خنديد و گفت: برادر "يادم ترا فراموش "

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

خنديد و گفت: برادر "يادم ترا فراموش "

پست توسط RAHVAR »

شعري از زنده ياد «ابوالفضل سپهر»

خنديد و گفت: برادر "يادم ترا فراموش "
خبرگزاريفارس: ماسكو رفيقش گرفت، گاز توي سنگر اومد/وقتي مي خواست بپره، رفيقشوبغل زد/لحظه هاي آخرين، وقتي ميرفتش از هوش/خنديد و گفت: برادر "يادم ترافراموش "


تصویر


يه روزي روزگاري ، دو تا بچه بسيجي
نمي دونم كجا بود تو «فكه» يا «دوعيجي»
تو «فاو» يا «شلمچه»، تو «كرخه» يا «موسيان»
«مهران» يا «دهلران»، تو «تنگه حاجيان»


تو اون گلوله بارون ، كنار هم نشستن
دست توي دست هم ، با هم جناق شكستن
با هم قرار گذاشتن، قدر هم رو بدونن
براي دين بميرن، براي دين بمونن


با هم قرار گذاشتن كه توي زندگيشون
رفيق باشن و ليكن اگر يه روز يكيشون
پريد و از قفس رفت اون يكي كم نياره
به پاي اين قرارداد، زندگيشو بذاره


سالها گذشت و اما بسيجي هاي باهوش
نمي ذاشتن كه اون عهد، هرگز بشه فراموش
يه روز يكي از اون دو، يه مهر به اون يكي داد
اون يكي با زرنگي، مهر گرفت و گفت: "ياد "


روز ديگه اون يكي رفت و شقايقي چيد
برد و داد به رفيقش ، صورت اونو بوسيد
گل رو گرفت و گفتش: "بسيجي دست مريزاد "
قربون دستت داداش گل رو گرفت و گفت: "ياد "


عكسهاي يادگاري ، جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ ، انگشتري و شونه
اين مي داد به اون يكي ، اون يكي به اين مي داد
ولي هر كي مي گرفت ، مي خنديدو مي گفت: "ياد "


هي روزها و هفته ها از پي هم مي گذشت
تا كه يه روزي صدايي اينطور پيچيد توي دشت
يكي نعره مي كشيد: "عراقيها اومدن
ماسكها تون بذارين كه شيميايي زدن "


از اون دو تا يكيشون در صندوقشو گشود
ماسك خودش بود ولي ماسك رفيقش نبود
دستشو برد تو صندوق ، ماسك گازشو برداشت
پريد، روي صورت دوست قديمي گذاشت


همسنگر قديمش ،دست اونو گرفتش
هل داد به سمت خودش، نعره كشيد و گفتش:
"چرا مي خواي ماسكتو رو صورتم بذاري؟
بذار كه من بپرم تو دو تا دختر داري "


ولي اون اينجوري گفت: "تو رو به جان امام
حرف منو قبول كن، نگو ماسك رو نمي خوام "
زد زير گريه و گفت: اسم امام نبر
ماسكو رو صورت بذار ، آبرو ما رو بخر


زد زير گوشش و گفت: كشكي قسم نخوردم
بچه چرا حاليت نيست؟ اسم امام رو بردم
اون يكي با گريه گفت: فقط براي امام!
ولي بدون بعد تو ، زندگي رو نمي خوام!


ماسكو رفيقش گرفت، گاز توي سنگر اومد
وقتي مي خواست بپره، رفيقشو بغل زد
لحضه هاي آخرين، وقتي ميرفتش از هوش
خنديد و گفت: برادر "يادم ترا فراموش "


آهاي آهاي برادر ، گوش بده با تو هستم
يادت مياد يه روزي باهات جناق شكستم
تويي كه روز مرگيت ، توي خونه نشونده
تويي كه بعد چند سال هيچي يادت نمونده

عكسهاي يادگاري ، جورابهاي مردونه
سربندهاي رنگارنگ ، انگشتري و شونه
هر چي رو بهت ميدم ، روي زمين مي ندازي
ميگي همه اش دروغ بود "ياد " نمي گي، مي بازي
   تصویر     
  
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”