قسمت دوم-ایلام-بخش چهارم
پیامهای چُغازنبیل – عظمت ایلام
تا این اواخر از دیانت و مذهب ایلامیها آگاهیهای چندانی به دست نبود. امّا با کشف چوغازنبیل «تلچونسبد» از سالهای ۱۹۴۰ میلادی به بعد که در جنوب غربی ایران در صحرایی خشک قرار دارد تا اندازهیی در این مورد آگاهی به دست آمده است. در آغاز کتیبهیی منقوش بر آجر در اطراف تل به دست آمد که به خط و زبان ایلامی بود و حاکی از بنای شهری مذهبی بود که به فرمان اونیتاشگال Unitashgal بنا شده بود و این پادشاه در حدود ۱۲۵۰ پیش از میلاد زندگی میکرده است.
این تل چنان که از نامش پیداست همچون سبدی است که واژگونه بر زمین نهاده باشند. تاکنون باستان شناسان توانستهاند تنها مکان مقدّس این شهر بزرگ را از دل خاک بیرون آورند. آن چنان که پیش از این در ظاهر بر میآمد ایلامیان به ساختن زیگورات Ziggurat علاقه و توجّهی نداشته و این امر میانشان متداول نبوده است. امّا کشف این شهر کهن و مکان مذهبی بلند، بازیگورات آن این توهّم را از میان برد. صحن این مکانِ عبادت یکصد و بیست و یک متر مربع میباشد و چهارگوش است. اطراف این چهار گوشه به وسیلهی دیواری محصور شده است که دارای غرفهها و اطاقکهایی است که ویژهی عبادت و نیایش بوده است، امّا مراسم عمومی مذهبی چنان که شواهدی ارائه میدهد، در صحن حیاط انجام میشده است. امّا بنای زیگورات را درست وسط این مربع یا صحن حیاط بنا کردهاند که سیزده و نیم متر مربع مکان را زیر خود دارد. این زیگورات دارای پنج طبقه بوده و بلندیاش در حدود پنجاه متر بوده است. در طبقهی پنجم فوقانی، پرستشگاه خدای بزرگ و خدای خدایان ایلامی به نام اینشوشیناک Inshushinak قرار داشته است. امّا جای تأسّف است که در حدود دو متر نیم از قسمت فوقانی این زیگورات در اثر حوادث طبیعی خراب شده و فرو ریخته است و این ریزش و خرابی به قسمتهای دیگر نیز صدماتی وارد کرده.
قسمتهایی از این بنا که پس از گذشت سه هزار سال هنوز سالم ماندهاند، عظمت ایلام را نشان میدهد. از جانبی دیگر تکامل فن آجرسازی در ایلام موجب شگفتی است. آجرهایی که به دست آمده و دیوارههای بیرونی زیگورات را با آنها میپوشانیدهاند از لعابی نقرهیی به همواری پوشیده شده است که در جهات مختلف تابش نور نمایانیهایی چون طلا و نقرهی درخشان دارد. آنچه که مهمتر است، درهایی است که به وسیلهی چوب ساخته و با شیشه ریزهنگاریهایی بسیار جالب بر آنها کردهاند. شیشهها به رنگهای مختلف میباشند و این امر نشان میدهد که شیشهگری در ایلام تا چه اندازه تکامل یافته بوده است، تکاملی که در هیچ منطقهیی نظیرش دیده نشده و ماورای گمان محقّقان و کاوندگان قرار دارد.
شاید مجسمهی خدای بزرگ اینشوشیناک Inshushinak در طبقهی پنجم، یعنی بلندترین نقطهی زیگورات قرار داشته است. امّا آنچه که مسلّم است مراسم عبادت عمومی در محوطهی زیگورات انجام میشده و به نظر میرسد که در مواقعی که شاه به عبادت میآمده، پیکرهی خدای خدایان را از طبقهی فوقانی به پایین میآوردهاند. در دیوارههای بعضی از طبقات زیگورات، اطاقهایی کشف شده که مورد استفاده و کاربرد آنها هنوز به درستی روشن نشده است. در یکی از این اطاقها مصالحی ساختمانی به رنگ سرخ یافت شده که گویا جهت آرایش طبقات فوقانی به کار میرفته است، امّا ما بقی اطاقهای طیقهی دوم خالی است.
قراین و طرز ساختمان نشان میدهد که قربانی در این مذهب اهمیّتی فراوان داشته است. مراسم مذهبی ایلامی در حیاط داخلی انجام میشده است. در این حیاط دو ردیف سکوی کوتاه بنا شده که هر ردیفی هفت سکّو است و جمعاً چهارده سکّو میشود که جوی کوچکی میان آن حفر کردهاند. این سکّوها قربانگاه بوده است که در مواقعی معیّن که مراسم قربانی در حضور شاه و ملکه انجام میشده، جانواران قربانی را روی این سکّوها قرار داده و به وسیله کاهنان ضمن انجام مراسم و تشریفاتی، قربانی میشدهاند، و خون آنها نیز از جوی وسط دو ردیف سکّو میگذشته است.
در قسمت فوقانی دو ردیف سکّوهای قربانگاه، دو نشیمن متمایز وجود دارد که بدون شک متعلّق به شاه و شهبانو بوده است. چنان که از روی مدارک و قراین بر میآید، پس از انجام مراسم قربانی از برای خدایان، شاه و شهبانو از جلو حرکت کرده و کاهنان نیز در التزام بودهاند تا به طبقهی تحتانی معبد میرسیدهاند. در این مراسم شاید شهزادگان و امیران و سرداران و سپه سالاران نیز حضور داشته و شاید بر آنکه جملهی مردم و عوامالنّاس نیز شرکت کرده و آزاد بودهاند تا به طبقهی تحتانی معبد از برای پرستش خدای بزرگ بروند.
جای و مکان عمومی در این زیگوراتها تنها حیاط آجرفرش معبد بوده است، امّا حلقهها و برجهای پنجگانهی زیگورات، ویژهی کاهنان بوده است که از لحاظ رتبه و مرتبت در طبقات و اطاقهای مختلف آن رفت و آمد و یا سکونت داشتهاند. دیواری که قسمت حیاط را دور زده، شامل هفت در وازه است که به طرز مجلّلی ساخته شدهاند و طبقات عامّهی مردم شاید از یکی یا چند دروازهی به خصوص حق رفت وآمد داشته بودند.
زیگوراتها که بودند؟
۳-۲- اصولاً دربارهی زیگوراتها این پرسش پیش میآید که آیا این ساختمانها چه نوع بناهایی هستند، آیا همچون هرمهای مصری، اهرامی میباشند که عنوان مقبره را دارند و یا معابدی هستند؟ هرودوت Herodotos مورّخ یونانی در پنج قرن پیش از میلاد، یعنی صد سال پیش از آنکه آخرین پادشاه بابل سقوط کند، به این شهر سفر کرده است و گزارش میهد که برج بابل مقبرهی زِئوس Zeus] ژوپیتر [Jupiter خدای خدایان یا ربالنّوع ستارهی مشتری است،- و از همین رهگذر و مواردی دیگر است که پرسش و شک فوق مطرح میشود.
با در نظر گرفتن این موضوع، پژوهشها و گفتگوها و کاوشهایی بسیار در مدّت نزدیک به یک قرن رخ داده است و بسیار گفتهاند و بسیار نوشتهاند. با جمع و تلفیق این نظرات و گفتهها بایستی طبعاً این عقیده پیش آید که زیگورات هم معبد و پرستشگاه بوده است و هم مقبره و گور.
اغلب اقوام و ملل ساکن این قسمت از مشرق زمین، رسمی مشترک و عقیدهیی عمومی داشتهاند دربارهی مردگان و زندگی پس از مرگ. البته این اشارهیی که به لفظ مشترک و عمومی میشود، جنبهی تأکیدی حرفی ندارد، چه هر چه که باشد اختلافها و تفاوتهایی در جزئیات امر میان اقوام و ملل مذکور مشهود است، امّا از لحاظ اصولی و آنچه که زیربنای موضوع را میسازد در عقاید و روشها اشتراک دارند. به هر انجام، اقوام و مللی چون: سومریان ، بابلیان، آشوریان و ایلامیان مردگان خود را در منازل خود و کف اطاقهایشان دفن میکردهاند و بر آن عقیده بودهاند که روح پس از مرگ همچنان به زندگی ادامه میدهد و احتیاجات و نیازمندیهای زمان حیات را دارد، و میپنداشتند که مردگان در زندگی آنها همچون دوران زندگی شرکت میکنند. امّا در لوحههایی که متعلّق به قسمتهایی فوقانی زیگورات «چوغازنبیل» است به این امر تأکید شده است که در آخرین طبقهی بالایی، محرابِ مقدّسِ خدای بزرگ و سرورْ خدایِ اینشوشیناک Inshushinak قرار داشته است. همچنان ملاحظه شد که عادت مردم و روش کاهنان مبتنی بر آن بود که در طبقهی زیرین به عبادت و نیایش میپرداختهاند؛ پس میتوان نتبجه گرفت که محراب در بالا و گور یا مقبره در پایین قرار داشته است.
اینک با موضوعی که در فوق مطرح شد، این نقطهی ابهام برای کسانی پیش میآید، چه میاندیشند مگر خدایان را ناجاوادنگی و مرگی هست؟! در این باره لازم به یادآوری است که آری، و این موضوعی است در تاریخ ادیان که مبحثی شیرین و جالب توجّه میباشد. خدایانی که ربالنّوعهای حاصلخیزی، نعمت، و فصلها میباشند دچار چنین سرنوشتهایی میشوند. اغلب در کشورهایی که فصول تمام و متمایز هستند، این گونه اعتقادات به وجود میآید، چون: مصر، یونان و مناطق بسیاری از آسیای کوچک و آسیای غربی. در مصر اوزیریس Osiris ، در یونان دیونیسوس Dionisos در آسیای کوچک آتیس Attis و در بسیاری از نقاط دیگر این گونه خدایان وجود دارند. هنگامی که پس از بهار و رویش نباتات و گیاهان و شکفتگی طبیعت، پاییز و زمستان فرا میآید و دشت خاموش شده و نباتات پژمرده و رخت زندگی از اندام درختان بیرون میشود، این خدایان نیز به خوابی مرگ گونه فرو میروند، و در واقع این قیاسی است که انسان از طبیعت برای خدایان و خود مینماید و در اینجا نیز خدایان را به طبیعت قیاس کرده و برای آنان مرگها و زندگیهایی دورانی قائل میشود، و بنابراین به هنگامی که بهار فرا میرسد، طبیعت از خفتهگی به درآمده و زندگی از سر میگیرد، خدایان نیز از خوابِ موقتِ مرگ بیدار شده و دگرباره زندگی آغاز مینمایند.
باستانشناسان اینک به این فکر شدهاند که در فرصتی مناسب نقبی به مرکز زیگورات بزنند تا شاید از این راهگذر و مشاهدات و ملاحظاتی که خواهند کرد، آگاهی حاصل نمایند که در مرحلهی اوّل یا طبقهی زیرین پرستشگاه چه مراسم و عباداتی انجام میگرفته است، و این برنامهی باستانشناسان هر گاه عملی شود، بیشک کمکی شایسته و بسیار مینماید به تاریخ ادیان که در پرتو آن مجهولاتی چند که دیرگاهی است در این زمینه باقی مانده، بر طرف میشود.
پس از شک و یقینهایی دربارهی اینکه زیگورات موردنظر و یا به طور اَعَمّ این گونه بناها یا زیگوراتها معابد و ستایشگاهها و یا مقابری بودهاند، مسئلهیی دیگر قابل طرح و اندیشه است که جنبهی نمادین و کنایهیی این بناها را بیان میکند. در این مورد شکّی نیست که این بناهای بلند و مرتفع، انگیزه و محرّکی داشتهاند و این انگیزه نیز جز خواست و تمایل درونی انسان چیزی نبوده است، تمایل و آرزویی که به این شکل در قالب هستی ریخته شده و موجب تشفّی و ارضای خاطر و تمایلاتی شده است. خواست درونی انسان جز راه یافتن از عالم پایین و جهان سفلا به جهان و دنیای علیا چیزی نیست. آدمی همواره در این آرزو بوده است، منتها این آرزو و تمایل در هر دوره و زمانی به شکلی تجلّی نمود.� است و در آن دوران این بناها که در حد خود آسمانسای بودهاند، رمزی بوده از این آرزوی طلایی و کهن بشری.
از دیدگاه کلمه و واژه نیز زیگورات چنین مفهومی را میرساند و پرده از کنایه واپس میزند. اصل کلمه، سومری است که در «آشوری – بابلی» Ziqquratu تلفّظ میشده و معنی آن « صعود به آسمان » بوده است. این پندار یا توهّم میان آن مردم عتیق وجود داشته است که خدایی که از فرازینگاه آسمان پایین میآید و نزول میکند، پیش از آنکه موهبت دیدار و مجالست خود را بر بندگان به روی زمین ارزانی دارد، در بلندترین نقطهی زیگورات فرود میآمده. روش این مردم کهن زیاد نبایستی به نظر ما اعجابآور و شگفتیزا نمایان شود، چون میان فکر آن مردمان و بنا کنندگان کلیساهای مرتفع قرون میانه و معابد بلند دیگر نیز هیچ تفاوتی موجود نیست، این فکری بوده که همواره آدمیان را به خود مشغول میکرده است، و نردبان یعقوب که پایهیی بر زمین و سری به آسمان داشته، نه داستان دیروز است و نه افسانهی امروز، بلکه همواره این پندار وجود داشته و قدمتی دارد همپای عمر آدمی.
گِرد اینشوشیناک Inshushinak سرورْ خدایِ ایلامی را یک عدّه کهتر خدایان فرا گرفته بودند که جای و مکانشان گرداگرد زیگورات در غرفههای ویژهیی بوده است. این غرفهها نیایشگاههای خدایانی بوده است که همچون نزدیکان رئیس و بزرگی، خانههایی اطراف کاخ او داشتهاند. تاکنون «سال ۱۹۶۱» تعداد یازده نیایشگاه از زیر خاک، از اطراف زیگورات بیرون آمده است که هر یک ویژهی خدایی بوده است و به احتمالی بسیار نیایشگاههایی دیگر نیز در آینده از زیرِدستِ کاوندگان بیرون خواهد آمد که کمک بسیاری مینماید به شناخت سلسله مراتب خدایان و وظایف آنان و شیوهی پرستششان. در ایلام در گوشهیی از معبد مربع، نیایشگاهی کشف شده است که دارای چهار غرفه میباشد که هر یک به شکل مستقلی یک نیایشگاه است. قراین نشان میدهند که این نیایشگاه متعلّق بوده است به دو – مِهتر خدای و دو – ایزدبانو، چون در این نیایشگاه دو سکّوی قربانی وجود دارد که هم قربانگاه است و هم جای تقدیم هدایا میباشد و معابدی که مختص یک خدا بوده است، بیش از یک سکّو نداشته و معمولاً نام و عنوان هر خدایی روی آجرهای نیایشگاههایشان نوشته شده است.
مذهب ستایش طبیعت، با خدایانی طبیعی
۳-۳- از روی هدایایی که به خدایان داده میشده، و روش ستایش و نیایششان آشکار شده است که مذهب ایلامیان براساس ستایش طبیعت و عناصر طبیعی استوار بوده و خدایانِ آنان، خدایان و ربّالنواهای حاصلخیزیِ زمین و وفور نعمت و مردم کرهی زمین بوده است. هدایا اغلب از سفال، طلا، نقره و مفرغ میباشد که به شکل ظروف و تندیسههایی ساخته میشده است و قربانیها از گوسفند، بز و احشامی دیگر بوده. اغلب حاجتمندان برای برآورد نیازمندیها و حاجات خویش، به عنوان رشوه و باج از برای جلب رضای خاطر خدایا خدایان این قربانیها و هدایا را در معبد، مقابل محراب خدای خود میگذاردهاند و از سویی دیگر این هدایا به کیسهی فراخ کاهنانی که خزانهی معابد و درآمدهای خاصله از آن را متعلّق به خود میدانستند، گردآوری و ضبط میشد و از برای آنان زندگانی در کمال فراخی معیشت و رنگین سفرهیی فراهم میکرده است. هرگاه درست بیندیشیم، بعد از گذشت حدود سه هزار سال از زمان، در عقاید مردم متمدّن این زمان هنوز تغییر و تحوّلی ایجاد نشده است و تودهیی عظیم از مردمان عصر ما هنوز به همانسان فکر میکنند که نیاکانشان در سه هزار، چهار هزار و پنج تا شش هزار سال پیش از این میاندیشیدهاند. هنوز همان مردمان وجود دارند، و همان معابد و همان کاهنان به کار خود سرگرماند. علاوه بر جوامع متمدّن، الگو و ساخت چنان روش و باور و اندیشههایی به صورت زنده و گویا، هنوز میان اقوام ابتدایی در بسیاری از نقاط جهان قابل مطالعه و کاوش است. مردم شناسان در بسیاری از فرهنگهای اقوام بدوی که در آمریکا «سرخپوستان» زندگی میکردند، نیز میان اقوامی که در استرالیا، اوقیانوسیه، آفریقا، آسیا – نیز میان اسکیموها چنین باورها و عاداتی را که هزاران سال بر آنها میگذرد، تحقیق کردهاند.
من باب مثال بایستی از ایزدبانویی نام برد به نام پینی کِر Piniker که مظهر آفرینش بوده است. نام این زن خدا در لوحهیی ذکر شده که کتیبهیی حاکی از پیمانی که میان شاهان ایلام و بابل منعقد شده است، متن آن لوحه بوده. تندیسهیی از این الاهه در کاوشهای انجام شده به دست آمده است، در حالی که کودکی شیرخواره را به آغوش دارد و این تندیسه در نیایشگاهی یافت شده که ویژهی عبادت همین الاهه بوده است. در این نیایشگاه هدایایی بسیار یافت شده که در تأیید سمت و عنوان این زن خدا میباشد که مظهر آفرینش بوده.
در اطراف معابد بازارها، فروشگاهها و کارگاهها و صنعتکاران و دورهگردانی بودهاند که نیازهای نذور را میساختهاند و از این راه امرار معاش میکردهاند. بدون شک صنعتکاران و هنرمندانی چیرهدست و توانا در حوالی معبد یا معابد سکنا داشتهاند که کارشان و درآمدشان وابستگی داشته به قدرت هنری و صنعتیشان. این مردمان، مجسمهها و ظروف سفالین، تندیسهها و ظروف نقرهیی و طلایی ساخته و این اجناس اغلب به وسیلهی کاهنان به زیارت کنندگان فروخته میشده است، چنان که امروزه نیز در بسیاری از جاها معمول است گرد زیارتگاهها را صنعتکاران و پیشهورانی فرا گرفتهاند که کالاهایشان تنها ویژهی برآورد نذور میباشد.
سرانجام پایان عظمت این شهر با زیگورات عظیماش هم زمان با انهدام ایلام فرا رسید. به سال ۴۶۰ پیش از میلاد آشوربانیپال Ashur Bani pal با سپاهیان فراوانش به ایلام حمله کرد، شوش را تسخیر و ویران نمود. شهرهای سر راهش جملگی به ویرانی افتادند. شاه ایلام فرار کرد و تا دوردستها تعقیباش کردند. از جمله شهرهایی که به وسیلهی آشوریان منهدم شد، شهر مورد گفتگو، یعنی شهر « دوراون تاشی Dur untashi » بود که به خرابی سپرده شد. در یکی از اطاقهای معبد، آشوریان بیش از دویست تکه از وسایل رزمی خود را بجا نهادهاند که اغلب آنها عبارت است از نشانهای افتخار که از مفرغ، آهن و مرمر میباشد. در اطاقی دیگر اشیایی دیگر که قیمتی و زینتی بوده به دست آمده که متعلّق به معبد است. شاید عدّهیی از سربازان آشوری در اینجا به استراحت پرداخته بودهاند که بر اثر حادثهیی با شتاب خارج شدهاند، پیش از آنکه فرصتی پیدا کنند تا لوازم خود را ببرند.
به هر انجام پس از قرونی بسیار و گذشتِ زمانی بعید، به وسیلهی کشف این شهر تاریخی، از روی یکی از گرههای فروبستهی تاریخ ادیان پرده بر کنار زده شده و در زمینهیی که آگاهیهای قابل ملاحظهیی نداشتهایم، اطلاعاتی به دست آمده که با اتمام کاوشهای در این منطقه، این آگاهیها به نسبت بسیاری افزونی خواهد یافت.
منبع:http://tarikhema.ir-کاظمی
سلسله پادشاهان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت دوم-ایلام-بخش پنجم

چُغازَنبیل نیایشگاهی است باستانی که در زمان ایلامیها ساخته شده است. چغازنبیل بخش باقی مانده از شهر دوراونتاش است.
این نیایشگاه توسط اونتاش گال (پیرامون ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، نگهبان شهر شوش، ساخته شده است.
مکان جغرافیایی چغازنبیل در ۴۵ کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانی هفت تپه می باشد . ( در محور اصلی شوش به اهواز ) بلندی آغازین آن ۵۲ متر و ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است. چغازنبیل واژهای محلی به معنای زنبیل واژگون است و نام باستانی این بنا بشمار نمیآید. همچنین زیگورات در زبان عیلامی به معنای نیایشگاه است. این مکان نزد باستانشناسان به دور اونتاش معروف است که به معنای شهر اونتاش است. اونتاش گال پادشاه عیلامی است که دستور ساخت این شهر مذهبی را داده است. بنای چغازنبیل در میانه این شهر واقع شده است و مرتفعترین بخش آن است. بلندی آغازین این بنا ۵۲ متر در قالب ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است. مسیر دستیابی به چغازنبیل از طریق جاده اهواز به شوش است اما مکان آن دقیقاً بین شوشتر و شوش در کناره رود دز قرار دارد و این خود حکایت از این دارد که در زمان ایجاد زیگورات شهرهای شوش و شوشتر هر دو وجود داشته اند. این نیایشگاه توسط اونتاش ناپیریش (حدود ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ عیلام، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، الهه نگهبان شهر شوش، ساخته شده است. و در حمله سپاه خونریز آشور بانیپال به همراه تمدن عیلامی ویران گردید. قرنهای متمادی این بنا در زیر خاک به شکل زنبیلی واژگون مدفون بود تا اینکه به دست رومن گیرشمن فرانسوی در زمان پهلوی دوم از آن خاکبرداری گردید. گرچه خاکبرداری از این بنای محدب متقارن واقع شده در دل دشت صاف موجب تکمیل دانش دنیا نسبت به پیشینه باستانی ایرانیان گردید اما پس از گذشت حدود ۵۰ سال از این کشف، دست عوامل فرساینده طبیعی و بی دفاع گذاشتن این بما در برابر آنها آسیبهای فراوانی را به این بنای خشتی – گلی وارد کرده و خصوصا باقیمانده طبقات بالایی را نیز دچار فرسایش شدید کرده است. چغازنبیل جزوه معدود بناهای ایرانی است که در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو ثبت شده است.ضمنا در بعضی از کتب تاریخی نام قدیمی شوش (چغازنبیل)نامیده شده است.

چُغازَنبیل نیایشگاهی است باستانی که در زمان ایلامیها ساخته شده است. چغازنبیل بخش باقی مانده از شهر دوراونتاش است.
این نیایشگاه توسط اونتاش گال (پیرامون ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ ایلام، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، نگهبان شهر شوش، ساخته شده است.
مکان جغرافیایی چغازنبیل در ۴۵ کیلومتری جنوب شهر شوش در نزدیکی منطقه باستانی هفت تپه می باشد . ( در محور اصلی شوش به اهواز ) بلندی آغازین آن ۵۲ متر و ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است. چغازنبیل واژهای محلی به معنای زنبیل واژگون است و نام باستانی این بنا بشمار نمیآید. همچنین زیگورات در زبان عیلامی به معنای نیایشگاه است. این مکان نزد باستانشناسان به دور اونتاش معروف است که به معنای شهر اونتاش است. اونتاش گال پادشاه عیلامی است که دستور ساخت این شهر مذهبی را داده است. بنای چغازنبیل در میانه این شهر واقع شده است و مرتفعترین بخش آن است. بلندی آغازین این بنا ۵۲ متر در قالب ۵ طبقه بوده است. امروزه ارتفاع آن ۲۵ متر و تنها ۲ طبقه و نیم از آن باقی مانده است. مسیر دستیابی به چغازنبیل از طریق جاده اهواز به شوش است اما مکان آن دقیقاً بین شوشتر و شوش در کناره رود دز قرار دارد و این خود حکایت از این دارد که در زمان ایجاد زیگورات شهرهای شوش و شوشتر هر دو وجود داشته اند. این نیایشگاه توسط اونتاش ناپیریش (حدود ۱۲۵۰ پ.م.)، پادشاه بزرگ عیلام، و برای ستایش ایزد اینشوشیناک، الهه نگهبان شهر شوش، ساخته شده است. و در حمله سپاه خونریز آشور بانیپال به همراه تمدن عیلامی ویران گردید. قرنهای متمادی این بنا در زیر خاک به شکل زنبیلی واژگون مدفون بود تا اینکه به دست رومن گیرشمن فرانسوی در زمان پهلوی دوم از آن خاکبرداری گردید. گرچه خاکبرداری از این بنای محدب متقارن واقع شده در دل دشت صاف موجب تکمیل دانش دنیا نسبت به پیشینه باستانی ایرانیان گردید اما پس از گذشت حدود ۵۰ سال از این کشف، دست عوامل فرساینده طبیعی و بی دفاع گذاشتن این بما در برابر آنها آسیبهای فراوانی را به این بنای خشتی – گلی وارد کرده و خصوصا باقیمانده طبقات بالایی را نیز دچار فرسایش شدید کرده است. چغازنبیل جزوه معدود بناهای ایرانی است که در فهرست آثار میراث جهانی یونسکو ثبت شده است.ضمنا در بعضی از کتب تاریخی نام قدیمی شوش (چغازنبیل)نامیده شده است.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت دوم-ایلام-بخش ششم
[B]تمدن ایلام
ایلام ، نیرومندترین و دیرپاترین تمدن فلات ایران پیش از ورود آریاییها بوده و تاریخ پیچیده ای دارد. بیشتر مطالب تاریخی درباره ایلام توسط دشمنان آنها یعنی بابلیان و آشوریان و پس از آنها پارسها ثبت شده است که انگیزه ای قوی برای نابودی پادشاهی ایلام جدید داشته اند. به همین دلیل ، چهره نمایش داده شده از تمدن ایلام چندان منصفانه یا دقیق نیست و تنها با توجه به تحقیقات جدید و بازخوانی کتیبه های ایلامی میتوان آگاهی خوبی درباره آنها بدست آورد.
درباره خاستگاه ایلامیها نیز ، مانند کاسیتها ، آگاهی دقیقی نداریم. آثاری که از سکونت ایلامیها در جلگه های خوز (شمال خلیج فارس) وجود دارد به هزاره چهارم پیش از میلاد بر میگردد. پژوهشهای انجام شده روی اسکلتهای ایلامی نشاندهنده نزدیکی نژاد ایلامی به سومریان و تمدن دراویدیان در دره سند(در پاکستان کنونی) بوده در حالیکه زبان ایلامیها (حداقل شکل نهایی آن) ارتباط چندانی با تمدنهای یاد شده ندارد. ظروف سفالین و کشتیهای ایلامی به شدت از ساخته های سومریان و تمدنهای دره سند وBactria-Margiana (ترکمنستان کنونی) تاثیر گرفته اند. گمان میرود که ایلامیها احتمالآ از ناحیه جنوبی دره سند و از راه دریا در حدود ۳۵۰۰ سال پیش از میلاد به سرزمین ایلام آمده اند. پیش از آمدن ایلامیها ، جلگه های شمال خلیج فارس از جمله قدیمیترین نواحی متمدن تاریخ جهان بوده و ناحیه شوش از حدود ۴۲۰۰ سال پیش از میلاد محل سکونت گشته و زیر فرمان پادشاهان آکد (Akkad) (تمدنی در شمال بابل) قرار داشت. هنگامی که نخستین ایلامیها به این ناحیه وارد شدند ضمن سکونت، زیر فرمان پادشاهی سومری اور (Ur) قرار گرفتند. ایلامیان بدوی ، بسیاری از ویژگیهای تمدن سومر را فراگرفتند مانند خط میخی که آنرا جایگزین خط تصویری خود کردند. البته ایلامیها برخی از ویژگیهای تمدن خود مانند سیستم مادرشاهی (انتقال نسب پادشاه از طریق مادر) و مذهبشان را حفظ کردند. به نظر میرسد که در جامعه ایلام زنان از موقعیت بسیار مهمی برخوردار بوده اند. به آنها ارث میرسیده و صاحب اختیار دارایی خود بوده اند ، اداره و راهبری تجارت با آنان بوده و همانطور که گفته شد حکومت از طریق آنها انتقال میافته است. سیستم مادرشاهی تا دوران ایلام جدید (حدود ۷۵۰ سال پیش از میلاد) پابرجا بود و در آن زمان سیستم پدرشاهی بابلی – سامی همسایگان به ایلام وارد شد .
عکس هوایی از زیگورات (معبد دارای پلکان) چقازنبیل که در جنوب شوش باستان قرار دارد.

شرق شناسان اولیه براساس سیستم مصری ، تاریخ ایلام را به دوره های تمدن قدیم ، میانه و جدید تقسیم کرده اند. دوره پیشرفت پادشاهی ایلام قدیم در ابتدای هزاره دوم پیش از میلاد بوده است. آنها نخستین پایه های تمدن خود را در ناحیه خوز و در شوش بنا کردند . شاه ایلام Puzur-Inshushinak برای بزرگداشت خود ، نخستین تندیسهای ایلامی را در شوش بنا نهاد. ایلامیان نخست به اور حمله کرده و آنرا نابود کردند. سپس حدود سال ۲۰۰۰ پیش از میلاد به امپراطوری بابل هجوم برده و دودمان لارسا (Larsa) را پایه گذاری نمودند. تا این تاریخ ، ایلامیها شهرهای اروک (Uruk) در سومر ، Isin و بابل را زیر فرمان داشتند. بعدها همورابی پادشاه بابل از گسترش ایلام جلوگیری کرد اما بابلیان نتوانستد از تجدید قدرت ایلام با پادشاهی مانند Kutir-Nakhunte که صد سال بعد (۱۷۰۰ پیش از میلاد) رخ داد ، جلوگیری کنند.
در حدود سال ۱۶۰۰ پیش از میلاد ، کاسیتها به ایلام هجوم آورده و آنرا ضمیمه امپراطوری خویش کردند. بدین ترتیب دوران پادشاهی ایلام قدیم به سر آمد و سرزمین ایلام برای ۴۰۰ سال به ترتیب زیر سلطه کاسیتها ، بابلیها ، هیتیها و دوباره کاسیتها قرار گرفت. در سال ۱۱۶۰ پیش از میلاد ، فرمانروای محلی شوش بنام Shutruk-Nakhunte کاسیتها را از ایلام بیرون رانده و یک دودمان پادشاهی جدید و امپراطوری ایلام را بنا نهاد (تمدن ایلام میانه). در این دوران شهرهای بزرگی مانند اوان (Awan) ، انشان (Anshan) ، سیمش (Simash) و بویژه شهر شوش که پایتخت ایلام بود ، ساخته شد. ایلامیان، همچنین زیگورات بزرگ چقازنبیل که معبد مشهور ایلام میباشد و اکنون قدیمیترین بنای باستانی در ایران است که سرپا مانده است ، را بنا نهادند.
عکسی از شوش پایتخت تمدن ایلام

عمر امپراطوری ایلام بسیار کوتاه بود و خیلی زود در سال ۱۱۲۰ پیش از میلاد مورد هجوم بابلیان ، که نبوکدنصر (بخت النصر) پادشاهشان بود، قرار گرفت. پس از آن تا ۳۰۰ سال ایلام و مرکز آن شوش زیر سلطه امپراطوری بابل بود. در این مدت مرکز قدرت ایلامیان به شرقخاک این کشور منتقل شد و پایتختشان در شهر انشان در کوههای زاگرس قرار گرفت. در سال ۷۵۰ پیش از میلاد ، ایلامیان باردیگر قدرت یافته و شوش پایتخت قدیمی خود را پس گرفتند. این پادشاهی (ایلام جدید) به سرعت به کشوری نیرومند تبدیل شد و آنان شروع به لشکرکشی علیه بابل و امپراطوری نوپای آشور نمودند. اما با همه نیرومندی نتوانستند دربرابر گسترش خرد کننده آشوریان مقاومت کنند. آشوریان در سال ۶۴۵ ، زمان آشور بانیپال ، آخرین امپراطور نیرومند خود، به ایلام هجوم آورده و شوش را با خاک یکسان کردند. این پایان کار تمدن ایلام بود و از این پس ایلام به کشورهای کوچکتر تقسیم شده وبزودی توسط نیروههای نوپای مادها و پارسها نابود شد.
ایلامیان با وجود تاریخ دردآورشان ، نقش بزرگی در تاریخ تمدن بویژه از دیدگاه ایرانی ، دارند. آنان به ایستایی تمدن و نبود نوآوری متهم شده اند که چندان درست نیست. با اینکه بسیاری از ویژگیهای تمدن ایلام از جمله سیستم نگارش آنها برگرفته از تمدنهای میانرودان بود ، اما بیگمان آنان صاحب فرهنگ منحصربفرد ایلامی بوده اند. ایلامیان مذهب خود را حفظ کرده و پرستشگاههای بزرگی برای خدایان خود ساخته بودند. از خدایان آنها میتوان به Inshushinak خدای محافظ شوش ، و یک الهه که احتمالآ بعدها در مذهب هخامنشیان به آناهیتا(Ardauui Sura Anahita) تبدیل شد ، اشاره نمود. سیستم حکومتی آنها ، بویژه برای تعیین جانشین پادشاه ، در آن زمان یگانه بود. اقتصاد تمدن ایلام برخلاف اقتصاد کشاورزی تمدنهای میانرودان ، بیشتر بر اساس تجارت بود. همچنین استخراج معادن و صادرات مواد خام مانند قلع که ماده ای حیاتی برای امپراطوریهای بابل و آشور بود ، بخشی از فعالیتهای اقتصادی ایلام را تشکیل میداد.
ایلامیان برای زمانی طولانی به عنوان ناحیه میانی بین تمدنهای میانرودان و اقوام چادر نشین داخل ایران عمل میکردند و بنابراین تمدنی با ویزگیهای چندگانه ایلامی ، بابلی و سومری بوجود آورده بودند .
عکس هوایی از تل مالیان (Tal-e Malyan) که اکنون بعنوان محل شهر انشان ، پایتخت کوهستانی ایلام شناخته شده است.

[B]تمدن ایلام
ایلام ، نیرومندترین و دیرپاترین تمدن فلات ایران پیش از ورود آریاییها بوده و تاریخ پیچیده ای دارد. بیشتر مطالب تاریخی درباره ایلام توسط دشمنان آنها یعنی بابلیان و آشوریان و پس از آنها پارسها ثبت شده است که انگیزه ای قوی برای نابودی پادشاهی ایلام جدید داشته اند. به همین دلیل ، چهره نمایش داده شده از تمدن ایلام چندان منصفانه یا دقیق نیست و تنها با توجه به تحقیقات جدید و بازخوانی کتیبه های ایلامی میتوان آگاهی خوبی درباره آنها بدست آورد.
درباره خاستگاه ایلامیها نیز ، مانند کاسیتها ، آگاهی دقیقی نداریم. آثاری که از سکونت ایلامیها در جلگه های خوز (شمال خلیج فارس) وجود دارد به هزاره چهارم پیش از میلاد بر میگردد. پژوهشهای انجام شده روی اسکلتهای ایلامی نشاندهنده نزدیکی نژاد ایلامی به سومریان و تمدن دراویدیان در دره سند(در پاکستان کنونی) بوده در حالیکه زبان ایلامیها (حداقل شکل نهایی آن) ارتباط چندانی با تمدنهای یاد شده ندارد. ظروف سفالین و کشتیهای ایلامی به شدت از ساخته های سومریان و تمدنهای دره سند وBactria-Margiana (ترکمنستان کنونی) تاثیر گرفته اند. گمان میرود که ایلامیها احتمالآ از ناحیه جنوبی دره سند و از راه دریا در حدود ۳۵۰۰ سال پیش از میلاد به سرزمین ایلام آمده اند. پیش از آمدن ایلامیها ، جلگه های شمال خلیج فارس از جمله قدیمیترین نواحی متمدن تاریخ جهان بوده و ناحیه شوش از حدود ۴۲۰۰ سال پیش از میلاد محل سکونت گشته و زیر فرمان پادشاهان آکد (Akkad) (تمدنی در شمال بابل) قرار داشت. هنگامی که نخستین ایلامیها به این ناحیه وارد شدند ضمن سکونت، زیر فرمان پادشاهی سومری اور (Ur) قرار گرفتند. ایلامیان بدوی ، بسیاری از ویژگیهای تمدن سومر را فراگرفتند مانند خط میخی که آنرا جایگزین خط تصویری خود کردند. البته ایلامیها برخی از ویژگیهای تمدن خود مانند سیستم مادرشاهی (انتقال نسب پادشاه از طریق مادر) و مذهبشان را حفظ کردند. به نظر میرسد که در جامعه ایلام زنان از موقعیت بسیار مهمی برخوردار بوده اند. به آنها ارث میرسیده و صاحب اختیار دارایی خود بوده اند ، اداره و راهبری تجارت با آنان بوده و همانطور که گفته شد حکومت از طریق آنها انتقال میافته است. سیستم مادرشاهی تا دوران ایلام جدید (حدود ۷۵۰ سال پیش از میلاد) پابرجا بود و در آن زمان سیستم پدرشاهی بابلی – سامی همسایگان به ایلام وارد شد .
عکس هوایی از زیگورات (معبد دارای پلکان) چقازنبیل که در جنوب شوش باستان قرار دارد.

شرق شناسان اولیه براساس سیستم مصری ، تاریخ ایلام را به دوره های تمدن قدیم ، میانه و جدید تقسیم کرده اند. دوره پیشرفت پادشاهی ایلام قدیم در ابتدای هزاره دوم پیش از میلاد بوده است. آنها نخستین پایه های تمدن خود را در ناحیه خوز و در شوش بنا کردند . شاه ایلام Puzur-Inshushinak برای بزرگداشت خود ، نخستین تندیسهای ایلامی را در شوش بنا نهاد. ایلامیان نخست به اور حمله کرده و آنرا نابود کردند. سپس حدود سال ۲۰۰۰ پیش از میلاد به امپراطوری بابل هجوم برده و دودمان لارسا (Larsa) را پایه گذاری نمودند. تا این تاریخ ، ایلامیها شهرهای اروک (Uruk) در سومر ، Isin و بابل را زیر فرمان داشتند. بعدها همورابی پادشاه بابل از گسترش ایلام جلوگیری کرد اما بابلیان نتوانستد از تجدید قدرت ایلام با پادشاهی مانند Kutir-Nakhunte که صد سال بعد (۱۷۰۰ پیش از میلاد) رخ داد ، جلوگیری کنند.
در حدود سال ۱۶۰۰ پیش از میلاد ، کاسیتها به ایلام هجوم آورده و آنرا ضمیمه امپراطوری خویش کردند. بدین ترتیب دوران پادشاهی ایلام قدیم به سر آمد و سرزمین ایلام برای ۴۰۰ سال به ترتیب زیر سلطه کاسیتها ، بابلیها ، هیتیها و دوباره کاسیتها قرار گرفت. در سال ۱۱۶۰ پیش از میلاد ، فرمانروای محلی شوش بنام Shutruk-Nakhunte کاسیتها را از ایلام بیرون رانده و یک دودمان پادشاهی جدید و امپراطوری ایلام را بنا نهاد (تمدن ایلام میانه). در این دوران شهرهای بزرگی مانند اوان (Awan) ، انشان (Anshan) ، سیمش (Simash) و بویژه شهر شوش که پایتخت ایلام بود ، ساخته شد. ایلامیان، همچنین زیگورات بزرگ چقازنبیل که معبد مشهور ایلام میباشد و اکنون قدیمیترین بنای باستانی در ایران است که سرپا مانده است ، را بنا نهادند.
عکسی از شوش پایتخت تمدن ایلام

عمر امپراطوری ایلام بسیار کوتاه بود و خیلی زود در سال ۱۱۲۰ پیش از میلاد مورد هجوم بابلیان ، که نبوکدنصر (بخت النصر) پادشاهشان بود، قرار گرفت. پس از آن تا ۳۰۰ سال ایلام و مرکز آن شوش زیر سلطه امپراطوری بابل بود. در این مدت مرکز قدرت ایلامیان به شرقخاک این کشور منتقل شد و پایتختشان در شهر انشان در کوههای زاگرس قرار گرفت. در سال ۷۵۰ پیش از میلاد ، ایلامیان باردیگر قدرت یافته و شوش پایتخت قدیمی خود را پس گرفتند. این پادشاهی (ایلام جدید) به سرعت به کشوری نیرومند تبدیل شد و آنان شروع به لشکرکشی علیه بابل و امپراطوری نوپای آشور نمودند. اما با همه نیرومندی نتوانستند دربرابر گسترش خرد کننده آشوریان مقاومت کنند. آشوریان در سال ۶۴۵ ، زمان آشور بانیپال ، آخرین امپراطور نیرومند خود، به ایلام هجوم آورده و شوش را با خاک یکسان کردند. این پایان کار تمدن ایلام بود و از این پس ایلام به کشورهای کوچکتر تقسیم شده وبزودی توسط نیروههای نوپای مادها و پارسها نابود شد.
ایلامیان با وجود تاریخ دردآورشان ، نقش بزرگی در تاریخ تمدن بویژه از دیدگاه ایرانی ، دارند. آنان به ایستایی تمدن و نبود نوآوری متهم شده اند که چندان درست نیست. با اینکه بسیاری از ویژگیهای تمدن ایلام از جمله سیستم نگارش آنها برگرفته از تمدنهای میانرودان بود ، اما بیگمان آنان صاحب فرهنگ منحصربفرد ایلامی بوده اند. ایلامیان مذهب خود را حفظ کرده و پرستشگاههای بزرگی برای خدایان خود ساخته بودند. از خدایان آنها میتوان به Inshushinak خدای محافظ شوش ، و یک الهه که احتمالآ بعدها در مذهب هخامنشیان به آناهیتا(Ardauui Sura Anahita) تبدیل شد ، اشاره نمود. سیستم حکومتی آنها ، بویژه برای تعیین جانشین پادشاه ، در آن زمان یگانه بود. اقتصاد تمدن ایلام برخلاف اقتصاد کشاورزی تمدنهای میانرودان ، بیشتر بر اساس تجارت بود. همچنین استخراج معادن و صادرات مواد خام مانند قلع که ماده ای حیاتی برای امپراطوریهای بابل و آشور بود ، بخشی از فعالیتهای اقتصادی ایلام را تشکیل میداد.
ایلامیان برای زمانی طولانی به عنوان ناحیه میانی بین تمدنهای میانرودان و اقوام چادر نشین داخل ایران عمل میکردند و بنابراین تمدنی با ویزگیهای چندگانه ایلامی ، بابلی و سومری بوجود آورده بودند .
عکس هوایی از تل مالیان (Tal-e Malyan) که اکنون بعنوان محل شهر انشان ، پایتخت کوهستانی ایلام شناخته شده است.

مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت سوم-آشوریان-بخش اول
آغاز تاریخ آن – شهرها – نژاد – کشورگشایان – سناخریب و اسرحدون – سارداناپالوس
در گیر و دار حوادث تاریخی که ذکر آن گذشت، تمدن جدیدی در شمال بابل و در حدود پانصد کیلومتری آن پا به عرصة وجود گذاشته بود. چون قبایل کوهستانی مجاور سرزمینهای این تمدن جدید پیوسته آن را تهدید میکردند، مردم آنجا ناچار از آن بودند که برای جلوگیری از این حملهها زندگی سربازی سختی برای خود اختیار کنند! در نتیجه، بر آن مهاجمان چیره شدند و بتدریج شهرهای عیلام و سومر و اکد و بابل را نیز مسخر خود ساختند، و بر فنیقیه و مصر دست یافتند و مدت دویست سال با نیرومندی خشونت آمیزی بر خاورمیانه فرمانروا شدند. وضع سومر نسبت به بابل، و پس از آن وضع بابل نسبت به آشور، شبیه به وضعی بود که جزیرة کرت نسبت به یونان، و پس از آن یونان نسبت به روم پیدا کرد؛ به این معنی که، در هر یک از این دو دسته، عامل نخستین مدنیتی را ایجاد کرده، دومی آن را به سر حد کمال رسانیده، سومی آن را به میراث برده و از خود کمی بر آن افزوده و به نگاهداری آن برخاسته و آن تمدن را به حالت احتضار، همچون هدیهای، به وحشیان پیروزمندی که آن را احاطه میکردهاند تقدیم داشته است. بربریت و توحش پیوسته در اطراف تمدن قرار دارد و در میان آن، و در زیر آن، رخنه میکند و مترصد آن است که این تمدن را با نیروی سلاح یا مهاجرت دسته جمعی یا توالد یا تناسل نامحدود خفه کند. بربریت همچون جنگلی است که هرگز شکست به آن راه ندارد، و قرنها صبر میکند تا سرزمینی را که از دست داده بود دوباره تصاحب کند.
دولت جدید آشور در اطراف چهار شهر واقع بر دجله یا نهرهایی که به آن میریزد توسعه پیدا کرد؛ این شهرها عبارت است از آشور، که محل فعلی آن قلعة شرقاط است، و آربلا که اربیل کنونی است، و کالح که اکنون در محل آن نمرود واقع است، و نینوا که قویونجیک کنونی درست مقابل شهر موصل، مرکز نفت در آن طرف دجله، بر جای آن قرار دارد. در حفاریهای آشور، تیغهها و چاقوهای ساخته شده از سنگ شیشهای، و تکهپارههایی از سفالهای سیاهرنگ دارای نقشهای هندسی که نمایدة اصل آسیایی مرکزی آنهاست به دست آمده؛ همة این بازماندهها مربوط به دورة ماقبل تاریخ است؛ در تپة گورا، نزدیک محل شهر قدیمی نینوا، ضمن کاوشهای تازه، شهری از زیر خاک بیرون آمده؛ با وجود آنکه در آن، معابد و گورهای فراوان، مهرهای استوانهای حکاکی شدة ظریف، شانهها و جواهر آلات، و قدیمیترین نرد شناختة در تاریخ به دست آمده، مکتشفان این شهر، که به کار خود مینازند، تاریخ آن را ۳۷۰۰ قم میدانند؛ این خود میتواند مایة عبرتی برای مصلحان و نوطلبان زمان حاضر باشد. خدایی بنام آشور در ابتدا نام خود را به شهری داد (و پس از آن تمام مملکت به این نام خوانده شد). نخستین شاهان کشور در همین شهر به سر میبردند؛ بعدها، برای آنکه خود را از گرمای بیابان و همچنین از هجوم همسایگان بابلی خود در پناه نگاه دارند، به ساختن پایتختی پرداختند که محل آن در جای خنکتری واقع شده باشد – و این همان شهر نینوا بود که نام آن از نام الاهة نینا، که معادل عشتر بابلیان است، گرفته شده. در این شهر، در زمان جوانی آسوربانیپال، ۰۰۰،۳۰۰ نفر سکونت داشته، و همة آسیای باختری به آن «شاه جهان» جزیه میداده است.
ساکنان آشور مخلوطی از سامیان بلاد متمدن جنوبی (بابل و اکد) و قبایل غیرسامی باختری (که شاید ارتباطی با حتیها و میتانیها داشتند) و کوهنشینان کرد قفقاز بودند. این مردم زبان مشترک و هنرهای خود را از سومر گرفتند و آن را چنان تغییرشکل دادند که تقریباً مشابه با زبان و هنر بابلی شد. چیزی که هست اوضاع و احوال برای مردم آشور چنان نبود که به تن آسانی زنانة بابلیان دچار شوند؛ به همین جهت، از آغاز تا به انجام کار خود، قومی جنگجو و قوی و شجاع باقی ماندند؛ اندام درشت و ریش فراوان داشتند و گیسوان بلند برای خود میگذاشتند و، با پاهای ستبر خود تمام جهان واقع بر خاور دریای مدیترانه را لگدکوب میکردند. تاریخ آنان تاریخ شاهان و بندگان و جنگها و پیروزیها و فتوحات خونین وشکستهای ناگهانی است. شاهان اول آشور، که شاهان کاهن فرمانبردار جنوب بودند، چیرگی کاسیها را بر بابل غنیمت دانستند و استقلال خود را اعلام کردند، و چندی نگذشت که یکی از آن شاهان برای خود لقب «شاه فرمانروای جهان» اختیار کرد، و پس از وی همة شاهان آشور به چنین لقبی مباهات میکردند. از میان سلسلههای گمنام سلاطینی که بر آشور فرمانروایی میکردند بعضی شخصیتها برخاسته است که کارهای آنان نشان میدهد که چگونه این کشور راه ترقی و کمال را پیموده است. در آن هنگام که بابل هنوز در تاریکی حکومت کاسیها به سر میبرد، شلمنصر اول کشورهای بتازگی از خرابههای کتابخانة سارگن دوم لوحهای به دست آمده که، بدون بریدگی، نام شاهان آشور از بیست و سه قرن قبل از میلاد تا زمان آشور نیراری (۷۵۳-۴۶ قم) برآن ثبت شده است.
کوچک شمالی را به زیر فرمان خود درآورد و شهر کالح را پایتخت خویش قرار داد؛ ولی باید دانست که نخستین نام بزرگ در تاریخ آشور نام تیگلت- پیلسر اول است. وی شکارچی ماهری بوده و، اگر پذیرفتن گفتههای ملوک دور از حکمت نباشد، باید گفت که صدو بیست شیر را، پیاده، و هشتصد شیر را، سوار بر ارابة خویش، از پای درآورده است. در نوشتهای که در بارة وی برجای مانده، منشی شاهپرستتر از شاه چنین آورده است که وی ملتها را نیز مانند جانوران شکار میکرده است: «من باشکوه و بأس شدید خویش بر سر قوم کوموه تاختم و شهرهای آن مردم را گشودم و غنایم بیشماری از خواسته و دارایی ایشان به چنگ آوردم و همه جا را سوزاندم و ویران کردم… مردم ادنش از نهانگاههای کوهستانی خود بیرون آمدند و پای مرا بوسیدند، و من خراجی برایشان معین کردم.» این پادشاه لشکریان خود را به هر سو گسیل میداشت؛ حتیان و مردم ارمنستان و چهل ملت دیگر را به فرمان خویش درآورد؛ بر بابل استیلا یافت، و مصریان از او ترسناک شدند و برای فرونشاندن خشم وی هدایایی برای او فرستادند (وی میگوید که دیدن نهنگ در نرم کردن وی مؤثر افتاد.) از خراجهایی که به خزانة او میرسید معبدهایی برای خدایان و الاهگان آشور ساخت- هرگز آن خدایان از وی نپرسیدند که سرچشمة این ثروت از کجاست. گفتی آن خدایان جز این نمیخواستند که پرستشگاههایی برایشان ساخته شود و مردم در آنها قربانیهایی تقدیم کنند. پس از آن، بابل بر آشور خروج کرد و قشون آشور را شکست داد؛ همة معابد تاراج شد و خدایان آشور را به اسارت به بابل بردند، و تیگلت- پیلسر از غصه و شرم جان داد.
سلطنت وی نماینده و خلاصة تاریخ آشور است، که در آغاز به صورت مرگ و جزیه بود که بر همسایگان آشور تحمیل میشد؛ پس از آن، این مرگ و جزیه را همسایگان بر خود آشور تحمیل کردند. آسور نصیرپال دوم بر دوازده دولت کوچک استیلا یافت و با غنیمت فراوان از جنگهای خود بازگشت و با دست خود فرمانروایان اسیر شده را کور کرد؛ از زنان حرم خود کام گرفت، و با احترام و آبرو به جهان دیگر شتافت. شلمنصر سوم دنبالة این فتوحات را به دمشق رسانید؛ در جنگها زحمت فراوان دید، و در یک نبرد شانزده هزار نفر از مردم سوریه را کشت؛ معابد متعدد برپا کرد و خراج فراوان از مردم گرفت. در آخر کار، پسرش بر وی سخت بشورید و او را از سلطنت خلع کرد. سامورامات، به عنوان ملکة مادر، مدت سه سال سلطنت کرد؛ همین ملکه است که بنیان تاریخی افسانة یونانی سمیرامیس را تشکیل میدهد. بنا بر افسانة یونانی، سمیرامیس نیمی خدا و نیمی ملکه، فرماندهی شجاع، مهندسی زبردست، و حاکمی بسیار مدبر و هوشیار بوده است. جز این افسانهها، که دیودوروس سیسیلی آن را با تفصیل و به صورت جذابی درآورده، دیگر اطلاعی از این ملکه در دست نیست. تیگلت- پیلسر سوم دوباره به گرد آوردن قشون پرداخت و ارمنستان را از نو مسخر کرد و بر سوریه و بابل تاخت و شهرهای دمشق و سامره و بابل را تحت فرمان خویش درآورد و کشور آشور را از کوههای قفقاز تا مصر وسعت داد؛ پس از آن جنگ و خونریزی، انصراف خاطر حاصل کرد و به امور کشورداری پرداخت و ثابت کرد که در ادارة مملکت توانایی فراوان دارد. معابد و کاخهای بسیار ساخت و با تدبیر و سیاست نیرومندی امپراطوری پهناور خویش را نگاهداری کرد و، در بستر راحت، جان به جان آفرین سپرد. پس از وی سارگن دوم، که افسری در قشون بود، پس از یک کودتای ناپلئونی، بر تخت نشست؛ فرماندهی لشکر را وی خود برعهده داشت و پیوسته در خطرناکترین نقطههای میدان جنگ دیده میشد. عیلام و مصر را شکست داد و بابل را باز گرفت، و یهودیان و مردم فلسطین و حتی یونانیان ساکن قبرس به فرمان او گردن نهادند. کشور خویش را به نیکی اداره میکرد و در ترویج هنر و ادبیات و صناعت و بازرگانی کوشا بود. در جنگی با کیمریان درگیر شد و، گرچه از حملة آنان جلوگرفت و پیروزی به دست آورد، به قتل رسید.
پسرش سناخریب فتنههایی را که در نواحی مجاور خلیج فارس برخاسته بود فرو نشاند؛ بر اورشلیم و مصر حمله برد و از این حمله نتیجهای به دست نیاورد؛ ۸۹ شهر و ۸۲۰ دهکده را غارت کرد، و ۷۲۰۰ اسب، ۱۱۰۰۰ خر، ۰۰۰،۸۰ گاو، ۰۰۰،۸۰۰ گوسفند و ۲۰۸۰۰۰ اسیر به غنیمت گرفت. این ارقام، که مورخ زندگینامهنویس آن پادشاه نقل کرده، چنان نیست که از حقیقت واقع کمتر باشد. پس از آن نسبت به مردم بابل، که خواستار آزادی بودند، خشمناک شد و آن شهر را محاصره کرد و گشود و آتش در آن افکند و آن را ویران ساخت و تقریباً همة مردم را، از زن و مرد و کوچک و بزرگ، قتلعام کرد؛ چنان شد که جسد کشتگان راه آمد و شد را در کوچهها بست؛ هرچه در معابد بود غارت کرد و یک مثقال در آنها برجای نگذاشت؛ خدایانی را که بیاندازه در نظر بابلیان عزیز بودند تکه تکه کرد یا، به اسارت، با خود به شهر نینوا برد. مردوک، خدای بزرگ بابلی، به صورت خادم فرومایة خدای آشور درآمد. بابلیانی که از تیغ بیداد آشوریان گریخته بودند، هرگز به این اندیشه نیفتادند که پیش از آن در نیرومندی و عظمت خدای خود مردوک مبالغه کردهاند، بلکه اوضاع و احوال را همانگونه توجیه میکردند که اسیران یهودی، یکصدسال پس از آن زمان، چنان توجیه کردند؛ یعنی میگفتند که خدای ایشان از روی تواضع بر خود روا داشت که شکسته و مغلوب شود تا به این ترتیب ملت خود را کیفر دهد. سناخریب همة غنایمی را که از کشورگشاییهای خویش به دست آورده بود درکار تجدید بنای شهر نینوا صرف کرد و مجرای نهرها را تغییر داد تا شهر از تجاوز دشمنان در امان بماند. درست با نشاط و حرارت کشورهایی که از مازاد محصولات کشاورزی شکایت دارند به آباد کردن زمینهای بایر پرداخت؛ در آخر کار، پسرانش، در حینی که مشغول نماز بود، او را کشتند.
یکی از پسران وی به نام اسرحدون، که در قتل پدر دست نداشت، برضد برادران پدرکش خود قیام کرد و تاج و تخت سلطنت را به تصرف درآورد، و چون مصر به شورشیان سوریه کمک کرده بود، به آنجا لشکر کشید و بر آن مستولی شد و این کشور را به صورت ایالتی از مملکت آشور درآورد و، با غنایم فراوانی که همراه خود از ممفیس به نینوا برد، همة آسیای باختری را در برابر فتوحات خویش به حیرت و شفگتی انداخت. آشور را عروس همة روایت مصری نجات مصر را نتیجة کار دستهای از موشهای صحرایی میداند که تیردانها و زههای کمان و بندهای زره قشون آشوری را، که در برابر پلوزیوم اردو زده بودند، خوردند و به این ترتیب مصریان در روز دوم، بدون جنگ و سختی زیاد، پیروز شدند.
شهرهای خاور نزدیک قرار داد، چنان فراوانی و آسایشی در آن فراهم آورد که پیش از آن نظیر نداشت. با رها کردن خدایان اسیر بابل و احترام گذاشتن به آنها، و تجدید ساختمان شهر خرابشدة بابل، مردم آنجا را از خود خشنود ساخت؛ برای مردم عیلام، که دچار قحطی و گرسنگی بودند، از راه خیرخواهی بینالمللی آذوقه فرستاد و مایة خرسندی آنان شد- و این کاری است که در تاریخ قدیم تقریباً نظیری نداشته است. وی، در تمام دورة امپراطوری خویش، عادلترین و مهربانترین پادشاهی بود که بر آن سرزمین حکومت کرد؛ در پایان کار، هنگامی که برای فرونشاندن فتنهای عازم مصر بود، در میان راه درگذشت.
جانشین وی آسوربانی پال (همان سارداناپالوس یونانیان) از میوة کارهای نیک او برخوردار شد؛ در زمان سلطنت دراز این پادشاه، آشور به اوج شکوه و ثروت خود رسید. پس از مرگ آسوربانیپال، در نتیجة جنگهایی که مدت چهل سال طول کشید، شوکت و عظمت آشور ازمیان رفت و در طریق انحطاط و انقراض افتاد؛ درواقع، ده سال پس از مرگ آن پادشاه، تاریخ آشور پایان یافت. یکی از منشیهای آن زمان سالنامة کارهای وی را نوشته و برای ما برجای گذاشته است؛ در این گزارش، به شکل یکنواخت و خستهکنندهای، پیوسته از شرح جنگ خونینی به جنگ خونین دیگر میپردازد، و ازمحاصرة شهرهای دچار قحطی شده و اسیرانی که پوست آنها را زنده زنده میکنند سخن میگوید. آن منشی ویران کردن عیلام را به دست آسوربانیپال، از زبان خود او، چنین نقل میکند:
من از شهرهای عیلام آن اندازه ویران کردم که برای گذشتن از آنها یک ماه و بیستوپنج روز وقت لازم است. همه جا (برای بایر کردن زمین) نمک و خار افشاندم؛ شاهزادگان و خواهران شاهان واعضای خاندان سلطنتی را، از پیر و جوان، با رؤسا و حکام و اشراف و صنعتگران، همه را با خود به اسیری به آشور آوردم؛ مردم آن سرزمین، از زن و مرد، را با اسب و قاطر و الاغ و گلههای چهارپایان کوچک و بزرگ، که شمار آنها از دستههای ملخ فزونتر بود، به غنیمت گرفتم؛ خاک شوش و مدکتو و هلتماش و شهرهای دیگر را به آشور کشیدم. در ظرف مدت یک ماه، تمام عیلام را به تصرف درآوردم و بانگ آدمیزاد و اثر پای گلهها و چهارپایان و نغمة شادی را از مزارع برانداختم. و همه جا را چراگاه خران وآهوان و جانوران وحشی گوناگون ساختم.
سربریدة پادشاه شکستخوردة عیلام را، در جشنی که با ملکة خود در باغ کاخ سلطنتی برپا ساخته بود، در برابر وی آوردند؛ او فرمان داد تا آن سر را بر بالای ستونی در برابر چشم حاضران قرار دهند و همه به شادی و خوشی پردازند؛ پس از آن، سر را از دروازههای نینوا آویختند و آن اندازه ماند تا بتدریج پوسید و از میان رفت. دنانو، سردار عیلامی را زندهزنده پوست کندند و پس از آن مانند گوسفند او را سربریدند؛ گردن برادر او را زدند و بدنش را پارهپاره کردند و هر پاره را، به عنوان یادگار آن پیروزی بزرگ، به گوشهای از کشور فرستادند. هرگز بر خاطر آسوربانیپال و کسان او نمیگذشت که آن کارها که میکند کار آدمی نیست و سراسر توحش است؛ کشتن و شکنجه کردن مردم در نظر وی همچون یک عمل جراحی مینمود که برای جلوگیری از شورش، و استوار ساختن پایههای نظم و امنیت در میان ملل غیرمتجانس پراکنده میان حبشه و ارمنستان و میان سوریه و سرزمین ماد- که پدرانش آنها را در زیر حکم آشور درآورده بودند- کمال ضرورت را دارد؛ وظیفة خود میدانست که میراثی را که به وی رسیده درست نگاه دارد. آن پادشاه، از امنیتی که بر سراسر امپراطوری وی سایه افکنده و نظمی که در شهرها برقرار شده بود، بر خود میبالید؛ حق آن است که این تفاخر بیاساس هم نبوده است. در عین حال، وی نشان داده که صرفاً پادشاهی نیست که از بوی خونهایی که ریخته مست شده باشد؛ دلیل این مطلب بناهای فراوانی است که ساخته، و تشویقی است که برای پیشرفت هنر و ادبیات نشان داده است. از همة نقاط کشور، مجسمهسازان و مهندسان را فرا خواند تا نقشة معابد و کاخهای او را بریزند و آنها را بیارایند؛ این درست همان کاری است که فرمانروایان رومی پس از وی کردند و از هنرمندی یونانیان بهره گرفتند. به منشیان بیشمار فرمان داد که آنچه را از ادبیات بابلی و سومری برجای مانده گرد آورند و از آن نسخه بردارند، و همة این نسخهها را در کتابخانة بزرگ خود در نینوا فراهم کرد؛ همین کتابخانه است که، پس از گذشتن بیست و پنج قرن، تقریباً سالم و دست نخورده به دست ما رسیده است. وی نیز، برسان فردریک، همانگونه که به پیروزیهای خود در جنگ و شکار میبالید، به استعداد و ذوق ادبی خویش نیز مباهات میکرد. دیودوروس سیسیلی، در تاریخ خود، از وی همچون مرد فاسق و مخنثی برسان نرون نام میبرد، ولی در میان همة اسنادی که به دست ما رسیده است هیچ یک چنین گفتهای را تأیید نمیکند. آسوربانیپال چون از تألیف الواح ادبی خود فراغت مییافت، با اعتمادی شاهانه و همراه برداشتن کارد و نیزهای، به شکار میرفت و با شیرانی روبهرو میشد؛ اگر گزارشهای معاصران وی را معتبر بدانیم، باید گفت که وی هرگز از اینکه پیشرو لشکر باشد دامن فرا نمیچیده، و چه بسیار اتفاق افتاده که ضربةکاری را به دست خویش بر دشمن وارد ساخته است. چون حال چنین است دیگر عجیب نیست که شاعری چون بایرون فریفتة وی شود و نمایشنامهای نیم تاریخی و نیم افسانهای بهنام او بسازد، و در آن ثروت و جلال آشور را، که در زمان این پادشاه به منتها درجه رسیده، وصف کند و نمایشنامة خود را با ویرانی سراسر کشور، و نومیدی فراوانی که به شاه آن دست داده بود، به پایان رساند.
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
[External Link Removed for Guests]کاظمی
آغاز تاریخ آن – شهرها – نژاد – کشورگشایان – سناخریب و اسرحدون – سارداناپالوس
در گیر و دار حوادث تاریخی که ذکر آن گذشت، تمدن جدیدی در شمال بابل و در حدود پانصد کیلومتری آن پا به عرصة وجود گذاشته بود. چون قبایل کوهستانی مجاور سرزمینهای این تمدن جدید پیوسته آن را تهدید میکردند، مردم آنجا ناچار از آن بودند که برای جلوگیری از این حملهها زندگی سربازی سختی برای خود اختیار کنند! در نتیجه، بر آن مهاجمان چیره شدند و بتدریج شهرهای عیلام و سومر و اکد و بابل را نیز مسخر خود ساختند، و بر فنیقیه و مصر دست یافتند و مدت دویست سال با نیرومندی خشونت آمیزی بر خاورمیانه فرمانروا شدند. وضع سومر نسبت به بابل، و پس از آن وضع بابل نسبت به آشور، شبیه به وضعی بود که جزیرة کرت نسبت به یونان، و پس از آن یونان نسبت به روم پیدا کرد؛ به این معنی که، در هر یک از این دو دسته، عامل نخستین مدنیتی را ایجاد کرده، دومی آن را به سر حد کمال رسانیده، سومی آن را به میراث برده و از خود کمی بر آن افزوده و به نگاهداری آن برخاسته و آن تمدن را به حالت احتضار، همچون هدیهای، به وحشیان پیروزمندی که آن را احاطه میکردهاند تقدیم داشته است. بربریت و توحش پیوسته در اطراف تمدن قرار دارد و در میان آن، و در زیر آن، رخنه میکند و مترصد آن است که این تمدن را با نیروی سلاح یا مهاجرت دسته جمعی یا توالد یا تناسل نامحدود خفه کند. بربریت همچون جنگلی است که هرگز شکست به آن راه ندارد، و قرنها صبر میکند تا سرزمینی را که از دست داده بود دوباره تصاحب کند.
دولت جدید آشور در اطراف چهار شهر واقع بر دجله یا نهرهایی که به آن میریزد توسعه پیدا کرد؛ این شهرها عبارت است از آشور، که محل فعلی آن قلعة شرقاط است، و آربلا که اربیل کنونی است، و کالح که اکنون در محل آن نمرود واقع است، و نینوا که قویونجیک کنونی درست مقابل شهر موصل، مرکز نفت در آن طرف دجله، بر جای آن قرار دارد. در حفاریهای آشور، تیغهها و چاقوهای ساخته شده از سنگ شیشهای، و تکهپارههایی از سفالهای سیاهرنگ دارای نقشهای هندسی که نمایدة اصل آسیایی مرکزی آنهاست به دست آمده؛ همة این بازماندهها مربوط به دورة ماقبل تاریخ است؛ در تپة گورا، نزدیک محل شهر قدیمی نینوا، ضمن کاوشهای تازه، شهری از زیر خاک بیرون آمده؛ با وجود آنکه در آن، معابد و گورهای فراوان، مهرهای استوانهای حکاکی شدة ظریف، شانهها و جواهر آلات، و قدیمیترین نرد شناختة در تاریخ به دست آمده، مکتشفان این شهر، که به کار خود مینازند، تاریخ آن را ۳۷۰۰ قم میدانند؛ این خود میتواند مایة عبرتی برای مصلحان و نوطلبان زمان حاضر باشد. خدایی بنام آشور در ابتدا نام خود را به شهری داد (و پس از آن تمام مملکت به این نام خوانده شد). نخستین شاهان کشور در همین شهر به سر میبردند؛ بعدها، برای آنکه خود را از گرمای بیابان و همچنین از هجوم همسایگان بابلی خود در پناه نگاه دارند، به ساختن پایتختی پرداختند که محل آن در جای خنکتری واقع شده باشد – و این همان شهر نینوا بود که نام آن از نام الاهة نینا، که معادل عشتر بابلیان است، گرفته شده. در این شهر، در زمان جوانی آسوربانیپال، ۰۰۰،۳۰۰ نفر سکونت داشته، و همة آسیای باختری به آن «شاه جهان» جزیه میداده است.
ساکنان آشور مخلوطی از سامیان بلاد متمدن جنوبی (بابل و اکد) و قبایل غیرسامی باختری (که شاید ارتباطی با حتیها و میتانیها داشتند) و کوهنشینان کرد قفقاز بودند. این مردم زبان مشترک و هنرهای خود را از سومر گرفتند و آن را چنان تغییرشکل دادند که تقریباً مشابه با زبان و هنر بابلی شد. چیزی که هست اوضاع و احوال برای مردم آشور چنان نبود که به تن آسانی زنانة بابلیان دچار شوند؛ به همین جهت، از آغاز تا به انجام کار خود، قومی جنگجو و قوی و شجاع باقی ماندند؛ اندام درشت و ریش فراوان داشتند و گیسوان بلند برای خود میگذاشتند و، با پاهای ستبر خود تمام جهان واقع بر خاور دریای مدیترانه را لگدکوب میکردند. تاریخ آنان تاریخ شاهان و بندگان و جنگها و پیروزیها و فتوحات خونین وشکستهای ناگهانی است. شاهان اول آشور، که شاهان کاهن فرمانبردار جنوب بودند، چیرگی کاسیها را بر بابل غنیمت دانستند و استقلال خود را اعلام کردند، و چندی نگذشت که یکی از آن شاهان برای خود لقب «شاه فرمانروای جهان» اختیار کرد، و پس از وی همة شاهان آشور به چنین لقبی مباهات میکردند. از میان سلسلههای گمنام سلاطینی که بر آشور فرمانروایی میکردند بعضی شخصیتها برخاسته است که کارهای آنان نشان میدهد که چگونه این کشور راه ترقی و کمال را پیموده است. در آن هنگام که بابل هنوز در تاریکی حکومت کاسیها به سر میبرد، شلمنصر اول کشورهای بتازگی از خرابههای کتابخانة سارگن دوم لوحهای به دست آمده که، بدون بریدگی، نام شاهان آشور از بیست و سه قرن قبل از میلاد تا زمان آشور نیراری (۷۵۳-۴۶ قم) برآن ثبت شده است.
کوچک شمالی را به زیر فرمان خود درآورد و شهر کالح را پایتخت خویش قرار داد؛ ولی باید دانست که نخستین نام بزرگ در تاریخ آشور نام تیگلت- پیلسر اول است. وی شکارچی ماهری بوده و، اگر پذیرفتن گفتههای ملوک دور از حکمت نباشد، باید گفت که صدو بیست شیر را، پیاده، و هشتصد شیر را، سوار بر ارابة خویش، از پای درآورده است. در نوشتهای که در بارة وی برجای مانده، منشی شاهپرستتر از شاه چنین آورده است که وی ملتها را نیز مانند جانوران شکار میکرده است: «من باشکوه و بأس شدید خویش بر سر قوم کوموه تاختم و شهرهای آن مردم را گشودم و غنایم بیشماری از خواسته و دارایی ایشان به چنگ آوردم و همه جا را سوزاندم و ویران کردم… مردم ادنش از نهانگاههای کوهستانی خود بیرون آمدند و پای مرا بوسیدند، و من خراجی برایشان معین کردم.» این پادشاه لشکریان خود را به هر سو گسیل میداشت؛ حتیان و مردم ارمنستان و چهل ملت دیگر را به فرمان خویش درآورد؛ بر بابل استیلا یافت، و مصریان از او ترسناک شدند و برای فرونشاندن خشم وی هدایایی برای او فرستادند (وی میگوید که دیدن نهنگ در نرم کردن وی مؤثر افتاد.) از خراجهایی که به خزانة او میرسید معبدهایی برای خدایان و الاهگان آشور ساخت- هرگز آن خدایان از وی نپرسیدند که سرچشمة این ثروت از کجاست. گفتی آن خدایان جز این نمیخواستند که پرستشگاههایی برایشان ساخته شود و مردم در آنها قربانیهایی تقدیم کنند. پس از آن، بابل بر آشور خروج کرد و قشون آشور را شکست داد؛ همة معابد تاراج شد و خدایان آشور را به اسارت به بابل بردند، و تیگلت- پیلسر از غصه و شرم جان داد.
سلطنت وی نماینده و خلاصة تاریخ آشور است، که در آغاز به صورت مرگ و جزیه بود که بر همسایگان آشور تحمیل میشد؛ پس از آن، این مرگ و جزیه را همسایگان بر خود آشور تحمیل کردند. آسور نصیرپال دوم بر دوازده دولت کوچک استیلا یافت و با غنیمت فراوان از جنگهای خود بازگشت و با دست خود فرمانروایان اسیر شده را کور کرد؛ از زنان حرم خود کام گرفت، و با احترام و آبرو به جهان دیگر شتافت. شلمنصر سوم دنبالة این فتوحات را به دمشق رسانید؛ در جنگها زحمت فراوان دید، و در یک نبرد شانزده هزار نفر از مردم سوریه را کشت؛ معابد متعدد برپا کرد و خراج فراوان از مردم گرفت. در آخر کار، پسرش بر وی سخت بشورید و او را از سلطنت خلع کرد. سامورامات، به عنوان ملکة مادر، مدت سه سال سلطنت کرد؛ همین ملکه است که بنیان تاریخی افسانة یونانی سمیرامیس را تشکیل میدهد. بنا بر افسانة یونانی، سمیرامیس نیمی خدا و نیمی ملکه، فرماندهی شجاع، مهندسی زبردست، و حاکمی بسیار مدبر و هوشیار بوده است. جز این افسانهها، که دیودوروس سیسیلی آن را با تفصیل و به صورت جذابی درآورده، دیگر اطلاعی از این ملکه در دست نیست. تیگلت- پیلسر سوم دوباره به گرد آوردن قشون پرداخت و ارمنستان را از نو مسخر کرد و بر سوریه و بابل تاخت و شهرهای دمشق و سامره و بابل را تحت فرمان خویش درآورد و کشور آشور را از کوههای قفقاز تا مصر وسعت داد؛ پس از آن جنگ و خونریزی، انصراف خاطر حاصل کرد و به امور کشورداری پرداخت و ثابت کرد که در ادارة مملکت توانایی فراوان دارد. معابد و کاخهای بسیار ساخت و با تدبیر و سیاست نیرومندی امپراطوری پهناور خویش را نگاهداری کرد و، در بستر راحت، جان به جان آفرین سپرد. پس از وی سارگن دوم، که افسری در قشون بود، پس از یک کودتای ناپلئونی، بر تخت نشست؛ فرماندهی لشکر را وی خود برعهده داشت و پیوسته در خطرناکترین نقطههای میدان جنگ دیده میشد. عیلام و مصر را شکست داد و بابل را باز گرفت، و یهودیان و مردم فلسطین و حتی یونانیان ساکن قبرس به فرمان او گردن نهادند. کشور خویش را به نیکی اداره میکرد و در ترویج هنر و ادبیات و صناعت و بازرگانی کوشا بود. در جنگی با کیمریان درگیر شد و، گرچه از حملة آنان جلوگرفت و پیروزی به دست آورد، به قتل رسید.
پسرش سناخریب فتنههایی را که در نواحی مجاور خلیج فارس برخاسته بود فرو نشاند؛ بر اورشلیم و مصر حمله برد و از این حمله نتیجهای به دست نیاورد؛ ۸۹ شهر و ۸۲۰ دهکده را غارت کرد، و ۷۲۰۰ اسب، ۱۱۰۰۰ خر، ۰۰۰،۸۰ گاو، ۰۰۰،۸۰۰ گوسفند و ۲۰۸۰۰۰ اسیر به غنیمت گرفت. این ارقام، که مورخ زندگینامهنویس آن پادشاه نقل کرده، چنان نیست که از حقیقت واقع کمتر باشد. پس از آن نسبت به مردم بابل، که خواستار آزادی بودند، خشمناک شد و آن شهر را محاصره کرد و گشود و آتش در آن افکند و آن را ویران ساخت و تقریباً همة مردم را، از زن و مرد و کوچک و بزرگ، قتلعام کرد؛ چنان شد که جسد کشتگان راه آمد و شد را در کوچهها بست؛ هرچه در معابد بود غارت کرد و یک مثقال در آنها برجای نگذاشت؛ خدایانی را که بیاندازه در نظر بابلیان عزیز بودند تکه تکه کرد یا، به اسارت، با خود به شهر نینوا برد. مردوک، خدای بزرگ بابلی، به صورت خادم فرومایة خدای آشور درآمد. بابلیانی که از تیغ بیداد آشوریان گریخته بودند، هرگز به این اندیشه نیفتادند که پیش از آن در نیرومندی و عظمت خدای خود مردوک مبالغه کردهاند، بلکه اوضاع و احوال را همانگونه توجیه میکردند که اسیران یهودی، یکصدسال پس از آن زمان، چنان توجیه کردند؛ یعنی میگفتند که خدای ایشان از روی تواضع بر خود روا داشت که شکسته و مغلوب شود تا به این ترتیب ملت خود را کیفر دهد. سناخریب همة غنایمی را که از کشورگشاییهای خویش به دست آورده بود درکار تجدید بنای شهر نینوا صرف کرد و مجرای نهرها را تغییر داد تا شهر از تجاوز دشمنان در امان بماند. درست با نشاط و حرارت کشورهایی که از مازاد محصولات کشاورزی شکایت دارند به آباد کردن زمینهای بایر پرداخت؛ در آخر کار، پسرانش، در حینی که مشغول نماز بود، او را کشتند.
یکی از پسران وی به نام اسرحدون، که در قتل پدر دست نداشت، برضد برادران پدرکش خود قیام کرد و تاج و تخت سلطنت را به تصرف درآورد، و چون مصر به شورشیان سوریه کمک کرده بود، به آنجا لشکر کشید و بر آن مستولی شد و این کشور را به صورت ایالتی از مملکت آشور درآورد و، با غنایم فراوانی که همراه خود از ممفیس به نینوا برد، همة آسیای باختری را در برابر فتوحات خویش به حیرت و شفگتی انداخت. آشور را عروس همة روایت مصری نجات مصر را نتیجة کار دستهای از موشهای صحرایی میداند که تیردانها و زههای کمان و بندهای زره قشون آشوری را، که در برابر پلوزیوم اردو زده بودند، خوردند و به این ترتیب مصریان در روز دوم، بدون جنگ و سختی زیاد، پیروز شدند.
شهرهای خاور نزدیک قرار داد، چنان فراوانی و آسایشی در آن فراهم آورد که پیش از آن نظیر نداشت. با رها کردن خدایان اسیر بابل و احترام گذاشتن به آنها، و تجدید ساختمان شهر خرابشدة بابل، مردم آنجا را از خود خشنود ساخت؛ برای مردم عیلام، که دچار قحطی و گرسنگی بودند، از راه خیرخواهی بینالمللی آذوقه فرستاد و مایة خرسندی آنان شد- و این کاری است که در تاریخ قدیم تقریباً نظیری نداشته است. وی، در تمام دورة امپراطوری خویش، عادلترین و مهربانترین پادشاهی بود که بر آن سرزمین حکومت کرد؛ در پایان کار، هنگامی که برای فرونشاندن فتنهای عازم مصر بود، در میان راه درگذشت.
جانشین وی آسوربانی پال (همان سارداناپالوس یونانیان) از میوة کارهای نیک او برخوردار شد؛ در زمان سلطنت دراز این پادشاه، آشور به اوج شکوه و ثروت خود رسید. پس از مرگ آسوربانیپال، در نتیجة جنگهایی که مدت چهل سال طول کشید، شوکت و عظمت آشور ازمیان رفت و در طریق انحطاط و انقراض افتاد؛ درواقع، ده سال پس از مرگ آن پادشاه، تاریخ آشور پایان یافت. یکی از منشیهای آن زمان سالنامة کارهای وی را نوشته و برای ما برجای گذاشته است؛ در این گزارش، به شکل یکنواخت و خستهکنندهای، پیوسته از شرح جنگ خونینی به جنگ خونین دیگر میپردازد، و ازمحاصرة شهرهای دچار قحطی شده و اسیرانی که پوست آنها را زنده زنده میکنند سخن میگوید. آن منشی ویران کردن عیلام را به دست آسوربانیپال، از زبان خود او، چنین نقل میکند:
من از شهرهای عیلام آن اندازه ویران کردم که برای گذشتن از آنها یک ماه و بیستوپنج روز وقت لازم است. همه جا (برای بایر کردن زمین) نمک و خار افشاندم؛ شاهزادگان و خواهران شاهان واعضای خاندان سلطنتی را، از پیر و جوان، با رؤسا و حکام و اشراف و صنعتگران، همه را با خود به اسیری به آشور آوردم؛ مردم آن سرزمین، از زن و مرد، را با اسب و قاطر و الاغ و گلههای چهارپایان کوچک و بزرگ، که شمار آنها از دستههای ملخ فزونتر بود، به غنیمت گرفتم؛ خاک شوش و مدکتو و هلتماش و شهرهای دیگر را به آشور کشیدم. در ظرف مدت یک ماه، تمام عیلام را به تصرف درآوردم و بانگ آدمیزاد و اثر پای گلهها و چهارپایان و نغمة شادی را از مزارع برانداختم. و همه جا را چراگاه خران وآهوان و جانوران وحشی گوناگون ساختم.
سربریدة پادشاه شکستخوردة عیلام را، در جشنی که با ملکة خود در باغ کاخ سلطنتی برپا ساخته بود، در برابر وی آوردند؛ او فرمان داد تا آن سر را بر بالای ستونی در برابر چشم حاضران قرار دهند و همه به شادی و خوشی پردازند؛ پس از آن، سر را از دروازههای نینوا آویختند و آن اندازه ماند تا بتدریج پوسید و از میان رفت. دنانو، سردار عیلامی را زندهزنده پوست کندند و پس از آن مانند گوسفند او را سربریدند؛ گردن برادر او را زدند و بدنش را پارهپاره کردند و هر پاره را، به عنوان یادگار آن پیروزی بزرگ، به گوشهای از کشور فرستادند. هرگز بر خاطر آسوربانیپال و کسان او نمیگذشت که آن کارها که میکند کار آدمی نیست و سراسر توحش است؛ کشتن و شکنجه کردن مردم در نظر وی همچون یک عمل جراحی مینمود که برای جلوگیری از شورش، و استوار ساختن پایههای نظم و امنیت در میان ملل غیرمتجانس پراکنده میان حبشه و ارمنستان و میان سوریه و سرزمین ماد- که پدرانش آنها را در زیر حکم آشور درآورده بودند- کمال ضرورت را دارد؛ وظیفة خود میدانست که میراثی را که به وی رسیده درست نگاه دارد. آن پادشاه، از امنیتی که بر سراسر امپراطوری وی سایه افکنده و نظمی که در شهرها برقرار شده بود، بر خود میبالید؛ حق آن است که این تفاخر بیاساس هم نبوده است. در عین حال، وی نشان داده که صرفاً پادشاهی نیست که از بوی خونهایی که ریخته مست شده باشد؛ دلیل این مطلب بناهای فراوانی است که ساخته، و تشویقی است که برای پیشرفت هنر و ادبیات نشان داده است. از همة نقاط کشور، مجسمهسازان و مهندسان را فرا خواند تا نقشة معابد و کاخهای او را بریزند و آنها را بیارایند؛ این درست همان کاری است که فرمانروایان رومی پس از وی کردند و از هنرمندی یونانیان بهره گرفتند. به منشیان بیشمار فرمان داد که آنچه را از ادبیات بابلی و سومری برجای مانده گرد آورند و از آن نسخه بردارند، و همة این نسخهها را در کتابخانة بزرگ خود در نینوا فراهم کرد؛ همین کتابخانه است که، پس از گذشتن بیست و پنج قرن، تقریباً سالم و دست نخورده به دست ما رسیده است. وی نیز، برسان فردریک، همانگونه که به پیروزیهای خود در جنگ و شکار میبالید، به استعداد و ذوق ادبی خویش نیز مباهات میکرد. دیودوروس سیسیلی، در تاریخ خود، از وی همچون مرد فاسق و مخنثی برسان نرون نام میبرد، ولی در میان همة اسنادی که به دست ما رسیده است هیچ یک چنین گفتهای را تأیید نمیکند. آسوربانیپال چون از تألیف الواح ادبی خود فراغت مییافت، با اعتمادی شاهانه و همراه برداشتن کارد و نیزهای، به شکار میرفت و با شیرانی روبهرو میشد؛ اگر گزارشهای معاصران وی را معتبر بدانیم، باید گفت که وی هرگز از اینکه پیشرو لشکر باشد دامن فرا نمیچیده، و چه بسیار اتفاق افتاده که ضربةکاری را به دست خویش بر دشمن وارد ساخته است. چون حال چنین است دیگر عجیب نیست که شاعری چون بایرون فریفتة وی شود و نمایشنامهای نیم تاریخی و نیم افسانهای بهنام او بسازد، و در آن ثروت و جلال آشور را، که در زمان این پادشاه به منتها درجه رسیده، وصف کند و نمایشنامة خود را با ویرانی سراسر کشور، و نومیدی فراوانی که به شاه آن دست داده بود، به پایان رساند.
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
[External Link Removed for Guests]کاظمی
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت سوم-آشوریان-بخش دوم
خرده هنرها- نقش برجسته- مجمسهسازی- ساختمان- صفحهای از «سارداناپالوس»
،در پایان کار، از لحاظ هنر به پایة معلم خود، بابل، رسید، و در ساختن نقشبرجسته بر آن پیشی گرفت. ثروت فراوانی که چون سیل به طرف آشور و کالح ونینوا سرازیر میشد، هنرمندان و صنعتگران آشوری را تشویق میکرد تا برایاشراف و زنان اشراف، برای شاهان و کاخهای شاهی، برای کاهنان و معابد،جواهرات و زینتآلات گوناگون بسازند؛ فلزات را ذوب کنند و، چنانکه اثر آنبر روی درهای بزرگ [External Link Removed for Guests]دیده میشود، در شکل ساختن و تزیین ساختههای فلزی ماهر شوند؛ در ساختناثاث خانه با چوبهای قیمتی، و نشاندن سیم و زر و مفرغ و سنگهای گرانبها درآنها، پیشرفت قابل ملاحظهای پیدا کنند. کوزهگری در میان آن قوم ترقیچندانی نداشت؛ اسبابهای موسیقی را، مثل بسیاری چیزهای دیگر، از بابل برایخود تهیه میکردند؛ ولی نقاشی با رنگ آمیخته با سفیدة تخممرغ، که رویآن را لعاب شفافی میدادند، در واقع یکی از مختصات هنر [External Link Removed for Guests]یبه شمار میرفت، و چون این صنعت از آشور به پارس انتقال یافت در آنجا بهسرحد کمال رسید. نقاشی در آشور، مانند سایر کشورهای خاوری، عنوان هنر فرعیداشت و در واقع بسته به هنرهای دیگر بود.
روزگار شکوه [External Link Removed for Guests]دوم، سناخریب، اسرحدون، آسوربانیپال، و بر اثر حمایت و تشویق اینشاهان، شاهکارهایی از نقش برجسته پیدا شد که هماکنون در موزة بریتانیانگاهداری میشود. بهترین نمونه، در آن میانه، اثری است که تاریخ آن بهزمان آسورنصیرپال دوم میرسد، و آن قطعه سنگ مرمری است که نقش برجستة آنمردوک، خدای نیکی، را در حالتی نشان میدهد که تیامات، خدای شر و بینظمیو پریشانی، را از پای درمیآورد. با وجود این، باید گفت که صورتهای بشریدر نقشهای آشوری همه جا بد و خشن و متشابه با یکدیگر است؛ گویی نمونةکاملی وجود داشته و همه ناچار بودهاند که نقشهای خود را برگردة آنبسازند. در آن نقشها سرها به یک شکل بزرگ، و سبیلها به یک اندازه، و شکلهابه یک صورت درشت، و گردنها برسان یکدیگر در شانههای مشابهی فرو رفته است.حتی خدایان نیز، با کمی تغییر، همین شکل عمومی آشوری را دارند. گاهگاهی درمیان نقشها صورتی دیده میشود که جاندار است؛ از آن قبیل است تختة مرمرنقشداری که عبادت ارواح را در برابر درخت خرمای هندی نشان میدهد، و لوحةسنگ آهکی دیگری که شمشی- اداد هفتم را نشان میدهد و در ضمن کاوشهای کالحبه دست آمده است. آنچه در میان نقش برجستههای آشوری حس تحسین بینندگان رابرمیانگیزد نقشهای جانوران است؛ شک نیست که هیچ [External Link Removed for Guests]سازی،قدیم و جدید، نتوانسته است، در مورد ساختن نقش جانوران، به اندازةهنرمندان قدیمآشور موفقیت پیدا کند. در نقشها، به صورت یکنواختی، صحنةجنگ و شکار تکرار میشود، ولی چشم هرگز از دیدن نیرومندی و قوت حرکات واستقامت خطوط خسته نمیشود. گویی هنرمند، که از ساختن صورت واقعی و شخصیکارفرمایان خود ممنوع بوده، همة هنرمندی و نبوغ خود را در مجسم ساختن صورتحیوانات به کار انداخته است. در نقشهایی که برای ما باقی مانده، صورتهمهگونه جانور، از شیر، اسب، خر، بز، سگ، گوزن، پرندگان، و ملخها به نظرمیرسد، و همة آنها در حالتهایی جز حالت سکون مجسم شدهاند؛ گاهی صورتجانوری در حال جان کندن نقش شده، ولی در این حالت نیز آن جانور نقش مرکز وقسمت جاندار هنر اصلی سازندة آن را نمایش میدهد. از میان نقش برجستههایموجود، که عنوان شاهکار هنری دارند، باید از قطعههای ذیل نام برده شود:اسب شاهانة [External Link Removed for Guests]در نقش خرساباد؛ ماده شیر زخمخوردة کاخ سناخریب در نینوا؛ شیر نر در حالاحتضار، نقش شده بر سنگ مرمر، که از کاخ آسوربانیپال به دست آمده؛منظرههای شکار آسورنصیرپال دوم و آسوربانیپال؛ ماده شیر دراز کشیده؛ شیرنر از دام گریخته؛ و قطعهای که بر آن نقش دو شیر نر و مادهای است که درسایة درختی آرمیدهاند. این نکته را باید در نظر داشت که تجسم طبیعت، در [External Link Removed for Guests]هایآشوری، اسلوب تصنعی و ناپخته دارد؛ صورتهای سنگین و غیرظریف و خطوط محیطیضخیم است، و در ستبری عضلات مبالغه شده؛ هیچ کوششی برای ملاحظة نکات مربوطبه مناظر و مرایا به کار نرفته است، جز اینکه اشیاء دور را در نیمة بالاینقش، و با همان بزرگی اشیای نزدیک که در پایین نقش قرار
ماده شیر در حال احتضار، در نینوا، موزة بریتانیایی، لندن؛ عکس از موزة هنری مترپلیتن، نیویورک

شیر افتاده، نقش برجسته بر مرمر، از نینوا، موزة بریتانیایی، لندن؛ عکس از موزة هنری مترپلیتن، نیویورک

نقش برجستة مردوک که تیامات را از پای درمیآورد، از شهر کالح، موزة بریتانیایی، لندن
—————————————
شد،ترسیم کنند. ولی هنر رفته رفته پیش میرفت و مجسمهسازان زمان سناخریبتوانستند این نقایص را از میان بردارند و واقعبینی را در نقشها مراعاتکنند و صیقل و پرداخت را کاملتر سازند و، از همه بالاتر، حرکت و جانداریرا مجسم سازند؛ در مورد حیوانات، نشان دادن این حرکت و جانداری چنان بودکه تا به امروز هم کسی نتوانسته است از این حد تجاوز کند. ساختن نقشبرجسته، برای آشوریان، همان منزلت پیکرتراشی برای یونانیان، یا نقاشی رنگو روغنی برای هنرمندان ایتالیای دورة رستاخیز علم و هنر را داشت؛ به اینمعنی که تنها هنر محبوب و مورد پسند آنان بود، که کمال مطلوب ملی آنان رادر شکل وصفات مجسم میساخت.
مجسمة سازی آشوری سخن فراوانینمیتوان گفت؛ چنان به نظر میرسد که مجسمهسازان نینوا و کالح ساختن نقشبرجسته را بر تراشیدن پیکر تمام ترجیح میدادهاند؛ از خرابههای آشورمقدار بسیار کمی مجمسههای کامل برجای مانده و به دست ما رسیده، و آنچه کههست نیز ارزش چندانی ندارد. مجسمههای جانوران پر از نیرو و شکوه تراشیدهشده، و تو گویی چنان است که جانور، از نیروی بدنی گذشته، خود را از لحاظاخلاقی نیز برتر از انسان میپندارد؛ از این قبیل است دو مجسمة گاو نری کهبه عنوان پاسبانی در کنار دروازة خرساباد قرار داشته است؛ ولی مجسمههایانسانها و خدایان خشن و سنگین و ابتدایی است، گرچه تزییناتی دارد،تفاوتهای فردی با یکدیگر ندارد، و با آنکه حالت ایستاده را نشان میدهد،مرده به نظر میرسد. استثنایی که میتوان کرد مجسمة بزرگ آسور نصیرپالاست، که اینک در موزة بریتانیا نگاهداری میشود؛ بیننده، از میان خطهایسنگین آن، در سراپای این مجسمه شاهی را مجسم میبیند: چوگان شاهی را محکمبه دست گرفته؛ لبهای ستبر وی از ارادة نیرومندی حکایت میکند؛ چشمان بیرحمو بیدار دارد؛ گردن کوتاه مانند گردن گاو آن حاکی از شر و بدبختی و بلاییاست که صاحب مجسمه بر سر دشمنان و کسانی که در کار مالیات تزویر میکنندفرو خواهد ریخت؛ دو پای عظیمالجثة وی تمام سنگینی جثة او را بر روی جهانمجسم میسازد.
نباید دربارة این مجسمهسازی آشوریحکم سختی بدهیم و از اندازه درگذریم؛ بسیار محتمل است که آشوریان عضلاتگرهدار و پیچیده و گردنهای کوتاه را دوست میداشتهاند، و اگر ما را بالاغری اندام زنانه میدیدند، یا نرمی و ظرافت شهوتانگیز مجسمة هرمس، کارپراکسیتلس، و مجسمة آپولون بلودره به نظرشان میرسید، آنها را سخت تحقیر واستهزا میکردند. معماری آشوری را نمیتوان درست تشخیص داد و ارزش آن رامعین کرد، زیرا آنچه باقی مانده از شن و خاکی که آنها را احاطه کردهبلندتر نیست، و از آن چیزی به دست نمیآید؛ تنها همچون قلابی است که [External Link Removed for Guests]شناسانشجاع به آن آویختهاند و، با دستگیری خیال، اشکال آن بناهای باستانی را«از پیش خود میسازند». مردم آشور، مانند بابلیان قدیم و آمریکاییانامروز، دربند زیبایی ساختمانهای خویش نبودند، بلکه خواستار عظمت و ضخامتبودند و آن را در ضخامت و حجم اشکال میجستند. آشوریان در ساختمان بناهایخود از سنتهای سرزمین بینالنهرین پیروی میکردند؛ یعنی مادة اساسیساختمان آجر بود، ولی از خود چیزی بر این آجر میافزودند و، در روکارساختمان، سنگ را زیاد به کار میبردند. مردم آشور ساختن قوس و سقف گنبدیرا از جنوب به میراث بردند و آن را تکمیل کردند، و درکار ستونسازیتجربههایی داشتند که مقدمة پیدایش ستونهای به شکل زن، و سرستونهایمارپیچی شکل «یونی» ساختمانهای پارسی و یونانی به شمار میرود. کاخهای خودرا بر روی زمینهای وسیع بنا میکردند، و حکیمانه بناها را از دو یا سهطبقه بیشتر نمیساختند. معمولا نقشة ساختمان چنان بود که یک رشته اطاقها وتالارها در اطراف حیاط خاموش و سایهداری ساخته میشد. در مدخل کاخهایشاهی مجسمههای سنگی جانوران عظیمالجثه را به عنوان پاسبانی قرارمیدادند؛ تالار ورودی را با نقش برجستههای تاریخی و مجسمههای کوچک مزینمیساختند؛ کف تالارها را با تختههای مرمر فرش میکردند، به دیوارهافرشینههای گرانبها و زربفت میآویختند، یا آنها را با تختههایی ازچوبهای کمیاب منبتکاری شده میپوشاندند؛ سقفها را با تیرهای بزرگ و محکممیساختند، که گاهی بر آنها ورقههای سیم و زر میکشیدند؛ و زیر آن را باترسیم مناظر طبیعی میآراستند.
پادشاه جنگاور و نیرومند آشوربزرگترین سازندگان آن سرزمین نیز بودهاند. تیگلت- پیلسر اول معابد آشوررا از نو با سنگ ساخت و دربارة یکی از آنها گفته شده است که: «داخل آن رامانند گنبد آسمان درخشان ساخته، و دیوارهای آن را با شکوه ستارگانی کهطالع میشوند آراسته، و به آن روشنی و شکوه بخشیده است.» شاهان پس از وینسبت به معابد بسیار بخشنده بودند، ولی، مانند سلیمان، بیشتر به آراستنکاخهای خود میپرداختند. آسور نصیرپال دوم، در کالح، قصر بزرگی از آجر بانمای سنگی ساخت و آن را با نقش برجستههایی حاکی از ستایش تقوا و جنگاوریآراست. رسام، در نزدیکی همین محل در بلاوات، ویرانههای بنای دیگری رااکتشاف کرده و در آن دو در بزرگ مفرغی بسیار خوش ساخت به دست آورده است. سارگن دوم با ساختن کاخ بزرگی در دورشروکین (یعنی کاخ سارگن)، در نزدیکیخرساباد کنونی، نام خود را به یادگار گذاشت. در دو طرف مدخل این کاخمجسمههای گاوهای بالداری قرار داشت؛ دیوارهای آن را نقش برجستهها وآجرهای لعابدار براقی پوشانده بود؛ تالارهای آن را مبلها و اثاثة خوشساختو مجسمههای باشکوه زینت میداد. هرگاه که این شاه در جنگی پیروز میشداسیران را به کار کردن در این کاخ بزرگ میگماشت؛ و مرمر و لاجورد و مفرغو سیم و زر بیشتری در آراستن و پیراستن آن صرف میکرد. دراطراف آن کاخچندین معبد ساخت و در پشت آن برج هفت طبقهای(زیگورات) تقدیم خدا کرد، کهبالای آن را با سیم و زر پوشانده بودند. سناخریب در نینوا یک کاخ سلطنتیبه نام «بیمانند» بنا نهاد که از حیث بزرگی بر همة کاخهای باستانی فزونیداشت؛ فلزات و چوبها و سنگهای گرانبهایی که دیوارها و کف آن را میپوشاندبه آن رونق خاصی داده بود، و درخشندگی سفالهای لعابدار آن با روشنی روز وشب دم از همچشمی میزد؛ فلزکاران برای این کاخ مجسمههای بزرگ شیر و گاومسی ریختند؛ مجسمهسازان گاوهای بالداری از مرمر و سنگآهکی برای آنتراشیدند و نغمهها و سرودهای روستایی را بر دیوارهای آن نقش کردند. [External Link Removed for Guests] شهر نینوا را وسعت داد و آثار خرابشدة آن را آباد کرد؛ آنچه ساخت، درشکوه و زینت و تجمل و فراوانی اثاث گرانبها، بر پیشینیان سبقت گرفت؛ ازدوازده شهر، هرچه را از کارگر و مواد ساختمان احتیاج داشت برای اومیآوردند؛ در آن هنگام که در مصر اقامت داشت افکار و طرحهای تازهای برایساختن ستونها و نقشها پیدا کرد و آنها را در ساختن کاخهای خود معمول داشت؛چون کار ساختن ستونها و نقشها به پایان رسید، همة آنها را با غنایمی که ازجهان خاور نزدیک به چنگ آورده و طرحها و نقشههایی که در آنجاها دیده بودمزین ساخت.
بدترین چیزی که در توصیف معماریآشوری میتوان گفت این است که کاخ اسرحدون، پس از آنکه مدت شصت سال ازبنای آن گذشت، ویران شد. آسوربانیپال، خود، برای ما حکایت میکند کهچگونه دوباره آن را ساخته است. در آن هنگام که آدمی نوشتة مربوط به آن رامیخواند، چنان مینماید که فاصلة قرنها از میان برمیخیزد و خواننده بهدرون دل آن شاه راه مییابد و اسرار ضمیر او را میخواند:
در آن زمان حرمخانة آرامشگاه آن کاخ…که سناخریب، جد من، برای سکونت شاهانة خود ساخته و آن همه خوشی و سرور برآن گذشته بود، ویرانه شده و دیوارهای آن فرو ریخته بود. من، آسوربانیپال،شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور… از آن جهت که در آن حرم بزرگ شده، و آشور و سین و شمش و رمن و بل و نابو و عشتر… و نینیب و نرگال و نوسکو مرا به عنوان ولیعهد در آن حفظ کرده و در پناه حمایت خویش نگاه داشته بودند،…و پیوسته در آن جا خبرهای خوشی را از پیروزی بر دشمنان به گوش منمیرسانیدند، و به سبب آنکه خوابهایی که شبهنگام در آن کاخ بر بستر خویشمیدیدم مایة مسرت و اندیشههای صبحگاهی روشن من بود…ویرانههای آن را فرو ریختم و، برای بزرگ کردن قصر، همة آن را روی همکوفتم. بنایی ساختم که ساخت آن پنجاه تیبکی بود. پشتهای بر روی زمینساختم، ولی در برابر زیارتگاههای پروردگاران خود، خدایان عظام، برخودترسیدم و این بنا را چندان بلند برنیفراشتم. در ماه نیک و در روزشایستهای شالودههای کاخ را بر روی آن پشته ریختم و به آجر ریختن فرماندادم. بر زیر زمینها و دیوارهای گلی آن شراب کنجد و شراب انگور افشاندم.برای ساختن این حرم، رعایای من آجر را در ارابههایی که به امر خدایان ازعیلام به غنیمت گرفته بودم حمل میکردند. شاهان عرب را، که با منپیمانشکنی کرده و به اسارت درآمده بودند، مجبور ساختم که سیدکشی کنند وکلاه عملجات (بر سر گذارند) و در ساختن حرم به کار برخیزند…روزها ناچار از آن بودند که خشتهای بنا را به قالب بزنند، و در آن حین کهموسیقی مشغول نواختن بود این اسیران مجبور بودند که کار اجباری خود را به انجامرسانند. با شوق و شعف این بنا را از پی تا سقف ساختم. شمارة اطاقهای آن رابیش از آن کردم که پیشتر بود، و آن را باشکوه بنا کردم. بربالای آن تیرهایضخیمی از چوب ارز که در سیرارا و لبنان میروید نهادم، و درهای ساخته شدةاز چوب خوشبوی لیاروی آن را با پوششی از مس پوشاندم… برگرداگرد آن همهگونه درخت… و درختان میوة گوناگون کاشتم. در آن هنگام که ساختمان را بهپایان رسانیدم، قربانیهای مجللی برای خدایان و پروردگاران خویش کردم، و آنرا با کمال سرور و شادی به آنان تقدیم داشتم و در زیر چتر باشکوهی به درونآن گام نهادم.
منابع سخن
خرده هنرها- نقش برجسته- مجمسهسازی- ساختمان- صفحهای از «سارداناپالوس»
،در پایان کار، از لحاظ هنر به پایة معلم خود، بابل، رسید، و در ساختن نقشبرجسته بر آن پیشی گرفت. ثروت فراوانی که چون سیل به طرف آشور و کالح ونینوا سرازیر میشد، هنرمندان و صنعتگران آشوری را تشویق میکرد تا برایاشراف و زنان اشراف، برای شاهان و کاخهای شاهی، برای کاهنان و معابد،جواهرات و زینتآلات گوناگون بسازند؛ فلزات را ذوب کنند و، چنانکه اثر آنبر روی درهای بزرگ [External Link Removed for Guests]دیده میشود، در شکل ساختن و تزیین ساختههای فلزی ماهر شوند؛ در ساختناثاث خانه با چوبهای قیمتی، و نشاندن سیم و زر و مفرغ و سنگهای گرانبها درآنها، پیشرفت قابل ملاحظهای پیدا کنند. کوزهگری در میان آن قوم ترقیچندانی نداشت؛ اسبابهای موسیقی را، مثل بسیاری چیزهای دیگر، از بابل برایخود تهیه میکردند؛ ولی نقاشی با رنگ آمیخته با سفیدة تخممرغ، که رویآن را لعاب شفافی میدادند، در واقع یکی از مختصات هنر [External Link Removed for Guests]یبه شمار میرفت، و چون این صنعت از آشور به پارس انتقال یافت در آنجا بهسرحد کمال رسید. نقاشی در آشور، مانند سایر کشورهای خاوری، عنوان هنر فرعیداشت و در واقع بسته به هنرهای دیگر بود.
روزگار شکوه [External Link Removed for Guests]دوم، سناخریب، اسرحدون، آسوربانیپال، و بر اثر حمایت و تشویق اینشاهان، شاهکارهایی از نقش برجسته پیدا شد که هماکنون در موزة بریتانیانگاهداری میشود. بهترین نمونه، در آن میانه، اثری است که تاریخ آن بهزمان آسورنصیرپال دوم میرسد، و آن قطعه سنگ مرمری است که نقش برجستة آنمردوک، خدای نیکی، را در حالتی نشان میدهد که تیامات، خدای شر و بینظمیو پریشانی، را از پای درمیآورد. با وجود این، باید گفت که صورتهای بشریدر نقشهای آشوری همه جا بد و خشن و متشابه با یکدیگر است؛ گویی نمونةکاملی وجود داشته و همه ناچار بودهاند که نقشهای خود را برگردة آنبسازند. در آن نقشها سرها به یک شکل بزرگ، و سبیلها به یک اندازه، و شکلهابه یک صورت درشت، و گردنها برسان یکدیگر در شانههای مشابهی فرو رفته است.حتی خدایان نیز، با کمی تغییر، همین شکل عمومی آشوری را دارند. گاهگاهی درمیان نقشها صورتی دیده میشود که جاندار است؛ از آن قبیل است تختة مرمرنقشداری که عبادت ارواح را در برابر درخت خرمای هندی نشان میدهد، و لوحةسنگ آهکی دیگری که شمشی- اداد هفتم را نشان میدهد و در ضمن کاوشهای کالحبه دست آمده است. آنچه در میان نقش برجستههای آشوری حس تحسین بینندگان رابرمیانگیزد نقشهای جانوران است؛ شک نیست که هیچ [External Link Removed for Guests]سازی،قدیم و جدید، نتوانسته است، در مورد ساختن نقش جانوران، به اندازةهنرمندان قدیمآشور موفقیت پیدا کند. در نقشها، به صورت یکنواختی، صحنةجنگ و شکار تکرار میشود، ولی چشم هرگز از دیدن نیرومندی و قوت حرکات واستقامت خطوط خسته نمیشود. گویی هنرمند، که از ساختن صورت واقعی و شخصیکارفرمایان خود ممنوع بوده، همة هنرمندی و نبوغ خود را در مجسم ساختن صورتحیوانات به کار انداخته است. در نقشهایی که برای ما باقی مانده، صورتهمهگونه جانور، از شیر، اسب، خر، بز، سگ، گوزن، پرندگان، و ملخها به نظرمیرسد، و همة آنها در حالتهایی جز حالت سکون مجسم شدهاند؛ گاهی صورتجانوری در حال جان کندن نقش شده، ولی در این حالت نیز آن جانور نقش مرکز وقسمت جاندار هنر اصلی سازندة آن را نمایش میدهد. از میان نقش برجستههایموجود، که عنوان شاهکار هنری دارند، باید از قطعههای ذیل نام برده شود:اسب شاهانة [External Link Removed for Guests]در نقش خرساباد؛ ماده شیر زخمخوردة کاخ سناخریب در نینوا؛ شیر نر در حالاحتضار، نقش شده بر سنگ مرمر، که از کاخ آسوربانیپال به دست آمده؛منظرههای شکار آسورنصیرپال دوم و آسوربانیپال؛ ماده شیر دراز کشیده؛ شیرنر از دام گریخته؛ و قطعهای که بر آن نقش دو شیر نر و مادهای است که درسایة درختی آرمیدهاند. این نکته را باید در نظر داشت که تجسم طبیعت، در [External Link Removed for Guests]هایآشوری، اسلوب تصنعی و ناپخته دارد؛ صورتهای سنگین و غیرظریف و خطوط محیطیضخیم است، و در ستبری عضلات مبالغه شده؛ هیچ کوششی برای ملاحظة نکات مربوطبه مناظر و مرایا به کار نرفته است، جز اینکه اشیاء دور را در نیمة بالاینقش، و با همان بزرگی اشیای نزدیک که در پایین نقش قرار
ماده شیر در حال احتضار، در نینوا، موزة بریتانیایی، لندن؛ عکس از موزة هنری مترپلیتن، نیویورک

شیر افتاده، نقش برجسته بر مرمر، از نینوا، موزة بریتانیایی، لندن؛ عکس از موزة هنری مترپلیتن، نیویورک

نقش برجستة مردوک که تیامات را از پای درمیآورد، از شهر کالح، موزة بریتانیایی، لندن
—————————————
شد،ترسیم کنند. ولی هنر رفته رفته پیش میرفت و مجسمهسازان زمان سناخریبتوانستند این نقایص را از میان بردارند و واقعبینی را در نقشها مراعاتکنند و صیقل و پرداخت را کاملتر سازند و، از همه بالاتر، حرکت و جانداریرا مجسم سازند؛ در مورد حیوانات، نشان دادن این حرکت و جانداری چنان بودکه تا به امروز هم کسی نتوانسته است از این حد تجاوز کند. ساختن نقشبرجسته، برای آشوریان، همان منزلت پیکرتراشی برای یونانیان، یا نقاشی رنگو روغنی برای هنرمندان ایتالیای دورة رستاخیز علم و هنر را داشت؛ به اینمعنی که تنها هنر محبوب و مورد پسند آنان بود، که کمال مطلوب ملی آنان رادر شکل وصفات مجسم میساخت.
مجسمة سازی آشوری سخن فراوانینمیتوان گفت؛ چنان به نظر میرسد که مجسمهسازان نینوا و کالح ساختن نقشبرجسته را بر تراشیدن پیکر تمام ترجیح میدادهاند؛ از خرابههای آشورمقدار بسیار کمی مجمسههای کامل برجای مانده و به دست ما رسیده، و آنچه کههست نیز ارزش چندانی ندارد. مجسمههای جانوران پر از نیرو و شکوه تراشیدهشده، و تو گویی چنان است که جانور، از نیروی بدنی گذشته، خود را از لحاظاخلاقی نیز برتر از انسان میپندارد؛ از این قبیل است دو مجسمة گاو نری کهبه عنوان پاسبانی در کنار دروازة خرساباد قرار داشته است؛ ولی مجسمههایانسانها و خدایان خشن و سنگین و ابتدایی است، گرچه تزییناتی دارد،تفاوتهای فردی با یکدیگر ندارد، و با آنکه حالت ایستاده را نشان میدهد،مرده به نظر میرسد. استثنایی که میتوان کرد مجسمة بزرگ آسور نصیرپالاست، که اینک در موزة بریتانیا نگاهداری میشود؛ بیننده، از میان خطهایسنگین آن، در سراپای این مجسمه شاهی را مجسم میبیند: چوگان شاهی را محکمبه دست گرفته؛ لبهای ستبر وی از ارادة نیرومندی حکایت میکند؛ چشمان بیرحمو بیدار دارد؛ گردن کوتاه مانند گردن گاو آن حاکی از شر و بدبختی و بلاییاست که صاحب مجسمه بر سر دشمنان و کسانی که در کار مالیات تزویر میکنندفرو خواهد ریخت؛ دو پای عظیمالجثة وی تمام سنگینی جثة او را بر روی جهانمجسم میسازد.
نباید دربارة این مجسمهسازی آشوریحکم سختی بدهیم و از اندازه درگذریم؛ بسیار محتمل است که آشوریان عضلاتگرهدار و پیچیده و گردنهای کوتاه را دوست میداشتهاند، و اگر ما را بالاغری اندام زنانه میدیدند، یا نرمی و ظرافت شهوتانگیز مجسمة هرمس، کارپراکسیتلس، و مجسمة آپولون بلودره به نظرشان میرسید، آنها را سخت تحقیر واستهزا میکردند. معماری آشوری را نمیتوان درست تشخیص داد و ارزش آن رامعین کرد، زیرا آنچه باقی مانده از شن و خاکی که آنها را احاطه کردهبلندتر نیست، و از آن چیزی به دست نمیآید؛ تنها همچون قلابی است که [External Link Removed for Guests]شناسانشجاع به آن آویختهاند و، با دستگیری خیال، اشکال آن بناهای باستانی را«از پیش خود میسازند». مردم آشور، مانند بابلیان قدیم و آمریکاییانامروز، دربند زیبایی ساختمانهای خویش نبودند، بلکه خواستار عظمت و ضخامتبودند و آن را در ضخامت و حجم اشکال میجستند. آشوریان در ساختمان بناهایخود از سنتهای سرزمین بینالنهرین پیروی میکردند؛ یعنی مادة اساسیساختمان آجر بود، ولی از خود چیزی بر این آجر میافزودند و، در روکارساختمان، سنگ را زیاد به کار میبردند. مردم آشور ساختن قوس و سقف گنبدیرا از جنوب به میراث بردند و آن را تکمیل کردند، و درکار ستونسازیتجربههایی داشتند که مقدمة پیدایش ستونهای به شکل زن، و سرستونهایمارپیچی شکل «یونی» ساختمانهای پارسی و یونانی به شمار میرود. کاخهای خودرا بر روی زمینهای وسیع بنا میکردند، و حکیمانه بناها را از دو یا سهطبقه بیشتر نمیساختند. معمولا نقشة ساختمان چنان بود که یک رشته اطاقها وتالارها در اطراف حیاط خاموش و سایهداری ساخته میشد. در مدخل کاخهایشاهی مجسمههای سنگی جانوران عظیمالجثه را به عنوان پاسبانی قرارمیدادند؛ تالار ورودی را با نقش برجستههای تاریخی و مجسمههای کوچک مزینمیساختند؛ کف تالارها را با تختههای مرمر فرش میکردند، به دیوارهافرشینههای گرانبها و زربفت میآویختند، یا آنها را با تختههایی ازچوبهای کمیاب منبتکاری شده میپوشاندند؛ سقفها را با تیرهای بزرگ و محکممیساختند، که گاهی بر آنها ورقههای سیم و زر میکشیدند؛ و زیر آن را باترسیم مناظر طبیعی میآراستند.
پادشاه جنگاور و نیرومند آشوربزرگترین سازندگان آن سرزمین نیز بودهاند. تیگلت- پیلسر اول معابد آشوررا از نو با سنگ ساخت و دربارة یکی از آنها گفته شده است که: «داخل آن رامانند گنبد آسمان درخشان ساخته، و دیوارهای آن را با شکوه ستارگانی کهطالع میشوند آراسته، و به آن روشنی و شکوه بخشیده است.» شاهان پس از وینسبت به معابد بسیار بخشنده بودند، ولی، مانند سلیمان، بیشتر به آراستنکاخهای خود میپرداختند. آسور نصیرپال دوم، در کالح، قصر بزرگی از آجر بانمای سنگی ساخت و آن را با نقش برجستههایی حاکی از ستایش تقوا و جنگاوریآراست. رسام، در نزدیکی همین محل در بلاوات، ویرانههای بنای دیگری رااکتشاف کرده و در آن دو در بزرگ مفرغی بسیار خوش ساخت به دست آورده است. سارگن دوم با ساختن کاخ بزرگی در دورشروکین (یعنی کاخ سارگن)، در نزدیکیخرساباد کنونی، نام خود را به یادگار گذاشت. در دو طرف مدخل این کاخمجسمههای گاوهای بالداری قرار داشت؛ دیوارهای آن را نقش برجستهها وآجرهای لعابدار براقی پوشانده بود؛ تالارهای آن را مبلها و اثاثة خوشساختو مجسمههای باشکوه زینت میداد. هرگاه که این شاه در جنگی پیروز میشداسیران را به کار کردن در این کاخ بزرگ میگماشت؛ و مرمر و لاجورد و مفرغو سیم و زر بیشتری در آراستن و پیراستن آن صرف میکرد. دراطراف آن کاخچندین معبد ساخت و در پشت آن برج هفت طبقهای(زیگورات) تقدیم خدا کرد، کهبالای آن را با سیم و زر پوشانده بودند. سناخریب در نینوا یک کاخ سلطنتیبه نام «بیمانند» بنا نهاد که از حیث بزرگی بر همة کاخهای باستانی فزونیداشت؛ فلزات و چوبها و سنگهای گرانبهایی که دیوارها و کف آن را میپوشاندبه آن رونق خاصی داده بود، و درخشندگی سفالهای لعابدار آن با روشنی روز وشب دم از همچشمی میزد؛ فلزکاران برای این کاخ مجسمههای بزرگ شیر و گاومسی ریختند؛ مجسمهسازان گاوهای بالداری از مرمر و سنگآهکی برای آنتراشیدند و نغمهها و سرودهای روستایی را بر دیوارهای آن نقش کردند. [External Link Removed for Guests] شهر نینوا را وسعت داد و آثار خرابشدة آن را آباد کرد؛ آنچه ساخت، درشکوه و زینت و تجمل و فراوانی اثاث گرانبها، بر پیشینیان سبقت گرفت؛ ازدوازده شهر، هرچه را از کارگر و مواد ساختمان احتیاج داشت برای اومیآوردند؛ در آن هنگام که در مصر اقامت داشت افکار و طرحهای تازهای برایساختن ستونها و نقشها پیدا کرد و آنها را در ساختن کاخهای خود معمول داشت؛چون کار ساختن ستونها و نقشها به پایان رسید، همة آنها را با غنایمی که ازجهان خاور نزدیک به چنگ آورده و طرحها و نقشههایی که در آنجاها دیده بودمزین ساخت.
بدترین چیزی که در توصیف معماریآشوری میتوان گفت این است که کاخ اسرحدون، پس از آنکه مدت شصت سال ازبنای آن گذشت، ویران شد. آسوربانیپال، خود، برای ما حکایت میکند کهچگونه دوباره آن را ساخته است. در آن هنگام که آدمی نوشتة مربوط به آن رامیخواند، چنان مینماید که فاصلة قرنها از میان برمیخیزد و خواننده بهدرون دل آن شاه راه مییابد و اسرار ضمیر او را میخواند:
در آن زمان حرمخانة آرامشگاه آن کاخ…که سناخریب، جد من، برای سکونت شاهانة خود ساخته و آن همه خوشی و سرور برآن گذشته بود، ویرانه شده و دیوارهای آن فرو ریخته بود. من، آسوربانیپال،شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور… از آن جهت که در آن حرم بزرگ شده، و آشور و سین و شمش و رمن و بل و نابو و عشتر… و نینیب و نرگال و نوسکو مرا به عنوان ولیعهد در آن حفظ کرده و در پناه حمایت خویش نگاه داشته بودند،…و پیوسته در آن جا خبرهای خوشی را از پیروزی بر دشمنان به گوش منمیرسانیدند، و به سبب آنکه خوابهایی که شبهنگام در آن کاخ بر بستر خویشمیدیدم مایة مسرت و اندیشههای صبحگاهی روشن من بود…ویرانههای آن را فرو ریختم و، برای بزرگ کردن قصر، همة آن را روی همکوفتم. بنایی ساختم که ساخت آن پنجاه تیبکی بود. پشتهای بر روی زمینساختم، ولی در برابر زیارتگاههای پروردگاران خود، خدایان عظام، برخودترسیدم و این بنا را چندان بلند برنیفراشتم. در ماه نیک و در روزشایستهای شالودههای کاخ را بر روی آن پشته ریختم و به آجر ریختن فرماندادم. بر زیر زمینها و دیوارهای گلی آن شراب کنجد و شراب انگور افشاندم.برای ساختن این حرم، رعایای من آجر را در ارابههایی که به امر خدایان ازعیلام به غنیمت گرفته بودم حمل میکردند. شاهان عرب را، که با منپیمانشکنی کرده و به اسارت درآمده بودند، مجبور ساختم که سیدکشی کنند وکلاه عملجات (بر سر گذارند) و در ساختن حرم به کار برخیزند…روزها ناچار از آن بودند که خشتهای بنا را به قالب بزنند، و در آن حین کهموسیقی مشغول نواختن بود این اسیران مجبور بودند که کار اجباری خود را به انجامرسانند. با شوق و شعف این بنا را از پی تا سقف ساختم. شمارة اطاقهای آن رابیش از آن کردم که پیشتر بود، و آن را باشکوه بنا کردم. بربالای آن تیرهایضخیمی از چوب ارز که در سیرارا و لبنان میروید نهادم، و درهای ساخته شدةاز چوب خوشبوی لیاروی آن را با پوششی از مس پوشاندم… برگرداگرد آن همهگونه درخت… و درختان میوة گوناگون کاشتم. در آن هنگام که ساختمان را بهپایان رسانیدم، قربانیهای مجللی برای خدایان و پروردگاران خویش کردم، و آنرا با کمال سرور و شادی به آنان تقدیم داشتم و در زیر چتر باشکوهی به درونآن گام نهادم.
منابع سخن
- · برگرفته از کتاب تاریخ و [External Link Removed for Guests]، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت - · منبع این نگاره “ کتابخانه [External Link Removed for Guests] ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت سوم-آشوریان-بخش سوم
سارگن دوم - پادشاه آشور
سارگن دوم . [ گ ُ ن ِ دُوْوُ ] (اِخ ) پادشاه آشور که از ۸۷۲ تا ۷۰۵ ق . م . سلطنت کرد و نام او به زبان آشوری شروکین است . (بمعنی پادشاه راستین ) وی در دوره ٔ شلم نصر پنجم فرمانده کل سپاه آشور بود و مدت سه سال باسارماتها جنگید.شلم نصر در ماه دهم سال ۷۲۲ ق .م . درگذشت و سارگن برجای او نشست و ابتدا به قلع وقمع سارماتها همت گماشت و آخرین مقاومت آنان را درهم شکست . آغاز سلطنت سارگن مصادف با انقلاباتی گردید. مردم بابل ضد تسلط آشوریان شوریدند، مروداش بالادان دوم از آرامیها در حوالی خلیج فارس طغیان کرد و مدت دوازده سال بحمایت هومبانیگاش پادشاه عیلام قدرت را در دست داشت مصریان در شام و فلسطین تحریکاتی کردند که در همان وهله ٔ اول جلوگیری شد. قوم اورارتو در مناطق شمالی برای اینکه یوغ اسارت را از گردن بردارد جنبشی کرد ولی در ۷۱۴ ق . م . از سپاه آشور شکست سختی خورد. سال بعد مرز آشور درآسیای صغیر تا رودهالیس گسترده شد. سارگن بنای شهر دورشروکین را در خرساباد کنونی در ۲۰ هزارگزی نینوا آغاز کرد. بسال ۷۱۰ ق . م . فاتحانه وارد بابل شد و منطقه ٔ فرات را آرام گردانید. در همان هنگام میداس معروف و چند شاهزاده ٔ قبرسی و پادشاه دیلمون ضد او متحد شدند. در ۷۰۷ ق . م . کاخ دور شرکین را افتتاح کرد ولی رونق آن شهر دیری نپائید و بلافاصله بعد از مرگ سارگن متروک ماند تا در قرن نوزدهم میلادی بوسیله ٔ بوتا و پلاس کشف گردید. سارگن با تبعیدهای دسته جمعی مردم مناطقی که فتح میشد واستقرار دسته های آشوری بجای آنان برای اختلاط نژادهای مختلف امپراطوری خود کوشید. تجارت و کشاورزی را رونق داد. کتابخانه ای در نینوا تأسیس کرد. به سال ۷۰۵ق . م . درگذشت و پسرش سناخربب جانشین او گردید. در ایران باستان آمده : در زمان او سپاه آسور از حال قشون ملی خارج شد، توضیح آنکه پادشاهان سابق لشکر را از طبقه ٔ کشاورزان تشکیل میدادند ولیکن روحانیون که اراضی زیاد داشتند از مالیات معاف بودند، نمیخواستند کشاورزان در سپاه وارد گردند. بالاخره مقرر شد که بجای کشاورزان اسیران را به کارهای فلاحتی وادارند، تا کشاورزان بتوانند بخدمت سپاهی اشتغال ورزند. چون روحانیون از این حکم ناراضی بودند انقلابی را باعث شدند که به تعیین سارگن به سلطنت منتهی گشت و دولت مجبور شد که افراد را مزدور کند، از آنجا که این نوع سربازان سپاهیان ملی نبودند و در موقع سخت فرار میکردند، از این ببعد پایه ٔ دولت آسور متزلزل گردید. (ایران باستان ج ۱ ص ۱۳۰). رجوع به همان کتاب ج ۲ ص ۱۷۰ و فرهنگ ایران باستان پورداود ص ۱۰۴ و ۳۲۲ و یشتها پورداود ج ۱ ص ۴۱ و تاریخ علم ترجمه ٔ احمد آرام ص ۸۲ و ۱۶۳ و فهرست تاریخ تمدن ویل دورانت ترجمه ٔ احمد آرام بخش اول و ایران گیرشمن ترجم-ه ٔ دکتر معین ص ۷۳، ۸۲، ۸۴، ۸۵ شود.
برگرفته از لغت نامه دهخدا > آشوریان
سارگن دوم - پادشاه آشور
سارگن دوم . [ گ ُ ن ِ دُوْوُ ] (اِخ ) پادشاه آشور که از ۸۷۲ تا ۷۰۵ ق . م . سلطنت کرد و نام او به زبان آشوری شروکین است . (بمعنی پادشاه راستین ) وی در دوره ٔ شلم نصر پنجم فرمانده کل سپاه آشور بود و مدت سه سال باسارماتها جنگید.شلم نصر در ماه دهم سال ۷۲۲ ق .م . درگذشت و سارگن برجای او نشست و ابتدا به قلع وقمع سارماتها همت گماشت و آخرین مقاومت آنان را درهم شکست . آغاز سلطنت سارگن مصادف با انقلاباتی گردید. مردم بابل ضد تسلط آشوریان شوریدند، مروداش بالادان دوم از آرامیها در حوالی خلیج فارس طغیان کرد و مدت دوازده سال بحمایت هومبانیگاش پادشاه عیلام قدرت را در دست داشت مصریان در شام و فلسطین تحریکاتی کردند که در همان وهله ٔ اول جلوگیری شد. قوم اورارتو در مناطق شمالی برای اینکه یوغ اسارت را از گردن بردارد جنبشی کرد ولی در ۷۱۴ ق . م . از سپاه آشور شکست سختی خورد. سال بعد مرز آشور درآسیای صغیر تا رودهالیس گسترده شد. سارگن بنای شهر دورشروکین را در خرساباد کنونی در ۲۰ هزارگزی نینوا آغاز کرد. بسال ۷۱۰ ق . م . فاتحانه وارد بابل شد و منطقه ٔ فرات را آرام گردانید. در همان هنگام میداس معروف و چند شاهزاده ٔ قبرسی و پادشاه دیلمون ضد او متحد شدند. در ۷۰۷ ق . م . کاخ دور شرکین را افتتاح کرد ولی رونق آن شهر دیری نپائید و بلافاصله بعد از مرگ سارگن متروک ماند تا در قرن نوزدهم میلادی بوسیله ٔ بوتا و پلاس کشف گردید. سارگن با تبعیدهای دسته جمعی مردم مناطقی که فتح میشد واستقرار دسته های آشوری بجای آنان برای اختلاط نژادهای مختلف امپراطوری خود کوشید. تجارت و کشاورزی را رونق داد. کتابخانه ای در نینوا تأسیس کرد. به سال ۷۰۵ق . م . درگذشت و پسرش سناخربب جانشین او گردید. در ایران باستان آمده : در زمان او سپاه آسور از حال قشون ملی خارج شد، توضیح آنکه پادشاهان سابق لشکر را از طبقه ٔ کشاورزان تشکیل میدادند ولیکن روحانیون که اراضی زیاد داشتند از مالیات معاف بودند، نمیخواستند کشاورزان در سپاه وارد گردند. بالاخره مقرر شد که بجای کشاورزان اسیران را به کارهای فلاحتی وادارند، تا کشاورزان بتوانند بخدمت سپاهی اشتغال ورزند. چون روحانیون از این حکم ناراضی بودند انقلابی را باعث شدند که به تعیین سارگن به سلطنت منتهی گشت و دولت مجبور شد که افراد را مزدور کند، از آنجا که این نوع سربازان سپاهیان ملی نبودند و در موقع سخت فرار میکردند، از این ببعد پایه ٔ دولت آسور متزلزل گردید. (ایران باستان ج ۱ ص ۱۳۰). رجوع به همان کتاب ج ۲ ص ۱۷۰ و فرهنگ ایران باستان پورداود ص ۱۰۴ و ۳۲۲ و یشتها پورداود ج ۱ ص ۴۱ و تاریخ علم ترجمه ٔ احمد آرام ص ۸۲ و ۱۶۳ و فهرست تاریخ تمدن ویل دورانت ترجمه ٔ احمد آرام بخش اول و ایران گیرشمن ترجم-ه ٔ دکتر معین ص ۷۳، ۸۲، ۸۴، ۸۵ شود.
برگرفته از لغت نامه دهخدا > آشوریان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
[COLOR=#92d050]قسمت سوم-آشوریان-بخش چهارم
زندگی مردم آشور
صنعت و بازرگانی- ازدواج و اخلاق- مذهب و علم- متون و کتابخانهها- عالیترین نمونة مرد کامل در نظر آشوریان
زندگی اقتصادی مردم آشور با مردم بابل تفاوت فراوانی نداشته، چه ساکنان این دو ناحیه، درواقع، ساکنان شمال و جنوب فرهنگ و تمدن واحدی بودهاند. مهمترین اختلاف آشور و بابل در آن است که مردم بابل بیشتر به بازرگانی اشتغال داشتند، و آشوریان بیشتر به کار کشاورزی میپرداختند؛ ثروتمندان بابلی غالباً تاجر بودند، ولی اکثر ثروتمندان آشوری صاحبان املاک بزرگ بودند و شخصاً ادارة زمینهای وسیع خود را برعهده میگرفتند و، مانند رومیان که پس از ایشان آمدند، به کسانی که از راه ارزان خریدن و گران فروختن ثروتمند میشوند به چشم حقارت مینگریستند. دو نهر دجله و فرات بر زمینهای هر دو کشور جاری بود و خوراک مردم از آنها به دست میآمد؛ سدبندی و ترعهسازی، برای نگاهداری زیادی آب و تقسیم آن، و همچنینشادوفهایی که با آن آب را از نهرها بالا میآوردند، در هردو جا به یک شکل بود؛ در شمال و جنوب محصولات مشابهی، مانند گندم و جو و ارزن و کنجد کشت و زرع میشد. در شهرهای هردو ناحیه فعالیتهای صنعتی با یکدیگر شباهت داشت؛ در هردو کشور ترتیب واحدی برای وزن کردن وکیل کردن و سنجیدن کالاهایی که با یکدیگر مبادله میشد به کار میرفت؛ اگر چه نینوا، و شهرهای بزرگ دیگر آشور، به اندازهای در شمال واقع شده بود که نمیتوانست عنوان مرکز بزرگ بازرگانی پیدا کند، ثروتهای هنگفتی که سلاطین آشور به این شهرها میآوردند سبب آن بود که جریان امور بازرگانی و صنعتی در آنها رونقی داشته باشد. فلزات از داخل کشور استخراج میشد.

نقشه تمدن (سلسله) آشور باستان
یا آنها را از خارج به مقدار زیاد وارد میکردند؛ در حوالی سال ۷۰۰ قم، آهن، به جای مفرغ عنوان فلز اساسی در صناعت و ساختن ساز و برگ جنگی آشور را پیدا کرد. گداختن فلزات و ساختن شیشه و رنگ کردن پارچه و لعاب دادن سفال در آشور رایج بود؛ آراستن و پیراستن خانههای آشوری به صورتی بود که خانههای اروپا، پیش از انقلاب صنعتی، چنان صورتی را داشت. در زمان سناخریب آبراههای بر روی پایههایی ساختند که آب را از پنجاه کیلومتری به شهر نینوا میرساند- بتازگی در حدود سیصد متر از این آبراههها را از زیر خاک بیرون آوردهاند- و این قدیمیترین آبراهة پایهداری است که تاکنون شناخته شده. بانکهای خصوصی به بازرگانان و صاحبان صنایع وام میدادند و، در مقابل، سودی معادل ۰۲۵/۰ میگرفتند. سرب و مس و نقره و طلا عنوان پول و وسیلة مبادلة اجناس را داشت؛ در حوالی ۷۰۰ قم، سناخریب سکههایی از نقره ضرب کرد که ارزش هر یک نیم «شکل» (شاقل) بود؛ این قدیمیترین مسکوک رسمیی است که تاریخ از آن به ما آگاهی داده است.
در آشور مردم به پنج طبقه قسمت میشدند: اعیان و اشراف؛ صاحبان صنایع و رؤسای حرف، که تشکیلات صنعتی داشتند و بازرگانان و پیشهوران هر دو در این طبقه قرار میگرفتند؛ کارگران و کشاورزان آزاد وغیرماهری که در شهرها و دهکدهها به سر میبردند؛ کشاورزانی که، مانند کشاورزان اروپای قرون وسطی، در املاک اربابی بزرگ کار میکردند و با زمین خرید و فروش میشدند؛ غلامانی که یا اسیر جنگی بودند، یا به واسطة مقروض شدن به حالت بندگی درآمده بودند، و ناچار، برای آنکه همه آنان را بشناسند، باید گوششان سوراخ و سرشان تراشیده باشد، و کارهای حقیر و پست به دست آنان انجام شود. در نقش برجستهای از زمان سناخریب پاسبانی دیده میشود که، تازیانه به دست، دو صف متوازی ازاین بندگان را، که با طناب مجسمة بزرگی را بر روی تیرهای چوبی میکشند، به کار وا میدارند. محصولات کشاورزی دیگر آشور عبارت بود از زیتون، انگور، سیر، پیاز، کاهو، ترهتیزک، چغندر، شلغم، ترب، خیار، یونجه، و ریشة شیرینبیان. جز طبقة اشراف، مردم دیگر بندرت گوشت میخوردند؛ اگر ماهی را استثنا کنیم، باید بگوییم که ملت جنگجوی آشور به طور کلی گیاهخواره بوده است.
لوحی از سناخریب، که تاریخ حوالی ۷۰۰ قم را دارد، قدیمیترین سندی است که به پنبه اشاره میکند، و در آن چنین آمده است: «گیاهی را که پشم به بار میآورد بریدند، و از آن رشتههای پنبه به دست آوردند.» محتمل است که این گیاه را از هند آورده باشند.
این اکتشاف به وسیلة هیئت اکتشافی دانشگاه شیکاگو در عراق صورت گرفت.
مانند همة کشورهای نظامی، در آشور نیز به زیاد شدن نسل اهمیت فراوان داده میشد و مقررات اخلاقی و قوانین خاص برای آن وجود داشت. کیفر سقطجنین اعدام بود. زنی را که سقطجنین میکرد، حتی اگر در ضمن انجام این عمل میمرد، بر چوب نوکتیزی میگذاشتند و آن چوب را به شکم او فرو میکردند. اگر چه پارهای از زنان آشور، به وسیلة زناشویی یا توسل به دسایس، به مقام و قدرتی میرسیدند، به طور کلی منزلت زن در آشور پستتر از بابل بود: هرگاه زنی به شوهر خود دست دراز میکرد، کیفر سخت میدید؛ زنان مجاز بودند که بدون حجاب به کوچه درآیند؛ در عین آنکه مردان، هر اندازه که میخواستند، میتوانستند برای خود معشوقه بگیرند، اززنان چنان توقع داشتند که بیاندازه در نگاهداری ناموس خویش امین و وفادار باشند. فحشا در عرف آن زمان همچون امری به شمار میرفت که گریزی از آن نیست، و به همین جهت برای سامان دادن به آن قوانین خاص داشتند. شاه حرم مخصوص داشت، و زنان وی مجبور بودند در گوشهای به سر برند و روزگار خود را به رقصیدن و آوازخواندن و نزاع کردن با یکدیگر و سوزنزنی و دسیسهانگیختن بگذرانند. اگر مردی زن خود را در حال خیانت مییافت، او را میکشت، و این حقی برای او به شمار میرفت؛ همین عادت است که، در بسیاری از قوانین موجود، هنوز برجای مانده است. از این گذشته، قوانین ازدواج در آشور مانند بابل بود، با این تفاوت که زناشویی غالباً صورت خرید داشته و زن بیشتر در خانة پدر خود به سر میبرده و شوهر گاهگاه به دیدن او میرفته است.

گاو بالدار با سر انسان - تمدن آشور باستان
در همة تجلیات زندگی مردم آشور پدرشاهی و تسلط کامل پدر در خانواده مشاهده میشود؛ این، خود، برای ملتی که در راه کشورگشایی و در حدود توحش زندگی میکرده، امری طبیعی به نظر میرسد. درست همانگونه که رومیان، پس از جنگها، اسیران را به بندگی میگرفتند و گروهی از آنان را در میدانهای نمایش طعمة درندگان میساختند، مردم آشور نیز با شکنجه دادن اسیران تسلای خاطری پیدا میکردند، یا آن را سرمشقی برای تربیت جنگی فرزندان خویش قرار میدادند؛ فرزندان اسیران را در پیش چشم پدرانشان کور میکردند؛ یا آنان را زنده زنده پوست میکندند؛ یا کباب میکردند؛ یا، برای تماشای مردم، در قفس به زنجیر میکردند؛ و بقیه را که زنده میماندند به دست جلادان میسپردند. آسوربانیپال در این باره خود چنین میگوید: «تمام سرکردگان را که بر من خروج کردند پوست کندم، و با پوست آنان ستونی را پوشاندم؛ و پارهای از آنان را میان دیوار گذاشتم، و بعضی دیگر را به سیخ کشیدم؛ گروهی را، بر گرد ستون، سوار بر میلههای نوکتیز کردم و آن میلهها را از میانشان گذراندم… دست و پای رؤسای قبایل و کارمندان دولتی را، که شوریده بودند، بریدم.» آسوربانیپال به این افتخار میکند که «سه هزار نفر اسیر را سوزانیده و یکی از آنها را به عنوان گروگان زنده نگذاشته است.» در کتیبة دیگری چنین میگوید: «آنجنگاورانی که در حق آشور عصیان ورزیدند و به بدخواهی من برخاستند… از دهانهای بدخواهشان زبانها را بیرون کشیدم، و کسانی را که زنده ماندند قربانی کردم… اعضای بریدة آنها را به خورد سگان و خوکان و گرگان دادم… و با این کارها مایة شادی خدایان بزرگ را فراهم ساختم.» شاه دیگری دستور داد تا بر روی آجرهایی که میسازند، برای عبرت و توجه آیندگان، چنین نقش کند: «ارابههای جنگی من انسانها و جانوران را زیر خود خرد میکند. بناهایی که من برافراشتهام از جسد آدمیانی است که سر و دستشان را بریدهام. هر که زنده به اسارت من درآمده دستهایش را بریدهام.» در نقشهایی که در ضمن حفاریهای نینوا به دست آمده تصویر مردمی دیده میشود که میل از میان آنان میگذرانند یا پوستشان را میکنند یا زبانشان را از دهان بیرون میآورند. در یکی از نقشها صورت پادشاهی را میبینیم که با نیزه چشم اسیران را برمیکند، و برای آنکه سر مرد اسیر در جای خود بماند طنابی از میان دو لب او گذرانده و سرش را محکم بستهاند. چون شخص این چیزها را میخواند، ناچار، ازوضع متوسطی که هماکنون دارد سپاسگزار و خشنود میشود.
ظاهراً دین در تخفیف این قساوت و بیرحمی هیچ تأثیر نداشته، و باید گفت که تسلط دین بر دستگاه حکومت در آشور به اندازة بابل نبوده؛ درواقع، دین برحسب ذوق و سلیقه و احتیاج شاهان تغییر شکل میداده است. خدای ملی، یعنی آشور، یکی از خدایان خورشیدی بود و روح جنگی داشت و بر دشمنان خود رحم نمیکرد. بندگان وی معتقد بودند که این خدا از کشته شدن اسیران در برابر ضریح خود خشنود میشود. اساسیترین کار دین آشوری آن بود که، از کودکی، مردم را به اطاعتی که وطنپرستی مقتضی آن است آشنا سازد و به مردم بیاموزد که، برای خوشآمد خدایان و جلب دوستی آنها، به انواع گوناگون سحر و قربانی متوسل شوند.

نقشه تمدن (سلسله) آشور باستان
به همین جهت است که نوشتههای دینیی که از آن زمان برجای مانده، از عزایم و فال بد و خوب زدن تجاوز نمیکند. در میان این آثار، فهرستهای درازی است که نتایجی را که از هر حادثه ممکن است حاصل شود شرح میدهد و میگوید چه باید کرد تا چنان نتایجی حاصل نشود. چنان تصور میکردند که عالم پر از شیاطین است و باید با طلسمهایی که به گردن آویخته میشود، یا اوراد خاصی که باید با دقت کامل تلاوت شود، از گزند آن شیاطین جلوگیرند.
در چنان محیطی طبیعتاً چیزی جز علم جنگ و خونریزی ترقی نمیکند. پزشکی آشوری همان پزشکی بابلی است و چیزی بر آن افزوده نشده؛علم نجوم آشوری جز احکام نجوم بابلی چیز دیگری نیست، و بزرگترین منظوری که در خواندن علم نجوم داشتهاند همان پیشگویی و خبرگرفتن از غیب بوده است. هیچ سند و مدرکی به دست نیامده که مردم آشور در مباحث فلسفی وارد شده باشند، نیز دلیلی در دست نیست که آن مردم، در اندیشة تفسیر جهان، از راهی جز راه دین، افتاده باشند. علمای لغت آشور فهرستی از نامهای گیاهان مرتب کردهاند؛ شاید تهیة این فهرست برای آن بوده است که از آن در صناعت پزشکی استفاده کنند، و باید گفت از این راه سهمی در پیشرفت علم گیاهشناسی دارند. نویسندگان دیگر فهرستهایی ترتیب دادهاند که تقریباً شامل هرچه بر روی زمین بوده میشد، و این فهرستنویسی مورداستفادة علمای طبیعی قدیم یونان قرار گرفتهاست. بسیاری از آن لغات، به میانجیگری زبان یونانی، وارد زبانهای اروپایی شده و هماکنون وجود دارد؛ از آن قبیل است کلمههای hangar (= انبار مسقف بیدیوار)، gypsum (= گچ)، camel (= شتر)، plinth (= ازارة دیوار)، shekel(= شاقل، واحد وزن، مثقال)، rose (= گل سرخ)، ammonia (= امونیاک)،jasper (= یشم)، cane (= نیشکر)، cherry (= گیلاس)، laudanum (=لودانوم)، naphtha (= نفت)، sesame (= کنجد و به عربی: سمسم)، hyssop (= زوفا)، myrrh (= مر).
الواحی که مشتمل بر کارهای شاهان است، گرچه از لحاظ اینکه همه شرح خونریزی و آدمکشی است مایة ناراحتی و ملالت خاطر خواننده میشود، این مزیت را دارد که قدیمیترین تاریخ نوشته را در پیش چشم ما میگذارد. از این الواح، آنچه مربوط به اوایل تاریخ آشور است، تنها به شرح پیروزیهای شاهان میپردازد و هیچ گاه از شکستی در آنها سخن نمیرود. الواح مربوط به سالهای بعد رنگ ادبی دارد و حوادث مهم زمان هر شاهی را به صورت جالب توجهی وصف میکند. مهمترین چیزی که نام آشور را در تاریخ تمدن جاودانی ساخته کتابخانههای آن است. کتابخانة آسوربانیپال سیهزار لوحة طبقهبندی شده و فهرستدار دارد، و به هر لوحه برچسبی متصل است که بآسانی میتوان آن را شناخت. بر بسیاری از لوحها این عبارت، که از علامات خاص سلطنتی است، دیده میشود: «هرکس این لوح را از جای خودنقل مکان دهد، به لعنت آشور و بلیت گرفتار شود… و نام او و نام فرزندانش را از صحنة روزگار محو کنند». بیشتر این لوحها از نسخههای قدیمیتری استنساخ شده، که تاریخ آنها معین نیست و پیوسته اشکال قدیمیتر آنها در ضمن اکتشافات به دست میآید؛ قصد آسوربانیپال، بنا بر اظهار خود وی، آن بوده است که ادبیات بابلی را از خطر فراموشی محفوظ نگاه دارد، ولی عدة کمی از الواح را میتوان در جزو ادبیات قرار داد؛ بیشتر این الواح عبارت است از گزارشهای رسمی و ارصاد نجومی، که به منظور احکام نجوم و تعیین طالع و فال بد و خوب زدن صورت گرفته؛ و دستورها و نسخههای پزشکی؛ و گزارشهای سحری و تعاویذ و سرودها و اوراد دینی؛ و سلسله نسب شاهان و خدایان. آنچه در میان الواح این کتابخانه خواندش کمتر مایة ملالت میشود دو لوح است، که آسوربانیپال در آنها به کتابدوستی و عشق به معرفت خویش، با شوق و شور بیاندازه، اعتراف میکند:
من، آسوربانیپال، حکمت نابو را دریافتم، و به همة هنرهای نوشتن الواح واقف شدم. دانستم که چگونه تیراندازی کنم و لگام به دست بگیرم و اسب و ارابه برانم… حکیم خدایان مردوک علم و فهم را چون هدیهای به من ارزانی داشت… انورت و نرگال بأس و شدت و نیروی بیمانندی به من بخشیدند. صنعت آداپای حکیم را فهم کردم، و به همة نابو خدای حکمت و نظیر تحوت و هرمس و مرکوری (عطارد) در مصر و یونان است.
اسرار نهان فن منشیگری راه یافتم؛ ساختههای آسمانی و زمینی را خواندم و در آنها تدبیر کردم؛ در انجمنهای نویسندگان حاضر شدم و مراقب پیشگوییها و اخبار غیبی بودم؛ با کاهنان دانشمند به شرح آسمانها برخاستم؛ به ضربها و تقسیمهای پیچیدهای آگاهی یافتم که در نخستین نظر واضح و آشکار نیست. یکی از اسباب شادی من آن بود که نوشتههای زیبا و غامض سومری و نوشتههای اکدی را، که بهخاطر سپردن آنها دشوار است، تکرار کنم… بر پشت کره اسبها قرار گرفتم و چنان با مهارت بر آنها سوار شدم که آرام گرفتند؛ برسان جنگاوران، زهکمان را کشیده و تیر پرتاب کردم و زوبین لرزنده را چنان انداختم که گویی نیزة کوتاهی است… همچون رانندگان ارابه، مهار را به دست گرفتم… برسان مهندس جنگی، کار بافتن سپرهای نیی و صفحات سینهپوش را به راه انداختم. به دانشی که همة طبقات گوناگون نویسندگان، در سالهای پختگی خود، به آن میرسیدند دست یافتم، و در عین حال، آنچه را برای سروری و فرمانروایی لازم است آموختم، و در راه شاهانة خود پیش رفتم.

چهره دو مرد آشوری
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
* · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
زندگی مردم آشور
صنعت و بازرگانی- ازدواج و اخلاق- مذهب و علم- متون و کتابخانهها- عالیترین نمونة مرد کامل در نظر آشوریان
زندگی اقتصادی مردم آشور با مردم بابل تفاوت فراوانی نداشته، چه ساکنان این دو ناحیه، درواقع، ساکنان شمال و جنوب فرهنگ و تمدن واحدی بودهاند. مهمترین اختلاف آشور و بابل در آن است که مردم بابل بیشتر به بازرگانی اشتغال داشتند، و آشوریان بیشتر به کار کشاورزی میپرداختند؛ ثروتمندان بابلی غالباً تاجر بودند، ولی اکثر ثروتمندان آشوری صاحبان املاک بزرگ بودند و شخصاً ادارة زمینهای وسیع خود را برعهده میگرفتند و، مانند رومیان که پس از ایشان آمدند، به کسانی که از راه ارزان خریدن و گران فروختن ثروتمند میشوند به چشم حقارت مینگریستند. دو نهر دجله و فرات بر زمینهای هر دو کشور جاری بود و خوراک مردم از آنها به دست میآمد؛ سدبندی و ترعهسازی، برای نگاهداری زیادی آب و تقسیم آن، و همچنینشادوفهایی که با آن آب را از نهرها بالا میآوردند، در هردو جا به یک شکل بود؛ در شمال و جنوب محصولات مشابهی، مانند گندم و جو و ارزن و کنجد کشت و زرع میشد. در شهرهای هردو ناحیه فعالیتهای صنعتی با یکدیگر شباهت داشت؛ در هردو کشور ترتیب واحدی برای وزن کردن وکیل کردن و سنجیدن کالاهایی که با یکدیگر مبادله میشد به کار میرفت؛ اگر چه نینوا، و شهرهای بزرگ دیگر آشور، به اندازهای در شمال واقع شده بود که نمیتوانست عنوان مرکز بزرگ بازرگانی پیدا کند، ثروتهای هنگفتی که سلاطین آشور به این شهرها میآوردند سبب آن بود که جریان امور بازرگانی و صنعتی در آنها رونقی داشته باشد. فلزات از داخل کشور استخراج میشد.

نقشه تمدن (سلسله) آشور باستان
یا آنها را از خارج به مقدار زیاد وارد میکردند؛ در حوالی سال ۷۰۰ قم، آهن، به جای مفرغ عنوان فلز اساسی در صناعت و ساختن ساز و برگ جنگی آشور را پیدا کرد. گداختن فلزات و ساختن شیشه و رنگ کردن پارچه و لعاب دادن سفال در آشور رایج بود؛ آراستن و پیراستن خانههای آشوری به صورتی بود که خانههای اروپا، پیش از انقلاب صنعتی، چنان صورتی را داشت. در زمان سناخریب آبراههای بر روی پایههایی ساختند که آب را از پنجاه کیلومتری به شهر نینوا میرساند- بتازگی در حدود سیصد متر از این آبراههها را از زیر خاک بیرون آوردهاند- و این قدیمیترین آبراهة پایهداری است که تاکنون شناخته شده. بانکهای خصوصی به بازرگانان و صاحبان صنایع وام میدادند و، در مقابل، سودی معادل ۰۲۵/۰ میگرفتند. سرب و مس و نقره و طلا عنوان پول و وسیلة مبادلة اجناس را داشت؛ در حوالی ۷۰۰ قم، سناخریب سکههایی از نقره ضرب کرد که ارزش هر یک نیم «شکل» (شاقل) بود؛ این قدیمیترین مسکوک رسمیی است که تاریخ از آن به ما آگاهی داده است.
در آشور مردم به پنج طبقه قسمت میشدند: اعیان و اشراف؛ صاحبان صنایع و رؤسای حرف، که تشکیلات صنعتی داشتند و بازرگانان و پیشهوران هر دو در این طبقه قرار میگرفتند؛ کارگران و کشاورزان آزاد وغیرماهری که در شهرها و دهکدهها به سر میبردند؛ کشاورزانی که، مانند کشاورزان اروپای قرون وسطی، در املاک اربابی بزرگ کار میکردند و با زمین خرید و فروش میشدند؛ غلامانی که یا اسیر جنگی بودند، یا به واسطة مقروض شدن به حالت بندگی درآمده بودند، و ناچار، برای آنکه همه آنان را بشناسند، باید گوششان سوراخ و سرشان تراشیده باشد، و کارهای حقیر و پست به دست آنان انجام شود. در نقش برجستهای از زمان سناخریب پاسبانی دیده میشود که، تازیانه به دست، دو صف متوازی ازاین بندگان را، که با طناب مجسمة بزرگی را بر روی تیرهای چوبی میکشند، به کار وا میدارند. محصولات کشاورزی دیگر آشور عبارت بود از زیتون، انگور، سیر، پیاز، کاهو، ترهتیزک، چغندر، شلغم، ترب، خیار، یونجه، و ریشة شیرینبیان. جز طبقة اشراف، مردم دیگر بندرت گوشت میخوردند؛ اگر ماهی را استثنا کنیم، باید بگوییم که ملت جنگجوی آشور به طور کلی گیاهخواره بوده است.
لوحی از سناخریب، که تاریخ حوالی ۷۰۰ قم را دارد، قدیمیترین سندی است که به پنبه اشاره میکند، و در آن چنین آمده است: «گیاهی را که پشم به بار میآورد بریدند، و از آن رشتههای پنبه به دست آوردند.» محتمل است که این گیاه را از هند آورده باشند.
این اکتشاف به وسیلة هیئت اکتشافی دانشگاه شیکاگو در عراق صورت گرفت.
مانند همة کشورهای نظامی، در آشور نیز به زیاد شدن نسل اهمیت فراوان داده میشد و مقررات اخلاقی و قوانین خاص برای آن وجود داشت. کیفر سقطجنین اعدام بود. زنی را که سقطجنین میکرد، حتی اگر در ضمن انجام این عمل میمرد، بر چوب نوکتیزی میگذاشتند و آن چوب را به شکم او فرو میکردند. اگر چه پارهای از زنان آشور، به وسیلة زناشویی یا توسل به دسایس، به مقام و قدرتی میرسیدند، به طور کلی منزلت زن در آشور پستتر از بابل بود: هرگاه زنی به شوهر خود دست دراز میکرد، کیفر سخت میدید؛ زنان مجاز بودند که بدون حجاب به کوچه درآیند؛ در عین آنکه مردان، هر اندازه که میخواستند، میتوانستند برای خود معشوقه بگیرند، اززنان چنان توقع داشتند که بیاندازه در نگاهداری ناموس خویش امین و وفادار باشند. فحشا در عرف آن زمان همچون امری به شمار میرفت که گریزی از آن نیست، و به همین جهت برای سامان دادن به آن قوانین خاص داشتند. شاه حرم مخصوص داشت، و زنان وی مجبور بودند در گوشهای به سر برند و روزگار خود را به رقصیدن و آوازخواندن و نزاع کردن با یکدیگر و سوزنزنی و دسیسهانگیختن بگذرانند. اگر مردی زن خود را در حال خیانت مییافت، او را میکشت، و این حقی برای او به شمار میرفت؛ همین عادت است که، در بسیاری از قوانین موجود، هنوز برجای مانده است. از این گذشته، قوانین ازدواج در آشور مانند بابل بود، با این تفاوت که زناشویی غالباً صورت خرید داشته و زن بیشتر در خانة پدر خود به سر میبرده و شوهر گاهگاه به دیدن او میرفته است.

گاو بالدار با سر انسان - تمدن آشور باستان
در همة تجلیات زندگی مردم آشور پدرشاهی و تسلط کامل پدر در خانواده مشاهده میشود؛ این، خود، برای ملتی که در راه کشورگشایی و در حدود توحش زندگی میکرده، امری طبیعی به نظر میرسد. درست همانگونه که رومیان، پس از جنگها، اسیران را به بندگی میگرفتند و گروهی از آنان را در میدانهای نمایش طعمة درندگان میساختند، مردم آشور نیز با شکنجه دادن اسیران تسلای خاطری پیدا میکردند، یا آن را سرمشقی برای تربیت جنگی فرزندان خویش قرار میدادند؛ فرزندان اسیران را در پیش چشم پدرانشان کور میکردند؛ یا آنان را زنده زنده پوست میکندند؛ یا کباب میکردند؛ یا، برای تماشای مردم، در قفس به زنجیر میکردند؛ و بقیه را که زنده میماندند به دست جلادان میسپردند. آسوربانیپال در این باره خود چنین میگوید: «تمام سرکردگان را که بر من خروج کردند پوست کندم، و با پوست آنان ستونی را پوشاندم؛ و پارهای از آنان را میان دیوار گذاشتم، و بعضی دیگر را به سیخ کشیدم؛ گروهی را، بر گرد ستون، سوار بر میلههای نوکتیز کردم و آن میلهها را از میانشان گذراندم… دست و پای رؤسای قبایل و کارمندان دولتی را، که شوریده بودند، بریدم.» آسوربانیپال به این افتخار میکند که «سه هزار نفر اسیر را سوزانیده و یکی از آنها را به عنوان گروگان زنده نگذاشته است.» در کتیبة دیگری چنین میگوید: «آنجنگاورانی که در حق آشور عصیان ورزیدند و به بدخواهی من برخاستند… از دهانهای بدخواهشان زبانها را بیرون کشیدم، و کسانی را که زنده ماندند قربانی کردم… اعضای بریدة آنها را به خورد سگان و خوکان و گرگان دادم… و با این کارها مایة شادی خدایان بزرگ را فراهم ساختم.» شاه دیگری دستور داد تا بر روی آجرهایی که میسازند، برای عبرت و توجه آیندگان، چنین نقش کند: «ارابههای جنگی من انسانها و جانوران را زیر خود خرد میکند. بناهایی که من برافراشتهام از جسد آدمیانی است که سر و دستشان را بریدهام. هر که زنده به اسارت من درآمده دستهایش را بریدهام.» در نقشهایی که در ضمن حفاریهای نینوا به دست آمده تصویر مردمی دیده میشود که میل از میان آنان میگذرانند یا پوستشان را میکنند یا زبانشان را از دهان بیرون میآورند. در یکی از نقشها صورت پادشاهی را میبینیم که با نیزه چشم اسیران را برمیکند، و برای آنکه سر مرد اسیر در جای خود بماند طنابی از میان دو لب او گذرانده و سرش را محکم بستهاند. چون شخص این چیزها را میخواند، ناچار، ازوضع متوسطی که هماکنون دارد سپاسگزار و خشنود میشود.
ظاهراً دین در تخفیف این قساوت و بیرحمی هیچ تأثیر نداشته، و باید گفت که تسلط دین بر دستگاه حکومت در آشور به اندازة بابل نبوده؛ درواقع، دین برحسب ذوق و سلیقه و احتیاج شاهان تغییر شکل میداده است. خدای ملی، یعنی آشور، یکی از خدایان خورشیدی بود و روح جنگی داشت و بر دشمنان خود رحم نمیکرد. بندگان وی معتقد بودند که این خدا از کشته شدن اسیران در برابر ضریح خود خشنود میشود. اساسیترین کار دین آشوری آن بود که، از کودکی، مردم را به اطاعتی که وطنپرستی مقتضی آن است آشنا سازد و به مردم بیاموزد که، برای خوشآمد خدایان و جلب دوستی آنها، به انواع گوناگون سحر و قربانی متوسل شوند.

نقشه تمدن (سلسله) آشور باستان
به همین جهت است که نوشتههای دینیی که از آن زمان برجای مانده، از عزایم و فال بد و خوب زدن تجاوز نمیکند. در میان این آثار، فهرستهای درازی است که نتایجی را که از هر حادثه ممکن است حاصل شود شرح میدهد و میگوید چه باید کرد تا چنان نتایجی حاصل نشود. چنان تصور میکردند که عالم پر از شیاطین است و باید با طلسمهایی که به گردن آویخته میشود، یا اوراد خاصی که باید با دقت کامل تلاوت شود، از گزند آن شیاطین جلوگیرند.
در چنان محیطی طبیعتاً چیزی جز علم جنگ و خونریزی ترقی نمیکند. پزشکی آشوری همان پزشکی بابلی است و چیزی بر آن افزوده نشده؛علم نجوم آشوری جز احکام نجوم بابلی چیز دیگری نیست، و بزرگترین منظوری که در خواندن علم نجوم داشتهاند همان پیشگویی و خبرگرفتن از غیب بوده است. هیچ سند و مدرکی به دست نیامده که مردم آشور در مباحث فلسفی وارد شده باشند، نیز دلیلی در دست نیست که آن مردم، در اندیشة تفسیر جهان، از راهی جز راه دین، افتاده باشند. علمای لغت آشور فهرستی از نامهای گیاهان مرتب کردهاند؛ شاید تهیة این فهرست برای آن بوده است که از آن در صناعت پزشکی استفاده کنند، و باید گفت از این راه سهمی در پیشرفت علم گیاهشناسی دارند. نویسندگان دیگر فهرستهایی ترتیب دادهاند که تقریباً شامل هرچه بر روی زمین بوده میشد، و این فهرستنویسی مورداستفادة علمای طبیعی قدیم یونان قرار گرفتهاست. بسیاری از آن لغات، به میانجیگری زبان یونانی، وارد زبانهای اروپایی شده و هماکنون وجود دارد؛ از آن قبیل است کلمههای hangar (= انبار مسقف بیدیوار)، gypsum (= گچ)، camel (= شتر)، plinth (= ازارة دیوار)، shekel(= شاقل، واحد وزن، مثقال)، rose (= گل سرخ)، ammonia (= امونیاک)،jasper (= یشم)، cane (= نیشکر)، cherry (= گیلاس)، laudanum (=لودانوم)، naphtha (= نفت)، sesame (= کنجد و به عربی: سمسم)، hyssop (= زوفا)، myrrh (= مر).
الواحی که مشتمل بر کارهای شاهان است، گرچه از لحاظ اینکه همه شرح خونریزی و آدمکشی است مایة ناراحتی و ملالت خاطر خواننده میشود، این مزیت را دارد که قدیمیترین تاریخ نوشته را در پیش چشم ما میگذارد. از این الواح، آنچه مربوط به اوایل تاریخ آشور است، تنها به شرح پیروزیهای شاهان میپردازد و هیچ گاه از شکستی در آنها سخن نمیرود. الواح مربوط به سالهای بعد رنگ ادبی دارد و حوادث مهم زمان هر شاهی را به صورت جالب توجهی وصف میکند. مهمترین چیزی که نام آشور را در تاریخ تمدن جاودانی ساخته کتابخانههای آن است. کتابخانة آسوربانیپال سیهزار لوحة طبقهبندی شده و فهرستدار دارد، و به هر لوحه برچسبی متصل است که بآسانی میتوان آن را شناخت. بر بسیاری از لوحها این عبارت، که از علامات خاص سلطنتی است، دیده میشود: «هرکس این لوح را از جای خودنقل مکان دهد، به لعنت آشور و بلیت گرفتار شود… و نام او و نام فرزندانش را از صحنة روزگار محو کنند». بیشتر این لوحها از نسخههای قدیمیتری استنساخ شده، که تاریخ آنها معین نیست و پیوسته اشکال قدیمیتر آنها در ضمن اکتشافات به دست میآید؛ قصد آسوربانیپال، بنا بر اظهار خود وی، آن بوده است که ادبیات بابلی را از خطر فراموشی محفوظ نگاه دارد، ولی عدة کمی از الواح را میتوان در جزو ادبیات قرار داد؛ بیشتر این الواح عبارت است از گزارشهای رسمی و ارصاد نجومی، که به منظور احکام نجوم و تعیین طالع و فال بد و خوب زدن صورت گرفته؛ و دستورها و نسخههای پزشکی؛ و گزارشهای سحری و تعاویذ و سرودها و اوراد دینی؛ و سلسله نسب شاهان و خدایان. آنچه در میان الواح این کتابخانه خواندش کمتر مایة ملالت میشود دو لوح است، که آسوربانیپال در آنها به کتابدوستی و عشق به معرفت خویش، با شوق و شور بیاندازه، اعتراف میکند:
من، آسوربانیپال، حکمت نابو را دریافتم، و به همة هنرهای نوشتن الواح واقف شدم. دانستم که چگونه تیراندازی کنم و لگام به دست بگیرم و اسب و ارابه برانم… حکیم خدایان مردوک علم و فهم را چون هدیهای به من ارزانی داشت… انورت و نرگال بأس و شدت و نیروی بیمانندی به من بخشیدند. صنعت آداپای حکیم را فهم کردم، و به همة نابو خدای حکمت و نظیر تحوت و هرمس و مرکوری (عطارد) در مصر و یونان است.
اسرار نهان فن منشیگری راه یافتم؛ ساختههای آسمانی و زمینی را خواندم و در آنها تدبیر کردم؛ در انجمنهای نویسندگان حاضر شدم و مراقب پیشگوییها و اخبار غیبی بودم؛ با کاهنان دانشمند به شرح آسمانها برخاستم؛ به ضربها و تقسیمهای پیچیدهای آگاهی یافتم که در نخستین نظر واضح و آشکار نیست. یکی از اسباب شادی من آن بود که نوشتههای زیبا و غامض سومری و نوشتههای اکدی را، که بهخاطر سپردن آنها دشوار است، تکرار کنم… بر پشت کره اسبها قرار گرفتم و چنان با مهارت بر آنها سوار شدم که آرام گرفتند؛ برسان جنگاوران، زهکمان را کشیده و تیر پرتاب کردم و زوبین لرزنده را چنان انداختم که گویی نیزة کوتاهی است… همچون رانندگان ارابه، مهار را به دست گرفتم… برسان مهندس جنگی، کار بافتن سپرهای نیی و صفحات سینهپوش را به راه انداختم. به دانشی که همة طبقات گوناگون نویسندگان، در سالهای پختگی خود، به آن میرسیدند دست یافتم، و در عین حال، آنچه را برای سروری و فرمانروایی لازم است آموختم، و در راه شاهانة خود پیش رفتم.

چهره دو مرد آشوری
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
* · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت سوم-آشوریان-بخش پنجم
سقوط و انقراض سلسله آشوریان
آخرین روزهای یک شاه- علل انقراض آشور- سقوط نینوا
با همة آنچه گفتیم، «شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور» در روزهای آخر زندگی از بخت بد خویش مینالید. آخرین لوحی که از وی به میراث به ما رسیده، بار دیگر مسائلی را که در کتابهای سفر جامعه و کتاب ایوب مورد بحث قرار میگیرد، به نظر ما میرساند:
من به خدا و انسان، و به مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در کشور، و پایان دادن به کشمکشهای خانوادگی ناتوانم؛ دسیسهها و افتضاحات پیوسته بر من فشار میآورد و مایة پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده و من، که از شدت بدبختی فریاد میزنم، روزهای خود را به پایان میرسانم. در روز خدای شهر و روز جشن، خود را بدبخت و بیچاره حس میکنم؛ مرگ چنگال خویش را در من فرو کرده و مرا از پای در میآورد؛ روز و شب از بخت خویش مینالم و زاری میکنم و درد میکشم: «ای خدای من! بر انسان رحمت کن و چنان بخواه که اگر بیدین هم باشد بتواند نور تور را ببیند!
{دیودوروس- که دربارة صحت خبری که میدهد نمیتوان اظهار نظر کرد- این شاه را به صورت شخصی نمایش میدهد که همة سالهای عمر را در لذایذ زمانه و فسق و فجور و مخنثی گذرانده، و روایت میکند که عبارت ذیل، که بر سنگ قبر آن شاه نقش شده، اثر خود اوست:
چون نیک میدانی که برای مردن زاده شدهای،
داد دل بستان و در جشنها خوش باش؛
در آن هنگام که بمیری دیگر هیچ خویشی نداری. چنین است حال من،
که روزی بر نینوای عظیم فرمان میراندم، و اکنون جز مشتی خاک نیستم.
با وجود این، آنچه در زندگی مایة لعنت تو بود از من است-
خوراکی که خوردم و هرزگیهایی که کردم،
و لذتهایی که از عشق چشیدم- ولی همة چیزهای دیگر را
که مردم نعمت تصور میکنند، پشت سر خود گذاشتم
و شاید میان این مزاح و آنچه از خواندن متن کتاب به دست میآید تناقض موجود نباشد. آن گونه زندگی، خود مقدمهای برای رسیدن به چنین نتیجه است.}
ما نمیدانیم که آسوربانیپال چگونه از این دنیا رفته است. داستانی که بایرون به صورت نمایشنامه نوشته، و میگوید که وی به کاخ خود آتش افکند و در میان زبانههای آتش به هلاکت رسید، ریشهاش از کتسیاس است؛ این مورخ باستانی بسیار علاقهمند بوده است به اینکه چیزهای شگفتانگیز را در تاریخ خود بیاورد؛ به همین جهت ممکن است گفتة وی افسانهای بیش نباشد، به هر صورتی که این شاه مرده باشد، باید گفت که مرگ وی نشانه و علامت خطری بود به اینکه کشور او کارش تمام شده، و علت انقراض، تاحدی، خود آسوربانیپال بوده است. برای آنکه مطلب بهتر به دست بیاید، باید گفت که زندگی اقتصادی آشور، بتمامی، به آنچه ازخارج کشور وارد میشد بستگی داشت، و شاهان آشور در تکیه کردن بر این سیاست احمقانه اندازه را نگاه نداشته و سرچشمة درآمدها را همان غنیمتها و کالاهایی قرار داده بودند که از کشورگشاییها فراهم میشد، و هر آن امکان داشت، با شکست قطعی قشون در جنگی، این سرچشمه بخشکد و مملکت ویران شود. رفته رفته، با پیروزیهایی که درجنگی به دست میآمد، قشون شکستناپذیر آشور صفات و خصوصیات جسمی و اخلاقی را از دست میداد و از مستی و تنآسانی پیروزی رو به ضعف میرفت؛ در هر پیروزی آشور، نیرومند ترین و شجاعترین سربازان کشته میشدند و ناتوانان و محتاطان از میدان جنگ باز میگشتند و، با توالد و تناسل، خود را زیادتر میکردند؛ این کیفیت نتیجهای جز ضعیف شدن نسل نداشت، و شاید اسباب پیشرفت تمدن نیز بود، چه، به این ترتیب، آنان که توحش و خشونت بیشتری داشتند از بین میرفتند، ولی در عین حال آن پایة حیاتیی که نیرومندی آشور بر آن بنا شده بود متزلزل میشد. وسعت پیروزیها و کشورگشاییهای وی نیز سبب دیگری برای ضعیف شدن او بود؛ تنها این نبود که کشت نکردن زمینها، برای سیر کردن خدای سیریناپذیر جنگ، سبب ضعف باشد، بلکه میلیونها اسیر و بیگانه، که به داخل کشور میآمدند و، مانند مردم مأیوس از همه چیز، کاری جز توالد و تناسل نداشتند، وحدت ملی را از لحاظ خون و اخلاق متزلزل میساختند، و با فراوانی روز افزون عدة خود نیروی مخربی را تشکیل میدادند و پیوسته اسباب ناتوانی و اضمحلال را در میان خواجگان و پیروزشدگان پراکنده میساختند. بتدریج شمارة بیگانگان در صفوف قشون زیادتر میشد؛ از سوی دیگر، مهاجمان نیمهوحشی از هر طرف به کشور حمله میکردند و با یک رشته جنگهای دفاعی، که در مرزهای غیرطبیعی صورت میگرفت، منابع درآمد کشور را به یغما میبردند.
آسوربانیپال در ۶۲۶ قم از دنیا رفت. چهارده سال پس از آن، سپاهی بابلی به فرماندهی نبوپلسر، که با سپاهی مادی، به فرماندهی هووخشتره، و قبیلهای ازسکاهای ساکن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعههای شمال را بسرعت به تصرف درآورد. نینوا به همان صورت خراب و ویران شد که شاهان آن، پیش از این، شهرهای شوش و بابل را به آن صورت خراب و ویران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند، و مردم آن را یا کشتند یا به اسیری بردند؛ کاخی را که آسوربانیپال بتازگی ساخته بود غارت کردند و، به بدترین شکل، آن را ویران ساختند. با یک حمله، آشور از صفحة تاریخ محو شد، و از آن یادگاری جز بعضی روشهای جنگ و سلاحهای جنگی و سرستونهای مارپیچی نیم «یونی» و اسلوب اداره کردن شهرستانها برجای نماند، و همین شکل اداره است که از آنجا به پاریس و مقدونیه و روم انتقال یافته است. تا مدت زمانی خاطرة بیرحمیهایی که از این کشور، برای تصرف کردن و یکی ساختن دوازده دولت کوچک خاور نزدیک، سرزده بود به یاد مردم این ناحیه بود؛ یهودیان، از روی انتقامجویی، از نینوا به نام «شهر خونریز آکنده از دروغ و دزدی» یاد میکردند. چون مدت کوتاهی سپری شد، جز نام شاهان بسیار مقتدر، دیگر نامهای شاهان فراموش شد، و کاخهایشان به صورت ویرانههایی در زیر شنهای روان مدفون گشت. دویست سال پس از تسخیر و ویرانی نینوا، دههزار نفر همراهان گزنوفون بر روی تلهای خاکی که روزی نینوا نام داشت گذشتند، بیآنکه برخاطر آنان بگذرد که پا بر روی پایتختی دارند که روزی بر نیمی از جهان فرمانروایی داشته است. از آن همه معابد که شاهان جنگاور دیندار برای زیبا ساختن پایتخت خود برپا کرده بودند، یک پارهسنگ هم به چشم آن رهگذران نرسید. حتی آشور، خدای ابدی آن شهر، نیز مرده بود.
موارد مربوط به سلسله آشوریان با عرض معذرت خلاصه شده است.
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
* · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
سقوط و انقراض سلسله آشوریان
آخرین روزهای یک شاه- علل انقراض آشور- سقوط نینوا
با همة آنچه گفتیم، «شاه بزرگ، شاه مقتدر، شاه عالم، شاه آشور» در روزهای آخر زندگی از بخت بد خویش مینالید. آخرین لوحی که از وی به میراث به ما رسیده، بار دیگر مسائلی را که در کتابهای سفر جامعه و کتاب ایوب مورد بحث قرار میگیرد، به نظر ما میرساند:
من به خدا و انسان، و به مرده و زنده نیکی کردم. چرا بیماری و بدبختی بر من چیره شده؟ من از فرو نشاندن آتش فتنه در کشور، و پایان دادن به کشمکشهای خانوادگی ناتوانم؛ دسیسهها و افتضاحات پیوسته بر من فشار میآورد و مایة پریشانی خاطر است. بیماری جان و تن، پشت مرا دو تا کرده و من، که از شدت بدبختی فریاد میزنم، روزهای خود را به پایان میرسانم. در روز خدای شهر و روز جشن، خود را بدبخت و بیچاره حس میکنم؛ مرگ چنگال خویش را در من فرو کرده و مرا از پای در میآورد؛ روز و شب از بخت خویش مینالم و زاری میکنم و درد میکشم: «ای خدای من! بر انسان رحمت کن و چنان بخواه که اگر بیدین هم باشد بتواند نور تور را ببیند!
{دیودوروس- که دربارة صحت خبری که میدهد نمیتوان اظهار نظر کرد- این شاه را به صورت شخصی نمایش میدهد که همة سالهای عمر را در لذایذ زمانه و فسق و فجور و مخنثی گذرانده، و روایت میکند که عبارت ذیل، که بر سنگ قبر آن شاه نقش شده، اثر خود اوست:
چون نیک میدانی که برای مردن زاده شدهای،
داد دل بستان و در جشنها خوش باش؛
در آن هنگام که بمیری دیگر هیچ خویشی نداری. چنین است حال من،
که روزی بر نینوای عظیم فرمان میراندم، و اکنون جز مشتی خاک نیستم.
با وجود این، آنچه در زندگی مایة لعنت تو بود از من است-
خوراکی که خوردم و هرزگیهایی که کردم،
و لذتهایی که از عشق چشیدم- ولی همة چیزهای دیگر را
که مردم نعمت تصور میکنند، پشت سر خود گذاشتم
و شاید میان این مزاح و آنچه از خواندن متن کتاب به دست میآید تناقض موجود نباشد. آن گونه زندگی، خود مقدمهای برای رسیدن به چنین نتیجه است.}
ما نمیدانیم که آسوربانیپال چگونه از این دنیا رفته است. داستانی که بایرون به صورت نمایشنامه نوشته، و میگوید که وی به کاخ خود آتش افکند و در میان زبانههای آتش به هلاکت رسید، ریشهاش از کتسیاس است؛ این مورخ باستانی بسیار علاقهمند بوده است به اینکه چیزهای شگفتانگیز را در تاریخ خود بیاورد؛ به همین جهت ممکن است گفتة وی افسانهای بیش نباشد، به هر صورتی که این شاه مرده باشد، باید گفت که مرگ وی نشانه و علامت خطری بود به اینکه کشور او کارش تمام شده، و علت انقراض، تاحدی، خود آسوربانیپال بوده است. برای آنکه مطلب بهتر به دست بیاید، باید گفت که زندگی اقتصادی آشور، بتمامی، به آنچه ازخارج کشور وارد میشد بستگی داشت، و شاهان آشور در تکیه کردن بر این سیاست احمقانه اندازه را نگاه نداشته و سرچشمة درآمدها را همان غنیمتها و کالاهایی قرار داده بودند که از کشورگشاییها فراهم میشد، و هر آن امکان داشت، با شکست قطعی قشون در جنگی، این سرچشمه بخشکد و مملکت ویران شود. رفته رفته، با پیروزیهایی که درجنگی به دست میآمد، قشون شکستناپذیر آشور صفات و خصوصیات جسمی و اخلاقی را از دست میداد و از مستی و تنآسانی پیروزی رو به ضعف میرفت؛ در هر پیروزی آشور، نیرومند ترین و شجاعترین سربازان کشته میشدند و ناتوانان و محتاطان از میدان جنگ باز میگشتند و، با توالد و تناسل، خود را زیادتر میکردند؛ این کیفیت نتیجهای جز ضعیف شدن نسل نداشت، و شاید اسباب پیشرفت تمدن نیز بود، چه، به این ترتیب، آنان که توحش و خشونت بیشتری داشتند از بین میرفتند، ولی در عین حال آن پایة حیاتیی که نیرومندی آشور بر آن بنا شده بود متزلزل میشد. وسعت پیروزیها و کشورگشاییهای وی نیز سبب دیگری برای ضعیف شدن او بود؛ تنها این نبود که کشت نکردن زمینها، برای سیر کردن خدای سیریناپذیر جنگ، سبب ضعف باشد، بلکه میلیونها اسیر و بیگانه، که به داخل کشور میآمدند و، مانند مردم مأیوس از همه چیز، کاری جز توالد و تناسل نداشتند، وحدت ملی را از لحاظ خون و اخلاق متزلزل میساختند، و با فراوانی روز افزون عدة خود نیروی مخربی را تشکیل میدادند و پیوسته اسباب ناتوانی و اضمحلال را در میان خواجگان و پیروزشدگان پراکنده میساختند. بتدریج شمارة بیگانگان در صفوف قشون زیادتر میشد؛ از سوی دیگر، مهاجمان نیمهوحشی از هر طرف به کشور حمله میکردند و با یک رشته جنگهای دفاعی، که در مرزهای غیرطبیعی صورت میگرفت، منابع درآمد کشور را به یغما میبردند.
آسوربانیپال در ۶۲۶ قم از دنیا رفت. چهارده سال پس از آن، سپاهی بابلی به فرماندهی نبوپلسر، که با سپاهی مادی، به فرماندهی هووخشتره، و قبیلهای ازسکاهای ساکن قفقاز متحد شده بود، بر آشور تاخت و قلعههای شمال را بسرعت به تصرف درآورد. نینوا به همان صورت خراب و ویران شد که شاهان آن، پیش از این، شهرهای شوش و بابل را به آن صورت خراب و ویران ساخته بودند؛ شهر را آتش زدند، و مردم آن را یا کشتند یا به اسیری بردند؛ کاخی را که آسوربانیپال بتازگی ساخته بود غارت کردند و، به بدترین شکل، آن را ویران ساختند. با یک حمله، آشور از صفحة تاریخ محو شد، و از آن یادگاری جز بعضی روشهای جنگ و سلاحهای جنگی و سرستونهای مارپیچی نیم «یونی» و اسلوب اداره کردن شهرستانها برجای نماند، و همین شکل اداره است که از آنجا به پاریس و مقدونیه و روم انتقال یافته است. تا مدت زمانی خاطرة بیرحمیهایی که از این کشور، برای تصرف کردن و یکی ساختن دوازده دولت کوچک خاور نزدیک، سرزده بود به یاد مردم این ناحیه بود؛ یهودیان، از روی انتقامجویی، از نینوا به نام «شهر خونریز آکنده از دروغ و دزدی» یاد میکردند. چون مدت کوتاهی سپری شد، جز نام شاهان بسیار مقتدر، دیگر نامهای شاهان فراموش شد، و کاخهایشان به صورت ویرانههایی در زیر شنهای روان مدفون گشت. دویست سال پس از تسخیر و ویرانی نینوا، دههزار نفر همراهان گزنوفون بر روی تلهای خاکی که روزی نینوا نام داشت گذشتند، بیآنکه برخاطر آنان بگذرد که پا بر روی پایتختی دارند که روزی بر نیمی از جهان فرمانروایی داشته است. از آن همه معابد که شاهان جنگاور دیندار برای زیبا ساختن پایتخت خود برپا کرده بودند، یک پارهسنگ هم به چشم آن رهگذران نرسید. حتی آشور، خدای ابدی آن شهر، نیز مرده بود.
موارد مربوط به سلسله آشوریان با عرض معذرت خلاصه شده است.
منابع سخن
* · برگرفته از کتاب تاریخ و تمدن، جلد اول، مشرق زمین،
اثر مشهور ویل دورانت
* · منبع این نگاره “ کتابخانه تاریخ ما“ به آدرس “Http://Ancient.ir/story/east” – بخش مشرق زمین – تاریخ آشور
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش اول
هخامنشیان (۳۳۰ - ۵۵۰ پیش از زادروز) نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» میرساندند که سرکردهٔ خاندان پاسارگاد از خاندانهای پارسیان بودهاست. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد فرو ساخت و سپس گرفتن لیدیه و بابل، پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی میدانند.
به پادشاهی رسیدن پارسیها و دودمان هخامنشی یکی از رخدادهای برجستهٔ تاریخ باستان است. اینان دولتی ساختند که دنیای باستان را به استثنای دو سوم یونان زیر فرمان خود در آورد. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان میدانند. پذیرش و بردباری دینی از ویژگیهای امپراتوری هخامنشی به شمار میرفت
پارسها مردمانی از ایل آریایی بودند که نمایان نیست از چه زمانی به فلات ایران آمدهاند. آنان از ایل آریایی پارس یا پارسواش بودند که در سنگنوشتههای آشوری از سده نهم پیش از زادروز مسیح، نام آنان دیده میشود. پارسها همزمان با مادها به بخشهای باختری ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان جای گرفتند. با ناتوانی دولت ایلام، نفوذ خاندان پارس به خوزستان و بخشهای مرکزی فلات ایران گسترش یافت.
برای نخستین بار در سالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ پ.م، نام خاندان «پارسوا» در جنوب و جنوب باختری دریاچه ارومیه برده شدهاست. برخی از پژوهشگران مانند راولینسن بر این ایده هستند که مردم پارسواش همان پارسیها بودهاند. تصور میشود خاندانهای پارسی پیش از این که از میان درههای کوههای زاگرس به سوی جنوب و جنوب خاوری ایران بروند، در این سرزمین، ایست کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از زادروز در بخش پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب خاوری شوش در سرزمینی که بخشی از کشور ایلام بود، جای گرفتند. از سنگنوشتههای آشوری چنین بر میآید که در زمان شلمنسر (۷۱۳-۷۲۱ پ. م) تا زمان پادشاهی آسارهادون (۶۶۳ پ. م)، پادشاهان یا فرمانروایان پارسوا، پیرو آشور بودهاند. پس از آن در زمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ پ. م) پادشاهی ماد به پارس چیرگی یافت و این دولت را پیرو دولت ماد نمود.
مهمترین سنگنوشته هخامنشی از دید تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگنبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگنوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش یکم را در نخستین سالهای فرمانرواییاش که سختترین سالهای پادشاهی وی نیز بود، به گونهای دقیق بازگو میکند. این سنگنوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست.
به درستی که با باشندگی (وجود) فراوانی بنمایههای میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمیتوان با تکیه بر آنها تبارشناسی درستی از خاندان هخامنشی، از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای همین نوشتار سنگنوشته بیستون زمان مناسبی را در اختیار تاریخنگار میگذارد که در آن شاه شاهان، نوشته بلند خود را با تایید دوبارهٔ خویشاوندیش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز میکند و به آرامی پیشینیان خود را نام میبرد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیشپش و هخامنش. این تبارشناسی به شوندهای (دلایل) گوناگون زمانهای درازی نادرست دانسته شده بود. زیرا در این سیاهه (فهرست) نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش فرمانروایی میکردند، یعنی کوروش بزرگ و کمبوجیه یکم به چشم نمیخورد.
همین جریان موجب شدهاست که مفسران سنگنوشته نسبت به نوشتارهای سنگنوشته داریوش با شک و دو دلی نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگنوشته تلاش داشتهاست برای مشروعیت بخشیدن به پادشاهی خود از نگاه آیندگان، تبارنامهی خود را دستکاری کند.

قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود
هخامنشیان (۳۳۰ - ۵۵۰ پیش از زادروز) نام دودمانی پادشاهی در ایران پیش از اسلام است. پادشاهان این دودمان از پارسیان بودند و تبار خود را به «هخامنش» میرساندند که سرکردهٔ خاندان پاسارگاد از خاندانهای پارسیان بودهاست. هخامنشیان نخست پادشاهان بومی پارس و سپس انشان بودند ولی با شکستی که کوروش بزرگ بر ایشتوویگو واپسین پادشاه ماد فرو ساخت و سپس گرفتن لیدیه و بابل، پادشاهی هخامنشیان تبدیل به شاهنشاهی بزرگی شد. از این رو کوروش بزرگ را بنیانگذار شاهنشاهی هخامنشی میدانند.
به پادشاهی رسیدن پارسیها و دودمان هخامنشی یکی از رخدادهای برجستهٔ تاریخ باستان است. اینان دولتی ساختند که دنیای باستان را به استثنای دو سوم یونان زیر فرمان خود در آورد. شاهنشاهی هخامنشی را نخستین امپراتوری تاریخ جهان میدانند. پذیرش و بردباری دینی از ویژگیهای امپراتوری هخامنشی به شمار میرفت
پارسها مردمانی از ایل آریایی بودند که نمایان نیست از چه زمانی به فلات ایران آمدهاند. آنان از ایل آریایی پارس یا پارسواش بودند که در سنگنوشتههای آشوری از سده نهم پیش از زادروز مسیح، نام آنان دیده میشود. پارسها همزمان با مادها به بخشهای باختری ایران سرازیر شدند و پیرامون دریاچه ارومیه و کرمانشاهان جای گرفتند. با ناتوانی دولت ایلام، نفوذ خاندان پارس به خوزستان و بخشهای مرکزی فلات ایران گسترش یافت.
برای نخستین بار در سالنامههای آشوری سلمانسر سوم در سال ۸۳۴ پ.م، نام خاندان «پارسوا» در جنوب و جنوب باختری دریاچه ارومیه برده شدهاست. برخی از پژوهشگران مانند راولینسن بر این ایده هستند که مردم پارسواش همان پارسیها بودهاند. تصور میشود خاندانهای پارسی پیش از این که از میان درههای کوههای زاگرس به سوی جنوب و جنوب خاوری ایران بروند، در این سرزمین، ایست کوتاهی نمودند و در حدود ۷۰۰ سال پیش از زادروز در بخش پارسوماش، روی دامنههای کوههای بختیاری در جنوب خاوری شوش در سرزمینی که بخشی از کشور ایلام بود، جای گرفتند. از سنگنوشتههای آشوری چنین بر میآید که در زمان شلمنسر (۷۱۳-۷۲۱ پ. م) تا زمان پادشاهی آسارهادون (۶۶۳ پ. م)، پادشاهان یا فرمانروایان پارسوا، پیرو آشور بودهاند. پس از آن در زمان فرورتیش (۶۳۲-۶۵۵ پ. م) پادشاهی ماد به پارس چیرگی یافت و این دولت را پیرو دولت ماد نمود.
مهمترین سنگنوشته هخامنشی از دید تاریخی و نیز بلندترین آنها، سنگنبشته بیستون بر دیواره کوه بیستون است. سنگنوشته بیستون بسیاری از رویدادها و کارهای داریوش یکم را در نخستین سالهای فرمانرواییاش که سختترین سالهای پادشاهی وی نیز بود، به گونهای دقیق بازگو میکند. این سنگنوشته عناصر تاریخی کافی برای بازسازی تاریخ هخامنشیان را داراست.
به درستی که با باشندگی (وجود) فراوانی بنمایههای میانرودانی، مصری، یونانی و لاتین نمیتوان با تکیه بر آنها تبارشناسی درستی از خاندان هخامنشی، از هخامنش تا داریوش را به دست آورد. برای همین نوشتار سنگنوشته بیستون زمان مناسبی را در اختیار تاریخنگار میگذارد که در آن شاه شاهان، نوشته بلند خود را با تایید دوبارهٔ خویشاوندیش با خاندان شاهنشاهی پارسیان آغاز میکند و به آرامی پیشینیان خود را نام میبرد: ویشتاسپ، آرشام، آریارمنه، چیشپش و هخامنش. این تبارشناسی به شوندهای (دلایل) گوناگون زمانهای درازی نادرست دانسته شده بود. زیرا در این سیاهه (فهرست) نام دو نفر از شاهان هخامنشی که پیش از داریوش فرمانروایی میکردند، یعنی کوروش بزرگ و کمبوجیه یکم به چشم نمیخورد.
همین جریان موجب شدهاست که مفسران سنگنوشته نسبت به نوشتارهای سنگنوشته داریوش با شک و دو دلی نگاه کنند و او را غاصب پادشاهی هخامنشیان بدانند که با نوشتن این سنگنوشته تلاش داشتهاست برای مشروعیت بخشیدن به پادشاهی خود از نگاه آیندگان، تبارنامهی خود را دستکاری کند.

قلمرو هخامنشیان در دوران اوج خود
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش دوم
سخنان بزرگان جهان درباره کوروش بزرگ
آلبر شاندور فرانسوی - شاهنشاهی كورش بزرگ :
كورش یكسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود . برای كسی كه دشمن خودش بود . اومطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینكه ثابت كند كه هدف فتح و جنگ و كشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی كه ملتشاو را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود . او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی ودینی و سیاسی بدهد . در همین حین كتیبه های شاهان همزمان او حاكی از برده داری و تكه تكه كردن انسان های بیگناه و بریدن دست و پای آنان خبر میدهد .
سرپرسی سایكس - تا ایران باستان :
در شاهنشاهی كورش زیبایی - مردانگی - شجاعت - قهرمانیت - عدالت به عیان دیده شده است . وی هیچگاه عیاشی
نكرد . كاری كه اكثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند . آزادی هایی كه داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و
افكاری داشت كه به راستی متعلق به تاریخ نبوده است
كورش یكی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است . او ابتدا پادشاه سرزمین كوچكی بود . ولی پس از مدتی با اراده مصمم
و قلبی آكنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد كه در كل جهان بی سابقه بود . این بدین دلیل بود كه تاكنون
هیچ كشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران كل خاورمیانه را تصاحب كند . او هیچ گاه
خوشگذران و تن آسایی نكرد . هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار
می كرد . كاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود كه از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در
چند نسل شاه پارسیان بودند . كورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود . من سه بار تا كنون موفق شده ام
آرامگاه این ابر مرد آریایی را زیارت كنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم .
هرودوت – تاریخ هرودو ت( 484 تا 425 پیش از میلاد ) :
هیچ پارسی یافت نمی شد كه بتواند خود را با كورش مقایسه كند . از اینرو من كتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تاكردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود .
كورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی كه زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میكردند .
افلاطون - قوانین ( 477 تا 347 پیش از میلاد ) :
پارسیان در زمان شاهنشاهی كورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و
سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان او ( كورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و
آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میكردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از
این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شركت میكردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را
همراهی میكرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت
گزنفون – كوروپد ا ی ( 445 پیش از میلاد ) :
مهمترین صفت كورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند میكرد . این رسوم و دینداری آنان هنوزدر زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل میشود . از صفتهای برجسته دیگر كورش عدل و گسترش عدالت و حق بودما در این باره فكر كردیم كه چرا كورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود . سه دلیل را برایش پیدا كردیم . نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از كودكی بوده است .كورش نابغه ای بزرگ - انسانی والا منش - صلح طلب و نیك منش بود . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستی بود . كورش عقیده داشت پیروزی بر كشوری این حق را به كشور فاتح نمیدهد تا هر تجاوز و كار غیر انسانی را مرتكب شود . او برای دفاع از كشورش كه هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار میگرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت كه سابقه نداشت . او در نبردها آتش جنگ را متوجه كشاورزان و افراد عام كشور نمی كرد . او ملتهای مغلوب راشیفته خود كرد به صورتی كه اقوام شكست خورده كه كورش آنان را از دست پادشاهان خودكامه نجات داده بود وی راخداوندگار می نامیدند . او برترین مرد تاریخ - بزرگترین - بخشنده ترین - پاك دل ترین انسان تا این زمان بود .
پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان :
در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان كورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است . آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و كشورهای مسخر شده كه در گذشته نه تنها وجود نداشت بلكه كاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست .
دكتر هانری بر دانشمند فرانسوی - تمدن ایران باستان :
این پادشاه بزرگ یعنی كورش هخامنشی برعكس سلاطین قسی القب و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود
زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود كه شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات
(خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان
صرف می كردند .
آلبر شاندور - كورش بزرگ :
شاهنشاهی ایران كه پایه گذار او كورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد . بلكه عكس آن صادق
است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد . پارسیها با مساعدت یكدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و
شكوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند كه نشانه نبوغ و نژاد پاك آنان است . نژادی كه حماسه آنان را همچون آفتابی در
تاریكی نشان میدهد . آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند كه برای آیندگان نیز خواهد ماند .
ژنرال سرپرسی سایكس :
خوش زبانی او از پاسخی كه در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشكار است. مطالب كتاب مقدس (تورات) و
نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند كه كورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست
میخواندند. ما نیز میتوانیم بدان ببالیم كه نخستین مرد بزرگ آریائی {اینجا اندیشه اش هندواروپایی « پدر » میداشتند و
است زیرا تنها شاخه ی هندوایرانی گروه هندواروپایی است كه آریائی خوانده می شود} كه سرگذشت اش بر تاریخ روشن
است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است .
ژنرال سرپرسی سایكس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه كورش بزرگ :
من خود سه بار این آرامگاه را دیدار كرده ام ، و توانسته ام اندك تعمیری نیز در آنجا بكنم، و در هر سه بار این نكته را
یادآورده شده ام كه زیارت آمارگاه اصلی كورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز كوچكی نیست و من بسی
خوشبخت بوده ام كه بچنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم كه آیا برای ما مردم آریائی (هندواروپایی) هیچ
بنای دیگری هست كه از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد .
هارولد لمب دانشمند امریكایی - كورش بزرگ :
در شاهنشاهی ایران باستان كه كورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به كردار نیك - گفتار نیك - پندار نیك
سوگند یاد میكردند كه طرفدار ملت و كشورشان باشند و نه خودشان . كه این امر در صدهها نبرد آنان به وضوح دیده می
شود كه خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ كیان كشورشان می تاخته است .
كنت دوگوبینو فرانسوی - ایران باستان :
شاهنشاهی كورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت . او به راستی یك مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت كه تقدیر او را
چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد .
پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام :
كمتر پادشاهی است كه پس از خود چنین نام نیكی باقی گذاشته باشد . كورش سرداری بزرگ و نیكوخواه بود . او آنقدر
خردمند بود كه هر زمانی كشور تازه ای را تسخیر می كرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان
آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و كشتار نمی كرد . ایرانیان كورش را پدر و یونانیان
كه سرزمینشان بوسیله كورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند
میخوانند.
كنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران ( مورخ فرانسوی ) :
تا كنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را كه كورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افكار میلیونها مردم جهان
بوجود آورد . من اذعان میدارم كه اسكندر و سزار و كورش كه سه مرد اول جهان شده اند كورش در صدر انها قرار دارد . وتا كنون كسی در جهان بوجود نیامده است كه بتواند با او برابری كند و او همانطور كه در كتابهای ما آمده است مسیح خداوند است . قوانینی كه او صادر كرد در تاریخ آن زمان كه انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود
ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین :
كورش از افرادی بوده كه برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در كشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شكست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان كه دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسكندر مینامند . او كرزوس را پس از شكست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود . كورش سرداری بود كه بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .
كلمان هوار - تمدن ایرانی :
كورش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر اریكه پادشاهی ایران نشست . وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز
امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت كه تا آن روزگار كسی به دنیا ندیده بود . كورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود . او اقوام مختلف را مطیع خود كرد . او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی كرد . برای احترام به مردمان كشورهای دیگر معابدشان را بازسازی كرد . وی پیرو دین یكتا پرستی مزدیسنا بود . ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود .
مولانا ابوالكلام احمد آزاد فیلسوف هندی -كورش بزرگ ( عباس خلیلی ) :
كورش همان ذوالقرنین قرآن است . وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و كردار نیك را به مردمان ایران و جهان
هدیه داد . سنگ نگاره او با بالهای كشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد .
دیودوروس سیسولوس ( 100 پس از میلاد ) :
كورش پسر كمبوجیه و ماندان در دلاوری و كارآیی خردمندانه حزم و سایر خصائص نیكو سرآمد روزگار خود بود . در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی كم نظیر و در كردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میكرد . پارسیان او را پدر می خواندند .
دكتر جهانگیر اوشیدری - دانشنامه مزدیسنا :
كورش به سال 559 قبل از میلاد بر اریكه شاهنشاهی بنشست و در سال 529 قبل از میلاد وفات یافت . پس از تسخیر
بابل با مردمان شكست خورده بامهربانی رفتار كرد و اسیران یهودی را كه بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد كرد و اجازه داد به فلسطین باز گردند . او فرمانی صادر كرد كه معبد اورشلیم را كه بخت النصر ویران كرده بود را با هزینه دولت ایران بازسازی كنند . كورش را در پارسه گرد كه امروزه پازاردگاد نامیده می شود به خاك سپردند . او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیكی ستایش كرده اند . اوپادشاهی سیاستمدار - شجاع - با فتوت - با عزم و اراده - با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت . شهرهای
ویران را دوباره آباد ساخت . او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد . منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل
متحد و جهان است .
اخیلوس ( آشیل ) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه :
كورش یك تن فانی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید . خدایان او را دوست داشتند . او دارای عقلی
سرشار از بزرگی بود .
سخنان بزرگان جهان درباره کوروش بزرگ
آلبر شاندور فرانسوی - شاهنشاهی كورش بزرگ :
كورش یكسال پس از فتح بابل برای درگذشت پادشاه بابل عزای ملی اعلام نمود . برای كسی كه دشمن خودش بود . اومطابق رسم آزادمنشی اش و برای اینكه ثابت كند كه هدف فتح و جنگ و كشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهی كه ملتشاو را برای صلح پذیرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاری نمود . او آمده بود تا به آنان آزادی اجتماعی ودینی و سیاسی بدهد . در همین حین كتیبه های شاهان همزمان او حاكی از برده داری و تكه تكه كردن انسان های بیگناه و بریدن دست و پای آنان خبر میدهد .
سرپرسی سایكس - تا ایران باستان :
در شاهنشاهی كورش زیبایی - مردانگی - شجاعت - قهرمانیت - عدالت به عیان دیده شده است . وی هیچگاه عیاشی
نكرد . كاری كه اكثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند . آزادی هایی كه داشت به هیچ وجه به شخصیت او صدمه نزد و
افكاری داشت كه به راستی متعلق به تاریخ نبوده است
كورش یكی از شخصیتهای بزرگ تاریخ جهان است . او ابتدا پادشاه سرزمین كوچكی بود . ولی پس از مدتی با اراده مصمم
و قلبی آكنده از وطن پرستی امپراتوری را در تاریخ بنا نهاد كه در كل جهان بی سابقه بود . این بدین دلیل بود كه تاكنون
هیچ كشوری نتوانسته بود اینچنین با صلح و احترام به عقاید دیگران كل خاورمیانه را تصاحب كند . او هیچ گاه
خوشگذران و تن آسایی نكرد . هیچ گاه مغرور نشد و همیشه به یاد خداوند خود بود و برای احترام به مزدا حیواناتی را نثار
می كرد . كاساندان دختر فرناسپه هخامنشی از دودمانی بود كه از نجبای پارس محسوب می شدند و پدر و اجدادش در
چند نسل شاه پارسیان بودند . كورش در شوخ طبی و انسانیت سرآمد زمان خود بود . من سه بار تا كنون موفق شده ام
آرامگاه این ابر مرد آریایی را زیارت كنم و خداوند را برای این توفیق سپاس میگویم .
هرودوت – تاریخ هرودو ت( 484 تا 425 پیش از میلاد ) :
هیچ پارسی یافت نمی شد كه بتواند خود را با كورش مقایسه كند . از اینرو من كتابم را درباره ایران و یونان نوشتم تاكردارهای شگفت انگیز و بزرگ این دو ملت عظیم هیچگاه به فراموشی سپرده نشود .
كورش سرداری بزرگ بود . در زمان او ایرانیان از آزادی برخوردار بودند و بر بسیاری از ملتهای دیگر فرمانروایی می نمودند بعلاوه او به همه مللی كه زیر فرمانروایی او بودند آزادی می بخشید و همه او را ستایش مینمودند . سربازان او پیوسته برای وی آماده جانفشانی بودند و به خاطر او از هر خطری استقبال میكردند .
افلاطون - قوانین ( 477 تا 347 پیش از میلاد ) :
پارسیان در زمان شاهنشاهی كورش اندازه میان بردگی و آزادگی را نگاه می داشتند . از اینرو نخست خود آزاد شدند و
سپس سرور بسیاری از ملتهای جهان شدند . در زمان او ( كورش بزرگ ) فرمانروایان به زیر دستان خود آزادی میدادند و
آنان را به رعایت قوانین انسان دوستانه و برابری ها راهنمایی میكردند . مردمان رابطه خوبی با پادشاهان خود داشتند از
این رو در موقع خطر به یاری آنان میشتافتند و در جنگها شركت میكردند . از این رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را
همراهی میكرد و به آنان اندرز میداد . آزادی و مهرورزی و رعایت حقوق مختلف اجتماعی به زیبایی انجام میگرفت
گزنفون – كوروپد ا ی ( 445 پیش از میلاد ) :
مهمترین صفت كورش دین داری او بود. او هر روز قربانیان برای ستایش خداوند میكرد . این رسوم و دینداری آنان هنوزدر زمان اردشیر دوم هم وجود دارد و عمل میشود . از صفتهای برجسته دیگر كورش عدل و گسترش عدالت و حق بودما در این باره فكر كردیم كه چرا كورش به این اندازه برای فرانروایی عادل مردمان ساخته شده بود . سه دلیل را برایش پیدا كردیم . نخست نژاد اصیل آریایی او و بعد استعداد طبیعی و سپس نبوغ پروش او از كودكی بوده است .كورش نابغه ای بزرگ - انسانی والا منش - صلح طلب و نیك منش بود . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستی بود . كورش عقیده داشت پیروزی بر كشوری این حق را به كشور فاتح نمیدهد تا هر تجاوز و كار غیر انسانی را مرتكب شود . او برای دفاع از كشورش كه هر ساله مورد تاخت و تاز بیگانگان قرار میگرفت امپراتوری قدرتمند و انسانی را پایه گذاشت كه سابقه نداشت . او در نبردها آتش جنگ را متوجه كشاورزان و افراد عام كشور نمی كرد . او ملتهای مغلوب راشیفته خود كرد به صورتی كه اقوام شكست خورده كه كورش آنان را از دست پادشاهان خودكامه نجات داده بود وی راخداوندگار می نامیدند . او برترین مرد تاریخ - بزرگترین - بخشنده ترین - پاك دل ترین انسان تا این زمان بود .
پرفسور ایلیف مدیر موزه لیورپول انگلستان :
در جهان امروز بارزترین شخصیت جهان باستان كورش شناخته شده است . زیرا نبوغ و عظمت او در بنیانگذاری امپراتوری چندین دهه ای ایران مایه شگفتی است . آزادی به یهودیان و ملتهای منطقه و كشورهای مسخر شده كه در گذشته نه تنها وجود نداشت بلكه كاری عجیب به نظر می رسیده است از شگفتی های اوست .
دكتر هانری بر دانشمند فرانسوی - تمدن ایران باستان :
این پادشاه بزرگ یعنی كورش هخامنشی برعكس سلاطین قسی القب و ظالم بابل و آسور بسیار عادل و رحیم و مهربان بود
زیرا اخلاق روح ایرانی اساسش تعلیمات زردشت بوده. به همین سبب بود كه شاهنشاهان هخامنشی خود را مظهر صفات
(خشترا) می شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا برای خیر بشر و آسایش و سعادت جامعه انسان
صرف می كردند .
آلبر شاندور - كورش بزرگ :
شاهنشاهی ایران كه پایه گذار او كورش بزرگ است به هیچ وجه بر اساس خشنونت پی ریزی نشد . بلكه عكس آن صادق
است زیرا با رعایت حقوق مردمان پایه گذاری شد . پارسیها با مساعدت یكدیگر و به یاری پادشاهان مقتدر خود عظمت و
شكوهی را در تاریخ به جای گذاشته اند كه نشانه نبوغ و نژاد پاك آنان است . نژادی كه حماسه آنان را همچون آفتابی در
تاریكی نشان میدهد . آنان درخششی در جهان از خود به جای گذاشته اند كه برای آیندگان نیز خواهد ماند .
ژنرال سرپرسی سایكس :
خوش زبانی او از پاسخی كه در داستان رقص ماهیان به یونانیان داده است آشكار است. مطالب كتاب مقدس (تورات) و
نوشته های یونانی و سنتهای ایرانی همه همداستانند كه كورش باستانی سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست
میخواندند. ما نیز میتوانیم بدان ببالیم كه نخستین مرد بزرگ آریائی {اینجا اندیشه اش هندواروپایی « پدر » میداشتند و
است زیرا تنها شاخه ی هندوایرانی گروه هندواروپایی است كه آریائی خوانده می شود} كه سرگذشت اش بر تاریخ روشن
است، صفاتی چنان عالی و درخشان داشته است .
ژنرال سرپرسی سایكس بعد از دیدار از آرامگاه شاهنشاه كورش بزرگ :
من خود سه بار این آرامگاه را دیدار كرده ام ، و توانسته ام اندك تعمیری نیز در آنجا بكنم، و در هر سه بار این نكته را
یادآورده شده ام كه زیارت آمارگاه اصلی كورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتیاز كوچكی نیست و من بسی
خوشبخت بوده ام كه بچنین افتخاری دست یافته ام. براستی من در گمانم كه آیا برای ما مردم آریائی (هندواروپایی) هیچ
بنای دیگری هست كه از آرامگاه بنیاد گذار دولت پارس و ایران ارجمندتر و مهمتر باشد .
هارولد لمب دانشمند امریكایی - كورش بزرگ :
در شاهنشاهی ایران باستان كه كورش سمبول آنان است آریایی ها در تاجگذاری به كردار نیك - گفتار نیك - پندار نیك
سوگند یاد میكردند كه طرفدار ملت و كشورشان باشند و نه خودشان . كه این امر در صدهها نبرد آنان به وضوح دیده می
شود كه خود شاهنشاه در راس ارتش به سوی دشمن برای حفظ كیان كشورشان می تاخته است .
كنت دوگوبینو فرانسوی - ایران باستان :
شاهنشاهی كورش هیچگاه در عالم نظیر نداشت . او به راستی یك مسیح بود زیرا به جرات میتوان گفت كه تقدیر او را
چنین برای مردمان آفرید تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد .
پرفسور گیریشمن - ایران از آغاز تا اسلام :
كمتر پادشاهی است كه پس از خود چنین نام نیكی باقی گذاشته باشد . كورش سرداری بزرگ و نیكوخواه بود . او آنقدر
خردمند بود كه هر زمانی كشور تازه ای را تسخیر می كرد به آنها آزادی مذهب میداد و فرمانروای جدید را از بین بومیان
آن سرزمین انتخاب می نمود . او شهر ها را ویران نمی نمود و قتل عام و كشتار نمی كرد . ایرانیان كورش را پدر و یونانیان
كه سرزمینشان بوسیله كورش تسخیر شده بود وی را سرور و قانونگذار می نامیدند و یهودیان او را مسیح خداوند
میخوانند.
كنت دوگوبینو سفیر اسبق فرانسه در تهران ( مورخ فرانسوی ) :
تا كنون هیچ انسانی موفق نشده است اثری را كه كورش در تاریخ جهان باقی گذاشت - در افكار میلیونها مردم جهان
بوجود آورد . من اذعان میدارم كه اسكندر و سزار و كورش كه سه مرد اول جهان شده اند كورش در صدر انها قرار دارد . وتا كنون كسی در جهان بوجود نیامده است كه بتواند با او برابری كند و او همانطور كه در كتابهای ما آمده است مسیح خداوند است . قوانینی كه او صادر كرد در تاریخ آن زمان كه انسانها به راحتی قربانی خدایان می شدند بی سابقه بود
ویل دورانت - تاریخ تمدن ویل دورانت - مشرق زمین :
كورش از افرادی بوده كه برای فرمانروایی آفریده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در كشور گشایی حیرت انگیز بود . او با شكست خوردگان با جوانمردی و بزرگواری برخورد می نمود . بهمین دلیل یونانیان كه دشمن ایران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهای بیشماری نوشته اند و او را بزرگترین جهان قهرمان پیش از اسكندر مینامند . او كرزوس را پس از شكست از سوختن در میان هیزمهای آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و یهودیان در بند را آزاد نمود . كورش سرداری بود كه بیش از هر پادشاه دیگری در آن زمان محبوبیت داشت و پایه های شاهنشاهی اش را بر سخاوت و جوانمردی بنیان گذاشت .
كلمان هوار - تمدن ایرانی :
كورش بزرگ در سال 550 قبل از میلاد بر اریكه پادشاهی ایران نشست . وی با فتوحاتی ناگهانی و شگفت انگیز
امپراتوری و شاهنشاهی پهناوری را از خود بر جای گذاشت كه تا آن روزگار كسی به دنیا ندیده بود . كورش سرداری بزرگ و سرآمد دنیای آن روزگار بود . او اقوام مختلف را مطیع خود كرد . او اولین دولت مقتدر و منظم را در جهان پایه ریزی كرد . برای احترام به مردمان كشورهای دیگر معابدشان را بازسازی كرد . وی پیرو دین یكتا پرستی مزدیسنا بود . ولی به هیچ عنوان دین خود را بر ملل مغلوب تحمیل ننمود .
مولانا ابوالكلام احمد آزاد فیلسوف هندی -كورش بزرگ ( عباس خلیلی ) :
كورش همان ذوالقرنین قرآن است . وی پیامبر ایران بود زیرا انسانیت و منش و كردار نیك را به مردمان ایران و جهان
هدیه داد . سنگ نگاره او با بالهای كشیده شده به سوی خداوند در پاسارگاد وجود دارد .
دیودوروس سیسولوس ( 100 پس از میلاد ) :
كورش پسر كمبوجیه و ماندان در دلاوری و كارآیی خردمندانه حزم و سایر خصائص نیكو سرآمد روزگار خود بود . در رفتار با دشمنان دارای شجاعتی كم نظیر و در كردار نسبت به زیر دستان به مهر و عطوفت رفتار میكرد . پارسیان او را پدر می خواندند .
دكتر جهانگیر اوشیدری - دانشنامه مزدیسنا :
كورش به سال 559 قبل از میلاد بر اریكه شاهنشاهی بنشست و در سال 529 قبل از میلاد وفات یافت . پس از تسخیر
بابل با مردمان شكست خورده بامهربانی رفتار كرد و اسیران یهودی را كه بخت النصر از فلسطین به آن شهر آورده بود آزاد كرد و اجازه داد به فلسطین باز گردند . او فرمانی صادر كرد كه معبد اورشلیم را كه بخت النصر ویران كرده بود را با هزینه دولت ایران بازسازی كنند . كورش را در پارسه گرد كه امروزه پازاردگاد نامیده می شود به خاك سپردند . او از مردان بزرگ تاریخ جهان است زیرا همه تاریخ نویسان نامدار جهانی از او به نیكی ستایش كرده اند . اوپادشاهی سیاستمدار - شجاع - با فتوت - با عزم و اراده - با گذشت و مهربان بود . او به عقاید دینی ملل مغلوب احترام می گذاشت . شهرهای
ویران را دوباره آباد ساخت . او عقل و تدبیر را بر شمشیر و جنگ برتری داد . منشور جهانی او زینت بخش سازمان ملل
متحد و جهان است .
اخیلوس ( آشیل ) شاعر نامدار یونانی - تراژدی پارسه :
كورش یك تن فانی سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشید . خدایان او را دوست داشتند . او دارای عقلی
سرشار از بزرگی بود .
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
واقعا دست درد نکنه این تشکر فراتر از دکمه تشکر می باشد عکسا عالی بود
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سوم
کوروش " مردی خردمند و با استعداد "
وقتی کوروش دوم بزرگ ترین پادشاه و بنیانگذار شاهنشاهی و امپراتوری ایران در حدود سال 599 ق.م زاده شد ، جهان او از همان زمان باستانی شده بود .
طی قرن های طولانی و پرهیاهو ، امپراتوری های بزرگ بین النهرین و ایران همانند جزر ومدی بی پایان ظهور و سقوط کرده و در پس خود شهرهای ویران و بلند پروازیهای فروپاشیده را باقی گذاشته بودند .
جدیدترین موج فراز آمده در این جذر و مد تاریخی مادها بودند که از همه نیرومند تر شدند . هنگامی که ارتش کیاکسار سراسر ارمنستان را در نوردید و سپس برای فتح لیدی به سوی غرب تاخت ، کوروش فقط ده سال داشت .
در آن زمان این پسرک گمان نمی برد که موج سریع و توقف ناپذیر قدرت ماد ناگهان فرو ریزد ، یا کسی که رهبری این فروپاشی را بر عهده خواهد داشت ، خود او خواهد بود . تبار این پسر به هخامنش می رسید ، کسی که بنیانگذار نیمه افسانه ای خاندان سلطنتی پارس بود و گفته می شود که عشایر کوه نشین ابتدایی فارس را به ملتی کوچک تبدیل کرد .
کوروش بزرگ تر که شد به مردی با بینش ژرف ، دلاور و با استعداد تبدیل شد ، آرزوی او تنها آزاد کردن قوم خود از زیر سلطه مادها نبود ، بلکه توانست در زمانی بسیار کوتاه دودمان هخامنشی را به قدرتی باورنکردنی و نفوذی شگفت انگیز در بیش تر جهان شناخته شده ان روز برساند .
آلساندرو بائوسانی می نویسد :
" ظهور ناگهانی و کسب قدرت پارسیان به رهبری ... کوروش بزرگ ... یکی از پدیده های شگفت انگیز ، و نه البته نادر ، تاریخ گذشته و حال آسیاست . این نشان می دهد که چگونه دولتی کوچک می تواند ، بدون دلیل روشن ، همانند ستاره ای جدید ناگهان بدرخشد و فراخی مرزهای خود را به اقوام و ملل و نژادهای گوناگون گسترش دهد .
سقوط ناگهانی ماد
کوروش در حدود 41 سالگی در سال 558 ق.م در پارس بر تخت پادشاهی نشست .
او که تیز هوشی و زیرکی خاصی نسبت به طبیعت انسان و درکی عمیق از نیروهای سیاسی بین المللی روزگار خویش داشت ، به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از اشراف ماد که زیر فرمان " آستیاگ " ، فرزند و جانشین کیاکسار ( هوخشتره ) ، می زیستند از پادشاه جدید راضی نیستند .
آستیاگ که در فرمانروایی دلاوری و لیاقت کیاکسار را نداشت ، ظاهرا بیش تر اوقات خود را به خوشگذرانی در دربار شکوهمند جدید ماد در اکباتان ( همدان ) می گذرانید .
کوروش همچنین دریافت که اقوام تابعه امپراتوری ماد ، که بیش تر انها مجبور بودند سربازان ارتش ماد را تامین کنند ، از این وضع بسیار ناخشنودند و در صورت حمله به آستیاگ از او پشتیبانی نخواهند کرد .
کوروش ضمن بررسی ضعف های دشمنان خویش ، به آرامی به طرح نقشه علیه آن ها پرداخت و نخستین ضربه خود را در سال 533 ق.م وارد ساخت . درباره شورش پارسیان که از آغاز آن تا حمله مستقیم کوروش به پایتخت ماد ، اکباتان ، حدود سه سال طول کشید ، جزئیات زیادی در دست نیست .
بنا به نوشته هرودوت :
" آستیاک بی درنگ اهالی ماد را فرمان بسیج داد و به قدری آشفتگی خیال داشت که " هارپاک " را به فرماندهی این لشکر برگزید ... از این رو وقتی لشکریان او با سربازان پارسی روبرو شدند فقط تنی چند ... تن به کشتن دادند و از بقیه ، عده ای جانب پارسیان را گرفتند ، ولی قسمت اعظم لشکریان پشت به دشمن کردند .
تا آستیاک از شکست ننگین سپاه ماد آگاه شد ، سوگند یاد کرد که به هر حال کوروش را آسوده نخواهد گذاشت .
پس همه مادی ها را ، چه انها را که در سن و سال خدمت نظام بودند و چه مسن ترها را که هنوز در شهر بودند ، به خدمت سربازی فراخواند و با این افراد به میدان نبرد شتافت .
اما شکست خورد ، سربازانش به قتل رسیدند و خود او اسیر شد ."
بدین ترتیب امپراتوری ماد که تازه تشکیل شده بود ، ناگهان به دست کوروش پایانی مصیبت بار یافت . با این حال خود کشور ماد ویران نشد .
کوروش با به نمایش گذاردن تساهل و مدارا و خردمندی یک فرمانروای بزرگ ، مادها را گرامی داشت ، به بسیاری از نجیب زادگان آن ها مقام های بلندی در دربار وارتش خویش واگذار کرد .
او سرزمین ماد را نخستین ایالت یا ساتراپی امپراتوری خویش قرار داد و ان را " مادا " نامید و اکباتان را سالم و دست نخورده ، پس از پاسارگاد در تپه های فارس ، به عنوان پایتخت دوم خویش برگزید ، از این رو از آن پس امپراتوری ایران را معمولا " شاهنشاهی ماد و پارس " می نامیدند .
افزون بر این ، کوروش بزرگواری و بخشندگی فوق العاده ای نسبت به دشمن پیشین خود آستیاگ نشان داد، با او با احترام رفتار کرد و اجازه داد برای بقیه عمر خویش در دربار سلطنتی اقامت گزیند .
کوروش با این شیوه رفتار خود تصویری از یک رزمجوی نیرومند و در عین حال فرمانروایی محترم و دادگر از خود بر جای گذاشت و بدین سان ستایش و وفاداری اتباع و رعایای خود را جلب کرد .
سازمان نظامی و سیاسی
کوروش با فتح سرزمین ماد فرمانروای تمام سرزمین هایی شد که آستیاگ بر آن ها حکومت می کرد ، از جمله بیشتر سرزمین آشور ، ارمنستان کوهستانی ، سوریه در ساحل دریای مدیترانه و بخش هایز زیادی از فلات ایران . شاید الهام بخش او در اعتقادش به سرنوشت ایزدی ایران بود .
کوروش رویای توسعه بیش تر قلمرو خود را در سر می پرورانید ،
اما متوجه بود که برای تحقق این هدف به نیرومند ترین و قابل انعطاف ترین سیستم های نظامی و سیاسی که تاکنون خاور نزدیک به خود دیده بود نیاز دارد ، از این رو با پشتکار به توسعه و بهبود این دو سیستم در بقیه عمر پرداخت .
سیستم ارتش کوروش تا حد زیادی از سیستم نظامی آشوریان گرته برداری شده بود ، گرچه او این سیستم را تغییر داد و تکمیل کرد .
آشوریان تا حد بسیاری از تاکتیک های موثری که طی قرن ها در جنگ های خاور نزدیک مرسوم بود استفاده می کردند .
این تاکتیک مبتنی بود بر استفاده از یک زوج تیرانداز ، یکی نیزه افکنی که سپری بزرگ و سبک اما مقاوم از چرم و حصیر حمل می کرد و دیگری کمانداری که تیر اندازی می کرد . نیزه افکن با دشمن درگیر می شد و سپر را بدست می گرفت .
تیرانداز در پشت نیزه افکن پنهان می شد و رگبار تیر را به دشمن می بارید . ایرانیان به سپر " اسپارا " می گفتند و این واحدهای تاکتیکی را " اسپارابارا " ( سپرباره یا سپردار ) می نامیدند .
معمولا آشوریان این واحدها را در کنار هم در دو صف آرایش می دادند ، صف اول از سپر داران و صف دوم از تیر اندازان . کوروش به عمق و نیز به تعداد کمانداران نسبت به هر سپر افزود و تمرکز سنگین تری از تیر اندازان به وجود آورد .
سازمان اولیه پیاده نظام پارسی بر اساس اعشاری یا ده دهی بود . چنان که دانشمند کلاستیک نیک سکوندا توضیح می دهد :
" ارتش ایران از هنگ های هزارنفری تشکیل می شد . اصطلاح پارسی باستان این هنگ ها " هزارابام " ... فرمانده هر هنگ را " هزارپاتیش " می گفتند ، هر هنگ هزار نفری به ده " صاتابا " یا فوج صد نفری تقسیم می شد .
فرمانده هر " صاتابا " یک " صاتاباتیس " بود که به نوبه خود هر " صاتابا " به ده " داتابا " مرکب از ده مرد تقسیم می شد.
" داتابام" ( یا جوخه ده نفری ) کوچک ترین واحد تاکتیکی پیاده نظام بود که به ستون یک به میدان نبرد فرستاده می شد .
" داتاپاتیس " ( یا جوخه ده نفری ) در جلوی ستون قرار می گرفت و یک " اسپارا " ( سپر ) حمل می کرد . در پشت او بقیه " داتابام " ( افراد جوخه ) به صورت یک ستون نه نفری می ایستادند .و هر مرد به کمان و شمشیر کج مسلح بود .
معمولا " داتاپاتیس " یک زوبین سبک کوتاه شش پایی به دست می گرفت و فرماندهی و نیز حفاظت از بقیه جوخه را بر عهده داشت .
با وجود این گاه تمام افراد جوخه مسلح به کمان بودند و سپر مانند دیواری در جلوی ستون از آنها محافظت می کرد و امکان می داد که همه افراد جوخه با دست باز به تیر اندازی یا شمشیر زنی بپردازند .
سیستم اعشاری برای واحدهای بزرگ تر از هنگ های هزار نفری نیز مورد استفاده قرار می گرفت .
ارتش های بزرگ از واحد هایی مرکب از ده " هزارابا " یا ده هزار تن تشکیل می شدند . اصطلاح فارسی باستان این گروه های بزرگ از بین رفته ولی به یونانی به آنها " مایرید " ( معادل " بیور " فارسی در شاهنامه ) می گفتند .
مهم ترین واحد های " ده هزار تنی " ایرانی گروه های نخبه ای بودند که گارد شاهنشاهی را برای محافظت از شخص شاه تشکیل می دادند .
بهترین سربازان ارتش در این گارد که به " آمرتکا " ( بی مرگ یا هنگ جاوید ) معروف بود خدمت می کردند ، از این رو به آنها هنگ جاوید می گفتند که به محض کشته شدن یکی از افراد آن ، فرد دیگری جانشین آن می شد .
ثروت کورش
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
کوروش " مردی خردمند و با استعداد "
وقتی کوروش دوم بزرگ ترین پادشاه و بنیانگذار شاهنشاهی و امپراتوری ایران در حدود سال 599 ق.م زاده شد ، جهان او از همان زمان باستانی شده بود .
طی قرن های طولانی و پرهیاهو ، امپراتوری های بزرگ بین النهرین و ایران همانند جزر ومدی بی پایان ظهور و سقوط کرده و در پس خود شهرهای ویران و بلند پروازیهای فروپاشیده را باقی گذاشته بودند .
جدیدترین موج فراز آمده در این جذر و مد تاریخی مادها بودند که از همه نیرومند تر شدند . هنگامی که ارتش کیاکسار سراسر ارمنستان را در نوردید و سپس برای فتح لیدی به سوی غرب تاخت ، کوروش فقط ده سال داشت .
در آن زمان این پسرک گمان نمی برد که موج سریع و توقف ناپذیر قدرت ماد ناگهان فرو ریزد ، یا کسی که رهبری این فروپاشی را بر عهده خواهد داشت ، خود او خواهد بود . تبار این پسر به هخامنش می رسید ، کسی که بنیانگذار نیمه افسانه ای خاندان سلطنتی پارس بود و گفته می شود که عشایر کوه نشین ابتدایی فارس را به ملتی کوچک تبدیل کرد .
کوروش بزرگ تر که شد به مردی با بینش ژرف ، دلاور و با استعداد تبدیل شد ، آرزوی او تنها آزاد کردن قوم خود از زیر سلطه مادها نبود ، بلکه توانست در زمانی بسیار کوتاه دودمان هخامنشی را به قدرتی باورنکردنی و نفوذی شگفت انگیز در بیش تر جهان شناخته شده ان روز برساند .
آلساندرو بائوسانی می نویسد :
" ظهور ناگهانی و کسب قدرت پارسیان به رهبری ... کوروش بزرگ ... یکی از پدیده های شگفت انگیز ، و نه البته نادر ، تاریخ گذشته و حال آسیاست . این نشان می دهد که چگونه دولتی کوچک می تواند ، بدون دلیل روشن ، همانند ستاره ای جدید ناگهان بدرخشد و فراخی مرزهای خود را به اقوام و ملل و نژادهای گوناگون گسترش دهد .
سقوط ناگهانی ماد
کوروش در حدود 41 سالگی در سال 558 ق.م در پارس بر تخت پادشاهی نشست .
او که تیز هوشی و زیرکی خاصی نسبت به طبیعت انسان و درکی عمیق از نیروهای سیاسی بین المللی روزگار خویش داشت ، به این نتیجه رسیده بود که بسیاری از اشراف ماد که زیر فرمان " آستیاگ " ، فرزند و جانشین کیاکسار ( هوخشتره ) ، می زیستند از پادشاه جدید راضی نیستند .
آستیاگ که در فرمانروایی دلاوری و لیاقت کیاکسار را نداشت ، ظاهرا بیش تر اوقات خود را به خوشگذرانی در دربار شکوهمند جدید ماد در اکباتان ( همدان ) می گذرانید .
کوروش همچنین دریافت که اقوام تابعه امپراتوری ماد ، که بیش تر انها مجبور بودند سربازان ارتش ماد را تامین کنند ، از این وضع بسیار ناخشنودند و در صورت حمله به آستیاگ از او پشتیبانی نخواهند کرد .
کوروش ضمن بررسی ضعف های دشمنان خویش ، به آرامی به طرح نقشه علیه آن ها پرداخت و نخستین ضربه خود را در سال 533 ق.م وارد ساخت . درباره شورش پارسیان که از آغاز آن تا حمله مستقیم کوروش به پایتخت ماد ، اکباتان ، حدود سه سال طول کشید ، جزئیات زیادی در دست نیست .
بنا به نوشته هرودوت :
" آستیاک بی درنگ اهالی ماد را فرمان بسیج داد و به قدری آشفتگی خیال داشت که " هارپاک " را به فرماندهی این لشکر برگزید ... از این رو وقتی لشکریان او با سربازان پارسی روبرو شدند فقط تنی چند ... تن به کشتن دادند و از بقیه ، عده ای جانب پارسیان را گرفتند ، ولی قسمت اعظم لشکریان پشت به دشمن کردند .
تا آستیاک از شکست ننگین سپاه ماد آگاه شد ، سوگند یاد کرد که به هر حال کوروش را آسوده نخواهد گذاشت .
پس همه مادی ها را ، چه انها را که در سن و سال خدمت نظام بودند و چه مسن ترها را که هنوز در شهر بودند ، به خدمت سربازی فراخواند و با این افراد به میدان نبرد شتافت .
اما شکست خورد ، سربازانش به قتل رسیدند و خود او اسیر شد ."
بدین ترتیب امپراتوری ماد که تازه تشکیل شده بود ، ناگهان به دست کوروش پایانی مصیبت بار یافت . با این حال خود کشور ماد ویران نشد .
کوروش با به نمایش گذاردن تساهل و مدارا و خردمندی یک فرمانروای بزرگ ، مادها را گرامی داشت ، به بسیاری از نجیب زادگان آن ها مقام های بلندی در دربار وارتش خویش واگذار کرد .
او سرزمین ماد را نخستین ایالت یا ساتراپی امپراتوری خویش قرار داد و ان را " مادا " نامید و اکباتان را سالم و دست نخورده ، پس از پاسارگاد در تپه های فارس ، به عنوان پایتخت دوم خویش برگزید ، از این رو از آن پس امپراتوری ایران را معمولا " شاهنشاهی ماد و پارس " می نامیدند .
افزون بر این ، کوروش بزرگواری و بخشندگی فوق العاده ای نسبت به دشمن پیشین خود آستیاگ نشان داد، با او با احترام رفتار کرد و اجازه داد برای بقیه عمر خویش در دربار سلطنتی اقامت گزیند .
کوروش با این شیوه رفتار خود تصویری از یک رزمجوی نیرومند و در عین حال فرمانروایی محترم و دادگر از خود بر جای گذاشت و بدین سان ستایش و وفاداری اتباع و رعایای خود را جلب کرد .
سازمان نظامی و سیاسی
کوروش با فتح سرزمین ماد فرمانروای تمام سرزمین هایی شد که آستیاگ بر آن ها حکومت می کرد ، از جمله بیشتر سرزمین آشور ، ارمنستان کوهستانی ، سوریه در ساحل دریای مدیترانه و بخش هایز زیادی از فلات ایران . شاید الهام بخش او در اعتقادش به سرنوشت ایزدی ایران بود .
کوروش رویای توسعه بیش تر قلمرو خود را در سر می پرورانید ،
اما متوجه بود که برای تحقق این هدف به نیرومند ترین و قابل انعطاف ترین سیستم های نظامی و سیاسی که تاکنون خاور نزدیک به خود دیده بود نیاز دارد ، از این رو با پشتکار به توسعه و بهبود این دو سیستم در بقیه عمر پرداخت .
سیستم ارتش کوروش تا حد زیادی از سیستم نظامی آشوریان گرته برداری شده بود ، گرچه او این سیستم را تغییر داد و تکمیل کرد .
آشوریان تا حد بسیاری از تاکتیک های موثری که طی قرن ها در جنگ های خاور نزدیک مرسوم بود استفاده می کردند .
این تاکتیک مبتنی بود بر استفاده از یک زوج تیرانداز ، یکی نیزه افکنی که سپری بزرگ و سبک اما مقاوم از چرم و حصیر حمل می کرد و دیگری کمانداری که تیر اندازی می کرد . نیزه افکن با دشمن درگیر می شد و سپر را بدست می گرفت .
تیرانداز در پشت نیزه افکن پنهان می شد و رگبار تیر را به دشمن می بارید . ایرانیان به سپر " اسپارا " می گفتند و این واحدهای تاکتیکی را " اسپارابارا " ( سپرباره یا سپردار ) می نامیدند .
معمولا آشوریان این واحدها را در کنار هم در دو صف آرایش می دادند ، صف اول از سپر داران و صف دوم از تیر اندازان . کوروش به عمق و نیز به تعداد کمانداران نسبت به هر سپر افزود و تمرکز سنگین تری از تیر اندازان به وجود آورد .
سازمان اولیه پیاده نظام پارسی بر اساس اعشاری یا ده دهی بود . چنان که دانشمند کلاستیک نیک سکوندا توضیح می دهد :
" ارتش ایران از هنگ های هزارنفری تشکیل می شد . اصطلاح پارسی باستان این هنگ ها " هزارابام " ... فرمانده هر هنگ را " هزارپاتیش " می گفتند ، هر هنگ هزار نفری به ده " صاتابا " یا فوج صد نفری تقسیم می شد .
فرمانده هر " صاتابا " یک " صاتاباتیس " بود که به نوبه خود هر " صاتابا " به ده " داتابا " مرکب از ده مرد تقسیم می شد.
" داتابام" ( یا جوخه ده نفری ) کوچک ترین واحد تاکتیکی پیاده نظام بود که به ستون یک به میدان نبرد فرستاده می شد .
" داتاپاتیس " ( یا جوخه ده نفری ) در جلوی ستون قرار می گرفت و یک " اسپارا " ( سپر ) حمل می کرد . در پشت او بقیه " داتابام " ( افراد جوخه ) به صورت یک ستون نه نفری می ایستادند .و هر مرد به کمان و شمشیر کج مسلح بود .
معمولا " داتاپاتیس " یک زوبین سبک کوتاه شش پایی به دست می گرفت و فرماندهی و نیز حفاظت از بقیه جوخه را بر عهده داشت .
با وجود این گاه تمام افراد جوخه مسلح به کمان بودند و سپر مانند دیواری در جلوی ستون از آنها محافظت می کرد و امکان می داد که همه افراد جوخه با دست باز به تیر اندازی یا شمشیر زنی بپردازند .
سیستم اعشاری برای واحدهای بزرگ تر از هنگ های هزار نفری نیز مورد استفاده قرار می گرفت .
ارتش های بزرگ از واحد هایی مرکب از ده " هزارابا " یا ده هزار تن تشکیل می شدند . اصطلاح فارسی باستان این گروه های بزرگ از بین رفته ولی به یونانی به آنها " مایرید " ( معادل " بیور " فارسی در شاهنامه ) می گفتند .
مهم ترین واحد های " ده هزار تنی " ایرانی گروه های نخبه ای بودند که گارد شاهنشاهی را برای محافظت از شخص شاه تشکیل می دادند .
بهترین سربازان ارتش در این گارد که به " آمرتکا " ( بی مرگ یا هنگ جاوید ) معروف بود خدمت می کردند ، از این رو به آنها هنگ جاوید می گفتند که به محض کشته شدن یکی از افراد آن ، فرد دیگری جانشین آن می شد .
ثروت کورش
زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.