در 16 سالگي خود را سرهنگ خلبان معرفي كرده بودم

در اين بخش شهداء و ايثارگران جنگ معرفي و درباره‌ي حماسه دفاع مقدس بحث ميشود

مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

در 16 سالگي خود را سرهنگ خلبان معرفي كرده بودم

پست توسط RAHVAR »

خاطرات يكي از اسراي پرحاشيه دفاع مقدس


در 16 سالگي خود را سرهنگ خلبان معرفي كرده بودم
خبرگزاريفارس: يكي از اسراي جنگ تحميلي با ذكر خاطره‌اي از دوران اسارت خود گفت:به يكي از فرماندهان عراقي گفتم كه من سرهنگ ستاد، خلبان فلاني هستم. درحالي كه من تنها حدود 16 سال بيشتر نداشتم و حتي رژه هم نرفته بودم، اماخدا را شكر كه دشمنان نظام اسلامي را از احمق ها قرار داده است.


تصویر


همانطوركه در بخش نخستين اين گزارش در روز گذشته اشاره شد، يكي از زندانبانانعراقي براي طلب بخشش و حلاليت خواهي از آزادگان ايراني، به كشورمان سفركرده بود. يكي از افرادي كه تحت نظر آن زندان بان، دوران اسارت خود را ميگذراند، حسين اسلامي بود. وي به همراه آن زندانبان عراقي مهمان گروهامنيتي دفاعي خبرگزاري فارس بود و بخش هايي از خاطرات دوران حضور خود درعراق را مجددا روايت كرد.
آنچه مي خوانيد، مجموعه‌اي از خاطرات حسين اسلامي است.

* رفت و برگشت به آبادان

وقتي خرمشهر كاملا سقوط كرد، شهر آبادان هم خلوت شده بود. پدر ما همبا اينكه مريض بود نمي‌پذيرفت از آبادان خارج شود. او مي‌گفت: اگر من ازآبادان بروم ستون اتكاي مردم حداقل در محله سكونت خودمان مي‌شكند و شهرتخليه مي‌شود. اين شد كه به جز ما و يك خانه ديگر در كوچه كسي نمانده بودو ما هم بالاخره پدر را راضي كرديم كه از آبادان خارج شويم.
5 يا 6 آبان بود كه از آبادان خارج شديم. پدر و مادر در منزل يكي ازبستگان در ماهشهر مستقر شدند. برادرم به جبهه رفته بود و سرپرستي خانوادهبرعهده من قرار داشت. مابقي بچه‌ها اهل و عيال داشتند و به دنبال كارخودشان بودند و فقط من و يكي از برادرانم همراه خانواده بوديم.
برادرم قبل از رفتن به من گفت: من براي گذراندن يك دوره آموزشي بهتهران مي‌روم، وقتي برگشتم هر جا كه مستقر شدم شما را با خود خواهم برد.
در جواب گفتم: من طاقت ندارم بايد بروم آبادان چون مسجد را در اينموقعيت رها كرده‌ايم و هرلحظه ممكن است عراقي‌ها پيشرفت كنند و آبادان راهم بگيرند و اين در حالي بود كه عراقي‌ها از مارق (نام اصلي آن "مارد "است، اسم رودي در نزديكي آبادان به سمت جزيره مينو) آمده بودند تا پشتذوالفقاري و آبادان را محاصره كردند.
در اين شرايط مردم مجبور بودند با عبور از بيابانها از شهر خارجشوند. ما كه ماشين داشتيم فقط توانستيم به اندازه يك قمقمه آب، يك لقمهنان و يك پتو برداريم. بعضي‌ها كه اثاثيه خود را با فرغون، دوچرخه يا گارياز شهر بيرون مي‌آوردند و به هر صورتي كه بود بايد زندگي‌شان را نجاتمي‌دادند.
به حرف برادرم گوش ندادم و وقتي او به تهران آمد، خانواده را رها كرده و به آبادان برگشتم...

* شناسنامه‌ات كجاست؟

جنگ كه شروع شد بين ايران و عراق فقط يك مرز 600 - 500 متري اروندرود وجود داشت و خرمشهر مظلوم به دست عراق افتاد.
همان زمان يك مرتبه به خرمشهر رفتم پيش عموزاده‌ام (شيخ شريف). وقتي من را ديد گفت براي چي آمدي اينجا؟ شناسنامه‌ات كجاست؟
گفتم: من عموزاده‌ات هستم. در جواب گفت: خوب باشي، براي حضور در خطاجازه پدر يا شناسنامه لازم است و من را از خرمشهر بيرون كرد. به مسجدصاحب‌الزمان(عج) برگشتم. در آن زمان تنها پانزده سال داشتم. زخمي‌هايزيادي آنجا بودن كه من شروع كردم به كمك براي جابجايي آنها. گوني‌ها را پراز شن و ماسه و سوار ماشين‌هاي آيفا مي‌كرديم. يادم هست كه ماشين‌ها بااستارت هم روشن نمي‌شد و مجبور بوديم آنها را هل بدهيم.

* به هر كلكي بود از خانه فرار كردم

10 آبان‌ماه بود كه از هنديجار خارج شدم. موقع سوار شدن به ماشين،مادرم گفت بمان تا برادرت از تهران بيايد، ما مردي در خانه نداريم و پدرمهم آن موقع خيلي مريض بود. به حرفش گوش ندادم و به هر كلكي كه بود رفتم.در راه به منزل هر كدام از بستگان كه مي‌رسيدم براي توجيه كارم بهانه‌هايمختلف مي‌آوردم.
خلاصه شب را در سربندر، منزل پسرعمه‌ام خوابيدم. فرداي آن روز سوارماشين شدم و تا سه‌راهي شادگان و از آن طرف هم به آبادان رفتم. 20كيلومتري آبادان توپخانه اصفهان مستقر شده بود. هيچ وقت يادم نمي‌رود شخصيبه نام سروان همايون‌سر جلوي ماشين را گرفت و گفت: همه بايد برگردند وگرنه دادگاه صحرايي‌ مي‌شوند. مجبور شديم چند كيلومتر برگرديم عقب. بهراننده مسيري را را نشان دادم كه يك جاده خاكي بود. در ميانه‌هاي مسيرمتوجه شديم يك جيپ نظامي به دنبال ماشين ما مي‌آيد. راننده ماشين را نگهداشت و از جيپ افسري پياده و شد و كلت خود را به سمت ما نشانه گرفت و گفت:هر كسي تكان بخورد به سمت او شليك خواهم كرد.
همينجا مي‌گويم در طول مدتي كه در صحنه‌هاي درگيري حضور داشتم هيچوقت از عراقي‌ها نترسيدم اما آن روز خيلي از اين سروان ترسيدم. يك از ميانفحشي داد و خطاب به آن افسر گفت: تو آمريكايي هستي كه نمي‌گذاري ما به سمتآبادان برويم. سروان با قد كوتاهي كه داشت كشيده‌اي به صورت آن فرد زد وگفت: غير از اين فرد مابقي مي‌توانند بروند.
همه به سمت ماشين دويده و سوار شدند. يكي گفت: اين مسير خطر دارد وبهتر است به سمت چوئبده برويم. ديگر روشنايي راه ماهشهر هم كم شده بود.

* افسر بعثي با آفتابه به اسرا آب مي‌داد

كم كم به جاده آسفالت نزديك مي‌شديم. در راه يكي از بچه‌هاي عضوچريك‌هاي فدايي خلق هم همراه ما بود. اوايل جنگ فضاي جامعه مثل تورماهيگيري بود، وقتي از آب بيرون مي‌كشيديم در آن ماهي‌هاي حلال گوشت وحرام گوشت وجود دارد. اوايل انقلاب هم همين طور بود، بعضي از اين احزاب وگروه‌ها به صورت تيمي آمده بودند تا اسلحه جمع كنند.
چند نفر از بچه‌هاي سپاه هم در جمعمان حضور داشتند و جمعه حدود 40 نفر بوديم كه همگي اسير شديم.
نحوه اسارتمان به اينطور بود كه ابتدا هلي‌كوپتر‌هاي عراقي بالايسرمان آمدند و چهار تانك نيز محاصره‌مان كردند. از تشنگي همه جا را مثلسراب مي‌ديديم. چون دمپايي‌ام عرق مي‌كرد آن را درآورده و پا برهنه بودم.تانك‌ها شروع به شليك به سمت ما كردند. تا آن زمان هيچگونه آموزش نظامي همنديده بودم تنها كاري كه كردم اين بود كه خودم را داخل گودالي كه اطرفمبود، ‌انداختم. پيراهن نظامي كه به تن داشتم به سرعت در آوردم و تنها زيرپيراهني به تن داشتم. كاملا توسط تانك ها محاصره شده بوديم. آن روز يكشهيد و يك زخمي داده و بقيه اسير شديم.
تا شب همه اسرا را در يك مكان جمع كردند. در جمعمان پيرمردي بود كهاز شدت تشنگي داشت هلاك مي‌شد. بعضي از بچه محل‌هاي من كه اسير شده بودندمي‌دانستند من عربي بلدم. گفتند حسين به عراقي‌ها بگو اين پيرمرد دارهمي‌ميره. به سرباز عراقي كه مقابل ما ايستاده بود گفتم اگر مي‌شود قدري آببه او بدهند تا نميرد. يكي از سربازهاي عراقي هم با آفتابه به رويش آبريخت.
بعد از اين مكالمه عراقي هم متوجه شدند كه من عربي بلدم. يكي از آنهاگفت به بقيه بگو هركسي وسيله تيزي دارد، بياندازد. يكي از ما خنجري داشتكه آن را بيرون انداخت. دو تا از عراقي‌ها سر به دست آوردن اين خنجر با همدعوايشان شد.

* به افسر بعثي گفتم من سرهنگ ستاد و خلبان ارتش هستم!

سربازهاي بعثي مدام به امام(ره) بي حرمتي مي‌كردند كه يكدفعه صدايبلندي در فضاي محوطه پيچيد «هر كس به امام فحش بدهد، جيگرش را بيرونمي‌كشم».
به پشت سر برگشتم تا ببينم اين صدا از طرف چه كسي است. تصورم اين بودكه حتما بايد فردي باشد كه از لحاظ جسمي، زور و بازويي داشته باشد. اما دركمال تعجب پسر كم سن سالي را ديدم. هنوز پس از چند سال چهره كوچك اما درعين حال مردانه‌اش را به ياد دارم. همه ساكت شدند و كسي چيزي نگفت.
بعد از چند ساعت ما را سوار ماشين‌هاي كمپرسي كردند و به منطقه«تنومه» بردند. حدود 18 ماه را در زندان‌هاي متعدد گذراندم تا اينكه بهارودگاه شماره هشت به نام «الانبار» منتقل شدم. در آنجا بود آقايابوترابي، پدر معنوي همه اسرا را براي اولين بار زيارت كردم.
بعد از مدتي ما را به بغداد برده و در سوله بزرگي كه به همراه جمعزيادي از اسرا جمع كردند. بعد از مدت كوتاهي ما را به جاي ديگري منتقلكردند.
حدود 5 ماه بود كه حمام نرفته بوديم و بدنهايمان لزج شده بود،عكس‌هاي آن روز مرا اگر ببينيد، نيم تنه بالاي بدن من دانه دانه شده بود.تا اينكه ما را به پادگاني بيرون از بغداد به نام «راشديه» بردند.
در همان زمان يكي از لشكرهاي ارتش اردن هم به آن پادگان آمده بود.يكي از نيروهاي نظامي از پشت پنجره از ما پرسيد: شما كي هستيد؟ گفتيم: ماايراني هستيم.
من آية‌الكرسي و اذان را برايش خواندم. گفت: چرا اذان شما فرقمي‌كند؟ گفتم: براي اينكه ما شيعه هستيم. يكي ديگرشان آمد و گفت: تو كيهستي؟ گفتم: من سرهنگ ستاد، خلبان فلاني هستم (به عربي). در حالي كه منتنها حدود 16 سال بيشتر نداشتم و حتي رژه هم نرفته بودم اما خداوند را شكركه دشمنان را از احمق ها قرار داده است.

* با شكنجه از من خواستند تا به امام توهين كنم

نيروهاي نظامي بعث اردوگاه را مثل باغ وحش مي‌ديدند و هر كس رد مي‌شديك عكس العملي از خود بروز مي‌داد. يكي آب دهانش را روي بچه‌ها مي‌ريخت،يكي ديگر فحش مي‌داد و... در پادگان پيچيده بود كه يك سرهنگ خلبان اسيرشده است، دسته دسته مي‌آمدند تا سرهنگ خلبان را ببينند.
پيرمردي از بين اسرا گفت نمي‌دانم چه كسي به اينها گفته كه سرهنگ استو خودش را گرفتار كرده. يكي از بچه‌ها به او گفت حسين خودش را سرهنگ معرفيكرده. برگشت و پرسيد چرا خودت را گرفتار مي‌كني؟ گفتم من چه مي‌دانستماينها باورشان مي‌شود كه يك بچه 17 ساله سرهنگ ستاد و خلبان باشد.
مدتي گذشت تا اينكه ما را به يكي از اتاق‌ خفه‌اي مثل اتاق نگهبان‌هابردند. دستهايم را از پشت بستند و شروع كردن به زدن. يكي از افسران بعثيبا لگدي كه به من زد و خواست تا به امام توهين كنم اما من مقاومت كردنم.
يادم هست كه سال 61، تازه جنگ فتح‌المبين انجام شده بود. همينجا بودكه براي اولين بار با كاظم (همان زندانبان حاضر در ايران) برخورد كردم.سرباز خشني بود كه جلوي در روي صندلي نشسته بود. به سمتم آمد و گفت:پيغمبر گفته اگر فحش هم بدهي و جانت را نجات دهي اشكال ندارد و گناهي برشما نيست. به (امام) خميني فحش بده تا زنده بماني.
من را به ستوني بسته بودند و مي‌زدند. گفتم هر وقت (امام) خميني فحشم داد، به او فحش مي‌دهم.
همينجا مي‌گويم كه لعنت خدا بر من اگر در اين ده سال به (امام) خمينييا نظام اهانت كرده باشم. نه اين كه قسم بخورم تا شما باور كنيد، دارماتمام حجت مي‌كنم. اين قدرت و توان هم چيزي نبود جز اينكه من خودم را وصلبه (امام) خميني (عليه‌الرحمة) مي‌ديدم و او هم وصل بود به اهل بيت، اهلبيت هم به پيامبر، پيامبر هر به خدا بود.
خلاصه من اين جواب را به اين آقا دادم. ما بين اين حرفها، شنيدم كهگفتند اين را بفرستيد ارودگاه، مابقي را آزاد كنيد. به اسرا گفتم كه اگرمن كشته شدم به پدر و مادرم خبر بدهيد و بگوييد كه به (امام) خميني اهانتنكردم.
مدت كوتاهي نگذشته بود كه تصميمشان عوض شد و همه ما را دوبارع به اردوگاه 8 برگرداندند.

* فرمانده اردوگاه به خبرنگاران گفت اسرا در آسايش زندگي مي‌كنند

بعد از 18 ماه توانستم نامه‌اي براي خانواده ام بفرستم و آنها هم بهاين نامه جواب دادند. در نامه‌اي كه برادرم برايم فرستاد نوشته بود: دادشحسين، اگر تو اسيري خانواده‌ات آزادند، اما وقتي امام حسين(ع) شهيد شد،خانواده‌اش را به اسارت بردند. صبر كن كه ان‌الله مع‌الصابرين.
چند روز يگذشت تا اينكه ما را به اردوگاه موصل يك انتقال دادند و حدود 22 ماه همانجا مانديم.
اسفند سال 62 بود كه به الرمادي رفتيم. آنجا خبرنگاران آسياي شرقي وآفريقايي حضور داشتند. آسايشگاه را بستند و شروع كردن به فيلمبرداري ازفرماندهان بعثي و آنها هم توضيح مي‌دادند كه اسرا در آسايش و آرامشنگهداري مي‌شوند.

* سيلي محكمي به صورت افسر حزب بعث زدم

در اردوگاه شخصي بود به نام حميد عراقي كه گروهبان بود و من رذل‌تر ازاين آدم در عمرم نديدم. تمامي اسرا از شنيدن نام او وحشت مي‌كردند. اينحميد عراقي مي‌گفت، پايت را باز كن، سرت را بيگر بالا و بعد با لگد بهاسير مي‌زد مي‌گفت شما آتش‌پرست هستيد بايد نسلتان قطع شود. يك چنين شخصيبود.
يكي از روزهاي اسفند سال 65، من در صف غذا بودم، من را صدا كرد و گفتچه كار مي‌كني؟ گفتم مي خواهم براي اسرا شلغم ببرم چون مسئول آسايشگاهبودم. يك كشيده محكم به گوشم زد. من هم سريه يقه او را گرفتم و بهش گفتمبراي چه مي‌زني؟ اينجا مسئول دارد تو چه كاره‌اي كه من را كتك مي‌زني؟ آنزمان من در قاطع 2 بودم و او قاطع 3. يك لحظه به خودم آمدم ديدم يقه حميددر دستانم هست. گفت: دستت را بياور پايين. دستم را پايين آوردم. ناگهان باسر به زير چشمم كوبيد، من يك كشيده محكم به صورتش زدم. مقابل ما هم 45 نفراز بعثي‌ها با كلاش ايستاده بودند. در ذهنم گفتم تمام فرماندهان كل قوايدنيا، چنين رزمنده‌اي مثل نيروهاي (امام) خميني نخواهند داشت. با سيلي كهبه او زدم كلاهش بر زمين افتاد و من به عنوان يك ايراني با اين كار غرورملي را در او خرد كردم.
بعد از اين كار بود كه بر سرم ريختند و با مشت به صورتم مي‌كوبيدند.بعد مرا به انباري آشپزخانه برده و حسابي كتكم زدند. دماغم را گرفته بودمكه آسيبي نبيند. افتادم زمين. آنها رفتند بيرون اما حميد كوتاه نيامد. باپوتين چنان به كمرم زد كه احساس كردم عضلاتم آويزان شده. پس از اينكه ازكتك زدن من خسته شدند، به آسايشگاه منتقلم كردند.
تقريبا همه اسراي اردوگاه شيعه بودند ولي ما يك سني را به عنوان ارشدآسايشگاه قرار داديم چون خودش حرمت خودش را داشت. ايراني بودنش را دوستداشت، هم وطنش را دوست داشت و هم براي شيعه احترام قائل بود. مسئولارودگاه هم استوار يكم ارتش جمهوري اسلامي و مردي مقتدر به نام علي اكبرحبيبي از اراك بود. من پس از انتقال به آسايشگاه، يك روز كامل استراحتكردم.

* افسر اردوگاه مجبور شد به يك جوان بسيجي احترام بگذارد

در اردگاه سربازي بود به نام فواض. آن زمان صدام شعار مي‌داد كه اسراميهمانان من هستند. به اين سرباز گفتم حميد عراقي به دهان من نزد، به دهانصدام زد. اين جواب مهمانداري‌تان است؟
به ولايت علي بن ابيطالب قسم، گوشه آسايشگاه نشسته بودم كه سرهنگعراقي آمد. به او گفتم: من حسين عبدالستار اسلامي، سال 80 در ميدان ميناسير شدم، پس بيشتر از حق خودم دارم زندگي مي‌كنم، بايد همان سال 80مي‌مردم. وقتي صليب سرخ آمد اردوگاه، شاهرگش را مي‌زنم و مي‌گويم تو گفتي.به خدا قسم از جايش بلند شد در حالي كه بدنش مي‌لرزيد. در مقابل اين بسيجيناچيز، بلند شد و ايستاد و احترام گذاشت چون رذالت صدام را ديده بود. اينكارها باعث شد، تا من را به اردوگاه ديگري منتقل كردند.

* جرم من لبيك گفتن به فرزند امام حسين(ع) بود

وقتي در ارودگاه نظامي بودم به حضرت ابوالفضل(ع) مي‌گفتم آخر من چرااسيرم. جرمم اگر ايراني بودن است كه حتي رجوي ملعون هم در عراق است. اگربه خاطر فارس بودن است، اين همه فارس، كويت‌ هم فارس دارد. اگر شيعه بودناست خود عراق و بحرين همه شيعه دارد. بعد گفتم اگر زمان شما نبوديم تا دركربلا و در ركاب مولايمان حسين(ع) بجنگيم، امروز به فرزند او لبيك گفتيم.جرم من لبيك گفتن است. همين‌طور درد دل مي‌كردم. گفتم از ما كه گذشتجواني‌مان پشت سيم خاردارها سپري شد. نه عوض شديم و نه عوضي. نه ضد انقلابشديم و نه پناهنده. فقط از تو مي‌خواهم آبرويم را حفظ كني و امروز خدا راشكر مي‌كنم كه در طول ده سال اسارتم كاري نكردم كه امروز ناراحت آن باشم.منتي هم به كسي ندارم. شايد اگر اينجا بودم معتاد مي‌شدم. يا اصلاً قطعنخاع مي‌شدم. خدا مرا خلق كرده و خودش هم مرا دوست دارد، بقيه‌اش هم توكلبر خدا.

* ابوترابي يك نعمت الهي بود در زمان ما

خلاصه بعد ما را به كمپ 5 منتقل كردند. از اتوبوس كه پياده شديم، 10نفر سمت راست و 10 نفر هم سمت چپ ايستادن و ما به عنوان تونل وحشت ازرميان انها رد شديم. خيلي آن ما را كتك زدند.
كمپ 5 در شهر صلاح‌الدين واقع بود. آنجا خيلي عذاب كشيديم، من در آنجاارشد آسايشگاه شدم.
يك روز ديدم يك نفر از پشت پنجره رد شد و من را ديد. بچه‌ها گفتندعراقي است، گفتم بله مي‌دانم. آن سرباز، همين اقا كاظم بود. جلو آمد وگفت: من تو را جايي ديده‌ام. من حاشا كردم ولي او مصر بود كه مرا ديده.گفت تو حسين عبدالستاري؟ گفتم بله. اين دومين برخوردم با كاظم بود .سربازخشني بود كه هرگز از او لبخندي نديدم اما كتك هم نخوردم. اين خشونتش را بهپاي نظامي بودنش گذاشتم و الا چرا با اين همه خشونت مي‌آمد حتي خاطرات ورفتارهاي زندگي‌اش را به ابوترابي مي‌گفت. مگر اين ابوترابي چه چيزي راآنجا ايجاد كرده بود.
كاظم حتي مسائل زناشويي‌اش را هم به حاج آقا ابوترابي مي‌گفت. جاذبه ابوترابي مثل جدش اميرالمومنين بود.
افسران ديگري هم بودند كه مي‌آمدند، حتي به اين آخوند اسير عرض ادبمي‌كردند. اين گوهر فعل‌ و افعالش بود كه اين قدر جاذبه داشت و مي‌توانستدشمن را رام كند.
براي مثال وقتي يك اسير ته سيگارش را بر زمين مي انداخت، ابوترابي خممي‌شد و آن را از روي زمين جمع مي‌كرد. با عملش شرمنده مي‌كرد نه با امرش.
خلاصه يك روز كاظم از من پرسيد براي چه تو را به اينجا آوردند؟
گفتم گروهبانتان زد توي گوشم، زدم توي گوشش. همين طوري ماندند و تعجب كرد. از اين مدل صحبت كردنم خوششان يا جازدند، نمي دانم.

* براي ازدواج خواهرم به اسرا شيريني دادم

در طول اين ده سال گاهي دلم مي گرفت و ياد خانواده‌ام مي‌افتادم.مي‌رفتم و يك حوله روي صورتم مي‌انداختم و گريه مي‌كردم. وقتي من اسيربودم 5 تا از خواهران و برادرانم متأهل شدند.
اولين خواهرم كه ازدواج كرد و برايم نامه نوشتند، خيلي گريه كردم.رفتم 12 - 10 تا قرص نعنا گرفتم و چند تا از اسرا را را مهمان كردم گفتمبضاعت من همين‌قدر است. بالاخره خيلي حسرت است، برادر و خواهر ازدواج كنندو من مشتاق ديدار آنها و در جشن ازدواج‌شان حضور نداشتم.
دو بار سه بار در زندان به من پيشنهاد ازدواج دادند. مي‌گفتند چراخودت را با اين فارس‌هاي آتش‌پرست يكي مي‌كني؟ بيا به تو زن مي‌دهيم،ماشين و خانه مي‌دهيم تو عربي و از مايي. حالا به مكر و حيله بودنش كاريندارم، به هر حال در آن شرايط، اين پيشنهادات را دادند. ولي گفتم منايراني‌ام و به ايران هم برخواهم گشت. از مردن هم نمي‌ترسم چون به هر حالمي‌روم آن طرف، نزد پدر بزرگوارم، اجدادم و شهداي ديگر خواهم بود.
كاري هم نكرده‌ام كه از آن طرف شرمنده باشم. البته اميدوار به فضل الهي هستم. چه باشم و چه بروم، برايم فرق نمي‌كند.
خدا را شكر مي‌كنم كه امروز هم اوضاع و احوالم همين‌طور است.

* گفتگو: مهدي بختياري و حسين جودوي
   تصویر     
  
ارسال پست

بازگشت به “حماسه دفاع مقدس”