حکایتی پر معنا.........

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Major II
Major II
نمایه کاربر
پست: 1101
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۸, ۷:۴۲ ب.ظ
محل اقامت: خانه همیشه سبزم!!!
سپاس‌های ارسالی: 1410 بار
سپاس‌های دریافتی: 4783 بار
تماس:

حکایتی پر معنا.........

پست توسط Parsa84 »

درودتصویر
مادری همیشه این حکایت را به مناسبتی می گفت که در روزگار گذشته مردی بود که کفن مردگان می دزدید و نان زن و فرزند می داد و عمری به این کار مشغول بود و همه این سالها به لعنت خلق گرفتار، در بستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم من عمری به این کار مشغول بودم و سالهاست که به لعنت خلق گرفتارم ، بیا و بعد از من تو کاری کن که آمرزشی باشد برای پدرت.

پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد ، با این تفاوت که کفن مردگان را که می دزدید هیچ ، با آنها آن می کرد که ذکرش در اینجا جایز نیست ! و مردم انگشت به دهن جملگی می گفتند که خدا پدرش را بیامرزد که فقط کفن می دزدید ، اینکه هم کفن می دزدد وهم … !و پسر خوشحال که وصیت پدر را بجای آورده است

اری شاید این حکایت به نوعی داستان تکراری زندگانی همه ما انسانهاست!
تصویر
[External Link Removed for Guests]

  شور و عشق و شاديم را از خدايم هديه دارم**** هرچه هستم هرچه باشم چشمه ام پاکم زلالم 
تصویر
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”