شما به شانس چقدر اعتقاد داريد؟
مدیران انجمن: رونین, Shahbaz, MASTER, MOHAMMAD_ASEMOONI, شوراي نظارت

- پست: 2597
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴, ۱۲:۲۷ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 155 بار
- تماس:
همه اتفاقات بد زندگي من از روي بدشا نسي آقا من نمي دونم از روزي که اين سال سگ شروع شده هر روز يه مشکل باسه من پيش مي ياد
شما اگر به اين بد شانسي نمي گيد بهش چي مي گيد ؟!!!!
روزي نيست که يک اتفاق بد براي من نيفته
البته همينقدر که امسال باسم سال بد شانسي است سال پيش به هر چي خواستم رسيدم البته شکرم کردم ولي نمي دونم چرا هرچي سال پيش کاشتم امسال سرما زد درو نکرده از بين رفت
شما اگر به اين بد شانسي نمي گيد بهش چي مي گيد ؟!!!!
روزي نيست که يک اتفاق بد براي من نيفته
البته همينقدر که امسال باسم سال بد شانسي است سال پيش به هر چي خواستم رسيدم البته شکرم کردم ولي نمي دونم چرا هرچي سال پيش کاشتم امسال سرما زد درو نکرده از بين رفت

-
- پست: 807
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۱:۲۳ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 66 بار
- تماس:

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
Fareed3230 جان، اين نظر لطف شماست 

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 341
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: ايران-اصفهان-کوچه بعدي
- سپاسهای دریافتی: 43 بار
- تماس:
اما من هنوز هم میگم که شانس وجود نداره.
مثلا این هایی که توی بانک برنده جایزه میشن رو در نظر بگیرید. همه میگن که شانس اون فردخیلی
خوبه. در حالی که این اتفاق برای هر کسی که بیافته همین رو میگن. در این مورد هم برنده شدن یک
اتفاق بوده و احتمال این که هر کسی برنده بشه وجود داشته.
پس شانس وجود نداره
مثلا این هایی که توی بانک برنده جایزه میشن رو در نظر بگیرید. همه میگن که شانس اون فردخیلی
خوبه. در حالی که این اتفاق برای هر کسی که بیافته همین رو میگن. در این مورد هم برنده شدن یک
اتفاق بوده و احتمال این که هر کسی برنده بشه وجود داشته.
پس شانس وجود نداره
آخه چرا باور نمي کنيد؟! به جون خودم من همون سلطان آسمان قبلي ام.
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!
اين هم اثر انگشتم:
حالا باورتون شد؟!!

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
سلطان آسمان
به نظر شما گفته ديگران مهم هست؟
و در مورد شانس هم شايد بسته به ظرفيت افراد باشه و ظرفيت هم در شکر گزاري خودشو نشون ميده
به نظر من به اين معني که در دو پستم گفتم وجود داره و اين موضوع رو لمس کردم
به نظر شما گفته ديگران مهم هست؟
و در مورد شانس هم شايد بسته به ظرفيت افراد باشه و ظرفيت هم در شکر گزاري خودشو نشون ميده
به نظر من به اين معني که در دو پستم گفتم وجود داره و اين موضوع رو لمس کردم

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 3047
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 58 بار
- سپاسهای دریافتی: 384 بار
- تماس:

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
Farhad3614 جان
بي ظرفيت چندان واژهي درستي نيست
هر فردي با توجه به توانايي هايي که در خود ايجاد ميکند ظرفيتهايي نيز کسب ميکنه و در اون بعد بهتر ميتونه موفق باشه، مثلا ممکنه فردي که در بعد علمي پيرفت ميکنه در اين زمينه ظرفيت پيشرفت بيشتري داشته باشه و اين ظرفيت باعث به اصطلاح شانس بشه و اگر همين فرد به مسائل اقتصادي ميپرداخت به چنين موفقيتهايي نميرسيد و برعکس
بي ظرفيت چندان واژهي درستي نيست
هر فردي با توجه به توانايي هايي که در خود ايجاد ميکند ظرفيتهايي نيز کسب ميکنه و در اون بعد بهتر ميتونه موفق باشه، مثلا ممکنه فردي که در بعد علمي پيرفت ميکنه در اين زمينه ظرفيت پيشرفت بيشتري داشته باشه و اين ظرفيت باعث به اصطلاح شانس بشه و اگر همين فرد به مسائل اقتصادي ميپرداخت به چنين موفقيتهايي نميرسيد و برعکس
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 491
- تاریخ عضویت: جمعه ۴ فروردین ۱۳۸۵, ۵:۳۲ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 2 بار
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
افراد خوششانس آدمهاي راحتتري هستند و ديد بازتري دارند؛ در نتيجه، همة آنچه را در اطرافشان وجود دارد ميبينند، نه فقط آن چيزي را كه در جستوجويش هستند.
آدمهاي خوشاقبال براساس چهار اصل براي خود فرصت ايجاد ميكنند: آنها در ايجاد و يافتن فرصتهاي مناسب مهارت دارند؛ به نداي دروني گوش ميسپارند و براساس آن تصميمهاي مثبت ميگيرند؛ چون مثبتانديشاند، هر اتفاق نيكي برايشان رضايتبخش است؛ نگرش انعطافپذير آنها بدبياري را به خوشاقبالي بدل ميكند.
آدمهاي خوشاقبال براساس چهار اصل براي خود فرصت ايجاد ميكنند: آنها در ايجاد و يافتن فرصتهاي مناسب مهارت دارند؛ به نداي دروني گوش ميسپارند و براساس آن تصميمهاي مثبت ميگيرند؛ چون مثبتانديشاند، هر اتفاق نيكي برايشان رضايتبخش است؛ نگرش انعطافپذير آنها بدبياري را به خوشاقبالي بدل ميكند.

- پست: 4122
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴, ۶:۱۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 4507 بار
- سپاسهای دریافتی: 4337 بار
- تماس:
سالها پيش، در پادگان جوادنيا اردوي نظامي داشتيم و قرار بود چندين مرحله تيراندازي و رزم شبانه انجام دهيم.
پس از چند روز، اردو به پايان رسيد و قرار شد با اتوبوس هاي وزارت دفاع به پادگان حفاظت پيراموني برگردانده
شويم. من هم بسيار خوشحال بودم که پس از 10 - 12 روز، به ديدن پدر و مادرم ميرم.
ولي هنگام بازگشت، از طرف فرمانده گردان اعلام شده که کاميون براي حمل بار و بنديل، نيامده است و بايد
تعداد 8 نفر جهت محافظت از بار و بنديل و نگهباني، شب را در آنجا بمانند.
اولين نفري که از بين 400 نفر انتخاب شد، من بودم. بسيار غافلگير شدم و ناراحت. ولي برعکس آن، اين
اتفاق خوبي بود که شرح مي دهم.
آنجا مکاني بود کوهستاني، شبهاي سرد و روز بسيار گرم. به دليل وجود گرگ هاي فراوان، آتش روشن کرديم
و تا صبح با کلت کمري نگهباني داديم.
2 روز بعد، کاميون از وزارتخانه آمد و ما هم ماموريتمان تمام شد و به پادگان برگشتيم. در اين دو روز، به دليل
مراسم روز دريافت درجه که قرار بود در حضور شهيد صياد شيرازي انجام شود، تمرينات بسيار سنگيني
بر دوستان ما (که مثل ما براي نگهباني انتخاب نشده بودند) آورده بودند و بيشتر دوستان ما، دچار
خستگي و تاول در پاهاي خود شده بودند؛ ولي از ما 8 نفر (که فکر مي کرديم بسيار بدشانسيم)
تقدير به عمل آمد و بلافاصله به مرخصي چند روزه رفتيم و نه تمرين نظامي کرديم و نه در مراسم
در زير آفتاب، قرار گرفتيم.
در واقع بدشانسي ما در گرفتار شدن در آن منطقهء بي آب و علف، به نفع ما بود و ناراحتي ما بسيار بي دليل.
غرض از درج اين خاطره، حکمت وقايع بود که ممکن است واقعه اي به نفع ما باشد ولي ما حکمت آن را ندانيم.

پس از چند روز، اردو به پايان رسيد و قرار شد با اتوبوس هاي وزارت دفاع به پادگان حفاظت پيراموني برگردانده
شويم. من هم بسيار خوشحال بودم که پس از 10 - 12 روز، به ديدن پدر و مادرم ميرم.
ولي هنگام بازگشت، از طرف فرمانده گردان اعلام شده که کاميون براي حمل بار و بنديل، نيامده است و بايد
تعداد 8 نفر جهت محافظت از بار و بنديل و نگهباني، شب را در آنجا بمانند.
اولين نفري که از بين 400 نفر انتخاب شد، من بودم. بسيار غافلگير شدم و ناراحت. ولي برعکس آن، اين
اتفاق خوبي بود که شرح مي دهم.
آنجا مکاني بود کوهستاني، شبهاي سرد و روز بسيار گرم. به دليل وجود گرگ هاي فراوان، آتش روشن کرديم
و تا صبح با کلت کمري نگهباني داديم.
2 روز بعد، کاميون از وزارتخانه آمد و ما هم ماموريتمان تمام شد و به پادگان برگشتيم. در اين دو روز، به دليل
مراسم روز دريافت درجه که قرار بود در حضور شهيد صياد شيرازي انجام شود، تمرينات بسيار سنگيني
بر دوستان ما (که مثل ما براي نگهباني انتخاب نشده بودند) آورده بودند و بيشتر دوستان ما، دچار
خستگي و تاول در پاهاي خود شده بودند؛ ولي از ما 8 نفر (که فکر مي کرديم بسيار بدشانسيم)
تقدير به عمل آمد و بلافاصله به مرخصي چند روزه رفتيم و نه تمرين نظامي کرديم و نه در مراسم
در زير آفتاب، قرار گرفتيم.
در واقع بدشانسي ما در گرفتار شدن در آن منطقهء بي آب و علف، به نفع ما بود و ناراحتي ما بسيار بي دليل.
غرض از درج اين خاطره، حکمت وقايع بود که ممکن است واقعه اي به نفع ما باشد ولي ما حکمت آن را ندانيم.

[External Link Removed for Guests]

- پست: 1790
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۴۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 8 بار
- سپاسهای دریافتی: 258 بار
کاملا درست گفتيد. هر کاري حکمتي دارد که ما انسانها هرگز به پشت پرده اش پي نخواهيم برد.
من نيز يک داستان کوتاه در اين باره تعريف ميکنم :
يه روزي يه پيرمرد و نوه اش در يه دهکده تک و تنها زندگي ميکردند. يه صبح که نوه رفت به انبار ديد چند تا اسب وحشي
اومده اند تو انبار و اونها خيلي خوشحال شدند. چون اسبها ارزش زيادي داشتند. همسايه ها اومدند براي تبريک گفتن
و گفتن که پيرمرد تو چقدر خوشبخت هستي؟! پيرمرد در پاسخ گفت اين قدر زود قضاوت نکنيد! صبح روز بعد نوه پيرمرد
سوار يکي از اسبها شد ولي افتاد و پاش شکست. همسايه ها دوباره اومدن و اينبار گفتن پيرمرد تو چقدر بدبخت هستي!
پيرمرد باز هم گفت که دوباره زود قضاوت کرديد. چند روزي گذشت و ماموران حکومتي آمدن دهکده تا براي ارتش نيرو جمع
کنند چون جنگ شده بود و همه جوانهاي ده رو با خود بردند بجز نوه پيرمرد که پاش شکسته بود.
من نيز يک داستان کوتاه در اين باره تعريف ميکنم :
يه روزي يه پيرمرد و نوه اش در يه دهکده تک و تنها زندگي ميکردند. يه صبح که نوه رفت به انبار ديد چند تا اسب وحشي
اومده اند تو انبار و اونها خيلي خوشحال شدند. چون اسبها ارزش زيادي داشتند. همسايه ها اومدند براي تبريک گفتن
و گفتن که پيرمرد تو چقدر خوشبخت هستي؟! پيرمرد در پاسخ گفت اين قدر زود قضاوت نکنيد! صبح روز بعد نوه پيرمرد
سوار يکي از اسبها شد ولي افتاد و پاش شکست. همسايه ها دوباره اومدن و اينبار گفتن پيرمرد تو چقدر بدبخت هستي!
پيرمرد باز هم گفت که دوباره زود قضاوت کرديد. چند روزي گذشت و ماموران حکومتي آمدن دهکده تا براي ارتش نيرو جمع
کنند چون جنگ شده بود و همه جوانهاي ده رو با خود بردند بجز نوه پيرمرد که پاش شکسته بود.



