واپسین شطحیات نیچه
گردآوری و ترجمه: دکتر حامد فولاد وند
با اين كه حميد نيّر نورى براى اولين بار"چنين گفت زرتشت" نيچه را بهفارسى ترجمه كرده و در 1327 در تهران به چاپ رسانده و تاكنون شايد بيش ازنيمى از آثار نيچه به فارسى در آمده، مسلم نيست كه اركان فلسفى اين متفكر بزرگ به درستى و روشنى در ايران شناخته شده باشد.
البته انتقال فكر از يك سيستم فرهنگى به يك سيستم فرهنگى ديگرمثل انتقال آب از يك كانال به يك لوله نيست و اساساً اَراى نيچه در خود اروپا هم دچار كج فهمىهاى تاسفانگيز و گاهى هم خطرناكشده.
ولى به لطف تاملات دقيق و عميق انبوهى از انديشمندان غربى، وجوه گونهگون دستگاه فلسفى نيچه امروزه روشن شده، هر چند كه باب تفسير و تاويل پيوسته گشوده است و مداومت چاپ كتابهاى تازه درباره اين فيلسوف خود دليل روشنى بر غناى پايانناپذير انديشه اوست.
نيچه در نيمه دوم قرن نوزدهم زندگى مىكرد، اما فكر او در بسيارى ازجريانات فلسفى قرن بيستم تاثير مسلم گذاشت و حدس و شم و حس ششم او بود كهسبب شد به روشنی دريابد تاسيس علمى به نام روان كاوى ضرورت دارد و موشكافى در اسطوره از لوازم دركروزگار ماست.
نظر نيچه را درباره تاريخ نگاه كنيم:
نيچه عالم وجود را مقيد به هيچ قدرت بالغهاى نمىبيند كه غايتى در آنباشد و جهان را به آنسوى براند. به نظر نيچه تاريخ را بعضى آدمها و تحتشرايط مشخصى بوجود مىآورند.
جوهر تاريخ حاصل مبارزه نظامات ارزشى انواع متفاوت آدمهاست كه نيازها و قدرتطلبىهاى خاص خود را دارند.
نيچه اعتقاد دارد كه بايد از پوچانگارى و نيستگرايى دستبرداشت.
اما خيالپردازى نمىكند و واقعيت را از واقع تهى نمىسازد و مىگويد:
وجود اين جهان دليل و مَحمِلى ندارد ولى بايد آن را بدون دلايل قبول كرد. يعنى اين كار راه ديگرى جز آن چه گفته شد ندارد.
در همين چهارچوب فلسفه تاريخ، نيچه معتقد است كه آراء يهودى و مسيحى، تاريخ اروپا را اساساً معروض انحطاط و پوسيدگى كردهو براى علاج بيمارى اروپا بايد مردانى را پيدا كرد كه صاحبفكرى بلند وارادهاى پولادين باشند. بهطورى كه بتوانند كل واقعيت اين جهان را تحملكنند و به حدى نيرومند باشند كه به زندگى سعادتآميز خود ادامه دهند بدوناين كه نياز به اعتقادات مطلقه داشته باشند.
براى نيل به اين مقاصد نيچه مىگويد ارزشهاى ضعيفكننده موجود را بايد بيرون ريخت و به ارزشهاى افزاينده نيرو چنگ زد و به اين ترتيب اخلاق آزادگان را جانشين اخلاق بردگان نمود.
نيچه اين بخش از فلسفه خود را كه مبشر نوعى حيات معنوى معطوف به عوالم متعالى است مذهب اصالت انسان (اومانيسم) مىناميد.
نيچه مىخواست مردانگى و زندگى بى پروا الگوى رفتار انسانها قرار گيرد.
با تمام اين اوصاف و با اين كه تا به امروز تعداد قابل ملاحظهاى از آثارخود نيچه به فارسىترجمه شده و برخى تحقيقات فرنگىها هم ندرتاً به فارسىآبرومند در آمده است، حق مطلب،البته ادا نشده و اركان فكر نيچه همچنان درپرده استتار مانده.
و خلاصه مثل ساير تصوراتى كه ازاجزاى فرهنگ غربى درايران وجود دارد، تَلَقى ما از منظومه فكرى اين مرد نامدار همعلىالقاعدهسطحى و بىمايه است.
امّا مهجور ماندن حقيقت حرف نيچه در ميان ما معلول چندين علت است:
اوّل آن كه نيچه نثرى آن چنان زيبا مىنويسد كه حكم شعر را پيدا مىكند و البته ترجمه شعر و فهم شعر كار را بركسى آسان نمىكند!
دوّم اين كه نثر نيچه از مقوله تحليلى نيست از مقوله كلمات قِصار است.
يعنى جريان استدلال را ثبت نمىكند. نتيجه برهان را تحويل خواننده مىدهدبه طورى كهخواننده معمولى در مقابل عمل انجام شده قرار مىگيرد.
سوم اين كه اساساً وارد شدن در عرصه فكر نيچه آداب دارد، آسان نيست وخواننده مكلف است به اين كه چندين مانع دست و پا گير را از سر راه خودبردارد و بر آنها مسلّط شود.
واپسین شطحیات نیچه
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
واپسین شطحیات نیچه
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: واپسین شطحیات نیچه
اولين خصلت مميز يا اشكال كار نيچه
اين است كه در آثارش ابتدا و آغازى وجود ندارد و هرقضيهاى اعم از اخلاق ودين و فلسفه و زيستشناسى و تراژدى و زيبايىشناسى و تاريخ ومعرفت و جز آنمىتواند مُبتداى بحث و پژوهش وى قرار بگيرد.
نيچه در نوشتههاى خود نظم متعارف حكما را ندارد. مطلبى را شروع مىكندولى كمى آن طرفتر دوباره به آن مىپردازد و دامنه بحث را توسعه مىدهد وقضاياى مربوط به خير و شر و نفس و وجدان را وارد معركهمىكند.
به اين ترتيب است كه ملاحظه مىكنيم در واقع، هيچ آغاز و ابتدائى براى هيچ مسئلهاى وجود ندارد، چرا كه هر مسئلهاى دوباره و سه باره مطرح مىشود...
وقتى كه از صيرورت (شدن)سخن مىرود چگونه مىتوان از مبدأ يا "نقطه عزيمت" سخن گفت؟
وقتى كه نيچه قائل بهچيزى به اسم وجود يا هستى نيست، چگونه مىتوان براى وجود، به يك "منشاء" قائل شد؟
بهاين ترتيب است، كه مىبينيم مفهوم آغاز هر قضيهاى - از لحاظ نيچه -بىاهميت است، چرا كهمفهوم "بازگشت ابدى" در فلسفه او به معنى رِجعت كليهاشياء و امور است.
يك چرخ را در نظربگيريد، در هر نقطهاى از اين چرخ، در واقع "چرخيت" يا كلچرخ حاضر و ناظر است و خلاصهكلام آن كه اعتقاد به آغاز و مبدأ واحداساساً با فكر نيچه متضاد است.
به نظر نيچه، جهان خلقت، منشاء واحدى ندارد، آغازى ندارد.
خلقت امرى قديم است و تبارى متكثّر دارد. از لحاظ نيچه كليه عناصر مُقَوم عالم خلقت در يكديگر متداخل هستند و باهم مرتبط.
يعنى جهان هستى شباهت دارد به يك قالى گسترده كه تار و پود آن از انواعروييدنىها و گياهان تافته و بافته و در هم پيچيده ساخته شده است.
و مشكل در همين جاست.
در مَفروشى چنين در هم تَنيده مگر مىتوان مبدأ و آغازى تشخيص داد؟
مطلب را درز بگيريم و برويم سر اشكال دوّم.
نيچه عادت دارد به تكرار مكرر و مقولات مشابهى را مدام در وضعيتهاى گوناگون قرارمىدهد به طورى كه نگرنده خيال مىكند جلوى يك دستگاه "شهر فرنگ" نشسته كه در خلال حركات آن عناصر مشابهى تغيير جهت و تغيير معنا و تغيير رنگ مىدهند.
و مسائلى مثل نفس و عليت و غايت را مدام در چهارچوب انسانشناسى و تاريخ و اخلاق و روانشناسى و علم الحيات نظاره مىكنيم.
مثلاً قضيهاى نظير "تبارشناسى نيكى و بدى" برحسب اين كه با مسئله دين و عقوبت وحقوق و وجدان سر و كار پيدا كند به دهها و صدها مسئله تبديل مىشود، يعنى سرانجام تصنيف نيچه تبديل مىشود به گنجينهاى از انواع نقطه نظرها.
حقيقت اين است كه نيچه در كتابهاى خود تكرّر و تكثّر صورت های زندگى را متذكر مىشود ومىگويد:
هيچ امرى يقينى نيست، همه امور مبهم و ذو وجهين و تصادفى و اتفاقى و مقدر و بسته به بخت و اقبال هستند. آن چه مىبينيم در معرض تخريب و تجديد قرار دارد.
حتى شيوه تاليف و ساختمان كتابهاى نيچه منعكس كننده وجوه مختلف حيات است.
يعنى نوشتههاى نيچه چنان كه مىدانيم، از "كلمات قصار" بافته شده.
هر يك از اين كلمات قصارمجازاً حكم غريزهاى را دارد كه در بدن موجودىزنده با غريزه ديگرى تعارض پيدا مىكند وخلاصه محتوى كتاب نيچه مثل يك شىزنده عمل مىكند كه تقابل و تضاد و تناقض در بطن آن مكتوم است (مثل تقابل مرگ و زندگى).
نيچه براى اين كه مثلاً درباره شاپرك سخن بگويد نمىآيد آن جاندار ظريف راروى يك تكهكاغذ به كمك يك سنجاق ثابت كند و حركت آن را بُكشد. او پروانهرا در حين پرواز معاينه مىكند و به وصف آن مىپردازد.
مطالعه آثار نيچه ممكن است توهم تكرار مكرر را در خوانندهايجاد كند. اينتكرار مكرر، هم درست است و هم خطا. درست است چون پيوسته از مفاهيممُشابهىسخن مىرود. خطاست زيرا كه هر بار از زاويه جديدى به اين مفاهيم نگريستهمىشود.
اشكال سوم، قضيه مجردات و ملموسات در آثار نيچه است.
مىدانيم كه تا به حال كتابهاىبسيار درباره آراء خاص نيچه مثل اراده معطوف به قدرت و مرگ خدا و انسان كامل (ابرمرد) وزيبائىشناسى.
و نظريات وى در باب افلاطون و كانت و شوپنهاور و نيز تلقى وى از مفهومتراژدى نوشتهاند.
اما در باب قضايايى مثل تئورى خلاء يا آشفتگى كيهانى (chaos) و مسئلهغريزه انسان و يا تحول بيولوژيكى و يا نظير آن درباره كار و نظام اقتصادىليبرال و تكنوسيانس (فنون علمى)مطلب زيادى نوشته نشده است.
به بيان ديگر مبناى ماترياليستى، افكار نيچه را هيچ انگاشتهاند و تكه پارههايى از آن را مثل"هيچگرايى" و "نفس" و شور ديونيزوسى را مطمح نظر گرفتهاند.
به عبارت ديگر پژوهندگان، آثار نيچه را به طور كلى و منطقاً مرتبط در نظر نگرفتهاند.
وخيلى عجيب است كه در تحقيقات خود بر فقدان حس مدارا و تحمل و نيز تناقضات آراى نيچه پافشارى كردهاند ولى تغيير زاويه ديد را در تفكرات او به هيچ انگاشتهاند.
اين است كه در آثارش ابتدا و آغازى وجود ندارد و هرقضيهاى اعم از اخلاق ودين و فلسفه و زيستشناسى و تراژدى و زيبايىشناسى و تاريخ ومعرفت و جز آنمىتواند مُبتداى بحث و پژوهش وى قرار بگيرد.
نيچه در نوشتههاى خود نظم متعارف حكما را ندارد. مطلبى را شروع مىكندولى كمى آن طرفتر دوباره به آن مىپردازد و دامنه بحث را توسعه مىدهد وقضاياى مربوط به خير و شر و نفس و وجدان را وارد معركهمىكند.
به اين ترتيب است كه ملاحظه مىكنيم در واقع، هيچ آغاز و ابتدائى براى هيچ مسئلهاى وجود ندارد، چرا كه هر مسئلهاى دوباره و سه باره مطرح مىشود...
وقتى كه از صيرورت (شدن)سخن مىرود چگونه مىتوان از مبدأ يا "نقطه عزيمت" سخن گفت؟
وقتى كه نيچه قائل بهچيزى به اسم وجود يا هستى نيست، چگونه مىتوان براى وجود، به يك "منشاء" قائل شد؟
بهاين ترتيب است، كه مىبينيم مفهوم آغاز هر قضيهاى - از لحاظ نيچه -بىاهميت است، چرا كهمفهوم "بازگشت ابدى" در فلسفه او به معنى رِجعت كليهاشياء و امور است.
يك چرخ را در نظربگيريد، در هر نقطهاى از اين چرخ، در واقع "چرخيت" يا كلچرخ حاضر و ناظر است و خلاصهكلام آن كه اعتقاد به آغاز و مبدأ واحداساساً با فكر نيچه متضاد است.
به نظر نيچه، جهان خلقت، منشاء واحدى ندارد، آغازى ندارد.
خلقت امرى قديم است و تبارى متكثّر دارد. از لحاظ نيچه كليه عناصر مُقَوم عالم خلقت در يكديگر متداخل هستند و باهم مرتبط.
يعنى جهان هستى شباهت دارد به يك قالى گسترده كه تار و پود آن از انواعروييدنىها و گياهان تافته و بافته و در هم پيچيده ساخته شده است.
و مشكل در همين جاست.
در مَفروشى چنين در هم تَنيده مگر مىتوان مبدأ و آغازى تشخيص داد؟
مطلب را درز بگيريم و برويم سر اشكال دوّم.
نيچه عادت دارد به تكرار مكرر و مقولات مشابهى را مدام در وضعيتهاى گوناگون قرارمىدهد به طورى كه نگرنده خيال مىكند جلوى يك دستگاه "شهر فرنگ" نشسته كه در خلال حركات آن عناصر مشابهى تغيير جهت و تغيير معنا و تغيير رنگ مىدهند.
و مسائلى مثل نفس و عليت و غايت را مدام در چهارچوب انسانشناسى و تاريخ و اخلاق و روانشناسى و علم الحيات نظاره مىكنيم.
مثلاً قضيهاى نظير "تبارشناسى نيكى و بدى" برحسب اين كه با مسئله دين و عقوبت وحقوق و وجدان سر و كار پيدا كند به دهها و صدها مسئله تبديل مىشود، يعنى سرانجام تصنيف نيچه تبديل مىشود به گنجينهاى از انواع نقطه نظرها.
حقيقت اين است كه نيچه در كتابهاى خود تكرّر و تكثّر صورت های زندگى را متذكر مىشود ومىگويد:
هيچ امرى يقينى نيست، همه امور مبهم و ذو وجهين و تصادفى و اتفاقى و مقدر و بسته به بخت و اقبال هستند. آن چه مىبينيم در معرض تخريب و تجديد قرار دارد.
حتى شيوه تاليف و ساختمان كتابهاى نيچه منعكس كننده وجوه مختلف حيات است.
يعنى نوشتههاى نيچه چنان كه مىدانيم، از "كلمات قصار" بافته شده.
هر يك از اين كلمات قصارمجازاً حكم غريزهاى را دارد كه در بدن موجودىزنده با غريزه ديگرى تعارض پيدا مىكند وخلاصه محتوى كتاب نيچه مثل يك شىزنده عمل مىكند كه تقابل و تضاد و تناقض در بطن آن مكتوم است (مثل تقابل مرگ و زندگى).
نيچه براى اين كه مثلاً درباره شاپرك سخن بگويد نمىآيد آن جاندار ظريف راروى يك تكهكاغذ به كمك يك سنجاق ثابت كند و حركت آن را بُكشد. او پروانهرا در حين پرواز معاينه مىكند و به وصف آن مىپردازد.
مطالعه آثار نيچه ممكن است توهم تكرار مكرر را در خوانندهايجاد كند. اينتكرار مكرر، هم درست است و هم خطا. درست است چون پيوسته از مفاهيممُشابهىسخن مىرود. خطاست زيرا كه هر بار از زاويه جديدى به اين مفاهيم نگريستهمىشود.
اشكال سوم، قضيه مجردات و ملموسات در آثار نيچه است.
مىدانيم كه تا به حال كتابهاىبسيار درباره آراء خاص نيچه مثل اراده معطوف به قدرت و مرگ خدا و انسان كامل (ابرمرد) وزيبائىشناسى.
و نظريات وى در باب افلاطون و كانت و شوپنهاور و نيز تلقى وى از مفهومتراژدى نوشتهاند.
اما در باب قضايايى مثل تئورى خلاء يا آشفتگى كيهانى (chaos) و مسئلهغريزه انسان و يا تحول بيولوژيكى و يا نظير آن درباره كار و نظام اقتصادىليبرال و تكنوسيانس (فنون علمى)مطلب زيادى نوشته نشده است.
به بيان ديگر مبناى ماترياليستى، افكار نيچه را هيچ انگاشتهاند و تكه پارههايى از آن را مثل"هيچگرايى" و "نفس" و شور ديونيزوسى را مطمح نظر گرفتهاند.
به عبارت ديگر پژوهندگان، آثار نيچه را به طور كلى و منطقاً مرتبط در نظر نگرفتهاند.
وخيلى عجيب است كه در تحقيقات خود بر فقدان حس مدارا و تحمل و نيز تناقضات آراى نيچه پافشارى كردهاند ولى تغيير زاويه ديد را در تفكرات او به هيچ انگاشتهاند.
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: واپسین شطحیات نیچه
اشكال چهارم نيچه در آراى سياسى اوست كه خشم آدمها را مىافروزد.
تا دلتان بخواهدنيچه عقايد دل آزار دارد:
مرتجع است، توتاليتر است، قائل به برترى نژاد است، قائل بهاصلاحنژاد است، قائل به بردهدارى است...
چگونه مىتوان نگاه تحقيرآميز او را به تودهها، بهآزادى مطبوعات، به حس برابرى و معاضدت نديده گرفت؟
اما نيچه را بدون پيش داورى و سبق ذهن بايد نگاه كرد. نيچه يك غولخونخوار نيست. يك ديكتاتور با عقايد واهى نيست، نيچه يك نوع هيتلر نيستكه به جامه حكما در آمده باشد.
او نيست كه توده مردم را به مثابه عوامالناس، نادان مىانگارد. نيچه مىگويد روزگار ما روزگارتنزل و خوارى انسان است.
مردم غلام زرخريد صنايع مىشوند. انرژى و زندگى مُسرِفانه به هدرمىرود.
نيچه به جاى اين وضع منطق ديگرى را مىنشاند كه انسان دوستانه باشد. امّا چونمىداند كه سياست مبتنى بر سرمايه، خود نتيجه ظهور جوامع گله مآب است پس مىگويد ابتدابايد اين جوامع را از اين بلا نجات داد.
نكته ديگرى نيز در آثار نيچه حقيقت دارد. نيچه يك آدم سياسى به معناى متعارف مورد نظرما نيست.
نیچه نه يك فيلسوف سياست باز و نه يك كارشناس قانون اساسى است و نه اين كهبهمتفكران سياسى مثل Constant و توكويل و سن سيمون و پرودن علاقهاىدارد.
نيچه متخصص سازماندهى قدرت در فلان سنديكاى كارگرى و يا جامعهشناسى سياسى فلان حزب نيست.
تنها رجال سياسى كه به نظر نيچه ارزش حشر و نشردارند قيصر، امپراطور روم است و بورژيا وناپلئون و ماكياول. چرا كه فقطاينان اهل عمل هستند.
به نظر نيچه سياست علمى است كه مىبايست به تنها سئوال واقعاً مهم جواب بدهد.
يعنىبگويد چگونه مىتوان "بيمارى" بشريت را علاج كرد؟
چگونه مىتوان انسان را در صراط مستقيم انداخت؟
و چگونه مىتوان فضايل خاص "حيات" و شهامت و آفرينندگى را در او احياءكرد؟
امّا سياستى كه رجال غرب پيش گرفتهاند، بيمارى مذكور را ماندگار كرده است.
يعنى تودهها تبديل شدهاند به ابزار اراده معطوف به عدم دموكراسى.
طبقه كارگر طبقه آفريننده نابودی شده است.
كار ارزش وابسته به عدم شده است.
كاپيتاليسم (رژيم سرمايهدارى) اقتصاد معطوف به عدم است.
از ذهن مردم توهماتى مثل معاضدت و ايثار و ميهن و خير عموم مىتراود.غريزه اجتماع را بكنيد و به آنها بگوييد كه ما در جهان بىقوامى زندگىمىكنيم كه غايتى ندارد و يا اين كهدنياى ما در مِه و ابهام غليظىغوطهور است.
مردم قدرت تحمل آزادى فردى را ندارند.
مردم بدون طرح و برنامه و بدون اعتماد و بدون سرنوشت جمعى و بدون وعده سعادتمند شدن نمىتوانند زندگى كنند.
بدون اينها مردم در وحشت و ويرانى و هرج و مرج خرد مىشوند.
مردم به افيون و دين و پول و كار و غرور ملىاحتياج دارند. افيون را از مردم بگيريد. خود را معدوم مىكنند.
وحدت گله گوسفند را بشكنيد مىبينيد كه يك يك چهارپايان به گوشهاى مىخزند و مىميرند.
كسى كه بخواهد و بتواند بشريت را علاج كند، آن كس "ابرمرد" يا "انسان كامل" است.
ابرمرد از اين كه در معرض خطرات قرار دارد غافل نيست. چون هيچ چيز بدتر ازاين نيست كه آدم از يقينيات تسكين دهنده و بالش پَرقوىِ منطق ارسطو دستبكشد.
در مقابل هيچ چيز از اين سادهتر نيست كه آدم به "نيكى" اعتقاد داشته باشد و بخواهد زشتى را ريشه كن كند.
بايد نسبت به مردان بزرگ حقشناس بود زيرا اينان سرنوشت اخلاقى و مادىبشريت را بهبود بخشيدهاند
تا دلتان بخواهدنيچه عقايد دل آزار دارد:
مرتجع است، توتاليتر است، قائل به برترى نژاد است، قائل بهاصلاحنژاد است، قائل به بردهدارى است...
چگونه مىتوان نگاه تحقيرآميز او را به تودهها، بهآزادى مطبوعات، به حس برابرى و معاضدت نديده گرفت؟
اما نيچه را بدون پيش داورى و سبق ذهن بايد نگاه كرد. نيچه يك غولخونخوار نيست. يك ديكتاتور با عقايد واهى نيست، نيچه يك نوع هيتلر نيستكه به جامه حكما در آمده باشد.
او نيست كه توده مردم را به مثابه عوامالناس، نادان مىانگارد. نيچه مىگويد روزگار ما روزگارتنزل و خوارى انسان است.
مردم غلام زرخريد صنايع مىشوند. انرژى و زندگى مُسرِفانه به هدرمىرود.
نيچه به جاى اين وضع منطق ديگرى را مىنشاند كه انسان دوستانه باشد. امّا چونمىداند كه سياست مبتنى بر سرمايه، خود نتيجه ظهور جوامع گله مآب است پس مىگويد ابتدابايد اين جوامع را از اين بلا نجات داد.
نكته ديگرى نيز در آثار نيچه حقيقت دارد. نيچه يك آدم سياسى به معناى متعارف مورد نظرما نيست.
نیچه نه يك فيلسوف سياست باز و نه يك كارشناس قانون اساسى است و نه اين كهبهمتفكران سياسى مثل Constant و توكويل و سن سيمون و پرودن علاقهاىدارد.
نيچه متخصص سازماندهى قدرت در فلان سنديكاى كارگرى و يا جامعهشناسى سياسى فلان حزب نيست.
تنها رجال سياسى كه به نظر نيچه ارزش حشر و نشردارند قيصر، امپراطور روم است و بورژيا وناپلئون و ماكياول. چرا كه فقطاينان اهل عمل هستند.
به نظر نيچه سياست علمى است كه مىبايست به تنها سئوال واقعاً مهم جواب بدهد.
يعنىبگويد چگونه مىتوان "بيمارى" بشريت را علاج كرد؟
چگونه مىتوان انسان را در صراط مستقيم انداخت؟
و چگونه مىتوان فضايل خاص "حيات" و شهامت و آفرينندگى را در او احياءكرد؟
امّا سياستى كه رجال غرب پيش گرفتهاند، بيمارى مذكور را ماندگار كرده است.
يعنى تودهها تبديل شدهاند به ابزار اراده معطوف به عدم دموكراسى.
طبقه كارگر طبقه آفريننده نابودی شده است.
كار ارزش وابسته به عدم شده است.
كاپيتاليسم (رژيم سرمايهدارى) اقتصاد معطوف به عدم است.
از ذهن مردم توهماتى مثل معاضدت و ايثار و ميهن و خير عموم مىتراود.غريزه اجتماع را بكنيد و به آنها بگوييد كه ما در جهان بىقوامى زندگىمىكنيم كه غايتى ندارد و يا اين كهدنياى ما در مِه و ابهام غليظىغوطهور است.
مردم قدرت تحمل آزادى فردى را ندارند.
مردم بدون طرح و برنامه و بدون اعتماد و بدون سرنوشت جمعى و بدون وعده سعادتمند شدن نمىتوانند زندگى كنند.
بدون اينها مردم در وحشت و ويرانى و هرج و مرج خرد مىشوند.
مردم به افيون و دين و پول و كار و غرور ملىاحتياج دارند. افيون را از مردم بگيريد. خود را معدوم مىكنند.
وحدت گله گوسفند را بشكنيد مىبينيد كه يك يك چهارپايان به گوشهاى مىخزند و مىميرند.
كسى كه بخواهد و بتواند بشريت را علاج كند، آن كس "ابرمرد" يا "انسان كامل" است.
ابرمرد از اين كه در معرض خطرات قرار دارد غافل نيست. چون هيچ چيز بدتر ازاين نيست كه آدم از يقينيات تسكين دهنده و بالش پَرقوىِ منطق ارسطو دستبكشد.
در مقابل هيچ چيز از اين سادهتر نيست كه آدم به "نيكى" اعتقاد داشته باشد و بخواهد زشتى را ريشه كن كند.
بايد نسبت به مردان بزرگ حقشناس بود زيرا اينان سرنوشت اخلاقى و مادىبشريت را بهبود بخشيدهاند
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 5234
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۵, ۲:۴۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1747 بار
- سپاسهای دریافتی: 4179 بار
- تماس:
Re: واپسین شطحیات نیچه
اشكال پنجم نيچه اين است كه فكر سياسى او ماهيت بيولوژيكى دارد
و طرز تصرف قدرت از ناحيه ضعفا از لحاظ مذكور پرمعناست.
يعنى ضعفا چون قادر نيستند با اقويا مبارزه رو در رو بكنند، در عالم خيال با آنان در مىافتند.
به عبارت ديگر ضعفا در مقابل جهان "واقعى" بىرحم وبىاخلاق اقويا، جهانديگرى را عَلَم مىكنند كه ارزشهاى خلاف آن را ارائه مىدارد.
شفقت را بهجاى شقاوت، معاضدت را به جاى خودخواهى، توجه به نفس(سوبژكتيويته) را جانشين زور،رحمت را جانشين خشونت مىكنند و پايگاهىماوراى طبيعى براى خود مىسازند كه براى فرار از وضع نامطلوب موجود در آنپناه مىگيرند.
اين گونه واژگونى اصل واقعيت به نظر نيچه يك مبناى بيولوژيگى دارد كه به آن مىگويد وجدان.
وجدان آدميزاد يك دستگاه فوقالعاده تخصصى است كه كارش اين است كه جهان راهمچون انعكاسى از خود ببيند.
وجدان دو خصوصيت دارد:
از يك طرف وجدان مىتواند بر محيط اطرافخود اثر بگذارد و آن را تغيير بدهد و از طرف ديگر مىتواند غيرحقيقى را بهجاى حقيقى تصور كند.
به بيانديگر، وجدان در عين حال مىتواند انسانيت را در بطون طبيعت تزريقكند و صاحب آن بشود،ولى در عين حال مىتواند طبيعت را انسانى كند كه عينخطاست (يعنى مفهوم خدا را در آنوارد كند).
به نظر نيچه بايد طبيعت را از عناصر انسانى مبرّى كرد (يعنى مفهوم خدا راكه انسان وارد طبيعت كرده در آورد) و انسان را دوباره به طبيعت نزديككرد.
فكر نيچه را نمىتوان خلاصه كرد چرا كه اساساً به سيستم اعتقاد ندارد.
ولى علىرغم بدبينى كه نسبت به عالم هستى دارد، عشق به زندگى و مظاهر آن را قوياً و بهطرزى شكوهمند توصيه مىكند.
با همه اين حرفها، به نظر من محور اصلى فكر نيچه يك چيز است و آن ضرورت نوسازى فرهنگ آلمانى است.
او فرهنگ روستايى جان سخت و پوسيدهآلمانى را مىخواهد بيرون بريزد. نيچه عاشق فرهنگ فرانسه است.
نگرانىهاى فرهنگى برخى از روشن فكران امروز ايران بىشباهت به دغدغههاى نيچهآلمانى نيست.
امّا به قول گوبينو ديپلمات و ايرانشناس فرانسوى، مرداب فرهنگى ما به اينآسانىها قابل لاى روبى نيست.
خلاصه نيچهاى که به شما معرفی شد، تا چندى پيش خود فرنگىها از آن بی خبر بودند.
این نیچه، يك عارف انسان دوست (اومانيست) است و "ابرمرد" او رادر سِلك و سلوك عرفا بايد جستجو كرد.
دست آخر این که:
كارگزار كتابخانه عمومى شهر بازل (سويس) (نيچه مدتى در دانشگاه اين شهردرس فقهاللغة دادهبود) تعدادى قبض وصول كتاب به امضاى نيچه به فولادوندنشان داده بود كه اكثراً ترجمه فرنگى آثار عرفانى اسلامى بودند
و طرز تصرف قدرت از ناحيه ضعفا از لحاظ مذكور پرمعناست.
يعنى ضعفا چون قادر نيستند با اقويا مبارزه رو در رو بكنند، در عالم خيال با آنان در مىافتند.
به عبارت ديگر ضعفا در مقابل جهان "واقعى" بىرحم وبىاخلاق اقويا، جهانديگرى را عَلَم مىكنند كه ارزشهاى خلاف آن را ارائه مىدارد.
شفقت را بهجاى شقاوت، معاضدت را به جاى خودخواهى، توجه به نفس(سوبژكتيويته) را جانشين زور،رحمت را جانشين خشونت مىكنند و پايگاهىماوراى طبيعى براى خود مىسازند كه براى فرار از وضع نامطلوب موجود در آنپناه مىگيرند.
اين گونه واژگونى اصل واقعيت به نظر نيچه يك مبناى بيولوژيگى دارد كه به آن مىگويد وجدان.
وجدان آدميزاد يك دستگاه فوقالعاده تخصصى است كه كارش اين است كه جهان راهمچون انعكاسى از خود ببيند.
وجدان دو خصوصيت دارد:
از يك طرف وجدان مىتواند بر محيط اطرافخود اثر بگذارد و آن را تغيير بدهد و از طرف ديگر مىتواند غيرحقيقى را بهجاى حقيقى تصور كند.
به بيانديگر، وجدان در عين حال مىتواند انسانيت را در بطون طبيعت تزريقكند و صاحب آن بشود،ولى در عين حال مىتواند طبيعت را انسانى كند كه عينخطاست (يعنى مفهوم خدا را در آنوارد كند).
به نظر نيچه بايد طبيعت را از عناصر انسانى مبرّى كرد (يعنى مفهوم خدا راكه انسان وارد طبيعت كرده در آورد) و انسان را دوباره به طبيعت نزديككرد.
فكر نيچه را نمىتوان خلاصه كرد چرا كه اساساً به سيستم اعتقاد ندارد.
ولى علىرغم بدبينى كه نسبت به عالم هستى دارد، عشق به زندگى و مظاهر آن را قوياً و بهطرزى شكوهمند توصيه مىكند.
با همه اين حرفها، به نظر من محور اصلى فكر نيچه يك چيز است و آن ضرورت نوسازى فرهنگ آلمانى است.
او فرهنگ روستايى جان سخت و پوسيدهآلمانى را مىخواهد بيرون بريزد. نيچه عاشق فرهنگ فرانسه است.
نگرانىهاى فرهنگى برخى از روشن فكران امروز ايران بىشباهت به دغدغههاى نيچهآلمانى نيست.
امّا به قول گوبينو ديپلمات و ايرانشناس فرانسوى، مرداب فرهنگى ما به اينآسانىها قابل لاى روبى نيست.
خلاصه نيچهاى که به شما معرفی شد، تا چندى پيش خود فرنگىها از آن بی خبر بودند.
این نیچه، يك عارف انسان دوست (اومانيست) است و "ابرمرد" او رادر سِلك و سلوك عرفا بايد جستجو كرد.
دست آخر این که:
كارگزار كتابخانه عمومى شهر بازل (سويس) (نيچه مدتى در دانشگاه اين شهردرس فقهاللغة دادهبود) تعدادى قبض وصول كتاب به امضاى نيچه به فولادوندنشان داده بود كه اكثراً ترجمه فرنگى آثار عرفانى اسلامى بودند
مرکز انجمنهای تخصصی گنجینه دانش
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
مرکز انجمنهای اعتقادی گنجینه الهی
[External Link Removed for Guests]