تو این چند وقتی که دارم مطالب می زارم تو این بخش ، با خودم فکر کردم که همش هم نمیشه از بدی و تلخی های جنگ نوشت ! جنگ لحظه های پر خاطره و خنده داره هم داشته البته در کنار تمامی سختی ها و سوز و دردهای که داشته ( به روایت رزمندگان و جانبازان و آزادگان عزیز ) حتی در دوران اسارت در بند رژیم بعث هم به قولشان جاهای واسه خنده و تفریح پیدا می شد!! به همین خاطر این تایپیک رو ایجاد کردم که مطالبی که برای خودم هم جالب و هر از گاهی خنده دار بود رو برای شما هم بگذارم تا شما هم از خواندن این مطالب بی بهره نمانید.
عنوان : يا قمر بني هاشم(ع) عمليات مسلم بن عقيل بود و رمز عمليات «يا قمر بني هاشم(ع)»و عده اي از رزمندگان نائيني در اين حمله شركت داشتند و به زبان محلي در حين عميات يا قمر بني هاشم(ع) مي گفتند و بي مهابا جلو مي رفتند، دوستان ديگرشان در آن طرف صداي آن ها را مي شنيدند:
بعضی ها می گفتند : يا قمر بني هاشم(ع) ! در جواب به زبان نائینی (( بشوي تاريكي لابد كياشم(در اين تاريكي كه نمي توانيد جلو پايتان را ببينيد كجا داريد مي رويد كه از قمر بني هاشم(ع) كمك مي خواهيد!))
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
عالم و آدم جمع ميشدند، گردن كسي بگذارند كه او از بقيه مخلص تر و در نتيجه مستجاب الدعوه است: پسر چقدر صورتت نوراني شده! حق با شماست چون عراقي ها دوباره منور زده اند.!!!!
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
عنوان : نوار خالي حاضر جوابي، غير از ظرافت طبع و رعايت ادب و دوستي و راستي، حد و حدودي نمی شناخت بلكه خود پلي بود براي عبور از فاصله هاي سني و علمي و مقامي.
حاج غلام (( مسئول اطلاعات عمليات)) بود. شب عمليات طبق معمول مي خواست بچه ها را توجيه كند كه همهمه آن ها مانع از آن بود : بچه ها ساكت باشد و گوش كنيد، من سرم درد مي كند... نوار خالي گوش كن خوب مي شود حاجي!(اين پاسخ كسي جز حسين طحال نبود)
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
شب بعثت حضرت رسول (ص) شام مرغ دادند. فرداي آن روز، تعداد زيادي از بچه ها مسموم شدند، آن وقت بود كه بازار اظهار نظرها گرم شد : صد دفعه به اين آشپزخانه اي ها تذكر داده ام كه بابا معدۀ اين مستضعف هاي بدبخت با مرغ و جوجه سازگاري ندارد به خرجشان نرفت كه نرفت!!! آخی معده این مستضعفان سازگاریش با تير و تركش چطوره ؟ لابد جان مي دهند براي سرب داغ؟
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
هدف بزرگ جوان سيزده، چهارده ساله اي بود به سن و سال و به همت.، مردي بزرگ. بعضي اوقات سر به سرش مي گذاشتيم: تو اين جا آمده اي چه كار با اين كوچكي جان و جثه ضعيف؟ هدف بزرگم كم و كاستي هيكلم را جبران مي كند.
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
حول و حوش عمليات بود. برادر علي اصغر از حاج غلام درخواست مرخصي بيست و چهار ساعته داشت: تا شما وسايل را جمع و جور بكنيد من آمده ام. (حاج غلام در گوشش مي گويد) بعد از عمليات مي گذارم بروي، نگذار بچه ها بفهمند!
بعضي كه مي فهميدند حاجي چي مي گفت يواشكي خنديدند.
(منظور حاجي لابد اين بود كه اگر يكي دو روز ديگر دندان روي جگر بگذاري مرخصي دائمي مي روي يعني به شهادت مي رسي و ديگر تو را با دنيا و اين آمد و شدها كاري نيست)
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
بعضي پرواي ظاهر و باطن نداشتند، خلوث و جلوثشان يكي بود و خودي و غير خودي نمي شناختند ! خصوصاً در عشق به امام، غير از ورد زباني و تبعيت قلبي و نهاني خود را به زيور نام و شمايل ايشان مي آراستند. ساده لوحي، از باب مزاح، به يكي از بسيجيان گفته بود: ـ اين چيه كه روي سينه ات سنجاق كردهاي؟(اشاره به تصوير امام) ـ باتري است(نيرو محركه) اگر نباشد قلبم كار نمي كند!
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
[FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]: [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]مادر شهيد [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]رفيقي داشتيم به نام حسين ! [FONT=Tahoma,sans-serif]حسين دوخت از بچه هاي اطلاعات نصر. 64 [FONT=Tahoma,sans-serif]، در عمليات والفجر 9 در كردستان بوديم كه از جنوب خبر آوردند حسين شهيد شده [FONT=Tahoma,sans-serif]بعد معلوم شد مرجوعي خورده است! حالا ما در اين فاصله چقدر برايش سلام و صلوات [FONT=Tahoma,sans-serif]دعا و فاتحه فرستاديم بماند. حسين موقع اعزام به منطقه از مادرش قول گرفته بود [FONT=Tahoma,sans-serif]اگر جنازۀ او را آوردند براي اين كه شهادت نصيبش شده است گريه و زاري نكند. [FONT=Tahoma,sans-serif]مادر حسين از آن پير زناني بود كه به قول خودش از فاصله چند كيلومتري [FONT=Tahoma,sans-serif]هميشه براي نماز جمعه به شيروان مي رفت. [FONT=Tahoma,sans-serif]حسين مي گفت وقتي مرا ديد شروع كرد جزع [FONT=Tahoma,sans-serif]فزع كردن. [FONT=Tahoma,sans-serif]: [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]ننه مگر قول نداده بودي گريه نكني؟ لابد از شوق اشك [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]. [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]نه، از اينكه اگر تو شهيد مي شدي من ديگر كسي را نداشتم كه به [FONT=Tahoma,sans-serif]بفرستم گريه مي كنم!!! [FONT=Tahoma,sans-serif]!
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
[FONT=Arial,sans-serif]در عمليات كربلاي 4 به يكي از برادران سپاهي كه بنه(پستۀ كوهي) [FONT=Arial,sans-serif]با پوست سخت مي جويد :
[FONT=Arial,sans-serif]اصغري دندان هايت خراب مي .
[FONT=Arial,sans-serif]يك ساعت [FONT=Arial,sans-serif]با آنها كار ندارم. بعد از آن چه خراب، چه !
[FONT=Arial,sans-serif] ( راست می گفت ! یک ساعت بعد تو سنگر بود که یه خمپاره 120 اومد و .... وقتی می خواستن پیکر مطهرش رو به خانواده اش تحویل بدن پیکراش از کفه دودست تجاوز نمی کرد !!!)
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!
[SIZE=85][COLOR=#a0a0a0][FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]: [FONT=Tahoma,sans-serif] [FONT=Tahoma,sans-serif]زور و زبان
[FONT=Tahoma,sans-serif] مقايسه با افرادي كه طبعاً ساكت و آرام سر در لاك خود بودند، بعضي كه زبان و بيان و قدرت نطقي داشتند بسيار به چشم مي آمدند چون بخشي از امور جاري وظايفشان طرح و توجيه مسائل بود. آنهم به زبان خوشي كه مي گويند مار را از سوراخ بيرون مي كشد [FONT=Tahoma,sans-serif] . [FONT=Tahoma,sans-serif] شما اگر اين زبان را نداشتي چه كار مي كردي؟
هيچي، آن وقت مجبور بودم از زورم استفاده كنم !!!
پیش این عمری که ما داریم ، مرگ را باید عروسی خواند !!