خاطراتي از ديدارهاي رهبر معظم انقلاب با آيت الله مرواريد
[External Link Removed for Guests]
خاطراتي از ديدارهاي رهبر معظم انقلاب اسلامي با آيت الله مرواريد در مشهدبه نقل از حجت الاسلام مجتبي الهي خراساني(1) از نوادگان آيت الله مرواريدنقل شده است که در زير بخشي از اين خاطرات آمده است.
رهبر معظم انقلاب به عنوان مجتهدي صاحبنظر و چهرهاي شناخته شده درحوزههاي علميه، همواره روابطي گرم و صميمي با حوزويان سراسر کشور وبهويژه مراجع تقليد و آيات عظام داشته و دارند. در اين ميان روابط نزديکايشان با علماي برجستهي مشهد مقدس، به واسطهي سالها اقامت و تحصيل وتدريس ايشان در اين شهر، نمودي بيشتر دارد.
به گزارش ايرنا به نقل از پايگاه اطلاع رساني دفتر حفظ و نشر آثارحضرت آيت الله خامنه اي، به مناسبت پنجمين سالگرد رحلت عالم وارستهيخراسان، حضرت آيتالله مرواريد، "ديگران" بخشي از خاطرات ديدارهاي حضرتآيتالله خامنهاي با ايشان را به روايت حجتالإسلام مجتبي الهي خراسانياز نوادگان مرحوم ميرزا منتشر ميکند.
اين ديدارهاي خصوصي، به پيشنهاد آيتالله مرواريد و با اشتياقمتقابل دو طرف، اغلب در محل اقامت رهبر معظم انقلاب در مشهد و گاهي در حرممطهر رضوي يا منزل مرحوم ميرزا در فضايي صميمي برگزار ميشد و اغلب اوقاتبه ذکر خاطرات و حکايات و گاه مباحثات علمي ميگذشت.
رهبر انقلاب نيز در هر ملاقات ضمن اظهار خوشوقتي از ديدن ايشان واشتياق به شنيدن سخنان ارزندهشان، اظهار ميداشتند: "من واقعاً از اين کهشما با اين سن و ضعف قوا، اظهار لطف ميکنيد، شرمنده و متأثر ميشوم" اماآن فقيد سعيد باز هم اين ملاقاتها را استمرار داد.(2)
* قياس به نفس ميفرماييد!
در يکي از ديدارهاي خصوصي مرحوم آيتالله مرواريد با رهبر معظمانقلاب، به حضرت آقا عرض کردم: بنده براي انتخاب رشتهي تخصصي حوزويان،بهترين راهنما و مشاور را جنابعالي ميدانم؛ چون علاوه بر توجه و دقتوافر به تخصصهاي مختلف، اشراف شما در جايگاه رهبري بر نيازهاي جوامعاسلامي، از همه بالاتر و فصل خطاب است.
از طرفي جنابعالي در سخنرانيهاي مختلف، طلاب و فضلا را متوجهاولويتهاي علمي حوزه کردهايد؛ و بر اساس بررسي بنده، روي "کلام" و دفعشبهات کلامي، "فقه" و پاسخ به نيازهاي حکومت اسلامي، و "تبليغ" و تربيتديني جامعه تأکيد فرمودهايد. براي بنده و طلاب ديگري که درصدد انتخابرشتهي تخصصي هستند، کداميک را اولويت نخست ميدانيد؟ و ادامه دادم: بندهميخواهم تکليف خودم روشن شود؛ اگر پاسخ شما نبايد طرح عمومي شود، جايديگري نقل نميکنم.
ايشان ضمن توضيح دلايل اهميت هريک، هر سه را در يک رتبه تبيينفرمودند و سفارش کردند: "ميان اين سه، استعداد و علاقهي طلبه ملاک قرارگيرد و بس."
مرحوم ميرزا همانطور که سرشان را پايين انداخته بودند، فرمودند:"چه اشکالي دارد امثال ايشان که استعداد خوبي دارند، در هر دو رشتهي فقهو کلام کار کنند و تبليغ را هم رها نکنند؟!"
آقا بلافاصله و با لبخند فرمودند: "جنابعالي قياس به نفسميفرماييد! چنين همت و برکتي فقط در امثال جنابعالي پيدا ميشود که بينفقه و کلام و حديث جمع کردهايد. بين طلبههاي حال، آنهم با اينگرفتاريهاي مختلف و گاهي هم اتلاف وقتها، پيدا نميشود. همان گذشته همافراد کمي مثل حضرتعالي موفق به جمع بين چند رشته شدهاند و غالباً در يکرشته بيشتر تخصص پيدا نميکردند!"
*رهبري ايشان مايه اطمينان است
در اوائل دوران رهبري، مرحوم آيتالله مرواريد يکبار به من فرمودند:"براي آقاي خامنهاي نگرانم؛ احتمال ميدهم براي ايشان شرايط سختي پيشآمده باشد." عرض کردم: با توجه به مسؤوليت سنگين رهبري، ايشان هميشهگرفتاري و سختي دارند؛ چيز جديدي نيست.
فرمودند: "نه، چون هروقت ما همديگر را ميبينيم، ايشان مطابق معمولهنگام جداشدن، التماس دعا ميگويند اما اين دفعه موقع جداشدن آهسته کنارگوشم گفتند: اُذکرني عند ربّک. (کلام يوسف صديق به هنگام آزادي زندانيهمبندش) ايشان آدم ظريفي است، معلوم است مشکل حادي پيش آمده که اين طوربيان ميکنند."
جالب اينکه پس از رحلت حضرت امام(ع) آيتالله مرواريد نيز مانندبسياري ديگر از بزرگان، نگران سامان امور کشور و ادارهي نظام بودند. اماپس از شنيدن خبر انتخاب آيتالله خامنهاي به رهبري، ابراز خوشوقتينموده، رهبري فردي خوشفکر مانند ايشان را مايهي اطمينان دانسته وميفرمود: "من ايشان را از نوجواني ميشناسم. پدر ايشان با ما رفت و آمدداشت. خود ايشان هم طلبهاي مستعد و فاضل بود. من در ايام رياستجمهوريايشان نيز به ايشان علاقمند بودم."
*سند: آقاي مرواريد
خطيب فاضل حجت الإسلام و المسلمين راشد يزدي در سخنراني مراسم هفتممرحوم آقا در مسجد جامع گوهرشاد که توسط آيتالله واعظ طبسي نمايندهيمحترم ولي فقيه در استان خراسان برگزار شده بود، فرمودند: مرحوم آيتاللهمرواريد دعاي کوتاهي را در محضر رهبر معظم انقلاب مطرح نمودند. بنده فرصترا مغتنم شمردم و آن را يادداشت کردم. سپس به مرحوم آقا عرض کردم: مأخذشرا هم بفرماييد بنويسم! رهبر معظم انقلاب بلافاصله فرمودند: "ايشان خودشانسند هستند؛ بنويسيد: سند: آقاي مرواريد!"
* هر روز به ياد ايشان توسلي دارم
دو ماه پس از فوت مرحوم آقا، حضرت آقا در يکي از تماسهاي تلفني باحجتالإسلام و المسلمين علياکبر الهي خراساني- داماد آيتالله مرواريد-فرمودند: "من از زمان فوت ايشان، هر روز براي ايشان توسل خاصي دارم!" جالباينکه شش ماه بعد هم که اعضاي خاندان مرواريد براي تشکر از ايشان خدمتآقا رسيدند باز همين را تکرار فرمودند.
[External Link Removed for Guests]
خاطره های رهبر انقلاب
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
روايت رهبر انقلاب از ديدار با علامه جعفری درآقاى جعفرى (رحمةاللَّه عليه) خصوصيات برجستهاى بود که بهنظر من همهىاينها براى نسل جوان و پژوهنده و اهل علم و تحقيق الگوست. ايشان آن وقتىکه کارهاى تحقيقى خودشان را شروع کردند، خيلى جوان بودند. ایرنا: پايگاه اطلاعرساني دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آيت العظمي خامنه اي با انتشار بياناترهبر انقلاب اسلامي در ديدار خانواده و مسئولان ستاد برگزارى مراسم ارتحالاستاد علامه محمدتقى جعفرى (ره)، روايت ايشان از اولين ديدار با علامهجعفري را بازگو کرده است.
دراين روايت آمده است: در آقاى جعفرى (رحمةاللَّه عليه) خصوصيات برجستهاىبود که بهنظر من همهى اينها براى نسل جوان و پژوهنده و اهل علم و تحقيقالگوست. ايشان آن وقتى که کارهاى تحقيقى خودشان را شروع کردند، خيلى جوانبودند.
البته من حدود سال هاى سىوچهار و سىوپنج بود که ايشان راشناختم. ايشان تازه از نجف آمده بودند و جوان و فاضل و اهل تحقيق و فعّالو پر شور و مورد احترام بزرگان ما - مانند مرحوم آقاى ميلانى و بعضى ازآقايان ديگر در مشهد - و نيز مورد احترام طلّاب بودند. اخوانشان هم درمشهد بودند؛ مثل آقاى آميرزا جعفر که مرد بسيار با صفا و با معنويت و باروحى است. بله؛ عرض مىکردم که ايشان هم به مناسبتى به مشهد آمده بودند وچند ماه يا يک سال - درست يادم نيست - در مشهد ماندند. ما از آنجا باايشان آشنا شديم. در ايشان واقعاً روح تحقيق و تفحص و نشاط و شور علمىمشاهده مىشد.
اين روحيه، از دوران جوانى تا پايان عمر ادامه داشت.آن وقت ايشان تقريبا سى و چند ساله بودند. همهى اين شور جوانى، در کارعلمى و فکرى و بحث و نوشتن و تحقيق و مطالعه و اينگونه کارها صرف مىشد والبته حافظهى فوقالعاده و استعداد علمى ايشان هم به جاى خود محفوظ بود.اين حالت تا همين آخر هم ادامه داشت که اين چيز عجيبى است. يعنى در عيناينکه ايشان يک مرد هفتاد و چند ساله بودند، ولى تا آخرين بارى که ايشانرا ديديم - به گمانم يک سال، يا هفت، هشت ماه پيش بود که ايشان را مازيارت کرديم - باز انسان همان حالت و همان شور و همان تحرّک را در ايشانمىديد.
اين خيلى باارزش و قيمتى است که انسان نگذارد گذشت زمان وحوادث گوناگون، شور و تحرّک و تهيّجى را که خداى متعال در او قرار داده ومىتواند آن را مثل يک سرمايهى گرانبها براى پيشرفتهاى گوناگون درميدانهاى مختلف مصرف کند، از بين ببرد. بههرحال وجود ايشان، حقيقتاً وجودذىقيمتى بود و براى اسلام و مسلمين و نظام اسلامى ارزش داشت. ايشان تاآخر هم کار کردند؛ يعنى واقعاً آقاى جعفرى هيچ وقت از کارافتاده و کنارنشسته و بيکاره نشدند و دائم مشغول کار و تلاش و تحرّک بودند. خداوندانشاءاللَّه درجاتشان را عالى کند.
بيانات در ديدار خانواده و مسؤولان ستاد برگزارى مراسم ارتحال استاد علامه محمدتقى جعفرى (ره)
دراين روايت آمده است: در آقاى جعفرى (رحمةاللَّه عليه) خصوصيات برجستهاىبود که بهنظر من همهى اينها براى نسل جوان و پژوهنده و اهل علم و تحقيقالگوست. ايشان آن وقتى که کارهاى تحقيقى خودشان را شروع کردند، خيلى جوانبودند.
البته من حدود سال هاى سىوچهار و سىوپنج بود که ايشان راشناختم. ايشان تازه از نجف آمده بودند و جوان و فاضل و اهل تحقيق و فعّالو پر شور و مورد احترام بزرگان ما - مانند مرحوم آقاى ميلانى و بعضى ازآقايان ديگر در مشهد - و نيز مورد احترام طلّاب بودند. اخوانشان هم درمشهد بودند؛ مثل آقاى آميرزا جعفر که مرد بسيار با صفا و با معنويت و باروحى است. بله؛ عرض مىکردم که ايشان هم به مناسبتى به مشهد آمده بودند وچند ماه يا يک سال - درست يادم نيست - در مشهد ماندند. ما از آنجا باايشان آشنا شديم. در ايشان واقعاً روح تحقيق و تفحص و نشاط و شور علمىمشاهده مىشد.
اين روحيه، از دوران جوانى تا پايان عمر ادامه داشت.آن وقت ايشان تقريبا سى و چند ساله بودند. همهى اين شور جوانى، در کارعلمى و فکرى و بحث و نوشتن و تحقيق و مطالعه و اينگونه کارها صرف مىشد والبته حافظهى فوقالعاده و استعداد علمى ايشان هم به جاى خود محفوظ بود.اين حالت تا همين آخر هم ادامه داشت که اين چيز عجيبى است. يعنى در عيناينکه ايشان يک مرد هفتاد و چند ساله بودند، ولى تا آخرين بارى که ايشانرا ديديم - به گمانم يک سال، يا هفت، هشت ماه پيش بود که ايشان را مازيارت کرديم - باز انسان همان حالت و همان شور و همان تحرّک را در ايشانمىديد.
اين خيلى باارزش و قيمتى است که انسان نگذارد گذشت زمان وحوادث گوناگون، شور و تحرّک و تهيّجى را که خداى متعال در او قرار داده ومىتواند آن را مثل يک سرمايهى گرانبها براى پيشرفتهاى گوناگون درميدانهاى مختلف مصرف کند، از بين ببرد. بههرحال وجود ايشان، حقيقتاً وجودذىقيمتى بود و براى اسلام و مسلمين و نظام اسلامى ارزش داشت. ايشان تاآخر هم کار کردند؛ يعنى واقعاً آقاى جعفرى هيچ وقت از کارافتاده و کنارنشسته و بيکاره نشدند و دائم مشغول کار و تلاش و تحرّک بودند. خداوندانشاءاللَّه درجاتشان را عالى کند.
بيانات در ديدار خانواده و مسؤولان ستاد برگزارى مراسم ارتحال استاد علامه محمدتقى جعفرى (ره)

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
چند خاطره شنیدنی از رهبر عزیز انقلاب
خاطرهای از پلسازی و مهندسی در حنگ
» حجم: 5 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 6 دقیقه، فرمت: wmv
عیادت آیتالله خامنهای از 700 جانبازان شیمیایی در قصرشیرین
» حجم: 11 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 7 دقیقه، فرمت: wmv
ورزش زورخانهای در جنگ!
» حجم: 7 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 5 دقیقه، فرمت: wmv
امدادگران...
» حجم: 4 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 4 دقیقه، فرمت: wmv
یك عملیات بیسابقهی هوایی
» حجم: 8 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 6 دقیقه، فرمت: wmv
قاب ماندگار
» حجم: 11 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 7 دقیقه، فرمت: wmv

خاطرهای از پلسازی و مهندسی در حنگ » حجم: 5 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 6 دقیقه، فرمت: wmv
عیادت آیتالله خامنهای از 700 جانبازان شیمیایی در قصرشیرین» حجم: 11 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 7 دقیقه، فرمت: wmv
ورزش زورخانهای در جنگ!» حجم: 7 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 5 دقیقه، فرمت: wmv
امدادگران...» حجم: 4 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 4 دقیقه، فرمت: wmv
یك عملیات بیسابقهی هوایی» حجم: 8 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 6 دقیقه، فرمت: wmv
قاب ماندگار» حجم: 11 مگابایت [[External Link Removed for Guests]]، 7 دقیقه، فرمت: wmv


- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
این هنر نیست!
حجتالاسلام و المسلمین احمد مروی*
سال 70 حضرت آقا به قم مشرف شده بودند و در فیضیه مستقر بودند. در كتابخانه دیداری با جمعی از طلبههای جانباز داشتند. بعد آمدند بالا نماز و ناهار و در اتاق استراحت میكردند. مرا صدا زدند. رفتم خدمتشان. دیدم یك نامه هفت هشت صفحهای از این كاغذهای بزرگ، با خط ریز نوشته شده بود. این نامه را یك جانباز به ایشان نوشته بود و در همان دیدار به آقا داده بود. ایشان آن نامه را میخواندند. فرمودند: "این نامه را یكی از این جانبازانی كه پایین بودند به من دادند و نامهاش هم مفصل، امّا شیرین است. میخواهم همهاش را بخوانم. بعد به شما میدهم. به آن رسیدگی كنید." بعد فرمودند: "در این نامه، از دفتر ما گرفته تا بقیه، همه را زیر سؤال برده، هیچ كسی را مصون نگذاشته و خیلی چیزها گفته است!"
ببینید، ایشان اولاً نامه هفت هشت صفحهای طولانی را نفرمودند برای من خلاصه كنید. بعد در این نامه همهاش انتقاد به دستگاههای حضرت آقا بوده. فرمودند این نامه شیرینی است! خوب، طلبه جانبازی از روی احساس مسؤولیت، نامه نوشته؛ حضرت آقا از این خوشحال بودند!
***
یك وقتی برخی از ائمه جمعه و بعضی روحانیون اصرار میكردند كه چون درسهای بعضی از مراجع بزرگوار تقلید، از رادیو معارف پخش میشود، درسهای آقا را هم پخش كنید. خیلیها اصرار داشتند كه چرا درس آقا پخش نمیشود. عرض كردیم این از آن مسائلی است كه باید خود آقا نظر بدهند. ما نمیتوانیم. من رفتم خدمتشان و مطلب را عرض كردم. حضرت آقا فرمودند: "درس همه پخش میشود؟" عرض كردم نه، فلان آقا و فلان آقا و فلان آقا، درسهای فقهشان پخش میشود. این سه نفر درسشان پخش میشود. ایشان فرمودند: "اگر رادیو، آن امكان را داشت كه درس همه آقایان را پخش كند، درس ما را هم آخرش پخش كنند. اگر نه، این هنر نیست كه چون رادیو و تلویزیون در اختیار ما هست، ما درس و برنامههای خودمان را مرتب پخش كنیم. نه، درس ما ضرورتی ندارد پخش بشود." این را آقا نپذیرفتند.
باز در همین قضیه من خاطرهای دارم. مشهد خدمتشان بودیم. سر ناهار بود. موقع اخبار تلویزیون بود. اخبار ساعت 2 بعد از ظهر، مراسم غبارروبی ضریح مطهر حضرت رضا علیهالسّلام را نشان میداد. ظاهراً شب قبلش هم نشان داده بود. باز فردا ظهر هم نشان داد. من آنجا خدمتشان نشسته بودم. ایشان فرمودند: "چندبار یك برنامه را نشان میدهند؟! چقدر افراط میكنند در نشان دادن برنامههای ما!" من دیدم خود ایشان هیچ اقبالی به این چیزها اصلاً ندارند.
***
یكی دیگر از مطالب شنیدنی، برخوردهای آقا با مخالفینشان هست كه در این قضیه هم حضرت آقا انصافاً یك سعه صدر و یك بزرگواری ویژهای دارند و سینه ایشان از هرگونه كینه و عقده و ناراحتی از هر كس پاك است؛ مثل آینه، صاف است، خدا میداند. من بارها شده خدمت ایشان، به تناسب وضعیت و مسؤولیتم در دفتر و حوزه كاریام، راجع به بعضی از روحانیون با ایشان صحبت كردم. وضعیتشان و گرفتاریهایشان را گفتم كه یك توجهی به آنها بكنیم. بعضیها را ایشان شناختند، فرمودند بله، این آقا مثلاً در فلانجا قبل از انقلاب عجب منبرهایی علیه ما میرفت! چه سخنرانیهایی علیه ما میكرد! چه كارها! چون ایشان از ناحیهی بخشی از متحجرین در مشهد، حقیقتاً در فشار بودند؛ خودشان یك وقت چنین مضمونی را داشتند كه من از ناحیه این متحجرین و مقدسنماها در مشهد، بیشتر تحت فشار و اذیت و آزار بودم تا ساواك! ساواك این قدر مرا آزار نمیداد.
من یك مورد، سراغ ندارم خدمت ایشان رفته باشم و راجع به یك روحانی یا كسی صحبت كرده باشم و توجهی را از آقا به او خواسته باشم و آقا بفرمایند نه، این جزو مخالفین ما بوده و این با ما نبوده و اعتنا نكنید. من سراغ ندارم. با اینكه زیاد هم رفتم و عمدتاً اینجور افراد را سراغشان رفتم و حضرت آقا فرمودند: "بروید سراغشان و به آنها توجه كنید."
در سفر مشهد- اردیبهشت سال 86- دیدار علما با ایشان بود. همه علما و برجستگان حوزه مشهد بودند اما آقازاده یكی از آقایان و علمای مشهور مشهد، در جلسه ما نبود. ایشان حواسشان هم جمع است و پرسیدند: "چرا فلانی نبود؟" عرض كردم مثل اینكه ایشان را به خاطر سوابقی كه داشته- چون میگفتند مقداری با دستگاه حكومت در زمان طاغوت، ارتباطاتی دارد- دعوتش نكردهاند. حضرت آقا فرمودند: "چرا دعوت نكردند؟" یعنی ایشان اصلاً نسبت به آن افراد كه ایشان را اذیت كرده بودند، هیچ در دلشان چیزی ندارند و واقعاً دل پاك و صافی دارند.
***
روزی خدمت آقا عرض كردم آقا! یك نفر از آقایان- آیتالله سیدجعفر كریمی- مرتب خدمت شما میرسند و مباحث فقهی و بحث استفتائات مطرح میشود. اگر اجازه بفرمایید یكی دیگر از آقایان هم كه از شاگردان امام در نجف بودند و ملاّ و فاضلاند و الان در بخش استفتائات همكاری دارند، ایشان هم گاهی بیایند با خود شما جلساتی را داشته باشند كه برای پاسخگویی به سؤالات خیلی به ما كمك میكند. حضرت آقا فرمودند: "خیلی خوب، گاهی ترتیب بدهید ایشان هم بیایند." ما یكی دو جلسه ترتیب دادیم، ایشان خدمت آقا رفتند و همین بحثهای طلبگی، راجع به استفتائات و مسائل شرعی مطرح میشد و به اصطلاح یك فرع فقهی را مطرح میكردند. بعداً دیدم حضرت آقا دیگر از ادامه این جلسه استقبال نكردند. من به ایشان عرض كردم چرا جلسه را دیگر ادامه ندادید؟ آقا فرمودند: "آقای كریمی كه میآیند، با من مباحثه میكنند. نظر من را حسابی نقد میكند و من دفاع میكنم. این را من میپسندم. این آقای بزرگوار كه میآید، ایشان حالا حجب و حیایش جوری است كه بحث نمیكند. من اگر یك مطلبی را بگویم، میدانم اگر ایشان هم قبول نداشته باشد، با من بحث نمیكند. حالا یا حرمت نگه میدارد، یا خجالت میكشد با ما بحث كند. لذا اینجور جلسهای به درد من نمیخورد. من جلسهای را دوست دارم كه طرف بیاید، وقتی من یك حرف میزنم، او ده تا نقد بر آن وارد كند كه من مجبور بشوم از خودم دفاع كنم تا به نتیجه خوبی برسیم!" این روحیهی حضرت آقا در مباحث است. در جلسات خصوصی هم همینجور است. ایشان خیلی نقادی و مباحثه را دوست دارند.
حجتالاسلام و المسلمین احمد مروی*
سال 70 حضرت آقا به قم مشرف شده بودند و در فیضیه مستقر بودند. در كتابخانه دیداری با جمعی از طلبههای جانباز داشتند. بعد آمدند بالا نماز و ناهار و در اتاق استراحت میكردند. مرا صدا زدند. رفتم خدمتشان. دیدم یك نامه هفت هشت صفحهای از این كاغذهای بزرگ، با خط ریز نوشته شده بود. این نامه را یك جانباز به ایشان نوشته بود و در همان دیدار به آقا داده بود. ایشان آن نامه را میخواندند. فرمودند: "این نامه را یكی از این جانبازانی كه پایین بودند به من دادند و نامهاش هم مفصل، امّا شیرین است. میخواهم همهاش را بخوانم. بعد به شما میدهم. به آن رسیدگی كنید." بعد فرمودند: "در این نامه، از دفتر ما گرفته تا بقیه، همه را زیر سؤال برده، هیچ كسی را مصون نگذاشته و خیلی چیزها گفته است!"
ببینید، ایشان اولاً نامه هفت هشت صفحهای طولانی را نفرمودند برای من خلاصه كنید. بعد در این نامه همهاش انتقاد به دستگاههای حضرت آقا بوده. فرمودند این نامه شیرینی است! خوب، طلبه جانبازی از روی احساس مسؤولیت، نامه نوشته؛ حضرت آقا از این خوشحال بودند!
***
یك وقتی برخی از ائمه جمعه و بعضی روحانیون اصرار میكردند كه چون درسهای بعضی از مراجع بزرگوار تقلید، از رادیو معارف پخش میشود، درسهای آقا را هم پخش كنید. خیلیها اصرار داشتند كه چرا درس آقا پخش نمیشود. عرض كردیم این از آن مسائلی است كه باید خود آقا نظر بدهند. ما نمیتوانیم. من رفتم خدمتشان و مطلب را عرض كردم. حضرت آقا فرمودند: "درس همه پخش میشود؟" عرض كردم نه، فلان آقا و فلان آقا و فلان آقا، درسهای فقهشان پخش میشود. این سه نفر درسشان پخش میشود. ایشان فرمودند: "اگر رادیو، آن امكان را داشت كه درس همه آقایان را پخش كند، درس ما را هم آخرش پخش كنند. اگر نه، این هنر نیست كه چون رادیو و تلویزیون در اختیار ما هست، ما درس و برنامههای خودمان را مرتب پخش كنیم. نه، درس ما ضرورتی ندارد پخش بشود." این را آقا نپذیرفتند.
باز در همین قضیه من خاطرهای دارم. مشهد خدمتشان بودیم. سر ناهار بود. موقع اخبار تلویزیون بود. اخبار ساعت 2 بعد از ظهر، مراسم غبارروبی ضریح مطهر حضرت رضا علیهالسّلام را نشان میداد. ظاهراً شب قبلش هم نشان داده بود. باز فردا ظهر هم نشان داد. من آنجا خدمتشان نشسته بودم. ایشان فرمودند: "چندبار یك برنامه را نشان میدهند؟! چقدر افراط میكنند در نشان دادن برنامههای ما!" من دیدم خود ایشان هیچ اقبالی به این چیزها اصلاً ندارند.
***
یكی دیگر از مطالب شنیدنی، برخوردهای آقا با مخالفینشان هست كه در این قضیه هم حضرت آقا انصافاً یك سعه صدر و یك بزرگواری ویژهای دارند و سینه ایشان از هرگونه كینه و عقده و ناراحتی از هر كس پاك است؛ مثل آینه، صاف است، خدا میداند. من بارها شده خدمت ایشان، به تناسب وضعیت و مسؤولیتم در دفتر و حوزه كاریام، راجع به بعضی از روحانیون با ایشان صحبت كردم. وضعیتشان و گرفتاریهایشان را گفتم كه یك توجهی به آنها بكنیم. بعضیها را ایشان شناختند، فرمودند بله، این آقا مثلاً در فلانجا قبل از انقلاب عجب منبرهایی علیه ما میرفت! چه سخنرانیهایی علیه ما میكرد! چه كارها! چون ایشان از ناحیهی بخشی از متحجرین در مشهد، حقیقتاً در فشار بودند؛ خودشان یك وقت چنین مضمونی را داشتند كه من از ناحیه این متحجرین و مقدسنماها در مشهد، بیشتر تحت فشار و اذیت و آزار بودم تا ساواك! ساواك این قدر مرا آزار نمیداد.
من یك مورد، سراغ ندارم خدمت ایشان رفته باشم و راجع به یك روحانی یا كسی صحبت كرده باشم و توجهی را از آقا به او خواسته باشم و آقا بفرمایند نه، این جزو مخالفین ما بوده و این با ما نبوده و اعتنا نكنید. من سراغ ندارم. با اینكه زیاد هم رفتم و عمدتاً اینجور افراد را سراغشان رفتم و حضرت آقا فرمودند: "بروید سراغشان و به آنها توجه كنید."
در سفر مشهد- اردیبهشت سال 86- دیدار علما با ایشان بود. همه علما و برجستگان حوزه مشهد بودند اما آقازاده یكی از آقایان و علمای مشهور مشهد، در جلسه ما نبود. ایشان حواسشان هم جمع است و پرسیدند: "چرا فلانی نبود؟" عرض كردم مثل اینكه ایشان را به خاطر سوابقی كه داشته- چون میگفتند مقداری با دستگاه حكومت در زمان طاغوت، ارتباطاتی دارد- دعوتش نكردهاند. حضرت آقا فرمودند: "چرا دعوت نكردند؟" یعنی ایشان اصلاً نسبت به آن افراد كه ایشان را اذیت كرده بودند، هیچ در دلشان چیزی ندارند و واقعاً دل پاك و صافی دارند.
***
روزی خدمت آقا عرض كردم آقا! یك نفر از آقایان- آیتالله سیدجعفر كریمی- مرتب خدمت شما میرسند و مباحث فقهی و بحث استفتائات مطرح میشود. اگر اجازه بفرمایید یكی دیگر از آقایان هم كه از شاگردان امام در نجف بودند و ملاّ و فاضلاند و الان در بخش استفتائات همكاری دارند، ایشان هم گاهی بیایند با خود شما جلساتی را داشته باشند كه برای پاسخگویی به سؤالات خیلی به ما كمك میكند. حضرت آقا فرمودند: "خیلی خوب، گاهی ترتیب بدهید ایشان هم بیایند." ما یكی دو جلسه ترتیب دادیم، ایشان خدمت آقا رفتند و همین بحثهای طلبگی، راجع به استفتائات و مسائل شرعی مطرح میشد و به اصطلاح یك فرع فقهی را مطرح میكردند. بعداً دیدم حضرت آقا دیگر از ادامه این جلسه استقبال نكردند. من به ایشان عرض كردم چرا جلسه را دیگر ادامه ندادید؟ آقا فرمودند: "آقای كریمی كه میآیند، با من مباحثه میكنند. نظر من را حسابی نقد میكند و من دفاع میكنم. این را من میپسندم. این آقای بزرگوار كه میآید، ایشان حالا حجب و حیایش جوری است كه بحث نمیكند. من اگر یك مطلبی را بگویم، میدانم اگر ایشان هم قبول نداشته باشد، با من بحث نمیكند. حالا یا حرمت نگه میدارد، یا خجالت میكشد با ما بحث كند. لذا اینجور جلسهای به درد من نمیخورد. من جلسهای را دوست دارم كه طرف بیاید، وقتی من یك حرف میزنم، او ده تا نقد بر آن وارد كند كه من مجبور بشوم از خودم دفاع كنم تا به نتیجه خوبی برسیم!" این روحیهی حضرت آقا در مباحث است. در جلسات خصوصی هم همینجور است. ایشان خیلی نقادی و مباحثه را دوست دارند.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
مجید مجیدی: ترددهای آيت الله خامنه اي با پیکان و پراید!
مجید مجیدی که از کارگردانان نامی سینمایکشور هستند چند سال پیش در گفتگو با یکی از نشریات به ناگفته هایی اززندگی و افکار هنری و اجتماعی رهبر معظم انقلاب پرداخته بود.
مجیدیدر این گفتگوی طولانی درباره احاطه حضرت آیت الله خامنه ای به مسائل هنریو فرهنگی می گوید: ایشان در زمینه های فرهنگی جامع الشرایط هستند. شما هیچیک از مسئولین فرهنگی کشور را نمی توانید نام ببرید که به اندازه ایشان باسواد باشد. فیلم دیده باشدو موسیقی، تئاتر و هنرهای تجسمی را بشناسد.منیادم هست در سال های پیش حوزه هنری جلسات شعری می گذاشت . ماه رمضان بودمسئول حوزه یک تعداد شعر منتشر شده را آورد خدمت آقا به عنوان افتخاراتنشر یکساله. خب به لحاظ کمی کلی کتاب بود فکر کرد آقا الان به وجد میآیند. اما آقا همین که این کتاب ها را تورق می کردند کلی غلط ویراستاری ،محتوایی و ... از این اشعار می گرفتند.
یکی از دوستان تعریف می کردفیلم بادبادک باز که تازه ساخته شده بود آقا گفته بودند رمانش فوق العادهاست امیدوارم فیلمش هم به اندازه رمانش قوی باشد.
خیلی خوب استاینجا یادی کنیم از معمار اصلی انقلاب که اتفاقا ایشان هم انقلاب ما رابیش از هر چیز فرهنگی می دانستند و اشراف قابل توجهی هم به سینما و اصلامقوله هنرداشتند. چنانچه در سخنرانی تاریخی خود از سینما مصداق آوردند وبعدها فیلم گاو را مثال زدند. در حوزه هنری تئاتر هم آقای هنرمند تئاتریکارکرده بود به اسم حصار در حصار که یک بار امام مصداق هایی از آن را نامبردند.
مجیدی درباره اولین دیدارش با مقام معظم رهبری می گوید:اولین دیدار من با آقا بر می گردد به سال 70 و فیلم بدوک. این فیلم برایمن منشا اتفاقاتی هم شد و البته مصداق بسیار خوبی است که تفاوت نگاه آقارا با مسئولین فرهنگی نظام برای شما عرض کنم. این فیلم را به همراه جمعیاز هنرمندان و مسئولین در جلسه ای که اقا هم حضور داشتند دیدیم.
فیلمکه تمام شد آقا به شدت برافروخته و ناراحت شدند. این عین عبارت آقاست: اگرفیلم مبتنی بر درام است که حرفی نیست ولی اگر مبتنی بر واقعیات است من حرفدارم.
آقای سید مهدی شجاعی که نویسنده فیلمنامه بود گفت متاسفانهمبتنی بر واقعیات است و من هم ادامه دادم که این فیلم فقط گوشه ای ازواقعیت است و اگر می خواستیم همه آن را نشان دهیم فیلم ظرفیت این همه تلخیرا نداشت. و باز این عین عبارت آقاست که خطاب به مسئولینی که آنجا بودندگفتند: اگر چنین است چرا به ما نمی گوئید . چرا به ما گزارش داده نمی شود؟"
باهمین لحن که بعدها از ما گزارش خواستند و ما هم گزارش هایمان را مکتوبکردیم و فرستادیم و اولین نتیجه آن این بود که کل مسئولین آن منطقه عوضشدند.
ولی می دانید که فیلم توسط وزیر ارشاد وقت توقیف شد.نگذاشتند به جشنواره ها برود. فقط به کن رفت و رئیس جمهور وقت (آیت اللههاشمی رفسنجانی) نامه ای 11 بندی خطاب به من و حوزه هنری نوشت و توضیحخواست. در بند اول این نامه آمده بود که ما این همه سد و سیلو در کشورساختیم این همه آبادانی چرا راجع به اینها فیلم نساختید؟
مجیدیهمچنین در ادامه ناگفته هایش از زندگی رهبرمعظم انقلاب می گوید: این را میگویم ولی شاید ایشان راضی نباشند. ولی یک فیلمی را آورده بودند که موردنقد برخی متدینین و خیلی از مسئولین کشور بود ولی ایشان گفتند اگر من بودمبه این فیلم تقدیرنامه می دادم.
من معتقدم خیلی بیشتر از دشمنانخارجی دوستان داخلی چهره ایشان را تخریب کرده اند. چرا باید اینقدر نگاهژورنالیستی نسبت به آقا وجود داشته باشد؟ چرا؟ مگر ایشان احتیاج به اینچیزها دارند؟
ایشان مورد اتکای خیلی ها هستند. شاید جالب باشدبدانید من از منبع موثقی شنیده ام که ایشان به روز در جریان خیلی از مسائلجامعه قرار می گیرند و خیلی وقت ها به شکل مردمی در سطح شهر تردد می کنند.با پیکان یا پراید. بدون خبر قبلی هم تشریف می برند. متاسفانه ابعادشخصیتی ایشان خیلی مهجور مانده است و این جفای بزرگی است . البته تاریخ یکروزی قضاوت خواهد کرد و حقایق ناگفته ای را خواهد گفت.
خیلی ها بعداز چاپ این مصاحبه خواهند گفت که مجیدی هم نگاه حکومتی دارد ولی خدا خودشمی داند که نگاه من به ایشان خیلی متعالی است و برایم آن زمان که هنوزرئیس جمهور نبودند و بعد که بودند و می آمدند پیش ما سر سفره با ما املتمی خوردند با الان که رهبر مملکت هستند فرقی نکرده اند. الان هم همانتعامل ، صمیمیت و تواضع را دارند که آن موقع داشتند. خیلی وقت ها ما دورهم جاهایی جمع شدیم که مسئولین سیاسی بودند ، هنرمندان هم بوده اند،باورتان نمی شود که ایشان اینقدر بچه های هنرمند را تحویل گرفته اند کهمورد حسادت سیاسیون واقع شده است.

-
- پست: 184
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶, ۷:۰۰ ب.ظ
- محل اقامت: بی سرزمین تر از باد
- سپاسهای ارسالی: 327 بار
- سپاسهای دریافتی: 353 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
سلام
- بگیر بنشین ! ما اینجا سلام و علیک و از اینجور خرمقدس بازی ها نداریم .
- سلام که حرف نامربوطی نیست دوست من . همه ملتها سلام دارند شما تلفن را که برمی دارید می گویید : الو . این الو ، اشاره به شعله آتش نیست . همان سلام خود ماست که به انگلیسی می شود هلو.
- من هیچ وقت نگفته ام هلو ، همیشه گفته ام الو .
- بهرحال شما با برداشتن تلفن ، اول کاری که می کنید به طرف مقابلتان ، هرکه هست ، سلام می گویید .
- به ما گفته اند با زندانی سلام و علیک نکنید .
- این شاید بخاطر این است که سلام و علیک بین دو نفر عاطفه برقرار می کند .
- ظاهرا اینجا قرار است من سئوال کنم و تو جواب بدهی . انفرادی چطور بود ؟
- سخت و تنگ و ساکت و درد ناک .
- تو دهنت می گویی انفرادی . هتل که نیست اینجا .
- یک حداقل هایی را باید مراعات کرد ..
- سه وعده غذا به تو داده اند یا نه ؟
- بله ، اگر این سه وعده را هم نمی دادند که من الان خدمت شما نبودم تا به پرسش های ناب شما پاسخ دهم .
- با من لفظ قلم صحبت نکن . پرسیدم انفرادی خوش گذشت ؟
- به خوشی شما ، من یک کتاب خواستم ندادند . یک قرآن ، یک نهج البلاغه حالا تلفن زدن به خانواده و ملاقات با آنان بماند .
- جوری حق بجانب صحبت می کنی که ما اینجا نوکر تو هستیم و تو ارباب مایی . همین که اعدامت نکرده ایم باید ممنون ما باشی .
- چرا من باید اعدام شوم ؟ مگر من چه کرده ام ؟
- تو برعلیه امنیت ملی فعالیت کرده ای .
- چه کرده ام ؟
- سخنرانی کرده ای . نه یکبار صد بار . در تجمعات غیرقانونی شرکت کرده ای و سخنرانی کرده ای .
- من در این سخنرانی ها چه گفته ام ؟
- اتفاقا می خواهم درباره همینها با هم صحبت کنیم . تو روز دوشنبه در جمع دویست نفر کاسب و دانشجو، یک ساعت تمام صحبت کرده ای .
- بله ، کاملا درست است .. صحبت های خوبی هم بود . بعضی صحبت ها هدر دادن وقت خود و مخاطب است اما آن صحبت دوشنبه من خوب بود .
- تو در این یک ساعت صحبت ، یکجا گفته ای : " فضای مه آلود کشور" ، این عبارت ، می دانی کنایه به چیست ؟ تو فکر می کنی با یک مشت خر طرفی که یک عبارت را لای یک سخنرانی یک ساعته مخفی کنی و ما نفهمیم ؟
- شما اگر بازجو نبودی و از دستگاه امنیتی کشور حقوق نمی گرفتی ، به من حق می دادی که حتی بیش از این نیز بگویم . اگر فضای سیاسی کشور مه آلود نبود ، من و شما می توانستیم بیرون از اینجا ، در باره مشترکات ملی و میهنی مان صحبت کنیم . نه در باره چند کلمه از یک سخنرانی یک ساعته .
- تو روز سه شنبه در سفر به شیراز و در سخنرانی مسجد دانشگاه به سیم آخر زده ای و گفته ای : این چه مملکتی است که نظامیان برمقدرات ما حاکمند . استاندار نظامی ، فرماندار نظامی ، فلان شرکت نظامی ، فلان معامله اقتصادی نظامی . و گفته ای : پس مردم چه می شوند ؟ سهم این مردم از نفت و جنگل و دریا کجاست ؟ چرا نظامیان کشور فکری برای این همه قاچاق نمی کنند ؟ چرا اعتیاد را ریشه کن نمی کنند ؟ وظیفه نظامیان مگر همین نیست که امنیت روانی جامعه را از جهات گوناگون تامین کنند ؟
- جواب همه این ها می دانی چیست ؟
- می دانم .
- می دانی ؟ بگو ببینم اگر می دانی .
- جواب همه پرسش های من این است : به تو چه !
- خوب از همه چیز سردر می آوری !
- من از چیزهای دیگر هم سردرمی آورم .
- چهارشنبه یک نوشته را به دست یک دانشجو داده ای که ببرد آن را بین دانشجوهای دانشگاه توزیع کند . در این نوشته به شخص اول مملکت و اختیارات بیش از اندازه او اعتراض کرده ای . می دانی این مطلب می تواند سرت را به باد بدهد ؟
- دوست بازجوی من ، خود شما بیا و بقول قدیمی ها کلاهت را قاضی کن . یک نفر ، هرچه باشد یک نفر است . با محدودیتی از توانمندیها . اگر شخص اول مملکت ، بخشی از این اختیارات را به قانون و نمایندگان مردم واگذار کند ، آن امور بهتر اداره نمی شوند ؟
- جوابت را خودت می دانی !
- بله ، به من چه ؟
- در یک جلسه خانوادگی گفته ای مردم باید بتوانند طبق قانون راهپیمایی مسالمت آمیز داشته باشند و نسبت به چیزی که متفقند اعتراض کنند ..
- بله ، این یک حق قانونی است .
- به تو چه ؟ مگر تو وکیل و وصی مردمی ؟ مردم مگر به تو نمایندگی داده اند که حق آنها را از قانون بگیری ؟ مردم یک مشت عوام هیچ نفهمند که از نان شبشان خلاص نشده اند باید بفکر نان صبحشان باشند . یک نگاهی به خودت بیانداز . همه الان سرشان به کار خودشان است و دارند بار خودشان را به منزل می برند . یکی از آن مردمی که تو دلت برای حقوق آنها می سوزد ، یک جعبه بیسکوییت آوردند بگویند این را بدهید به فلانی ؟ الان پیش زن و بچه هایشان نشسته اند و با دارو ندار خود دارند کیف دنیا را می کنند . نه از تو سراغی می گیرند نه کاری به حرفهای تو دارند . حرف نمی زنند اما می شود از بی تفاوتی شان این را فهمید که : سیاست کیلویی چند ؟ آزادی کیلویی چند؟ حقوق فردی و اجتماعی کیلویی چند ؟ همه رفته اند سرکارشان و نیم نگاهی هم به تو و زن و بچه ات نمی اندازند . تو اشتباه کردی رفتی سراغ اینجور قضایا !
- بله ، اشتباه از من بود !
- پس قبول کردی که اشتباه کردی . بیا اینجا را امضا کن و به کارهای خلاف خودت اعتراف کن .
- من چیزی را امضا نمی کنم . اشتباه من در این نبود که چرا حرف از آزادی و حق مردم زدم . اشتباه من این بود که روی انسان بودن مسئولین کشورم زیادی حساب باز کردم . فکر می کردم اگر مسئولین کشورم با من مثلا به عنوان استاد دانشگاه و منبری و دانشجو مشکل دارند ، حداقل به خانواده ام جفا نمی کنند . شما مرا از کار بیکار کرده اید ، لابد دلایل خدا پسندانه ای هم دراختیار دارید . اما دوست من ، اگر به زعم شما من مقصرم ، خانواده من چه گناهی کرده اند که سرپرستشان مدتها در زندان باشد و نانی برسفره نداشته باشند ؟
- این دیگر به خود تو مربوط است . هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند . همان مردمی که نگران کمبود آزادی شان هستی بروند مشکل نان سفره زن و بچه ات را حل کنند . حکومتی که با تو و امثال تو مشکل دارد و سربه تن تو نمی خواهد ، حالا برود خرج زن وبچه ات را هم بدهد ؟
- اگر این حکومت حرف از خدا نمی زد و شخص اولش نمی گفت که من کمر بسته بزرگان دینم ، ما می پذیرفتیم که در یک کشور کافریم و حسابمان با خودمان و خدای خودمان است . اما آوازه انصاف و تاریخ و قدمت شکوه این دستگاه ، کم مانده گوش فلک را کرکند .
- ببین بنده خدا ، بگذار حرف آخرم را همین اول به تو بگویم : این دستگاه موی دماغ نمی خواهد . دوست ندارد آدمای یک لاقبایی مثل تو چوب لای چرخش بگذارند . اگر می خورد به تو چه ؟ اگر می برد به تو چه ؟ مثلا اینجا را نگاه کن ، رفته ای در اجتماع زنان شرکت کرده ای و گفته ای در این مملکت هزار فامیل همه فرصت های اقتصادی و اجتماعی را بالا کشیده اند . به تو چه ؟ اگر همین هزار فامیل ، تو را می کشیدند داخل خودشان و تو را هم به نوایی می رساندند ، باز اعتراض می کردی ؟ شما سیاسیون ، اعتراض می کنید ، بله ، اما نه بخاطر مردم ، بخاطر این که در این گردونه ، شما را به بازی نگرفته اند .. مردم بهانه اند .
- شما فرض کنید ما به نام مردم و به کام خودمان اعتراض می کنیم .. عزیزم ، نفس هزار فامیل فساد می آورد . یک وزیر را می بینید نشسته برسر یک وزارتخانه و همه بستگان و آشنایانش را در اطراف خودش آرایش داده . دوست من ، امروز ما ممکن است سپری شود اما فرزندان ما وشما ما را نخواهند بخشید . ما از گلوی تک تک بچه های بدنیا نیامده خود می بریم و می ریزیم به جیب خودمان . این یعنی ظلم . یعنی بلایی که در کمین ماست .
- خوب ، بگذریم . برای امروز کافی است . من یک سئوال شخصی از تو دارم . نظرت راجع به این رژیم و آینده آن چیست ؟
- دوست دارید حقیقت را بگویم یا می خواهید پرونده ام را قطور کنید ؟
- نه ، این را برای آگاهی خودم پرسیدم . این پرونده تو ، این هم قلم . می بندم و می گذارم کنار . من الان دیگر باز جو نیستم . یک انسانم . فرض کن من نشسته ام داخل یکی از همان مجالس سخنرانی و تو داری سخنرانی می کنی . آینده این رژیم را چگونه می بینی ؟ با این همه توپ و تانک و نظامیان کارکشته و فداییانی که دارد ؟
- من و شما مسلمانیم . من در پاسخ به سئوال شما به سنت های حتمی و لایتغیر الهی اشاره می کنم . بزرگان این کشور، اگر هرچه زود تر به آغوش مردم برنگردند و در کنار مردم قرار نگیرند و حق مردم را از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا سایر حوزه ها ، برسمیت نشناسند ، دیریا زود فرو خواهند پاشید . این فرو پاشی حتمی است دوست من . من صدای شکستن استخوانهای این رژیم را می شنوم . ظلم پایدار نمی ماند . و تو ، دوست بازجوی من ، در پرونده من ، این پیشگویی حتمی را متذکر شو . بنویس : سیدعلی خامنه ای ، طلبه ای بی نشان در مشهد ، در یک چنین روزی ، در زندان ساواک ، درسال یکهزار سیصد و پنجاه و چهارهجری شمسی ، رسما به فروپاشی این رژیم انگشت نهاد و گفت : اگر این رژیم همچنان از حق عدول کند ، و حق مردم را نادیده بگیرد ، و به ظلم خود ادامه دهد ، لاجرم فرو خواهد ریخت و چه بسا نامی از او نیز در تاریخ نماند . مثل بسیاری از حکومت ها که به سنت های حتمی خدا پشت کردند و گردونه تاریخ آنان را زیر چرخهای خود له کرد و هیچ از آنان بجای ننهاد
برگرفته از کتاب خاطرات آيت الله سید علی خامنه ای
- بگیر بنشین ! ما اینجا سلام و علیک و از اینجور خرمقدس بازی ها نداریم .
- سلام که حرف نامربوطی نیست دوست من . همه ملتها سلام دارند شما تلفن را که برمی دارید می گویید : الو . این الو ، اشاره به شعله آتش نیست . همان سلام خود ماست که به انگلیسی می شود هلو.
- من هیچ وقت نگفته ام هلو ، همیشه گفته ام الو .
- بهرحال شما با برداشتن تلفن ، اول کاری که می کنید به طرف مقابلتان ، هرکه هست ، سلام می گویید .
- به ما گفته اند با زندانی سلام و علیک نکنید .
- این شاید بخاطر این است که سلام و علیک بین دو نفر عاطفه برقرار می کند .
- ظاهرا اینجا قرار است من سئوال کنم و تو جواب بدهی . انفرادی چطور بود ؟
- سخت و تنگ و ساکت و درد ناک .
- تو دهنت می گویی انفرادی . هتل که نیست اینجا .
- یک حداقل هایی را باید مراعات کرد ..
- سه وعده غذا به تو داده اند یا نه ؟
- بله ، اگر این سه وعده را هم نمی دادند که من الان خدمت شما نبودم تا به پرسش های ناب شما پاسخ دهم .
- با من لفظ قلم صحبت نکن . پرسیدم انفرادی خوش گذشت ؟
- به خوشی شما ، من یک کتاب خواستم ندادند . یک قرآن ، یک نهج البلاغه حالا تلفن زدن به خانواده و ملاقات با آنان بماند .
- جوری حق بجانب صحبت می کنی که ما اینجا نوکر تو هستیم و تو ارباب مایی . همین که اعدامت نکرده ایم باید ممنون ما باشی .
- چرا من باید اعدام شوم ؟ مگر من چه کرده ام ؟
- تو برعلیه امنیت ملی فعالیت کرده ای .
- چه کرده ام ؟
- سخنرانی کرده ای . نه یکبار صد بار . در تجمعات غیرقانونی شرکت کرده ای و سخنرانی کرده ای .
- من در این سخنرانی ها چه گفته ام ؟
- اتفاقا می خواهم درباره همینها با هم صحبت کنیم . تو روز دوشنبه در جمع دویست نفر کاسب و دانشجو، یک ساعت تمام صحبت کرده ای .
- بله ، کاملا درست است .. صحبت های خوبی هم بود . بعضی صحبت ها هدر دادن وقت خود و مخاطب است اما آن صحبت دوشنبه من خوب بود .
- تو در این یک ساعت صحبت ، یکجا گفته ای : " فضای مه آلود کشور" ، این عبارت ، می دانی کنایه به چیست ؟ تو فکر می کنی با یک مشت خر طرفی که یک عبارت را لای یک سخنرانی یک ساعته مخفی کنی و ما نفهمیم ؟
- شما اگر بازجو نبودی و از دستگاه امنیتی کشور حقوق نمی گرفتی ، به من حق می دادی که حتی بیش از این نیز بگویم . اگر فضای سیاسی کشور مه آلود نبود ، من و شما می توانستیم بیرون از اینجا ، در باره مشترکات ملی و میهنی مان صحبت کنیم . نه در باره چند کلمه از یک سخنرانی یک ساعته .
- تو روز سه شنبه در سفر به شیراز و در سخنرانی مسجد دانشگاه به سیم آخر زده ای و گفته ای : این چه مملکتی است که نظامیان برمقدرات ما حاکمند . استاندار نظامی ، فرماندار نظامی ، فلان شرکت نظامی ، فلان معامله اقتصادی نظامی . و گفته ای : پس مردم چه می شوند ؟ سهم این مردم از نفت و جنگل و دریا کجاست ؟ چرا نظامیان کشور فکری برای این همه قاچاق نمی کنند ؟ چرا اعتیاد را ریشه کن نمی کنند ؟ وظیفه نظامیان مگر همین نیست که امنیت روانی جامعه را از جهات گوناگون تامین کنند ؟
- جواب همه این ها می دانی چیست ؟
- می دانم .
- می دانی ؟ بگو ببینم اگر می دانی .
- جواب همه پرسش های من این است : به تو چه !
- خوب از همه چیز سردر می آوری !
- من از چیزهای دیگر هم سردرمی آورم .
- چهارشنبه یک نوشته را به دست یک دانشجو داده ای که ببرد آن را بین دانشجوهای دانشگاه توزیع کند . در این نوشته به شخص اول مملکت و اختیارات بیش از اندازه او اعتراض کرده ای . می دانی این مطلب می تواند سرت را به باد بدهد ؟
- دوست بازجوی من ، خود شما بیا و بقول قدیمی ها کلاهت را قاضی کن . یک نفر ، هرچه باشد یک نفر است . با محدودیتی از توانمندیها . اگر شخص اول مملکت ، بخشی از این اختیارات را به قانون و نمایندگان مردم واگذار کند ، آن امور بهتر اداره نمی شوند ؟
- جوابت را خودت می دانی !
- بله ، به من چه ؟
- در یک جلسه خانوادگی گفته ای مردم باید بتوانند طبق قانون راهپیمایی مسالمت آمیز داشته باشند و نسبت به چیزی که متفقند اعتراض کنند ..
- بله ، این یک حق قانونی است .
- به تو چه ؟ مگر تو وکیل و وصی مردمی ؟ مردم مگر به تو نمایندگی داده اند که حق آنها را از قانون بگیری ؟ مردم یک مشت عوام هیچ نفهمند که از نان شبشان خلاص نشده اند باید بفکر نان صبحشان باشند . یک نگاهی به خودت بیانداز . همه الان سرشان به کار خودشان است و دارند بار خودشان را به منزل می برند . یکی از آن مردمی که تو دلت برای حقوق آنها می سوزد ، یک جعبه بیسکوییت آوردند بگویند این را بدهید به فلانی ؟ الان پیش زن و بچه هایشان نشسته اند و با دارو ندار خود دارند کیف دنیا را می کنند . نه از تو سراغی می گیرند نه کاری به حرفهای تو دارند . حرف نمی زنند اما می شود از بی تفاوتی شان این را فهمید که : سیاست کیلویی چند ؟ آزادی کیلویی چند؟ حقوق فردی و اجتماعی کیلویی چند ؟ همه رفته اند سرکارشان و نیم نگاهی هم به تو و زن و بچه ات نمی اندازند . تو اشتباه کردی رفتی سراغ اینجور قضایا !
- بله ، اشتباه از من بود !
- پس قبول کردی که اشتباه کردی . بیا اینجا را امضا کن و به کارهای خلاف خودت اعتراف کن .
- من چیزی را امضا نمی کنم . اشتباه من در این نبود که چرا حرف از آزادی و حق مردم زدم . اشتباه من این بود که روی انسان بودن مسئولین کشورم زیادی حساب باز کردم . فکر می کردم اگر مسئولین کشورم با من مثلا به عنوان استاد دانشگاه و منبری و دانشجو مشکل دارند ، حداقل به خانواده ام جفا نمی کنند . شما مرا از کار بیکار کرده اید ، لابد دلایل خدا پسندانه ای هم دراختیار دارید . اما دوست من ، اگر به زعم شما من مقصرم ، خانواده من چه گناهی کرده اند که سرپرستشان مدتها در زندان باشد و نانی برسفره نداشته باشند ؟
- این دیگر به خود تو مربوط است . هر که خربزه می خورد باید پای لرزش هم بنشیند . همان مردمی که نگران کمبود آزادی شان هستی بروند مشکل نان سفره زن و بچه ات را حل کنند . حکومتی که با تو و امثال تو مشکل دارد و سربه تن تو نمی خواهد ، حالا برود خرج زن وبچه ات را هم بدهد ؟
- اگر این حکومت حرف از خدا نمی زد و شخص اولش نمی گفت که من کمر بسته بزرگان دینم ، ما می پذیرفتیم که در یک کشور کافریم و حسابمان با خودمان و خدای خودمان است . اما آوازه انصاف و تاریخ و قدمت شکوه این دستگاه ، کم مانده گوش فلک را کرکند .
- ببین بنده خدا ، بگذار حرف آخرم را همین اول به تو بگویم : این دستگاه موی دماغ نمی خواهد . دوست ندارد آدمای یک لاقبایی مثل تو چوب لای چرخش بگذارند . اگر می خورد به تو چه ؟ اگر می برد به تو چه ؟ مثلا اینجا را نگاه کن ، رفته ای در اجتماع زنان شرکت کرده ای و گفته ای در این مملکت هزار فامیل همه فرصت های اقتصادی و اجتماعی را بالا کشیده اند . به تو چه ؟ اگر همین هزار فامیل ، تو را می کشیدند داخل خودشان و تو را هم به نوایی می رساندند ، باز اعتراض می کردی ؟ شما سیاسیون ، اعتراض می کنید ، بله ، اما نه بخاطر مردم ، بخاطر این که در این گردونه ، شما را به بازی نگرفته اند .. مردم بهانه اند .
- شما فرض کنید ما به نام مردم و به کام خودمان اعتراض می کنیم .. عزیزم ، نفس هزار فامیل فساد می آورد . یک وزیر را می بینید نشسته برسر یک وزارتخانه و همه بستگان و آشنایانش را در اطراف خودش آرایش داده . دوست من ، امروز ما ممکن است سپری شود اما فرزندان ما وشما ما را نخواهند بخشید . ما از گلوی تک تک بچه های بدنیا نیامده خود می بریم و می ریزیم به جیب خودمان . این یعنی ظلم . یعنی بلایی که در کمین ماست .
- خوب ، بگذریم . برای امروز کافی است . من یک سئوال شخصی از تو دارم . نظرت راجع به این رژیم و آینده آن چیست ؟
- دوست دارید حقیقت را بگویم یا می خواهید پرونده ام را قطور کنید ؟
- نه ، این را برای آگاهی خودم پرسیدم . این پرونده تو ، این هم قلم . می بندم و می گذارم کنار . من الان دیگر باز جو نیستم . یک انسانم . فرض کن من نشسته ام داخل یکی از همان مجالس سخنرانی و تو داری سخنرانی می کنی . آینده این رژیم را چگونه می بینی ؟ با این همه توپ و تانک و نظامیان کارکشته و فداییانی که دارد ؟
- من و شما مسلمانیم . من در پاسخ به سئوال شما به سنت های حتمی و لایتغیر الهی اشاره می کنم . بزرگان این کشور، اگر هرچه زود تر به آغوش مردم برنگردند و در کنار مردم قرار نگیرند و حق مردم را از آزادی های اجتماعی و سیاسی گرفته تا سایر حوزه ها ، برسمیت نشناسند ، دیریا زود فرو خواهند پاشید . این فرو پاشی حتمی است دوست من . من صدای شکستن استخوانهای این رژیم را می شنوم . ظلم پایدار نمی ماند . و تو ، دوست بازجوی من ، در پرونده من ، این پیشگویی حتمی را متذکر شو . بنویس : سیدعلی خامنه ای ، طلبه ای بی نشان در مشهد ، در یک چنین روزی ، در زندان ساواک ، درسال یکهزار سیصد و پنجاه و چهارهجری شمسی ، رسما به فروپاشی این رژیم انگشت نهاد و گفت : اگر این رژیم همچنان از حق عدول کند ، و حق مردم را نادیده بگیرد ، و به ظلم خود ادامه دهد ، لاجرم فرو خواهد ریخت و چه بسا نامی از او نیز در تاریخ نماند . مثل بسیاری از حکومت ها که به سنت های حتمی خدا پشت کردند و گردونه تاریخ آنان را زیر چرخهای خود له کرد و هیچ از آنان بجای ننهاد
برگرفته از کتاب خاطرات آيت الله سید علی خامنه ای
دستم بوي گل مي داد . مرا به جرم چيدن گل محكوم كردند. ولي كسي نيانديشيد شايد گلي كاشته باشم. چه

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب

نام کتاب: تپههای لاله سرخنوشته: حجت ایروانی، شهید سید محمدرضا فیض و غلامرضا نباتی
انتشارات: حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی
از این کتاب، آخرین نوشته، یعنی تپههای لاله سرخ از همه شیرینتر ودقیقتر است. نوشتهی شهید هم که طلوع دوباره نام گرفته، عطر شهادت واخلاصش محسوس است .. و هر سه نوشته یادبودهای با ارزش از جنگ و ایثار هشتساله است. در نوشتهی حجت ایروانی کوشش پرمرارت و تحمل طلب نیروهایدیدهبان بخوبی تشریح شده است. خدایا بهترین پاداش خود به صالحان را بهاین جوانان پاک عطا کن .. و ما را نیز از آن عشق و اخلاص سهمی عنایت فرماآمین.
14/12/70
***********************************************************************************

نام کتاب: تیپ 83به کوشش: سید محمدعلی دیباچی
انتشارات: حوزهی هنری سازمان تبیغات اسلامی
خاطرات طلاب رزمندهی جوان کهضمناً شرح گوشههائی ـ هرچند کوتاه ـ از مجاهدات معصومانهی آنان نیز هست،در این کتاب با قلم و تقریری شیوا به نگارش آمده است. این شیوهی نوی استکه روایت از کسی و تقریر از کس دیگری باشد. این قلم اگر پختهتر شود، بسیشیواتر خواهد شد.
خیلی از خواندن این کتاب محظوظ شدم، چون روحانی در این کتاب درس دین ومعرفت را در خطرناکترین جاها میدهد و در آزمایشهای دشوار زندگی با مردمشریک میگردد. این طلبههای جوان و خوش روحیهاند که اگر مدارج تحصیلی راطی کنند رهبران برجستهی باب انقلاب و جمهوری اسلامی خواهند شد و روحانیونپرچمدار دین زندگیساز .. حوزهی علمیه بیشک از پرورش چنین طلاب وروحانیونی به خود میبالد و احساس رضایت از انجام وظیفهی تاریخی خود ـ کههمواره بدان موفق بوده است ـ میکند.
تصادف جالبی بود که توفیق مطالعهی این کتاب در ایام 15 شعبان و مابعد آن که به زیارت قم رفته بودم، دست داد.
***********************************************************************************

نام کتاب: یادداشتهای ناتمام (چهار خاطره از کمال سپاهی، شهید علی سمندریان، هدایتالله بهبودی، اصغر آبخضر و شهید سید محمد شکری)انتشارات: حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی
از این چهارنوشته، سومی را که به قلم شهید سید محمد شکری است قبلاً درجزوهی مستقل خوانده بودم. از اولی هم که به قلم شیوا و سرشار از صفایشهید سمندری است، ذکر در "حنابندان" قدمی ـ که یکی از شیواترین نوشتههایمربوط به جبهه است - رفته بود و با آن آشنائی دورادوری داشتم. آن راخواندم و حقیقتاً محظوظ شدم. خدا این هر دو شهید را در سرادق ملکوت،همنشین اولیاء فرماید. نوشتهی کمال سپاهی هم شیرین و خواندنی است هرچندآن جاذبهی دو نوشتهی دیگر را ندارد. دربارهی نوشتهی آخر هم، دو سهجمله در ابتدای آن نوشتهام. خداوند به همهشان جزای خیر بدهد.
شب پنجشنبه 8 اسفند 70، شعبان 1412
***********************************************************************************

نام کتاب: زنده باد کمیلنوشته: محسن مطلق
انتشارات: حوزهی هنری سازمان تبلیغات اسلامی
این نوشته عطر اخلاص به مشاممیرسد. و چه زیباست که روایت صحنههائی که از اخلاص و ایثار سرشار است،نیز از سر اخلاص باشد. نویسنده فروتنانه خود را غالباً در پشت یاران شهیدشپنهان کرده است. خوشا بحال این جوانان نورانی که در یکی از استثنائیترینفرصتهای الهی در تاریخ، بیشترین بهره را بردند و به مدد اراده و ایمان وفداکاری، به مدارج عالی انسانی رسیدند. این کتاب همچنین بخاطر شیرینی زبانروایتش و طنزی که در خیلی جاها نمک نوشته کرده است، از بعضی دیگر ازخاطرههای مکتوب، خواندنیتر است. باید ترجمه شود.
14/11/70
***********************************************************************************
نام کتاب: تجاوز که آغاز شد ...نگارش: سید محسن علامه
انتشارات: معاونت تبلیغات نیروی زمینی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
بسم الله آوری خاطرات پراکنده به این شکلمیتواند زوایای متعددی از اوضاع جنگ در ماههای اول را روشن سازد، و ایناز عهدهی یک گزارش جامع که به قلم یکنفر باشد خارج است. البته در ایننوشتهها خبرهای ضعیف و مبتنی بر گمان یا مبالغه و امثال آن هم متصور استلکن در مجموع، تصویر جامعی از قضایا را میتوان از آن بدست آورد. آخر که به قلم اسرای عراقی است،بعکس، کاملاً بیفائده و خالی از ذکر جزئیات و وقایع جنگ است و در آن بهتکرار کلیات مکرر، اکتفا شده است. البته من بیش از سه چهار گزارش آن رانخواندم. به هر حال این کتاب (بخش اولش) کتاب سودمند و ممتی است. را در ساعاتی از شبها و روزهای دههی اول و دوم ماه رمضان 1412 مطالعه کردم. اسفند
********************************************************************
***********************************************************************************
نام کتاب: سفر به قلهها (پنج گزارش جنگی)نویسنده: سید یاسر هشترودی ـ مرتضی سرهنگی ـ هدایتالله بهبودی
انتشارات: برگ گزارش اول، حرفهئی و هنرمندانه،شرح کوتاهی از اولین ساعت بمباران سیانوری حلبچه، ارائه کرده است که بسیارمغتنم است، و نیز اشارهئی به وضع اسرای عراقی در پشت خط اول دارد که آنهمجالب و مهم است. گزارش کوتاه دوم از همان نویسنده است. گزارش بعدی که بهزبان روزنامهئی و در سبک گزارشهای مطبوعات غربی و بتقلید از آنها نوشتهشده حاوی مطلبی چندان مهم نیست، بعلاوه که گسیختگی در ذهن و نارسائی درزبان هم گاه در آن هست، ولی از این جهت که تصویری ـ گرچه مبهم ـ از کردهایاتحادیهی میهنی ارائه کرده، مغتنم است.
گزارش چهارم دربارهی حملهی عراق به جنوب پس از قبول قطعنامه (تیرماه 67)و از آن جالبتر، شرح انهدام منافقین در غرب کشور و تپهی حسنآباد است.گزارش خوبی است. تکیه بر بچههای جنوب (فقط) برایم مفهوم نشد هرچندناگفته ماندن چیز مهمی در آن واقعه، برایم کاملاً مفهوم بوده و هست! گزارشآخر ـ از همان نویسنده ـ (نویسندهی گزارش چهارم!) چیزی نیست جزقلمانداز یک نویسندهی خوش ذوق که جز پاسخ به احساسات، هدفی از نوشتنندارد ..
این گزارشها را در 18 اسفند 70 تمام کردم و نه چندان خوشحال ..!
ادامه دارد...

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
در مورد دوران كودكي رهبر انقلاب كمتر سخن گفته شده است. براي همين در ذيلخاطراتي ناب و زيبا از دوران كودكي ايشان را از زبان خودشان نقل ميكنيم:
مانان گندم نمیتوانستيم بخوريم، نان جو گندم میخورديم چون نان گندمگرانتر بود. البته يك دانه نان گندم میخريديم برای پدرم فقط، ما نان جوگندم میخورديم، گاهی هم نان جو ... وضعمان خيلی خوب نبود و اتفاقمیافتادشبهايی اتفاق میافتاد در منزل ما كه شام نبود. مادرم با زحمتزيادی كه حالا بماند آن زحمت چگونه انجام میشد، برای ما شام تهيه میكرد.آن شام هم كه تهيه میشد و با زحمت تهيه میشد، نان و كشمشی بود.
آنوقتها، از لحاظ مالی در فشار بوديم، يعنی خانوادهمان، خانواده مرفهینبود. پدرم يادم هست روحانی معروفی بود، اما خيلی پارسا و گوشهگير بود،لذا زندگیمان خيلی به سختی میگذشت. در دوران كودكی با زحمت بسيار، برایما كفش خريده بود كه تنگ بود. پدرم ديگر قادر نبود كه اينها را عوض بكنديا كفش ديگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب اين كفشها را میشكافيم، اندازهمیكنيم و برايش بند میگذاريم. يك عالمه خوشحال شديم كه كفشهايمان بندیشد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بندهايش خيلی فرق داشتبا كفشهای ديگر، خيلی زشت و ناجور درآمده بود. چقدر غصه خورديم و خلاصهچارهای نداشتيم.
پدر رهبر انقلاب
***
پدرو مادرم، پدر و مادر خيلی خوبی بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده،باسواد، كتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته حافظ شناسكه میگويم، نه به معنای علمی و اينها، به معنای مأنوس بودن با ديوانحافظ – با قرآن كاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.
ما وقتی بچهبوديم، همه مینشستيم و مادرم قرآن میخواند؛ خيلی هم قرآن را شيرين وقشنگ میخواند. ماها دورش جمع میشديم و برای ما به مناسبت، آيههايی كهدر مورد زندگی پيامبران هست، میگفت. من خودم اولينبار، زندگی حضرتموسی، زندگی حضرت ابراهيم و بعضی پيامبران را ديگر را از مادرم – به اينمناسبت – شنيدم. قرآن كه میخواند به اين جا كه میرسيد، بنا میكرد بهشرح دادن.
بعضی از شعرهای حافظ را كه الان هنوز يادم است ـ بعداز نزديك به سنين شصت سالگی ـ از شعرهايی است كه آن وقت از مادرم شنيدم؛از جمله اين يك بيت يادم است:
سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
***
روزاولی كه مارا به مدرسه بردند، يادم است كه از نظر من روزی بسيار تيره،تاريك، بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاقبزرگی كرد كه به نظر من – آن وقت – خيلی بزرگ بود. البته شايد آن موقع بهقدر نصف اين اتاق، يا مقداری بيشتر از اين اتاق بود؛ اما به چشمِ كودكيِآن روز من، جای خيلی بزرگی میآمد. و چون پنجرههايش شيشه نداشت و از اينكاغذهای مومی داشت، تاريك و بد بود. مدتی هم آنجا بوديم.
ليكن روزاوّل كه ما را دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچهها بازیمیكردند، ما هم بازی میكرديم. اتاق ما كلاس بزرگی بود – باز به چشم آنوقت كودكيِ آن موقع من – و عدهی بچههای كلاس اول،زياد بود. حالا كه فكرمیكنم، شايد سی نفر،چهل نفر، از بچههای كلاس اول بوديم و روز پر شور وپر شوقی بود و خاطرهی بدی از آن روز ندارم.
در مورد معلمين اولما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقای « تدّين» بود؛ تا چند سال پيشزنده بود. من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادی با او داشتم. مشهد كهمیرفتم، ديدن ما میآمد. پيرمرد شده بود و با هم تماس داشتيم. يك معلمديگر داشتيم كه اسمش آقای روحانی بود؛ الان يادم است، نمیدانم كجاست.عدهای از معلمين را يادم است؛ بله، تا كلاس ششم ـ دورهی دبستان ـ خيلیاز معلمين را دورادور میشناختم. البته متاسفانه الان هيچ كدام رانمیدانم كجا هستند. اصلاً زندهاند، نيستند و چه میكنند؛ ليكن بعد ازدورهی مدرسه هم با بعضی از آنها ارتباط و آشنايی داشتم.
چشم من ضعيفبود، هيچ كس هم نمیدانست، خودم هم نمیدانستم؛ فقط میفهميدم كه چيزهايیرا درست نمیبينم. بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم چشمهايم ضعيفاست؛ پدرم و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. آن وقت، وقتی كهعينكی شدم، گمان كنم حدود سيزده سالم بود؛ ليكن در اين دورهی اول مدرسهو اينها اين نقصِ كار من بود. قيافهی معلم را از دور نمیديدم. تختهیسياه را كه از روی آن مینوشتند، اصلاً نمیديدم، و اين مشكلات زيادی رادر كار تحصيل من به وجود میآورد.
حالا بچهها خوشبختانه بچههادر كودكی، فوراً شناسايی میشوند و اگر چشمشان ضعيف است، برايشان عينكمیگيرند و رسيدگی میكنند. آن وقت اصلاً اين چيزها در مدرسه معمول نبود.
***
درمورد بازی كردن پرسيدند؟ بله، بازی هم میكرديم. منتها در كوچه بازیمیكرديم؛ در خانه جای بازی نداشتيم و بازیهای آن وقت بچهها فرق میكرد.يك مقدار هم بازیهايی ورزشی بود؛ مثل واليبال و فوتبال و اينها كه بازیمیكرديم. من آن موقع در كوچه، با بچهها واليبال بازی میكرديم؛ خيلی همواليبال را دوست میداشتم. الان هم اگر گاهی بخواهيم ورزش دست جمعی بكنيم– البته با بچههای خودم – به واليبال رو میآوريم كه ورزش خيلی خوبی است.
بازیهایغيرورزشی آن وقت، «گرگم به هوا» و بازیهايی بود كه در آنها خيلی معنا ومفهومی نبود؛ يعنی اگر فرض كنی كه بعضی از بازیها ممكن است برای بچههاآموزنده باشد و انسانِ با تفكر، آنها را انتخاب كند، اين بازیهايی كهالان در ذهن من هست، واقعاً اين خصوصيت را نداشت؛ ولی بازی و سر گرمی بود.
***
(مادرم)خانمى بود خيلى مهربان، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته مثل همهىمادران - دوست مىداشت و رعايت آنها را مىكرد. پدرم عالِم دينى و ملّاىبزرگى بود. برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرممردى ساكت، آرام و كم حرف مىنمود؛ كه اين تأثيرات دوران طولانى طلبگى وتنهايى در گوشهى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبريزىهستيم؛ يعنى پدرم اهل خامنهى تبريز است - و مادرم فارس زبان. ما به اينترتيب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانهمحيط خوبى بود. البته محيط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرايطزندگى، شرايط باز و راحتى نبود و طبعاً اينها در وضع كار ما اثر مىگذاشت.
آيتالله سيدهاشم نجفآبادي پدربزرگ مادري رهبر انقلاب
***
چيزىكه حتماً مىدانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمّم بودم؛يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه بهسرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همينطور. از اوايلى كه به مدرسهرفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مىرفتم، زمستان كهمىشد، مادرم عمامه به سرم مىپيچيد. مادرم خودش دختر روحانى بود وبرادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامهمىپيچيد و به مدرسه مىرفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچهها، يكىبا قباى بلند و لباس نوع ديگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشتنمايى واينها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اينطور چيزها جبرانمىكرديم و نمىگذاشتيم كه در اين زمينهها خيلى سخت بگذرد.
***
دورانهاىكلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً يادم نيست و الان هيچ نمىتوانم قضاوتىبكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم؛ ليكن در اواخر دورهى دبستان - يعنىكلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم. خيلى به تاريخ علاقهداشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دينى هم خيلىخوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مىخواندم - قرآنخوانِ مدرسه بودم - يككتاب دينى را آن وقت به ما درس مىدادند - به نام تعليمات دينى - براى آنوقتها كتاب خيلى خوبى بود؛ من تكّههايى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود،حفظ مىكردم.
شيخ محمد خياباني (يكي از سران دوران مشروطه)
شوهر خواهر پدر رهبر انقلاب
***
بههرحال،گاهى انسان به فكر آينده مىافتد؛ اما من از اينكه چه زمانى به فكر آيندهافتادم، هيچ يادم نيست. اينكه در آيندهى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى راانتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانوادهام معلوم بود. همهمىدانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. اين چيزى بود كه پدرم مىخواستو مادرم به شدّت دوست مىداشت. خود من هم علاقهمند بودم؛ يعنى هيچبىعلاقه به اين مسأله نبودم.
اما اينكه لباس ما را از اوّل، اينلباس قرار دادند، به اين نيّت نبود؛ به خاطر اين بود كه پدرم با هر كارىكه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس- و دوست نمىداشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مىگويد، بپوشيم.مىدانيد كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و ازاروپا آمده بود، به زور بر مردم تحميل كرد. ايرانيها لباس خاصى داشتند وهمان لباس را مىپوشيدند. او اجبار كرد كه بايستى اينطور لباس بپوشيد؛اين كلاه را سرتان بگذاريد!
پدرم اين را دوست نمىداشت، از اين جهتبود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار دادهبود؛ اما نيّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مىخواست،هم مادرم مىخواست، خود من هم مىخواستم. من دوست مىداشتم و از كلاس پنجمدبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.
مانان گندم نمیتوانستيم بخوريم، نان جو گندم میخورديم چون نان گندمگرانتر بود. البته يك دانه نان گندم میخريديم برای پدرم فقط، ما نان جوگندم میخورديم، گاهی هم نان جو ... وضعمان خيلی خوب نبود و اتفاقمیافتادشبهايی اتفاق میافتاد در منزل ما كه شام نبود. مادرم با زحمتزيادی كه حالا بماند آن زحمت چگونه انجام میشد، برای ما شام تهيه میكرد.آن شام هم كه تهيه میشد و با زحمت تهيه میشد، نان و كشمشی بود.
آنوقتها، از لحاظ مالی در فشار بوديم، يعنی خانوادهمان، خانواده مرفهینبود. پدرم يادم هست روحانی معروفی بود، اما خيلی پارسا و گوشهگير بود،لذا زندگیمان خيلی به سختی میگذشت. در دوران كودكی با زحمت بسيار، برایما كفش خريده بود كه تنگ بود. پدرم ديگر قادر نبود كه اينها را عوض بكنديا كفش ديگر بخرد، آمدند گفتند كه خوب اين كفشها را میشكافيم، اندازهمیكنيم و برايش بند میگذاريم. يك عالمه خوشحال شديم كه كفشهايمان بندیشد. آمدند شكافتند و بند گذاشتند بعد زشت شد، چون بندهايش خيلی فرق داشتبا كفشهای ديگر، خيلی زشت و ناجور درآمده بود. چقدر غصه خورديم و خلاصهچارهای نداشتيم.
پدر رهبر انقلاب
***
پدرو مادرم، پدر و مادر خيلی خوبی بودند. مادرم يك خانم بسيار فهميده،باسواد، كتابخوان، دارای ذوق شعری و هنری، حافظ شناس ـ البته حافظ شناسكه میگويم، نه به معنای علمی و اينها، به معنای مأنوس بودن با ديوانحافظ – با قرآن كاملا آشنا بود و صدای خوشی هم داشت.
ما وقتی بچهبوديم، همه مینشستيم و مادرم قرآن میخواند؛ خيلی هم قرآن را شيرين وقشنگ میخواند. ماها دورش جمع میشديم و برای ما به مناسبت، آيههايی كهدر مورد زندگی پيامبران هست، میگفت. من خودم اولينبار، زندگی حضرتموسی، زندگی حضرت ابراهيم و بعضی پيامبران را ديگر را از مادرم – به اينمناسبت – شنيدم. قرآن كه میخواند به اين جا كه میرسيد، بنا میكرد بهشرح دادن.
بعضی از شعرهای حافظ را كه الان هنوز يادم است ـ بعداز نزديك به سنين شصت سالگی ـ از شعرهايی است كه آن وقت از مادرم شنيدم؛از جمله اين يك بيت يادم است:
سحر چون خسرو خاور عَلَم در كوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
***
روزاولی كه مارا به مدرسه بردند، يادم است كه از نظر من روزی بسيار تيره،تاريك، بد و ناخوشايند بود! پدرم، من و برادر بزرگم را با هم وارد اتاقبزرگی كرد كه به نظر من – آن وقت – خيلی بزرگ بود. البته شايد آن موقع بهقدر نصف اين اتاق، يا مقداری بيشتر از اين اتاق بود؛ اما به چشمِ كودكيِآن روز من، جای خيلی بزرگی میآمد. و چون پنجرههايش شيشه نداشت و از اينكاغذهای مومی داشت، تاريك و بد بود. مدتی هم آنجا بوديم.
ليكن روزاوّل كه ما را دبستان بردند، روز خوبی بود؛ روز شلوغی بود. بچهها بازیمیكردند، ما هم بازی میكرديم. اتاق ما كلاس بزرگی بود – باز به چشم آنوقت كودكيِ آن موقع من – و عدهی بچههای كلاس اول،زياد بود. حالا كه فكرمیكنم، شايد سی نفر،چهل نفر، از بچههای كلاس اول بوديم و روز پر شور وپر شوقی بود و خاطرهی بدی از آن روز ندارم.
در مورد معلمين اولما، بله يادم است كه مدير دبستان ما آقای « تدّين» بود؛ تا چند سال پيشزنده بود. من در زمان رياست جمهوريم ارتباطات زيادی با او داشتم. مشهد كهمیرفتم، ديدن ما میآمد. پيرمرد شده بود و با هم تماس داشتيم. يك معلمديگر داشتيم كه اسمش آقای روحانی بود؛ الان يادم است، نمیدانم كجاست.عدهای از معلمين را يادم است؛ بله، تا كلاس ششم ـ دورهی دبستان ـ خيلیاز معلمين را دورادور میشناختم. البته متاسفانه الان هيچ كدام رانمیدانم كجا هستند. اصلاً زندهاند، نيستند و چه میكنند؛ ليكن بعد ازدورهی مدرسه هم با بعضی از آنها ارتباط و آشنايی داشتم.
چشم من ضعيفبود، هيچ كس هم نمیدانست، خودم هم نمیدانستم؛ فقط میفهميدم كه چيزهايیرا درست نمیبينم. بعدها چندين سال گذشت و من خودم فهميدم چشمهايم ضعيفاست؛ پدرم و مادرم فهميدند و برايم عينك تهيه كردند. آن وقت، وقتی كهعينكی شدم، گمان كنم حدود سيزده سالم بود؛ ليكن در اين دورهی اول مدرسهو اينها اين نقصِ كار من بود. قيافهی معلم را از دور نمیديدم. تختهیسياه را كه از روی آن مینوشتند، اصلاً نمیديدم، و اين مشكلات زيادی رادر كار تحصيل من به وجود میآورد.
حالا بچهها خوشبختانه بچههادر كودكی، فوراً شناسايی میشوند و اگر چشمشان ضعيف است، برايشان عينكمیگيرند و رسيدگی میكنند. آن وقت اصلاً اين چيزها در مدرسه معمول نبود.
***
درمورد بازی كردن پرسيدند؟ بله، بازی هم میكرديم. منتها در كوچه بازیمیكرديم؛ در خانه جای بازی نداشتيم و بازیهای آن وقت بچهها فرق میكرد.يك مقدار هم بازیهايی ورزشی بود؛ مثل واليبال و فوتبال و اينها كه بازیمیكرديم. من آن موقع در كوچه، با بچهها واليبال بازی میكرديم؛ خيلی همواليبال را دوست میداشتم. الان هم اگر گاهی بخواهيم ورزش دست جمعی بكنيم– البته با بچههای خودم – به واليبال رو میآوريم كه ورزش خيلی خوبی است.
بازیهایغيرورزشی آن وقت، «گرگم به هوا» و بازیهايی بود كه در آنها خيلی معنا ومفهومی نبود؛ يعنی اگر فرض كنی كه بعضی از بازیها ممكن است برای بچههاآموزنده باشد و انسانِ با تفكر، آنها را انتخاب كند، اين بازیهايی كهالان در ذهن من هست، واقعاً اين خصوصيت را نداشت؛ ولی بازی و سر گرمی بود.
***
(مادرم)خانمى بود خيلى مهربان، خيلى فهميده و فرزندانش را هم - البته مثل همهىمادران - دوست مىداشت و رعايت آنها را مىكرد. پدرم عالِم دينى و ملّاىبزرگى بود. برخلاف مادرم كه خيلى گيرا و حرّاف و خوش برخورد بود، پدرممردى ساكت، آرام و كم حرف مىنمود؛ كه اين تأثيرات دوران طولانى طلبگى وتنهايى در گوشهى حجره بود. البته پدرم تُرك زبان بود - ما اصلاً تبريزىهستيم؛ يعنى پدرم اهل خامنهى تبريز است - و مادرم فارس زبان. ما به اينترتيب از بچگى، هم با زبان فارسى و هم با زبان تركى آشنا شديم و محيط خانهمحيط خوبى بود. البته محيط شلوغى بود؛ منزل ما هم منزل كوچكى بود. شرايطزندگى، شرايط باز و راحتى نبود و طبعاً اينها در وضع كار ما اثر مىگذاشت.
آيتالله سيدهاشم نجفآبادي پدربزرگ مادري رهبر انقلاب
***
چيزىكه حتماً مىدانم براى شما جالب است، اين است كه من همان وقت، معمّم بودم؛يعنى در بين سنين ده و سيزده سالگى - كه ايشان سؤال كردند - من عمامه بهسرم و قبا به تنم بود! قبل از آن هم همينطور. از اوايلى كه به مدرسهرفتم، با قبا رفتم؛ منتها تابستانها با سرِ برهنه مىرفتم، زمستان كهمىشد، مادرم عمامه به سرم مىپيچيد. مادرم خودش دختر روحانى بود وبرادران روحانى هم داشت، لذا عمامه پيچيدن را خوب بلد بود؛ سرِ ما عمامهمىپيچيد و به مدرسه مىرفتيم. البته اسباب زحمت بود كه جلوِ بچهها، يكىبا قباى بلند و لباس نوع ديگر باشد. طبعاً مقدارى حالت انگشتنمايى واينها بود؛ اما ما با بازى و رفاقت و شيطنت و اينطور چيزها جبرانمىكرديم و نمىگذاشتيم كه در اين زمينهها خيلى سخت بگذرد.
***
دورانهاىكلاس اوّل و دوم و سوم را كه اصلاً يادم نيست و الان هيچ نمىتوانم قضاوتىبكنم كه به چه درسهايى علاقه داشتم؛ ليكن در اواخر دورهى دبستان - يعنىكلاس پنجم و ششم - به رياضى و جغرافيا علاقه داشتم. خيلى به تاريخ علاقهداشتم، به هندسه هم - بخصوص - علاقه داشتم. البته در درسهاى دينى هم خيلىخوب بودم؛ قرآن را با صداى بلند مىخواندم - قرآنخوانِ مدرسه بودم - يككتاب دينى را آن وقت به ما درس مىدادند - به نام تعليمات دينى - براى آنوقتها كتاب خيلى خوبى بود؛ من تكّههايى از آن كتاب را كه فصل، فصل بود،حفظ مىكردم.
شيخ محمد خياباني (يكي از سران دوران مشروطه)
شوهر خواهر پدر رهبر انقلاب
***
بههرحال،گاهى انسان به فكر آينده مىافتد؛ اما من از اينكه چه زمانى به فكر آيندهافتادم، هيچ يادم نيست. اينكه در آيندهى زندگى خودم، بنا بود چه شغلى راانتخاب كنم، از اوّل براى خود من و براى خانوادهام معلوم بود. همهمىدانستند كه من بناست طلبه و روحانى شوم. اين چيزى بود كه پدرم مىخواستو مادرم به شدّت دوست مىداشت. خود من هم علاقهمند بودم؛ يعنى هيچبىعلاقه به اين مسأله نبودم.
اما اينكه لباس ما را از اوّل، اينلباس قرار دادند، به اين نيّت نبود؛ به خاطر اين بود كه پدرم با هر كارىكه رضاخان پهلوى كرده بود، مخالف بود - از جمله، اتّحاد شكل از لحاظ لباس- و دوست نمىداشت همان لباسى را كه رضاخان به زور مىگويد، بپوشيم.مىدانيد كه رضاخان، لباس فعلى مردم را كه آن زمان لباس فرنگى بود و ازاروپا آمده بود، به زور بر مردم تحميل كرد. ايرانيها لباس خاصى داشتند وهمان لباس را مىپوشيدند. او اجبار كرد كه بايستى اينطور لباس بپوشيد؛اين كلاه را سرتان بگذاريد!
پدرم اين را دوست نمىداشت، از اين جهتبود كه لباس ما را همان لباس معمولى خودش كه لباس طلبگى بود، قرار دادهبود؛ اما نيّت طلبه شدن و روحانى شدن من در ذهنشان بود. هم پدرم مىخواست،هم مادرم مىخواست، خود من هم مىخواستم. من دوست مىداشتم و از كلاس پنجمدبستان، عملاً درس طلبگى را در داخل مدرسه شروع كردم.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
حاشیههای جالب درس خارج رهبری/عاشقان علی
نویسنده وبلاگ [External Link Removed for Guests] نوشته است:
* ادخال سرور!
در یكی از جلسات، یكی از حاضران در كلاس در بین كلام آقا چندین بار پریدندتا سؤالی را مطرح كنند (كه بی مورد نیز بود!) و آقا توجهی نمی كردند و بهدرس ادامه می دادند تا بار آخر كه نگاهی به چهره آن شخص انداخته وفرمودند: نفسِ حرف زدن مستحب است!؟ و سپس افزودند: ترسیدید این استحباب ازدستتان برود!؟ كه این كلام آقا با لبخند حاضران همراه شد و خود ایشان همبه آن فرد لبخندی زدند و فرمودند: اشكالی ندارد، ادخال سروری در دوستانكردند ایشان! (یعنی ایشان با این سؤال بی موردشان موجبات شادی دوستان رافراهم كردند!)
* فراموشی!
چندی پیش آقا در ابتدای كلاس مطابق روال همیشگی حدیثی را از كتاب الشافیبخوانند اما وقتی آمدند كتاب حدیث را از روی میز كنار دستی شان بردارندلبخندی زدند و فرمودند: بنده كتاب حدیث را فراموش كرده ام بیاورم ظاهراًامروز توفیق خواندن حدیث نداریم.
* اشتباه!
همچنین سال گذشته در ابتدای یكی از جلسات، معظم له كتابی را كه همراهشانآورده بودند باز كردند (به نظرم یكی از مجلدهای كتاب وسائل الشیعه بود) تاحدیثی را برای بررسی موضوع غنا قرائت نمایند كه لبخندی زدند و فرمودند:ظاهراً ما كتاب را اشتباه آورده ایم، اگر یكی از آقایان زحمت بكشند كتابما را بیاورد كه یكی از محافظین نزد ایشان رفتند و آقا به او گفتند كه درجلوی اتاق مطالعه همان كتاب رویی (فرمودند روی میز یا جلوی كتابخانه) رابیاورید و بعد از آمدن كتاب درس ادامه یافت.
* خانم ها و علم مردان!
فكر می كنم دو سال پیش بود كه یكی از خانم های حاضر در كلاس (1) سؤال واشكالی را در زمینه یكی از راویان حدیث مطرح كردند و این سؤال و جواب چندبار رد و بدل شد و بعد آقا با لبخند شیرینشان فرمودند: خب ظاهراً مشخص استكه خانم ها هم در علم رجال خوب كار كرده اند! كه این كلام با لبخند ایشانو همه روحانیون كلاس همراه شد. (لازم به ذكر است علم رجال، علم شناخت رجال(عربی) یعنی مردان خصوصاً بزرگ مردان است و در علوم دینی علم شناخت راویانحدیث است. به همین سبب این جمله معظم له با صنعت ایهام همراه بود! به اینمفهوم كه اولاً خانم ها در علم رجال (شناخت راویان حدیث) موفق هستند، دوماینكه خانم ها در شناخت مردان هم مهارت دارند و این كنایه به آقایان همبود كه یعنی شما هم از خانم ها یاد بگیرید!)
1-در كلاس درس خارج فقه معظم حدود 15 تا 20 خانم حضور دارند كه بین آنها وآقایان با دیوارهای متحرك فاصله هست ولی رهبر انقلاب آنها را میبیند و درچند مورد هم با دقت به سؤالاتشان گوش كرده و با احترام پاسخشان را دادهاند.
* برخورد با مك دونالد!
در یكی از جلسات سال 89، مقام معظم رهبری ضمن اشاره به وارداتی بودن بعضیاز آلات قمار در زمان اهل بیت، فرمودند این مسأله فرهنگ وارداتی كه ما بهآن اشاره كردیم در آن زمان در ملاك حرمت شطرنج مؤثر بوده است. چون شطرنجاز ایران رفته بود و فرهنگ پادشاهی را با خود به همراه داشت لذا فرمودند"دعوا المجوسیه لأهلا..."
ایشان افزودند فرض كنید یك خوراكی هایی است كه نشانه فرهنگ آمریكایی است،مثلاً مك دونالد در هر كشوری وارد شود نشانه فرهنگ آمریكایی است. یك زمانیدر كشور ما هم می خواست بیاید اما چند سال قبل در دولت های قبل ما جلویشرا گرفتیم.
* كراوات وارداتی!
همچنین ایشان در یكی دیگر از جلسات درباره كالاهای وارداتی فرمودند كه فرضبفرمایید الان برخی خوراكیها، برخی نوشابهها هست كه نشانه فرهنگآمریكایی است، جلوی اینها را باید گرفت. ممكن است فی نفسه مسأله مهمینباشد ولی چون حاكی از یك فرهنگ است باید جلوی آن را گرفت.
بعد یكی از روحانیون حاضر در كلاس پرسید: آقا از این، برای حرمت كراوات هممیشود استفاده كرد؟ و معظم له در پاسخ فرمودند: دیگر حالا اگه دلتانخواست استفاده كنید. (با خنده)
* احترام خاص به حضرت امام (ره)
رهبر انقلاب در جلسات درس همه بزرگان را با پسوند یا پیشوندهای احترامآمیز خطاب می كنند مثل مرحوم نراقی یا شیخ اعظم (شیخ انصاری)، اما از یكشخصیت با لقب محبت آمیز خاصی یاد می كنند و آن امام خمینی (ره) است كهرهبری با عنوان "سیدِ استاد ما" خطاب می كنند. ضمن اینكه از لحاظ فقهی نیزمقام معظم رهبری ارزش خاصی برای نظرات حضرت امام (ره) قائلند و با احترامفراوان آنها را نقد می كنند.
* اینها را در منبر بگویید!
معظم له احترام فوق العاده ای برای وقت كلاس قائلند و در عین اینكه به همهسؤالات با روی باز پاسخ می دهند ولی اگر كسی بخواهد با سؤالی بی مورد وقتكلاس را بگیرد ایشان ناراحت می شوند.
یك بار یكی از آقایان شروع كرد به توضیح مفصل دادن پیرامون موضوع غنا كهرهبر انقلاب فرمودند: اینها كه می فرمایید برای منبر خوب است نه كلاس! وبعد آن فرد شروع كرد به توضیح اینكه علامه جعفری برای كتابش مقدمه اینوشته و... كه معظم له مجدداً فرمودند: اینها هم به درد نشستن های بعد ازمنبر میخورد! (یعنی اینجا كلاس است و مختص مسائل علمی نه نظرات شخصی)
* سكوت خواص!
در یكی از جلسه ها بحث درباره سند روایتی بود كه انس بن مالك از رسول اكرم(ص) نقل كرده است. آقا در همین رابطه فرمودند: انس بن مالك خادم پیغمبربود و راوی معروف است كه خیلی روایت از پیامبر نقل كرده است به خصوص عامهاز او نقل كرده اند... ایشان افزودند: این روایت دلالتش خوب است لكن سندشبسیار ضعیف است. تمام رجالی كه در این سند هستند تا انس بن مالكمجهولند... خود انس هم محل كلام است. او همان كسی است كه نقل شده حضرتامیرالمؤمنین (ع) بعد از وفات پیغمبر (ص) به او فرمودند كه بیا قضیه غدیررا شهادت بده! چون قضیه غدیر پیش بعضی ها مورد انكار بود، حضرت فرمودندبیا شهادت بده! شهادت نداد، ظاهراً گفت یادم رفته، خبر ندارم. حاضر نشدشهادت بدهد، سكوت كرد، مثل بعضی از سكوتهایی كه بعضی ها در یك جاهایی میكنند كه نباید سكوت كنند، او هم سكوت كرد.
نویسنده وبلاگ [External Link Removed for Guests] نوشته است:
* ادخال سرور!
در یكی از جلسات، یكی از حاضران در كلاس در بین كلام آقا چندین بار پریدندتا سؤالی را مطرح كنند (كه بی مورد نیز بود!) و آقا توجهی نمی كردند و بهدرس ادامه می دادند تا بار آخر كه نگاهی به چهره آن شخص انداخته وفرمودند: نفسِ حرف زدن مستحب است!؟ و سپس افزودند: ترسیدید این استحباب ازدستتان برود!؟ كه این كلام آقا با لبخند حاضران همراه شد و خود ایشان همبه آن فرد لبخندی زدند و فرمودند: اشكالی ندارد، ادخال سروری در دوستانكردند ایشان! (یعنی ایشان با این سؤال بی موردشان موجبات شادی دوستان رافراهم كردند!)
* فراموشی!
چندی پیش آقا در ابتدای كلاس مطابق روال همیشگی حدیثی را از كتاب الشافیبخوانند اما وقتی آمدند كتاب حدیث را از روی میز كنار دستی شان بردارندلبخندی زدند و فرمودند: بنده كتاب حدیث را فراموش كرده ام بیاورم ظاهراًامروز توفیق خواندن حدیث نداریم.
* اشتباه!
همچنین سال گذشته در ابتدای یكی از جلسات، معظم له كتابی را كه همراهشانآورده بودند باز كردند (به نظرم یكی از مجلدهای كتاب وسائل الشیعه بود) تاحدیثی را برای بررسی موضوع غنا قرائت نمایند كه لبخندی زدند و فرمودند:ظاهراً ما كتاب را اشتباه آورده ایم، اگر یكی از آقایان زحمت بكشند كتابما را بیاورد كه یكی از محافظین نزد ایشان رفتند و آقا به او گفتند كه درجلوی اتاق مطالعه همان كتاب رویی (فرمودند روی میز یا جلوی كتابخانه) رابیاورید و بعد از آمدن كتاب درس ادامه یافت.
* خانم ها و علم مردان!
فكر می كنم دو سال پیش بود كه یكی از خانم های حاضر در كلاس (1) سؤال واشكالی را در زمینه یكی از راویان حدیث مطرح كردند و این سؤال و جواب چندبار رد و بدل شد و بعد آقا با لبخند شیرینشان فرمودند: خب ظاهراً مشخص استكه خانم ها هم در علم رجال خوب كار كرده اند! كه این كلام با لبخند ایشانو همه روحانیون كلاس همراه شد. (لازم به ذكر است علم رجال، علم شناخت رجال(عربی) یعنی مردان خصوصاً بزرگ مردان است و در علوم دینی علم شناخت راویانحدیث است. به همین سبب این جمله معظم له با صنعت ایهام همراه بود! به اینمفهوم كه اولاً خانم ها در علم رجال (شناخت راویان حدیث) موفق هستند، دوماینكه خانم ها در شناخت مردان هم مهارت دارند و این كنایه به آقایان همبود كه یعنی شما هم از خانم ها یاد بگیرید!)
1-در كلاس درس خارج فقه معظم حدود 15 تا 20 خانم حضور دارند كه بین آنها وآقایان با دیوارهای متحرك فاصله هست ولی رهبر انقلاب آنها را میبیند و درچند مورد هم با دقت به سؤالاتشان گوش كرده و با احترام پاسخشان را دادهاند.
* برخورد با مك دونالد!
در یكی از جلسات سال 89، مقام معظم رهبری ضمن اشاره به وارداتی بودن بعضیاز آلات قمار در زمان اهل بیت، فرمودند این مسأله فرهنگ وارداتی كه ما بهآن اشاره كردیم در آن زمان در ملاك حرمت شطرنج مؤثر بوده است. چون شطرنجاز ایران رفته بود و فرهنگ پادشاهی را با خود به همراه داشت لذا فرمودند"دعوا المجوسیه لأهلا..."
ایشان افزودند فرض كنید یك خوراكی هایی است كه نشانه فرهنگ آمریكایی است،مثلاً مك دونالد در هر كشوری وارد شود نشانه فرهنگ آمریكایی است. یك زمانیدر كشور ما هم می خواست بیاید اما چند سال قبل در دولت های قبل ما جلویشرا گرفتیم.
* كراوات وارداتی!
همچنین ایشان در یكی دیگر از جلسات درباره كالاهای وارداتی فرمودند كه فرضبفرمایید الان برخی خوراكیها، برخی نوشابهها هست كه نشانه فرهنگآمریكایی است، جلوی اینها را باید گرفت. ممكن است فی نفسه مسأله مهمینباشد ولی چون حاكی از یك فرهنگ است باید جلوی آن را گرفت.
بعد یكی از روحانیون حاضر در كلاس پرسید: آقا از این، برای حرمت كراوات هممیشود استفاده كرد؟ و معظم له در پاسخ فرمودند: دیگر حالا اگه دلتانخواست استفاده كنید. (با خنده)
* احترام خاص به حضرت امام (ره)
رهبر انقلاب در جلسات درس همه بزرگان را با پسوند یا پیشوندهای احترامآمیز خطاب می كنند مثل مرحوم نراقی یا شیخ اعظم (شیخ انصاری)، اما از یكشخصیت با لقب محبت آمیز خاصی یاد می كنند و آن امام خمینی (ره) است كهرهبری با عنوان "سیدِ استاد ما" خطاب می كنند. ضمن اینكه از لحاظ فقهی نیزمقام معظم رهبری ارزش خاصی برای نظرات حضرت امام (ره) قائلند و با احترامفراوان آنها را نقد می كنند.
* اینها را در منبر بگویید!
معظم له احترام فوق العاده ای برای وقت كلاس قائلند و در عین اینكه به همهسؤالات با روی باز پاسخ می دهند ولی اگر كسی بخواهد با سؤالی بی مورد وقتكلاس را بگیرد ایشان ناراحت می شوند.
یك بار یكی از آقایان شروع كرد به توضیح مفصل دادن پیرامون موضوع غنا كهرهبر انقلاب فرمودند: اینها كه می فرمایید برای منبر خوب است نه كلاس! وبعد آن فرد شروع كرد به توضیح اینكه علامه جعفری برای كتابش مقدمه اینوشته و... كه معظم له مجدداً فرمودند: اینها هم به درد نشستن های بعد ازمنبر میخورد! (یعنی اینجا كلاس است و مختص مسائل علمی نه نظرات شخصی)
* سكوت خواص!
در یكی از جلسه ها بحث درباره سند روایتی بود كه انس بن مالك از رسول اكرم(ص) نقل كرده است. آقا در همین رابطه فرمودند: انس بن مالك خادم پیغمبربود و راوی معروف است كه خیلی روایت از پیامبر نقل كرده است به خصوص عامهاز او نقل كرده اند... ایشان افزودند: این روایت دلالتش خوب است لكن سندشبسیار ضعیف است. تمام رجالی كه در این سند هستند تا انس بن مالكمجهولند... خود انس هم محل كلام است. او همان كسی است كه نقل شده حضرتامیرالمؤمنین (ع) بعد از وفات پیغمبر (ص) به او فرمودند كه بیا قضیه غدیررا شهادت بده! چون قضیه غدیر پیش بعضی ها مورد انكار بود، حضرت فرمودندبیا شهادت بده! شهادت نداد، ظاهراً گفت یادم رفته، خبر ندارم. حاضر نشدشهادت بدهد، سكوت كرد، مثل بعضی از سكوتهایی كه بعضی ها در یك جاهایی میكنند كه نباید سكوت كنند، او هم سكوت كرد.

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
«يكى از مسائل مهمى كه در هفتهى گذشته در زمينهى انقلاب پرشكوه اسلامى به آن اشاره كردم، مسئلهى حفظ جهتگيرى اين انقلاب در طول فراز و نشيبهاى بيشمار دوران بعد از پيروزى تا امروز است؛ كه امروز با اندكى تفصيل به اين مطلب ميپردازم و جوانب گوناگون آن را عرض ميكنم. اما قبل از آنكه وارد اين بحث شوم، لازم ميدانم از خاطرهى باشكوه امروز - كه روز نوزدهم بهمن و روز نيروى هوائى است - ياد كنم و در بين خاطرات شيرين و پرهيجان و تعيينكنندهى آن روزهاى حساس، اين يك خاطره را به مناسبت بيان كنم.
البته اين روزها، بلكه ساعتها، سرتاپا خاطره بود. هر ساعتى يك حادثه بود و همان طورى كه در هفتهى گذشته هم عرض كردم، حفظ اين خاطرهها در حافظهى تاريخ و براى نسلهاى آينده، يكى از عمدهترين وظائف ماست. اما اين خاطره، يك خاطرهى عجيبى است.
فراموش نميكنم؛ در خيابان ايران، نزديك به مقر امام عزيز و عظيم و بزرگوار - اين بندهى صالح خدا - آنجائى كه آن روز دل همهى ايران در آنجا ميتپيد و همهى عاطفهها و روحها از سراسر كشور به آنجا پر ميكشيد؛ آنجائى كه همهى مردمى كه در سراسر دنيا از حادثهى ايران اندك خبرى داشتند – همهى محافل سياسى، همهى قدرتهاى بزرگ، همهى دولتهاى مستضعف، همهى روشنفكران، همهى علاقهمندان به اسلام، همهى انقلابيون عالم - متوجه بودند ببينند آنجا چه ميگذرد؛ آن محلى كه مخصوص تبليغات مربوط به آن روزها بود؛ خبر دادن به مردم و توجيه ذهنهاى مردم، كه ما به آن ميگفتيم دفتر تبليغات، و بنده آنجا مشغول كار بودم، ديدم يك همهمهى فوقالعادهاى است. نگاه كردم؛ از حيرت به يك حالتى دچار شدم كه واقعاً در مقابل حوادث آن روز، از همهى حوادثى كه تا آن روز بنده ديده بودم - يا از بيشتر آنها - حيرتانگيزتر بود. ديدم عدهى كثيرى از پرسنل نظامى نيروى هوائى در گروههاى منظم و صفكشيده، كارتهاى شناسائىشان را در آوردند سر دست گرفتند و آشكارا و با شجاعت دارند به طرف بيت امام راهپيمائى ميكنند.
همه عكس اين را انتظار ميبردند، همه غير از اين را تصور ميكردند؛ خيال ميكردند كه نظامىها در مقابل مردم، در حساسترين لحظات و آخرين لحظات، خواهند ايستاد؛ اما حقيقت غير از اين بود و اين برادران ملت و فرزندان ملت و بزرگشدگان آغوش ملت كه جزو مردم بودند، معلوم بود كه سرنوشتشان جز همكارى با مردم و قرار گرفتن در كنار مردم، چيز ديگرى نخواهد بود. البته آن سران مزدور يا افراد پست و ضعيف و بىارزشى كه نميتوانستند قدر آغوش گرم مردم را بفهمند، يا مقاومت ميكردند، يا ميگريختند، يا كارشكنى ميكردند، يا لااقل حضور پيدا نميكردند؛ اما عناصر مؤمن و قاطع - اين جوانها، اين آگاهترها - دلشان با مردم بود. حالا از همه هم شجاعتر و گستاختر برادران نيروى هوائى بودند كه آمده بودند حساسترين كار را انجام بدهند؛ يعنى آمده بودند در مقابل امامشان و رهبرشان رژه بروند، اعلام وفادارى كنند و بگويند فرمانده ما شما هستيد. اين حادثه به قدرى عجيب و هيجانانگيز بود كه اينها بىاختيار همه را به دنبال خودشان راه مىانداختند.
من با عجله رفتم در مقر امام در دبستان علوى، كه فاصلهى كوتاهى داشت با آنجائى كه ما بوديم. آمادگىهائى به وجود آمد و امام عزيز ايستادند و اين جوانها، اين دلاورها، اين سلحشورها آمدند در مقابل امام رژه رفتند و امام با همان ايمان و باورى كه هميشه از اول شروع نهضت به مسئوليت خود و به نقش خود در ادارهى اين انقلاب و اين ملت داشتند، از اينها رژه گرفتند؛ آنها را نصيحت كردند، به آنها دل دادند، به آنها شجاعت دادند، پرچم آنها را امضا كردند؛ طومارى نوشته بودند، آن را تحويل گرفتند و براى آنها دعا كردند و آنها رفتند و اين كمر دستگاه را شكست؛ دستگاه احساس كرد بىپشت و پناه شده. تنها اميد آن نظامى كه جز با سرنيزه و زور نميتواند حكومت كند، چيست؟ جز نيروهاى نظامى؟ به مردم كه اتكائى نداشتند. اما نيروهاى نظامى هم با اين صراحت و با اين قاطعيت در خدمت مردم قرار گرفتند و ما خدا را شكر ميكنيم كه نيروى هوائى و همهى ارتش جمهورى اسلامى ايران امتحان خوبى به مردم دادند.»
البته اين روزها، بلكه ساعتها، سرتاپا خاطره بود. هر ساعتى يك حادثه بود و همان طورى كه در هفتهى گذشته هم عرض كردم، حفظ اين خاطرهها در حافظهى تاريخ و براى نسلهاى آينده، يكى از عمدهترين وظائف ماست. اما اين خاطره، يك خاطرهى عجيبى است.
فراموش نميكنم؛ در خيابان ايران، نزديك به مقر امام عزيز و عظيم و بزرگوار - اين بندهى صالح خدا - آنجائى كه آن روز دل همهى ايران در آنجا ميتپيد و همهى عاطفهها و روحها از سراسر كشور به آنجا پر ميكشيد؛ آنجائى كه همهى مردمى كه در سراسر دنيا از حادثهى ايران اندك خبرى داشتند – همهى محافل سياسى، همهى قدرتهاى بزرگ، همهى دولتهاى مستضعف، همهى روشنفكران، همهى علاقهمندان به اسلام، همهى انقلابيون عالم - متوجه بودند ببينند آنجا چه ميگذرد؛ آن محلى كه مخصوص تبليغات مربوط به آن روزها بود؛ خبر دادن به مردم و توجيه ذهنهاى مردم، كه ما به آن ميگفتيم دفتر تبليغات، و بنده آنجا مشغول كار بودم، ديدم يك همهمهى فوقالعادهاى است. نگاه كردم؛ از حيرت به يك حالتى دچار شدم كه واقعاً در مقابل حوادث آن روز، از همهى حوادثى كه تا آن روز بنده ديده بودم - يا از بيشتر آنها - حيرتانگيزتر بود. ديدم عدهى كثيرى از پرسنل نظامى نيروى هوائى در گروههاى منظم و صفكشيده، كارتهاى شناسائىشان را در آوردند سر دست گرفتند و آشكارا و با شجاعت دارند به طرف بيت امام راهپيمائى ميكنند.همه عكس اين را انتظار ميبردند، همه غير از اين را تصور ميكردند؛ خيال ميكردند كه نظامىها در مقابل مردم، در حساسترين لحظات و آخرين لحظات، خواهند ايستاد؛ اما حقيقت غير از اين بود و اين برادران ملت و فرزندان ملت و بزرگشدگان آغوش ملت كه جزو مردم بودند، معلوم بود كه سرنوشتشان جز همكارى با مردم و قرار گرفتن در كنار مردم، چيز ديگرى نخواهد بود. البته آن سران مزدور يا افراد پست و ضعيف و بىارزشى كه نميتوانستند قدر آغوش گرم مردم را بفهمند، يا مقاومت ميكردند، يا ميگريختند، يا كارشكنى ميكردند، يا لااقل حضور پيدا نميكردند؛ اما عناصر مؤمن و قاطع - اين جوانها، اين آگاهترها - دلشان با مردم بود. حالا از همه هم شجاعتر و گستاختر برادران نيروى هوائى بودند كه آمده بودند حساسترين كار را انجام بدهند؛ يعنى آمده بودند در مقابل امامشان و رهبرشان رژه بروند، اعلام وفادارى كنند و بگويند فرمانده ما شما هستيد. اين حادثه به قدرى عجيب و هيجانانگيز بود كه اينها بىاختيار همه را به دنبال خودشان راه مىانداختند.
من با عجله رفتم در مقر امام در دبستان علوى، كه فاصلهى كوتاهى داشت با آنجائى كه ما بوديم. آمادگىهائى به وجود آمد و امام عزيز ايستادند و اين جوانها، اين دلاورها، اين سلحشورها آمدند در مقابل امام رژه رفتند و امام با همان ايمان و باورى كه هميشه از اول شروع نهضت به مسئوليت خود و به نقش خود در ادارهى اين انقلاب و اين ملت داشتند، از اينها رژه گرفتند؛ آنها را نصيحت كردند، به آنها دل دادند، به آنها شجاعت دادند، پرچم آنها را امضا كردند؛ طومارى نوشته بودند، آن را تحويل گرفتند و براى آنها دعا كردند و آنها رفتند و اين كمر دستگاه را شكست؛ دستگاه احساس كرد بىپشت و پناه شده. تنها اميد آن نظامى كه جز با سرنيزه و زور نميتواند حكومت كند، چيست؟ جز نيروهاى نظامى؟ به مردم كه اتكائى نداشتند. اما نيروهاى نظامى هم با اين صراحت و با اين قاطعيت در خدمت مردم قرار گرفتند و ما خدا را شكر ميكنيم كه نيروى هوائى و همهى ارتش جمهورى اسلامى ايران امتحان خوبى به مردم دادند.»

- پست: 2659
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
- محل اقامت: روبروی شما
- سپاسهای ارسالی: 2234 بار
- سپاسهای دریافتی: 14097 بار
Re: خاطره های رهبر انقلاب
خاطره رهبر معظم انقلاب از روز اول مدرسه
رهبر معظم انقلاب نوشت: روز اوّلى که ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود. بچهها بازى مىکردند، ما هم بازى مىکردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود - باز به چشم آن وقتِ کودکى من - و عدّه بچههاى کلاس اول، زیاد بودند. حالا که فکر مىکنم، شاید سى نفر، چهل نفر، بچه هاى کلاس اول بودیم. به هرحال و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم. البته چشم من ضعیف بود، هیچکس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می فهمیدم که چیزهایى را درست نمیبینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشمهایم ضعیف است؛ پدر و مادرم هم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند. آن زمان - وقتى که من عینکى شدم - گمان می کنم حدود سیزده سالم بود؛ لیکن در دوره اول مدرسه این نقصِ کار من بود. قیافه معلم را از دور نمىدیدم، تخته سیاه را که روى آن مىنوشتند، اصلاً نمىدیدم و این، مشکلات زیادى را در کار تحصیل من به وجود مىآورد.
دبستانى که من در مشهد می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه دینى مشهد هم مدرسهى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم. با آن وقار و هیمنه اى که داشت، در حیاط مدرسه راه می افتاد و چوبى به دستش میگرفت و البته گاهى هم بچهها را فلک میکرد؛ بنده را هم یکبار فلک کرد.
ایشان مرد محبوبى بود. در همان دوره بچگى هم بنده و شاید همهى بچهها به ایشان علاقهمند بودیم. وقتى درسم در آن مدرسه تمام شد، یکى از برادرانم در آنجا مشغول تحصیل شد؛ ولى باز من با ایشان سلام و علیک داشتم. سر ماه وقتى می رفتم شهریه برادرم را بدهم، ایشان را میدیدم؛ باز هم با همان منش و چهره محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتى؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلى داشتیم به نام قصاصگاه، که بچهها در آنجا مجازات مىشدند؛ بنده هم در همانجا یکبار قصاص شدم!
آنجا، هم محل مجازات بچهها بود، هم نوعى زباله دانى؛ یعنى بچهها خربزه یا هندوانه میخوردند و پوستهایش را باید در آنجا میریختند. ایشان وقتى در مدرسه راه می رفت، با همان لهجه ى کرمانى به بچهها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سالها، این صدا هنوز در گوش من هست.
رهبر معظم انقلاب نوشت: روز اوّلى که ما را به دبستان بردند، روز خوبى بود؛ روز شلوغى بود. بچهها بازى مىکردند، ما هم بازى مىکردیم. اتاق ما کلاس بسیار بزرگى بود - باز به چشم آن وقتِ کودکى من - و عدّه بچههاى کلاس اول، زیاد بودند. حالا که فکر مىکنم، شاید سى نفر، چهل نفر، بچه هاى کلاس اول بودیم. به هرحال و روز پُرشور و پُرشوقى بود و خاطره بدى از آن روز ندارم. البته چشم من ضعیف بود، هیچکس هم نمی دانست، خودم هم نمی دانستم؛ فقط می فهمیدم که چیزهایى را درست نمیبینم. بعدها چندین سال گذشت و من خودم فهمیدم که چشمهایم ضعیف است؛ پدر و مادرم هم فهمیدند و برایم عینک تهیه کردند. آن زمان - وقتى که من عینکى شدم - گمان می کنم حدود سیزده سالم بود؛ لیکن در دوره اول مدرسه این نقصِ کار من بود. قیافه معلم را از دور نمىدیدم، تخته سیاه را که روى آن مىنوشتند، اصلاً نمىدیدم و این، مشکلات زیادى را در کار تحصیل من به وجود مىآورد.
دبستانى که من در مشهد می رفتم، معلم آن، مرحوم میرزا حسین تدین کرمانى بود. تنها مدرسه دینى مشهد هم مدرسهى ایشان بود، به نام «دارالتعلیم دیانتى». بنده شش سال در این مدرسه زیر دست آقاى تدین درس خواندم. مرحوم تدین واقعاً یک مرد حسابى بود. نه تنها آن زمان که من بچه بودم، این حس را داشتم، بلکه زمان ریاست جمهورى هم که ایشان در مشهد به دیدن من آمده بود، از نو نگاهى به ایشان کردم؛ دیدم مرد سنگین، جاافتاده، محترم و باشخصیتى است. ایشان، هم معلم بود، هم ناظم. با آن وقار و هیمنه اى که داشت، در حیاط مدرسه راه می افتاد و چوبى به دستش میگرفت و البته گاهى هم بچهها را فلک میکرد؛ بنده را هم یکبار فلک کرد.
ایشان مرد محبوبى بود. در همان دوره بچگى هم بنده و شاید همهى بچهها به ایشان علاقهمند بودیم. وقتى درسم در آن مدرسه تمام شد، یکى از برادرانم در آنجا مشغول تحصیل شد؛ ولى باز من با ایشان سلام و علیک داشتم. سر ماه وقتى می رفتم شهریه برادرم را بدهم، ایشان را میدیدم؛ باز هم با همان منش و چهره محترم و آقاوار و واقعاً مدیریتى؛ آن هم نه مدیریت یک دبستان. ایشان در مدرسه هیبت داشت. ما در مدرسه محلى داشتیم به نام قصاصگاه، که بچهها در آنجا مجازات مىشدند؛ بنده هم در همانجا یکبار قصاص شدم!
آنجا، هم محل مجازات بچهها بود، هم نوعى زباله دانى؛ یعنى بچهها خربزه یا هندوانه میخوردند و پوستهایش را باید در آنجا میریختند. ایشان وقتى در مدرسه راه می رفت، با همان لهجه ى کرمانى به بچهها خطاب می کرد: هر کس مِیْوه می خورد، پوستهایش را بریزد قصاص گاه. از آن سالها، این صدا هنوز در گوش من هست.