ليكن اكثريت شركت‌كنندگان را دهاتي‌ها و روستانشيناني تشكيل مي‌دادند كه از امور سياسي و جريانات روز يا به كلي بي‌اطلاع بودند و يا آن كه خيلي سر در نمي‌آوردند...»
قيافه‌هاي مرموز، غيرعادي‌، اهريمني كه از آنها شرارت و هرزگي مي‌باريد نيز در ميان انبوه جمعيت‌، جلب‌نظر مي‌كرد و بنا به گفتة يك زائر، بوي زنندة الكل كه در فضاي مدرسه پيچيده بود، شامه‌ها را مي‌آزرد و انسان را به ياد ميكده‌هاي قديم تهران مي‌انداخت‌. كاميون‌هاي نظامي مملو از سربازان مسلح كه از روز پيش به قم آورده شده بود، با بوق زدن‌ها و گاز دادن‌هاي ممتد و پياپي و ايجاد صداهايي گوش‌خراش و سرسام‌آور وارد شهر شدند و در ميدان آستانه‌، مقابل مدرسة فيضيه ايستادند. در اين هنگام آقاي انصاري‌، به منبر رفت و راجع به زندگي امام صادق (ع‌) سخن گفت‌. يكباره صداي پرمهيب صلوات در فضاي مدرسه پيچيد و سخن او را قطع كرد. بار ديگر صداي صلوات، گوينده گفت: بي‌جا صلوات نفرستيد..
در جريان حادثه فيضيه‌، دستگيري حضرت امام و دوران زندان شدن ايشان در تهران‌، سرهنگ مولوي نقش فعال داشت‌. امام از زندان به منزل آقاي روغني منتقل شد به نزديك به سه ماه در منزل روغني تحت‌نظر به سر برد تا اين كه منزل كوچكي در همان نزديكي براي خانوادة امام اجاره شد و روز هفتم آبان سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران‌، با امام ملاقات كرد و اجازه داده شد كه ايشان به منزلي كه خانواده‌اش در حال حاضر در آن سكونت دارند تغيير مكان دهد; ولي رئيس ساواك تأكيد كرد «تا دستور ثانوي نبايستي تغييري در وضع خود از لحاظ ملاقات با اشخاص و ارتباط با خارج بدهد.» امام در آن دوران نوعي «زندان‌« و «محدوديت‌« داشتند:
سرانجام رژيم تصميم گرفت امام خميني را آزاد كند. رئيس ساواك تهران سرهنگ مولوي مأموريت يافت تا ضمن ابلاغ آزادي‌، امام خميني را به قم منتقل نمايد و وقايع و حوادث آن را نيز كنترل نمايد. روز پانزدهم فروردين 1343 مولوي خدمت امام رسيد و آزادي معظم‌له را ابلاغ نمود. حضرت امام در پاسخ وي فرمودند: «اگر مي‌خواهيد همان رويه را داشته باشيد بگذاريد من اين جا باشم‌، صلاح است دوباره هياهو در نياوريد.» همان روز رئيس شهرباني كل كشور به وسيله تلفنگرامي به شهرباني قم اعلام كرد: «آقاي خميني در معيت سرهنگ مولوي عازم قم مي‌باشند... سرهنگ مولوي مسئوليت تام در مورد كلية اتفاقات خواهد داشت. و قواي انتظامي به‌طور اعم تا دستور ثانوي كاملاً در اختيار او گذاشته شده لازم است در اين مدت كليه‌دستورات او را اجرا نماييد.» رئيس كل شهرباني تاكيد كرد «تا رسيدن آقاي خميني به قم احدي نبايستي از اين موضوع مطلع شود»
تمام تلاش رژيم اين بود كه استقبالي از امام در قم صورت نگيرد، ولي امام خميني بزرگ‌تر از آن بود كه رژيم بتواند او را مخفي كند. به گزارش شهرباني امام خميني به اتفاق سركار سرهنگ مولوي ساعت 22 روز 15/1/43 به قم وارد شد. لحظاتي نگذشته بود كه خبر آزادي امام خميني در شهر پيچيده‌، عده‌اي بي‌اختيار فرياد مي‌كشيدند و آزادي را تكرار مي‌كردند و عده‌اي نيز با ناباوري آن را شايعه مي‌دانستند، ولي به سوي منزل امام خميني حركت مي‌كردند. طبق گزارش شهرباني قم پس از ورود امام خميني به قم و اطلاع مردم‌، دسته دسته طلاب و كسبه جهت ديدار مشاراليه به منزلش رفتند. از آن جمله آيت‌الله شريعتمداري همان شب ورود، به ديدار امام خميني‌شتافت‌.
آيت‌الله محمدعلي گرامي در خاطرات خود دربارة حمله به فيضيه مي‌گويد : هنگامي كه وارد فيضيه شدم‌اين كماندوها شلوغ مي‌كردند. اصلاً از اول هم كه وارد شديم‌، پيدا بود كه جلسه متشنج است‌. يعني تمام آن سطح جلوي منبر را كماندوها گرفته بودند، با لباس شخصي و طبق صحبتي كه بعدها آقاي خميني كردند، معلوم شد كه رئيس اين گروه هم سرهنگ مولوي بوده است‌.
شهيد مهدي عراقي در خاطرات خود ضمن يادآوري عمل مولوي مي‌گويد : در جريان زدوخورد فيضيه‌، از يكي از اين‌ها (مأمورين‌) شنيدم كه گفت برويم منزل خميني‌! ما نيز احساس خطر كرديم و آمديم طرف منزل امام‌. وقتي رسيديم دم دالان مدرسه فيضيه جمعيت مثل آبي كه از يك لولة تنگ بخواهد بيرون بيايد، جمعيت همين جوري بيرون مي‌زد. سرهنگ مولوي هم با لباس شخصي دم در ايستاده بود و يك چوب بلند هم دستش بود. هركسي مي‌آمد بيرون‌، با چوب مي‌زد به سرش و مي‌گفت بگو جاويد شاه‌!
در خيابان هم از اين چوب به دست‌ها و چماق به دست‌ها ايستاده بودند و «جاويد شاه‌! جاويد شاه‌!» مي‌گفتند. ما از زير دست سرهنگ مولوي رد شديم و آمديم توي صحن و از آن در صحن آمديم بيرون و كوچة منزل آقا را گرفتيم و آمديم منزل آقا.2
حجت‌‌الاسلام سيد حميد روحاني مي‌نويسد :
«...مولوي كه خود نيز با لباس مبدل‌، به مدرسة فيضيه آمده بود، با يك جفت دستكش سفيد، به‌عنوان علامت‌، در زاوية ايوان يكي از حجره‌ها ايستاده بود و عمليات را فرماندهي مي‌كرد. او با كشيدن سوتي دژخيمان را گرد آورد و فرمان حمله داد3.»
حجت‌‌الاسلام محتشمي مي‌گويد: «من شاهد بودم كه مولوي معاون ساواك در صحنه حاضر بود. وقتي هركدام از طلبه‌هاي مظلوم مدرسة فيضيه را كه زخمي شده بودند، مي‌آوردند بيرون‌، كماندوها كه از داخل تا خارج مدرسه‌، رديف ايستاده بودند، حمله مي‌كردند و آن‌ها را با چوب مي‌زدند. مولوي هم براي صحنه‌سازي‌، طلبه‌ها را زير دستش مي‌گرفت كه يعني از آن‌ها در برابر كماندوها محافظت مي‌كند.4»
ايشان در كتاب خاطرات خود مي‌نويسد: «گاردي‌ها در لباس دهقانان از گوشه و كنار مجلس با سرعت برخاستند و شعار جاويد شاه و درود بر رضاشاه سر دادند. آنان درخت‌هاي مدرسه فيضيه را شكسته و به جان مردم بي‌دفاع افتادند. سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران فرماندهي آن گروه را به‌عهده داشت و او بود كه با به صدا در آوردن سوت‌، دستور حمله را صادر كرد.5»
حجت‌‌الاسلام حسينيان مي‌نويسد: «ساواك گزارش ديگري را نيز نزد شاه فرستاد، شاه دستور شدت عمل را صادر كرد و در نتيجه سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران مأمور شد با نيروهايش جهت سركوب روانه قم شود.»

دستگيري حضرت امام
ساعت 30/3 بامداد روز15 خرداد كاميون‌هاي نظامي در بيرون شهر قم متوقف شدند. صدها كماندو، چترباز، سرباز گارد وارد قم شد. پس از دستگيري حضرت امام به تهران حركت كردند. رئيس شهرباني قم در گزارش خود به تهران چگونگي اقدام براي دستگيري امام از طرف مقامات ساواك و شهرباني را شرح مي‌دهد:
«... ساعت 30/2 صبح (پس از نيمه شب‌) روز 15/3/42 سركار سرهنگ بديعي رئيس ساواك قم تلفناً به اينجانب اطلاع داد كه براي مذاكراتي فوراً به ساواك بروم‌. پس از رفتن به ساواك مشاهده كردم سركار سرهنگ مولوي نيز با عده‌اي از مأمورين ساواك تهران در آنجا هستند. موضوع دستگيري خميني مطرح شد تا با تبادل‌نظر يكديگر انجام گردد. سرهنگ مولوي اضافه كرد از طرف تيمسار رياست كل دستور شفاهي دارم كه در اين مورد راهنمايي و همكاري كنيد. چون از چند روز قبل در حدود صد نفر از اهالي قريه جمكران گارد محافظ خميني را تشكيل داده بودند. درپي وقايع دوم فروردين ماه تا چند روز پس از آن خميني شب‌ها در منازل مختلفه بيتوته مي‌كرد. چنين تصميم گرفته شد كه خانه او و دامادش و پسرش دفعتاً تحت مراقبت قرار گرفته تا فرصت مخفي شدن يا فرار نداشته باشد. ضمناً براي اينكه جلب توجه نشود ابتدا منزل خميني و دو منزل ديگر توسط گارد ساواك تهران و به راهنمايي مأمورين اين شهرباني و ساواك (قم‌) شناسايي شد و براي اينكه هيچ‌گونه ابهامي وجود نداشته باشد، كروكي منزل خميني و دو نفر ديگر توسط شهرباني در اختيار مأمورين ساواك تهران گذارده شد. سپس سرهنگ مولوي اظهار داشتند من شخصاً در شهرباني خواهم ماند تا چنانچه احتياجي به شركت گروهان سرباز باشد به موقع وارد عمل شوند و رئيس ساواك قم و رئيس شهرباني در ميدان جلو بيمارستان‌، اول كوچه منزل خميني باشند و با اينجانب در شهرباني ارتباط داشته باشند تا در صورت لزوم گروهان هم وارد عمل شود. ساعت 30/3 صبح‌، عده‌اي مأمور ساواك تهران به‌طور متفرقه به اتفاق راهنمايان ساواك قم و شهرباني به منزل خميني و دو منزل ديگر مورد نظر اعزام گرديدند و خميني را كه در منزل دامادش بود، دستگير نموده با فولكس ساواك قم تا جلو بيمارستان و از آنجا با اتومبيل سواري كه از تهران به همين منظور آمده بود حركت دادند. در جريان دستگيري فقط يك نفر در منزل خميني قدري مجروح و يك نفر كه قصد داد و فرياد داشته دستگير و پس از دستگيري خميني آزاد شد و پيش‌بيني مي‌شد كه در منزل خميني عده‌اي مستحفظ وي باشند. ليكن در موقع دستگيري غير از دو نفر مزبور در منزل وي كسي نبود و در منزل دامادش اشخاص متفرقه‌اي ديده نشدند. افراد موردنظر در مسجد سلماسي كه در نزديكي منزل خميني است بيتوته نموده بودند كه متوجه دستگيري وي نشدند. ضمناً خميني در آن موقع بيدار و لباس پوشيده حاضر و خود را معرفي نمود كه روح‌الله خميني من هستم به ديگران كاري نداشته باشيد. بعد از اينكه خميني به ماشين سواري ساواك تهران منقل شد آقاي مولوي نيز از شهرباني رسيده و پشت سر سواري مزبور با عده‌اي گارد ساواك به تهران عزيمت نمودند.»
رئيس شهرباني قم ـ سرهنگ سيد حسين پرتو
(سند شماره 85)

امام خميني در پادگان قصر عشرت‌آباد
ماشين حامل امام راه قم ـ تهران را با شتاب درنورديد و يكسره به باشگاه افسران رفت‌. آن روز را او در آنجا گذراند. در غروب خونين 15 خرداد با ماشين جيپي كه پنجره‌هايش با پارچة سياه رنگي پوشيده بود او را از باشگاه افسران بيرون بردند و پس از پيمودن راه دور و دراز به پادگان قصر (بي‌سيم‌) در سه راه زندان منتقل كردند. رئيس ساواك در پي دستگيري امام و انتقال او به پادگان مزبور، از اداره دادرسي ارتش خواست كه قرار بازداشت امام را صادر كند. رئيس ساواك در نامه خود آورده است :
«نامبردة بالا در تاريخ 15/3/42 به اتهام اقدام بر ضد امنيت داخلي مملكت دستگير و در حال حاضر در پادگان بي‌سيم بازداشت مي‌باشد، علي‌هذا خواهشمند است دستور فرماييد نسبت به صدور قرار بازداشت مشاراليه اقدام مقتضي معمول و نتيجه را به اين سازمان اعلام نمايند.
رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور ـ سرلشكر پاكروان»
حضرت امام در سخنراني خود، ضمن صحبت از ماجراي جنايت‌بار فيضيه وقتي مي‌خواستند از سرهنگ مولوي نام ببرند، فرمودند:
«آن مردك آمد در مدرسه فيضيه حالا اسمش را نمي‌برم‌. آن وقت كه دستور دادم گوش‌هايش را ببرند، آن وقت اسمش را مي‌برم‌...»
سرهنگ مولوي در موقع دستگيري امام‌، وارد شد و با همان ژست قلدر مآبانه و بي‌ادبانه‌اي كه داشت‌، با لحن مسخره‌آميزي گفت :
آقا، تازگي دستور نداده‌ايد كه گوش كسي را ببرند؟
او با اين سخن خواسته بود كه نيش زهرآگين خود را بزند و به خيال خودش‌، با اين طعنه‌، روحيه امام را تضعيف كند، ولي امام بعد از چند لحظه سكوت. با آرامش سرشان را بلند كرده با لحن مطمئن و محكم ‌فرمودند:
«هنوز دير نشده است‌« 6
در آن روزها انتظار مي‌رفت كه سرهنگ با خوش رقصي‌ها و توانايي‌هايي كه در ساواك از خود نشان مي‌داد، ارتقا يافته و احياناً به مقام رياست كل ساواك برسد، ولي ديري نگذشت كه همه چيز معكوس شد. ستاره بخت سرهنگ افول كرد و بعد از چندي شايع شد كه در حادثه سقوط هلي‌كوپتر هلاك شده است‌. بدين‌گونه‌، بدون آن كه خيلي دير شود! در حقيقت گوش او بريده شد!7
آيت‌الله گرامي در خاطرات خود مي‌گويند :
بعدها كه سرهنگ مولوي خدمت امام رسيده بود گفته بود: من همانم كه مي‌خواستيد گوش مرا بكنيد.8

درگذر قضاوت
ارتشبد فردوست در مورد جنايات مولوي در قضية قيام 15 خرداد 1342 مي‌نويسد : «محمدرضا دستور شدت عمل مي‌داد و در نتيجه سرهنگ مولوي ـ رئيس ساواك تهران ـ به مدرسه فيضيه قم حمله كرد و عده‌اي را كشت و تعدادي را زخمي نمود و تظاهرات خياباني قم و ساير شهرها با دخالت نيروهاي انتظامي متفرق شدند.»
در مورد 15 خرداد و تظاهرات مردم‌، سرهنگ مولوي به دروغ گزارش داد: كه حدود 10 هزار چماق يك اندازه و محكم در قم تهيه شده و براي تظاهرات به تهران ارسال گرديده است‌.
در مورد دستگيري حضرت امام‌، فردوست در خاطرات خود مي‌نويسد :
«حسن‌علي منصور مطرح كرد كه بايد هرچه سريعتر آيت‌الله خميني به تركيه تبعيد شود. گفتم : بايد به پاكروان گفته شود. گفت : تلفن كنيد. تلفن كردم‌پاكروان گفت‌: آيا مي‌توانم با شاه صحبت كنم‌؟ موضوع را به محمدرضا گفتم. او به اتاق ديگر رفت و با وي صحبت كرد. دستور تبعيد امام صادر شد و همان شب مولوي رئيس ساواك تهران به همراه نيروهايي از هوابرد به قم رفت و ايشان را به تهران آورد و صبح روز بعد با هواپيما به تركيه تبعيد شد. مولوي بعدها به ژاندارمري رفت و يك روز كه با هلي‌كوپتر از آبعلي به تهران مي‌آمد با كابل هوايي تصادف كرد و از بين رفت‌.» 9
فردوست در خاطرات خود جريان دستگيري حضرت امام و نقش مولوي در حمله به بيت امام را به صورت مبسوط شرح مي‌دهد.

نقش مساجد
نقش مساجد در بيداري‌، شكل و حركت مردم از سال‌هاي 1340 با ابعاد جديدي آغاز شد و رژيم به موازات آن حساسيت بيشتري نشان داد. دستگيري ائمه جماعات‌، وعاظ و زير نظر گرفتن فعاليتهاي مساجد شدت گرفت‌. در جلسه‌اي با حضور نيروهاي انتظامي و نظامي و ساواك‌، مولوي در خصوص مساجد گفت:
«...ضمناً بايد اضافه نمايم كه در اثر مداومت اين تظاهرات و اجتماع در مساجد مختلف كه از ساعت 30/21 تا 3 بامداد ادامه دارد، مأمورين پليس فرسوده و گاهاً نافرماني‌هايي نيز مشاهده شده است‌.10»
حجت‌الاسلام سيد حميد روحاني مي‌نويسد :
«ازدحامي در قم به وجود آمد كه نمونة آن را تنها در ايام محرم و روز عاشورا در اين شهر مي‌توان ديد. سرهنگ مولوي شمار مردمي را كه در ساعت 7 صبح روز يكشنبه 16/1/42 در منزل امام اجتماع كرده بودند «حدود چهارهزار نفر» تخمين زده است‌. محصلين و طلاب حوزه علميه قم از صبح روز مزبور، بالاي در مدارس علوم اسلامي را چراغاني و آذين‌بندي كردند و با عكس‌هاي امام زينت بخشيدند. بسياري از مغازه‌داران و كسبة قم در نخستين روز ورود امام به چراغاني دست زدند و شريني پخش كردند.»

ستاد بحران در قم
طبق تصويب كميسيون به اصطلاح امنيت ملي‌، سرهنگ مولوي (رئيس ساواك تهران‌) كه امام را همراهي كرده بود، چند روزي در قم مستقر شد و ستادي تشكيل داد و حوادث و جريان‌هاي پس از ورود امام به قم را لحظه به لحظه دنبال كرد و اوضاع را زير نظر داشت‌. هنوز بيش از ساعتي از ورود امام به قم نگذشته بود كه كميسيوني در شهرباني قم‌، زير نظر سرهنگ مولوي تشكيل شد. در اين كميسيون افزون بر نامبرده‌، فرماندار قم به نام اسلامي‌، فرمانده هنگ ژاندارمري قم به نام سرهنگ وقار، رئيس ساواك قم به نام سرهنگ بديعي و رئيس شهرباني قم به نام سرهنگ پرتو، شركت داشتند. از تصميم‌هاي اين كميسيون اعلام آماده‌باش به نيروهاي انتظامي و نظامي شهر قم بود.
سرهنگ مولوي در يكي از گزارشهاي خود به تهران‌، اوضاع قم را از لحظه ورود امام چنين گزارش داده است : در ساعت 22 روز 15/1/43 آقاي خميني به قم وارد، پس از نيم ساعت اهالي از ورود ايشان مطلع‌، بعضي از روحانيون طراز اول و جمعي از طلاب و اهالي به ديدن ايشان رفتند. اين ملاقات‌ها تا ساعت 24 ادامه داشته و از صبح روز جاري نيز بازديد از ايشان در منزل شروع ‌گرديد و جمعيت تقريبي تا ساعت 15/7، در حدود چهارهزار نفر است كه فقط ايشان را ملاقات و مراجعت مي‌كنند. در خيابان‌ها و دكاكين و بازار، پرچم نصب‌، و آرامش برقرار است‌. آقايان فرماندار، فرمانده هنگ ژاندارمري قم‌، رئيس شهرباني و رئيس ساواك قم و رئيس ساواك تهران‌، در شهرباني مستقر و از نزديك همكاري مي‌نمايند.
قواي تقويتي ژاندارمري و شهرباني آماده‌، ولي نيروهاي ارتش تاكنون تماس نگرفته‌اند و اطلاعي از وضع آنان در دست نيست‌.11

پس از ورود امام به قم
ساعتي پس از ورود امام به قم «كميسيون اطلاعات‌« مركب از مولوي رئيس ساواك تهران‌، رؤساي ساواك و شهرباني‌، فرماندار، فرمانده‌، هنگ ژاندارمري قم تشكيل و نيروهاي نظامي و انتظامي شهر زير نظر آنان به حال آماده‌باش درآمدند. كميسيون اطلاعات‌، اوضاع و تحولات شهر را مرتباً بررسي و رئيس ساواك تهران گزارش‌ها را به نخست‌وزير و رئيس كل ساواك در تهران به صورت تلگراف مخابره مي‌كرد.12

شگردهاي مولوي
يكي از شگردهاي مولوي داشتن فردي «نفوذي‌« در بيوت برخي مراجع بود. از جمله هنگامي كه امام را دستگير و علما و مراجع از شهرها به‌عنوان اعتراض رفته بودند، شيخ غلامرضا زنجاني‌، كه در بيت آقاي شريعتمداري بوده‌، با سرهنگ مولوي و سرلشكر پاكروان و سپهبد نصيري روابط مستقيمي برقرار كرده و بعد از آن اسرار مراجع و تصميمات و نقشه مبارزات را مرتباً به اطلاع آن‌ها مي‌رساند.13 تذكرات علما و طلاب در مورد افشاي چهرة فرد مزبور در آقاي شريعتمداري تأثيري نداشت و جمعي از اساتيد حوزة علميه قم با انتشار اعلاميه‌اي عملكرد وي را افشا نمودند.14
در جريان مهاجرت مراجع و علما به تهران براي آزادي امام خميني‌، پاكروان پس از چند روز در تاريخ 16/4/42 به اتفاق سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران‌، با آيت‌الله شريعتمداري در باغ ملك شهرري ملاقات و نتيجة مذاكرات خود را با شاه به اطلاع وي ‌رساند مهاجرين از اين كه آيت‌الله شريعتمداري بي‌حضور «سران روحانيون‌« مهاجر با مقامات دولتي وارد مذاكره شده بود ناراحت شدند.15

تو كجايت سرباز است ؟
روزنامه اطلاعات مي‌نويسد:
«تفاهم روحانيت و دولت‌! امام مي‌فرستد دنبال مسعودي صاحب امتياز روزنامه كه اين تفاهم چيست‌؟ كجاست‌؟ بگو اين تفاهم را كي كرده‌؟ من تفاهم كرده‌ام‌؟ يا آقايان ديگر تفاهم كرده‌اند؟ اين تفاهم بايستي روشن بشود! مسعودي پيغام مي‌فرستد: اين مربوط به ما نيست و در مقاله هم نبوده اين يك متني بوده كه ساواك فرستاده‌. از طرف ساواك آمده‌... امام مي‌گويد: بايستي اين را خودت توي روزنامه بنويسي و تكذيب كني‌، اگر نكني من تو را تكذيب مي‌كنم‌. خلاصه مسعودي التماس مي‌كند كه ما تقصير نداريم و از طريق ساواك بود. در اين گيرودار سرهنگ مولوي رئيس ساواك تهران مي‌آيد خدمت امام‌. به امام مي‌گويد كه من فكر مي‌كنم كه صلاح براين باشد كه شما دست از اين اعتراضات و تكذيب كردن روزنامه اطلاعات برداريد و اگر بر نداريد، در هر حال ما سربازيم‌. تا مي‌گويد ما سربازيم‌، امام مي‌توپد به او كه :
«مرتيكه تو كجايت سرباز است‌! اگر سرباز بوديد كه چادر زنانه سرتان نمي‌كرديد كه فرار كنيد.16سرباز ما هستيم كه در هر حال از اين مملكت دفاع مي‌كنيم‌! خلاصه مولوي ديد هيچ چيزي نمي‌تواند بگويد17.»
حجت‌‌الاسلام هاشمي رفسنجاني مي‌نويسد:
در سال 1351 ترور سرتيپ طاهري و مرگ سرهنگ مولوي در سانحه هوايي‌، موجي از شادي ـ به ويژه در تهران به دنبال داشت‌.18
حجت‌الاسلام هاشمي از خاطرات خود دربارة قساوت قلب و برخوردهاي خشن مولوي مي‌گويد : محل بازجويي تغيير كرد. حدود مغرب بردند به دفتر ساقي (مسئول زندان‌) در آن جا از افراد ديگري هم بازجويي مي‌كردند. وقتي نشستيم‌، يكي دو سؤال اجمالاً مطرح شده بود كه سرهنگ مولوي آمد. او رئيس سازمان امنيت تهران بود. مرا، كه تا آن روز با او مواجه نشده بودم‌، به او معرفي كردند. او هم خودش را معرفي كرد و با تهديد چند اتهام را مطرح كرد. از روي نوشته مي‌خواند: تو سرباز فراري هستي‌، شش ماه خدمت كردي و فرار كردي‌. تو فتواي قتل منصور را گرفتي‌. تو از آقاي ميلاني شانزده هزار تومان پول گرفتي‌، براي خانواده‌هاي زنداني‌، تو براي ترور اعليحضرت و تيمسار نصيري‌، برنامه‌ريزي كردي‌. تو از طرف آقاي خميني رابط هيأت‌هاي مؤتلفه و قم بودي (و چيزهاي ديگري كه حالا يادم نيست‌) بايد همة اينها را شرح بدهي‌.
گفتم : اين حرف‌ها كه مي‌زنيد ـ غير از فرار سربازي دروغ است‌. آن هم شش ماه نبود، دو ماه من سرباز بودم‌. گرفتن من هم خلاف قانون بود. من الزامي نداشتم بمانم‌«.
آمد جلو، مرا گرفت زير مشت و لگد، و بعد گفت :
«اين قدر بزنيدش كه همه را قبول كند» و رفت‌.19

امام، هشت ماه در محاصره
رژيم مدت هشت ماه امام را در منزل آقاي روغني واقع در قيطريه به اقامت اجباري واداشت‌. روز قبل از آزادي (امام‌) وزير كشور و سرهنگ مولوي به ديدار امام مي‌روند و مي‌گويند: شما آزاديد و مي‌توانيد به قم برويد.
حضرت امام پاسخ مي‌دهند : اگر قرار است دولت به كارهاي سابق خودش ادامه بدهد و مثل گذشته با مردم رفتار كند من در اينجا باشم اصلح است‌.
سرهنگ مولوي قسم مي‌خورد كه آن حرف‌ها نيست‌. بالاخره امام روز 15 فروردين 1343، پس از گذشت متجاوز از ده ماه حبس و تحمل شكنجه‌هاي روحي و جسمي در سلول انفرادي و سپس اقامت اجباري و ممنوعيت ملاقات‌، پيروزمندانه و سرافراز به قم وارد شدند.20
آيت‌اله طاهري خرم‌آبادي در خاطرات خود، دربارة ملاقات سرهنگ مولوي با امام مي‌گويد : سرهنگ مولوي مي‌رود پيش امام و با لحن تقريباً تند و تهديدآميزي با امام صحبت مي‌كند. امام نيز بدون هيچ ترس و واهمه‌اي در برابرش ايستاده بود. دقيقاً به خاطر نمي‌آورم كه چه صحبت‌هايي در اين ملاقات ردوبدل ‌شد. اما همين قدر مي‌دانم كه آن روزها نقل مي‌كردند كه امام پاسخ كوبنده‌اي به او داده است‌. بعد سرهنگ مولوي به امام مي‌گويد كه من مي‌دانم شما از اين قطعنامه اطلاع نداريد. پس اين را تكذيب كنيد.
امام مي‌گويند: شما آن را تكذيب كنيد كه گفتيد فلاني تعهد داده است كه ديگر در مسائل سياسي دخالت نكند تا من هم قطعنامه را تكذيب كنم‌.21

پس از تبعيد امام
آقاي نظري در خاطرات خود از واقعه مسجد جامع بازار تهران مي‌گويد : در روز 17 يا 18 بهمن 1343 بود كه آقاي شيخ حسن طاهري در مسجد جامع بازار تهران به منبر رفت و به‌طور مفصل زندگي‌نامه امام خميني را قرائت كرد و با استناد به مدارك مستند به توضيح آن پرداخت‌. سرهنگ مولوي‌، رئيس شهرباني تهران به همراه عده‌اي از نيروهاي مسلحش با چكمه وارد مسجد شد و خطاب به مردم گفت : اين شيخ مي‌خواهد شما را گول بزند و فريب دهد، هدفش مشهور كردن خويش است و براي شهرت‌طلبي اين حرف‌ها را مي‌زند، به سخنانش گوش فرا ندهيد، ما او را بازداشت مي‌كنيم و هيچ‌كس هم حق اعتراض ندارد. من كه در آن جلسه حضور داشتم‌، ترسيدم از اين كه نكند اينجا هم مثل مدرسه فيضيه به گلوله بسته شود.
در اين هنگام يكي از ميان جمعيت برخاست و شعار سرداد كه «نصرمن‌الله و فتح قريب‌« سرهنگ مولوي نيز آقاي طاهري را از منبر به زير كشيد و با پاي برهنه‌، كشان كشان تا خيابان بوذر جمهري‌، در حالي كه باران هم به شدت مي‌باريد، با خود برد.22
به نقل از «گزارش تاريخ» سال هشتم ـ مرداد 1384 ـ شماره 87

پي‌نوشت‌ها:

1ـ اميد است اين خاطرات هر چه زودتر لباس طبع پوشد و در دسترس مورخان و عموم جامعه قرار گيرد.
2ـ همان‌. ص 188
3ـ نهضت امام خميني‌، سيد حميد روحاني‌، ج 1، ص 307
4ـ خاطرات 15 خرداد، دفتر سوم‌، علي باقري‌، ص 198
5ـ خاطرات حجة‌الاسلام محتشمي‌، ج 1، ص 250
6ـ حديث رويش‌، خاطرات حجة‌الاسلام محمدحسن رحيميان‌، تهران‌، مركز اسناد انقلاب اسلامي‌، 1382 ص 67.
7ـ همان‌، ص 67 ـ 68
8ـ خاطرات آيت‌الله گرامي‌، تهران‌، مركز اسناد انقلاب اسلامي‌، 1381 ص 225.
9ـ خاطرات فردوست‌، ج 1، صص 510 تا 517
10ـ نقش روحانيت شيعه در انقلاب اسلامي ايران‌، دكتر احمد نقيب‌زاده‌، ص 132
11ـ نهضت امام خميني‌، ج 1، تهران‌، ص 834 ـ 835
12ـ زندگينامة سياسي امام خميني‌، محمدحسن رجبي‌، ج 2، ج 1، ص 307
13ـ تاريخ قيام 15 خرداد، دكتر جواد منصوري‌، ج 1، ص 588
14ـ همان‌، سند شماره 52/3
15ـ 3 سال ستيز مرجعيت شيعه‌، روح‌الله حسينيان‌، ص 333 ـ 334
16ـ اشاره به فرار افسران و درجه‌داران ارتش در اولين روز حمله نيروهاي متفقين به ايران در سوم شهريور 1320
17ـ قيام 15 خرداد، دكتر جواد منصوري‌، ص 278 ـ 279
18ـ هاشمي دوران مبارزه‌، ج 1، ص 44
19ـ همان‌، ص 207
20ـ خاطرات محتشمي‌، ص 300
21ـ تاريخ شفاهي انقلاب اسلامي‌، عبدالوهاب نراقي‌، ص 156
22ـ همان‌، ص 189 ـ 190
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - امیر عباس هویدا

پست توسط misam5526 »

امير‌عباس هويدا نخست‌وزيري كه بيشترين سالهاي صدارت را در ميان كابينه‌هاي عصر پهلوي اول و دوم به خود اختصاص داده است، از نظر اكثر مورخان معاصر به عنوان سياستمداري «فرصت‌طلب» شناخته شده است. او همواره سعي مي‌كرد خود را با خواست و مصالح شاه و ديدگاه قدرتهاي برتر آن روز همسو و منطبق سازد. او در دهه 1320 به حزب توده و به كمونيستها نزديك شد سپس به سرعت وارد شبكه تارعنكبوتي سياسيون متمايل به انگلستان شد و از فعالان فراماسونري گرديد. بعد با حفظ همين ارتباط به سياستهاي آمريكا و اسرائيل گرايش يافت. در تمام اين احوال بهائي نيز بود و براي پيروان اين فرقه خدمات زيادي ارائه كرد.هويدا، سياستمداري كه طولاني‌ترين دوران نخست وزيري را در خلال تاريخ مشروطيت به خود اختصاص داده بود، 1298 ش. در تهران متولد شد. پدرش حبيب الله ـ عين الملك‌ـ كارمند وزارت امور خارجه، و كارشناس اداره عربي اين وزارتخانه و سپس وزير مختار ايران در عربستان بود. افسرالملكوك مادر هويدا نيز دختر محمد‌حسين خان سردار از چهره‌هاي معروف بهائي بود كه در دوران قاجار در آشوبهائي كه بهائيان در چند شهر ايران به راه انداختند نقش داشت. اميرعباس هويدا ابتدا در دارالفنون تحصيل كرد، سپس هنگام مأموريت پدرش در لبنان در مدارس بيروت ثبت نام كرد و در مدت اقامت در اين شهر زبانهاي عربي و فرانسه را فراگرفت‌. پس از خاتمه تحصيلات متوسطه در بيروت‌، راهي اروپا شد ودر تابستان 1320 ش. از دانشگاه بروكسل در رشته علوم سياسي ليسانس گرفت. از سالهاي دهه 1320، هويدا به پيروي از مسلك و عقيده پدرش به اعضاء شبكه‌ها و سران فرقه ضالة بهائيت نزديك شد و همكاري با آنان را آغاز كرد. هويدا در كشاكش جنگ دوم جهاني از اروپا به ايران بازگشت و ابتدا جهت انجام خدمت وظيفه به دانشكده افسري رفت و سپس در شهريور 1322 در وزارت امور خارجه كه در آن زمان توسط محمد ساعد مراغه‌اي اداره مي‌شد استخدام شد. او از بهمن 1323 به اداره سوم سياسي اين وزارتخانه منتقل شد و در اول مرداد 1324 به عنوان وابسته سفارت رهسپار فرانسه شد.


تصویر

احسان طبري از رهبران حزب توده در كتاب «كژراهه‌» نوشته است كه هويدا در مأموريت فرانسه با حزب توده نيز مرتبط گرديد و با ايرج اسكندري آشنا شد. از سوي ديگر هويدا در وزارت خارجه با حسنعلي منصور نيز كه رياست اداره چهارم اين وزارتخانه را برعهده داشت‌، دوستي عميقي پيدا كرد.
پنج ماه از اقامت هويدا در پاريس نگذشته بود كه وي به اتفاق حسنعلي منصور و عده‌اي ديگر به جرم قاچاق مواد مخدر توسط پليس فرانسه دستگير شدند، اما با وساطت دربار پهلوي رهايي يافتند. اين رسوايي در مطبوعات داخلي نيز انعكاس داشت‌.1
هويدا در اول آبان 1325 كارمند سركنسولگري ايران در هامبورگ و اول فروردين 1328 كارمند كنسولگري ايران در اشتوتگارت شد. گفته مي‌شود در اين سالها تعداد زيادي از گذرنامه‌هاي سفيد در بايگاني چند كنسولگري ايران در آلمان مفقود شد پس از مدتي مشخص شد بسياري از سرمايه‌داراني كه در هامبورگ محكوميتهائي پيدا كرده بودند با استفاده از اين تذكره‌ها فرار كرده‌اند. در اين سالها وزير مختار ايران در آلمان عبدالله انتظام پسر ميرزا محمدخان انتظام السلطنه فراماسون قديمي بود؛ كسي كه بعدها وزير خارجه و رئيس هيأت مديره شركت ملي نفت ايران شد.
اقدامات خلاف قانون هويدا سبب فراخواني وي از آلمان به تهران شد. عبدالله انتظام كه حامي هويدا بود در اسفند 1329 در كابينه حسين علاء وزير خارجه شد و هويدا را به عنوان منشي خصوصي خود برگزيد. هويدا سپس در دولت مصدق معاون اداره سوم وزارت خارجه شد. چند ماه بعد نيز در 29 مهر 1330 هويدا به دعوت كميسارياي عالي پناهندگان سازمان ملل متحد مأمور خدمت در اين سازمان شد و مدت 5 سال نزد «وان هك گدهارت‌» كميسر عالي پناهندگان سازمان ملل كه از فراماسونهاي مشهور فرانسه نيز بود در ژنو ماند.
هويدا در اسفند 1335 رايزن سفارت ايران در آنكارا شد. اين درحالي بود كه رجبعلي منصور پدر حسنعلي منصور دوست صميمي هويدا، سفير ايران در تركيه بود و اين رابطه سبب افزايش منزلت هويدا در سفارت ايران در آنكارا گرديده بود. پس از چندي عزيمت رجبعلي منصور به اروپا جهت معالجه موجب شد هويدا سرپرستي سفارت ايران در تركيه را تا زمان معرفي سفير جديد بر عهده بگيرد؛ اما اين مدت دو ماه بيشتر به طول نينجاميد وانتصاب سرلشكر حسن ارفع به سفارت ايران در تركيه كه يك نظامي بود، سبب برهم خوردن مناسبات وي باهويدا شد. زيرا به زودي مشخص شد كه هويدا با استفاده از اختيارات خود زمينه مهاجرت تعداد زيادي از سرمايه‌داران بهائي را به تركيه فراهم ساخته و به اين ترتيب ناخشنودي و نارضائي مقامات تركيه را برانگيخته بود. دولت آنكارا در پيگيري‌هاي بعدي خود متوجه شد كه فعاليتهاي مضره و غير قانوني بهائيان در تركيه، به نوعي زير نظر هويدا در سفارت ايران قرار دارد. از اين رو وزارت خارجه تركيه از سرلشكر ارفع سفير ايران درخواست فراخواني هويدا را كرد.
حضور نامنظم هويدا در سفارت‌، ارتباط گسترده وي با شبكه بهائيان تركيه كه سبب هشدار مقامات آن كشور به سرلشكر ارفع شده بود و مهمتر از اين دو عامل‌، فعاليت‌هاي جاسوسي هويدا در تركيه2موجب برخوردهايي ميان وي با ارفع و زمينه ساز انتقال او به تهران شد.
هنگام بازگشت هويدا به تهران عبدالله انتظام‌، مراد وحامي او مديرعامل شركت ملي نفت بود. از اين رو به تقاضاي او هويدا مأمور خدمت در شركت ملي نفت شد. او ابتدا مدير اداري شركت نفت بود ولي به سرعت ترقي كرد ودر 1337 به عضويت هيأت مديره شركت درآمد. او به همراهي طيفي از دوستان بهائي خود از جمله فؤاد روحاني، ‌مهندس فرخان و ... بسياري از چهره‌هاي بهائي را وارد شركت ملي نفت ايران كردند. به طوري كه پس از رفتن انتظام، دكتر منوچهر اقبال مدير عامل بعدي شركت نفت، متوجه خلافكاريهاي علني آنان شد و به ناچار عذر آنان را خواست. هويدا در 1338 با «ساواك‌» نيز مرتبط شد و به عضويت اين سازمان درآمد.
در 1340 ش. حسنعلي منصور به پيشنهاد امريكايي‌ها تشكيلاتي به نام «كانون مترقي‌» به وجود آورد. اين تشكيلات كه بعدها به حزب «ايران نوين‌» تغيير نام داد، با پوشش كمك به اصلاحات ارضي و اصلاحات اقتصادي و سياسي در كشور به وجود آمده بود و در آن جمعي از نخبگان و تحصيلكردگان دانشگاه‌هاي امريكا و اروپا شركت داشتند. هويدا نيز به دليل سابقه دوستي با حسنعلي منصور از ابتدا وارد اين تشكيلات شد. وي از طريق منصور با شبكه فراماسونري نيز مرتبط گرديد. دوستي هويدا با نامبرده موجب شد هنگامي كه منصور در اسفند 1340 به نخست وزيري رسيد، وي وارد كابينه شده و وزارت دارايي را بر عهده‌ گرفت. حسنعلي منصور در اول بهمن 1343 توسط يكي از اعضاي هيأتهاي مؤتلفه اسلامي ـ شهيد محمد بخارايي ـ در مقابل مجلس شوراي ملي كشته شد و هويدا در هفتم همان ماه در حكمي غيرمنتظره مأمور تشكيل كابينه شد. اين در حالي بود كه هويدا تنها يك دوره 11 ماهه سابقه اجرايي در وزارت خارجه داشت‌.
هويدا يك سال و چند ماه پس از شروع نخست‌وزيري خود با ليلا امامي دختر سيد‌حسن امامي (امام جمعه تهران در رژيم شاه) وصلت كرد. مراسم ازدواج اين دو در اواخر تير 1345 برگزار شد ولي در اوائل مرداد 1350 آنان متاركه كردند. ارتشبد حسين فردوست با ارائه اسناد فراوان در زمينه انحرافات جنسي هويدا علت اين جدائي را مفاسد اخلاقي هويدا عنوان كرده است. 3
هويدا، گرچه مدت 13 سال نخست‌وزير بود.اما به تصريح مورخين، وي در اين مدت نقش يك منشي و مجري مطيع اوامر شاهانه را برعهده گرفته بود. در دوران نخست وزيري هويدا، شاه فرمانرواي مطلق كشور بود و نه فقط مسايل مربوط به سياست خارجي و امور دفاعي را شخصاً اداره مي‌كرد، بلكه در جزئيات امور داخلي كشور نيز مداخله مي‌نمود. وزيران مهم كابينه و مقامات ارشد دولتي مستقيماً به شاه گزارش مي‌دادند و مستقيماً از او دستور مي‌گرفتند. جلسات هيأت دولت‌، اغلب جنبه تشريفاتي داشت و مصوباتي كه قبلاً تهيه و تنظيم شده و از سوي شاه لازم الاجرا شناخته شده بود، به امضاي وزيران مي‌رسيد. نقش هويدا غالباً در رسيدگي به اموري خلاصه مي‌شد كه شاه به او ارجاع مي‌كرد. وي در مسايل سياست خارجي‌، دفاعي و نفتي مطلقاً دخالتي نداشت و اين امور تحت نظارت مستقيم شاه بود. هويدا خود يكي از چهره‌هاي سرشناس بهايي و از اعضاي فعال فراماسونري بوده و بسياري از دولتمردان كابينه وي نيز عضو لژهاي مختلف فراماسونري بودند.
هويدا در آن روزگار كه بازار كمونيسم گرم بود، به كمونيسم و به حزب توده نزديك شد، سپس به سياستهاي غرب به ويژه انگلستان نزديك شد و به سرعت به مهره مورد اعتماد لندن در نظام حكومتي ايراني تبديل گرديد اما به دليل دركي كه از جريانهاي سياسي داشت پس از آنكه متوجه شد خورشيد استعمار انگلستان در حال غروب كردن است به سياستهاي آمريكا متمايل شد و خود را با مواضع واشنگتن تطبيق داد. او در عين حال چنان به اسرائيل و سياستهايش نزديك شد كه دولت اسرائيل به عنوان قدرداني از وي 140 هزار متر مربع زمين در فلسطين را به او واگذار كرد.
سالهاي صدارت هويدا كه به دوران ثبات سلطنت پهلوي گره خورده بود، سالهاي اوج‌گيري فساد وتباهي و يكه‌تازي شاه محسوب مي‌شود. در دوران نخست وزيري هويدا پيوندهاي نهان و عيان دربار پهلوي با محافل قدرتمند و چپاولگر غرب و صهيونيسم جهاني به مستحكم‌ترين شكل خود رسيد و شاه در صحنه بين‌المللي به مثابه يك ديكتاتور بلندپرواز و در منطقه به عنوان استوارترين دوست غرب ظاهر شد. شاه، در كشوري كه فساد و تباهي آن را به كام انحطاط كشيده بود، فرارسيدن «دروازه‌هاي تمدن بزرگ‌» را اعلام مي‌كرد. در اين دوران، اگرچه در افكار عمومي هويدا چهره‌اي مسلوب الاختيار و فاقد استقلال شخصيتي شناخته مي‌شد، اما خود نيز مشوق شاه در تداوم مفاسد حكومتي در ابعاد گوناگون و توجيه‌گر خيانتهاي وي در كشور بود و عملاً زمينه‌هاي لازم براي اين جنايتها را بوجود آورده بود.
هويدا نخست وزيري بود كه با حضور او شاه مي‌توانست خود را در قدرتي مطلقه و بر فراز قانون اساسي مشروطه نمايش دهد. دولت هويدا ضمن ترسيم چهره‌اي توانا و باثبات از رژيم شاه در منطقه و در صحنه بين المللي، باني برگزاري جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي در ايران بود. مبلغ عظيمي از بودجه كشور صرف برگزاري اين جشنها شد، درحالي كه اكثر روستاهاي كشور از نعمت برق و آب برخوردار نبودند.
اميرعباس هويدا كه سه ماه پس از تبعيد امام خميني(ره) به تركيه، مأمور تشكيل كابينه شد، سرانجام پس از حدود 13 سال، در 15 مرداد1356 از نخست وزيري بركنار شده و وزير دربار گرديد.. در آن زمان، امير اسدالله علم ـ وزير دربارـ به دليل ابتلاء به بيماري سرطان در بيمارستاني در نيويورك بستري بود. با انتصاب هويدا به وزارت دربار، منصب نخست وزيري به جمشيد آموزگار واگذار شد.
مسئوليت وزارت دربار هويدا چندان به طول نيانجاميد و وي يكسال بعد با اوجگيري مبارزات مردمي، به پيشنهاد ازهاري ـ نخست وزير وقت ـ و با موافقت شاه و براي آرام كردن افكار عمومي، در هفتم آبان 1357 بازداشت و به جرم مساعدت در اختناق و نابساماني‌هاي سياسي و اقتصادي كشور روانه زندان شد. هويدا كه تا پيروزي انقلاب در ميهمانسراي ساواك تحت مراقبت بود، پس از پيروزي انقلاب اسلامي‌، دستگير شده، ابتدا به مدرسه علوي و سپس به زندان قصر انتقال يافت. او در زندان قصر محاكمه شد و به جرم معاونت درجنايات‌، خيانتها، چپاولگريها و مفاسد اداري و اخلاقي و سياسي رژيم پهلوي و زمينه سازي در تعميق اين مفاسد در 13 سال آخر حيات رژيم پهلوي دوم، در 18 فروردين 1358 اعدام شد. اين اعدام خشم محافل امريكايي‌، صهيونيستي‌، اروپايي و شبكه جهاني فراماسونري و بهائيت را به همراه داشت‌.

پي‌نوشت‌ها:

1ـ به روزنامه كيهان مورخ 14 و 19 بهمن 1325؛ مجله خواندنيها؛ سال هفتم شماره 49؛ مرد امروز سال پنجم شماره‌هاي 93 و 94 مراجعه شود. (ظهور و سقوط سلطنت پهلوي؛ ارتشبد حسين فردوست‌؛ ج دوم‌؛ ص 369؛ انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي‌. )
2ـ هويدا در طول مدت اقامت خود در تركيه از طريق آشنايي با منشي سفارت انگليس در آنكارا اسنادي را رونوشت برداري مي‌كرده و به سفارت امريكا در آن كشور انتقال مي‌داده است (فصلنامه مطالعات تاريخي‌؛ شماره 2؛ بهار 1383؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات پژوهشهاي سياسي‌.)
3ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج 2، ص 7ـ 306.
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی!!

پست توسط misam5526 »

هژبر يزداني فرزند رضاقلي، در 1313 ش در سنگسر 1 از توابع سمنان متولد شد. او از جمله عناصر مهم و كليدي در صحنة اقتصادي رژيم پهلوي بود كه با حمايت بهائيان و دربار پهلوي به ثروتي مثال زدني و بي‌مانند رسيد. از دوران كودكي و نوجواني وي اطلاع زيادي در دسترس نمي‌باشد. مادر فرح پهلوي وي را چنين توصيف نموده است :«هژبر يزداني در حلقه‌ي دوستان و نزديكان شمس پهلوي قرار داشت. من بارها، هژبر را با آن صورت گوشت آلود و هيكل خپله و قد كوتاه در ميهماني‌هاي كاخ مهر شهر ديده بودم. از نظر من، به يك كدو حلوايي شبيه بود كه از طرفين آن دو زاويه به نام دست بيرون آمده باشد! به انگشتان دستش انگشتري‌هاي گرانبها داشت كه يك فقره‌ي آن انگشتري الماس به ارزش پنج ميليون دلار بود! (الماس روي اين حلقه انگشتري كه از الماس‌هاي استثنايي و جزو20 الماس بزرگ دنيا بود، در يكي از معادن الماس آفريقاي جنوبي كشف شده و هژبر آن را از يك حراجي در لندن خريده بود.» 2



تصویر

هژبر تحصيلات ابتدايي خود را از كلاس اول تا پنجم در تهران در دبستان زند و كلاس ششم ابتدايي را در دبستان جمشيد جم و دوره متوسطه را تا كلاس پنجم در دبيرستان فيروز بهرام و ديپلم متوسطه را با يك سال مردودي از دبيرستان مدرس اخذ كرد. 3
پدرش گله‌داري ساده بود و مدتي هم به عنوان چريك دولتي در دوره رضاخان در خدمت ارتش بوده است. 4
هژبر دوبار ازدواج كرد، در سال 1331 با زني به بهمنه درخشاني، كه بهايي بود و ازدواج هم به رسم بهائيان انجام شد و دومي در فروردين 1345 با خانمي به اسم فاطمه جلالي عراقي كه يك زن مسلمان بود ولي باز هم سند ازدواج آنان توسط بهايي‌ها صادر شد. 5
يزداني صاحب سه پسر به اسامي: كيومرث، نادر و كاوه و سه دختر به نام‌هاي: ليلي، نسرين و كتايون بود و بخش عمده‌اي از سهام كارخانجات و شركت‌هاي زراعي، دامداري و صنعتي خود را در مناطق سنگسر، گرگان، زرند ساوه و تهران به نام فرزندانش كرده بود تا از پرداخت ماليات فرار كند. 6
هژبر، مانند پدرش، كار خود را با گله‌داري در سنگسر آغاز نمود و كم كم با خريد دام و ازدياد آن و كار در كشتارگاه تهران و به دست آوردن نفوذ در اين محل و بهره‌گيري از حمايت بي‌دريغ بهائيان از سويي و طرفداري و حمايت دربار پهلوي (عبدالرضا، محمود‌رضا و شمس پهلوي) و جانبداري همه جانبة عبدالكريم ايادي (پزشك مخصوص شاه) و عنصر مشهور و كليدي بهائيان در دوره پهلوي از طرف ديگر،‌با خريد سهام كارخانجات و شركت‌هاي مختلف به ثروتي افسانه‌اي و بي‌مانند دست يافت.
البته افراد زيادي در صنف و ردة هژبر در دوره زماني رشد اقتصادي وي حضور داشتند، ليكن سياست جامعه بهائيان اين بود كه نبض سيستم اقتصادي كشور را در زمينه‌هاي بنيادي و به ويژه نان، گوشت، قند و شكر، امور زراعي و دامپروري و صنعت در اختيار داشته باشند، لذا بر آن شدند كه اين كار را به دست مردي از هواداران خود انجام دهند و با در اختيار قراردادن سرماية موسسه مالي بهائيان به هژبر يزداني يك باره او را از گله‌داري جزء، به تاجري بزرگ مبدل كردند.
در اين خصوص، زهرا محمد‌حسين‌زاده عراقي همسر جهانبخش انهاري، دوست و همكار هژبر، چنين بيان مي‌دارد:
«هژبر يزداني كسي نبود، چيزي نداشت، گله‌داري در سنگسر بيش نبود. او با حمايت بهائيان و عبدالكريم ايادي صاحب اين همه ثروت شد.» 7
حسين فردوست هم حمايت ايادي از هژبر را از عوامل مهم و مؤثر در رسيدن به قدرت اقتصادي برمي‌شمارد و در خاطرات خود مي‌نويسد:
«هژبر يزداني با حمايت ايادي به قدرتي تبديل شد و اراضي وسيعي را در باختران و مازندران و اصفهان و غيره در اختيار گرفت و براي من معلوم شد كه تمام اين وجوه متعلق به بهائيان است و اين معاملات را يزداني براي آنها ولي به نام خود انجام مي‌دهد.»
فردوست همچنين در مورد چگونگي و ميزان قدرت وي در معاملات مي‌نويسد:
«چند مورد از معاملات يزداني را شخصاً شنيدم، يك روز ابتهاج، مدير عامل بانك ايرانيان، به من تلفن كرد كه از اين پس در بانك ايرانيان سمتي ندارد و تمام سهام بانك و ساختمان و وسايل آن به هژبر يزداني فروخته شده است. يك روز هم سميعي رئيس بانك توسعه كشاورزي‌، به من شكايت كرد كه فرد بي‌تربيتي با دو گارد مسلح به مسلسل بدون اجازه وارد دفتر كارم شده و گفته كه نامش يزداني است و مي‌خواهد سهام بانك با ساختمان و وسايل به او واگذار شود.! سميعي پاسخ داده كه اين امر منوط به اجازه وزارت كشاورزي و تصويب دولت است. يزداني با خشونت جواب داده كه ترتيب آن را هم مي‌دهم.» 8
در جاي ديگر فردوست در مورد حمايت بي‌دريغ دربار پهلوي از هژبر چنين مي‌نويسد:
«در حوالي سال 1354 شكايتي از معينيان رئيس دفتر مخصوص شاه به دستم رسيد،‌ مبني بر اين كه هژبر يزداني در سنگسر به مراتع چوپان‌ها تجاوز كرده و براي آنان مزاحمت ايجاد مي‌كند. محمد‌رضا دستور داده بود كه تحقيق و گزارش شود. دو افسر را به همراه عكاس ساواك به منطقه اعزام كردم. در مراجعت، گزارش آنان حاكي از اين بود كه اهالي ده مرزن‌آباد در ارتفاعات سنگسر همه بهائي هستند و رئيس آنها هژبر يزداني است و آنها همه مراتع ده مجاور را، كه مسلمان نشين است،‌به زور تصرف كرده‌اند. مدارك مستند جمع‌آوري شد و آلبومي نيز تهيه و ضميمه گزراش شد و مستقيماً به اطلاع محمد‌رضا رسيد. فرداي آن روز سپهبد ايادي تلفن كرد و گفت شاه گزارش را به من نشان داده،‌گزارش سراپا مغرضانه است و به شاه گفتم و ايشان دستور داد كه مجدداً هيئت بي‌غرضي را اعزام داريد! پاسخ دادم كه گزارش هيئت مستند است و اعزام مجدد مفهومي ندارد و افزودم كه شاه مي‌خواهد يزداني به مناطق چراي ديگران تجاوز كند من كه مدعي نيستم. به هر حال يزداني به كار خود ادامه داد.» 9
هژبر سعي داشت تا با جلب توجه شاه، فرح پهلوي و خاندان پهلوي به طور اعم، نفوذ خود را بيش از پيش افزايش دهد. از اين رو به مناسبت‌هاي مختلف جشن و سرور و اعياد با ارسال هداياي گرانبها براي آنان موجبات رسيدن به هدفش را دنبال مي‌كرد.
موارد عديده‌اي وجود دارد كه در اين جا به ذكر چند خاطره از درباريان رژيم گذشته بسنده شده است. مادر فرح پهلوي در اين خصوص مي‌گويد: «هژبر از بهائيان سرشناس ايران بود، بهائيان ثروت و سرمايه خود را به او سپرده بودند و هژبر با اين سرمايه كار مي‌كرد. تخطي و خلاف‌كاري و قانون‌شكني او به اندازه‌اي بود كه وقتي تصميم به احداث يك مجتمع دامداري در سنگسر گرفت، همه روستائيان و زمين‌داران مسلمان را با زور از آن منطقه اخراج و زمين‌هايشان را تصاحب كرد. هژبر علاوه بر دامداري، بانكداري و سرپرستي صنايع و كشاورزي، قاچاق جواهر و طلاي ايران را عهده‌دار بود. بر هيچ كس پوشيده نبود كه هژبر نمي‌تواند بدون داشتن پشتوانه قوي به راحتي محموله‌هاي گرانبهاي خود را از مبادي ورود و خروج كشور عبور دهد. محمد‌رضا براي آن كه متهم به حمايت از بهائيان نشود، هرگز هژبر را به ميهماني‌ها و محافل و مجالس خود راه نمي‌داد. فرح هم از او انزجار داشت. زماني هم كه به مناسبت سالروز تولد فرح، يك رشته جواهر عتيقه متعلق به كاترين دوم (امپراتريس روسيه) را به عنوان هديه فرستاد، فرح از قبول آن امتناع كرد. چند هفته بعد، اين رشته جواهر را بر گردن و لباس شمس ديديم و متوجه شديم، هژبر براي آن كه به دخترم دهن‌كجي كرده باشد، جواهرات را به شمس بخشيده است.» 10
يا در نامه‌‌اي كه از دفتر مخصوص فرح براي هژبر ارسال گرديده، در اين خصوص آمده است:
«جعبه سيگار طلا با تاج برليان زمرد تقديمي جناب عالي از پيشگاه مبارك عليا حضرت شهبانوي ايران گذشت. حسب‌ الامر، مراتب خوشوقتي معظم له ابلاغ مي‌گردد. ضمناً در اجراي اوامر صادره، چون قوطي سيگار قديمي مربوط به دوره پهلوي است عيناً به وزارت فرهنگ و هنر فرستاده شد كه با ذكر نام اهداء كننده در موزه پهلوي واقع در كاخ مرمر حفظ و نگهداري كنند.» 11
و يا در نامة ديگر كه از جانب ارتشبد غلامرضا ازهاري، رئيس ستاد ارتش به هژبر يزداني نوشته شده، آمده است:
«آقاي هژبر يزداني، مجلس ضيافت مجلل و باشكوهي كه به مناسبت زادروز خجسته والاحضرت همايون ولايتعهد ايران در هتل هيلتون ترتيب داده بوديد و در آن چند صد نفر مورد پذيرايي گرم و شايان توجهي قرار گرفته عشق شديد جنابعالي را نسبت به سلسله جليله پهلوي كه همگي هر چه داريم از آنهاست مي‌رساند و اين احساسات در خور هرگونه تقدير و تقديس مي‌باشد. لذا وظيفه نظامي خود دانستم كه مراتب را به شرف عرض مبارك شاهانه برسانم و اجازه بگيرم كه از اين احساسات گرم و بي شائبه جناب عالي كتبا ً قدرداني نمايم كه اين اجازه را مرحمت فرمودند و خوشوقت كه بدين وسيله مراتب سپاس و تشكر خود را به جنابعالي اعلام و ...» 12
هژبر با پهن كردن دام احسان و ريخت و پاش براي درباريان و افراد ذي‌نفوذ در صحنه‌هاي سياسي، نظامي و اقتصادي رژيم پهلوي سعي در گسترش هر چه بيشتر نفوذ خود و در واقع قوت گرفتن روز افزون بهائيت در اين زمينه داشت. او كه با حمايت مستقيم و علني و بي‌چون چراي سپهبد ايادي كار خريد و توسعه شركت‌هاي زراعي، دامپروري و صنعتي را پيش مي‌برد، كم كم وارد صحنه بانكداري كشور نيز گرديد و با در اختيار داشتن سرمايه عظيم و بي‌مانند به خريد و اضافه نمودن اين كارخانجات و واحدهاي صنعتي اقدام ‌نمود. چه، سياست اقتصادي رژيم پهلوي با نفوذ هر چه بيشتر بهائيان در اين زمينه موافق و هماهنگ بود و هيچ سد و مانعي در مقابل هژبر قرار نداشت كه او با اشاره انگشتي به حاميان خود در دربار پهلوي آن را از ميان برندارد. لذا به سهولت به چنين هدفي دست يافت. در اين مورد، اكثريت افراد مؤثر و مهره‌هاي كليدي راهبرنده نظام شاهنشاهي با نفوذ بهائيان در ايران و به ويژه در صحنه اقتصادي موافق بودند، حتي خود محمد‌رضا پهلوي نسبت به نفوذ بهائيان حساسيت نداشت، بلكه خود او صراحتاً گفته بود:
«افراد بهائي در مشاغل مهم و حساس مفيدند چون عليه من توطئه نمي‌كنند.» 13
عبدالكريم ايادي كه جز محارم خاص شاه بود و محمدرضا تمامي مسائل را با وي در ميان مي‌گذاشت و از او مشورت مي‌گرفت در قدرت‌يابي بهائيان نقش اساسي داشت. او وسايل تحصيل جوانان بهائي را فراهم مي‌كرد و بخش‌هاي مهمي از فعاليت‌هاي اقتصادي در بخش خصوصي در اختيار آنان قرار مي‌گرفت. لذا در چنين موقعيتي، هژبر توانست صاحب كارخانه‌ها و مراكز توليدي فراواني شود.
به هر حال تبديل هژبر از يك گله‌دار ساده در سنگسر به يك قطب اقتصادي، ريشه در اوضاع نابسامان اقتصادي و نظام بانكداري بيمار ايران طي سال‌هاي 1340 ـ 1350 داشت. هژبر در خريد كارخانجات و شركت‌هاي مختلف اعتبارات كلاني از شعب مختلف بانك ملي ايران و ساير بانك‌ها دريافت مي‌نمود و از آنها بهره مي‌جست. با وجود اين گونه بهره‌برداري از اعتبارات كه غيرقانوني و غير مجاز بود، شركت‌هاي وابسته به هژبر به بانك‌ها مبالغ هنگفتي بدهكار مي‌شدند. ليكن در هيچ يك از موارد، بانك‌ها پيگيري جدي براي وصول مطالبات نمي‌كردند و اين بدهي‌ها مدت طولاني باقي مي‌ماند و هيچ مرجع قانوني هم مسئله را دنبال نمي‌كرد و لذا يكي از عوامل مؤثر و مهم ديگر در مبدل‌سازي هژبر گله‌دار به ميليونر، همين مسئله استفاده از رانت‌هاي اقتصادي و سوء استفاده از تسهيلات بانكي بود.
آن چه كه از بررسي‌ اسناد ساواك و ساير اسناد دربار شاهنشاهي منتج مي‌شود، نامبرده در سوءاستفاده و برخورداري از وام‌هاي غير قانوني و اعتبارهاي نابجا و غير اصولي يد طولايي داشت و اين امر امكان‌پذير نبوده مگر با حمايت و اعمال نفوذ افرادي مانند سرلشكر ايادي و ارتشبد نصيري و ديگران. ليكن با بروز مخالفت رئيس كل بانك مركزي و بعد رئيس بانك ملي و شهادت يك نفر از كارمندان بانك به نام سرافراز و يكي از كاركنان خودش به نام انهاري با مشكل جدي روبرو مي‌شود و سعي مي‌كند تا با حمايت رجال ذي‌نفوذ دربار پهلوي، مسئله را به نفع خود تمام كند و سرپوش بر روي اعمال زشت و پليد خود بگذارد، اما شهادت انهاري و متعاقب آن ضرب و شتم وي از سوي ايادي هژبر و پيگيري مداوم خانواده وي، موجب بروز موج مخالفي در برابر هژبر مي‌شود و مسئله در محافل مطبوعاتي سرايت مي‌كند. در همين اثناء مبارزات مردمي عرصه را به رژيم پهلوي تنگ نموده و حكومت كه در مقابل صفوف عظيم مردم انقلابي، با ايمان و مصمم، عاجز و درمانده شده بود، طي يك اقدام فرمايشي و عوامفريبانه هژبر يزداني را به همراه تني چند از چهره‌هاي منفور و بدنام دستگير و زنداني نمود. رژيم كه با حمايت‌هاي همه جانبه خود، او را از هيچ و پوچ به قدرتي عظيم در صحنه اقتصادي مبدل ساخته بود، سعي نمود تا قدري از خشم و نفرت مردم را نسبت به خود بكاهد، ليكن، مردم آگاه و انقلابي فريب اين نمايش را نخوردند و مبارزات مردمي در 22 بهمن 1357 به پيروزي رسد. با پيروزي انقلاب اسلامي درهاي زندانها باز شد و زندانيان ‌آزاد شدند، در اين حركت برخي از رجال وابسته به رژيم پهلوي، از جمله هژبر يزداني از فرصت پيش آمده بهره برد و پس از آزادي از زندان با كمك عوامل خود به خارج از كشور گريخت.

پي‌نوشت‌ها:

1ـ نام كنوني اين شهر، مهديشهر مي‌باشد.
2ـ خاطراتي از خاندان پهلوي، ص 2323.
3ـ اسناد همين كتاب، ص 13.
4ـ همان، ص 14.
5ـ همان، ص 6ـ 9.
6ـ همان، ص 4ـ 5.
7ـ فصلنامه مؤسسه تاريخ معاصر ايران، ش 17، 1380، ص 90.
8ـ همان، ص 376.
9ـ همان،‌ص 375 و 376.
10ـ خاطراتي از خاندان پهلوي، ص 323 و 324.
11ـ فرازهايي از تاريخ انقلاب به روايت اسناد ساواك و آمريكا، تهران، وزارت اطلاعات،1368، ص 16.
12ـ همان، ص 15.
13ـ همان،‌ص 15.
منبع : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
برگرفته از كتاب « هژبر يزداني به روايت اسناد ساواك » ـ مركز بررسي اسناد تاريخي
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - غلامرضا نیك ‌پی

پست توسط misam5526 »

غلامرضا نيك‌پي آخرين شهردار تهران در عصر پهلوي دوم فرزند «اعزازالملك» نوه ظل‌السلطان (برادر مظفر‌الدين شاه قاجار) بود. نيك‌پي در 1308 در اصفهان به دنيا آمددر 1313 به دبستان پهلوي اصفهان رفت و پس از آنكه پدرش به حكمراني كرمانشاه منصوب شد سال آخر دوره ابتدائي و سال اول دبيرستان را در مدارس هدايت و شاهپور كرمانشاه سپري كرد و با برچيده شدن حكومت رضاخان در 1320 به اصفهان بازگشت.غلامرضا نيك‌پي ادامه تحصيلات متوسطه را در دبيرستان‌هاي ادب، سعدي و صارميه اصفهان گذراند و همزمان با وزارت پدرش در كابينة قوام‌السلطنه در سال 1325، ديپلم گرفت و راهي دانشكده حقوق و علوم سياسي در دانشگاه تهران شد و در سال 1328 ليسانس گرفت.


تصویر

در سال 1329 كه همزمان با مرگ مادرش ـ تركان خانم ـ بود، به انگلستان رفت و ضمن اقامت 6 ساله در لندن، از دانشگاه آ‌ن شهر، دكتراي اقتصاد در رشته روابط بين‌الملل گرفت و در شهريور ماه سال 1335 به كشور بازگشت.
او كه به قيد قرعه از سربازي معاف شده بود، پس از يك دوره كارآموزي در سال 1336 ، پروانه وكالت پايه يك دادگستري گرفت و در 18 خرداد همان سال در شركت ملي نفت ايران، استخدام شد.
استخدام غلامرضا نيك‌پي در شركت ملي نفت كه مصادف با حضور امير عباس هويدا به عنوان معاون اداري آن شركت بود، باعث شد تا هويدا او را كه از منسوبين مادري‌اش بود به رياست دفتر اموراداري منصوب نمايد.
پس از گذشت مدت زماني او را در امور قضايي و پس از آن به عنوان متصدي تهيه آمار شركت نفت به كارگرفتند تا اينكه رياست اداره كل آمار و بررسي‌هاي اقتصادي را به عهده او گذاشتند. شغلي كه ارتباط مستقيم با فعاليت‌هاي حسنعلي منصور ـ كه رياست شوراي عالي اقتصاد را به عهده داشت ـ پيدا مي‌كرد. ارتباط امير عباس هويدا با حسنعلي منصور، و همزماني تقريبي تحصيل نيك‌پي در دانشكده حقوق و علوم سياسي،‌با تحصيل حسنعلي در همان دانشكده، و داشتن نقاط مشترك، باعث شد تا غلامرضا نيك‌پي نيز از اعضاي اصلي «كانون مترقي» شود.
ساواك در اين باره مي‌نويسد:
«نيك‌پي از دوستان قديمي حسنعلي منصور بوده ـ دوستي آنها از پاريس شروع شد. 1 اهل عيش و طرب است و علت آشنايي او با منصور مانند هويدا از مجالس تفريح و عيش و عشرت شروع شد و همين آشنايي در زمان نخست‌وزيري منصور او را به سمت معاون نخست‌وزير رسانيد. 2
يكي از تناقضات موجود در سوابق غلامرضا نيك‌پي، مسئله ازدواج اول او مي‌باشد كه در هيچ كجا از آن بحثي نشده است.
مسئله از اين قرار است كه در فرم بيوگرافي مورخه 6/10/1343 ، غلامرضا نيك‌پي، مجرد معرفي شده است در حالي كه در فرم ديگري به تاريخ 26/12/1343، يعني هشتاد روز بعد،‌ ‌او را فردي متأهل معرفي كرده و در مقابل گزينة مربوطه نوشته است:
«همسرش دختر ابوالفتح قهرماني3 (سردار اعظم) است.»
در همين سند است كه نسبت علاقمندي او به مذهب و خانواده، معمولي و به مقام و قدرت و شهرت، زياد ارزيابي شده و در مقابل گزينة ميزان علاقمندي وي نسبت به زن آمده است:
«زياد و اصولاً اهل زن‌بازي است.» 4
اين ارزيابي در حالي صورت مي‌گرفت كه، غلامرضا نيك‌پي از تاريخ دوازدهم فروردين 1343 به عنوان معاون نخست‌وزير مشغول به كار شده و محمد‌رضا پهلوي نيز، فرمان انتصاب وي را در تاريخ سي‌ام فروردين امضا كرده بود و ادارات كل سوم، چهارم، هشتم و نهم ساواك، پيرامون او به تحقيق پرداخته و وي را فاقد سابقه مضره معرفي كرده بودند.
از ديگر مواردي كه در اين ارزيابي، به طور مشخص بيان شده بود، صراحت انگليسي بودن خانواده او و طرفداري خودش از امريكا بود و قماربازي او نيز ـ البته نه به طور مرتب ـ بيان شده بود.
غلامرضا نيك‌پي كه با تبديل «كانون مترقي» به «حزب ايران نوين»، به عضويت هيئت اجرائي حزب و به واسطة ارتباطات خود، به عضويت كانون وكلاي دادگستري و انجمن نفت ايران نيز درآمده بود و با نشرياتي چون: روزنامه اطلاعات، بورس تهران و اكونوميست و برخي نشريات انگليسي زبان نيز همكاري مي‌كرد، از جمله افرادي بود كه به طور تمام و كمال در اختيار برنامه‌هاي حسنعلي منصور قرار داشت.
در دي ماه 1343 به عضويت شوراي سازمان ايراني مجامع بين‌المللي درآمد، سپس وزير مشاور و معاون اجرائي نخست‌وزير شد. در همين سمت بود كه مسئوليت اداره كاخ جوانان به وي واگذار شد. نيك‌پي در اين سمت از مدير اجرائي كاخ جوانان خواست تعدادي كارشناس به اسرائيل اعزام كند تا براي رهبري نسل جوان ايران، از تجارب آنان استفاده شود.
نيك‌پي در ارديبهشت 1347 با حكم وزير علوم و آموزش عالي به عضويت هيأت امناي دانشگاه اصفهان درآمد و در شهريور اين سال وزير مسكن شد. در ارديبهشت سال 1348 گزارشهاي مستندي درباره عضويت نيك‌پي در شبكه فراماسوري منتشر شد. همچنين در زمينه بحثهاي مربوط به «مبارزه با فساد» نام نيك‌پي در فهرست مقاماتي كه به گرفتن رشوه‌هاي كلان متهم است قرار گرفت.
در مرداد 1348 غلامرضا نيك‌پي وزير مسكن و عطاءالله خسرواني وزير كشور در پي يك زد و خورد فيزيكي با يكدگير از كابينه هويدا اخراج شدند. بعضي از آگاهان اين زد و خورد و نتيجه حاصل از آن راسناريوي از پيش نوشته شده هويدا براي خلاصي از شر خسرواني مي‌دانند كه در مقام دبير كل حزب ايران نوين، براي او به يك «مانع» و «مزاحم» تبديل شده بود. با اين حال نيك‌پي پس از اخراج از كابينه، در مهر 1348 شهردار تهران شد.
در دوران شهرداري نيك‌پي، فساد، دزدي، سوءاستفاده‌هاي مالي و رشوه‌خواري گسترش بي‌سابقه‌اي يافت. به طوري كه ساواك در گزارشهاي متعدد خود به اين پديده اشاره كرده است.
در يكي از گزارشهاي ساواك به اقدام نيك‌پي در اخذ رشوه 20 ميليون توماني از چند كليمي در شمال غرب تهران براي قرار دادن املاك آنها در محدوده شهري اشاره شد و در گزارشي ديگر مي‌خوانيم كه به دستور نيك‌پي يكي از چشمه‌هاي بزرگ و قديمي منطقه شميران پوشانيده شده و آب فراوان آن به طور شبانه‌روزي با استفاده از لوله‌اي يك كيلومتري به باغ پدرش «اعزاز نيك‌پي» منتقل گرديده است.
غلامرضا نيك‌پي تا 25 مرداد 1356 به مدت 8 سال عهده‌دار شهرداري تهران بود و سپس در اين تاريخ با بركناري هويدا از مقام نخست‌وزيري، كنار نهاده شد. او سپس به دستور شاه سناتور انتصابي دربار شد. هنوز يك سال از اين انتصاب سپري نشده بود كه شعله‌هاي انقلاب اسلامي در حال سوزاندن ريشه‌هاي رژيم شاهنشاهي گرديد و غلامرضا نيك‌پي در جريان طرح عوامفريبانه دستگيري برخي دولتمردان منفور رژيم بازداشت شد . (21/8/57)
در ماه آذر 1357، همسر و فرزندان نيك‌پي به خارج از كشور رفتند ولي وي در زندان باقي ماند و نامه‌نگاري‌هايش براي سران حكومت پهلوي در دو كابينه ازهاري و بختيار سودي نبخشيد تا اينكه با پيروزي انقلاب اسلامي در 22 بهمن 1357 درهاي زندان گشوده شد و زندانيان به همراه نيك‌پي از زندان آزاد شدند. نيك‌پي پس از آزادي مجالي براي فرار نيافت و مجدداً به دست نيروهاي انقلاب دستگير شد و پس از محاكمه در دادگاه انقلاب اسلامي به اعدام محكوم شد. وي روز چهارشنبه 22 فروردين 1358 به همراه جمعي از بلندپايگان رژيم پهلوي تيرباران شد.
نيك‌پي از جمله افرادي بود كه در رژيم پهلوي نشان‌هاي متعددي دريافت كرد كه از آن جمله است: مدال درجه يك همايوني، مدال درجه سه تاج، مدال درجه يك اصلاحات ارضي، مدال تاجگذاري، مدال درجه يك سپاس و مدال درجه يك ورزش.

پي‌نوشت‌ها:

1ـ در قدمت دوستي نيك‌پي با حسنعلي منصور شكي نيست ولي آنچه مسلم است اين دوستي از دوران تحصيل در دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران است نه پاريس.
2ـ سند بيوگرافي ـ 26/12/43.
3ـ ابوالفتح قهرماني، تحصيل كرده سن پطرزبورگ به همراه امان‌الله جهانباني بود كه در رشته توپخانه تحصيل كرد و چندي در ارتش روسيه خدمت كرد و بعد از بازگشت به ايران به نيروي قزاق پيوست و درجات متعددي را طي كرد تا جايي كه از احمد‌شاه به جاي پدرش قهرمان‌ميرزا،‌ لقب سردار اعظمي گرفت. مشاراليه از ملاكين مشهور اصفهان بود و در دوره‌هاي 15 و 16 از شهرضا و اصفهان به مجلس شوراي ملي آمد. وي در سال 1356 ش. درگذشت.
4ـ سند بيوگرافي ـ 26/12/1343.
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - ارتشبد غلامعلی اویسی

پست توسط misam5526 »

از ديد ارتشبد حسين فردوست، اويسي افسري كم سواد بود كه در فروش محموله‌هاي بزرگ ترياك دست داشت، از ديد تيمسار قره‌باغي، اويسي فردي دروغگو و متملق بود و از ديد مردم، اويسي فردي جنايت‌كار بود كه در دو فاجعه 15 خرداد 1342 و 17 شهريور 1357 نقش اساسي داشت.ارتشبد غلامعلي اويسي فرزند غلامرضا عامل كشتار مردم تهران در دو فاجعه بزرگ 15 خرداد 1342 و هفدهم شهريور 1357، در سال1297 در قم به دنيا آمد. او در سال 1315 دوره 6 سال دبيرستان نظام و در 1317 دورة دانشكده افسري را به پايان رساند. اويسي در 1317 تا 1331 در مشاغل گوناگون نظامي از جمله فرماندهي گروهان و گردان و آموزشگاه گروهباني لشكر 2، رياست شعبه بازرسي دژبان مركز و فرماندهي هنگ 52 دژبان ـ قرار داشت و در 1332 فرمانده هنگ 16 تيپ كازرون بود. پس از كودتاي 28 مرداد 1332، اويسي به دريافت نشان درجه 2 رستاخيز، نائل شد و به تدريج ترقي وي در هرم ديوان‌سالاري نظامي آغاز گرديد.
تصویر

اويسي در سالهاي قبل از دهه 1340 و بعداز كودتاي آمريكائي 28 مرداد 1332 عضو «انجمن اخوت» گرديد. اين انجمن يك تشكيلات فعال فراماسونري بود وچهره‌هائي چون عبدالله انتظام، امير اسدالله علم و دكتر منوچهر اقبال در رأس آن بودند. اويسي به عنوان عضو فعال اين انجمن در كنار بخشي از وزيران و تيمساران شاه در جلسات آن ديده مي‌شد.
اويسي پس از طي دوره دانشگاه جنگ در تهران و دوره ستاد و فرماندهي در امريكا، در 1339 به رياست ستاد گارد و در 1341 به فرماندهي لشگر يك گارد رسيد و در همين سمت بود كه به عنوان فرماندار نظامي تهران به قتل عامل قيام‌كنندگان 15 خرداد 1342 دست زد. وي در 1348 فرماندهي ژاندارمري كل كشور و در 1351 فرماندهي نيروي زميني ارتش را عهده‌دار بود. اويسي در جريان انقلاب اسلامي بار ديگر عهده‌دار سمت فرماندار نظامي تهران و حومه شد. وي عامل كشتار خونين 17 شهريور تهران شناخته شد و به علت موقعيتش در رأس نيروي زميني، فرمانداري نظامي ساير شهرها را نيز تحت كنترل داشت. او در 14 دي 1357 به بهانه معالجه تقاضاي بازنشستگي نمود و از ايران خارج شد. اويسي در زمره نخستين افسران عاليرتبه متواري رژيم پهلوي بود كه با سرمايه سرويس‌هاي اطلاعاتي غرب فعاليت تروريستي عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران را از خاك عراق و تركيه آغاز كرد.
او رهسپار پاريس شد و به شبكه‌اي پيوست كه با همراهي بهرام آريانا، اشرف پهلوي، رضا پهلوي و علي اميني و با مساعدت مالي سازمانهاي اطلاعاتي آمريكا و انگليس و اسرائيل سرگرم طرح نقشه كودتا در ايران بودند. روزنامه فيگارو چاپ فرانسه 4 روز پس از ورود اويسي به پاريس در گزارشي نوشت: «اويسي سعي مي‌كند كارتر را به انجام يك كودتاي نظامي در ايران متقاعد سازد.»
اويسي ابتدا به كمك جمعي از سلطنت طلبان و نظاميان فراري حكومت سرنگون شده شاه، ستادي را در پاريس تشكيل داد و اقدام به تشكيل «ارتش آزاديبخش ايران» گرفت. در چهارچوب اين ارتش يك گروه نظامي در تركيه پشت مرزهاي ايران، و يك گروه نيز در آن سوي مرزهاي عراق تدارك ديده شدند. اما در عمل وي نتوانست كاري از پيش ببرد. اويسي روز 11 بهمن 1362 در پاريس به دست افرادي ناشناس به قتل رسيد.


تيمسار قره‌باغي آخرين رئيس ستاد ارتش رژيم شاه مي‌گويد: «اويسي فردي دروغگو و متملق بود. او در دوره‌‌اي كه ازهاري نخست‌وزير شد، در تلاش براي رسيدن به اين مقام بود. اما وقتي اوضاع را نامناسب ديد، به دنبال تهيه گذرنامه و خروج از مملكت شد.» قره‌باغي مي‌گويد: «موضوع خروج اويسي در شرايط بحراني كشور را با شاه در ميان گذاشتم ولي او فقط گفت: اشكالي دارد؟ چه كار كنيم مي‌گويد مريض است...»
ارتشبد حسين فردوست در خاطرات خود دربارة شخصيت ارتشبد غلامعلي اويسي مي‌نويسد: «ارتشبد غلامعلي اويسي از آغاز افسر كم سوادي بود و تا پايان نيز معلومات نظامي كمتر از متوسط داشت و مطلقاً اهل مطالعه نبود. حتي در دور‌ه‌ي دانشكده‌ي افسري در هيچ يك از دروس و تمرينات شركت نمي‌كرد و در طول دو سال دانشكده انبارگردان گروهان بود. ولي او توانست با زد و بند ونزديك كردن خود به شاه ترقي كند و به مشاغل مهم برسد. اويسي از همان زمان دانشكده، افسري عادي بود و براي بستن بار خود از هيچ كاري كوتاهي نمي‌كرد. زماني كه فرمانده ژاندارمري بود، سهم خود را از ترياك‌هاي وارده از افغانستان وتركيه بر مي‌داشت و زنش در كرمان تشكيلات سازماندهي فرم ترياك در خانه داشت. او ترياك‌هاي مكشوفه را نيز بلند مي‌كرد و مي‌فروخت. گاه روزنامه‌ها مي‌نوشتند كه مثلاً در زيرسازي يك نفتكش يك تن ترياك كشف شده است. قاعدتاً بايد اين ترياكهاي مكشوفه به سازماني خاص در دادگستري تحويل داده مي‌شد ولي اويسي آن را عوض مي‌كرد و به جايش ماده‌اي كه مخلوطي از چند گياه است تحويل مي‌داد كه رنگ و بوي ترياك داشت. اويسي از اين طريق طي چندسالي كه در ژاندارمري بود حداقل 5 ميليارد تومان دزديد و همه را دلار كرد و به خارج برد.
منابع مقاله :
ـ خاطرات فردوست، انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي
ـ مثل برف آب مي‌شويم، تهران نشر ني.
ـ مشاهير سياسي قرن بيستم، انتشارات محراب قلم، احمد ساجدي
ـ اعترافات ژنرال، خاطرات ارتشبد قره‌باغي، نشر ني.
منبع : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - پرویز نیکخواه

پست توسط misam5526 »

پرويز نيكخواه درنگارش مقاله «ايران و استعمار سرخ و سياه» كه حاوي توهين به امام خميني بود و همچنين در سانسور مطبوعات عصر پهلوي دوم نقش داشت. او مقالات متعددي در دفاع از «انقلاب سفيد» شاه نوشت و از تئوريسين‌هاي حزب رستاخيز بود.پرويز نيكخواه از رجال سياسي عصر پهلوي دوم، در 1318 در تهران متولد شد. او تحصيلات متوسطه رادر رشته رياضي در دبيرستان اديب به پايان برد و در 1337 براي ادامه تحصيل راهي انگلستان شد. نيكخواه در دانشگاه منچستر در رشته فيزيك مشغول تحصيل شد و در همين دوره به حزب توده پيوست. اما به دليل اختلافاتي كه با رهبران آن در اروپا پيدا كرد از حزب جدا شد و به كنفدراسيون دانشجويان ايراني مقيم انگليس پيوست. او در 1339 نقش زيادي در كنفدراسيون بر عهده گرفت در تظاهرات دانشجوئي در انگلستان فعالانه شركت كرد و به تدريج با اكثر محافل چپ دانشجوئي ارتباط برقرار نمود و حتي در گردهمائي‌ها، سخنراني‌هائي نيز عليه حكومت شاه ايرادكرد. نيكخواه در دي ماه 1341 در رأس هيأتي از جوانان حزب توده در كنگره كنفدراسيون دانشجويان ايراني مقيم اروپادر لوزان سوئيس شركت كرد. او در 1342 مسئول پخش نشريات حزب توده در انگلستان بود.


تصویر

پرويز نيكخواه در مرداد 1342 ظاهراً براي ديدن بستگان خود به ايران ‌آمد و بلافاصله تحت نظر ساواك قرار گرفت. وي روز 27 مرداد 1342 به موجب نامه‌اي كه از سوي رئيس ساواك در اختيار وزارت فرهنگ قرار گرفت، ممنوع‌الخروج شد. در مهر 1343 به عنوان استاديار دانشكده صنعتي (پلي‌تكنيك) بدون استعلام سابقه از ساواك و به دستور دكتر مجتهدي سرپرست دانشكده استخدام شد و به رياست آزمايشگاه دانشكده منصوب شد. اين امر اعتراض ساواك را به همراه داشت. از اين رو رئيس ساواك به كارگزيني‌‌هاي كليه وزارتخانه‌ها و سازمان‌هاي دولتي و حساس ملي اعلام كرد قبل از اشتغال و گماردن افراد به مصادر دولتي، صلاحيت آنان را بايد از ساواك استعلام نمايند.
نيكخواه سپس به سازمان اطلاعات و امنيت كشور احضار و طي يك بازجوئي مبسوط، سوابق وي در ساواك ضبط شد. اين بازجوئي منجر به آن شد كه وزارت نفت نيز با درخواست نيكخواه براي استخدام مخالفت كند. نيكخواه در تهران فعاليتهاي سياسي خود را با تعدادي از دوستانش با گرايش به ايدئولوژي «ماركسيسم لنينيسم» از سر گرفت و به كمونيسم مائو ـ چين ـ متمايل گرديد. او در مدت زمان حضور در ايران تمامي رفت و آمدها، تماس‌ها، ديدارها و سفرهايش تحت نظر ساواك بود. با اين حال تا قبل از حادثه 21 فروردين 1344 كه طي آن محمد‌رضا شاه پهلوي در محوطه كاخ مرمر هدف تيراندازي قرار گرفت، بازداشت نشده بود. پس از آن رويداد، دولت حزب توده را مسبب حادثه دانست و به بازداشت گسترده اعضاي حزب و قلع و قمع ساير گروههاي چپ، همت گماشت. نيكخواه نيز در ارديبهشت 1344 دستگير و از منزل پدرش بسياري از مدارك و منابع كمونيستي و دستگاه‌هاي تكثير كشف شد.
روز هشتم ارديبهشت 1344 دولت در اطلاعيه‌اي اعلام كرد كه حادثه 21 فروردين و سوء قصد به شاه توسط چند دانشجوي افراطي هوادار چين كمونيست فارغ‌التحصيل دانشگاه منچستر طرح‌ريزي شده بود. به موجب اين اطلاعيه نام متهمين عبارت بودند از: مهندس پرويز نيكخواه، مهندس احمد منصوري تهراني، احمد كامراني، محسن رسولي، فيروز شيروانلو و چند نفر ديگر.
نيكخواه در دادگاه تجديد نظر نظامي كه روز 24 آذر 1344 تشكيل شد، به 10 سال زندان محكوم شد. او راهي زندان بروجرد شد اما در 1346 مراتب آمادگي و تمايل خود را به همكاري با ساواك اعلام كرد. وي با نوشتن چند نامه و انجام چند مصاحبه مورد عفو قرار گرفت و سپس در 19 خرداد 1349 در مصاحبه مطبوعاتي و راديو تلويزيوني كه با حضور خبرنگاران داخلي و خارجي ترتيب يافت اسرار فعاليتهاي كمونيستي و سازمان دانشجوئي خارج از كشور را فاش كرد او در 22 مرداد همان سال جزئيات حادثه كاخ مرمر را نيز در مصاحبه مطبوعاتي ديگري تشريح كرد.
نيكخواه كه اطلاعاتش راجع به سازمانهاي دانشجوئي مخالف خارج از كشور توانسته بود ساواك را در مبارزه با آنها ياري رساند، پس از اين تحولات مورد توجه حكومت شاه قرار گرفت او مقالات متعددي عليه گروه‌‌هاي چپ و در دفاع از انقلاب سفيد شاه در مطبوعات نوشت. اين رفتار در ترغيب بسياري از عناصر چپ و سوق دادن آنها به همكاري با ساواك و رژيم پهلوي نقش بسزائي داشت. نيكخواه به تدريج به راديو و تلويزيون، وزارت اطلاعات و جهانگردي، مطبوعات، مديريت خبرگزاري دولتي، و حزب رستاخيز راه يافت. وي جشنهاي 2500 ساله شاهنشاهي را در مقالات و اظهارات خود تحسين كرد.
او در دهه 1350 همراه با هم مسلكان قديمي خود از جمله محمود جعفريان و منوچهر آزمون در زمره پيشقراولان تحليل علمي ايدئولوژيك پديده انقلاب سفيد و فلسفه ‌آن قرار گرفته و از تئوريسين‌هاي حزب رستاخيز شدند. نيكخواه در مجموعه تصميم‌سازيهاي اين حزب و برنامه‌ريزي‌هاي مديريتي اجرائي و تشكيلاتي آن نقش قابل توجهي به عهده گرفت. روند حضور وي تا روي كار آمدن دولت شريف امامي بسيار فعال بود. او به ويژه در سانسور مطبوعات دوره پهلوي نقش عمده‌اي داشت. گفته شده كه وي در تهيه متن مقاله معروف «ايران و استعمار سرخ و سياه» به قلم مستعار احمد رشيدي مطلق، همراه با محمود جعفريان و شجاع‌الدين شفا دست داشت. آنها متنهاي جداگانه‌اي را تهيه كردند كه شاه در نهايت متن كامل شده آن را جهت درج در روزنامه تأييد كرد.
پرويز نيكخواه در جريان انقلاب با استعفا و خروج رضا قطبي مدير راديو تلويزيون، پشتوانه خود را از دست داد. او پس از پيروزي انقلاب اسلامي از سوي دادگاه انقلاب محاكمه و همراه جمعي از عاملان اختناق و سانسور رژيم شاه به اعدام محكوم شد و حكم صادره روز دوشنبه 21 اسفند 1357 به اجرا گذارده شد.
منابع مورد استفاده در مقاله :
ـ پرويز نيكخواه به روايت اسناد ساواك، مركز بررسي اسناد تاريخي.
ـ حزب رستاخيز اشتباه بزرگ، مظفر شاهدي، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي.
ـ روزنامه اطلاعات، اسفند 1357.
منبع : موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - سپهبد ناصر مقدم

پست توسط misam5526 »

پيشينه:سپهبد ناصر مقدم آخرين رئيس ساواك (خرداد 1357 ـ بهمن 1357) فرزند يعقوب در سوم تير 1300 درتهران متولد شد. نام خانوادگي وي در آغاز «مقدم چهارگريل‌اصل» بود كه پس از مدتي به مقدم‌راد و نهايتاً به مقدم تغيير پيدا كرد. همچنان كه از نوشته‌هاي خود او برمي‌آيد تا سن ده سالگي تحت تكفل پدر زندگي مي‌كرده و از آن پس دايي‌اش حسين مقدم عهده‌دار وظيفه نگهداري او شد و چنانكه خود او ذكر كرده است گويا تا سال 1334 هم هنوز در منزل دايي‌اش زندگي مي‌كرد و از آن پس به منزل شخصي‌اش در زرگنده نقل مكان پيدا كرد.
مقدم تحصيلات ابتدايي و مقدماتي خود را از سال 1307 به ترتيب در دبستان‌هاي كماليه و علامه سپري كرد و در سال 1313 وارد دبيرستان نظام در تهران شده و به سال 1319 از اين دبيرستان فارغ‌التحصيل شده و ديپلم گرفت. ناصر طي سال‌هاي 1319 ـ 1321 در دانشكده‌ي افسري تحصيل كرد و با درجه ستوان دومي فارغ‌التحصيل گرديد. وي چند سال بعد از دانشكده حقوق دانشگاه تهران نيز ليسانس قضايي و حقوق گرفت. او كه تمام دوران تحصيل و آموزش‌هاي نظامي و اطلاعاتي و امنيتي‌اش را در ايران سپري كرد با زبان فرانسه و انگليسي آشنايي يافت.
ناصر مقدم در 12 شهريور 1329 با فرانك سليماني ازدواج كرد و از او داراي سه فرزند شد. اولين فرزند او خسرو و در سال 1332 متولد شده بود و دو فرزند ديگرش نادر و نامور به ترتيب طي سالهاي 1334 و 1337 متولد شدند. چنانكه از جدول وضعيت خدمتي وي بر مي‌آيد او از فروردين 1321 كه در دانشكده افسري با درجه ستوان دومي فارغ‌التحصيل شد تا اول شهريور1343 در مناصب و موقعيت‌هاي مختلف و در واحدهاي زير خدمت مي‌كرد: لشكر 2 مركز، اداره بازرسي ارتش، اداره موتوري ارتش، دانشكده افسري، لشكر 10 خراسان، لشكر گارد شاهنشاهي، ستاد ارتش، لشكر 5 لرستان، وزارت دفاع، دادستاني ارتش، دانشگاه نظامي، اداره دادرسي ارتش، دانشگاه جنگ، كارگزيني ارتش، گارد شاهنشاهي و آجوداني نيروهاي مسلح.

تصویر
هنگامي كه ارتشبد حسين فردوست در سال 1338 ش. دفتر ويژه اطلاعات را تأسيس كرد و در رأس آن قرار گرفت ناصر مقدم را نيز كه تا آن زمان رئيس شعبه بازرسي اداره دادرسي ارتش بود، به آن دفتر منتقل كرد و چند سال پس از انتصاب فردوست به قائم‌مقامي كل ساواك، در شامگاه روز 15 خرداد 1342، شاه كه از عملكرد ساواك در برخورد با مخالفان ناراضي بود، به پيشنهاد فردوست سرتيپ مصطفي امجدي را از مدير كلي اداره كل سوم ساواك (اداره امنيت داخلي) بركنار كرده و ناصر مقدم را جايگزين او كرد. ناصر مقدم قريب ده سال در رأس مديريت اداره كل سوم ساواك باقي ماند و چنانكه از خاطرات فردوست بر مي‌آيد در اين دوران طولاني كه مقارن با قائم‌مقامي او بر ساواك بود، مقدم براي تجديد ساختار اداره كل سوم و كارآمد كردن آن تلاش بسياري انجام داد. بدين ترتيب بخشي اعظمي از فعاليت‌هاي ساواك بر ضد مخالفان سياسي حكومت در طي دهه 1340 را بايد از ابتكارات و كارنامه ناصر مقدم مدير كل اداره كل سوم اين سازمان ارزيابي كنيم. از جمله مهمترين تشكيلاتي كه دردوران مدير كلي مقدم بر اداره كل سوم ساواك به ابتكار همين اداره و با مشاركت شهرباني و ژاندارمري تأسيس شد كميته مشترك ضد خرابكاري بود.
عملكرد مقدم در رأس اداره كل سوم ساواك كه از حمايت‌هاي بي‌دريغ حسين فردوست نيز برخوردار بود، تا حدود زيادي موجبات رضايت خاطر شخص شاه را فراهم مي‌آورد. و اسناد و مدارك موجود نشان مي‌دهد كه او طي دوران طولاني نظامي‌اش و به ويژه در دوران حضورش در رأس اداره كل سوم ساواك و پس از آن موفق به دريافت دهها نشان افتخار شد و شخص نصيري رئيس وقت ساواك نيز بارها از خدمات و عملكرد موفق مقدم در رياست اداره كل سوم ساواك تشكر و قدرداني كرد. براساس اسناد موجود ناصر مقدم هنگامي كه در 17 خرداد 1342 رسماً به مديريت اداره كل سوم ساواك رسيد، درجه سرهنگي داشت و از اول آبان 1345 به درجه سرتيپي و از اول آبان 1349 به درجه سرلشگري رسيد. اسناد موجود نشان مي‌دهد كه سرلشگر ناصر مقدم در سوم آبان 1350 به سمت آجوداني شخص شاه منصوب گرديد و در همان حال كماكان بر اداره كل سوم ساواك مديريت مي‌كرد.
در 23 فروردين 1352 ارتشبد نصيري رئيس وقت ساواك طي اعلاميه‌اي به سرلشكر مقدم اطلاع داد كه سمت او از مديريت اداره كل سوم ساواك به قائم‌مقامي كل اين سازمان تغيير پيدا كرده است. اما اين سمت اخير چند روزي بيش دوام نكرد و در 30 فروردين 1352 اعلام شد كه به خدمات سرلشكر ناصر مقدم در ساواك پايان داده شد و او ضمن حفظ مقام آجوداني شاه به رياست اداره كل دوم اطلاعات و ضد اطلاعات ارتش منصوب شد. جانشيني مقدم در پست قائم‌مقامي كل ساواك كه مدتها قبل با كناره‌گيري فردوست خالي مانده بود به سرلشكر علي معتضد سپرده شد كه اين سمت را تا سقوط نهايي رژيم پهلوي حفظ كرد. آگاهان به امور در آن روزگار ناصر مقدم را افسري كاردان، باهوش، داراي اطلاعات وسيع در زمينه مسائل امنيتي و جاسوسي ارزيابي مي‌كنند. از جمله اقدامات ساواك در دوره مديريت مقدم بر اداره كل سوم ترور تيمور بختيار در عراق بود. برخي منابع همچنين ناصر مقدم را مبتكر تشكيل و راه‌اندازي خانه‌هاي امن ساواك در اقصي نقاط تهران و برخي ديگر از شهرهاي بزرگ كشور دانسته‌اند. در طول دوران طولاني مديريت مقدم بر اداره كل سوم ساواك مخالفت‌هاي چريكي و مسلحانه با رژيم پهلوي گسترش پيدا كرد و در واپسين سال‌هاي حضور او در رأس اداره كل سوم ساواك به اوج خود رسيد و در همان حال ساواك به ويژه از اواخر دهه 1340 به عنوان سازماني تبهكار و شكنجه‌گر در محافل سياسي، اجتماعي و رسانه‌اي داخلي و خارجي مشهور شد و در دستگيري، بازجويي، شكنجه، قتل و ترور و از ميان برداشتن مخالفان سياسي حكومت از اقشار و گروههاي مختلف به روش‌هاي نوين و به اصطلاح كارآمدتري كه مهمترين مشخصه آن خشونت‌ورزي بيشتر و افسار گسيخته‌تر، بود روي آورد. در اين ميان البته بخت با او يار شد كه جانشين او در رأس مديريت اداره كل سوم ساواك فرد بي‌رحم و قسي‌‌القلبي نظير پرويز ثابتي بود كه با هدايت ساواك به سوي روش‌هاي بس خشن و غير انساني‌تر در برخورد با مخالفان حكومت موجب كم‌رنگتر كردن عملكرد مقدم در رأس اداره كل سوم ساواك (طي سالهاي 1342 ـ 1352 ش) شد.

رياست ساواك و پايان عمر سپهبد ناصر مقدم
ناصر مقدم هنگامي كه در 17 خرداد 1357 رسماً حكم رياست ساواك را دريافت كرد درجه سپهبدي داشت و در آستانه 57 سالگي بود. منابع موجود نشان مي دهد كه مقدم در واپسين ماههاي رياست نصيري بر ساواك بر دامنه مخالفت‌هاي پيدا و پنهان خود با روش خلاف قاعده او در رياست بر اين سازمان افزوده بود و نصيري را متهم مي‌كرد كه با در پيش گرفتن مشي سركوبگرانه و غير منطقي از درجه كارآمدي ساواك در برخورد موفق با مخالفان حكومت به شدت كاسته است. مقدم از اين هم فراتر رفته و حتي در گفت و گوي خصوصي‌اش با يكي از عوامل ساواك تصريح كرده بود كه نصيري به خاطر سوء مديريتش در رأس ساواك بايد به جوخه اعدام سپرده شود. آنچه بود باتوجه به مجموعه شرايط موجود و توصيه‌هايي كه از سوي محافل مختلف داخلي و خارجي به شاه مي‌شد و ابراز علاقه‌اي كه ناصر مقدم براي رياست بر ساواك از خود نشان مي‌داد،شاه درنيمه خرداد 1357 او را در رأس ساواك جايگزين نصيري بدنام و منفور كرد؛ با اين اميد كه او بتواند آب رفته را به جوي باز گردانده براي مهار ناآرامي‌هاي فزاينده‌اي كه اقصي نقاط كشور را در خود فرو برده بود، چاره‌اي بيانديشد. اما مقدم برغم تمام اقدامات و سياست‌هائي كه به كار برد، نتوانست هيچگونه تغييري در روند حوادثي كه آشكارا و به سرعت سقوط نهايي رژيم پهلوي را نشانه رفته بود ايجاد كند. او حتي پس از انقلاب بالاخص از سوي محافل نزديك و علاقمند به رژيم پهلوي و مدافعان سلطنت متهم شد كه به شاه و حكومت او خيانت ورزيده و با انقلابيون براي به سقوط كشانيدن رژيم پهلوي همكاري نموده است. با اين احوال شواهدي وجود ندارد كه اين ادعاي طرفداران رژيم پهلوي و شاه را مورد تأييد قرار دهد. در واپسين روزهاي عمر رژيم پهلوي مقدم برغم تمام تلاش‌هايي كه براي جلوگيري از سقوط نهايي رژيم پهلوي انجام مي‌داد، به خاطر ارتباط او و تماس‌هاي نزديكي كه با بازرگان و برخي از انقلابيون برقرار كرده بود احتمالاً تصور نمي‌كرد پس از پيروزي انقلاب اسلامي فرجام بدي در انتظار او بوده باشد. ناصر مقدم در تمام دوران رياستش بر ساواك ارتباط بسيار نزديكي با شخص شاه داشت و هرچه از نيمه سال 1357 زمان بيشتري سپري مي‌شد تماس‌ها، مذاكرات و رايزني‌هاي او با شاه افزايش چشمگيرتري پيدا مي‌كرد. وي در واپسين ماههاي عمر رژيم هنوز برخود فرض مي‌ديد كه به مناسبت سالروز تولد شاه و فرح طي مراسلاتي به آنان تبريك عرض كرده و با آرزوي سلامت و بهروزي براي آنان، اميدوار باشد كه خاندان پهلوي سالياني طولاني بر كشور حكمراني نمايند و او و سازمان تحت مديريتش (ساواك) از هيچ تلاشي در دفاع از رژيم پهلوي فروگذار نكند. با اين احوال منابع موجود نشان نمي‌دهد كه مقدم تا واپسين دوران عمر به فساد مالي و اقتصادي،‌اداري و نظاير آن اشتغال داشته است. هر چند فردوست در بخش‌هايي از خاطرات خود به گرايشات مقدم به زندگي تجملاتي اشاراتي دارد، اما در ديگر منابع موجود به ندرت مطالبي پيرامون اشتهار مقدم به فساد مالي، اداري، اخلاقي و نظاير آن وجود دارد.
منابع موجود نشان مي‌دهد كه مقدم در انتصاب شريف‌امامي به پست نخست‌وزيري نقش قابل توجهي داشت و ساواك تحت امر او هم در واقعه كشتار 17 شهريور و حوادث پس از آن از هيچ تلاشي فروگذار نكردند. در تمام ماههاي پاياني عمر رژيم پهلوي مقدم رئيس ساواك در ميان دولتمردان و فرماندهان نظامي و در واقع تصميم‌گيرندگان حكومت نقش درجه اولي داشت و به ويژه شخص شاه براي وي ارج و اعتبار قابل اعتنائي قائل بود. هنگامي كه آشكار شد شريف‌امامي در مقام نخست‌وزيري، از حل بحران پيش رو عاجز مانده است،‌ ناصر مقدم شخص شاه و نيز امريكاييان را متقاعد ساخت تا نخست‌وزيري نظامي را جايگزين او سازند. ساواك در طول دوران رياست مقدم نقش درجه اولي در سركوب تظاهرات مردمي و كشتار انقلابيون در عرصه‌هاي مختلف كشور ايفا مي‌كرد. هنگامي كه به سرعت آشكار شد ازهاري نخست‌وزير نظامي هم قادر به كنترل اوضاع بحران زده كشور نيست، ناصر مقدم از سوي شاه مأمور شد تا فرد ديگري را براي بدست‌گيري اين مقام و تشكيل كابينه جستجو كند. در حالي كه قراين موجود از بحراني‌تر شدن روز افزون اوضاع حكومت حكايت مي‌‌كرد، ناصر مقدم در مشورت با محافل امريكايي و برخي رجال وابسته به حكومت و با موافقت شاه درصدد برآمد فردي از مخالفان ميانه‌رو شاه را براي بدست گرفتن زمام نخست‌وزيري متقاعد كند.در اين راستا علي اميني كه از سالها قبل مغضوب شاه بود،‌در ملاقات با مقدم و شاه شروط دشواري را براي پذيرش اين مقام پيشنهاد كرد، كه البته مورد موافقت شاه قرار نگرفت؛ و پس از آن مقدم با افرادي ديگر مانند كريم سنجابي و غلامحسين صديقي هم در اين‌باره مذاكرات متعددي به عمل آورد اما هنگامي كه اين افراد هم پيشنهاد مقدم و شاه را براي قبول پست نخست‌وزيري رد كردند، مقدم به سراغ شاپور بختيار رفت و پس از چند دوره مذاكره بختيار به پيشنهاد مقدم رئيس ساواك جواب مساعد داده و به عنوان آخرين نخست‌وزير رژيم پهلوي از شاه حكم گرفت. در تمام دوران كوتاه نخست‌وزيري بختيار،‌ مقدم رئيس ساواك ارتباط بسيار نزديكي با او داشت و جهت كنترل اوضاع بحراني كشور، كه ديگر زمام آن آشكارا از اختيار رژيم رو به زوال پهلوي خارج شده بود، البته مأيوسانه از هيچ تلاشي فروگذار نمي‌كرد.
ناصر مقدم تصور نمي‌كرد پس از پيروزي انقلاب آسيبي متوجه او شود و حتي اميدوار بود دولت بازرگان شغل و سمتي هم به او بدهد. از اين رو از كشور خارج نشد و به انتظار حوادث آتي باقي ماند. اما روند تحولات چنانكه او انتظار داشت پيش نرفت و پس از مدتي وي دستگير و راهي زندان شد. چنانكه منابع موجود نشان مي‌دهد او در زندان هم كماكان اميدوار بود به زودي رهايي يافته و نزد دولتمردان حكومت جديد ارج و قربي پيدا كند. حتي وعده مي‌داد پس از آزادي موجبات رهايي ديگر زندانيان وابسته به حكومت پهلوي كه با او هم بند بودند را نيز فراهم خواهد كرد. وي نيز مانند ساير بلندپايگان رژيم پهلوي محاكمه و به اعدام محكوم شد و در شامگاه روز 21 فروردين 1358به همراه ده تن ديگر از كارگزاران كشوري و لشكري رژيم پهلوي كه از جمله مهمترين آنان سرلشكر حسن پاكروان دومين رئيس ساواك بود، به جوخه‌ي اعدام سپرده شد.
منابع و مآخذ مورد استفاده در مقاله :
آرشيو مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي (اسناد ساواك).
حسين فردوست، خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست: ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، جلد اول، تهران، مؤسسه اطلاعات، 1367.
رضا گلپور، شنود اشباح، چاپ اول، تهران، انتشارات كليدر، 1381.
مصطفي الموتي، ايران در عصر پهلوي، جلد دهم، لندن، انتشارات بكا، مهر 1370/ اكتبر 1191.
عيسي پژمان، اثر انگشت ساواك، پاريس، ‌انتشارات ژن، 1372 ش/ 1994 م.
روزنامه كيهان،‌ش 10680، چهارشنبه 22 فروردين 1358.
مجموعه اسناد لانه جاسوسي امريكا، جلد اول، تهران، مركز نشر اسناد لانه جاسوسي امريكا، به كوشش دانشجويان پيرو خط امام، 1363.
منصور رفيع‌زاده، شاهد: خاطرات منصور رفيع‌زاده، ترجمه اصغر گرشاسبي، تهران، اهل قلم، 1376.
اكبر خليلي، گام به گام با انقلاب، تهران، حوزه هنري سازمان تبليغات اسلامي، 1375.
شمس‌الدين اميرعلايي، مجاهدان و شهيدان راه‌آزادي، تهران، انتشارات دهخدا، 1358.
مسعود بهنود، 275 روز بازرگان، چاپ اول، تهران، نشر علم، 1377.
صادق خلخالي گيوي،‌ خاطرات آيت‌الله خلخالي، جلد اول، تهران، نشر سايه، 1379.
محمود طلوعي، چهره‌ها و يادها: خاطراتي از گذشته، تهران، نشر علم، 1381.
محمود طلوعي، صد روز آخر، تهران، نشر علم، 1378.
منبع:موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - ارتشبد نعمت الله نصیری

پست توسط misam5526 »

قسمت اول نصيري رئيس ساواك و مسئول مستقيم شكنجه هزاران زنداني، و ايجاد رعب و وحشت در جامعه در بخش اعظم سالهاي حكومت شاه بود. او عامل كشتار متهمان بسياري در بازداشتگاهها بوده ولي پس از دستگيري از وجود هرگونه آزار و شكنجه در زندانها اظهار بي‌اطلاعي كرد و فقط گفت «در دو روزي كه در بازداشت هستم متوجه شدم در زندانهاي شاه شكنجه هم وجود داشته است!»
* * * *

ارتشبد نعمت‌الله نصيري (كه از بهمن 1343 تا خرداد 1357 بر ساواك رياست مي‌كرد) فرزند محمد نصيري در مرداد 1289 در بخش سنگسر از توابع سمنان به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي را در سمنان سپري كرد و دوره‌ي متوسطه را در مدرسه نظام در تهران گذرانيد و در سال 1311 ش در رسته پياده نظام وارد دانشكده افسري شد. در 1313 با درجه ستوان دومي فارغ‌التحصيل گرديد و خدمات نظامي خود را در لشكر يك مركز آغاز كرد.

تصویر

نصيري كه در دوران تحصيل در دانشكده افسري هم دوره محمد‌رضا پهلوي بود در آغاز به فرماندهي گروهاني منصوب شد كه محمد‌رضا در آن خدمت مي‌كرد. نصيري طي سال‌هاي آتي حضورش در ارتش به عنوان فرمانده دسته مسلسل سنگين، فرمانده دسته و گروهان دانشكده افسري، معاون دانشكده تكميلي، فرمانده گروهان 2 هنگ 18 كرمان، فرمانده گردان مستقل سيرجان، فرمانده گردان پياده دانشكده افسري، فرمانده دوره تكميلي و معاون رسته پياده نظام دانشكده افسري، رئيس ستاد دژبان مركز و فرمانده دانشكده پياده خدمت مي‌كرد. بنابر نوشته‌هاي عيسي پژمان، نصيري با درجه ستوان يكمي به دانشكده افسري منتقل شده و به سمت فرمانده رسته يكم گروهان دوم كه سروان فولادوند آن را فرماندهي مي‌كرد منصوب شد. سپس فرماندهي گروهان اول تهيه در دانشكده افسري را به دست گرفت و پس از مدت كوتاهي به شعبه دروس منتقل و در دايره امتحانات خدماتش را ادامه داد. سپس با ارتقاء به درجه سرگردي به كرمان رفت و با درجه سرهنگ دومي فرمانده هنگ پياده كرمان شد. سرهنگ نعمت‌الله نصيري در سال 1328 ش به فرماندهي هنگ آموزشي منصوب شد. اين هنگ جمعي لشكر يك به فرماندهي سرتيپ حسيني منوچهري بختياري معتمد گرجي (آرياناي بعدي) بود و رياست ستاد آن را سرهنگ تيمور بختيار بر عهده داشت. نصيري تا سال 1330 در اين سمت باقي بود. در اين زمان شاه كه از عملكرد و رفتار سرهنگ اميرقلي ضرغام فرمانده گارد سلطنتي رضايتي نداشت، علي‌الظاهر از سرهنگ دوم حسين فردوست كه از دوستان دوران كودكي‌‌اش بود و بر گارد جاويدان فرماندهي مي‌كرد خواست تا فرد مناسبي را براي فرماندهي گارد سلطنتي معرفي كند و چنانكه از خاطرات فردوست بر مي‌آيد او نيز پس از مشورت با سرهنگ حسن اخوي رئيس وقت ركن 2 ارتش سرهنگ نصيري را كه مهمترين وجه مميزه او وفاداري به شخص شاه بود. براي اين سمت پيشنهاد كرد و بدين ترتيب سرهنگ نعمت‌ الله نصيري در سال 1330 در رأس گارد سلطنتي قرار گرفت. (گارد سلطنتي بعدها به گارد شاهنشاهي تغيير نام داد). نصيري كه از نقش فردوست در انتصابش به فرماندهي گارد سلطنتي اطلاع داشت مراتب قدرداني خود را به وي اعلام كرده و تصريح كرد كه تا پايان عمر اين نيك ‌رفتاري فردوست را فراموش نخواهد كرد. بدين ترتيب ميان نصيري و فردوست دوستي پايداري شكل گرفت.


هنگامي كه نصيري به فرماندهي گارد سلطنتي منصوب شد، دكتر محمد مصدق بر دولت رياست مي‌كرد و ميان او و دربار اختلافاتي حل ناشدني در حال شكل‌گيري بود كه در تمام سال‌هاي 1330 ـ 1332 روندي رو به گسترش پيدا كرد. در اين ميان سرهنگ نصيري البته وفاداري و حمايت بدون چون و چرايي از شاه و دربار داشت و در اختلاف فيمابين دولت و دربار اساساًَ از دربار و شخص شاه حمايت مي‌كرد. با اين احوال فقط از 25 مرداد 1332 كه سرهنگ نصيري از طرف شاه مأمور ابلاغ فرمان عزل مصدق از نخست‌وزيري و انتصاب فضل‌الله زاهدي به اين مقام شد، نام او در محافل سياسي، اجتماعي و رسانه‌ها بر سر زبان‌ها افتاد. در حالي كه كشورهاي امريكا و انگليسي‌ با كمك‌ عناصر داخلي واپسين مراحل به اجرا گذاردن طرح كودتا بر ضد دولت مصدق را پشت سر مي‌گذاشتند، سرهنگ نصيري فرمانده گارد سلطنتي در شامگاه 24 مرداد و سحرگاه 25مرداد چنانكه طراحي شده بود ابتدا فرمان انتصاب زاهدي به نخست‌وزيري را كه از سوي شاه امضا شده بود در مخفي گاهش در اختياريه به او رسانيد و سپس در رأس گروهي از واحدهاي نظامي تحت امرش روانه خانه دكتر مصدق نخست‌وزير شد تا فرمان شاه مبني بر عزل او از نخست‌وزيري را به او ابلاغ كند. در همان حال واحدهاي ديگري از وفاداران به دربار و عوامل كودتا برخي وزراي دولت را دستگير كرده و خود را مهياي اقدامات آتي بر ضد دولت مصدق مي‌كردند. در اين ميان درخواست نصيري براي ملاقات خصوصي با دكتر مصدق (در نخستين ساعات بامداد روز 25 مرداد) از سوي نخست‌وزير رد شد و سرهنگ ممتاز رئيس گارد محافظت از منزل مصدق، پاكت ممهور حاوي فرمان شاه را از نصيري گرفته و تسليم نخست‌وزير كرد. مصدق پس از اطلاع از محتواي پاكت به سرهنگ ممتاز دستور داد نصيري و همراهان نظامي او را دستگير بازداشت كند. دستور مصدق به سرعت توسط ممتاز اجرا شد و نصيري و نيروهاي تحت امرش روانه زندان شدند. در همان حال آشكار شد كه كودتاي بي سر و صدايي بر ضد دولت در حال شكل‌گيري است و در حالي كه كودتاگران در تهران و نيز شاه در كلاردشت با نگراني به نتيجه مأموريت نصيري چشم دوخته بودند، در ساعت 7 صبح روز 25 مرداد راديو بيانيه‌اي را از طرف هيأت دولت مصدق قرائت كرد كه نشان مي‌داد نصيري دستگير و روانه زندان شده و كودتاي در دست اقدام نيز خنثي شده است. شاه كه از شنيدن اين خبر به شدت نگران شده و از بي‌لياقتي نصيري سخت، عصباني گشته بود، به سرعت كلاردشت را به طرف رامسر و سپس بغداد و رم پايتخت ايتاليا ترك كرد و چنانكه مي‌خوانيم نهايتاً كودتاي موفق 28 مرداد 1332 به عمر دولت دكتر مصدق خاتمه داد و شاه در آخرين روز مرداد 32 وارد تهران شد و به دنبال آن بازداشت شدگان روزهاي 25 تا 28 مرداد 32 و از جمله نصيري فرمانده گارد سلطنتي آزاد شدند.
نصيري پس از كودتا بار ديگر مورد تفقد شاه قرار گرفته و به عنوان نشاني آشكار از وفاداري نسبت به شاه و رژيم پهلوي با ارتقاء درجه سرتيپي كماكان در فرماندهي گارد شاهنشاهي ابقا شد. نصيري كه فردي بي‌سواد، بي‌رحم و در عين حال فاسد ولي سخت وفادار به شاه بود، پس از كودتاي 28 مرداد 1332 نظير بسياري ديگر از افسران و نظاميان حامي شاه به سرعت پلكان ترقي و پيشرفت را در مديريت‌هاي نظامي، انتظامي و امنيتي پشت سر گذاشت. او دو بار ازدواج كرد. نخستين بار دردوره‌ي فرماندهي ارتش بر گارد شاهنشاهي بود. در اين دوره با پروين خواجوي كه مادري آلماني داشت ازدواج كرد و پس از چند سال او را طلاق داد و در حالي كه گفته مي‌شد شاه و فرح قصد داشته‌اند فريده ديبا مادر فرح را نامزد نصيري كنند، او كه تمايلي به اين زناشويي نداشت به سرعت با دختر جوان و كم سن و سال سرهنگ خلوتي (زليخا خلوتي) ازدواج كرد و از او دو فرزند ذكور يافت برغم اختلاف سني و اخلاقي فيمابين، اين ازدواج تا پايان عمر نصيري دوام يافت و از ثروت و مكنت هنگفتي كه نصيري عمدتاً به خارج از كشور منتقل كرده بود زن و فرزندانش زندگي متمولانه‌اي را در اروپا (پاريس) از سرگرفتند. زليخا خلوتي پس از اعدام نصيري بار ديگر ازدواج كرد. از قِبل حضور نصيري در رأس مديريت‌هاي مهم نظامي، امنيتي و انتظامي خانواده و بستگان او نيز از مواهب سياسي و مادي قابل توجهي برخوردار شدند. به خاطر نفوذ نصيري بود كه سمنان از شهرهاي دور افتاده به عنوان مركز استان جديدي به همين نام به سرعت توسعه پيدا كرد و پيشرفت نمود. برخي آشنايان، دوستان و بستگان او در سنگسر و سمنان موقعيت‌هاي مطلوب‌تري براي زندگي پيدا كردند، تا جايي كه گفته مي‌شد هژبر يزداني، ‌سرمايه‌دار معروف سنگسري تحت‌ حمايت‌هاي نصيري كه خود نيز از سرمايه‌گذاري‌ها و ثروت‌‌اندوزي‌هاي او سود مي‌برد، در عرصه اقتصادي و تجارتي كشور به موقعيت بلامنازعي دست يافت.
نصيري به پاس خدمات و وفاداري بدون شائبه‌اش به شاه و رژيم پهلوي در سال 1337 به درجه سرلشگري ارتقاء يافت و در مهر 1339 علاوه بر فرماندهي بر گارد شاهنشاهي كه از ساليان طولاني گذشته ادامه يافت به سمت معاونت آجوداني شاه و در آذر 1339 به رياست شهرباني كل كشور منصوب گرديد و تا بهمن 1343 كه به رياست ساواك رسيد در اين مقام باقي بود. نصيري در سال 1341 به درجه سپهبدي ارتقاء يافت و از خرداد 1342 كه مقارن با اوج‌گيري قيام «15 خرداد» بود، علاوه بر رياست شهرباني كل كشور به سمت فرماندار نظامي تهران و حومه نيز منصوب شد. نصيري در طول دوران خدمات نظامي و امنيتي‌ بارها به دريافت نشان افتخار مفتخر گرديد. وي در دوران رياست بر شهرباني با برخي تغيير و تحولات مديريتي و اداري و گماردن افراد ناشايست در رأس برخي دواير مهم كه به اقدامات فسادآور نيز مبادرت مي‌كردند، موجبات نارضايتي بسياري از افسران و نظاميان شاغل در شهرباني را فراهم آورد. رياست نصيري بر شهرباني مقارن با گسترش ناآرامي‌هاي سياسي، اجتماعي در اقصي نقاط كشور بود. نصيري در مقام فرماندهي شهرباني بالاخص در سركوب قهر‌آميز مخالفت‌هاي سياسي، اجتماعي جامعه نقش درجه اولي ايفا كرد و در حالي كه عملكرد ساواك تحت رياست سرلشكر پاكروان چنانكه بايد، رضايت خاطر شاه را فراهم نمي‌كرد، نصيري در رياست شهرباني كل كشور مهره دلخواه و مطلوب شاه در سركوب مخالفان بود. به ويژه با شدت گرفتن مخالفت‌هاي روحانيون و علما با رژيم پهلوي كه از نيمه دوم سال 1341 شدت بيشتري به خود گرفته بود عملكرد نصيري بيش از ساواك و ديگر نيروهاي نظامي مورد توجه شاه و نخست‌وزير وقت اسدالله علم قرار گرفت. در تمام درگيري‌هاي ماههاي پاياني سال 1341 شهرباني تحت مديريت وي بيش از ديگر نيروهاي نظامي و امنيتي نقش‌آفريني مي‌كرد و شاه از عملكرد نصيري رضايت تامي داشت. بر همين اساس هم بود كه در آستانه قيام 15 خرداد 42 نصيري علاوه بر رياست شهرباني كل كشور، فرمانده انتظامي تهران و حومه شد تا سركوب مخالفت‌ها را با فراغ بال و ابتكار عمل بيشتري دنبال كند. بدين ترتيب در تمام دوران رياست نصيري بر شهرباني كه در عين حال با ساواك و ژاندارمري نيز رقابت پيدا و پنهاني داشت، نقش شهرباني در سركوب مخالفت‌هاي سياسي، اجتماعي چشمگير بود. براساس رضايت‌مندي‌هاي شاه از عملكرد نصيري بود كه پس از ترور حسنعلي منصور نخست‌وزير وقت، شاه پاكروان را از رياست ساواك بركنار و او را به عنوان معاون نخست‌وزير و رئيس سازمان اطلاعات و امنيت كشور به كابينه‌ي اميرعباس هويدا تحميل كرد.
شهرت ساواك به عنوان سازمان جاني و تبه‌كار ناشي از دوران رياست نصيري بر اين سازمان بود كه از بهمن 1343 آغاز و تا نيمه خرداد 1357 قريب به 5/13 سال به طول انجاميد. هنگامي كه نصيري در رياست ساواك قرار گرفت اين سازمان به سرعت گسترش كمي و كيفي پيدا كرده و به ويژه با توسعه همكاري و ارتباط با موساد سرويس اطلاعاتي اسرائيل، با شدت هر چه بيشتري به سركوب و قلع و قمع مخالفان پهلوي پرداخت. در همان حال دامنه نفوذ و فعاليت خود را در تمام وزارت‌خانه‌ها و دواير حكومتي ودولتي و در جامعه گسترش داد. در طول دوران رياست نصيري بر ساواك بود كه اين سازمان در شكنجه، بازجويي، ترور، قتل، پرونده سازي و محاكمه مخالفان و متهمان سياسي مشهور شد و تبعات سوء بسياري را متوجه مجموعه حكومت و رژيم پهلوي ساخت. در دوران نصيري ساواك هيچگونه ارتباطي با دولت‌هاي وقت نداشت. عملكرد اين سازمان صرفاً از سوي شاه ترسيم و تعيين مي‌شد و نصيري جز شاه از هيچ مقام ديگري حرف‌شنوي نداشت. در طول دهه 1340 ارتشبد حسين فردوست كماكان قائم‌مقام تحميلي ساواك بود كه به ندرت با نصيري دچار مشكل و اختلاف مي‌شد. ناصر مقدم هم كه در واپسين ماههاي عمر رژيم پهلوي در رأس ساواك قرار گرفت، مدير كل اداره كل سوم ساواك (امنيت داخلي) بود. با اين احوال برخي آگاهان به امور بر اين باور بودند كه نصيري جز وفاداري مطلق نسبت به شاه نقش قابل اعتناي ديگري در مديريت و سازماندهي و تصميم‌سازي‌هاي مهم ساواك نداشت و اعتقاد ترديد ناپذير او در برخورد خشونت‌آميز و سركوبگرانه با مخالفان حكومت از ديگر دلايل حضور طولاني اودر رأس ساواك بود. ساواك در دوران رياست نصيري سخت منفور شد و شخص او نيز كه در برخورد با مخالفان هيچگونه مدارائي را تجويز نمي‌كرد و حتي برپايه خواسته او شاه قبول كرده بود كه هيچگونه ابراز ندامت و پشيماني از متهمان و مخالفان حكومت پذيرفته نشود، بيش از سازمان تحت مديريتش مورد نفرت بود. كميته مشترك ضد خرابكاري در دوران رياست او بود كه ساواك تأسيس شد در همان حال پرويز ثابتي مدير كل اداره سوم ساواك كه همانند نصيري از اهالي سنگسر سمنان بود و در ضمن بهايي نيز بود، به دنبال تصميم براي در پيش گرفتن سياست‌هاي باز هم سركوبگرانه تر در ساواك در آغاز دهه 1350 جايگزين ناصر مقدم شد و در طول هفت سال مديرتش بر اداره كل سوم ساواك در سركوب و دهشت‌آفريني در عرصه سياسي و اجتماعي كشور شهرتش بر نصيري پيشي گرفت. از جمله رخدادهاي دوران رياست نصيري بر ساواك ترور منجر به قتل بختيار نخستين رئيس ساواك در عراق بود كه نصيري اين اقدام را به نام خود ثبت كرده و به پاداش آن به درجه ارتشبدي ارتقاء پيدا كرد.
سپهبد محسن مبصر كه شناخت خوبي از نصيري داشت او رافردي بسيار ساده، كوته‌فكر، نادان و دهن بين ارزيابي مي‌كند و دانش نظامي و نيز معلومات و آگاهي عمومي او را سخت نازل مي‌داند. بر همين اساس انتصاب او به مقامات مهمي نظير رياست شهرباني كل كشور و سپس رياستش بر ساواك را بسيار شكست‌آور توصيف مي‌‌كند و بر اين باور است كه وفاداري بدون چون و چراي او به شاه از مهمترين علل بقاي او در اين مقامها است. برخي ديگر نصيري را فردي فوق‌العاده بدزبان و هتاك مي‌دانند كه در ميان كلام و گفتارش به ويژه به هنگام عصبانيت كلمات ركيك و فحش‌هاي شنيع به آساني از دهانش خارج مي‌شد. فاطمه پاكروان هم از قول همسرش سرلشكر پاكروان نقل مي‌كند كه انتصاب فرد بي‌‌سواد و ناداني نظير نصيري به رياست ساواك او را سخت متعجب و دچار حيرت كرده است. به گفته‌ي فاطمه پاكروان، نصيري از ميان رجال كشوري و لشكري و كارگزاران حكومت، داراي شأن و اعتباري نبود و در شئون مختلف مديريتي، اجتماعي، اقتصادي و اخلاقي به فساد شهره بود. ابوالحسن ابتهاج نيز در خاطرات خود نصيري را فردي بي‌سواد و عامي توصيف مي‌كند كه حتي قادر به نوشتن و انشاي چند سطر ساده متن اداري نبود.
از جمله مهم‌ترين ويژگي‌هاي نصيري در رياست ساواك شهرت او به فساد مالي و اقتصادي در سطحي بسياري گسترده بود. تا جايي كه گفته مي‌شد نصيري در تمام دوران طولاني رياستش بر ساواك جز كسب مال و ثروت اندوزي عمدتاً نامشروع و خلاف قاعده دل مشغولي قابل توجه ديگري نداشت و در حالي كه معاونين و مديران ارشد ديگر ساواك نيز در كنار وظايف محوله در آن سازمان به تبعيت از نصيري به انحاء گوناگون به فساد مالي و اقتصادي گرايش پيدا كرده و در زد و بند با صاحبان نفوذ و ثروت پيوسته بر اموال و دارايي‌هاي منقول و غير منقول خود مي‌افزودند، نصيري دفتر كارش در ساواك را آشكارا به مركزي براي انجام معاملات بزرگ اقتصادي در زمينه‌هاي مختلف تبديل كرده بود و دارايي‌هاي نقدي و غير نقدي او از صدها ميليون تومان فراتر مي‌رفت. او با سوء استفاده از مقام و موقعيتي كه در رأس ساواك داشت علناً از صاحبان ثروت و سرمايه و نيز مقامات سياسي رجال و غيره اخاذي مي‌كرد و در بسياري از معاملات كلان اقتصادي، تجاري و نيز ساختمان‌سازي‌‌ها و بورس معاملات زمين و مسكن وغيره مشاركتي فعال داشت. گفته مي‌شد كه نصيري بالاخص طي سالهاي پاياني عمر رژيم پهلوي بخشي اعظمي از دارايي‌هاي نقدي خود را به خارج از كشور منتقل كرده بود. با اين احوال وفاداري‌اش به شخص شاه و اعتماد كاملي كه شاه بدو داشت و نيز قدرت و موقعيت سخت حساس و قابل توجهي كه در رأس ساواك داشت مانع از شكل‌گيري مخالفت‌هاي احتمالي با اقدامات غير قانوني و نامشروع او در عرصه فعاليت‌هاي اقتصادي و مالي مي‌شد. اشرف پهلوي خواهر شاه ازدوران جواني با اودر ارتباط بود و گويا در برهه‌هايي روابط جنسي نيز با او داشت، وي تا واپسين دوران رياست نصيري بر ساواك از او حمايت مي‌كرد و در همان حال اقدامات غير قانوني او در شئوون مختلف از سوي ساواك و نصيري ناديده گرفته مي‌شد و چه بسا تحت حمايت‌هاي ساواك اشرف با فراغ بال بيشتري فعاليت‌هاي غير قانوني خود را سر و سامان مي‌داد. با اين احوال برخي اقدامات و فعاليت‌هاي ساواك به ويژه در خارج از كشور گاه براي ساواك و شخص نصيري دردسر ساز مي‌شد. به همين دليل نصيري همواره نگران رويگرداني اشرف‌ پهلوي از او و بركناري‌اش از رياست ساواك بود. نصيري با برخي ديگر از رجال و كارگزاران درجه اول حكومت نظير اسدالله علم و نيز دربار نيز روابط نزديك و دوستانه‌اي داشت. با اين احوال چنانكه از منابع موجود بر مي‌آيد نصيري برغم وفاداري مثال زدني‌اش به شخص شاه همواره نگران موقعيت و جايگاهش در نزد شاه بود و از اينكه همكارانش در ساواك و ديگر مراجع حكومتي گزارشات سؤيي از عملكردش در اختيار شاه قرار دهند، در نگراني و دلهره‌اي دائمي به سر مي‌برد. در همان حال نصيري نسبت به نگرش و قضاوتي كه سازمان سيا از او داشت همواره در نگراني به سر مي‌برد. نصيري تا واپسين سالهاي عمر رژيم در رياست ساواك باقي ماند و شاه هيچگاه اعتمادش را از او سلب نكرد، اما هنگامي كه به دنبال گسترش روز افزون ناآرمي‌هاي سياسي، سياست و مشي خشونت‌آميز و سركوبگرانه نصيري در برخورد با مخالفان حكومت نتوانست بحران كشور را تا فرو نشاند و از سوي ديگر آشكار شد كه عملكردخلاف قاعده و سياست‌‌هاي غير‌انساني نصيري در رأس ساواك نفرتي زايدالوصف پيدا كرده‌اند شاه به ناچار در نيمه خرداد 1357 ارتشبد نصيري رئيس بدنام، منفور و بي‌رحم ساواك را از مقامش عزل و سپهبد ناصر مقدم را جايگزين او ساخت.
نصيري مدت كوتاهي پس از عزل از رياست ساواك به عنوان سفير ايران در اسلام‌آباد تعيين شده و راهي پاكستان شد، با اين احوال دولت پاكستان برغم پذيرش درخواست سفارت نصيري در اسلام‌آباد، كانديداتوري نصيري براي اشغال پست سفارت ايران در پاكستان را نشانه‌اي از سردي روابط دو كشور تلقي كرد و به گونه‌اي هر چند غير مستقيم و تلويحي اين موضوع را با برخي از مقامات وزارت خارجه ايران درميان نهاد. فريدون زندي فرد از كارگزاران وزارت امور خارجه كه از نزديك در جريان انتصابات نصيري قرار داشت، در خاطرات خود در اين باره چنين نوشته است:
« در تيرماه سال 1357 صداي انقلابي كه در شرف وقوع بود شنيده مي‌شد و به تدريج بر تصميمات وزارت خارجه اثر مي‌گذاشت؛ شايد اولين طنين آن در دستگاه ديپلماسي، در سفارت اسلام‌آباد منعكس گرديد. در اوايل تيرماه وزارت خارجه ابلاغ نمود براي نعمت‌ الله نصيري به عنوان سفير در اسلام‌آباد پذيرش بخواهيم. انتصاب يك فرد نظامي در سمتِ سفير در اسلام آباد پديده‌اي تازه نبود. به اعتبار ارتباطات گسترده نظامي كه با پاكستان وعمدتاً در محدوده همكاري در سنتو داشتيم، بودند سفرايي كه در پاكستان خدمت مي‌نمودند كه مقام و منصب نظامي داشتند. سفارت آنكارا از اين لحاظ داعيه رقابت با اسلام‌آباد را داشت. ولي اين بار انتصاب نصيري در سمت سفير توجيه سياسي داشت تا نظامي. اعزام وي به پاكستان در زمره تلاش‌هايي بود كه در آن ايام به اميد ايجاد آرامش و سكون در كشور صورت مي‌گرفت. با شهنواز خان، قائم مقام وزارت خارجه ملاقات كردم و درخواست پذيرش را تسليم وي نمودم. از وصول درخواست متعجب گرديد. چند روز بعد هم كه با ضياءالحق وعده ملاقات داشتم وي هم تعجب خود را پنهان نكرد و در كلماتي كه هم شوخي و هم جدي مي‌نمودگفت پس از اطلاع از اين امر (در اينجا زمزمه‌هايي به راه افتاده است.» تصميم تهران نوعي لاقيدي به احساسات پاكستاني‌ها تلقي شد و بعدها شنيدم كه گفته بودند «شما همان رفتاري را با ما كرديد كه امريكايي‌ها با شما كردند» كه منظور همان اعزام ريچارد هولمز به عنوان سفير به تهران بود. گرچه قبول تقاضاي پذيرش نصيري با اكراهِ توأم با تعجب انجام گرفت؛ ولي روابط به گونه‌اي بود كه جواب مثبت مقامات پاكستان در فاصله زماني كوتاه وصول و تسليم تهران گرديد.
اشاره شد كه واكنش ايران در باب دو مسأله كه مربوط به امور داخلي پاكستان مي‌گرديد مايه نقار و نارضايتي پاكستاني‌ها گرديده بود و درسايه اين نارضايي احساس مي‌‌شد توصيه ايران به پاكستان كه دست از تلاش براي دستيابي به انرژي هسته‌اي بردارد و همدردي با بوتو در زندان و در پشت ميز محاكمه آرامش روابط را تا حدودي مختل كرده بود. انتصاب اخير نصيري هم به عنوان سفير در اسلام آباد دلسردي‌ها را افزايش داد. اگر تا آن زمان نارضايي پاكستاني‌ها زير نقاب الفاظ ديپلماتيك پنهان شده بود، در روزهاي واپسين اقامت در اسلام‌آباد پرده ترديد به كلي كنار زده شد.»1
هر چند در آغاز انتظار مي‌رفت با عزل نصيري از رياست ساواك و دور كردن او از كشور در روند رو به گسترش مخالفت ها تخفيفي حاصل خواهد شد، با اين احوال اقداماتي از اين دست تغييري در تحولات جاري سياسي ـ اجتماعي كشور بر جاي نگذاشت و انقلابيون و از همه مهم‌تر امام خميني اقدام شاه در عزل نصيري از رياست ساواك را عملي فريبكارانه ارزيابي كرده، بر تداوم مخالفت‌ها عليه حكومت تأكيد كردند. در همان حال به تدريج در محافل دولت و حكومت پيرامون عملكرد سوء افرادي نظير نصيري در رأس ساواك و ديگر اركان حاكميت كه طي ساليان طولاني موجبات گسترش نارضايتي‌ها و مخالفت‌ها را فراهم آورده بودند، مباحث و گفت‌ و گوهاي پيدا و پنهاني در گرفت و به تدريج گروهي در دولت و حكومت به اين باور رسيدند كه جهت جلوگيري از گسترش نارضايتي‌ها چاره‌اي جز دستگيري، بازداشت، محاكمه و مجازات رجال و دولتمردان پهلوي وجود ندارد. بدين ترتيب تصور اين بود كه با اين طرح شاه و حكومت او از گناهاني كه به آنان نسبت داده مي‌شد تبرئه خواهند شد و مجازات گروهي از دولتمردان از دامنه مخالفت‌ها خواهد كاست، در اجراي اين طرح نعمت‌الله نصيري از جمله مهمترين سوژه‌هايي بود كه دستگيري، بازداشت، مجازات و محاكمه او به سرعت مورد توجه دولتمردان و حكومت قرار گرفت. طرح دستگيري رجال فاسد و بدنام به ويژه از آغاز نخست‌وزيري شريف‌امامي طرفداران بسياري در دولت و حكومت پيدا كرده بود و اينك شاه نيز تحت تأثير مشاورينش آماده بود با قرباني كردن كارگزاران و رجال حكومتي و دولتي براي تداوم حكومتش تضمين‌هايي را به دست ‌آورد. بر همين اساس هم بود كه سپهبد نعمت‌الله نصيري فقط چند ماه پس از انتصابش به سفارت ايران در پاكستان در 16 مهر 1357 به كشور فراخوانده شد و در نخستين روز آغاز نخست‌وزيري ارتشبد ازهاري به همراه 14 تن ديگر دستگير و زنداني شد. برخي از آگاهان به امور بر اين باور بودند كه فراخواني و دستگيري نصيري تبعات سوء مضاعف‌تري را براي رژيم پهلوي رقم خواهد زد و تصريح مي‌كردند نتيجه تلاش شاه براي محكوم كردن كارگزارانش مستقيماً دامنگير حكومت او خواهد شد. نصيري هم در آستانه بازگشت از پاكستان تصريح كرده بود كه محاكمه او به مثابه محاكمه شخص شاه و رژيم پهلوي خواهد بود و بدين ترتيب تصور نمي‌كرد پس از ورود به ايران بازداشت و زنداني شود. او شاه را عاقل‌تر از آن مي‌دانست كه دستور دستگيري او را صادر كند.
با دستگيري نصيري و برخي ديگر از رجال و كارگزاران حكومت بسياري از افسران و امراي ارتش و نيز رجال و شخصيت‌هاي طرفدار حكومت دچار يأس و نااميدي شده و نسبت به تبعات سويي كه اين روند مي‌توانست براي آنان به بار بياورد دچار بيم و نگراني شدند. آنان شاه را مورد سرزنش و شماتت قرار مي‌دادند كه رجال و شخصيت‌هاي وفادار خود را قرباني كرده است . اين نوميدي و نگراني به حدي گسترش پيدا كرد كه حتي فردي نظير سپهبد خاتمي مدير عامل شركت هواپيمايي ملي ايران كه به دنبال دستگيري نصيري و سرنوشت مشابهي كه در انتظارش بود خودكشي كرد. با اين احوال دولت و حكومت گمان مي‌كردند دستگيري و زنداني ساختن رجال و شخصيت‌هاي درجه اول لشكري و كشوري فضاي بحراني كشور را تخفيف خواهد داد. از دستگيري هويدا كه بگذريم فراخواني و دستگيري و بازداشت نصيري رئيس سابق ساواك در محافل سياسي، اجتماعي و مطبوعاتي داخل و خارج از كشور انعكاس وسيعي پيدا كرده و با واكنش‌هاي مختلفي روبرو شد.
در آستانه دستگيري نصيري و در 8 آبان 1357 هم اعلام جرمي در 13 مورد بر ضد نصيري تنظيم و در اختيار دادسراي تهران و دادسراي ديوان كيفي قرار گرفت تا براساس آن وي را مورد بازخواست و محاكمه قرار دهد. ولي اين 13 مورد عمدتاً به موارد زمين‌خواري و سوءاستفاده‌هاي مالي و اداري مربوط مي‌شد و از جنايات ولي عليه مردم در سالهاي رياست بر ساواك خبري نبود.
بدين ترتيب نصيري و بسياري ديگر از رجال لشكري و كشوري به اتهام جرايمي كه مستقيماً دامنگير شخص شاه و مجموعه حكومت او بود، به دستور وي دستگير و تا سقوط نهايي رژيم پهلوي كه چند ماهي بيش با آن فاصله نداشت در زندان باقي ماندند. در روز 22 بهمن 1357 همزمان با پيروزي انقلاب در جريان حمله مردم به زندان‌ها و پادگان‌ها، ارتشبد نصيري كه به همراه گروه ديگري از رجال و كارگزاران رژيم پهلوي در پادگان جمشيديه زنداني بود همراه ديگر زندانيان آزاد و بيهوده تلاش مي‌كرد خود را در ميان جمعيت انبوهي كه اطراف پادگان درآمد و شد و فعاليت بودند گم كرده و از دستگيري مجدد توسط انقلابيون جان سالم به در ببرد، اما به سرعت مورد شناسايي قرار گرفته و دستگير و پس از ضرب و شتم و جراحاتي كه بر او وارد شده بود در مدرسه رفاه تحويل نيروهاي انقلاب شد. نصيري به همراه چند تن ديگر از فرماندهان نظامي به سرعت تحت محاكمه قرار گرفته و در شامگاه روز 26 بهمن 1357 در پشت بام مدرسه رفاه به جوخه اعدام سپرده شدند.


پي نوشت :

1. فريدون زندفرد، ايران و جهاني پرتلاطم، صص، 161ـ 162.
منبع:موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - حسنعلی منصور

پست توسط misam5526 »

حسنعلي منصور از نخست‌وزيران عصر پهلوي دوم، ارديبهشت 1302 در تهران متولد شد. پدرش، رجبعلي منصور ـ منصورالملك ـ از اعضاي اوليه لژ «بيداري ايرانيان» بود كه در دوران رضاشاه سالهاي طولاني به عنوان مدير در مشاغل حساس جاي داشت و در آخرين ماههاي سلطنت او به صدارت رسيد. 1ارتشبد فردوست مي‌نويسد: «علي منصور ازمأموران انگليسي بود. پسرش حسنعلي مانند پدر پرورش يافته انگليسي‌ها بود. ولي از آن گروه بود كه به امريكائي‌ها وصل شدند. او چه در «اصل چهار»2 و چه بعدها كه نخست‌وزير شد از طرف آمريكاييها به شدت تقويت مي‌شد. 3
حسنعلي منصور در 1324 از دانشكده حقوق وعلوم سياسي دانشگاه تهران ليسانس گرفت.
ساواك در 19/4/1337 كه حسنعلي منصور در دولت منوچهر اقبال معاونت نخست‌وزير را عهده‌دار بود، بيوگرافي او را چنين ثبت نموده است:
«... پدرش بي‌اندازه متمول كه در حدود 50 ميليون تومان ثروت دارد. نامبرده ليسانس حقوق از دانشكده حقوق تهران رشته سياسي در سال 2 بوده است. فرانسه را خوب مي‌داند و با انگليسي به اندازه رفع احتياج آشنايي دارد. وي تمام روزنامه‌ و مجلات عادي و تا اندازه‌اي كتب اقتصادي را مطالعه مي‌كند. به زن و مقام علاقه‌ مند است. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان ايرانشهر گذرانده. لياقت و شايستگي ندارد و حتي به علت ترقي بي‌جهتي كه نموده و به علت نفوذ پدرش و اينكه دكتر اقبال نسبت به پدر او مديون بود، او را به اين سمت منصوب كرد كه مورد تنفر قاطبه جوانان قرار گرفت. ابتدا در وزارت امور خارجه در لندن بود، بعد منشي وزير خارجه و سپس رئيس اداره چهارم سياسي. به علت نفوذ پدر نشان تاج دريافت داشته. وي شخصيتي ندارد تا تمايلي داشته باشد، ولي پدرش از عمال درجه اول سياست انگليس است. عضو جمعيت ياران دبيرستاني (ايرانشهر) بوده، متواضع ولي بي‌شخصيت، افكار عالي به هيچ‌وجه ندارد و تمام ترقي او روي نفوذ پدرش مي‌باشد. كم مغز، بي‌تجربه و عزيز بي‌جهت ...» 4

تصویر

رشد و ترقي حسنعلي منصور بيشتر به سبب نفوذ پدرش در دستگاه پهلوي بود. او پس از پايان تحصيلات به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و ابتدا سفير ايران در لندن شد و سپس رياست اداره چهارم سياسي وزارت خارجه را بر عهده گرفت.
منصور در دولت منوچهر اقبال معاون نخست‌وزير شد. فعاليت‌هاي سياسي وي با تأسيس «كانون مترقي» به رياست خودش و در 1340 آغاز شد. اين كانون يك مجموعه سياسي مورد حمايت امريكا با هدف كمك به اصلاحات ارضي و طرح‌‌هاي اقتصادي شاه بود كه با عضويت «نخبگان تحصيلكرده متمايل به غرب» تأسيس شد. 5 اين كانون در 1342 به «حزب ايران نوين» تغيير نام داد.
«كانون مترقي» تشكيلاتي بود كه توانست حمايت كندي ـ رئيس جمهور آمريكاـ از دكتر علي اميني را سلب و وي را به حمايت از چهره‌هايي مانند حسنعلي منصور متقاعد سازد. در اين باره در جلد دوم كتاب ظهورو سقوط سلطنت پهلوي مي‌خوانيم:
[عاملي كه براي جان كندي و استراتژيست‌هاي «دمكرات» واشنگتن شناخته نبود، ترفندهاي زيركانه و تو در تويي بود كه در ايران توسط شبكه صهيونيستي لردروچيلد ـ شاپور ريپورتر طراحي شد و به استحاله اين طرح «ماجراجويانه» آمريكايي به يك طرح «تعديل شده» آمريكايي ـ‌ انگليسي انجاميد.حسنعلي منصور تبلور و نماد اين استحاله بود. به اعتقاد ما، تأسيس «كانون مترقي» و سپس «حزب ايران نوين»، و عَلَم كردن حسنعلي منصور به عنوان رهبر «نخبگان» و تحصيل كردگان غربگراي ايران، طرحي بود كه توسط شاپور ريپورتر و اسدالله علم و با همدستي گراتيان ياتسويچ، رئيس «سيا» در ايران، ريخته شد. امروزه اسناد و قرائن كافي در دسترس ما است تا چارچوب و حتي جزئيات اين طرح را بازسازي كنيم. تصويري كه كند و كاو در انبوه اسناد اين دوره به ما نشان مي‌دهد به طور خلاصه چنين است:
1ـ «كانون مترقي» با شركت عناصر تحصيل‌كرده وابسته به «خانوادة اردشير ريپورتر» تأسيس شد.
2‌ـ «كانون مترقي» به عنوان سمبل يك جريان «امريكايي» و به عنوان تشكلي از «نخبگان» هوادار «شيوه زندگي آمريكايي» (Americam Way Life) در محافل سياسي و روشنفكري واشنگتن «لانسه» شد.
3ـ اين كانون توانست در چارچوب اعمال نفوذها و القائات لندن و روچيلدها و عناصر صاحب‌نظر «سيا»، چون ريچارد هلمز و گراتيان ياتسويچ، ذهن كندي و «شوراي امنيت ملي» او را به سوي خود جلب كند و خود را بهترين مجري طر‌ح‌هاي كندي جلوه‌گر سازد.
4ـ با تحريك و تشجيع جناح‌هاي مختلف سياسي عليه اميني،‌ ذهن كندي و «دمكرات‌»هاي «كاخ سفيد» از دكتر اميني يا «جبهه ملي» منحرف گرديد و با القاء اين تحليل كه بقاء اميني و دوام وضع فعلي سبب فروپاشي شيرازه امور و توسعه كمونيسم در ايران خواهد شد، حسنعلي منصور و كانون او به عنوان بهترين و «عاقلانه‌ترين» جايگزين (آلترناتيو) در قبال اميني تثبيت شد.
5ـ با بركناري اميني، اسدالله علم قدرت را به دست گرفت و به عنوان يك دولت «محلل» زمينه‌هاي صعود «نخبگان» محبوب كندي را به رأس ديوانسالاري ايران فراهم ساخت.
6ـ بدين ترتيب، هم دولت كندي، هم لندن و روچيلدها و هم دربار پهلوي به اهداف خود دست يافتند و طرح اصلاحات روستو ـ كندي توسط نسلي كه در مكتب اينتليجنس سرويس پروش يافته و چهره‌ هاي مطيع و «بي‌شخصيت» در برابر شاه محسوب مي‌‌شدند، اجرا گرديد و اساس سلطنت مطلقه او نه تنها تضعيف نشد، بلكه به اوج خود رسيد.
برپايه اين طرح است كه در دهه 1340 شاهد «استحاله» رجال كهنسال انگلوفيل و فرزندان آنها به سوي سياست‌هاي امپرياليسم آمريكا هستيم و در واقع، «نخبگان» جديد حاكم بر ايران را از نظر وابستگي اجتماعي، ساخت فرهنگي و حتي پيوندهاي خويشاوندي بايد مولود «رجال» انگلوفيل نسل پيشين محسوب داريم.] 6
بدينترتيب حسنعلي منصور در 17 اسفند 1342 پس از امير اسدالله علم مأمور تشكيل كابينه شد.
مهمترين فراز سياسي حكومت كوتاه مدت حسنعلي منصور ارايه طرح كاپيتولاسيون به مجلس شوراي ملي و تصويب اين طرح در 13 مهر 1342 در مجلس بيست و يكم بود. در پي اين مصوبه امام خميني در سخناني ـ چهارم آبان 1343 ـ ضمن محكوم كردن آن، به افشاء ابعاد لايحه پرداختند. امام فرمودند:
انالله و انااليه راجعون[گريه حضار]
من تأثرات قلبي خودم را نمي‌توانم اظهار كنم. قلب من در فشار است. از روزي كه مسايل اخير ايران را شنيدم، خوابم كم شده ‍]گريه حضار]، ناراحت هستم، قلبم در فشار است، من با تأثرات قلبي روزشماري مي‌كنم چه وقت مرگ پيش بيايد [گريه شديد حضار].
ايران ديگر عيد ندارد، عيد ايران را عزا كردند [ادامه گريه حضار]، عزا كردند و چراغاني كردند، ‌عزا كردند و دسته جمعي رقصيدند، ‌ما را فروختند، استقلال ما را فروختند، باز هم چراغاني كردند، پايكوبي كردند... عزت ما پايكوب شد، عظمت ايران از بين رفت [گريه حضار]، عظمت ارتش ايران را پايكوب كردند...
اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد اين ملت يك روز اسير انگليس و روز ديگر اسير آمريكا باشد.
اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد اسرائيل اقتصاد ايران را قبضه كند، نمي‌گذارد كالاهاي اسرائيل ـ آن هم بدون گمرك ـ در ايران فروخته شود....
اگر نفوذ روحانيون باشد تو دهن اين دولت مي‌زند، تو دهن اين مجلس مي‌زند، وكلا را از مجلسين بيرون مي‌ريزد.
اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد عده‌اي به اسم وكيل بر ملت تحميل شده، بر سرنوشت مملكتي حكومت كنند.
اگر نفوذ روحانيون باشد نمي‌گذارد يك دست‌نشانده‌ي آمريكايي اين غلط‌ها را بكند، از ايران بيرونش مي‌كنند.
نفوذ روحاني مضر به حال ملت است؟‌نخير مضر به حال شماست. مضر به حال شما خائن‌هاست، ‌نه مضر به حال ملت...
آقايان! من اعلام خطر مي‌كنم.
اي ارتش ايران! من اعلام خطر مي‌كنم.
اي سياسيون ايران! من اعلام خطر مي‌كنم.
اي بازرگانان ايران!‌ من اعلام خطر مي‌كنم.
اي علماي ايران! مراجع اسلام! من اعلام خطر مي‌كنم.
اي فضلا! اي طلاب! اي حوزه‌هاي علميه! اي نجف! اي قم! اي مشهد! اي طهران! اي شيراز! من اعلام خطر مي‌كنم...
والله گناهكار است كسي كه داد نزند، والله مرتكب كبيره است كسي كه فرياد نزند [احساسات شديد حضار...] 7
امام خميني در پي اين سخنان بازداشت و به تركيه تبعيد شدند. سه ماه پس از تبعيد امام، حسنعلي منصور در اول بهمن 1343 در مقابل مجلس شوراي ملي هدف تيراندازي يكي از اعضاي فداييان اسلام ـ محمد بخارايي ـ قرار گرفت8 و به بيمارستان منتقل شد. او سرانجام در 6 بهمن درگذشت.
حسنعلي منصور داراي پرونده‌اي از مفاسد اخلاقي، اداري و مالي بود. 9 او سه بار ازدواج كرد.10 كمتر از 11 ماه نخست‌وزير بود و هنگام مرگ 41 سال داشت. پس از او هويدا صدارات 13 ساله خود را آغاز كرد.

پي نوشت :

1ـ علي منصور از 4 تير 1319 تا 5 شهريور 1320 ـ زمان سقوط رضاخان ـ نخست‌وزير بود.
2ـ مقصود «اصل چهار ترومن» است. به مقاله اصل چهار ترومن در سايت مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي مراجعه شود.
3ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، فردوست، مؤسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي، ج 1، ص 250.
4ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، همان، ج 2، ص 356.
5ـ مشاهير سياسي قرن بيستم، احمد ساجدي، مؤسسه فرهنگي و انتشاراتي محراب قلم، ص 419.
6ـ ظهور و سقوط سلطنت پهلوي،‌همان، ج 2، ص 358.
7ـ گزيده نطق تاريخي امام، نهضت امام خميني، سيد‌حميد روحاني، ج 1، صص 716 ـ 722.
8ـ محمد بخارايي همراه با جمع‌ديگري از اعضاي جمعيت فداييان اسلام در ارديبهشت 1344 محاكمه و به اعدام محكوم شد و حكم صادره روز 26 خرداد همان سال به اجرا درآمد. همراه با بخارايي سه نفر ديگر به نامهاي صفار هرندي، صادق اماني و مرتضي نيك‌نژاد اعدام شدند.
9ـ كابينه حسنعلي منصور به روايت اسناد ساواك، مركز بررس اسناد تاريخي،‌ج اول، صص 14 ـ 21.
10ـ همسر اول حسنعلي منصور يكي از دختران تيمورتاش وزير دربار رضاخان، همسر دوم او فريده امام ـ‌خواهر ليلا امامي همسر هويدا ـ و همسر سوم او منشي وي در اداره بيمه، زمان تصدي اين اداره بود.
منبع:موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - منوچهر آزمون

پست توسط misam5526 »

دكتر منوچهر آزمون در سال 1309 در تهران متولد شد. تحصيلات ابتدائي و متوسطه را در تهران به پايان رسانيد. در سال 1329 براي ادامه تحصيل به آلمان رفت و در رشتة حقوق سياسي و علوم اجتماعي موفق به اخذ درجه دكترا شد. وي در آلمان به حزب تودة ايران پيوست‌، به عنوان نماينده دانشجويان حزبي فعاليت مي‌كرد. در سال 1336 جذب ساواك ‌شد. دستورات و طرحهاي خاصي را اجرا و ضربات كاري بر تشكيلات وارد ‌كرد. پس از بازگشت به ايران در ساواك بطور رسمي مشغول به كار شد. در سال 1435 مشاور مديرعامل راديو و تلويزيون و در سال 1346 رسماً به سمت معاون سياسي سازمان راديو و تلويزيون ملي ايران منصوب شد. از فروردين سال 1347 عهده‌دار رياست كل خبرگزاري پارس و سپس معاونت وزير اطلاعات شد. در همين زمان به معاونت وزارت كشور رسيد. سپس سرپرستي سازمان اوقاف و با موافقت دولت استاندار فارس شد. به مجلس شوراي ملي راه يافت و سرانجام به وزارت كار و امور اجتماعي منصوب شد. آزمون از مسوولان اوليه و مدافعان حزب رستاخيز در سال 1355 به شمار مي‌رفت‌. با اوجگيري انقلاب اسلامي رژيم در صدد فدا كردن چهره‌هاي بدنام و منفور افتاد. چند تن ازجمله دكتر آزمون دستگير و به زندان محكوم شدند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي در دادگاه انقلاب محاكمه و مفسدفي‌الارض شناخته شد و در 20/1/1358 حكم صادر شد در مورد وي به اجرا درآمد.

تصویر
دكتر آزمون به روايت اسناد ساواك
در يكي از اسناد ساواك چنين مي‌خوانيم:
دكتر منوچهر آزمون فرزند ابوالقاسم‌، متولد 1309، فارغ التحصيل در رشتة علوم اقتصاد سياسي و علوم اجتماعي از دانشگاه «كلن‌» آلمان‌، مدتي در آلمان شرقي تحصيل كرد. سپس به آلمان غربي رفت‌. پس از آن به حزب تودة ايران متمايل شد و به عنوان سخنگوي دانشجويان كمونيست ايراني دانشگاه كلن فعاليت مي‌كرد.
مدتي به عنوان سازمان دانشجويان ملي ايراني در همكاري با ساواك كار مي‌كرد. سپس به ايران بازگشت‌.. همسرش آلماني بود. با داشتن دختري به نام مريم (متولد 1337) كه پس از بازگشت به وطن‌، همسرش دوام نيافت و به زادگاهش بازگشت‌. آزمون با «شهناز مستوفي‌» ازدواج و با دو فرزند خود به نام‌هاي آزاده و نوشينه در شمال شهر تهران زندگي مي‌كرد. وي كه داراي دكتراي علوم اقتصاد از آلمان بود، جزو كارمندان ساواك در آلمان بود كه افرادي چون‌: محمد لواساني‌، فريبرز درافشار، ايوب غمامي‌، منصور قدر، علي شائق‌، رفيع بهزادپور، عبدالعظيم وليان‌، منوچهر پاكروان و... به فعاليت مشغول بودند.

نحوه ارتباط با ساواك
در مورد نحوة ارتباط وي با ساواك سند مشخصي در دست نيست‌، فقط يك نامه از آزمون به شاه با عنوان «نامه‌اي به شاه» وجود دارد كه از كلن در تاريخ 13 اكتبر 1957 نوشته است. متن نامه چنين است:
تقديم به خاك پاي بندگان اعلي حضرت همايون شاهنشاهي جان نثار كه مدتي گول عناصر خائن و وطن فروش را تحت لواي حزب منفور توده فعاليت مي‌كردند، خورده بودم اينك با علم به حقايق در راه حقيقت و شرافت راه يافته‌ام و افتخار مي‌كنم كه سوگند وفاداريم را به شرف عرض برسانم و شرافتم را به گرو مي‌گذارم كه كليه عمر به رهبري ذات اقدس همايوني در راه اعتلاي نام ايران و عظمت وطن عزيز بكوشم‌. استدعا مي‌كتم بذل توجه كرده و اجازه فرمائيد تا در راه زندگي نوين و شادي بخش آينده تحت توجهات شما گام بردارم‌. چاكر و جان‌نثار منوچهر آزمون
منوچهر آزمون در تاريخ 5/9/1336 نيز در پاسخ به يكي از جوابيه‌هاي ساواك مي‌نويسد:
همان طوري كه تيمسار معظم دستور فرمودند.. اميدوارم لياقت اين را داشته باشم كه نيات پاك و با ارزش تيمسار را به مرحله اجرا درآورم‌. استدعايم اين است كه به دوستي و همكاري حقير اعتماد داشته باشيد. آرزو مي‌كنم هر چه زودتر نقشه صحيح مبارزه را تهيه فرمائيد و به مورد اجرا بگذاريد. من ايمان دارم كه صد درصد موفقيت از آن ماست زيرا راه‌، راه حقيقت و شرافت است‌.
* * *
ساواك در گزارش خود، تحليلي از نامة آزمون كرده و وي را متعهد به خدمت در راه عظمت وطن و از شاه تقاضاي بذل توجه كرده است‌.
منوچهر آزمون در سال 1340 به ايران مراجعت كرد و در ساواك رسماً مشغول كار شد. گزارش ساواك مورخ 27/7/40 يادآور مي‌شود كه‌: از بدو انتقال به اين اداره طبق اوامر صادره تيمسار قائم مقام ساواك قبل از ظهرها در اداره‌كل در تحت نظر آقاي طباطبائي و بعد از ظهرها در اين اداره انجام وظيفه مي‌كند. ... در نتيجه امور بررسي بخش كمونيزم بين‌المللي كه به عهده آقاي شهابي و آقاي دكتر آزمون بود، بر اثر رفتن هر دو كارمند مزبور از اين اداره بكلي تعطيل شده است‌.
در تاريخ 24/1/42 در مورد موقعيت حقوق ساواك گزارش مي‌دهد:
از مبلغ پنج هزار مارك معادل 89750 ريال مساعده پرداخت شده به آقاي منوچهر آزمون از محل عمليات مبلغ شش هزار ريال از حقوق فروردين و ارديبهشت وي كسر و جمعا تاكنون مبلغ 41500 ريال به بخش عمليات پرداخت شد.
آزمون در 19/3/1338 به استخدام ساواك درآمد در تاريخ 20/3/43 ساواك وي را مأموريت ‌داد كه از تاريخ 24 خرداد جاري به يكي از كشورهاي اروپايي اعزام شود. ولي نوع مأموريت و كشور ذكر نشده است‌. در تاريخ 20/6/44 باتوجه به دستگيري پرويز نيكخواه و جمعي از مائوئيستها و اعضاي كنفدراسيون دانشجويان ايراني‌، ساواك مي‌نويسد: به فرموده تيمسار رياست ساواك مقرر است نامبرده بالا به منظور همكاري با مقامات اداره دادرسي ارتش در جريان محاكمه متهمين حادثه 21 فروردين كاخ مرمر كه ظرف هفته آينده آغاز خواهد شد، از روز شنبه 20/6/تا پايان محاكمه مذكور در اختيار اداره قرار گيرد.
ساواك سعي مي‌كرد از آزمون و تجربة وي در حزب توده‌، شناخت ماركسيسم‌، كمونيسم در كار آموزشي سود برد. اداره آموزش در تاريخ 17/7/44 مي‌نويسد:
اداره‌كل سوم ساواك براي بالا بردن سطح معلومات و اطلاعات كارمندان بويژه‌، مسوولان بررسي و رهبران عمليات نسبت به مباني ايدئولوژيك و تاكتيك كمونيزم بين‌الملل و تحولات حاصله در آن در هر هفته به مدت دو ساعت براي تعدادي از كارمندان مربوط جلسه بحث و سخنراني در محل اين اداره‌، ترتيب دهد.
خواهشمند است دستور فرمائيد آقاي دكتر آزمون استاد كمونيزم بين‌الملل آن اداره بعد از ظهر روزهاي يكشنبه هر هفته براي اداره جلسه مذكور در اين اداره حضور به هم رساند.
نوع عملكرد آزمون مورد پسند و حتي تشويق مديريت ساواك بوده است‌. در گزارش 24/11/45، ساواك سه جدول مربوط به برگ‌هاي ارزشيابي كار وي مي‌باشد كه تمامي نمرات 20 است غير از سه مورد كه 19 شده است‌.
ساواك در اين جداول موضوعات زير را درباره آزمون به كار برده و همه را موفق دانسته است‌:
سرعت انتقال‌، هوشياري‌، قدرت بيان‌، تهور و از خودگذشتگي‌، ثبات عقيده‌، وظيفه‌شناسي‌، اطلاعات عمومي‌، كارداني‌، قدرت بررسي‌، تجزيه‌و تحليل‌، قدرت تشخيص‌، تخصص در كارهاي اطلاعاتي‌، حفاظتي‌، خودكاري‌، پشت كار، دقت در كار، سرعت در كار، دادن سازمان و تهيه طرح و نقشه و ...
از منظر ساواك يك نيروي اطلاعاتي بايد داراي ويژگيهاي خاص باشد. آزمون عنصري سياسي تشكيلاتي در حزب توده‌، تحصيلكرده اروپا، اهل مطالعه و تحقيق و از همه مهمتر داراي قدرت انتخاب شغل در دوران دانشجوئي بوده است. اينها مشخصه‌هاي مناسبي بود تا از وي يك چهرة مطمئن براي رژيم ترسيم كند.
اعتماد و اطمينان ساواك در مورد وي در حد زيادي بود. وقتي برادرش سياوش آزمون ديپلمه رياضي‌، نماينده سپاهيان انقلاب به دريافت لوح زرين در حضور شاه مفتخر شد ساواك با پيشنهاد منوچهر او را استخدام كرد. وي مدتها كارمند بانك صادرات در تهران بود. در سالهاي 1345 ـ 1346 آزمون به دنبال يك هويت اجتماعي براي خود بود. او مي‌خواست در گردونة قدرت قرار گيرد. خاصه آن كه در محيط بيرون ساواك مورد توجه برخي از مسوولان قرار گرفته بود. مدتها بود كه راديو و تلويزيون از وجودش استفاده مي‌كرد. تا در مشاورت مدير عامل پيش رفت. اما در سال 1346 تقاضاي استعفا يا انتقال به وزارت اطلاعات‌ نخست‌وزيري كرد. از سوي ديگر دانشگاه تبريز باتوجه به جو سياسي منطقه‌از وي دعوت كرد كه براي تدريس هفته‌اي يك بار به آذربايجان برود. دكتر هوشنگ منتظري در نامه‌اي به نصيري مي‌نويسد:
پيرو مذاكرات حضوري طبق وعده‌اي كه فرموديد جناب آقاي دكتر آزمون كارمندان سازمان هفته‌اي چند ساعت تدريس در رشته جامعه‌شناسي دانشكده ادبيات دانشگاه تبريز و همكاري در امور اجتماعي مربوط به دانشجويان اين دانشگاه مورد احتياج مبرم مي‌باشد. مسوولان راديو و تلويزيون نيز يك ماه بعد در تاريخ 14/8/46 در نامه‌اي به نخست‌وزيري مي‌نويسند:
پيرو مذاكرات شفاهي متمني است مقرر فرمائيد آقاي دكتر منوچهر آزمون با حفظ حقوق و كليه مزايا به عنوان مأمور خدمت در اين سازمان به سمت مشاور عالي تلويزيون به منظور نظارت بر برنامه‌هاي اجتماعي و سياسي مشغول به كار شوند. و ساواك موافقت كرد، رياست ساواك مي‌نويسد: موافقت مي‌شود، حقوق خود را از همين جا دريافت دارند.
در اوايل سال 1347 جواد منصوري وزير اطلاعات با موافقت ساواك دكتر آزمون را به سمت رئيس كل خبرگزاري پارس منصوب ‌كرد.
آزمون پس از قبول مسووليت از سوي نصيري مورد تشويق و تكريم قرار گرفت و رسماً در تاريخ 12/11/47 از اداره‌كل‌، به وزارت اطلاعات منتقل شد.
وزارت كشور در تاريخ 5/3/1350 از آزمون براي اداره امور انجمنها و اصناف دعوت به همكاري ‌كرد. ساواك در گردش كاري كه در پرونده آزمون وجود داشته‌، در تاريخ 28/7/50 گزارش ‌داد:
«دكتر منوچهر آزمون‌، دكتراي اقتصاد سياسي از آلمان‌، داراي تاليفاتي پيرامون كتابهاي كمونيسم‌، نوشته‌هاي ديروز، رسالاتي دربارة اصول احزاب و احزاب در ايران از انقلاب مشروطيت تا دوران حاضر، داراي فعاليت و همكاري با مطبوعات و مشاغل‌: مشاورت نخست‌وزيري‌، معاون سازمان تلويزيون ملي ايران‌، رئيس كل خبر گزاري پارس‌، معاون وزارت اطلاعات و معاون وزارت كشور است‌. آزمون كه در ابتداي ورودش در ايران فاقد امكانات مالي بود، در اندك مدت صاحب ثروت ‌شد».
ساواك در تاريخ 9/5/1350 در گزارش مفصلي اموال وي را چنين برمي‌شمارد:
1ـ منزل پنج هزار متر مربع در شاهدشت كرج
2ـ پنج هزار متر مربع در شمال
3ـ شش هزار متر مربع در فرح آباد ساري
4ـ ده هزار متر مربع در بند سرشمشك
و سپس در مورد همسر وي مي‌نويسد: همسر آلمانيش كارين به علت مشكلات زندگي در ايران نماند. در سال 1960 متاركه كرده است‌. دختري از وي به نام كرنليا (مريم‌) دارد.
در اواخر سال 1350 هويدا در حكمي وي را به عنوان معاون و سرپرست اوقاف تعيين كرد و نصيري كارت تبريك براي او نوشت.
اما روند حركت وي بخصوص در سوء استفاده مالي از چشم ساواك دور نمي‌ماند. 6/9/51 شكايتي مي‌رسد داير بر اين كه شكايتي عليه جواد منصور وزير اطلاعات و منوچهر آزمون در زمينه سوء استفاده از مازاد درآمد آگهي‌هاي تجارتي راديو ايران بوده است‌. آزمون وقتي فعاليت را در حزب ايران نوين آغاز ‌كرد، به عنوان چهره‌اي سياسي‌، فكري در راستاي اهداف حكومت بود. وي در تاريخ 31/2/52 در مصاحبه‌اي درباره تغيير در روش آموزش و پرورش مي‌گويد: «اولين جهت سامان دادن به نابساماني و پرورش فعلي آن است كه اين را از دست بخش خصوصي بايد خارج و به دست عوامل خاص در راستاي ثمرات انقلاب سفيد واگذار نمود.»
وقتي در حزب تغييراتي صورت مي‌گيرد، بخصوص در انتخابات هيأت اجرائي‌، آزمون در بين 28 نفر، مقال اول را كسب مي‌كند. فرهنگ فرهي‌، عباس شاهنده‌ و ... در مراحل بعدي‌ قرار گرفتند.
گوئي آزمون نوعي تعجيل براي رسيدن به قله هرم قدرت داشته است.، ساواك در تاريخ 9/12/1353 گزارش مي‌دهد:
آزمون و عده‌اي از رفقايش براي دبيركلي حزب تلاش مي‌كنند آنها مرتباً در خانة آزمون جلسه دارند و از طرفي علاوه بر آزمون‌، كاظم مسعودي كه ظاهراً رفيق دبيركل است و عباس دانشمند و ديگران در جلسات منوچهر آزمون شركت مي‌كنند. همين مسايل برخي رجال را دچار تشويش مي‌كند. مخالفتها در اشكال مختلف به وجود مي‌آيد. خلعتبري معاون وزارت اطلاعات سفري در تاريخ 25/4/52 با هويدا به اردن داشت‌، در اين سفر هويدا مي‌پرسد شما چرا با آزمون درافتاده‌ايد؟ خلعتبري مي‌گويد:
«قربان من كاري با اين دزد ندارم‌. او دزدي مي‌كند خيال مي‌كند كسي نمي‌داند» و براي نمونه چند فقره دزدي آزمون را براي هويدا ذكر مي‌كند.
مسلما رجال رژيم پهلوي همه دزد و چپاولگر بودند و اين مسأله غير قابل پيش بيني نبود. چون وقتي هويدا مي‌شنود نه تنها تعجبي نمي‌كند كه آن را عادي جلوه مي‌دهد و از آن مي‌گذرد.
ولي آنچه مهم بود، جنگ بر سر قدرت بود. در گزارش 30/3/53 ساواك آمده است‌:
آزمون در جلسه‌اي خصوصي گفته است‌:
حزب ايران نوين قدرت خود را از دست داده و اعتقاد توده‌هاي مردم از آن سلب شده‌است‌. اين حزب چهره‌ها و مغزهاي متفكر را از خود رانده‌است‌.
با دريافت گزارش‌هاي مربوط به درگيريها، ساواك نسبت به‌آزمون حساس مي‌شود. مراقبت و تهيه گزارشها وسيعتر و دقيقتر مي‌نمايد.
دكتر آزمون مقالاتي عليه كمونيزم مي‌نويسد، سفير آلمان شرقي از وي براي صرف نهار دعوت به عمل مي‌آورد. اما ساواك مانع از اين ديدار مي‌شود و به آزمون دستور لغو آن را مي‌دهد.
در اواسط سال 1353 جواد منصور و عده‌اي از طرفدارانش براي پيروزي احتمالي وي در انتخابات آينده حرب و دبير كلي فعاليت مي‌كنند. در راس آنان منوچهر آزمون و كاشفي معاون نخست وزير قرار دارند. آزمون در هفته گذشته در حوزه خود سخت ترين حملات را به وضع حزب و نحوه اداره آن شروع كرد. در سال 1355 آزمون به عنوان وزير كار انتخاب شد ونصيري رياست ساواك در تلگرافي اين انتخاب را تبريك گفت‌.
درسال 1357، درست فروردين ماه‌، آزمون در خريد هفتاد ميليون تومان گوسفند، سند 130 ميليون توماني جعل كرده بود. امارژيم كه با نهضت عميق و گسترده اسلامي‌مواجه بود، بدون توجه به اين گونه چپاولگري‌، در فكر ميدان دادن به درباريان بوده است‌.
ساواك به دنبال تهيه طرح يك بازي سياسي بود‌. جمشيد آموزگار به عنوان نخست وزير مسووليت را به عهده ‌گرفت. وي در گزارشي به شاه‌، پيشنهاد كرد‌:
«آقاي آزمون به سمت جناح پيشرو حزب رستاخيز ملت ايران منظور گردد». و شاه در پاسخ مي‌گويد:
در صورتي كه آقاي آزمون سمت مزبور را قبول كند، به وي محول شود. سپس آزمون در ديداري كه با شاه داشت (20/3/57) در خصوص اختلافش با وزارت كشور، مسايل را مطرح ‌كرد. ساواك مي‌نويسد:
دكتر آزمون به حضور اعلي‌حضرت شرفياب شد. اين ملاقات مدت يك ساعت بطول انجاميد و كليه اختلافات، عدم توجه وزارت كشور و اين كه اختلافات از كجا سرچشمه گرفته‌، مطرح شد و درنتيجه وي به دستور شاه درپست استانداري مي‌ماند.
ساواك تمام تلاش خود را در پنهان داشتن‌، رابطة خصوصي ـ عضويت در ساواك‌، استخدام در تشكيلات صرف مي‌كند. در مجموعة تمام پرونده‌هاي ساواك فقط يك مورد گزارش طرح موضوع در بيرون است كه ساواك حساس مي‌شود. در تاريخ 16/6/57 آمده‌است‌:
چند روز پيش در كافه تريا هتل يالما چند نفر از كارمندان بازنشسته و شاغل وزارت دارائي مشغول صحبت بوده و راجع به منوچهر آزمون كه به عنوان وزير مشاور وارد كابينه شده است‌، گفتند: چهارسال معاون ساواك بوده و داراي سوابق بسيار كثيف مي‌باشد.
با روي كارآمدن دولت آشتي ملي و شعارهاي شريف امامي‌، آزمون به عنوان وزير امور اجرائي معرفي شد و فعاليت را آغاز ‌كرد. وي در تاريخ 10/7/57 در مصاحبه‌اي مي‌گويد: حضرت آيت الله خميني و ديگر مخالفان دولت كه در تظاهرات خارج از كشور شركت كرده‌اند، مشمول عفو عمومي گرديده‌اند(!) چون آزمون سعي دارد از حكومت چهره‌اي دمكرات ترسيم كند، چهار روز قبل از «جمعه سياه‌» در مصاحبه‌اي با خبرگزاري آسوشيتد پرس ‌گفت‌:
«(امام) خميني رهبر مذهبي كه از نجف در عراق مبارزات ضد شاه را رهبري مي‌كند‌، مي‌تواند به كشور باز گردد.»
آزمون طي ماههاي پاياني رژيم سعي داشته خود را «چهره‌اي دمكرات‌» و كليت رژيم شاهنشاهي را «مدافع مردم‌» قلمداد كند و مشكلات‌، معضلات‌، اشكالات را به گردن مسوولان و درباريان سطوح دوم و سوم قرار دهد.

سيري در مصاحبه‌ها
دكتر آزمون‌: دولت ارتباط مستقيمي با تمام قشرها بويژه با روحانيت برقرار خواهد كرد. اگر حزب رستاخيز در جامعه بتواند محلي براي خود پيدا كند، مي‌تواند به عنوان يكي از احزاب فعاليت كند. از اين پس درهاي نخست وزيري و دستگاههاي اجرايي به روي همة مردم گشوده است‌.
10/6/57 : مقدمات برطرف كردن نارسائيها از طرف مقامات اجرائي مملكت فراهم شده است و ما جامعة روحانيت را محترم مي‌شماريم‌.
11/6/57: سياست‌هاي گذشته را دليل عمده‌ي وضع موجود دانست و خواستار تجديد نظر در سيستم اجرايي كشور شد.
11/6/57: در آينده بايد در انتظار تحول تازه‌اي در روابط دولت و مراجع روحانيت باشيم‌.
11/6/57: جاي تأسف است كه در اين سالها دروغ پردازي كه وسيله‌اي شده بود براي پيشرفت و وعده‌هاي دروغين‌، اساس جامعه ايران را برهم مي‌ريخت‌، بايد مديران ما آن چنان شهامت داشته باشند كه اگر نارسائي در كارشان وجود دارد، آنها را از بين ببرند. گزارش خلاف ندهند و براي ديگران پرونده‌سازي نكنند.
14/6/57: دكتر آزمون در جلسه هيأت دولت‌: روحانيت هميشه حافظ استقلال و تماميت ارضي مملكت بوده و بديهي است ما هم به عنوان خدمتگزاران صديق اين جامعه تمام تلاشمان اين است كه اگر مشكلاتي وجود دارد، برطرف كنيم‌.
16/6/57 : بنده معتقدم در تهران بايد حكومت نظامي بشود. در واقع آن فرماندار نظامي تشخيص بدهد كه چه ماده‌اي را انجام بدهد و كدام ماده را انجام ندهند.
21/6/57: منوچهر آزمون گفت‌: اعتقاد راسخ هيأت وزيران اين است كه دردهاي اساسي كه ما امروز با آنها دست به گريبان هستيم‌، را مي‌بايد در فساد جست‌وجو كرد. به همين دليل دولت با ايمان به اين عقيده‌، براي مبارزه با فساد از همه طرف و به طرق مختلف اقدام كرده و اقدام خواهدكرد.
22/6/57: مبارزه با متجاوزين به حقوق مردم را سريعاً دنبال خواهندكرد اين يك شعار توخالي نيست‌.

آزمون به روايت ديگران
در جلد دوم خاطرات فردوست آمده است‌: آزمون كه سالها با كمونيستها همكاري داشت‌، صدها نفر از مردم اين مملكت شاهد حركت او بودند. رئيس اوقاف شد و در ظرف چند سال ميليونها تومان ثروت به دست آورد. پدر منوچهر آزمون شغل انبارداري وزارت دارائي را داشت و در يك خانه سه اتاقي زندگي مي‌كردند و اكنون آزمون ميليونها تومان ثروت دارد. فقط يك قلم يك ميليون تومان پول آگهي براي انتخاباتش داده است تا پس از وكيل شدن از تهران به جوانهاي مملكت اين درس را بدهد كه راه ترقي اين است كه نخست توده‌اي بشوند و بعد به مقدسات مملكت تعرض و وقاهت و فحاشي كنند و پس از آن به مقام و منصب برسند. بعد از آزمون رياست اوقاف به محمدحسين احمدي واگذار شد.
مسعود بهنود مي‌نويسد:
منوچهر آزمون در جواني كمونيست بود و از طرف حزب توده براي تحصيل به آلمان شرقي فرستاده شده. در همان جا به استخدام ساواك درآمده و كارمند آن سازمان بود. بعد از دريافت دكترا از دانشگاه لايپزيك به تهران آمد و در بخش مركزي سازمان اطلاعات و امنيت كشور در اداره مربوط به كمونيستها مشغول به كار شد. بعدها مسووليت تبليغات رژيم به وي سپرده شد. وي آخرين بار توانست به انتخابات فرمايشي حزب رستاخيز روحي ببخشد و خود وكيل اول تهران شود. در روزهاي آخر دولت هويدا وارد كابينه شد و سپس به عنوان وزير مشاور همه كاره دولت شريف امامي شد. محمدعلي سفري مي‌نويسد:
دكتر منوچهر آزمون در يك ميهماني شبانه به خبرنگاران مطبوعات گفته بود كه نصيري و ديگر همكاران او در ساواك به جرم جناياتي كه مرتكب شده‌اند، محاكمه و مجازات خواهند شد.

خاطرات لحظات قبل از دستگيري
آزمون در جلسه‌اي با شاه‌، صراحتاً از اوضاع صحبت كرد و به اصطلاح به شاه رهنمود داد و گفت‌:
بايد انقلابي را كه شروع شده است‌، اعلي حضرت خود رهبري كند. دستور بدهيد تمام رجال اين سالها را دستگير كنند. چند نفري را اعدام كنيد، مردم آرام مي‌گيرند!
تيمسار مقدم رئيس ساواك تاب نياورد و گفت‌: خود شما در ليست اعدامي‌ها خواهيد بود... جمع خنديدند شاه با اخم فرمان داد:
حرف جدي بزنيد!
و كسي را راه حلي نبود. در پي اين راه حل و بن بست‌، حكومت نظامي تصويب شد.

لحظه دستگيري
از صبح روز 22 بهمن همگي همچنان در زندان بودند و صداي گلوله‌هائي كه نزديك آنها شليك مي‌شد، پشت پنجره‌ها جمع شدند... همه خوشحال شدند كه لحظة آزادي نزديك شده است‌. ناگهان با نهيب منوچهر آزمون به خود آمدند. آزمون با فرياد به آنها يادآور شد كه بيهوده شادمان نباشيد، آنها مي‌آيند تا ما را اعدام كنند.

اعــدام
پس از پيروزي انقلاب اسلامي‌، آزمون همچون صدها مفسدفي‌الارض و چپاولگران بيت‌المال در زندان بودند و منتظر محاكمه‌. در تاريخ 20 فروردين ماه 1358 دادگاه حكم صادر شده را اعلام كرد. در نخستين ساعات روز دوشنبه به حكم دادگاه انقلاب اسلامي‌، سپهبد امير حسين ربيعي آخرين فرمانده نيروي هوائي شاه‌، منوچهر آزمون وزير و وكيل سابق و يك سر پاسبان در مقابل جوخه اعدام قرار گرفتند.
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

رجال عصر پهلوی - اردشیر زاهدی

پست توسط misam5526 »

زاهدي ـ پسر و پدر ـ دوچهره وابسته از رجال عصر پهلوي بودند. فضل‌الله زاهدي نظامي رضاخاني و نخست‌وزير كودتاي سيد ضيأ در سال‌هاي 1305 ـ 1306 حاكم و فرماندة قشون رشت بود. سابقة وي در اين دوره بسيار زشت است‌; تعدّي‌، تجاوز، غارت اموال‌مردم و.... سرتيپ فضل‌الله‌خان‌، تحت امر رضاخان بود و از ابتداي جنگ جهاني اول به قزاق‌ها پيوست و در سال 1308 فرماندهي ژاندارمري را به عهده داشت‌. در سالهاي جنگ جهاني دوم به جرم جاسوسي براي آلمان دستگير شد. وي نيز از گروهي بود كه نعل وارونه مي‌زد، چرا كه وابستگاني به انگليس در بين آنها بودند. البته شايد اين امر نيز طرحي در ذهن انگلستان بود. بعد از سال 1324، زاهدي سعي داشت چهرة مستقلي از خود نشان دهد. در كودتاي 28 مرداد 1332 زاهدي‌، نخست‌وزير مورد تأييد آمريكا و انگليس بود. عمر حكومت كوتاه‌مدت او در 17/1/1334 به پايان رسيد و آمريكايي‌ها حسين علا را به جانشيني او تعيين كردند و زاهدي پس از بركناري‌، به ظاهر در كسوت سفارت و در واقع براي عياشي به ژنو رفت‌. دوستان زاهدي در سال‌هاي 1336 تا 1337 منتظر فعاليت مجدد وي بودند، زيرا هنوز به همه اهداف خود نرسيده بودند و در درون نظام درگيري نامرئي ميان آمريكا و انگليس در جريان بود. به قدرت رسيدن منوچهر اقبال‌، فعاليت اسدالله علم‌، روي كار آمدن دكتر علي اميني‌، اصلاحات ارضي‌، كاپيتولاسيون‌، همه جزو برنامه و اهداف آمريكا بود. به هر حال زاهدي هنگام مرگش در شهريور 1348، سفير كبير شاه و نماينده دائم ايران در سازمان ملل و ژنو بود.


تصویر

غلامرضا علي‌بابائي در كتاب فرهنگ تاريخ سياسي‌; از وي چنين ياد مي‌كند: اين افسر همداني كه بيشتر اهل بزم بود تا رزم‌، بيشتر سياسي و پشت سرهم انداز بود تا نظامي‌، پس از زندگي پرحادثه‌اي خود را به صدارت رساند. او از بسياري جهات شبيه هم‌دوره‌اي خود، رزم‌آرا بود و همچون او با بزرگان وصلت كرد تا بتواند جاه‌طلبي‌هاي سياسي خود را ارضا كند. زاهدي دختر مؤتمن‌الملك پيرنيا را داشت كه از خوشنام‌ها و وجيه‌المله‌هاي روزگار پس از مشروطيت بود. زاهدي با تحقيق و كتاب بيگانه بود و از عياشي‌هاي او داستانها گفته‌اند.
انگليسي‌ها وقتي پس از شهريور 1320 به دفترش در اصفهان ريختند، كتابچه‌اي در آن يافتند كه تصوير و نشانه‌ها و آدرس تمام روسپيان اصفهان در آن بود. پس از كودتاي 28 مرداد، دولت كودتا با نزديك‌شدن تاريخ برگزاري انتخابات (زمستان 1332) اختناق را شدت بخشيد. دولت سه روز مانده به نوروز 1333 از مجلس با اكثريت قاطع (تنها سه رأي مخالف‌) رأي اعتماد گرفت‌. با آمدن زاهدي كه در غياب مجلس و زير فشار انگلستان مجبور به تجديد روابط با آن كشور شده‌ بود تبعيد، شكنجه‌، اعدام و .... شروع شد و سلطة آمريكائيان روز به روز بيشتر مي‌گرديد. شاه و زاهدي از قرارداد نفت 17 ميليون دلار رشوه گرفتند. زاهدي پس از 19 ماه حكومت اختناق و فشار، و دارا شدن 70 سال سن احتياج به استراحت داشت‌! بخصوص كه نخست‌وزير جديد (حسين علا) مورد تأئيد كامل آمريكائي‌ها بود. زاهدي به دستور شاه روانة اروپا شد. در پايتخت سوئيس يك كاخ مجلل خريد و ملكة زيبايي آن سال كشور سوئيس را با حقوق بسيار گزاف استخدام كرد كه كنار او زندگي كند. مرگ زاهدي در اثر هيجان زياد و در آغوش يك زن زيباروي سوئيسي رخ داد.

اردشير زاهدي
اردشير زاهدي در ميان درباريان از سه ويژگي برخوردار بود:
1ـ پسر فضل‌الله زاهدي
2ـ داماد محمدرضا پهلوي و مورد تأئيد دربار.
3ـ وابسته به «سيا» و معروف به «پسر خوب واشنگتن»
اردشير زاهدي در مهرماه 1307 در تهران به دنيا آمد و تحصيلات مقدماتي را در تهران و اصفهان به پايان برد. مدتي در دبيرستان اسلاميه بيروت تحصيل كرد و سپس راهي آمريكا شد. در سال 1338 گواهي‌نامة كشاورزي را از كالج كشاورزي ايالت «يوتا» امريكا دريافت كرد كه معادل مدرك كارشناسي در ايران بود.
اردشير زاهدي كمتر از يك سال در لبنان تحصيل كرد و هنگامي كه اصل 4 ترومن مطرح شد، وارد كشور گرديد و سمت خزانه‌دار كميسيون مشترك ايران و آمريكا و معاونت اصل 4 ترومن را به عهده گرفت‌.
دربارة فعاليتهاي سياسي وي در اسناد ساواك آمده‌است‌:
در جريان 28 مرداد، جناب آقاي زاهدي با پدر فقيد خويش همكاري مؤثري به عمل آورد و در چهارم آبان 1332 به سمت آجودان كشوري شاهنشاه آريامهر نائل آمد. در آبانماه 1335 مراسم نامزدي وي با شهناز پهلوي ـ دختر فوزيه ـ اعلام شد و در سال 1336 عروسي انجام گرفت‌.
زاهدي مدتي سرپرستي عالي دانشجويان ايراني در خارج را به‌عهده داشت‌. و در سال 1338 به سفارت ايران در واشنگتن منصوب شد. وي تا سال 1341 در اين سمت باقي ماند و در نهايت به سفيركبيري ايران در لندن برگزيده شد. در سال 1345 وزير امورخارجة كابينة اميرعباس هويدا شد. وي در طول مدت خدمتگذاري به رژيم پهلوي نشان‌هاي بسياري كسب كرد كه از جمله‌اند: مدال درجه دوم تاج‌، درجه يك همايون و رستاخيز 28 مرداد. همچنين زاهدي از كشورهائي چون آلمان‌، اردن‌، ژاپن‌، ايتاليا، چين و عراق به مناسبتهاي مختلف نشان‌هايي گرفت‌.
عده‌اي بر اين باورند كه ارتباط وي با سازمان «سيا» از دوران تحصيل در بيروت و آمريكا آغاز شده و عده‌اي اين وابستگي را به دورة كودتاي 28 مرداد ربط مي‌دهند. ازدواج زاهدي با شهناز كمتر از ده سال دوام نياورد و در سال 1343 به طلاق انجاميد. اسناد ساواك اين جدايي را چنين گزارش مي‌دهد:
موضوع جدايي بين والاحضرت شهناز پهلوي و آقاي اردشير زاهدي مورد گفتگو در بين طبقات مختلف مردم قرار دارد. در هر طبقه‌اي از طبقات مختلف از نجابت و حسن خلق والاحضرت شهناز بحث و گفتگو مي‌كنند و عقيده و افكار عمومي بر اين است كه عياشي‌هاي آقاي اردشير زاهدي كه نتوانسته است خود را لايق همسري دختر شاهنشاه نشان دهد عامل اصلي اين جدايي بوده‌است و روي اين اصل ارزش و احترام اردشير زاهدي حتي در بين دوستان او از بين رفته است‌. پس از جدايي از اردشير زاهدي‌، مدتها شايعة ازدواج شهناز با برادر شاه مراكش و يا پسر محمود زنگنه مطرح بود، اما سرانجام وي با خسرو جهانباني از اعضاي خانوادة درباري جهانباني ازدواج كرد.
در سال‌هاي 1346 ـ 1347 چندين اعلاميه عليه اردشير زاهدي منتشر شد كه بعضي از آنها مربوط به درباريان بود. در متن اعلاميه‌ها بيشتر به بزهكاري‌، دزدي‌، تجاوز و عياشي‌هاي اردشير اشاره شده‌ بود.
در گزارش 21/5/1346 ساواك آمده ‌است‌:
تعداد هفت پاكت محتواي اعلاميه خطي عليه آقاي مهندس اردشير زاهدي وزير امورخارجه توسط پست شهري به آدرسهاي اشخاص مختلف ارسال شده‌، كه از توزيع آن جلوگيري به عمل آمده‌است‌. در اين اعلاميه‌ها به آقاي اردشير زاهدي شديداً حمله شده و پدرش را دزد نفت قلمداد نموده‌اند. ضمناً اضافه شده كه آقاي زاهدي در وزارت امورخارجه به كارمندان عالي‌رتبه اهانت نموده و نسبت به آنها فحاشي مي‌نمايد. در خاتمه والاحضرت شاهدخت شهناز پهلوي را كه حاضر به آشتي با مشاراليه نمي‌باشد محق دانسته‌اند.
رئيس ساواك در پي‌نوشت سند مي‌نويسد:
نامه كه با خط قرآني است‌، نويسنده را پيدا كنيد. نويسندة اين نامه با تمسك به كلام حضرت امير(ع‌) در مورد ميدان‌ داشتن اراذل و اوباش براي فعاليت و در مقابل محدوديت افاضل و انديشمندان مي‌نويسد:
امروز فقط راجع به وزارت خارجه صحبت مي‌كنم‌. وقتي يك پسر بدسابقه‌، بي‌سواد و پسر دزد نفت سپهبد زاهدي معروف از آن بي‌شرفها و بدسابقه‌ها كه تمام همداني‌ها سوابق آن بي‌شرف دزد را خوب اطلاع دارند، دزديهاي نفت و رياست وزرايش معروف عام و خاص است‌، وقتي پسر يك چنين آدمي را وزير خارجه مي‌كنند، پسرة بي‌سواد كه در آمريكا مدرسه (يوتا) را مي‌گويد: تمام كرده است‌، بايد او هم اعضاي وزارت خارجه را ... خطاب كند. چون خودش از ...ان بوده و تمام عمر با ...ـان سر و كار و حشر و نشر داشته و از پدر جز دزدي و بي‌ناموسي ارث ديگري نبرده است‌. بدسابقه و جاسوسي را هم خوب ياد گرفته حالا اعضاي وزارت خارجه را مثل خودش .... مي‌نامد. خاك بر سر اين وزارت خارجه كه همه با هم متفقاً دست از كار نكشيدند و فحش و ناسزاگوئي اين پسرة بدسابقه را شنيدند و بدون جواب گذاشتند.
بيهوده نيست كه والاحضرت شهناز ابداً حاضر نيست با اين پسر آشتي كند. معلوم مي‌شود در اين وزارتخانه بي‌غيرتي اعضا يكي از صفات برجسته است‌. وقتي كه در يك وزارتخانه اراذلي چون اردشير در رأس قرار گيرد و اشخاص فاضل باسابقه در كنار باشند واي به حال اين مملكت‌. در اين مختصر بيش از اين نتوانستم بگويم حالا اشخاص خود تعمق نموده تشخيص دهند
علاوه بر اردشير كي‌ها ... هستند.....)


تصویر

اختلافات
در ميان انبوه اسنادي كه از ساواك دربارة اختلافات اردشير زاهدي با رجال سياسي به جاي مانده است‌، به اختصار به چند نمونه اشاره مي‌كنيم‌:
1/12/1347 علم و اردشير زاهدي‌:
اخيراً در نخست وزيري شايع شده‌است كه بين آقايان زاهدي و علم اختلافات شديدي بوجود آمده و آقاي علم براي شرفيابي حضوري به اروپا رفته است‌. ضمناً اين اواخر آقاي زاهدي چنان اعمالي انجام مي‌دهد كه باعث رنجش نخست‌وزير و تيمسار سپهبد نصيري گرديده است‌.
26/3/1347 وزارت امورخارجه‌:
در چند شب پيش در منزل يكي از كارمندان وزارت امورخارجه عده‌اي از صاحبان مشاغل مختلف دولتي حضور داشتند. بحث‌هاي مفصلي به ميان كشيده‌شد منجمله اوضاع وزارت امورخارجه و اين كه وزير فعلي آن (آقاي اردشير زاهدي‌) مرد بددهن و فحاشي است و بحث‌هاي زيادي نمودند و براي مثال گفتند چندي پيش آقاي احمد اقبال را مأمور سفارت ايران در مراكش نمودند ايشان به علت پيش‌آمد جنگ اعراب و اسرائيل در رفتن به مأموريت مسامحه و تعلل بخرج دادند و آقاي زاهدي وزير امورخارجه روي يادداشتي به قسمت مربوطه نگاشتند حال كه اين ... (احمد اقبال‌) به مأموريت مراكش نرفت ... ديگري اعزام نمائيد كه آقاي اقبال جريان را به اطلاع آقاي دكتر منوچهر اقبال رئيس هيأت مديره شركت ملّي نفت رسانيده و ايشان هم مراتب را در تركيـه به عرض شاهنشاه آريامهر رسـانيده كه آقـاي احمـد اقبال معروض مي‌دارد تصور مي‌كنم سفير شاهنشاه آريامهر هيچوقت ... نخـواهدبود !!! يا اينكه آقاي زاهدي به معاونان خود در اتاق وزارت حرفهاي بسيار ركيك و مستهجن نثار مي‌كند و آنها نيز مستأصل و از اين قسمت عصباني و ناراحتند، عقيدة حاضرين بر اين بود كه مسلماً اعليحضرت همايون شاهنشاه آريامهر خود از اين وضع ناراضي و از آقاي زاهدي خوششان نمي‌آيد ليكن روي قدرتهايي كه معلوم نيست و ايشان (آقاي زاهدي‌) بدان بستگي دارند در پست خود باقي مانده‌اند و چون نه اطلاعات سياسي دارند و نه اطلاعات اداري‌، حتي مهندس كشاورزي نيستند، ديپلمه كشاورزي هستند. وزير امورخارجه يك دفعة ديگر به خود او مي‌گويد .... چون كلمات خلاف اخلاق بود حذف شد.. را ...
گزارش 29/11/1347 ساواك‌:
در ميهماني منزل اميرسليماني كه عده‌اي نيز حضور داشتند اميرسليماني اظهار مي‌داشت‌:
پس از بازگشت شاهنشاه‌آريامهر به كشور اردشير زاهدي نخست‌وزير خواهد شد و در دوران نخست‌وزيريش خيلي‌ها را منكوب خواهد نمود و نخست‌وزير باقدرتي خواهد بود. چون در حال حاضر اغلب رجال مملكتي را بطور علني فحش و ناسزا مي‌دهد و از كسي هم نمي‌ترسد و اكباتاني و خليلي نيز كه در ميهماني شركت داشتند اضافه نمودند آقاي اردشير زاهدي بر اثر اختلاف با آقاي علم حتي سيلي نيز به صورت وي زده است و شايع است كه آقاي علم با حالت قهر به اروپا رفته بوده‌اند و همچنين گفته مي‌شود كه بين آقاي نخست‌وزير و آقاي دكتر اقبال اختلافاتي وجود دارد و آقاي نخست‌وزير بي‌ميل نيست كه براي آقاي اقبال پرونده بسازد ...
گزارش 14/1/1348 ساواك‌:
مي‌گويند امير اسدالله‌خان علم وزير دربار در يكي از سفرهاي خارج از كشور گزارشي خواسته است و آن سفير ضمن ارسال گزارشي براي جناب آقاي علم رونوشت آن را براي وزارت امورخارجه ارسال مي‌دارد و آقاي اردشير زاهدي وزير امورخارجه از اين اقدام امير اسدالله‌خان ناراحت مي‌شود و تلفني با آقاي امير اسدالله‌خان علم مي‌گويد: بهتر بود كه چنانچه به چنين گزارشي احتياج بود از طريق وزارت امورخارجه اقدام مي‌كرديد اين جمله به آقاي امير اسدالله‌خان علم ناگوار مي‌افتد كه منجر به نزاع لفظي فيمابين آقايان مي‌شود به‌طوري كه آقاي علم چند روزي در حالت قهر بسر مي‌برده‌اند.
گزارش 12/5/1348 در اسناد ساواك‌:
چند روز قبل دكتر صادق برزگر در مجلس اظهار مي‌داشت بطوري كه شنيده‌ام چندي قبل بين آقايان هويدا و زاهدي اختلافي روي داده و تصور مي‌رود يكي از علل تعويض زاهدي نتيجه اين اختلاف باشد.
7/5/48 مذاكرات احسان نراقي و دكتر شهنواز:
احسان نراقي رئيس مؤسسه مطالعاتي و تحقيقات اجتماعي دانشگاه ضمن مذاكره با شخصي بنام دكتر شهنواز اظهار نموده كه با مهندس قطبي رئيس تلويزيون ايران صحبت كرده و قرار شده ترتيب مصاحبه‌اي با شهرداري تهران داده شود تا نامبرده در تلويزيون طي مصاحبه‌اي راجع به تعريض خيابان ولي عصر توضيحاتي بدهد. دكتر شهنواز با اشاره به اينكه مطالب راجع به تعريض خيابان مزبور در جرايد چاپ نشده اضافه كرد كه چند روز قبل آقاي اردشير زاهدي در جاده نياوران راننده‌اي را كه آهسته مي‌رانده و به بوق زدن‌هاي او توجّه نكرده بقصد كشت كتك زده و بعد چون حالش بد شده وي را شخصاً به بيمارستان رسانده و بعد به سازمان امنيت تلفن كرده و از طرف سازمان شخص مضروب جلب گرديده‌است‌.
سپس شهنواز گفت‌: پزشك قانوني يك ماه و نيم به وي استراحت داده‌.... دكتر شهنواز در خاتمه اين مطلب به دكتر نراقي توجيه كرده كه به آقاي نخست‌وزير بگويد كه‌: ما به دورة احمدشاه برگشته‌ايم‌.
گزارش 20/6/50 ساواك‌:
محمّد پورسرتيپ رئيس اداره هشتم سياسي وزارت امورخارجه طي مذاكرات دوستانه‌اي در منزل خود اظهار داشت چند روز است كه مهندس اردشير زاهدي به وزارت امورخارجه نمي‌آيد و ظاهراً در نتيجه اختلافي است كه با نخست‌وزير پيدا كرده است و استعفا نموده و به قرار معلوم استعفاي يادشده مورد قبول شاهنشاه آريامهر واقع نگرديده‌، ولي آقاي هويدا شديداً پافشاري مي‌نمايد كه زاهدي از سمت وزارت امورخارجه بركنار گردد.
گزارش 4/5/1350 ساواك‌:
آقاي مجيد سرتيپي مديركل امور اداري وزارت آموزش و پرورش در يك صحبت دوستانه كه در امور مختلف به عمل آمد اظهار داشت قريب دو هفته قبل بين اردشير زاهدي وزير امورخارجه و امير اسدالله علم وزير دربار شاهنشاهي گفتگو و مشاجره‌اي بر سر مسئله‌اي رخ داده و آقاي اردشير زاهدي خطاب به آقاي علم گفته است كه در اين مملكت يا جاي من است يا جاي تو و موضوع به استحضار اعليحضرت همايوني رسيده و متعاقب آن آقاي زاهدي مراتب را معروض مي‌دارد و استدعاي راه چاره و حل قضيه مي‌نمايد نتيجتاً شاه موقتاً مي‌فرمايند آقاي علم به جاي آقاي منصورالملك به عنوان سفير تعيين و به خارج اعزام و آقاي عباس آرام وزير اسبق امورخارجه به وزارت دربار منصوب گردد.
بعد از مطالعة اسنادي چند از ساواك دربارة اردشير زاهدي‌، نظر «احمد سميعي‌» را به نقل از كتاب «در سي و هفت سال‌» در خصوص اختلافات وي با هويدا ذكر مي‌كنيم‌:
هنگامي كه دشمني هويدا و اردشير زاهدي به اوج مي‌رسد و عموم در پيش‌بيني عاقبت كار و تعيين برندة منازعه انگشت به دهان مي‌مانند و مخصوصاً بعد از غروب روزي كه اردشير زاهدي در روي پله‌هاي زيرزمين خانة هويدا به او فحش ركيك مي‌دهد، عاقبت به گفتة مرحوم كاظم‌زاده رئيس دفتر معينيان‌، در پايان يكي از شرفيابي‌هاي معمول‌، وقتي كه معينيان مي‌خواهد از اتاق كار شاه در كاخ نياوران خارج شود، شاه او را مخاطب قرار مي‌دهد و مي‌گويد: ضمناً به زاهدي بگوييد به خانه‌اش برود. معينيان بلافاصله بعد از ترك دفتر متوجه مي‌شود كه منظور از زاهدي هم مي‌تواند اردشير زاهدي وزير امورخارجه باشد و هم حسن زاهدي وزير كشور، اما جرأت نمي‌كند دوباره به اتاق كار شاه برود و توضيح بخواهد. فرداي آن روز از طريق فرح درمي‌يابد كه منظور اردشير زاهدي بوده‌است‌. عصر همان روز براساس برنامة قبل قرار بوده‌است اردشير زاهدي بي‌آنكه از مغضوب‌شدن خود آگاهي داشته‌باشد با شاه در سعدآباد ملاقات كند. معينيان سرهنگ بازنشسته‌، فرخنده‌كيش رئيس انتظامات دفتر مخصوص را به درب بزرگ اصلي ورودي سعدآباد مي‌فرستد تا منتظر زاهدي شود و او را لدي‌الورود نزد معينيان ببرد. زاهدي مي‌آيد و يكسره به اتاق معينيان مي‌رود. هنوز چند دقيقه از ورود اردشير زاهدي به اتاق معينيان نگذشته بود كه صداي او شنيده شد كه بلند و با عصبانيت مي‌گفت‌: اي مادر ...! اي مادر...!
نشانهاي دريافتي از افتخارات دورة پهلوي دريافت نشان بود. كساني كه داراي نشان‌هاي بيشتري بودند، محترم‌تر مي‌نمودند. اردشير زاهدي داراي نشان‌هاي بسياري بود كه اولين آن‌، «رستاخيز» ـ به مناسبت به اصطلاح قيام 28 مرداد 1332 ـ بود. اين نشان به فعاليت وي در كنار پدرش به عنوان‌، رابط سازمان «سيا» و انگليس تعلق گرفت كه طي نامه‌اي توسط سرتيپ سيامي در صورت جلسة 25 به وي اهدا شد. در نامة تيمسار رياست وقت ستاد ارتش آمده‌است‌:
نظر به اين كه آقاي اردشير زاهدي چه قبل از روز فرخندة رستاخيز 28 مرداد و چه در روز 28 مرداد ماه قدم به قدم در معيت تيمسار سپهبد زاهدي فعاليت‌هاي شاياني نموده كه كاملاً هماهنگي با عمليات نظامي داشته‌است لذا كميسيون پيشنهاد مي‌نمايد كه به يك قطعه نشان درجه 1 رستاخيز مفتخر گردد. همانگونه كه پيش از اين نيز آمد، اردشير زاهدي از دولتهاي بيگانه نيز نشان‌هايي دريافت كرده‌است‌.

اردشير زاهدي در نگاه مورخين

احمدعلي مسعود انصاري:
انصاري كه خود از نزديكان شاه و فرح بود، در بارة چندگانگي‌ِ شخصيت چهرة زاهدي چنين مي‌نويسد:
دستگيري هويدا: ظاهراً و آن طور كه شنيدم امير عباس هويدا به توصيه و اصرار اردشير زاهدي دستگير شد و سايرين را تنها به توصيه فرح و براساس نظرات ياران او دستگير كردند.
ثروت اردشير در آمريكا: خود اردشير هم دائماً در حال درگيري مالي با ساير وراث است و اغلب كار به شكايت و شكايت‌كشي مي‌رسد. از آن جمله اردشير مدعي بود كه به سفارش شاه فقيد دو دستگاه اتومبيل بنز ضدگلوله نيز براي گارد خريده است و بعد از انقلاب كسي حاضر نبود طلب او را بپردازد و بالاخره تهديد كرد كه با اسناد و مداركي كه در دست دارد به دادگاه شكايت خواهد كرد كه براي گريز از دادگاه خانوادة پهلوي بالاخره ششصد هزار دلار پول اتومبيل‌ها را به او دادند. اما دعواي اساسي او با وراث بر سر ارثيه همسر سابقش شهناز و دخترش همچنان باقيست‌. در وصيتنامه شاه براي شهناز 8% و براي مهناز زاهدي 2% ارث درنظر گرفته شده‌ است‌.
عياشي‌هاي اردشير: رضاپهلوي از هم‌نشيني اردشير و سليقة او در خوشگذراني‌ها لذت مي‌برد، اما با انديشة سياسي او همراهي نداشت‌. تاحدي كه با وجود اطلاع از روابط وسيع و سطح بالاي او با مقامات «سيا» و ديگر سازمانهاي امنيتي جهان و با نفوذ او نزد مقامات آمريكائي و پاره‌اي از كشورهاي اروپائي هيچ استفاده‌اي از وي نمي‌كرد و در حالي كه اردشير زاهدي با بسياري از شيوخ عرب دوست بود و بخصوص شيوخ بحرين‌، كه حكومت خود را مديون تلاش او براي جدائي بحرين از ايران ـ در زماني كه وي وزير امورخارجه بود ـ مي‌دانستند ولي رضا هيچگاه اجازه نداد كه اردشير بطور جدي براي برقراري رابطه پا در ميان بگذارد. البته يكي از مشكلات رضا در همكاري با اردشير و رجالي در رديف او آن است كه آنها شرط و شروط مي‌گذارند. رضا به طور كلي نسبت به رجال دوران پدرش بدبين و آنان را دزد و بيگانه با ايران مي‌داند. و براي آنها ارزشي قائل نيست‌.

حسين فردوست‌:
حسين فردوست در كتاب ظهور و سقوط پهلوي‌، مطالب بسياري در بارة زاهدي‌ها آورده است كه در اين فرصت فقط به گوشه‌اي از آنها اشاره مي‌كنيم‌:
ظاهراً در اين زمان 40 ـ 1339 محمدرضا پهلوي با هدايت شاپورجي و علم قصد داشت كه از ارتباطات اردشير زاهدي با سازمان «سيا» در جهت تحكيم موقعيت خود سود جويد. اردشير در دوران دولت اميني سفير ايران در آمريكا بود و از طريق دوستان آمريكائي خود در جهت حذف اميني به نفع شاه تلاش مي‌كرد. سفارت زاهدي ديري نپائيد كه به تهران فراخوانده‌شد. افشاگريهاي دانشجويان ايراني ساكن آمريكا عليه زاهدي و ديگر ترس و بيمي كه دكتر اميني از ماندگار شدن اردشير داشت‌، دليل اين فراخواني بود. در دولت علم‌، اردشير راهي لندن شد. و در دولت اميرعباس هويدا وزير امورخارجه گرديد.
محمدرضا پهلوي طي حكمي پيرامون اردشير زاهدي در وزارت امورخارجة وي مي‌نويسد:
نظر به پيشنهاد جناب آقاي امير عباس هويدا نخست وزير بموجب اين دستخط جناب اردشير
زاهدي را به سمت وزارت امورخارجه منصوب و مقرر مي‌داريم كه در انجام وظايف محوله اقدام نمايد ـ كاخ سعدآباد 4 دي 1345
اردشير زاهدي در ميان مقامات انگليسي وآمريكائي دوستان زيادي پيدا كرد و با بالاترين مقامات رفت‌وآمد داشت‌. ولي در سياست موفقيتي كسب نكرد...
آنچه مسلم است اردشير نه يك سياستمدار زبده بود و نه يك انديشمند ژرف‌انديش‌. فقط بدليل انتصاب به پدر و بخاطر خوش‌خدمتي سپهبد زاهدي به مقامات رسيده بود. «سيا» و «اينتليجنت سرويس‌» از وي براي مقاصد و اهداف خود سود مي‌بردند و او را عموماً «پسر خوب‌« خطاب مي‌كردند.
اردشير تا سال 1351 بر مسند وزارت امورخارجه ماندگار شد. در اسفند 1351 به عنوان سفير ايران عازم واشنگتن شد و مسلماً شاه براي استفاده از وجود وي در آمريكا چنين مأموريتي را به او محول كرده‌ بود.
در گزارش ساواك آمده‌است‌:
در محافل مختلف سياسي شهرت يافته است كه در جريان مبارزات انتخاباتي آمريكا، اردشير زاهدي حدود 12 ميليون دلار صرف فعاليت تبليغاتي به نفع كانديداتوري «فورد» كرده‌است‌.!!
اردشير تا روي كار آمدن دولت شاپور بختيار سفير ايران در آمريكا بود و در دي ماه 1357 از اين سمت بركنار شد.

غلامـرضـا نجـاتـي:
وزيران هويدا، اغلب از او حساب نمي‌بردند و خود را منصوب شاه مي‌دانستند. به روال معمول حتي مانند نخست وزيران بعد از كودتا هم نبود، به‌طوري كه گاه وزيران در حضور او در جلسات هيأت وزيران ضمن مشاجره با يكديگر فحاشي مي‌كرد، حتي در يك مورد اردشير زاهدي ـ وزير خارجه ـ در حضور ديگر وزيران‌، هويدا را به باد دشنام گرفت‌.
مهمترين مركز فعاليتهاي تبليغاتي رژيم‌، سفارت ايران در واشنگتن بود. در مدت سفارت اردشير زاهدي‌، بين سالهاي 1973 ـ 1979 تعداد كاركنان سفارت دو برابر و نيم شد. زاهدي در دوران تصدي سفارت ايران در بارة امور سياسي و تصميم‌گيريهاي مهم‌، با شاه ارتباط مستقيم داشت و از او دستور مي‌گرفت و به نخست وزير هويدا و وزراي خارجه اعتنا نمي‌كرد و با بسياري از مقامات سياسي آمريكا دوستي و مراوده داشت‌. وي در محل سفارت‌، و نيز عالي‌ترين هتلهاي واشنگتن ميهماني‌هاي باشكوه و پر زرق و برق‌، برپا مي‌كرد. در ميان شخصيتهاي سياسي‌، روزنامه‌نگاران و صاحبان ... به آنها هدايايي از قبيل جواهرات‌، خاويار، شامپاين‌، قاليچه‌، گل و ... مي‌داد و مسلماً اين فساد كمتر از مفاسد ديگر و اين تكروي‌، كم اهميت‌تر از درگيريهاي درون رژيم نبود.

زاهدي در دوران اوج‌گيري حركتهاي مردمي و پيروزي انقلاب اسلامي
فعاليت اردشير زاهدي در سال‌هاي 1356 و 57 افزايش يافت‌. در سفر شاه به آمريكا، به دستور زاهدي‌، اعتبار نامحدودي براي جمع‌آوري ايرانيان‌، از ايالات مختلف اين كشور و اعزام آنها به واشنگتن براي شركت در تظاهرات به نفع شاه اختصاص داده‌شد. كراية هواپيما و هزينة هتل و غذاي اين قبيل افراد نيز پرداخت شد، اما همه چيز بر عليه شاه بود. پس از كشتار 17 شهريور 1357، اردشير زاهدي به واشنگتن سفر كرد و با «وارن كريستوفر» معاون وزارت امور خارجه ملاقات كرد و درخواست كرد كه دولت آمريكا از ايران حمايت كند، زيرا زاهدي مدعي بود كه كمونيستهاي سازمان يافته‌، تظاهرات را ترتيب مي‌دهند.
در يازدهم آبانماه 1357، كميتة هماهنگي در كاخ سفيد تشكيل شد. زاهدي با برژينسكي ملاقات كرد و حمايت علني كاخ سفيد را از شاه خواستار شد. اما نظريات «كريستوفر» معاون امورخارجه ايالات متحده‌، خلاف نظريات زاهدي بود. روابط اردشير زاهدي با برژينسكي در ايجاد روابط واشنگتن ـ تهران تأثير مهمي داشت‌. زاهدي‌ِ سفير، رابط شاه و برژينسكي بود، اما وزارت امورخارجة آمريكا چندان به اين روابط اهميت نمي‌داد. اردشير كه همچون پدر مي‌انديشيد، هنوز در حال و هواي كودتاي 28 مرداد و همان شيوة كار بود. حتي در موردي پس از گفتگوي شاه و «سوليوان‌»، زاهدي با شاه تلفني سخن گفت و روش جمع‌آوري افراد به طرفداري از شاه را مطرح نمود، ولي محمدرضا حرف او را قطع كرد و گفت‌: اوضاع نه تنها مانند سال 1953 نيست بلكه با دو هفته پيش هم تفاوت دارد. در 27 آبانماه 1357 اردشير زاهدي با پيامي از كارتر براي شاه عازم ايران شد. در اين پيام «كارتر» پشتيباني كامل كاخ سفيد را از شاه مطرح ساخت‌.
سوليوان در بارة عملكرد اين دورة اردشير چنين مي‌نويسد:
من بارها زاهدي را مي‌ديدم و لااقل هفته‌اي يك بار، مرا به منزلش دعوت مي‌كرد. در آنجا گروههاي مختلف هم‌عقيده‌، شامل بازاريان و افسران ارتشي حضور داشتند. در ميان افسران‌، ژنرال منوچهر خسروداد، فرماندة نيروهاي هوابرد نيز ديده مي‌شد.
زاهدي اميدوار بود با استفاده از نفوذ چند تن از روحانيون وابسته به دربار و كمك مالي و پشتيباني تجار و بازارياني كه ثروت و دارائي خود را مديون رژيم پهلوي مي‌دانستند همراه با ياري نظاميان ستيزه‌جو، ائتلافي شبيه آنچه پدرش در سال 1332 ايجاد كرده بود، سازمان دهد. وي سعي داشت روزنامه‌نگاران آمريكايي را كه به ديدنش مي‌آمدند ـ برخي از آنها تظاهر به روزنامه‌نگاري مي‌كردند ـ قانع كند كه در ايران يك «اكثريت خاموش‌» وجود دارد كه قريباً از رخوت بيرون مي‌آيد و مقابل انقلاب قرار خواهد گرفت‌. شاه با افكار و اعمال زاهدي توافق نداشت‌.
در 26 دي 1357 شاه بجاي عزيمت به آمريكا راهي مصر و مراكش شد. زاهدي آن شب به برژينسكي اطلاع داد كه شاه پس از مشورت با سادات و حسن‌، عازم آمريكا نشود. ولي زاهدي همچنان مصرّ بود كه بايد كودتايي نظير آنچه در سال 1332 به وقوع پيوست‌، به اجرا درآيد. برژينسكي طي ملاقاتي با
كارتر از وي خواست تا شاه را كه متحد آمريكا بود، پناه دهد. كارتر از اين پيشنهاد خشمگين شد و گفت‌: مايل نيست شاه در ايالات متحده تنيس‌بازي كند و آمريكائيها در تهران ربوده شوند و به قتل برسند!
اردشير در واپسين روزهاي حيات شاه بيشترِ اوقات بر بالين وي بود. پس از ترك ايران زاهدي همواره مورد سرزنش شاه قرار مي‌گرفت‌. زيرا وي بخشي از نافرجامي‌هاي گذشته را ناشي از توصيه‌ها و اعمال او مي‌دانست‌. بيش از يك سال زاهدي بيهوده تلاش كرده بود توجه شاه را نسبت به خويش جلب كند. شاه طي اقامت در پاناما و سپس در مكزيك او را طرد كرده بود و مي‌گفت‌:
«اين مرد ديوانه است‌«
با اين حال زاهدي پس از اطلاع از بحراني شدن وضع جسماني شاه‌، خود را به مصر رسانيد. در اين هنگام محمدرضا كه مي‌دانست تنها چند هفته ديگر از زندگي‌اش باقي است‌، او را پذيرفت‌.
پس از مرگ شاه‌، زاهدي تنها شد. فقط داريوش همايون ـ داماد سپهبد فضل‌الله زاهدي و شوهر هما زاهدي ـ با اردشير ارتباط داشتند. مرد عياش عصر پهلوي در كاخ پدر و با ثروتي كه از ايران به غارت برده بود همچنان در عيش و نوش است‌. در طي بيست سال گذشته تنها دوبار مطالبي چند از وي انتشار يافته است و اينك غروب عمر را در ذلت و سرگرداني مي‌گذراند.

منــابــع تحقیق :

ـ اسناد ساواك
ـ خاطرات فردوست / ظهور و سقوط پهلوي / ج 1 و 2
ـ جستارهايي از تاريخ ايران
ـ 37 سال / احمد سميعي
ـ تاريخ 25 سال / ج 1 و 2 / سرهنگ نجاتي
ـ از سيد ضيأ تا بختيار / مسعود بهنود
ـ فرهنگ سياسي ـ تاريخي / غلامرضا بابايي / ج 4
ـ من و خاندان پهلوي / احمدعلي مسعود انصاري
ـ خاطرات فردوست / ظهور و سقوط سلطنت پهلوي
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 1885
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۸, ۶:۳۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 588 بار
سپاس‌های دریافتی: 2859 بار

Re: رجال عصر پهلوی - ارتشبد نعمت الله نصیری

پست توسط misam5526 »

قسمت دومپس از دستگيري مجدد نصيري در روز 22 بهمن 1357 مصاحبه‌اي با او انجام گرفت، كه مدت كوتاهي قبل از اعدامش از تلويزيون پخش شد. در بخش‌هاي مهمي از اين مصاحبه تلويزيوني پرسش و پاسخ‌هايي به شرح زير صورت گرفت:
* از ثابتي چه خبر داريد؟
* نمي‌دانم، شنيدم در تهران نيستند.
* خرج ماهانه ساواك چه قدر بود؟
* پرونده‌هايش هست، فعلاً به خاطرم نيست.
* آقاي نصيري، پس شما كه همه چيز را انكار مي‌كنيد، در اين سازمان منحل شده ساواك چكاره بوديد؟
* من سرپرست كل سازمان بودم و بيشتر كارهاي اداري، فني و تأمين احتياجات اداري با من بود.
* هرچند وقت يكبار با شاه ملاقات مي‌كرديد؟
* در هفته دوبار
* مافوق شما چه كسي بود، آيا غير از شاه از كس يا كسان ديگر هم به شما دستور داده مي‌شد.
* نه من يك سري وظايف قانوني داشتم.
* در حال حاضر از گذشته خود پشيمان نيستيد؟
* نه من طبق قانوني كه تصويب شده بود و وظيفه‌اي كه هيئت دولت آن را تصويب كرده بود عمل مي‌كردم.
* نظرتان راجع به شكنجه زندانيان چيست؟
* كسي شكنجه نمي‌شد.
* آيا رئيس زندان، بازرس‌ها و مأموران بازجو گزارش كارهايشان را به شما نمي‌دادند كه شما از چگونگي شكنجه‌ها اظهار بي‌اطلاعي مي‌كنيد؟
* مي‌دادند ولي در آن چيزي ازشكنجه نمي‌نوشتند.
*يعني مي‌خواهيد بگوئيد هيچ شكنجه‌اي در كار نبود؟ چرا نمي‌خواهيد حداقل حالا ديگر صادقانه حرف بزنيد؟
* من صادقانه حرف مي‌زنم.
*حقوق ماهانه شما چقدر بود؟
* 12 هزار تومان.
*چقدر مزايا مي‌گرفتيد؟
* حدود 12 هزارتومان
* درآمد ديگري نداشتيد؟
* چرا چند قطعه ملك داشتم كه بنياد پهلوي به من دادند.
* در مورد پول‌هايي كه از ايران خارج كرده‌ايد چه مي‌گوئيد؟
* من پولي خارج نكرده‌ام.
* شما همسر و فرزند داريد؟
* بله، يك همسر و دو فرزند دارم.
* اين كلمه ماركسيست اسلامي را در سازمان شما چه كسي اختراع كرده بود؟
* من نمي‌دانم، خودم هم فكر مي‌كنم اين دو در كنار هم جور در نمي‌آيد.
* شما اسلام را مي‌شناسيد؟
* بله من يك مسلمان معتقد هستم.
* ساواك چقدر مأمور داشت؟
* 2000 مأمور رسمي.
* و چقدر مأمور غير رسمي؟
* خاطرم نيست.
* شما درباره درياچه نمك قم چه مي‌دانيد؟
* فقط مي‌دانم درياچه‌اي است در نزديكي قم و هيچ چيز ديگر. 2

تصویر

دكترمصطفي الموتي هم در كتاب خود «ايران در عصر پهلوي» اشاراتي راجع به بازداشت نصيري دارد:
«روز 22 بهمن وقتي تمام مراكز مملكتي مورد حمله قرار گرفت و پادگان جمشيديه اشغال شد همه سراغ (نصيري) را مي‌گرفتند. روزنامة اطلاعات نوشت وقتي مردم ارتشبد نصيري را دستگير كردند او و چند تن ديگر از سران نظامي به تلويزيون آورده شدند كه نوار آن را در لندن ديدم. نصيري در حالي كه سرش با نوار سفيدي بسته شده بود و صدايش به سختي در مي‌آمد مورد مصاحبه و گفتگو قرار گرفته بود.
(در اين جلسه علاوه بر روزنامه‌نگاران داخلي و خارجي افرادي نظير دكتر يزدي ـ احمد صدر حاج سيد‌جوادي ـ لاهوتي ـ پدررضائيها ـ احمد‌زاده شركت داشتند كه از نصيري و سايرين سئوالاتي مي‌كردند.)
سئوالات از ارتشبد نصيري چنين بود:
* چگونه گرفتار شديد؟
* من چهار ماه است زنداني هستم. وقتي جمشيديه به دست نيروهاي انقلاب افتاد مرا هم به اينجا آوردند.
* نظرتان راجع به وضع موجود چيست؟
* درست در حال عادي نيستم كه بتوانم حرف بزنم.
* دربارة شكنجه‌هاي مستقيم و غير مستقيم ساواك چه فكر مي‌كنيد؟
* مستقيم را تكذيب مي‌كنم، اگر ديگران كاري كرده‌اند من بي‌اطلاع هستم. من آدمي هستم در اختيار شما. من كاري نكرده‌‌ام. مي‌توانستم اينجا نيايم. من خودم آمدم.
* خير مردم شما را آورده‌اند اينجا.
* مي‌توانستم فرار كنم.
در اين موقع پدر رضائيها كه چهار فرزندش كشته شده‌اند از نصيري پرسيد: مگر بچه‌هاي من به تو چه كرده بودند كه آنها را كشتي؟ چرا آنها را شكنجه كردي؟ چرا ناخنهاي آنها را با گازانبر كشيدي؟
* من از همة اين چيزها كه مي‌گوئيد بي‌اطلاعم.
لاهوتي از نصيري پرسيد: مگر خودت نبودي كه در زندان ساواك مرا كتك زدي و چند بار محكم بگوشم كوبيدي؟
* من نبودم.
* از كميته ساواك و پرويز ثابتي كه از شما دستور مي‌گرفت بگوئيد؟
* كميته به من مربوط نبود.يك گروه مستقل از ساواك ـ شهرباني ـ ارتش ـ ژاندارمري تشكيل مي‌شد. ثابتي مسئولي امنيت داخلي كشور بود و معاون من نبود. شنيدم ثابتي در تهران است.
* خرج ماهانة ساواك چقدر بود؟
* خاطرم نيست پرونده‌هايش هست.
* شما كه همه چيز را انكار مي‌كنيد پس در اين سازمان چكاره بوديد؟
* من سرپرست كل سازمان بودم و بيشتر كارهاي اداري و فني و تأمين احتياجات با من بود.
* از مرگ دكتر شريعتي و تختي چه مي‌دانيد.
* هيچ چيز. 3
آيت‌الله صادق خلخالي كه نعمت‌الله نصيري را محاكمه و به اعدام محكوم كرده بود بعدها در خاطرات خود به دلائل و براهيني اشاره كرد كه براساس آن نصيري را مستوجب مرگ و اعدام مي‌ساخت. در بخش‌هايي از اين خاطرات خلخالي كه عمدتاً به سوابق و فعاليتهاي امنيتي ـ اطلاعاتي نصيري در رأس ساواك و نقش او در آزار و اذيت مخالفان سياسي رژيم پهلوي اختصاص دارد، چنين مي‌خوانيم:
«ارتشبد نصيري كه به مدت پانزده سال در رأس كارهاي حساس كشور، از جمله سازمان اطلاعات و امنيت كشور قرار داشت، به كلي منكر شكنجه در زندان‌هاي رژيم شد. او گفت: من در يكي دو روز كه در زندان شما هستم، پي برده‌ام كه قبل از انقلاب زندانيان سياسي را شكنجه مي‌كردند. او به اين طريق مي‌خواست خود را تبرئه كند؛ ولي چه كسي بود كه باور كند، او از همة جريان‌ها بي خبر است. او ام‌الفساد و ام‌الخبائث بود. تمام توقيف‌ها و شكنجه‌ها و اعدام‌ها و سر به نيست كردن‌ها به دستور مستقيم ساواك و در رأس آن، نصيري ملعون صورت مي‌گرفت. جعفر‌قلي‌صدري، رئيس شهرباني كل كشور،‌ هنگامي كه او را رو در روي نصيري قرار داديم، تصريح كرد و گفت: من به مقتضاي شغلم كه در رأس شهرباني قرار داشتم، تلفن‌هاي نصيري را گوش مي‌كردم. در واقع، يك سيم تلفن او بدون اين كه معلوم شود، در دفتر كار من بود و من همة جريان‌ها و گفت و گوهاي تلفني را گوش مي‌كردم. ايشان بودند كه فرمان مي‌دادند تا مردم را بگيرند و به زندان ببرند و زير شكنجه قرار دهند. اگر كسي در اثر شكنجه به قتل مي‌رسيد، جنازة مقتول را يا به پزشكي قانوني مي‌دادند و التزام مي‌گرفتند به عنوان مجهول‌الهويه به سالن تشريح بيمارستان‌ها مي فرستادند و يا دفن مي‌كردند. اين‌ها مطالبي بود كه سپهبد جعفر‌قلي صدري در مقابل نصيري به آن اذعان كرد.
با توجه به اين موضوع، آيا مي‌شد فلان ساواكي جزء را مورد تعقيب و يا حبس و يا ا عدام قرار دهيم؛ ولي رئيس ساواك را كه از زمان سقوط مصدق به بعد، مصدر حساس‌ترين پست‌هاي اين مملكت بود و از زير و بم سياست‌ها و جنايت‌هاي رژيم، اطلاع عميق داشت، تبرئه كنيم؟
نصيري را زماني كه قصد فرار داشت، بازداشت كرده بودند. وقتي كه درهاي زندان دژبان جمشيديه شكسته شد، تعدادي از اين‌ها كه به صورت ظاهر در آن زندان بودند، بيرون آمده و قصد فرار داشتند كه مردم آن‌ها را بازداشت كردند. نصيري هم در حال فرار بود كه دستگير شد و در حين دستگيري، كتك مفصلي هم از دست مردم نوش جان كرد. البته، مردم مي‌خواستند، همان جا او را به درك واصل كنند؛ ولي بعد تصميم گرفتند كه بهتر است او محاكمه شود. نصيري را با پيكر زخمي و سر و صورت خون‌آلود و لت‌ و پار شده، به دادگاه آوردند. البته، روزهاي اول، دادگاه به ‌آن صورت منظمي كه تصور مي‌شود، نبود. همين امر موجب مي‌شد كه گاهي اوقات، متهمين و مجرمين واقعي،‌ از زندان فرار كنند. از جمله كساني كه در همة كارها دخالت مي‌كرد و بازپرس شده بود،‌ابراهيم يزدي بود كه در دولت موقت اول، معاون نخست‌وزير و سپس، وزير امور خارجه شد. او در واقع، همه كاره بود و در هر كاري دخالت مي‌نمود. مردم هم از ماهيت او و همفكرانش اطلاع نداشتند. اميرانتظام هم يكي از مهره‌هايي بود كه در كارها دخالت مي‌كرد؛ البته، نه مثل ابراهيم يزدي.
ابراهيم يزدي در طبقة سوم مدرسة رفاه كه من هم در آنجا بودم، نصيري و رحيمي را به محاكمه كشيد. آن‌ها با وجود اين كه مي‌دانستند من از طرف امام به عنوان قاضي و حاكم شرع تعيين شده‌ام، به اين امر توجه نمي‌كردند،‌خودشان مي‌بريدند و مي‌دوختند و در باغ سبز نشان مي‌دادند. تلويزيون هم جريان را ضبط مي‌‌كرد و ما هم نظاره مي‌كرديم. سرانجام، كاسة صبرم لبريز شد و مستقيماً خدمت امام رفتم وعرض كردم: ابراهيم يزدي مي‌گويد كه جزء شوراي انقلاب است و نمي‌گذارد من به كارها رسيدگي كنم. او در همة كارها دخالت مي‌كند و مانع كار ما مي‌شود.
امام فرمود: او جزء شوراي انقلاب نيست و زورش هم به تو نمي‌رسد،‌اگر آمد آنجا، يقة او را بگير! (سپس امام يقة مرا گرفت و گفت: اين جوري) و از پله‌ها به پايين پرت كن، تا بيايد پيش من و من جواب او را مي‌دهم.
پس از بيانات امام، من با قدرت تمام به مدرسة رفاه برگشتم و زمام امور را به دست گرفتم و ديگر مجال ندادم كه ابراهيم يزدي در كارها دخالت كند. فرداي آن شب نصيري و ناجي و رحيمي و خسروداد اعدام شدند، مهندس بازرگان مصاحبة مطبوعاتي تشكيل داد و با كمال تعجب، اعلام نمود: ما از وضع دادگاه‌هاي انقلاب، كوچك‌ترين اطلاعي نداريم. اين اولين ضربه‌اي بود كه از طرف دولت موقت بر پيكر دادگاه‌هاي انقلاب وارد مي‌شد. اين در حالي بود كه هم سخنگوي دولت، امير انتظام و هم صباغيان در مدرسة رفاه حضور داشتند و ابراهيم يزدي در كارها مداخله مي‌كرد. آن‌ها از اوضاع با خبر بودند. حتي در آن شبي كه اين چهار نفر به اعدام محكوم شدند، ابراهيم يزدي تا آخر در مدرسة رفاه بود. البته همان طور كه گفتم، من مي‌خواستم در آن شب تعداد 24 نفر را اعدام كنم. چشم همة آن‌ها را بسته بوديم؛ اما اين آقايان، دائماً اين پا و آن پا كردند و مي‌رفتند و مي‌آمدند و من هم خون دل مي‌خوردم. اين آقايان حتي براي وقت‌گذراني و ايجاد فرصت براي جلوگيري از اعدام آن‌ها، كاغذهايي تهيه كرده و گفتند كه مي‌خواهيم نام متهمين را با خط درشت روي آن بنويسيم و به سينة آن‌ها بچسبانيم، من وضع را ناجور ديدم و متوجه شدم كه ابراهيم يزدي در آنجا حضور ندارد. حس كردم كه ممكن است خدمت امام رفته باشد. در همين موقع، از مقر امام مرا خواستند. دويدم و خودم را به مدرسة علوي شمارة يك كه محل اقامت امام بود، رساندم. نفس‌ زنان از پله‌ها بالا رفتم و نفسم تنگ شده بود. با كمال تعجب ديدم كه آقايان: ابراهيم يزدي و مطهري و دكتر بهشتي و احمد آقا خميني در خدمت امام هستند. عرض كردم: اي امام! ما حاضر نيستيم به جهنم برويم.
امام فرمود: مگر جهنمي در كار است؟
عرض كردم: بلي، اگر اين 24 نفر را اعدام نكنيم، همة ما به جهنم مي‌رويم و خلاصه، خيانت به انقلاب است.
امام ما را به بردباري دعوت كرد و فرمودند: تعداد اعدام‌ها امشب چهار يا پنج نفر بيشتر نباشد، بحث شد كه نفر پنجم چه كسي باشد. عده‌اي گفتند: سالار جاف و من گفتم: ربيعي، فرماندة نيروي هوايي.
سرانجام، ساعت دو بعد از نيمه شب، آن چهار نفر را به پشت بام برديم و اعدام كرديم.
نعمت‌الله نصيري، اهل سمنان، ارتشبد شاه و رئيس سازمان جهنمي اطلاعات و امنيت كشور، از سال 1331 تا قبل از انقلاب، آتش افروز همة معركه‌ها و همه كارة شاه در تمام زمينه‌ها و مأمور رسمي سازمان سيا در خاورميانه بود. او از اين رهگذر، ثروت هنگفتي براي خود و اعضاي فاميلش تهيه كرده بود. خانة او درنيس فرانسه، معروف بود. او خانه‌ها و كاخ‌هاي متعدد ديگري در تهران و اطراف آن ومازندران و سمنان داشت. او توانسته بود با هژبر يزداني،‌يكي ديگر از مهره‌هاي كثيف شاه و همچنين، با خانوادة «روشن» كه بهايي بود، و در سراسر ايران در دامداري و خريد و فروش گوشت، شركت فعال داشتند، شريك شود.
اين خانواده‌ها بهايي و از اهالي «مهدي‌شهر» فعلي يا «سنگسر» سابق سمنان بودند. هژبر سنگسري و روشن‌ها با نصيري شريك شده بودند تا در همة زمينه‌هاي دامداري و كشاورزي و وارد كردن كارخانه‌هاي پارچه بافي و كفش و غيره، به طور انحصاري عمل نمايند. آن‌ها از طريق وارد كردن گوشت گوسفند از خارج، ثروت سرسام‌آوري به دست آورده بودند، نصيري در چندين شركت، در تهران سهيم بود و چون نفوذ داشت، با تمام ثروتمندان معاملات نامشروع انجام مي‌داد. او بسيار كثيف و زن‌باز و قمار باز ومشروب‌ خوار و زمين‌خوار بود. همة اين‌ مطالب را جعفر قلي صدري، با دليل و مدرك بيان مي‌داشت. پروندة آن‌ها در دادرسي دادگاه انقلاب و در ادارات مربوط موجود است و مي‌توان همة آن‌ها را تدوين و سپس به چاپ رساند.
نصيري براي خشنودي شاه و خانوادة او، دست به هر كاري مي‌زد. شاه براي سرپوش گذاشتن به جنايات خود و ساواك، يك سال قبل از انقلاب او را از كار بركنار كرده و به عنوان سفير، به اسلام‌آباد پاكستان فرستاده بود؛ ولي چه كسي باور مي‌كرد كه شاه در اين كارها خلوص دارد. همه مي‌دانستند كه اين كارها را براي رد گم كردن و گول زدن مردم مي‌كند. او در واقع، يك جاني معروف را موقتاً ‌از كار بركنار كرده و جنايتكار ديگري را بر سر كار آورد، شاه با كنار گذاشتن نصيري، سپهبد ناصر مقدم را كه جنايتكاري درجه يك بود به جاي او گذاشت تا ماهرانه، به اصطلاح، با پنبه سر ببرد. او هم از خانوادة مقدم و از هزار فاميل و يكي از پولدارترين افراد كشور بود.
نصيري مسئول مستقيم شكنجه‌ها و كشتارها و قتل عام‌ها بود و دستور يورش به خانه‌هاي مردم و شكار جوانان در خيابان‌ها را مي‌داد. رعب و وحشتي كه او در مدت رياست خود بر ساواك در ميان مردم ايجاد كرده بود، بي‌سابقه بود. او رياست كميتة‌مشترك را نيز بر عهده داشت. اين كميتة مشترك، متشكل از اكيپ‌هاي مخصوص ژاندارمري و پليس و ارتش و ساواك بود. آن‌ها ابتدا، مدارك لازم را براي شكار مسلمانان متعهد جمع آوري و سپس در فرصت‌هاي مناسب با اكيپ‌هاي مخصوص ستون‌هاي منظم، حمله را آغاز مي‌كردند. بعضي از مواقع، آنان مي‌توانستند به شكار خود دست يابند و برخي مواقع هم ناكام شده و با دادن تلفات و تحمل خسارات سنگين بر مي‌ گشتند. عامل مستقيم كشتار در سياهكل و كشتار گروه بيژن جزني و آن همه شكنجه و كشتار در زندان قزل قلعه و زندان اوين و باغ مهران وجمشيديه و پادگان عشرت‌آباد و ساير مراكز ساواك در سراسر ايران، شخص نصيري بود. او در ارتباط با سيا و ساير مراكز براندازي و جاسوسي در سراسر دنيا، توانسته بود پول كلان و بودجة عظيمي به اين كار اختصاص دهد. او در جريان كشتار سران سازمان آزادي‌بخش فلسطين در بيروت دست داشت. او توانسته بود با همكاري سفارت امريكا و در رأس آن، ريچارد هلمز، رئيس سيا و سفير ايالات متحده امريكا در ايران، به اسرار و اطلاعات دولت‌هاي همسايه ايران دست يافته و در تمام شئون اين كشورها دخالت مستقيم داشته باشد.
نصيري حتي، چند بار مسافرت‌هاي محرمانه به اسرائيل و امريكا كرد تا بتواند از طريق موساد در خاورميانه دخالت كرده و مهره‌هاي شناخته شده را در رأس كارهاي حساس منطقه قرار دهد.
نصيري و ناصر مقدم، از مهره‌هاي بزرگ سيا در جهان بودندكه سيا به وسيلة آن‌ها و قبل‌ از آنها به وسيلة پاكروان و قبل از او هم به وسيلة تيمور بختيار، تمام اغتشاشات را در خاورميانه رهبري و كنترل مي‌كرد و به نفع موساد و سيا و ساواك از آن‌ها بهره‌برداري مي‌نمود.
نصيري مي‌گفت: من از وجود شكنجه تا به حال اطلاع نداشتم و در اين دو روز كه در اينجا (مدرسه رفاه) هستم، متوجه شدم كه شكنجه در كار بوده است. در حالي كه در دوران رياست نصيري، چيزي كه ارزش نداشت، جان مردم بوده، چنان كه امثال شيخ نصرالله انصاري قزويني و موسوي زنجاني در زير شكنجه كشته شدند. نصيري با مستشاران نظامي امريكا نيز ارتباط مستقيم داشت. او به مقتضاي شغلي خود نمي‌توانست در جريان سركوبي مبارزين بي‌نقش باشد. او در گرفتار كردن و به زندان و تبعيد فرستادن علماي اسلام، از جمله، امام خميني، چه قبل از جريان كاپيتولاسيون و چه بعد از آن، نقش اساسي ايفا مي‌كرد. نابود كردن كانون‌هاي فعال اسلامي و سوزاندن كتاب‌ها و آتش زدن مدارس ديني و خراب كردن مدرسة فيضيه و كشتاردسته جمعي طلاب علوم ديني در قم و نيز كشتار بيرحمانة پانزدهم خرداد، در سراسر ايران‌، به دستور مستقيم شاه و ايادي او؛ نصيري و پاكروان و ناصر مقدم وجعفرقلي صدري و رحيمي و ربيعي و خسروداد صورت مي‌گرفت. آن‌‌ها درصدد بودند كه به نفع غربي‌ها، آثار دين و ديانت را در ايران، به كلي از بين ببرند و به جاي آن فرهنگ مصرفي غربي و بي‌بندباري و هرزگي و فحشا را جانشين اسلام و ايمان نمايند. تمامي مظاهر منحط فرهنگ غربي از قبيل: نمايش فيلم‌هاي سكسي و كاباره‌ها و قمارخانه‌ها و انواع اماكن فحشا و بي‌بند و باري در زمان نصيري و هويدا و امثال اين‌ها در ايران رونق گرفت و موجب شده بود كه مردم نسبت به سرنوشت خود بي‌علاقه شوند؛ امّا اين رهبري امام امّت بود كه تمامي نقشه‌هاي دستگاه تبهكار را نقش بر آب كرد. و تمام بافته‌هاي علم و هويدا و نصيري و سايرين را نقش بر آب كرد.»

پي نوشت :

2. ح. پاكباز، در آينه 37 روز، صص 221 ـ 224.
3. مصطفي الموتي، ايران در عصر پهلوي، جمهوري اسلامي 10، ص 277 ـ 280.
4. صادق خلخالي، خاطرات آيت‌الله خلخالي،‌ جداول،‌ چاپ اول،‌ تهران، نشريه سايه 1370، صص 359-367

منابع و مآخذ مورد استفاده در تحقیق :

مركز اسناد (آرشيو) مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاي سياسي (اسناد ساواك)
مصطفي الموتي ايران در عصر پهلوي، جلد 10، لندن، پكا، مهر 1370/ اكتبر 1991.
روزشمار انقلاب اسلامي، جلد 7، چاپ اول، تهران، حوزه هنري تبليغات اسلامي، 1379.
فريدون زندفرد، ايران و جهاني پرتلاطم، خاطراتي از دوران خدمت در وزارت امور خارجه (1326 ـ 1359)،‌ چاپ اول،‌ تهران، نشر شيرازه، 1379.
ح‌. پاكباز، در آينه 37 روز، مروري بر روزنامه‌هاي اطلاعات و كيهان (از 16 دي تا 22 بهمن 1357)، تهران، نهضت مقاومت ملي ايران، بي‌تا.
صادق خلخالي گيوي، خاطرات آيت‌الله خلخالي، جلد اول،‌ چاپ اول،‌ تهران،‌ نشر سايه، 1379.
مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، ج: 12، چاپ اول، تهران، مركز نشر اسناد لانه جاسوسي (دانشجويان پيروان خط امام)، 1363.
محمود طلوعي،‌ بازيگران عصر پهلوي، ج 1، تهران، نشر علم، 1372.
مايكل لدين، شاه و كارتر،‌ ترجمه مهدي افشار، تهران، انتشارات دنياي كتاب و دبير،‌1371.
عمادالدين باقي، تحرير تاريخ‌ شفاهي انقلاب اسلامي ايران: مجموعه برنامه داستان انقلاب از راديو بي‌بي‌سي، قم، نشر تفكر، 1373.
پرويز راجي، خاطرات پرويز راجي، خدمتگزار تخت طاووس، ترجمه ح.ا.مهران، تهران، انتشارات اطلاعات، 1364.
مينو صميمي، پشت پرده تخت طاووس، ترجمه حسين ابوترابيان، تهران، انتشارت اطلاعات، 1368.
محمود طلوعي، داستان انقلاب، چاپ اول، تهران، نشر علم، 1370.
ويليام شوكراس، آخرين سفر شاه: سرنوشت يك متحد آمريكا، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوي، تهران، نشر البرز، 1369.
احمد سميعي، طلوع و غروب دولت موقت تهران، انتشارات شباويز، 1371.
انقلاب اسلامي به روايت اسناد ساواك، ج 5، چاپ اول، تهران، مركز بررسي اسناد تاريخي 1378.
دزموند هارني، روحاني و شاه، گزارش يك شاهد عيني از انقلاب ايران،‌ ترجمه كاوه و كاووس باسمنجي، تهران، كتابسرا،‌ 1377.
روزشمار انقلاب اسلامي، ج 3، چاپ اول، تهران، دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، 1378.
عبدالمجيد مجيدي، خاطرات عبدالمجيد مجيدي، ويراستار: حبيب‌ لاجوردي،‌ هاروارد،‌ دانشگاه هاروارد، 1377 ش/ 1998 م.
مسعود بهنود، از سيد‌ضياء تا بختيار، تهران، انتشارات جاويدان، 1369.
روزشمار انقلاب اسلامي، ج 6، چاپ اول،‌ تهران،‌ دفتر ادبيات انقلاب اسلامي، 1378.
محمود طلوعي، صد روز آخر (13 آبان ـ 22 بهمن 1357)، تهران، نشر علم،‌ 1378.
امان‌الله اردلان، خاطرات حاج عزالممالك اردلان، به كوشش باقر عاقلي، چاپ اول، تهران، نشر نامك، 1372.
احمد سميعي، معماران تمدن بزرگ، چاپ اول، تهران، نشر روايت، 1372.
جلال عبده، خاطرات جلال عبده،‌ جلد اول، تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1368.
ابراهيم صفايي، زندگينامه سپهبد زاهدي، چاپ اول،‌ تهران، انتشارات علمي، 1373.
ماروين زونيس، شكست شاهانه: روانشناسي شاه، ترجمه عباس مخبر، تهران، طرح نو، 1370.
جمشيد لاريجاني، دوقلوي ميرپنج، چاپ اول، تهران، نشر علم، 1376.
محمود طلوعي،‌چهره‌ها و يادها: خاطراتي از گذشته، تهران، نشر علم، 1381.
ظهور و سقوط سلطنت پهلوي: جستارهايي از تاريخ‌ معاصر ايران، جلد دوم، تهران، انتشارات اطلاعات، 1367.
عيسي پژمان،‌ اثر انگشت ساواك، چاپ اول، فرانسه (پاريس)، انتشارات ژان، 1372 ش / 1994 م.
يحيي افتخارزاده،‌ نظميه در دوره پهلوي،‌ تهران،‌ انتشارات اشكان و هيرمند، 1377و
محمدعلي سفري، قلم و سياست،‌ [4 جلد] جلد سوم، چاپ اول، تهران،‌ نشر نامك، [از 1371 تا 1380]
محسن مبصر، پژوهش: نقدي بر كتاب خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست، آمريكا، كتابفروشي ايران، 1357ش / 1996 م.
شعبان جعفري، خطرات شعبان جعفري، به كوشش هما سرشار، تهران،‌ نشر ثالث،‌1381/
فاطمه پاكروان، خاطرات فاطمه پاكروان، چاپ اول‌، تهران، انتشارات مهرانديش،‌ 1378.
ابوالحسن ابتهاج،‌ خاطرات ابوالحسن ابتهاج،‌ جلد دوم،‌ به كوشش عليرضا عروضي، تهران،‌ انتشارات علمي، 1371.
مسعود بهنود،‌ 275 روز بازرگان، تهران، انتشارات علم،‌ 1377.
فصلنامه تخصصي تاريخ‌ معاصر ايران، سال 6، ش 24، زمستان 1381.
مجموعه اسناد لانه جاسوسي آمريكا، جلد اول، چاپ اول، تهران،‌ مركز نشر اسناد لانه جاسوسي (دانشجويان مسلمان پيرو خط امام)، 1363.
عبدالامير فولادزاده، شاهنشاهي پهلوي در ايران، 3 جلد، قم، كانون نشر انديشه‌هاي اسلامي، 1369.
منصور رفيع‌زاده،‌ شاهد: خاطرات منصور رفيع‌زاده، ترجمه اصغر گرشاسبي، چاپ اول،‌ تهران، اهل قلم، 1376.
منوچهر فرمانفرمائيان،‌ خون ونفت: خاطرات يك شاهزاده ايراني، ترجمه مهدي حقيقت‌خواه، تهران، انتشارات ققنوس، 1377.
ستاره فرمانفرمائيان، دختر پارس، ترجمه اردشير روشنگر اصغر اندرودي، تهران، نشر البرز، 1377.
مازيار بهروز،‌ شورشيان آرمانخواه، ناكامي چپ در ايران، ترجمه مهدي پرتوي، تهران،‌ انتشارات ققنوس، 1380.
منبع: موسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی
[img]http://www.beiragh.com/images/1006.jpg[/img]
ارسال پست

بازگشت به “تاريخ ايران”