فلسفه هايدگر

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain I
Captain I
نمایه کاربر
پست: 1930
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۴ فروردین ۱۳۸۹, ۹:۰۱ ب.ظ
محل اقامت: IRAN
سپاس‌های ارسالی: 2144 بار
سپاس‌های دریافتی: 7633 بار
تماس:

فلسفه هايدگر

پست توسط HORLIKAN »

هایدگر با اینکه در مسیر کار فکری‌اش از مراحل گوناگون گذشت، و به نکته‌های بسیاری توجه کرد، اما همواره در مرکز بحث خود "مساله‌ی هستی" (seinsfragr) را قرار دارد. او از نخستین نوشته‌ها تا واپسین یادداشتهایش در بهار 1976،با شیفتگی از هستی و درباره‌ی هستی پرسید، و "مساله هستی" را "موضوع بنیادین اندیشه" (die sache des denkens)، و نکته‌ی اصلی در سخن فلسفی معرفی کرد، و این پرسیدن را "پرسش بنیادین" (grund frage ) خواند، و با صراحت اعلام کرد که مساله اصلی و مرکزی فلسفه همین پرسش‌گری درباره هستی است، که بیشترین فیلسوفان آن را فراموش کرده، یا کنار گذاشته‌اند، و به نکته‌هایی دیگر پرداخته‌اند که در مقابل آن فرعی و کم اهمیت بوده‌اند. او کوشید تا فلسفه را به مسیر این پرسش‌گری بازگرداند، و از چشم‌انداز و افق این پرسش، دیگر مسائل فکری و معضل‌های بر آمده از کنش و زندگی انسانها را پیش بکشد. کمبود آشکار پیشینه‌ی محکم فکری برای این پژوهش تازه و جسورانه در قلمرو سخن فلسفی، کار را بر هایدگر بسیار دشوار می‌کرد. از جمله، او را بیان و زبانی خاص، و به وادی پرسشهایی نو ظهور می‌کشاند. اما برای کسی که با آثار و اندیشه‌های هایدگر آشنا و مانوس شده باشد، و به نو آوری‌های واژگانی و شیوه‌ی بیان ویژه‌ی او خو گرفته باشد. همین تازگی مسائل و فکرها، به معنای گام نهادن در مسیری راه گشاست است.

از نظر هایدگر راه درست اندیش‌گری فلسفی کوشش در کشف و توضیح افق پرسش یکه و بنیادیني است درباره‌ی هستی، و از این رو خود او همواره با همین یک موضوع مرکزی سروکار یافت.

نکته اینجاست که هستی تا چه اندازه اجازه می‌دهد تا فیلسوف بداند و به سخن درآید. به همین دلیل فیلسوفان نیز چون همگان در بیان نیک و بد زندگی‌شان در می‌مانند، و در "معرفی خویشتن" نمی‌توانند آن چیزهایی را که در مورد خودشان امور بنیادین به شمار می‌آیند، شرح دهند.

فلسفه و کار فکری برای او نه دسترسی به نظریه بود، و نه مالکیت مجموعه‌ای از اصول و دانسته‌های یقینی، بل دلبستگی و سر سپردگی پرشور به کنش پرسش‌گری بود، و یافتن افق و حدود پرسش بنیادین. هایدگر ادعای ساختن یا ارائه‌ی یک نظام فلسفی منسجم و دقیق را نداشت. او کوشید تا مساله‌ی هستی را در مرکز بحث خویش قرار دهد، اما نظام فلسفی‌ای بر این پایه بنا نکرد. او بر این باور بود که فیلسوفان بزرگی چون هگل نیز جدا از ادعای خود، موفق به ساختن یک نظام فلسفی نشده بودند.

او همواره بی‌اعتنایی به انبوه انتقادهایی که به باورها و فلسفه‌اش می‌شد، هم چنان با اندیشه‌ی یکه‌ای که متمرکز بر یک مساله شده بود، آنچه را که خود رسالت فلسفی‌اش می‌دانست ادامه می‌داد، و گویی در تنهایی طولانی‌اش به ویژه در توتنائوبرگ، هم چون دو اندیشمند ـ شاعری که همواره به آنان دلبسته بود، یعنی هلد رلین و نیچه به "اندیشه تنها در ستیغ طبیعت" ادامه مي‌داد.

هایدگر معضل اصلی فلسفه اکنون "نظریه باوری‌" یعنی باور به علم و شناخت هم چون یگانه محمل‌های وجودی انسان است. باید جایگاه نظریه را در مفهوم مدرن علم، و نیز باور به سوژه‌ی استعلایی را مورد انتقاد قرار داد، یعنی همان سوژه‌ي دکارتی‌ای که اعتقاد به او اسباب بی‌اعتباری تجربه‌ی زیسته در دنیای راستین، و انسان هم چون هستنده‌ای واقعی و درگیر عمل، می‌شود. باید نشان داد که در "نظریه باوری‌" جهان راستین وجود ندارد، بل فقط ارزشهایی که به آن نسبت داده می‌شوند، وجود دارند. باید نشان داد که انسان به مثابه‌ی هستنده‌ای واقعی زندگی می‌کند که به آن پرتاب شده، و باید در آن کار کند. انسان به طور معمول به مشاهده‌ی نظریه‌ی چیزها نمی‌پردازد (مگر در حالت خاص پژوهش و مطالعه‌ی علمی)، و کار اصلی او این نیست. او با چیزها در عمل سر و کار می‌یابد، و از آنها استفاده می‌کند، و به کا‌رآیی آنها جهت رسیدن به هدفی خاص دقت دارد. انسان خودش را به عنوان خویشتن در کار بررسی و پژوهش علمی چیزها نمی‌شناسد، بل می‌داند که در عمل وجود دارد. نظریه‌ی شناختی و علمی، با این جهان زنده و پویا سروکار ندارد. هایدگر در پیش‌گفتار کوتاهی به کتاب ویلیام ریچاردسون "هایدگر، از راه پدیدار‌شناسی به اندیشه" تاکید کرد که اندیشه چند جانبه به هستی نیازمند رابطه‌ی تکامل یافته‌ی ما با ماهیت زبان قدیم است. باید زبان را نه ابزار و رسانه‌ي متعلق به دازاین، بل جایگاه خود آشکار گی هستی دانست. دازاین به زبان تعلق دارد و نه برعکس. زبان خانه‌ی هستی است و انسان نیز در این خانه اقامت دارد. هایدگر کار خود را بیان مجدد، یا باز قاعده بندی معناهایی که در گذشته مطرح شده‌اند، نمی‌دانست. او گاه به این موارد همچون «یادآوری» اشاره داشت، اما کارش ساختن معناهایی تازه بود. این تازگی، زبان تازه‌ای را نیز می‌طلبید. در قلمرو آن شکل از اندیشه‌گری که بخشی از قلمرو «گفتن» محسوب می‌شود باید آموخت که واژه‌ها را همچون واژه‌ها در شعر، زیبا و کامل بیان کرد. در شعر واژه‌ها هم به زبان عادی و هر روزه وابسته‌اند، و هم از آن دور می‌شوند. در "زبان اندیشه" هم باید چنین کرد. در هستی و زمان هایدگر شرح داد که میان آن زبانی که از گوهر خبر می‌دهد، با آن زبانی که می‌کوشد تا گوهر را در هستی آن بشناسد، پس سازنده و پویاست، تفاوت زیادی وجود دارد. هایدگر به گفته‌ی بالا این حکم را هم افزود که در مورد زبان دوم، ما نه فقط واژه‌ها، بل دستور زبان و نحو را کم داریم. او مثال زد که اندیشمند یونانی چون افلاطون در پارمثیدس، و ارسطو در كتاب هفتم متافیزیک و توکیدیدس در تاریخ خود، منش تازه و بی‌سابقه‌ی بیان را به یونانیان ارائه کرده بودند.

هایدگر با طرح پرسش بنیادین خود به نقض و رفض اثبات تئولوژیکی بنیاد الهی موجودات برخاسته است. نحو طرح سوال او چنان است که با تفحص و تعمق هرچه بیشتر، به تخریب مبنای تئولوژیکی پرداخته و به ورطه ژرف و عمیقی (abyss) که در بن وجود موجودات نهفته، رسوخ می‌کند. این عرصه ژرف، همان مرتبه اضطرار جمیع موجودات، امکان عدم و فقر ذاتی و بالاخره محدودیت و هبوط ما در عدم است. گذشت از مابعد الطبیه حتی معنایی وسیع‌تر از تخریب دارد. تخریب الهیات در مرحله کوشش مابعد الطبیعی برای پرسش از وجود است. اگر این وجودشناسی اساسی به طور کامل بسط و تفضیل پیدا می‌کرد ـ که ظاهرا غیر ممکن بوده ـ در آن صورت، می‌شد که با توجه به این اساس جدید از خدا پرسش کرد. ولی چنانکه می‌دانیم وجودشناسی اساسی که در "وجود و زمان" مطرح شده فقط "در راه" است و هنوز در حال سیر به سوی حقیقت وجود است. اما حسن آن این است که دیگر گرفتار قید و بندهای مابعد الطبیعه نیست. لزا آمادگی لازم (از لحاظ وجود شناسی) برای طرح پرسش از خدا هنوز فراهم نشده، اما تمهیداتی برای این آمادگی فراهم گردیده. بنابراین، در رساله "ماهیت جهت عقلی" (the essence of reasons) که در سال 1929 نوشته شده می‌خوانیم که:

تفسیر وجودشناسانه انسان(دازاین) به عنوان "کینونت ـ در ـ عالم" نفیا و اثباتا چیزی راجع به وجود خدا به ما نمی‌گوید. قبل از هرچیز باید با روشن کردن معنی تعالی فهمید که "دازاین" یعنی‌ چه و آنگاه است که می‌توانیم بپرسیم رابطه "دازاین" با خدا از نظر اسلوژیکی چگونه است.

Heidegger, the essence of reasons, p, 91

طرح مسئله گذشت از مابعد الطبیعه نشان می‌دهد که این خود مابعد الطبیعه است که اجازه نمی‌دهد معنی تعالی که باید روشن شود تا بتوان "معنی صحیح دازاین" را دریافت. مشکل بر سر الهیات متافیزیکی نیست، زیرا الهیات متافیزیکی کنار گذاشته شده. مشکل بر سر معنی صحیح تعالی است که تاکنون بطور متافیزیکی تفسیر گردیده، زیرا مابعد الطبیعه به عنوان یک منطق که پیوسته در صدد ادراک حصولی موجود بما هو موجود است، ایجاد مانع می‌کند. این خاصیت مابعد الطبیعه است که سبب غفلت از وجود طرح پرسش صحیح از وجود می‌گردد. به همین دلیل باید از مابعد الطبیعه به عنوان یک منطق و به عنوان یک نگرش الهی ـ منطقی(theo_logic) صرف نظر کرد و گذشت. پرسش اساسی هایدگرنارسایی مابعد الطبیعه را در تفکر راجع به وجود نشان می‌دهد زیرا کار منطق فقط ادراک حصولی موجودات است و بس.

هایدگر میان دو نوع تعالی فرق می‌گذارد. نوع اول تعالی متافیزیکی است که عبارت است از سیر از معقول اول به معقول ثانی یا سیر از موجود به وجود. اما تعالی دوم عبارت است از سیر از وجود موجود به حقیقت وجود که این با حضور امکان‌پذیر است.
بزرگ ترين گناه ترس است .

امام علي (عليه السلام)

________________________



 
 
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”