قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهارم
کوروش بزرگ از منظر ویل دورانت
كوروش يكي از كساني بود كه گويا براي فرمانروايي آفريده شده اند و، به گفتة امرسن، همةمردم از تاجگذاري ايشان شاد مي شوند .
روح شاهانه داشت و شاهانه به كار برمي خاست؛ در ادارةامور به همان گونه شايستگي داشت كه در كشورگشاييهاي حيرت انگيز خود؛ با شكست خوردگان به بزرگواري رفتار مي كرد و نسبت به دشمنان سابق خود مهرباني مي كرد .
پس، ماية شگفتي نيست كه يونانيان دربارة وي داستانهاي بيشمار نوشته و او را بزرگترين پهلوان جهان، پيش از اسكندر، دانسته باشند.
آن اندازه كه از افسانه ها برمي آيد، كوروش از كشورگشاياني بوده است كه بيش از هر كشورگشاي ديگر او را دوست مي داشته اند، و پايه هاي سلطنت خود را بر بخشندگي و خوي نيكو قرار داده بود .
دشمنان وي از نرمي و گذشت او آگاه بودند، و به همين جهت در جنگ با كوروش مانند كسي نبودند كه با نيروي نوميدي مي جنگد و مي داند چاره اي نيست جز اينكه بكشد يا خودكشته شود .
يكي از اركان سياست و حكومت و ي آن بود كه، براي ملل و اقوام مختلفي كه اجزاي امپراطوري او را تشكيل مي دادند، به آزادي عقيدة ديني و عبادت معتقد بود؛ اين خود مي رساند كه بر اصل اول حكومت كردن بر مردم آگاهي داشت و مي دانست كه دين از دولت نيرومندتر است .
به همين جهت است كه وي هرگز شهرها را غ ارت نمي كرد و معابد را ويران نمي ساخت، بلكه نسبت به خدايان ملل مغلوب به چشم احترام مي نگريست و براي نگاهداري پرستشگاهها و آرامگاههاي خدايان، از خود، كمك مالي نيز مي كرد .
حتي مردم بابل، كه در برابر اوسخت ايستادگي كرده بودند، در آن هنگام كه احترام وي را نس بت به معابد و خدايان خويش ديدند،بگرمي برگرد او جمع شدند و مقدم او را پذيرفتند .
هر وقت سرزميني را مي گشود كه جهانگشاي ديگري پيش از وي به آنجا نرفته بود، با كمال تقوا و ورع، قربانيهايي به خدايان محل تقديم مي كرد؛مانند ناپلئون، همة اديان را قبول داشت و ميان آنها فرقي نمي گذاشت؛ و با مرحمتي بيش از ناپلئون بهتكريم همة خدايان مي پرداخت.
تاریخ تمدن ویل دورانت
کوروش بزرگ در تورات
نکات زیر قسمتی از مطالبی است که تورات درباره کوروش گفته است:
« خداوند در مورد کوروش می گوید که او شبان من است و هرچه او انجام دهد، آن است که من خواسته ام.»
«این سخنی است از خداوند به کوروش:
تو مسیح من هستی. من دست راست تو را گرفتم تا به حضور تو امت ها را مغلوب کنم و کمرهای پادشاهان را بگشایم تا درها را به روی تو بازکنم و دیگر دروازه ها به رویت بسته نشوند. من همه جا پیش روی تو خواهم بود.
ناهمواری ها را برایت هموار خواهم کرد...و پادشاهان را در پایت خواهم افکند. من کمر تو را زمانی بستم که مرا نشناختی و هنگامی تو را به نام خواندم که هنوز به دنیا نیامده بودی.»
«منم(خداوند) که او (کوروش) را از جانب مشرق برانگیختم تا عدالت را روی زمین برقرار کند.
من امت ها را تسلیم وی می کنم و او را بر پادشاهان سروری می بخشم و ایشان را مثل غبار به شمشیر او و مانند کاهی که پراکنده شود به کمال او تسلیم می کنم.»
«من کوروش را به عدالت برانگیختم و تمامی راه ها را در پیش رویش استوار خواهم ساخت.»
«منم که شاهین خود(کوروش) را از جانب مشرق فراخواندم و دوران عدالت را نزدیک آوردم.»
«خداوند کوروش را برگزیده و فرماندار جهانش کرده است. بازوی او را بر کلدانیان فرو خواهد آورد و راه او را همه جا هموار خواهد ساخت. من او را برگزیده ام و خواندم.»
«در سال اول سلطنت کوروش پادشاه پارس، کلام خدا کامل شد. خداوند روح کوروش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی سرزمین های خود فرمانی صادر کند که (یهوه) خدای آسمان ها تمام ممالک زمین را به من داده است و امر فرموده است خانه ای برای او در اورشلیم بنا کنم.»
سلسله پادشاهان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
برای شادی شاهنشاه کورش کبیر صلوات بفرستیم
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش پنجم
معرفی زندگينامه كوروش كبير
کوروش دوم ، معروف به کوروش بزرگ یا کورش کبیر (۵۵۹-۵۲۸
پیش از میلاد) شاه ایران، بهخاطر بخشندگی، بزرگ منشی، بنیان
گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند قومیتی و
بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب
مختلف ، گسترش تمدن و... شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه
ایران و بنیانگذار دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد. واژه کوروش
یعنی: خورشیدوار. کُور یعنی: خورشید. وُش یعنی: مانند.
ایرانیان کوروش را پدر، و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر
کرده بود، او را سرور و قانونگذار می نامیدند. یهودیان این
پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند، ضمن
آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند. درباره شخصیت
ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از
آن سخن به میان آمده، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن
فرزند نیک سرشت خداوند را کوروش هخامنشی می دانند و نسبت
دادن آن را به اسکندر ملعون کاری ابلهانه می دانند. کوروش کبیر
سرسلسله هخامنشی، داریوش کبیر، خشایارشا، اسکندر مقدونی
گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها
تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و
تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش کبیر است
که موجه ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می باشد.
دوره جوانی
تبار کوروش از جانب پدرش به قوم آریایی پارس می رسد که برای
چند نسل بر انشان , در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند.
کوروش درباره خاندانش بر سفالینه استوانه شکلی محل حکومت
آنها را نقش کرده است. بنیادگذار سلسلۀ هخامنشی, شاه هخامنش
انشان بوده که در حدود ۷۰۰ میزیسته است. پس از مرگ او,
تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو
نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی
دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و
آرسامس فارس, بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با
شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس
لیدیه, ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت , گزنفون , و کتزیاس درباره
چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت
تولد وی را به شرح خاصی نقل کردهاند, اما شرحی که آنها درباره
ماجرای زایش کوروش ارائه دادهاند, بیشتر شبیه افسانه می باشد.
تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی
سایکس , و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از
هرودوت برگرفتهاند. بنا به نوشته هرودوت, آژدهاک شبی خواب دید
که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام
سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغ ها
پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه
خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش
را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی
برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به
کمبوجیه اول به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید
که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را
پوشانید. پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست
و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا
فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک
به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را
به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس
خواب هایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس
زادهی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ ، که در ضمن وزیر و
سپه سالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند.
هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت.
در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ
پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با
او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن
است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده
فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای
شاه به نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به
دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهی ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از
موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از
کشتن کودک خودداری کند و به جای او, فرزند خود را که تازه زاییده
و مُرده به دنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این
کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده
فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را
به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان
امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود
به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش
همبازی های خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک
وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از
شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری
نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر
شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند.
پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان
پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و
کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: تو چگونه جرأت
کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری
است, چنین کنی؟ کوروش پاسخ داد: در این باره حق با من است,
زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من
فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته
مجازات می باشم, اختیار با توست.
آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد.
در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش
به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. بنابراین آرتم
بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و
او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور
پرسش هایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: این طفل فرزند من است
و مادرش نیز زنده است. اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و
دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای
آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک
دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه
دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسید:
با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کُشتی؟ پاسخ داد: پس از آن
که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را
اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم.
کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی ایرانی ها
و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای
سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند پرورش یافت.
دوره قدرت
هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی
بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر
ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست
امپراتوری ایرانی ماد به وسیله پارسها که کشور دست نشانده و
تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید,
اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه
داشت.
کوروش به این شیوه پادشاهی ماد و پارس را به دست گرفت و خود
را پادشاه ایران اعلام نمود و اتحاد این دو تیره آریایی ایران را بنا
کرد. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه
ماد و پارس نامید، در حالی که بابل به او خیانت کرده بود،
خردمندانه از کرزوس، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت
بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید.
اما کرزوس در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر
گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش
را از رود هالسی (قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز
کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت
خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را
تسخیر ناپذیر می پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از
دیواره های آن سقوط کردو کرزوس، شاه لیدی به اسارت ایرانیان
درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی
یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست
کرزوس است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و
تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و
مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در
شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند،
مشمول عفو شدند. پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از
دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت،
هریو(هرات)، رخج ، مرو، بلخ، زرنگیانا(سیستان) و سوگود
(نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را
مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین
امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار
حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت.
کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت
سرزمین های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه
بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوایل
پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته
نماند که یکی از دلایل اصلی ترس « نابونید » پادشاه بابِل، همانا
شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم
بابِل از یک سو و نیز پیش بینی های پیامبران بنی اسرائیل درباره
آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.
بابِل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط
محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردید و
کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال
بعد ( ۵۴۰ ق.م ) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود
کوروش در آن شرکت کرد. با فتح بابِل مستعمرات آن یعنی سوریه ،
فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی
اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان
شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن
مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر
بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک های
بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم
بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین
خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ
یهود و در تورات ثبت است. اسکندر پس از رسیدن به ایران و پارسه
همگی را به آتش کشید و ویران نمود ولی پس از رفتن به آرامگاه
کوروش بزرگ هرگونه صدمه زدن به آرامگاه کوروش را ممنوع نمود
و به وصیت وی که در آنجا حک شده بود عمل کرد و آن را سالم
گذاشت و رفت تا برای آیندگان باقی بماند. خود اسکندر که دشمن
ایرانیان بود نیز کوروش را الگوی و رهبری بزرگ می پنداشت. به
باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب
کوروپدیا ــ کوروش کبیر سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی
غربی در جهان بوده است. در جهان امروز یونسکو کورش بزرگ -
اسکندر مقدونی و سِزار را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند. ولی
به راستی موج تبلیغات گسترده غربیان برای سزار و اسکندر یونانی
کجا و گمنامی کوروش کبیر از آسیا که الگو و سرور اسکندر و
سزار بوده است کجا؟ اسکندری گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش
جهان گشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی
آلوده اش بر همگان آشکار است. حال آنکه شخصی مانند کوروش
بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در
قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند
آمده است ولی هرگز سخنی از او در ایران نشده است. تندیسی
شایسته و بایسته این ابر مرد جهان در ایران وجود ندارد. فیلم و
مستند جهانی شایسته وی ساخته نشده است. نامش برای آغاز سال
آورده نشده است. فقط ملت ایران بودند که هنوز پس از هزاران سال
از درگذشت وی در هنگام آغاز جشن ملی نوروز با سبدها و
دسته های گل راهی آرامگاه ابدی وی در پاسارگاد می شوند تا ادای
احترام کرده باشند و با منش - کردار و ایران دوستی او پیمانی دوباره
بسته باشند. شادی روان پاک این ابر نیک منش جهان را از یزدان پاک خواستاریم...
منبع:http://www.daneshju.ir
معرفی زندگينامه كوروش كبير
کوروش دوم ، معروف به کوروش بزرگ یا کورش کبیر (۵۵۹-۵۲۸
پیش از میلاد) شاه ایران، بهخاطر بخشندگی، بزرگ منشی، بنیان
گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراتوری چند قومیتی و
بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب
مختلف ، گسترش تمدن و... شناخته شدهاست. کوروش نخستین شاه
ایران و بنیانگذار دورهی شاهنشاهی ایرانیان می باشد. واژه کوروش
یعنی: خورشیدوار. کُور یعنی: خورشید. وُش یعنی: مانند.
ایرانیان کوروش را پدر، و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر
کرده بود، او را سرور و قانونگذار می نامیدند. یهودیان این
پادشاه را به منزله ممسوح پروردگار محسوب می داشتند، ضمن
آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می دانستند. درباره شخصیت
ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از
آن سخن به میان آمده، بسیاری از بزرگان جهان ذوالقرنین قرآن
فرزند نیک سرشت خداوند را کوروش هخامنشی می دانند و نسبت
دادن آن را به اسکندر ملعون کاری ابلهانه می دانند. کوروش کبیر
سرسلسله هخامنشی، داریوش کبیر، خشایارشا، اسکندر مقدونی
گزینه هایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها
تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و
تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش کبیر است
که موجه ترین دلایل را برای احراز این لقب دارا می باشد.
دوره جوانی
تبار کوروش از جانب پدرش به قوم آریایی پارس می رسد که برای
چند نسل بر انشان , در جنوب غربی ایران, حکومت کرده بودند.
کوروش درباره خاندانش بر سفالینه استوانه شکلی محل حکومت
آنها را نقش کرده است. بنیادگذار سلسلۀ هخامنشی, شاه هخامنش
انشان بوده که در حدود ۷۰۰ میزیسته است. پس از مرگ او,
تسپس انشان به حکومت رسید. تسپس نیز پس از مرگش توسط دو
نفر از پسرانش کوروش اول انشان و آریارمنس فارس در پادشاهی
دنبال شد. سپس، پسران هر کدام, به ترتیب کمبوجیه اول انشان و
آرسامس فارس, بعد از آنها حکومت کردند. کمبوجیه اول با
شاهدخت ماندانا دختر آژدهاک پادشاه قبیله ماد و دختر شاه آرینیس
لیدیه, ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.
تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت , گزنفون , و کتزیاس درباره
چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند. اگرچه هر یک سرگذشت
تولد وی را به شرح خاصی نقل کردهاند, اما شرحی که آنها درباره
ماجرای زایش کوروش ارائه دادهاند, بیشتر شبیه افسانه می باشد.
تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی
سایکس , و حسن پیرنیا شرح چگونگی زایش کوروش را از
هرودوت برگرفتهاند. بنا به نوشته هرودوت, آژدهاک شبی خواب دید
که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام
سرزمین آسیا را غرق کرد. آژدهاک تعبیر خواب خویش را از مغ ها
پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه
خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژدهاک تصمیم بگیرد دخترش
را به بزرگان ماد ندهد, زیرا می ترسید که دامادش مدعی خطرناکی
برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژدهاک دختر خود را به
کمبوجیه اول به زناشویی داد.
ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید
که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را
پوشانید. پادشاه ماد ، این بار هم از مغ ها تعبیر خوابش را خواست
و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا
فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد. آژدهاک
به مراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را
به حضور طلبید. دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس
خواب هایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس
زادهی دخترش را به یکی از بستگانش هارپاگ ، که در ضمن وزیر و
سپه سالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند.
هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت.
در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ
پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود, چون یکم کودک با
او خوشایند است. دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن
است جانشین او گردد, در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده
فرزندش مدارا نخواهد کرد. پس کوروش را به یکی از چوپانهای
شاه به نام میترادات (مهرداد) داد و از از خواست که وی را به
دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهی ددان گردد.
چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از
موضوع با خبر شد, با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از
کشتن کودک خودداری کند و به جای او, فرزند خود را که تازه زاییده
و مُرده به دنیا آمده بود, در جنگل رها سازد. میترادات شهامت این
کار را نداشت, ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده
فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را
به گردن گرفت.
روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود, با گروهی از فرزندان
امیرزادگان بازی می کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود
به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند. کوروش
همبازی های خود را به دستههای مختلف بخش کرد و برای هر یک
وظیفهای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از
شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری
نکرده بود تنبیه کنند. پس از پایان ماجرای, فرزند آرتم بارس به پدر
شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده است وی را تنبیه کنند.
پدرش او را نزد آژدهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان
پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده است. شاه چوپان و
کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: تو چگونه جرأت
کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگترین مقام کشوری
است, چنین کنی؟ کوروش پاسخ داد: در این باره حق با من است,
زیرا همه آنها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من
فرمانبرداری نکرد, من دستور تنبیه او را دادم, حال اگر شایسته
مجازات می باشم, اختیار با توست.
آژدهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد.
در ضمن بیاد آورد, مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش
به کوه می گذرد با سن این کودک برابری می کند. بنابراین آرتم
بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و
او را مرخص کرد. سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور
پرسش هایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: این طفل فرزند من است
و مادرش نیز زنده است. اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و
دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.
چوپان در زیر شکنجه وادار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای
آژدهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست. سپس آژدهاک
دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه
دید, موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژدهاک که از او پرسید:
با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کُشتی؟ پاسخ داد: پس از آن
که طفل را به خانه بردم, تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را
اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم.
کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی ایرانی ها
و فنون جنگی و نظام پیشرفته آنها را آموخت و با آموزشهای
سختی که سربازان پارس فرامیگرفتند پرورش یافت.
دوره قدرت
هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی
بودند بر ضد آژدهاک شورانید و موفق شد, کوروش را وادار کند بر
ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد. با شکست
امپراتوری ایرانی ماد به وسیله پارسها که کشور دست نشانده و
تابع آن بود, پادشاهی ۳۵ ساله آژدهاک پادشاه ماد به انتها رسید,
اما کوروش به آژدهاک آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه
داشت.
کوروش به این شیوه پادشاهی ماد و پارس را به دست گرفت و خود
را پادشاه ایران اعلام نمود و اتحاد این دو تیره آریایی ایران را بنا
کرد. کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه
ماد و پارس نامید، در حالی که بابل به او خیانت کرده بود،
خردمندانه از کرزوس، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت
بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید.
اما کرزوس در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر
گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش
را از رود هالسی (قزل ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز
کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت
خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژ سارد که آن را
تسخیر ناپذیر می پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از
دیواره های آن سقوط کردو کرزوس، شاه لیدی به اسارت ایرانیان
درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی
یونانیان رسانید. نکته قابل توجه رفتار کوروش پس از شکست
کرزوس است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و
تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و
مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در
شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند،
مشمول عفو شدند. پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از
دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت،
هریو(هرات)، رخج ، مرو، بلخ، زرنگیانا(سیستان) و سوگود
(نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را
مطیع خود کرد. هدف اصلی کوروش از لشکر کشی به شرق تأ مین
امنیت و تحکیم موقعیت بود و گرنه در سمت شرق ایران آن روزگار
حکومتی که بتواند با کوروش به معارض بپردازد وجود نداشت.
کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت
سرزمین های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه
بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوایل
پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود. البته ناگفته
نماند که یکی از دلایل اصلی ترس « نابونید » پادشاه بابِل، همانا
شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم
بابِل از یک سو و نیز پیش بینی های پیامبران بنی اسرائیل درباره
آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.
بابِل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط
محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردید و
کوروش طبق عادت در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال
بعد ( ۵۴۰ ق.م ) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود
کوروش در آن شرکت کرد. با فتح بابِل مستعمرات آن یعنی سوریه ،
فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی
اضافه شدند رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان
شناسان و حتی حقوقدانان دارد. او یهودیان را آزاد کرد و ضمن
مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر
بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک های
بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنا ن نمود تا بتوانند به اورشلیم
بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین
خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ
یهود و در تورات ثبت است. اسکندر پس از رسیدن به ایران و پارسه
همگی را به آتش کشید و ویران نمود ولی پس از رفتن به آرامگاه
کوروش بزرگ هرگونه صدمه زدن به آرامگاه کوروش را ممنوع نمود
و به وصیت وی که در آنجا حک شده بود عمل کرد و آن را سالم
گذاشت و رفت تا برای آیندگان باقی بماند. خود اسکندر که دشمن
ایرانیان بود نیز کوروش را الگوی و رهبری بزرگ می پنداشت. به
باور بسیاری از حقوق دانان کهن آمریکایی و انگلیسی کتاب
کوروپدیا ــ کوروش کبیر سرلوحه بنیان گذاران آزادی و دموکراسی
غربی در جهان بوده است. در جهان امروز یونسکو کورش بزرگ -
اسکندر مقدونی و سِزار را سه ابر مرد جهان معرفی کرده اند. ولی
به راستی موج تبلیغات گسترده غربیان برای سزار و اسکندر یونانی
کجا و گمنامی کوروش کبیر از آسیا که الگو و سرور اسکندر و
سزار بوده است کجا؟ اسکندری گویی اینکه از دیدگاه بزرگی و دانش
جهان گشایی برترین روزگار خود بوده ولی فساد اخلاقی و زندگی
آلوده اش بر همگان آشکار است. حال آنکه شخصی مانند کوروش
بزرگ از همه لحاظ بر سزار و اسکندر برتری داشته است و نامش در
قرآن به نام ذوالقرنین و در تورات به نام کوروش فرستاده خداوند
آمده است ولی هرگز سخنی از او در ایران نشده است. تندیسی
شایسته و بایسته این ابر مرد جهان در ایران وجود ندارد. فیلم و
مستند جهانی شایسته وی ساخته نشده است. نامش برای آغاز سال
آورده نشده است. فقط ملت ایران بودند که هنوز پس از هزاران سال
از درگذشت وی در هنگام آغاز جشن ملی نوروز با سبدها و
دسته های گل راهی آرامگاه ابدی وی در پاسارگاد می شوند تا ادای
احترام کرده باشند و با منش - کردار و ایران دوستی او پیمانی دوباره
بسته باشند. شادی روان پاک این ابر نیک منش جهان را از یزدان پاک خواستاریم...
منبع:http://www.daneshju.ir
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش ششم
چهار پادشاه اول
نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بندیان، احترام به دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شدهاست.
کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان میباشد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار مینامیدند.
یهودیان این پادشاه را به منزله مسحشده توسط پروردگار بشمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند .
درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده .
کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینههایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجهترین دلایل را برای احراز این لقب دارا میباشد.
دومین پادشاه:
کَمبوجیه پسر بزرگ کوروش بزرگ هخامنشی بود که به نامهای کمبوجیه دوم، کمبوزیه و کامبیز نیز معروف است. طبق گفته هرودوت مادر وی کساندانه بوده است، اما کتزیاس نقل کرده که مادر وی امتیس نام داشته است. کمبوجیه پس از کوروش، پدرش، به سلطنت رسید.
وی برادری به نام بردیا داشت.کمبوجیه قصد لشگرکشی به مصر را داشت،اما از بیم اینکه برادرش در غیاب او پادشاهی او را بدست آورد، بردیا را مخفیانه به قتل رساند.او به مصر لشگر کشید و این کشور را فتح کرد.
به همین دلیل به وی در تاریخ لقب فاتح مصر را داده اند.
در زمانیکه کمبوجیه در مصر حضور داشت خبر به سلطنت رسیدن برادرش بردیا را به وی دادند در حالیکه او بردیا را پیش از این کشته بود. اما شخصی که در ایران تاج پادشاهی را به سر گذاشته بود گئومات از تبار مادیان بود و خود را بردیا معرفی کرده بود.
کمبوجیه در بازگشت از مصر به ایران فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان میدانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.
سومین پادشاه داریوش بزرگ:
داریوش پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ یا داریوش اول، سومین پادشاه هخامنشی بود. وی با کمک دیگر نجبای پارسی با کشتن گئومات مغ که به عنوان بردیا فرزند کوروش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشی بازگرداند.
پس از آن شورشهای داخلی را سرکوب کرد. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمینهایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. از دیگر کارهای او حفر ترعهای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند میداد.
مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتن، در زمان اوست.
چهارمین پادشاه خشایارشا:
خشایار شا صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستوده اند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت:
آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا ینکه بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یو ززززنان مجازات شوی؟
خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبههایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت.
این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (485 تا 465 پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.
چهار پادشاه اول
نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن بردهها و بندیان، احترام به دینها و کیشهای گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شدهاست.
کوروش نخستین شاه ایران و بنیانگذار دورهٔ شاهنشاهی ایرانیان میباشد. ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی ممالک ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار مینامیدند.
یهودیان این پادشاه را به منزله مسحشده توسط پروردگار بشمار میآوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک میدانستند .
درباره شخصیت ذوالقرنین که در کتابهای آسمانی یهودیان، مسیحیان و مسلمانان از آن سخن به میان آمده، چند گانگی وجود دارد و این که به واقع ذوالقرنین چه کسی است به طور قطعی مشخص نشده .
کوروش سردودمان هخامنشی، داریوش بزرگ، خشایارشا، اسکندر مقدونی گزینههایی هستند که جهت پیدا شدن ذوالقرنین واقعی درباره آنها تحقیقاتی صورت گرفته، اما با توجه به اسناد و مدارک تاریخی و تطبیق آن با آیات قرآن، تورات، و انجیل تنها کوروش بزرگ است که موجهترین دلایل را برای احراز این لقب دارا میباشد.
دومین پادشاه:
کَمبوجیه پسر بزرگ کوروش بزرگ هخامنشی بود که به نامهای کمبوجیه دوم، کمبوزیه و کامبیز نیز معروف است. طبق گفته هرودوت مادر وی کساندانه بوده است، اما کتزیاس نقل کرده که مادر وی امتیس نام داشته است. کمبوجیه پس از کوروش، پدرش، به سلطنت رسید.
وی برادری به نام بردیا داشت.کمبوجیه قصد لشگرکشی به مصر را داشت،اما از بیم اینکه برادرش در غیاب او پادشاهی او را بدست آورد، بردیا را مخفیانه به قتل رساند.او به مصر لشگر کشید و این کشور را فتح کرد.
به همین دلیل به وی در تاریخ لقب فاتح مصر را داده اند.
در زمانیکه کمبوجیه در مصر حضور داشت خبر به سلطنت رسیدن برادرش بردیا را به وی دادند در حالیکه او بردیا را پیش از این کشته بود. اما شخصی که در ایران تاج پادشاهی را به سر گذاشته بود گئومات از تبار مادیان بود و خود را بردیا معرفی کرده بود.
کمبوجیه در بازگشت از مصر به ایران فوت کرد. ولی برخی دلیل مرگ وی را بیماری و برخی دیگر توطئه اطرافیان میدانند اما مسلم است که وی در مسیر بازگشت از مصر مرده است ولی دلیل آن تا کنون مکتوم باقی مانده است.
سومین پادشاه داریوش بزرگ:
داریوش پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ یا داریوش اول، سومین پادشاه هخامنشی بود. وی با کمک دیگر نجبای پارسی با کشتن گئومات مغ که به عنوان بردیا فرزند کوروش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشی بازگرداند.
پس از آن شورشهای داخلی را سرکوب کرد. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمینهایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد. آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. از دیگر کارهای او حفر ترعهای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند میداد.
مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتن، در زمان اوست.
چهارمین پادشاه خشایارشا:
خشایار شا صفاتی عالی داشته بطوریکه یونانیان بزرگ منشی او را ستوده اند. مشهور است که اسکندر وقتی که تخت جمشید را به آتش کشید، مجسمه خشایارشا به روی زمین افتاد و اسکندر گفت:
آیا باید بخاطر روح عالی و صفات نیکویت تو را از روی زمین بردارم یا ینکه بگذارم که روی زمین بمانی تا بخاطر تاخت و تازت به یو ززززنان مجازات شوی؟
خشایارشاه در تخت جمشید که بدستور پدرش داریوش ساخته شده بود قصرهای دیگری بنا کرد که بر عظمت و شکوه این اثر باستانی افزود. همین طور کتیبههایی در کوه الوند و نیز در ارمنستان از خود به جای گذاشت.
این پادشاه پس از بیست سال سلطنت (485 تا 465 پیش از میلاد)توسط یک خواجه به نام میترادات (مهرداد) به قتل رسید.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش هفتم
معرفی ذوالقرنین در قران کیست؟
در سوره کهف آیات ۸۳ تا ۹۸ به نام و بعضی اعمال ذوالقرنین و ویژگیهای شخصیت وی اشاره شده است که پیش از این مشروح آیات و ترجمه آن ارائه گردید.
به نوشته اغلب مفسران قرآن این آیات دارای شان نزول بوده است و از خود قران هم بر می آید که از جانب معاصران حضرت رسول ( ص ) در باره وی طرح سوال شده است و چنانچه در کتاب مسند روایت شده ، قریش به تحریک یهود راجع به چند موضوع - از جمله شخصیت ذوالقرنین- سوال کردند .
مفسرین در باره اینکه کدامیک از مردان نامی تاریخ ذوالقرنین بوده است نظرات متفاوتی ارائه کرده اند:
بیشتر مفسران قدیمی ( از جمله طبری ) و از معاصران مونتگمری وات در « دایره المعارف اسلام » و آقای دکتر حسن صفوی در « ذوالقرنین کیست ؟» نظرشان بر این بوده که مراد از ذوالقرنین ، اسکندر مقدونی است.
اما مفسران عصر جدید از جمله ؛ مولانا ابوالکلام محیی الدین احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزیر فرهنگ سابق کشور هند - گویا به اقتباس از سر سید احمدخان مصلح معروف به مسلمان هندی مفسر معروف قرآن ) در تفسیر معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاریزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنین یا کوروش کبیر» ) و مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب المیزان و آیت الله مکارم شیرازی صاحب تفسیر نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فریدون بدره ای در کتاب « کوروش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق » اظهار عقیده کرده اند که ذوالقرنین همان کوروش هخامنشی است.
رد نظریه ذوالقرنین بودن اسکندر مقدونی:
۱- یادی از اسکندر مقدونی در عهد عتیق نیست. حال انکه از کوروش بارها به نیکی یاد شده است.
۲- اسکندر موحد و خداپرست نبوده و نیز سفاک و عیاش بوده است ( چنانچه در ماجرای آتش زدن تخت جمشید معروف است ) ، حال آنکه ذوالقرنین به توصیف و تصریح قرآن مجید خداشناس و مومن بوده است.
۳-هیچ سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نیست.
۴-مسیر لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است و حال آنکه به تصریح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنین به سمت غرب بوده است.
دلایلی دال بر اینکه ذوالقرنین همان کوروش کبیر بوده است:
۱- کوروش شخصیتی است که در کتاب مقدس یعنی عهد عتیق ( در کتاب رویای دانیال و کتاب عزرا و چند رساله دیگر ) از او با تلویحی شبیه به تصریح یاد شده است . دانیال در رویایی می بیند که در قصر شوشان در کشور عیلام و در کنار نهر « اولای » است و قوچی با دوشاخ به همه حیوانات غلبه می کند ، مگر بزی با یک شاخ که سرانجام بر او غلبه می یابد .
سپس دانیال پس از این خواب از خود بیخود می شود و فرشته وحی بر او ظاهر می گردد و می گوید « آن قوچ صاحب دو شاخ را که دیدی ، پادشاهان مادیان و پارسیان می باشد و آن بز نر از پادشاهان یونان است ( بز تک شاخ می تواند همان اسکندر مقدونی باشد که عاقبت بر سلسله هخامنشیان چیره شد و بساط انان را برچید).
۲- با استفاده از شان نزول این آیات و به تصریح خود قرآن کریم ، پرسش کنندگان یهود ( یا به تحریک یهود ) بوده اند و با توجه به ذکر نام کوروش در عهد عتیق ، احتمال اینکه ذوالقرنین کوروش باشد بسیار بیشتر از اسکندر مقدونی است.
۳- ذوالقرنین قرآن خداشناس و موحد است و کوروش هم خداشناس و یکتاپرست بوده و معقول ترین تاریخی که برای ظهور زرتشت یاد می شود قرن ششم پیش از میلاد است که با تاریخ حیات کوروش توافق دارد.
۴- ذوالقرنین قران شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است و این با شخصیت کوروش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراطوری بزرگ تاریخ را تاسیس کرده است ، توافق دارد.
۵- ذوالقرنین اولین بار سفر یا لشکر کشی به غرب یا مغرب خورشید داشته است و این موضوع با لشکر کشی کوروش به غرب و شکست کروزوس پادشاه لیدیه و تسلط بر آن سرزمین انطباق دارد.
- ذوالقرنین پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که با لشکر کشی کوروش به مکران و سیستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی این است که کوروش در این سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ایرانیان ، سند را هند می نامیده اند و از این جهت در کتیبه داریوش ، نام هند نیز در میان نامهای ممالک بیست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
۷- ذوالقرنین قرآن با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » که به یک تعبیر همان « یاجوج و ماجوج » هستند انطباق دارد.
در اینجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داریال » ( تنگه داریول ) که نمها معبر انان بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نیست که این دیوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است زیرا اوصافی که قرآن در باره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملا بر آن منطبق است و در آثار باستانی ارامنه این دیوار « بهاگ کورایی » به معنی « تنگه کوروش » نامیده می شود.
۸- ذوالقرنین قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت و نیکی با انان رفتار می کرد « ستمکاران را مجازات و صالحان را پاداش می داد» و کوروش بنا به قول هرودوت مورخ شهیر یونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهیانش جز به روی جنگجویان شمشیر نکشند و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند نکشند ...
بطوریکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسیر از جمله کروزوس پادشاه لیدیه رحم اورد و او را بخشید و از ملتزمان رکاب خویش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کریم و ملایم بود و حرص مال اندوزی نداشت.
البته با وجود ادله فراوان با قاطعیت نمی توان در باره ذوالقرنین تعیین مصداق کرد . اما چنانچه ملاحظه می شود این نظر که ذوالقرنین همان کوروش کبیر است ، نظریه ای معقول و محتمل الصدق است.
این افتخار ملت ایران است که اسم یک ایرانی ( کوروش کبیر "ذواقرنین") در سه کتاب مقدس ( تورات و انجیل و قرآن آمده است ) پس همه افتخار کنیم
كوروش كبير در قرآن
شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.
خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد. اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
-1بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
-2جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3-نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …
آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:
« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثه و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوه اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمه من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
-1مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
-2خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
-3اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
-4پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
-5اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
-6اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
-7پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
-8به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.
نظريّه علاّمه شهرستاني درباره ذوالقرنين
و علاّ مه سيّد هبه الدّين شهرستاني در تأييد اين گفتار فرموده است:
ذوالقرنين كه در قرآن مجيد آمده است به چندين قرن قبل از إسكندر مقدوني منتهي مي شود. و او يكي از پادشاهان صالح از تبابعه أذواء يمن بوده، و عادت طائفهاي از آنان اين بوده است كه خود را به لقب «ذي» مُسمّي كنند مثل ذي همدان، ذي غمدان، ذي المَنار، ذي الاذعار، و ذي يَزَن.
و اين مرد، مسلمان و موحّد و عادل و حسن السّيره بوده و سفري به جانب مغرب نموده و به بحر أبيض رسيد و سفري به مشرق نموده و سپس به جانب شمال رفت تا به مدار سرطان رسيد. و شايد آنچه در زبانها رائج است كه داخل در ظلمات شد همين باشد. و اهل آن بلاد از او تقاضاي سدّ كردند و او ساخت.
پس اگر اين سدّ، ديوار بزرگ چين باشد كه بين چين و طائفه مغول كشيده شده است پس بايد گفت كه ذوالقرنين تعمير و مرمّت قسمتهائي از آن را نموده است كه به مرور ايّام خراب شده و نياز به مرمّت داشته، چون اشكالي نيست در آن كه اصل ديوار چين را پادشاهان چين قبل از اين تاريخ بنا كردهاند، و اگر سدّ ديگري باشد كه اشكالي در آن نيست.
و سيّد هبه الدّين براي تأييد مطلب خود شاهدي آورده است و آن اينكه: بودن ذوالقرنين پادشاه صالحي از عرب كه اعراب از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم درباره چنين مرد عرب سؤال كنند، و قرآن براي تذكّر و اعتبار، آن را ذكر كند، اين قابل قبولتر است و به مذاق عرب و سؤال آنها نزديكتر است تا سؤال از ملوك روم و عجم و چين كه از امّتهاي دوري هستند كه با تاريخ عرب تماسّي نداشته و اعراب ميل و هواي شنيدن اخبار و عبرت گرفتن از آثار آنان را نداشتهاند و لذا قرآن كريم متعرّض ذكر اخبار جماعتهاي دور و طوائفي كه با اعراب سر و كاري ندارند نشده است. ـ انتهي ملخّص كلام شهرستاني.
ليكن اشكالي كه بر اين نظريّه هست آنستكه بهيچوجه نميتوان سدّ ذوالقرنين را منطبق بر ديوار چين نمود چون ذوالقرنين چندين قرن قبل از إسكندر بوده، و ديوار چين را بعد از نيم قرن از زمان اسكندر بنا نمودهاند. و امّا از ديوار چين گذشته، در ناحيه شمال غربي چين سدهاي ديگري وجود دارد ليكن آنها را از سنگ ساختهاند و اثري از آهن و مس در آنها نيست.
و در تفسير «جواهر» گفته است كه با شواهد تاريخي كه از نقوش خرابههاي يمن در آثار باستاني آنجا بدست آمده است استفاده ميشود كه در يمن سه دولت حكومت كرده است:
1ـ دولت مُعين و پايتختش قَرْناء بوده است، و زمان حكومتشان از 14 قرن قبل از ميلاد تا 7 قرن و يا 8 قرن قبل از ميلاد مسيح بوده است.
2 ـ دولت سَبا و ايشان از قَحطانيّين هستند و ابتداء دولتشان از 850 قبل از ميلاد تا 115 سال قبل از ميلاد بوده است.
3 ـ دولت حِميَريّين و آنها دو دسته هستند:
اوّل ملوك سَباوريدان كه از 115 سال قبل از ميلاد تا 275 سال بعد از ميلاد بودهاند.
دوّم ملوك سَباوريدان و حَضْرَموت و غيرها، و حكومت آنها از 275 ميلادي تا 525 ميلادي بوده است.
و پس از توضيحاتي گفته است:
و از آنچه ذكر شد استفاده ميشود كه لقب داشتن به ذي، مثل ذي القرنين راجع به ملوك يمن بوده و در غير آنها مانند ملوك روم ديده نشده است؛ پس ذوالقرنين از ملوك يمن است؛ و در تاريخ، بعضي از ملوك يمن را به نام ذي القرنين ياد كرده ولي آيا ذو القرنيني كه در قرآن بيان شده است همان ذو القرنين است يا نه؟ جواب ميگوئيم: نه.
چون اين ذي القرنين را كه در تاريخ از او ياد ميكنند، قريب العهد به زمان رسول الله و قرآن بوده و نامي از سدّ با چنين خصوصيّاتي و نيز نامي از سفرهاي او در تاريخ نيامده است مگر در أخباري كه قصّه پردازان ذكر كردهاند؛ و ابن خَلدون تمام اين اخبار را تكذيب كرده و آنها را به نشانههاي مبالغه و گزافگوئي متّهم ساخته است و با ادلّه جغرافيائي و تاريخي آنها را نقض نموده است. ـ انتهي ملخّص آنچه راكه در «جواهر» آورده است.
نظريّه سِر أحمد خان هندي درباره ذوالقرنين
و اخيراً سِر أحمد خان هندي گفته است كه ذوالقرنين، كورش كه يكي از پادشاهان هخامنشي بوده و تاريخش از 560 سال قبل از ميلاد تا 539 سال قبل از ميلاد است مي باشد.
و اوست كه تأسيس امپراطوري ايراني نموده و بين مملكت فارس و ماد را جمع كرد؛ و بابِل را به تصرّف در آورد. و يهود را اجازه داد تا از بابل به اورشَليم بازگشت كنند، و در بناي هَيكَل يهود مساعدت كرد. و مصر و يونان را تسخير نمود؛ و تا مغرب پيش تاخت و سپس بسوي مشرق سير نمود تا به آخرين نقاط معموره رسيد.
شواهدي از أبوالكلام آزاد درباره نظريّه سِر أحمد خان هندي
و اين مدّعي را محقّق خبيرِ باحث أبوالكلام آزاد پذيرفته و براي تبيين و توضيح آن نهايت كوشش را به عمل آورده است
اوّلاً اوصافي كه در قرآن مجيد درباره ذوالقرنين بيان فرموده همه بر اين ملك عظيم منطبق است، از ايمان به خدا و به توحيد، و عدالت در بين رعيّت و با رأفت و رفق و احسان با آنان رفتار كردن، و با اهل ظلم و ستم به مجازات و سياست رفتار كردن. و خداوند سررشته همه امور را بدو سپرده، و او جامع بين كمالات دين و عقل و فضائل اخلاق، و بين عِدّه و قوّه و شوكت و ثروت و مطاوعه مردم و پذيرش اسباب و امور بوده است.
و او يكبار همانطور كه قرآن بيان كرده است به سمت مغرب حركت كرد تا بر ليديا و حوالاي آن استيلا يافت. و براي بار دوّم به سمت مشرق رفت و تا به مطلع الشّمس رسيد و در آنجا گروهي از مردم وحشي و بياباني را يافت كه در صحراها و بيابانها زيست ميكردند، و پس از آن به بناي سدّ همّت گماشت.
و اين سدّ همانطور كه شواهد گواه است سدّي است كه در تنگه دارْيال بين كوههاي قفقاز در نزديك شهر تَفليس بنا شده است.
امّا ايمانش به خدا و روز قيامت، در كتب عهد عتيق مثل كتاب عَِزْرا (إصحاح 1 ) و كتاب دانيال (إصحاح 6 ) و كتاب أشعياء (إصحاح 44 و 45 ) آمده است.
و با قطع نظر از وحي الهي، يهود با همان عصبيّت مذهبي كه دارند، مرد مشرك مجوسي و يا وثني را نميستايند؛ و اگر كورش چنين مردي بود، او را مسيح خدا و مهدي مؤيّد و راعي پروردگار نميگفتند.
علاوه بر اينها، نقشها و نوشتجاتي كه از زمان داريوش به خطّ ميخي كشف شده است ـ و بين كورش و داريوش به قدر هشت سال فاصله بوده است ـ دلالت دارد بر آنكه كورش مشرك نبوده است؛ و معني ندارد كه بگوئيم در اين زمان كوتاه عقيده درباره كورش تغيير كرده و بعداً او را بعنوان مردي مؤمن و موحّد ستودهاند.
و امّا فضائل نفسانيّه او: كافي است كه به أخبار و سيره او رجوع شود كه چگونه با طاغيان و جبابره كه بر او خروج كرده بودند يا او با آنها محاربه نمود مانند پادشاهان ماد و ليديا و بابل و مصر و طاغيان بيابان در اطراف بَكْتريا كه بلخ است جنگيد؛ و چون بر قومي غلبه مييافت از مجرمين آنها ميگذشت و عفو مينمود و كريم آنانرا اكرام ميكرد و بر ضعيفشان رحمت ميآورد و مفسد و خائن را سياست مينمود.
كتب عهد قديم از او تجليل ميكند، و طائفه يهود او را با شديدترين درجات احترام محترم ميدارند؛ چون آنها را از اسارت بابل كه توسّط بُخت نَصّر (نبوكد نضر) انجام گرفته بود و معبدشان را خراب كرده بود آزاد ساخت و به شهرهاي خودشان عودت داد، و اموال بسياري براي تجديد بناي هَيكَل به آنها داد، و نفائس غارت شده هَيكل را كه در خزائن شاهان بابل بود به آنها ردّ كرد.
و اين نيز شاهدي است بر آنكه ذوالقرنين همان كورش است. چون سؤال از ذوالقرنين در قرآن كريم همانطور كه در روايات آمده است به تلقين يهود بوده است؛ و قَرْن در لغت عبري و عربي به يك معني آمده است.
و مورّخين يونان قديم مثل هِرُدوت و غيره با آنكه دشمن ايران و پادشاهان ايران هستند او را به مروّت و فتوّت و سماحت و كرم و صَفح و قلّت حرص و رحمت و رأفت ياد كرده و وي را ثناء و تمجيد نمودهاند.
و امّا ناميدن كورش را به ذوالقرنين، گرچه تواريخ از اين معني خالي است ليكن مجسّمه سنگي او كه اخيراً در مشهد مُرغاب در جنوب ايران بدست آمد تمام دريچههاي شكّ و ترديد را بر انسان مسدود ميسازد كه كورش همان ذوالقرنين است.
اين مجسّمه بنا بر گفتار دي لافواي نمونه بسيار پر ارزش و گرانبهائي از حجّاري قديم است كه با بهترين مجسّمههاي يوناني برابري ميكند، و يگانه نمونه از هنر آسيائيها است. اين مجسّمه كه در زمان اردشير ساخته و نصب شده است و چندين بار علماي بزرگ آلمان فقط به قصد تماشاي آن به ايران آمدهاند، در قرن نوزدهم ميلادي در مرغاب كشف شد.
اين مجسّمه به قدر قامت انسان است و كورش را در وضعي نشان ميدهد كه دو بال بزرگ مانند دو بال عقاب از دو جانبش گشوده شده است، و دو شاخ به صورت شاخهاي قوچ روي سر دارد، و شاخها در دو طرف سر نيست بلكه در وسط سر و پشت سر هم قرار دارند؛ و با همان لباسي كه شاهان بابل ميپوشيدند.
اين مجسّمه بدون ترديد ثابت ميكند كه تصوّر معناي صاحب دو شاخ بودن (ذوالقرنين) در نزد كورش و در تفكّر وي وجود داشته است و بدينجهت در تصوير مجسّمه بصورت دو شاخ حكّاكي شده است.
دو شاخ در وسط سر روئيده شده و از رستنگاه واحد، يكي از شاخها به طرف جلو و ديگري به طرف پشت سر رفته است.
و اين تقريب به گفتار بعضي از قدماء كه ميگفتند: ذوالقرنين را بدين لقب ناميدهاند چونكه در سر او تاج يا كلاهخودي بوده كه دو شاخ داشته است، نزديك است.
باري، معناي دو شاخ كه در مجسّمه كورش است و لقب او به ذوالقرنين، همان تشكيل دولت واحده از فارس و ماد بوده است كه تا آن زمان دو حكومت مستقلّ بود و هر كدام يك حاكمي داشت ولي كورش بر هر دو غلبه كرد و تشكيل حكومت واحدي داد؛ و همين معناست كه در رؤياي دانيال پيغمبر آمده است:
رؤياي حضرت دانيال درباره ذوالقرنين
در كتاب دانيال (إصحاح هشتم از ص 1 تا ص 9 ) آمده است كه:
در سال سوّم از سلطنت بيلْشاصَّر پادشاه، به من كه دانيال هستم رؤيائي نمايانده شد، بعد از رؤيائي كه اوّلاً به من نمايانيده شده بود.
من در رؤيا ديدم مثل اينكه گوئي من در قصر شوشان كه در كشور ايلام است ميباشم، و در خواب ديدم كه من در كنار نهر اولاي هستم. پس چشمان خود را بلند كردم كه ناگهان ديدم قوچي در برابر نهر ايستاده و دو شاخ دارد، و شاخهايش بلند بود ليكن يكي از ديگري بلندتر بود، و آن شاخ بلندتر عقبتر بر آمده بود.
و ديدم كه آن قوچ به جانب مغرب و شمال و جنوب شاخ ميزد و هيچ حيواني در برابر او ايستادگي نمينمود و از دست او راه رهائي نبود، لهذا آن قوچ طبق ميل و اراده خود عمل ميكرد و بزرگ ميشد.
و در اين حال كه من در تأمّل و تفكّر بودم ناگهان ديدم يك بُز نَري از جانب مغرب آمد و بر روي تمام زمين استيلا يافت بطوريكه زمين را مسّ نمينمود؛ و اين بز نر يك شاخ معتبري در پيشانيش و ميان دو چشمش بود.
و اين بز نر آمد بسوي آن قوچي كه داراي شاخ بود و من آن را در كنار نهر، ايستاده ديده بودم؛ و با شدّت قوّتي كه داشت بسوي او ميدويد. و ديدم كه به آن قوچ رسيد و به حال غضب بر او بر آمد و قوچ را زد و دو شاخش را شكست، و براي آن قوچ هيچ قدرتي براي مقاومت در برابر او نماند؛ و لذا او را بر روي زمين انداخته و پايمالش كرد و براي آن قوچ هيچ گريزگاهي از دست آن نبود؛ و بنابراين آن بز نر جدّاً بزرگ شد.
و سپس دانيال بعد از تماميّت اين رؤيا ذكر ميكند كه جبرائيل به او نمايانيده شد و رؤياي او را تعبير نموده به تعبيري كه در آن، قوچ صاحب دو شاخ، منطبق بر كورش مي شد و دو شاخش دو كشور فارس و ماد بود و آن بز نر كه صاحب يك شاخ بود إسكندر مقدوني بود.
در رؤياي دانيال آمده است كه قوچي كه به نظر او آمده، دو شاخ داشته ولي نه مانند شاخ سائر قوچها، بلكه يكي از آن دو شاخ در پشت ديگري بوده است و اين معني بعينه همان است كه در صورت مجسّمه باستاني كورش مشاهده ميشود.
و امّا آن دو بالي كه مانند بالهاي عقاب در مجسّمه كورش است، آن تصوير خواب أشعياء است كه كورش را در رؤيا، عقاب شرق خوانده است، و به همين مناسبت مجسّمه كورش به مرغ شهرت يافته؛ و رودي كه در زير پاي كورش در مجسّمه تصوير شده است مرغاب ناميده ميشود.
يهود از بشارت دانيال چنين دريافتند كه پايان اسارت آنها در بابل منوط به همان پادشاه صاحب دو شاخ است كه بر مملكت فارس و ماد استيلا خواهد يافت كه بر ملوك بابل چيره ميشود و بالنّتيجه آنانرا از اسارت بيرون ميآورد.
چند سال پس از رؤياي دانيال، كورش كه يهود او را خورس و يونانيان سائرس مينامند ظهور نمود و بر دو مملكت فارس و ماد مسلّط شد و حكومتي عظيم پيدا كرد. و همانطور كه در رؤياي دانيال آمده كه به مغرب و شمال و جنوب شاخ ميزد، كورش نيز فارس و ماد را تسخير كرد و در جنوب كه همان بابل بود پيشرفت كرد و يهود را آزاد ساخت. و لذا وقتي يهود كورش را در بابل بعد از تسخير آن ملاقات كردند و رؤياي دانيال را براي او بيان كردند خوشحال شد و بنا بر مساعدت و مهرباني با يهود گذارد و آنانرا به اورشليم عودت داد و معبدشان را تعمير نمود.
باري، اينها همه شواهد صدقي است بر اينكه كورش نيز خود را ذوالقرنين ميدانسته (يعني صاحب دو كشور فارس و ماد، كه در رؤيا به صورت دو شاخ متّصل به هم بر مغز سرش روئيده بود) و لذا در تاج يا كلاه خودش اين دو شاخ را كه علامت و نشانه دو كشور است مينهاده و در مجسّمهاش نيز منعكس شده است.
و امّا سير و مسافرتش به مغرب براي رفع طغيان ليديا بوده است. ليديا عليرغم قرابت و پيماني كه با كورش داشت بدون هيچ مجوّزي، از روي ظلم و عدوان به طرف كورش لشكركشي نمود و سلاطين اروپا را نيز عليه او تحريك كرد. كورش با او جنگ نموده و او را فراري داد و سپس او را تعقيب نمود و پايتختش را محاصره نمود و پس از محاصره فتح كرد و ليديا را اسير نموده و پس از اسارت او را عفو كرد و سائر هميارانش را نيز عفو كرد و اكرام نمود و به آنها نيكوئي نمود، با آنكه ميتوانست آنها را سياست نموده و نابود كند؛ و اين قصّه منطبقٌ عليه اين آيه است:
حَتَّي'´ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَه (و شايد مراد ساحل غربي از آسياي صغير باشد) وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَـ'ذَاالْقَرْنَيْنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا.
ما در اينجا به ذوالقرنين گفتيم: نسبت بدين جماعت كه ستم كرده و فعلاً در دست تو گرفتارند، اختيار داري آنانرا به پاداش خود عذاب كني، يا از آنها درگذري و طريقه نيكوئي درباره آنان اتّخاذ كني!
ذوالقرنين گفت: آن كساني كه از اين به بعد ستم كنند، آنها را مجازات نموده و عذاب ميكنيم؛ و امّا كساني كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند گذشته از جزاي اخروي آنان، ما به طريق نيكو با آنان رفتار خواهيم نمود.
و پس از سفر مغرب، به سمت صحراي بزرگ در مشرق در حوالاي بكتريا براي خوابانيدن غائله قبائل بدوي و بياباني كه پيوسته هجوم نموده و فساد ميكردند حركت كرد:
حَتَّي'´ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَي' قَوْمٍ لَمْ نَجْعَل لَهُم مِن دُونِهَا سِتْرًا.
منابع:
1-قرآن سوره مباركه كهف آيات
2-تفسير نمونه –جلد 12- ص 542-552
3-پايگاه اطلاع رساني كوروش كبير
4-سايت اينترنتي maarefislam ● منبع: باشگاه اندیشه● نويسنده: مهدي - حق وردي طاقانكي
معرفی ذوالقرنین در قران کیست؟
در سوره کهف آیات ۸۳ تا ۹۸ به نام و بعضی اعمال ذوالقرنین و ویژگیهای شخصیت وی اشاره شده است که پیش از این مشروح آیات و ترجمه آن ارائه گردید.
به نوشته اغلب مفسران قرآن این آیات دارای شان نزول بوده است و از خود قران هم بر می آید که از جانب معاصران حضرت رسول ( ص ) در باره وی طرح سوال شده است و چنانچه در کتاب مسند روایت شده ، قریش به تحریک یهود راجع به چند موضوع - از جمله شخصیت ذوالقرنین- سوال کردند .
مفسرین در باره اینکه کدامیک از مردان نامی تاریخ ذوالقرنین بوده است نظرات متفاوتی ارائه کرده اند:
بیشتر مفسران قدیمی ( از جمله طبری ) و از معاصران مونتگمری وات در « دایره المعارف اسلام » و آقای دکتر حسن صفوی در « ذوالقرنین کیست ؟» نظرشان بر این بوده که مراد از ذوالقرنین ، اسکندر مقدونی است.
اما مفسران عصر جدید از جمله ؛ مولانا ابوالکلام محیی الدین احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزیر فرهنگ سابق کشور هند - گویا به اقتباس از سر سید احمدخان مصلح معروف به مسلمان هندی مفسر معروف قرآن ) در تفسیر معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاریزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنین یا کوروش کبیر» ) و مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب المیزان و آیت الله مکارم شیرازی صاحب تفسیر نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فریدون بدره ای در کتاب « کوروش کبیر در قرآن مجید و عهد عتیق » اظهار عقیده کرده اند که ذوالقرنین همان کوروش هخامنشی است.
رد نظریه ذوالقرنین بودن اسکندر مقدونی:
۱- یادی از اسکندر مقدونی در عهد عتیق نیست. حال انکه از کوروش بارها به نیکی یاد شده است.
۲- اسکندر موحد و خداپرست نبوده و نیز سفاک و عیاش بوده است ( چنانچه در ماجرای آتش زدن تخت جمشید معروف است ) ، حال آنکه ذوالقرنین به توصیف و تصریح قرآن مجید خداشناس و مومن بوده است.
۳-هیچ سدی با مشخصات قرآنی که دارای مس و آهن باشد به اسکندر منسوب نیست.
۴-مسیر لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است و حال آنکه به تصریح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنین به سمت غرب بوده است.
دلایلی دال بر اینکه ذوالقرنین همان کوروش کبیر بوده است:
۱- کوروش شخصیتی است که در کتاب مقدس یعنی عهد عتیق ( در کتاب رویای دانیال و کتاب عزرا و چند رساله دیگر ) از او با تلویحی شبیه به تصریح یاد شده است . دانیال در رویایی می بیند که در قصر شوشان در کشور عیلام و در کنار نهر « اولای » است و قوچی با دوشاخ به همه حیوانات غلبه می کند ، مگر بزی با یک شاخ که سرانجام بر او غلبه می یابد .
سپس دانیال پس از این خواب از خود بیخود می شود و فرشته وحی بر او ظاهر می گردد و می گوید « آن قوچ صاحب دو شاخ را که دیدی ، پادشاهان مادیان و پارسیان می باشد و آن بز نر از پادشاهان یونان است ( بز تک شاخ می تواند همان اسکندر مقدونی باشد که عاقبت بر سلسله هخامنشیان چیره شد و بساط انان را برچید).
۲- با استفاده از شان نزول این آیات و به تصریح خود قرآن کریم ، پرسش کنندگان یهود ( یا به تحریک یهود ) بوده اند و با توجه به ذکر نام کوروش در عهد عتیق ، احتمال اینکه ذوالقرنین کوروش باشد بسیار بیشتر از اسکندر مقدونی است.
۳- ذوالقرنین قرآن خداشناس و موحد است و کوروش هم خداشناس و یکتاپرست بوده و معقول ترین تاریخی که برای ظهور زرتشت یاد می شود قرن ششم پیش از میلاد است که با تاریخ حیات کوروش توافق دارد.
۴- ذوالقرنین قران شخصیتی است که خداوند به او تمکن در روی زمین و قدرت و اختیار داده است و این با شخصیت کوروش که بر بخش عظیمی از آسیا و اروپا دست یافته و نخستین امپراطوری بزرگ تاریخ را تاسیس کرده است ، توافق دارد.
۵- ذوالقرنین اولین بار سفر یا لشکر کشی به غرب یا مغرب خورشید داشته است و این موضوع با لشکر کشی کوروش به غرب و شکست کروزوس پادشاه لیدیه و تسلط بر آن سرزمین انطباق دارد.
- ذوالقرنین پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که با لشکر کشی کوروش به مکران و سیستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی این است که کوروش در این سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ایرانیان ، سند را هند می نامیده اند و از این جهت در کتیبه داریوش ، نام هند نیز در میان نامهای ممالک بیست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
۷- ذوالقرنین قرآن با قومی وحشی مواجه شده است و این با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » که به یک تعبیر همان « یاجوج و ماجوج » هستند انطباق دارد.
در اینجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داریال » ( تنگه داریول ) که نمها معبر انان بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نیست که این دیوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است زیرا اوصافی که قرآن در باره سد ذوالقرنین بیان کرده کاملا بر آن منطبق است و در آثار باستانی ارامنه این دیوار « بهاگ کورایی » به معنی « تنگه کوروش » نامیده می شود.
۸- ذوالقرنین قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت و نیکی با انان رفتار می کرد « ستمکاران را مجازات و صالحان را پاداش می داد» و کوروش بنا به قول هرودوت مورخ شهیر یونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهیانش جز به روی جنگجویان شمشیر نکشند و هر سرباز دشمن که نیزه خود را خم کند نکشند ...
بطوریکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسیر از جمله کروزوس پادشاه لیدیه رحم اورد و او را بخشید و از ملتزمان رکاب خویش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کریم و ملایم بود و حرص مال اندوزی نداشت.
البته با وجود ادله فراوان با قاطعیت نمی توان در باره ذوالقرنین تعیین مصداق کرد . اما چنانچه ملاحظه می شود این نظر که ذوالقرنین همان کوروش کبیر است ، نظریه ای معقول و محتمل الصدق است.
این افتخار ملت ایران است که اسم یک ایرانی ( کوروش کبیر "ذواقرنین") در سه کتاب مقدس ( تورات و انجیل و قرآن آمده است ) پس همه افتخار کنیم
كوروش كبير در قرآن
شايد يكي از افتخارات ما ايرانيان داشتن پادشاهي است كه درقرآن از او به نيكي ياد شده است.
بله پادشاه دادگر و مومن ايراني كوروش كبير كه از او در قرآن با نام ذوالقرنين و در تورات با نام عقاب شرق ياد شده است.
خداوند در قرآن كريم در سوره مباركه كهف ضمن چند آيه نام شخصي از تاريخ قديم آمده است كه وي به ذي القرنين ملقب است. بين مفسرين و مورخين در مورد اينكه اين شخص كيست اختلاف وجود دارد. اين بخش از تفسير نمونه جلد دوازدهم ص 542-552 اتخاذ شده است.
در اين مورد سه گزينه مطرح مي شود:
-1بعضي معتقدند او كسي جز اسكندر مقدوني نيست لذا بعضي او را اسكندر ذو القرنين مي خوانند …
-2جمعي از مورخين معتقدند ذوالقرنين يكي از پادشاهان يمن بوده …
3-نظريه اي كه ضمنا جديد ترين آن محسوب مي شود همان است كه دانشمند معروف اسلامي ((ابو الكلام آزاد ))كه روزي وزير فرهنگ هند بود ،در كتاب محققانه اي كه در اين زمينه نگاشته است آمده طبق اين نظريه ذوالقرنين همان كوروش كبير پادشاه هخامنشي است.
از آنجا كه نظريه اول و دوم تقريبا هيچ مدرك قابل ملاحظه تاريخي ندارد و از آن گذشته نه اسكندر مقدوني داراي صفاتي است كه قرآن براي ذوالقرنين شمرده و نه هيچ يك از پادشاهان يمن…
به همين دليل گزينه سوم محتمل تر به نظر مي رسد …
آيات قرآن پيرامون ذوالقرنين:
« و يسبلونك عن ذي القرنين قل سأتلوا عليكم منه ذكراً. انا مكنا له في الارض و آتيناه من كل شيء سببا. فاتبع سببا حتي اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب في عين حمثه و وجد عندها قوما. قلنا يا ذاالقرنين اما ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا. قال اما من ظلم فسوف نعذبه ثم يردالي ربه فيعذبه عذابا نكراً و اما من آمن و عمل صالحاً فله جزاء الحسني و سنقول له من امرنا يسراً ثم اتبع سببا حتي اذا بلغ مظلع الشمس وجده تطلع علي قوم لم نجعل لهم من دونها ستراً. كذلك و قد احطنا بما لديه خبراً. ثم اتبع سببا. حتي اذا بلغ بين السدين وجد من دونهما قوماً لايكادون يفقهون قولاً. قالوا يا ذاالقرنين ان يأجوج و مأجوج مفسدون في الارض فهل نجعل لك خرجا علي ان تجعل بيننا و بينهم سداً. قال ما مكني فيه ربي خير فاعينوني بقوه اجعل بينكم و بينهم ردما. آتوني زبر الحديد حتي اذا ساوي بين الصدفين ,. قال انفخوا حتي اذا جعله ناراً قال آتوني افرغ عليه قطرا. فما اسطاعوا ان يظهروه و ما استطاعوا له نقباً. قال هذا رحمه من ربي فاذا جاء وعد ربي جعله دكاء وكان وعد ربي حقاً »
خصايص كوروش كبير(ذوالقرنين) در قرآن خلاصه آنچه در آيات از خصايص ذوالقرنين آمده اين است:
-1مردي را كه از پيغمبر پرسيدند ذوالقرنين نام داشته يعني اين نام يا لقب را قرآن از خود وضع نكرده بلكه آنان كه در باره ي وي پرسيدند اين نام را بر او اطلاق كردند و از اين روي فرموده است « ويسبلونك عن ذي القرنين »
-2خداي او را ملك بخشيده و اسباب فرمانروايي و غلبه براي او مهيا كرده است.
-3اعمال بزرگي را كه وي در جنگهاي عظيم خويش انجام داده اين سه امر است ؛ اول غربي - از بلاد خود به سوي مغرب متوجه گرديد و تا جايگاهي كه نزد او حد مغروب به شمار مي رفت رسيده و در آنجا خورشيد را بدانسان يافته كه گويي در چشمه اي فرو مي رود. دوم شرقي - و همچنان پيش رفته است تا به سرزميني رسيده كه آبادان نبوده و در آن قبايل بدوي سكونت داشته اند. سوم , به جايگاهي رسيده است كه در آن تنگناي كوهي بوده است و از پشت كوه گروهي موسوم به ياجوج و ماجوج ساكن بوده اند كه بر اهالي اين سرزمين از هر سو مي تاختند و به غارت مي پرداختند و آنان مردمي وحشي و محروم از مدنيت و خرد بوده اند.
-4پادشاه در تگناي كوه براي حفظ مردم از دستبرد و غارت ياجوج و ماجوج سدي بنيان نهاد.
-5اين سد تنها از سنگ و آجر ساخته نشد بلكه در آن آهن و مس نيز به كار رفت از اين روي سدي بلند برآمد بدانسان كه غارتگران از دستبرد بدان عاجز آمدند.
-6اين پادشاه به خداي و به آخرت ايمان داشت.
-7پادشاهي دادگر بود و نسبت به رعيت عطوفت داشت , و هنگام كشورگشايي و غلبه قتل و كينه ورزي را اجزات نمي داد از اين رو زماني كه بر قومي در غرب چيره شد پنداشتند كه او هم مانند ديگر كشورگشايان خونريزي آغاز خواهد كرد ولي او بدين كار دست نبرد بلكه به آنان گفت: هيچ گونه بيمي پاكان شما در دل راه ندهند و هر يك از شما كه عملي نيكو كند پاداش آنرا خواهد ديد. با آنكه آن قوم بي ياور و دادرسي در چنگال قدرت او بودند با ايشان شفقت كرد وبه دادگري و نيكوكاري دل آنان را بدست آورد.
-8به مال آزمند نبود زيرا هنگامي كه براي پي افكندن سد , مردم خواستند به گردآوري مال پردازند از قبول آن امتناع كرد و گفت آنچه را خداي به من ارزاني داشته مرا از اموال شما بي نياز مي كند ليكن مرا به قوت بازو ياري دهيد تا براي شما سدي آهنين بسازم.
نظريّه علاّمه شهرستاني درباره ذوالقرنين
و علاّ مه سيّد هبه الدّين شهرستاني در تأييد اين گفتار فرموده است:
ذوالقرنين كه در قرآن مجيد آمده است به چندين قرن قبل از إسكندر مقدوني منتهي مي شود. و او يكي از پادشاهان صالح از تبابعه أذواء يمن بوده، و عادت طائفهاي از آنان اين بوده است كه خود را به لقب «ذي» مُسمّي كنند مثل ذي همدان، ذي غمدان، ذي المَنار، ذي الاذعار، و ذي يَزَن.
و اين مرد، مسلمان و موحّد و عادل و حسن السّيره بوده و سفري به جانب مغرب نموده و به بحر أبيض رسيد و سفري به مشرق نموده و سپس به جانب شمال رفت تا به مدار سرطان رسيد. و شايد آنچه در زبانها رائج است كه داخل در ظلمات شد همين باشد. و اهل آن بلاد از او تقاضاي سدّ كردند و او ساخت.
پس اگر اين سدّ، ديوار بزرگ چين باشد كه بين چين و طائفه مغول كشيده شده است پس بايد گفت كه ذوالقرنين تعمير و مرمّت قسمتهائي از آن را نموده است كه به مرور ايّام خراب شده و نياز به مرمّت داشته، چون اشكالي نيست در آن كه اصل ديوار چين را پادشاهان چين قبل از اين تاريخ بنا كردهاند، و اگر سدّ ديگري باشد كه اشكالي در آن نيست.
و سيّد هبه الدّين براي تأييد مطلب خود شاهدي آورده است و آن اينكه: بودن ذوالقرنين پادشاه صالحي از عرب كه اعراب از رسول خدا صلّي الله عليه وآله وسلّم درباره چنين مرد عرب سؤال كنند، و قرآن براي تذكّر و اعتبار، آن را ذكر كند، اين قابل قبولتر است و به مذاق عرب و سؤال آنها نزديكتر است تا سؤال از ملوك روم و عجم و چين كه از امّتهاي دوري هستند كه با تاريخ عرب تماسّي نداشته و اعراب ميل و هواي شنيدن اخبار و عبرت گرفتن از آثار آنان را نداشتهاند و لذا قرآن كريم متعرّض ذكر اخبار جماعتهاي دور و طوائفي كه با اعراب سر و كاري ندارند نشده است. ـ انتهي ملخّص كلام شهرستاني.
ليكن اشكالي كه بر اين نظريّه هست آنستكه بهيچوجه نميتوان سدّ ذوالقرنين را منطبق بر ديوار چين نمود چون ذوالقرنين چندين قرن قبل از إسكندر بوده، و ديوار چين را بعد از نيم قرن از زمان اسكندر بنا نمودهاند. و امّا از ديوار چين گذشته، در ناحيه شمال غربي چين سدهاي ديگري وجود دارد ليكن آنها را از سنگ ساختهاند و اثري از آهن و مس در آنها نيست.
و در تفسير «جواهر» گفته است كه با شواهد تاريخي كه از نقوش خرابههاي يمن در آثار باستاني آنجا بدست آمده است استفاده ميشود كه در يمن سه دولت حكومت كرده است:
1ـ دولت مُعين و پايتختش قَرْناء بوده است، و زمان حكومتشان از 14 قرن قبل از ميلاد تا 7 قرن و يا 8 قرن قبل از ميلاد مسيح بوده است.
2 ـ دولت سَبا و ايشان از قَحطانيّين هستند و ابتداء دولتشان از 850 قبل از ميلاد تا 115 سال قبل از ميلاد بوده است.
3 ـ دولت حِميَريّين و آنها دو دسته هستند:
اوّل ملوك سَباوريدان كه از 115 سال قبل از ميلاد تا 275 سال بعد از ميلاد بودهاند.
دوّم ملوك سَباوريدان و حَضْرَموت و غيرها، و حكومت آنها از 275 ميلادي تا 525 ميلادي بوده است.
و پس از توضيحاتي گفته است:
و از آنچه ذكر شد استفاده ميشود كه لقب داشتن به ذي، مثل ذي القرنين راجع به ملوك يمن بوده و در غير آنها مانند ملوك روم ديده نشده است؛ پس ذوالقرنين از ملوك يمن است؛ و در تاريخ، بعضي از ملوك يمن را به نام ذي القرنين ياد كرده ولي آيا ذو القرنيني كه در قرآن بيان شده است همان ذو القرنين است يا نه؟ جواب ميگوئيم: نه.
چون اين ذي القرنين را كه در تاريخ از او ياد ميكنند، قريب العهد به زمان رسول الله و قرآن بوده و نامي از سدّ با چنين خصوصيّاتي و نيز نامي از سفرهاي او در تاريخ نيامده است مگر در أخباري كه قصّه پردازان ذكر كردهاند؛ و ابن خَلدون تمام اين اخبار را تكذيب كرده و آنها را به نشانههاي مبالغه و گزافگوئي متّهم ساخته است و با ادلّه جغرافيائي و تاريخي آنها را نقض نموده است. ـ انتهي ملخّص آنچه راكه در «جواهر» آورده است.
نظريّه سِر أحمد خان هندي درباره ذوالقرنين
و اخيراً سِر أحمد خان هندي گفته است كه ذوالقرنين، كورش كه يكي از پادشاهان هخامنشي بوده و تاريخش از 560 سال قبل از ميلاد تا 539 سال قبل از ميلاد است مي باشد.
و اوست كه تأسيس امپراطوري ايراني نموده و بين مملكت فارس و ماد را جمع كرد؛ و بابِل را به تصرّف در آورد. و يهود را اجازه داد تا از بابل به اورشَليم بازگشت كنند، و در بناي هَيكَل يهود مساعدت كرد. و مصر و يونان را تسخير نمود؛ و تا مغرب پيش تاخت و سپس بسوي مشرق سير نمود تا به آخرين نقاط معموره رسيد.
شواهدي از أبوالكلام آزاد درباره نظريّه سِر أحمد خان هندي
و اين مدّعي را محقّق خبيرِ باحث أبوالكلام آزاد پذيرفته و براي تبيين و توضيح آن نهايت كوشش را به عمل آورده است
اوّلاً اوصافي كه در قرآن مجيد درباره ذوالقرنين بيان فرموده همه بر اين ملك عظيم منطبق است، از ايمان به خدا و به توحيد، و عدالت در بين رعيّت و با رأفت و رفق و احسان با آنان رفتار كردن، و با اهل ظلم و ستم به مجازات و سياست رفتار كردن. و خداوند سررشته همه امور را بدو سپرده، و او جامع بين كمالات دين و عقل و فضائل اخلاق، و بين عِدّه و قوّه و شوكت و ثروت و مطاوعه مردم و پذيرش اسباب و امور بوده است.
و او يكبار همانطور كه قرآن بيان كرده است به سمت مغرب حركت كرد تا بر ليديا و حوالاي آن استيلا يافت. و براي بار دوّم به سمت مشرق رفت و تا به مطلع الشّمس رسيد و در آنجا گروهي از مردم وحشي و بياباني را يافت كه در صحراها و بيابانها زيست ميكردند، و پس از آن به بناي سدّ همّت گماشت.
و اين سدّ همانطور كه شواهد گواه است سدّي است كه در تنگه دارْيال بين كوههاي قفقاز در نزديك شهر تَفليس بنا شده است.
امّا ايمانش به خدا و روز قيامت، در كتب عهد عتيق مثل كتاب عَِزْرا (إصحاح 1 ) و كتاب دانيال (إصحاح 6 ) و كتاب أشعياء (إصحاح 44 و 45 ) آمده است.
و با قطع نظر از وحي الهي، يهود با همان عصبيّت مذهبي كه دارند، مرد مشرك مجوسي و يا وثني را نميستايند؛ و اگر كورش چنين مردي بود، او را مسيح خدا و مهدي مؤيّد و راعي پروردگار نميگفتند.
علاوه بر اينها، نقشها و نوشتجاتي كه از زمان داريوش به خطّ ميخي كشف شده است ـ و بين كورش و داريوش به قدر هشت سال فاصله بوده است ـ دلالت دارد بر آنكه كورش مشرك نبوده است؛ و معني ندارد كه بگوئيم در اين زمان كوتاه عقيده درباره كورش تغيير كرده و بعداً او را بعنوان مردي مؤمن و موحّد ستودهاند.
و امّا فضائل نفسانيّه او: كافي است كه به أخبار و سيره او رجوع شود كه چگونه با طاغيان و جبابره كه بر او خروج كرده بودند يا او با آنها محاربه نمود مانند پادشاهان ماد و ليديا و بابل و مصر و طاغيان بيابان در اطراف بَكْتريا كه بلخ است جنگيد؛ و چون بر قومي غلبه مييافت از مجرمين آنها ميگذشت و عفو مينمود و كريم آنانرا اكرام ميكرد و بر ضعيفشان رحمت ميآورد و مفسد و خائن را سياست مينمود.
كتب عهد قديم از او تجليل ميكند، و طائفه يهود او را با شديدترين درجات احترام محترم ميدارند؛ چون آنها را از اسارت بابل كه توسّط بُخت نَصّر (نبوكد نضر) انجام گرفته بود و معبدشان را خراب كرده بود آزاد ساخت و به شهرهاي خودشان عودت داد، و اموال بسياري براي تجديد بناي هَيكَل به آنها داد، و نفائس غارت شده هَيكل را كه در خزائن شاهان بابل بود به آنها ردّ كرد.
و اين نيز شاهدي است بر آنكه ذوالقرنين همان كورش است. چون سؤال از ذوالقرنين در قرآن كريم همانطور كه در روايات آمده است به تلقين يهود بوده است؛ و قَرْن در لغت عبري و عربي به يك معني آمده است.
و مورّخين يونان قديم مثل هِرُدوت و غيره با آنكه دشمن ايران و پادشاهان ايران هستند او را به مروّت و فتوّت و سماحت و كرم و صَفح و قلّت حرص و رحمت و رأفت ياد كرده و وي را ثناء و تمجيد نمودهاند.
و امّا ناميدن كورش را به ذوالقرنين، گرچه تواريخ از اين معني خالي است ليكن مجسّمه سنگي او كه اخيراً در مشهد مُرغاب در جنوب ايران بدست آمد تمام دريچههاي شكّ و ترديد را بر انسان مسدود ميسازد كه كورش همان ذوالقرنين است.
اين مجسّمه بنا بر گفتار دي لافواي نمونه بسيار پر ارزش و گرانبهائي از حجّاري قديم است كه با بهترين مجسّمههاي يوناني برابري ميكند، و يگانه نمونه از هنر آسيائيها است. اين مجسّمه كه در زمان اردشير ساخته و نصب شده است و چندين بار علماي بزرگ آلمان فقط به قصد تماشاي آن به ايران آمدهاند، در قرن نوزدهم ميلادي در مرغاب كشف شد.
اين مجسّمه به قدر قامت انسان است و كورش را در وضعي نشان ميدهد كه دو بال بزرگ مانند دو بال عقاب از دو جانبش گشوده شده است، و دو شاخ به صورت شاخهاي قوچ روي سر دارد، و شاخها در دو طرف سر نيست بلكه در وسط سر و پشت سر هم قرار دارند؛ و با همان لباسي كه شاهان بابل ميپوشيدند.
اين مجسّمه بدون ترديد ثابت ميكند كه تصوّر معناي صاحب دو شاخ بودن (ذوالقرنين) در نزد كورش و در تفكّر وي وجود داشته است و بدينجهت در تصوير مجسّمه بصورت دو شاخ حكّاكي شده است.
دو شاخ در وسط سر روئيده شده و از رستنگاه واحد، يكي از شاخها به طرف جلو و ديگري به طرف پشت سر رفته است.
و اين تقريب به گفتار بعضي از قدماء كه ميگفتند: ذوالقرنين را بدين لقب ناميدهاند چونكه در سر او تاج يا كلاهخودي بوده كه دو شاخ داشته است، نزديك است.
باري، معناي دو شاخ كه در مجسّمه كورش است و لقب او به ذوالقرنين، همان تشكيل دولت واحده از فارس و ماد بوده است كه تا آن زمان دو حكومت مستقلّ بود و هر كدام يك حاكمي داشت ولي كورش بر هر دو غلبه كرد و تشكيل حكومت واحدي داد؛ و همين معناست كه در رؤياي دانيال پيغمبر آمده است:
رؤياي حضرت دانيال درباره ذوالقرنين
در كتاب دانيال (إصحاح هشتم از ص 1 تا ص 9 ) آمده است كه:
در سال سوّم از سلطنت بيلْشاصَّر پادشاه، به من كه دانيال هستم رؤيائي نمايانده شد، بعد از رؤيائي كه اوّلاً به من نمايانيده شده بود.
من در رؤيا ديدم مثل اينكه گوئي من در قصر شوشان كه در كشور ايلام است ميباشم، و در خواب ديدم كه من در كنار نهر اولاي هستم. پس چشمان خود را بلند كردم كه ناگهان ديدم قوچي در برابر نهر ايستاده و دو شاخ دارد، و شاخهايش بلند بود ليكن يكي از ديگري بلندتر بود، و آن شاخ بلندتر عقبتر بر آمده بود.
و ديدم كه آن قوچ به جانب مغرب و شمال و جنوب شاخ ميزد و هيچ حيواني در برابر او ايستادگي نمينمود و از دست او راه رهائي نبود، لهذا آن قوچ طبق ميل و اراده خود عمل ميكرد و بزرگ ميشد.
و در اين حال كه من در تأمّل و تفكّر بودم ناگهان ديدم يك بُز نَري از جانب مغرب آمد و بر روي تمام زمين استيلا يافت بطوريكه زمين را مسّ نمينمود؛ و اين بز نر يك شاخ معتبري در پيشانيش و ميان دو چشمش بود.
و اين بز نر آمد بسوي آن قوچي كه داراي شاخ بود و من آن را در كنار نهر، ايستاده ديده بودم؛ و با شدّت قوّتي كه داشت بسوي او ميدويد. و ديدم كه به آن قوچ رسيد و به حال غضب بر او بر آمد و قوچ را زد و دو شاخش را شكست، و براي آن قوچ هيچ قدرتي براي مقاومت در برابر او نماند؛ و لذا او را بر روي زمين انداخته و پايمالش كرد و براي آن قوچ هيچ گريزگاهي از دست آن نبود؛ و بنابراين آن بز نر جدّاً بزرگ شد.
و سپس دانيال بعد از تماميّت اين رؤيا ذكر ميكند كه جبرائيل به او نمايانيده شد و رؤياي او را تعبير نموده به تعبيري كه در آن، قوچ صاحب دو شاخ، منطبق بر كورش مي شد و دو شاخش دو كشور فارس و ماد بود و آن بز نر كه صاحب يك شاخ بود إسكندر مقدوني بود.
در رؤياي دانيال آمده است كه قوچي كه به نظر او آمده، دو شاخ داشته ولي نه مانند شاخ سائر قوچها، بلكه يكي از آن دو شاخ در پشت ديگري بوده است و اين معني بعينه همان است كه در صورت مجسّمه باستاني كورش مشاهده ميشود.
و امّا آن دو بالي كه مانند بالهاي عقاب در مجسّمه كورش است، آن تصوير خواب أشعياء است كه كورش را در رؤيا، عقاب شرق خوانده است، و به همين مناسبت مجسّمه كورش به مرغ شهرت يافته؛ و رودي كه در زير پاي كورش در مجسّمه تصوير شده است مرغاب ناميده ميشود.
يهود از بشارت دانيال چنين دريافتند كه پايان اسارت آنها در بابل منوط به همان پادشاه صاحب دو شاخ است كه بر مملكت فارس و ماد استيلا خواهد يافت كه بر ملوك بابل چيره ميشود و بالنّتيجه آنانرا از اسارت بيرون ميآورد.
چند سال پس از رؤياي دانيال، كورش كه يهود او را خورس و يونانيان سائرس مينامند ظهور نمود و بر دو مملكت فارس و ماد مسلّط شد و حكومتي عظيم پيدا كرد. و همانطور كه در رؤياي دانيال آمده كه به مغرب و شمال و جنوب شاخ ميزد، كورش نيز فارس و ماد را تسخير كرد و در جنوب كه همان بابل بود پيشرفت كرد و يهود را آزاد ساخت. و لذا وقتي يهود كورش را در بابل بعد از تسخير آن ملاقات كردند و رؤياي دانيال را براي او بيان كردند خوشحال شد و بنا بر مساعدت و مهرباني با يهود گذارد و آنانرا به اورشليم عودت داد و معبدشان را تعمير نمود.
باري، اينها همه شواهد صدقي است بر اينكه كورش نيز خود را ذوالقرنين ميدانسته (يعني صاحب دو كشور فارس و ماد، كه در رؤيا به صورت دو شاخ متّصل به هم بر مغز سرش روئيده بود) و لذا در تاج يا كلاه خودش اين دو شاخ را كه علامت و نشانه دو كشور است مينهاده و در مجسّمهاش نيز منعكس شده است.
و امّا سير و مسافرتش به مغرب براي رفع طغيان ليديا بوده است. ليديا عليرغم قرابت و پيماني كه با كورش داشت بدون هيچ مجوّزي، از روي ظلم و عدوان به طرف كورش لشكركشي نمود و سلاطين اروپا را نيز عليه او تحريك كرد. كورش با او جنگ نموده و او را فراري داد و سپس او را تعقيب نمود و پايتختش را محاصره نمود و پس از محاصره فتح كرد و ليديا را اسير نموده و پس از اسارت او را عفو كرد و سائر هميارانش را نيز عفو كرد و اكرام نمود و به آنها نيكوئي نمود، با آنكه ميتوانست آنها را سياست نموده و نابود كند؛ و اين قصّه منطبقٌ عليه اين آيه است:
حَتَّي'´ إِذَا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَغْرُبُ فِي عَيْنٍ حَمِئَه (و شايد مراد ساحل غربي از آسياي صغير باشد) وَ وَجَدَ عِندَهَا قَوْمًا قُلْنَا يَـ'ذَاالْقَرْنَيْنِ إِمَّآ أَن تُعَذِّبَ وَ إِمَّآ أَن تَتَّخِذَ فِيهِمْ حُسْنًا.
ما در اينجا به ذوالقرنين گفتيم: نسبت بدين جماعت كه ستم كرده و فعلاً در دست تو گرفتارند، اختيار داري آنانرا به پاداش خود عذاب كني، يا از آنها درگذري و طريقه نيكوئي درباره آنان اتّخاذ كني!
ذوالقرنين گفت: آن كساني كه از اين به بعد ستم كنند، آنها را مجازات نموده و عذاب ميكنيم؛ و امّا كساني كه ايمان بياورند و عمل صالح انجام دهند گذشته از جزاي اخروي آنان، ما به طريق نيكو با آنان رفتار خواهيم نمود.
و پس از سفر مغرب، به سمت صحراي بزرگ در مشرق در حوالاي بكتريا براي خوابانيدن غائله قبائل بدوي و بياباني كه پيوسته هجوم نموده و فساد ميكردند حركت كرد:
حَتَّي'´ إِذَا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَهَا تَطْلُعُ عَلَي' قَوْمٍ لَمْ نَجْعَل لَهُم مِن دُونِهَا سِتْرًا.
منابع:
1-قرآن سوره مباركه كهف آيات
2-تفسير نمونه –جلد 12- ص 542-552
3-پايگاه اطلاع رساني كوروش كبير
4-سايت اينترنتي maarefislam ● منبع: باشگاه اندیشه● نويسنده: مهدي - حق وردي طاقانكي
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش هشتم
متن استوانه کوروش کبیر
اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا کرده است. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را کوروش کبير گفته است. و اينک متن استوانه :
۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحي جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.
۴) نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.
۵) شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.
۶) آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.
۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.
۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.
۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.
۱٢) آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.
۱۵) به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.
۱۶) سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.
٢٢) از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.
٢۴) سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من
٢۸) او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.
۳۰) باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش
۳۱) اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.
۳٢) خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.
۳۳) همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ
۳۴) در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام
۳۵) روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش
۳۶) بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابديت
متن استوانه کوروش کبیر
اين استوانه را باستانشناسي به نام هرمزد « رسام » در سال ۱۸۷۹ ميلادي پيدا کرده است. گوينده ي خط هاي آغازين اين نوشته نامعلوم است ولي از خط بيست به بعد را کوروش کبير گفته است. و اينک متن استوانه :
۱) « کوروش» شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانا ، شاه بابل ، شاه سومر و اکد.
٢) شاه نواحي جهان.
۳) چهار[ ...... ] من هستم [ ...... ] به جاي بزرگي ، ناتواني براي پادشاهي کشورش معين شده بود.
۴) نبونيد تنديس هاي کهن خدايان را از ميان برد [ ...... ] و شبيه آنان را به جاي آنان گذاشت.
۵) شبيه تنديسي از ( پرستشگاه ) ازاگيلا ساخت [ ...... ] براي « اور» و ديگر شهرها.
۶) آيين پرستشي که بر آنان ناروا بود [ ...... ] هر روز ستيزه گري مي جست. همچنين با خصمانه ترين روش.
۷) قرباني روزانه را حذف کرد [ ...... ] او قوانين ناروايي در شهرها وضع کرد و ستايش مردوک ، شاه خدايان را به کلي به فراموشي سپرد.
۸) او همواره به شهر وي بدي مي کرد. هر روز به مردم خود آزار مي رسانيد. با اسارت ، بدون ملايمت همه را به نيستي کشاند.
۹) بر اثر دادخواهي آنان « اليل » خدا ( مردوک ) خشمگين گشت و او مرزهايشان. خداياني که در ميانشان زندگي مي کردند ماوايشان را راه کردند.
۱۰) او ( مردوک ) در خشم خويش ، آنها را به بابل آورد ، مردم به مردوک چنين گفتند : بشود که توجه وي به همه ي مردم که خانه هايشان ويران شده معطوف گردد.
۱۱) مردم سومر و اکد که شبيه مردگان شده بودند ، او توجه خود را به آنان معطوف کرد. اين موجب همدردي او شد ، او به همه ي سرزمين ها نگريست.
۱٢) آنگاه وي جستجوکنان فرمانرواي دادگري يافت ، کسي که آرزو شده ، کسي که وي دستش را گرفت. کوروش پادشاه شهر انشان. پس نام او را بر زبان آورد ، نامش را به عنوان فرمانرواي سراسر جهان ذکر کرد.
۱۳) سرزمين « گوتيان » سراسر اقوام « مانداء» را مردوک در پيش پاي او به تعظيم واداشت. مردمان و سپاه سران را که وي به دست او ( کوروش ) داده بود.
۱۴) با عدل و داد پذيرفت. مردوک ، سرور بزرگ ، پشتيبان مردم خويش ، کارهاي پارسايانه و قلب شريف او را با شادي نگريست.
۱۵) به سوي بابل ، شهر خويش ، فرمان پيش روي داد و او را واداشت تا راه بابل در پيش گيرد. همچون يک دوست و يار در کنارش او را همراهي کرد.
۱۶) سپاه بي کرانش که شمار آن چون آب رود برشمردني نبود با سلاح هاي آماده در کنار هم پيش مي رفتند.
۱۷) او ( پروردگار) گذاشت تا بي جنگ و کشمکش وارد شهر بابل شود و شهر بابل را از هر نيازي برهاند. او نبونيد شاه را که وي را ستايش نمي کرد به دست او ( کوروش ) تسليم کرد.
۱۸) مردم بابل ، همگي سراسر سرزمين سومر و اکد ، فرمانروايان و حاکمان پيش وي سر تعظيم فرود آوردند و شادمان از پادشاهي وي با چهره هاي درخشان به پايش بوسه زدند.
۱۹) خداوندگاري ( مردوک ) را که با ياريش مردگان به زندگي بازگشتند ، که همگي را از نياز و رنج به دور داشت به خوبي ستايش کردند و يادش را گرامي داشتند.
٢۰) من کوروش هستم ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه نيرومند ، شاه بابل ، شاه سرزمين سومر و اکد ، شاه چهار گوشه ي جهان.
٢۱) پسر شاه بزرگ کمبوجيه ، شاه شهر انشان ، نوه ي شاه بزرگ کوروش ، شاه شهر انشان ، نبيره ي شاه بزرگ چيش پيش ، شاه انشان.
٢٢) از دودماني که هميشه از شاهي برخوردار بوده است که فرمانروائيش را « بعل » و « نبو » گرامي مي دارند و پادشاهيش را براي خرسندي قلبي شان خواستارند. آنگاه که من با صلح به بابل درآمدم
٢۳) با خرسندي و شادماني به کاخ فرمانروايان و تخت پادشاهي قدم گذاشتم. آنگاه مردوک سرور بزرگ ، قلب بزرگوار مردم بابل را به من منعطف داشت و من هر روز به ستايش او کوشيدم.
٢۴) سپاهيان بي شمار من با صلح به بابل درآمدند. من نگذاشتم در سراسر سرزمين سومر و اکد تهديد کننده ي ديگري پيدا شود.
٢۵) من در بابل و همه ي شهرهايش براي سعادت ساکنان بابل که خانه هايشان مطابق خواست خدايان نبود کوشيدم [ ...... ] مانند يک يوغ که بر آنها روا نبود.
٢۶) من ويرانه هايشان را ترميم کردم و دشواري هاي آنان را آسان کردم. مردوک خداي بزرگ از کردار پارسايانه ي من خوشنود گشت.
٢۷) بر من ، کوروش شاه که او را ستايش کردم و بر کمبوجيه پسر تني من و همچنين بر همه ي سپاهيان من
٢۸) او عنايت و برکتش را ارزاني داشت ، ما با شادماني ستايش کرديم ، مقام والاي ( الهي ) او را . همه ي پادشاهان بر تخت نشسته
٢۹) از سراسر گوشه و کنار جهان ، از درياي زيرين تا درياي زبرين شهرهاي مسکون و همه ي پادشاهان « امورو » که در چادرها زندگي مي کنند.
۳۰) باج هاي گران براي من آوردند و به پاهايم در بابل بوسه زدند. از [ ...... ] نينوا ، آشور و نيز شوش
۳۱) اکد ، اشنونه ، زميان ، مه تورنو ، در ، تا سرزمين گوتيوم شهرهاي آن سوي دجله که پرستشگاه هايشان از زمان هاي قديم ساخته شده بود.
۳٢) خداياني که در آنها زندگي مي کردند ، من آنها را به جايگاه هايشان بازگردانيدم و پرستشگاه هاي بزرگ براي ابديت ساختم. من همه ي مردمان را گرد آوردم و آنها را به موطنشان باز گردانيدم.
۳۳) همچنين خدايان سومر و اکد که نبونيد آنها را به رغم خشم خداي خدايان ( مردوک ) به بابل آورده بود ، فرمان دادم که براي خشنودي مردوک خداي بزرگ
۳۴) در جايشان در منزلگاهي که شادي در آن هست بر پاي دارند. بشود که همه ي خداياني که من به شهرهايشان بازگردانده ام
۳۵) روزانه در پيشگاه « بعل » و « نبو » درازاي زندگي مرا خواستار باشند ، بشود که سخنان برکت آميز برايم بيايند ، بشود که آنان به مردوک سرور من بگويند : کوروش شاه ستايشگر توست و کمبوجيه پسرش
۳۶) بشود که روزهاي [ ...... ] من همه ي آنها را در جاي با آرامش سکونت دادم.
۳۷) [ ...... ] براي قرباني ، اردکان و فربه کبوتران.
۳۸) [ ...... ] محل سکونتشان را مستحکم گردانيدم.
۳۹) [ ...... ] و محل کارش را.
۴۰) [ ...... ] بابل.
۴۱) [ ...... ] ۴٢) [ ...... ] ۴۳) [ ...... ] ۴۴) [ ...... ] ۴۵) [ ...... ] تا ابديت
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش نهم
منشور حقوق بشر کوروش کبیر
تاریخچه:
در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی(1879-1882) به هنگام کاوشها در
بابل در میان رودان(بین النهرین)، باستان شناس ایرانی، هرمز
رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته(۲۳ سانتیمتر)، یافت،
که شامل یک نوشته از کوروش کبیر بود. جنس این استوانه از گل
رس است، ۲۳ سانتی متر طول و۱۱ سانتی متر عرض دارد و در
حدود۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست.
بررسیها نشان داد که نوشتهای استوانه مربوط به سال ۵۳۹(پ.م)
از سوی کوروش کبیر پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن
شهر بابل، نوشته شده است و به عنوان سنگ بنای یادبودی در
شهر بابل قرار داده شدهاست. استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در
شهر لندن نگاهداری میشود. ازسوی دیگر در سالهای کنونی آشکار
شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن را از آن نبونبید پادشاه
بابل میدانستند، پارهای از استوانه کوروش کبیر است که از
سطرهای ۳۶ تا ۴۳ آن میباشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه
ییل (Yale) آمریکا نگهداری میشد، به موزه لندن گسیل و به
استوانه اصلی پیوست گردید. کوروش کبیر بعد از خاتمه زمستان
در اولین روز بهار، در بابل تاجگذاری کرد. شرح کامل تاج گذاری
کوروش و حوادث آن دوران، به صورت مفصل توسط «گزنفون»
سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ضبط و بیان
شدهاست. کوروش بعد از تاجگذاری، در معبد مردوک خدای بزرگ
بابل، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .متن سخنرانی و کتیبه
کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین
از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیهای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم
شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد. این لوح در
حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه
بریتانیا از آن نگهداری میشود. فرمان حقوق بشر کوروش یا
استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و
مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد
میشود. کوروش، موسس پادشاهی ایران و آغازگر سلسله
هخامنشیان، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی
را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میان رودان (بین انهرین) و
آموزش همزیستی عقیدتی به انسانها، مردوخ که کهن ترین خدای
بابل بود را به رسمیت شناخته، در پیشگاهش کرنش کرده بر دستش
بوسه زد و او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را
به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا
بازداشت. او تمامی ساکنین پیشین سرزمینها را گرد هم آورده و
منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند
جایگاه:
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال
۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان
منتشر کرد.این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط
کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، میتواند برتر باشد
از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع
ملی ایشان صادر شده. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با
بیان و ساختارش بسیار قابل توجهاست، اما منشور آزادی که توسط
پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر
معنویتر می آید.با مقایسهٔ اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و
منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این
آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران
باستان در آن، باارزشتر نمود میکند. این لوح با عنوان نخستین
بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته میشود لوح کوروش که پس از
تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ
بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق
بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان
امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل
مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد. کوروش
پادشاه بزرگ ایران قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد
کرد. در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر، جد اول،
دوم و سوم خویش را نام میبرد و اعلام میدارد که پادشاه ایران و
پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه (کشورهای اطراف ایران) میباشد،
آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش مواردی را
اعلامی میکند که در ترجمه آمده است.
ترجمه:
بر گردان منشور کوروش بزرگ نشان داد که نخستین منشور جهانی
حقوق بشر را ایرانیان در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بیان نموده و
مورد اجرا گذاردهاند. در سال ۱۳۴۸ خورشیدی(1969) پس از
گذشت ۲۵۰۷ سال پس از صدور فرمان مزبور، نمایندگان کشورهای
گوناگون با قرار گرفتن بر آرامگاه کوروش هخامنشی در پاسارگاد از
او به عنوان نخستین پایه گذار حقوق بشر و آزادی انسان، قدردانی
کردند. تاکنون یکبار در سال 1971 مسئولان موزه بریتانیا این لوحه
را به درخواست حکومت ایران به تهران قرض دادند که مخالفت
دولت انگلیس با این اقدام سبب بروز تنش میان مسئولان دولتی و
موزه بریتانیا شده بود.
منشور حقوق بشر کوروش کبیر
تاریخچه:
در حدود سال ۱۲۸۵ خورشیدی(1879-1882) به هنگام کاوشها در
بابل در میان رودان(بین النهرین)، باستان شناس ایرانی، هرمز
رسام یک استوانه سفالین کوچک از گل پخته(۲۳ سانتیمتر)، یافت،
که شامل یک نوشته از کوروش کبیر بود. جنس این استوانه از گل
رس است، ۲۳ سانتی متر طول و۱۱ سانتی متر عرض دارد و در
حدود۴۰ خط به زبان آکادی و به خط میخی بابلی نوشته شدهاست.
بررسیها نشان داد که نوشتهای استوانه مربوط به سال ۵۳۹(پ.م)
از سوی کوروش کبیر پس از شکست بخت النصر و گشوده شدن
شهر بابل، نوشته شده است و به عنوان سنگ بنای یادبودی در
شهر بابل قرار داده شدهاست. استوانه یافت شده در موزه بریتانیا در
شهر لندن نگاهداری میشود. ازسوی دیگر در سالهای کنونی آشکار
شد که بخشی از یک لوحه استوانهای که آن را از آن نبونبید پادشاه
بابل میدانستند، پارهای از استوانه کوروش کبیر است که از
سطرهای ۳۶ تا ۴۳ آن میباشد. از این رو این قسمت که در دانشگاه
ییل (Yale) آمریکا نگهداری میشد، به موزه لندن گسیل و به
استوانه اصلی پیوست گردید. کوروش کبیر بعد از خاتمه زمستان
در اولین روز بهار، در بابل تاجگذاری کرد. شرح کامل تاج گذاری
کوروش و حوادث آن دوران، به صورت مفصل توسط «گزنفون»
سردار و مرد جنگی و فیلسوف و مورخ یونانی ضبط و بیان
شدهاست. کوروش بعد از تاجگذاری، در معبد مردوک خدای بزرگ
بابل، منشور آزادی نوع بشر را قرائت نمود .متن سخنرانی و کتیبه
کوروش تا این اواخر نامعلوم بود. تا اینکه اکتشافات در بین النهرین
از ویرانه قدیم شهر «اور» کتبیهای بدست آمد و بعد از ترجمه معلوم
شد، همان متن منشور آزادی نوع بشر، کوروش میباشد. این لوح در
حال حاضر یکی از با ارزش ترین اشیای تاریخی است که در موزه
بریتانیا از آن نگهداری میشود. فرمان حقوق بشر کوروش یا
استوانه کوروش، به عنوان کهن ترین سند کتبی از دادگستری و
مراعات حقوق بشر در تاریخ و مایه مباهات و سرافرازی ایرانیان یاد
میشود. کوروش، موسس پادشاهی ایران و آغازگر سلسله
هخامنشیان، پس از تسخیر بابل اعلام عفو عمومی داد؛ ادیان بومی
را آزاد اعلام کرد؛ برای جلب محبت مردم میان رودان (بین انهرین) و
آموزش همزیستی عقیدتی به انسانها، مردوخ که کهن ترین خدای
بابل بود را به رسمیت شناخته، در پیشگاهش کرنش کرده بر دستش
بوسه زد و او را نیایش کرد و سپاس گفت. او هیچ گروه انسانی را
به بردگی نگرفت و سپاهیانش را از تجاوز به مال و جان رعایا
بازداشت. او تمامی ساکنین پیشین سرزمینها را گرد هم آورده و
منزلگاه آنها را به ایشان بازگرداند
جایگاه:
این سند به عنوان نخستین منشور حقوق بشر شناخته شده، و به سال
۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به تمامی زبانهای رسمی سازمان
منتشر کرد.این تأییدی است بر اینکه منشور آزادی بشریت که توسط
کوروش بزرگ در روز تاجگذاری وی منتشر شده، میتواند برتر باشد
از اعلامیه حقوق بشر که توسط انقلابیون فرانسوی در اولین مجمع
ملی ایشان صادر شده. اعلامیه حقوق بشر در نوع خود، در رابطه با
بیان و ساختارش بسیار قابل توجهاست، اما منشور آزادی که توسط
پادشاه ایرانی (کوروش) در ۲۳ سده پیش از آن صادر شده، به نظر
معنویتر می آید.با مقایسهٔ اعلامیه حقوق بشر مجمع ملی فرانسه و
منشور تأیید شده توسط سازمان ملل، با منشور آزادی کوروش، این
آخری با در نظر گرفتن قدمت، صراحت، و رد موهومات دوران
باستان در آن، باارزشتر نمود میکند. این لوح با عنوان نخستین
بیانیه حقوق بشر جهانی شناخته میشود لوح کوروش که پس از
تسخیر بابل و شکست بخت النصر توسط کوروش به عنوان سنگ
بنای یادبودی در شهر بابل قرار داده شده بود نخستین بیانیه حقوق
بشرجهانی است که کوروش در آن همه طوایفی را که در زمان
امپراتوری بابل به اسارت درآمده بودند آزاد و به آنها اجازه نقل
مکان و زندگی آزاد در هرکجای امپراتوری خود را داد. کوروش
پادشاه بزرگ ایران قوم یهود را نیز از اسارت امپراتوری بابل آزاد
کرد. در این کتبیه کوروش خود را معرفی نموده و اسم پدر، جد اول،
دوم و سوم خویش را نام میبرد و اعلام میدارد که پادشاه ایران و
پادشاه بابل و پادشاه جهات اربعه (کشورهای اطراف ایران) میباشد،
آنگاه در مقام بیان حقوق بشر و منشور آزادی خویش مواردی را
اعلامی میکند که در ترجمه آمده است.
ترجمه:
بر گردان منشور کوروش بزرگ نشان داد که نخستین منشور جهانی
حقوق بشر را ایرانیان در سال ۵۳۸ پیش از میلاد بیان نموده و
مورد اجرا گذاردهاند. در سال ۱۳۴۸ خورشیدی(1969) پس از
گذشت ۲۵۰۷ سال پس از صدور فرمان مزبور، نمایندگان کشورهای
گوناگون با قرار گرفتن بر آرامگاه کوروش هخامنشی در پاسارگاد از
او به عنوان نخستین پایه گذار حقوق بشر و آزادی انسان، قدردانی
کردند. تاکنون یکبار در سال 1971 مسئولان موزه بریتانیا این لوحه
را به درخواست حکومت ایران به تهران قرض دادند که مخالفت
دولت انگلیس با این اقدام سبب بروز تنش میان مسئولان دولتی و
موزه بریتانیا شده بود.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش دهم
روايتي كوتاه از منش كوروش ...بزرگ مردا كه او بودي
کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.
چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم … ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .
سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: << قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم … >>
خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :<< افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی >>
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد .
هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد .
منبع :هفت تير
روايتي كوتاه از منش كوروش ...بزرگ مردا كه او بودي
کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
داستان از این قرار است که مادی ها پس از برگشت از جنگ شوش غنایمی برای خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به نزد کوروش آوردند. از آن جمله زنی بود بسیار زیبا که گفته می شد زیباترین ه زنان شوش به حساب می آمد و پانته آ نامیده می شد وشوهر او به نام آبراداتاس برای ماموریتی از جانب پادشاه خود به ماموریت رفته بود.
چون وصف زیبایی زن را به کوروش گفتند و نیز از آبراداتاس نام بردند کوروش گفت صحیح نیست که این زن شوهردار برای من شود و او را به یکی از ندیمان خود سپرد تا او را نگه دارد تا هنگامی که شوهرش از ماموریت بازگشت او را به شوهرش بازسپارند.
در این هنگام اطرافیان کوروش با توصیف زیبایی های این زن به او گفتند لااقل یک بار او را ببین شاید که نظرت عوض شد! اما کوروش گفت : نه , می ترسم او را ببینم و عاشقش بشوم و نتوانم او را به شوهرش پس بدهم … ندیم کوروش که مردی بود به نام آراسپ و پانته آ را به او سپرده بودند عاشق این زن شد و خواست که از او کام بگیرد. به ناچار پانته آ از کوروش درخواست کمک کرد و کوروش نیز آراسپ را سرزنش کرد و زن را از دست او نجات داد و البته آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای آن کار به دنبال آبراداتاس رفت (از طرف کوروش) تا او را به سوی ایران فرا بخواند .
سپس آبرداتاس به ایران آمده و از ما وقع اطلاع حاصل یافت. پس برای جبران جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.
می گویند در هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: << قسم به عشقی که من به تو دارم و عشقی که تو به من داری… کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم … >>
خلاصه اینکه در جنگ مورد اشاره آبراداتاس کشته می شود و پانته آ به بالای جسد او می رود و به شیون وزاری می پردازد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش می کند که مواظب باشند کاردست خودش ندهد . شیون و زاری این زن عاشق هنوز در گوش تاریخ می پیچد و تن هر انسانی را به لرزه در می آورد که می گفت :<< افسوس ای دوست باوفا و خوبم ما را گذاشتی و در گذشتی … به درستی که همانند یک فاتح در گذشتی >>
پس از آن در پی غفلت ندیمه چاقویی که همراه داشت را در سینه خود فرومی کند و در کنار جسد شوهرش جان می سپارد .
هنگامی که خبر به کوروش می رسد ندیمه نیز از ترس خود را می کشد .
منبع :هفت تير
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش یازدهم
منشور کورش هخامنشی و ارزيابي خود كوروش
پیشگفتار
منشور كورش هخامنشی، كهنترین بیانیه حقوق بشرِ شناخته شده جهان و سند سربلندی ایرانیان از همزیستی آشتیجویانه و گرامیداشتِ باورها و اندیشههای همه مردمان تابعه در هنگامه بنیادگذاری نخستین امپراطوری جهان است. دنیای باستان همواره از آتش جنگها و یورشهای بیپایان در رنج بوده است و كشورهای آشتیجو نیز ناچار بودهاند تا برای رهایی مردمان خود از تاختوتازهای همیشگی همسایگان ناآرام، به رویارویی و چیرگی بر آنان بپردازند. اما مهم این است كه پیروزمندانِ میدان نبرد و چیرهشدگان بر شهرها، چگونه با سپاه شكسته و مردم فرودست رفتار میكردهاند؟ تاریخنامههای بشری بازگوكننده رفتار نیك كورش بزرگ، پادشاه نیرومندترین كشور آنروز جهان، و كنشهای ستیزنده دیگر فرمانروایان گیتی بوده است.
جهان امروز، نه با چشمداشت بر خاك سرزمینها، كه با تاختن بر اندیشه، باورها، غرور و هویت ملی مردمان، چیرگی بر آنان را در سر میپروراند. مردمانی كه باورها و هویت ملی و تاریخی خود را به فراموشی سپارند؛ مردمانی كه نیازمند دانش و فنآوری كشورهای دیگر باشند؛ شكستخوردگان جهان امروزند. پیشینیان ما گذشتهای سرافرازانه برای ما به ارمغان نهادند. ما برای فرزندان آینده خود چه دستاوردی داریم و برای شكسته نشدن در جهانِ سخت نامهربان امروز، چه راههایی اندیشیدهایم؟
* * *
در سال 1258 خورشیدی/ 1879 میلادی، به دنبال كاوشهای گروه انگلیسی در معبد بزرگ اِسَـگيلَـه (نیایشگاه مَـردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر باستانی بـابِـل در میاندورود (بینالنهرین) استوانهای از گل پخته بدست باستانشناسی كـلدانی به نام «هرمز رسـام» پیدا شد كه امروزه در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری میشود.
بررسیهای نخستین نشان میداد كه گرداگرد این استوانه گِـلین را نوشتههایی به خط و زبان بابلی نو (اَكَـدی) در برگرفته است كه گمان میرفت نبشتهای از فرمانروایان آشور و بابِـل باشد. اما بررسیهای بیشتری كه پس از گرتهبرداری و آوانویسی و ترجمه آن انجام شد، نشان داد كه این نبشته در سال 538 پیش از میلاد به فرمان كورش بزرگ هخامنشی (550-530 پم.) و به هنگام ورود به شهر بابل نویسانده شده است. از زمان نگارش این فرمان تا به امروز (1384) 2545 سال میگذرد.
هرمز رسام (1826- 1910) کاشف استوانه کورش در بابل
شكل ظاهری این فرمان، به مانند استوانهای دیده میشود كه میانه آن قطورتر از دوسوی آنست. انتشار و ثبت فرمانها و یادمانهای رسمی بر روی استوانه گِلین و نیز بر روی لوحههای مسطح، از سابقهای دیرین در ایران و میاندورود برخوردار بوده، كه گونه استوانهای آن نسبت به بقیه، پایداری و دوام بیشتری داشته است. بیتردید این فرمان در نسخههای متعددی برای ارسال به نواحی گوناگون نویسانده شده بوده كه امروزه تنها یكی از آنها به دست آمده است.
استوانه كورش آسیبهایی جدی به خود دیده است. بسیاری از سطرهای آن از بین رفته و یا بر اثر فرسودگی بیش از اندازه قابل خواندن نیستند. نبشتههای بخشهای آسیبدیده را تنها با توجه به اندازه فضای خالی و برخی حروف باقی مانده در آن میتوان تا حدودی بازسازی كرد كه در این بازسازی نیز، بیگمان احتمال اشتباههایی وجود دارد. بدین لحاظ و نیز به دلیل اینكه در خوانش و ترجمه نبشتههای بابلی، هنوز نیز اتفاق نظر وجود ندارد؛ متن منشور كورش در ترجمههای گوناگون به تفاوتهایی دچار آمده است. با این نگرش، هیچیك از ترجمههای امروزی كتیبه، معادل دقیق معنای عبارتهای اصلی آنرا ارائه نمیكنند. استناد به محتوای كتیبه و به ویژه كلیدواژهها، میبایست با دقت و وسواس بسیاری صورت پذیرد. بیتردید استناد به كتیبه هنگامی با اطمینان بیشتری ممكن میشود كه واژه یا مفهومی خاص، در بیشتر پژوهشها به گونه كموبیش یكسانی برگردان شده باشند.
در دانشگاه «ییل» (Yale) كتیبه كوچك و آسیبدیدهای نگهداری میشود كه ریشارد بِرگِر در سال 1975 آنرا بخشی گمشده از استوانه كورش دانست. این بخش توسط همو به كتیبه اصلی اضافه گردید و نُه سطر پایانی فعلی آنرا تشكیل میدهد (← سطرهای 37 تا 45).
فرمان كورش بزرگ از زمان پیدایش تا به امروز بارها ترجمه و ویرایش و پژوهش شده است. پیش از همه، جوان پر شور و كاشـف رمز خط میخی فارسی باستان یعنی هنری كِرِسْویك راولینسون در سال 1880 میلادی و بعدها ف. ویسباخ 1890، گ. ریختر 1952، آ. اوپنهایم 1955، و. اِیلرز 1974، ج. هارماتا 1974، پ. بـرگـر 1975، ا. كـورت 1983، پ. لوكوك 1999 و بسیاری دیگر آنرا تكرار و كاملتر كردند. متن فارسی ارائه شده در این كتاب نیز با نگرش به پژوهشهای پیشین و روند بهبود شناخت حروف و واژگان بابلی یا اَكَدی و نیز خوانشهای تازهتر منشور كورش فراهم شده و در زیرنویسها به یادداشتهای اندكی پرداخته شده است.
ترجمه و انتــشار فرمــان كــورش بــزرگ (كــورش دوم) پــرده از نادانــستههای بســیار برداشت و بزودی بعنوان «منشور آزادی» و «نخستین منشور جهانی حقوق بشر» شهرتی عالمگیر یافت و نمایندگان و حقوقدانان كشورهای گوناگون جهان در سال 1348 خورشیدی با گردهمایی در كنار آرامگاه كورش در پاسارگاد، از او بنام نخستین بنیادگذار حقوق بشر جهان یاد كردند و او را ستودند. حقوقی كه انسانِ امروز پس از دوهزاروپانصد سال در اندیشه ایجاد و فراهمسازی آن افتاده است و آرزوی گسترش آنرا در سر میپروراند.
(نسخهبدلی از منشور كورش به عنوان كهنترین فرمانِ شناختهشده تفاهم و همزیستی ملتها در ساختمان سازمان ملل متحد در نیویورك نگهداری میشود. این كتیبه در فضای بین تالار اصلی شورای امنیت و تالار قیمومت جای دارد).
چه چیز باعث شده است تا فرمان كورش به این پایه از شهرت برسد؟ پاسخ این پرسش هنگامی دریافته میشود كه فرمان كورش را با نبشتههای دیگر فرمانروایان همزمان خود و حكمرانان امروزی به سنجش بگذاریم و بین آنها داوری كنیم.
آشور نصیرپال، پادشاه آشور (884 پم.) در كتیبه خود نوشته است: ‘‘… به فرمان آشور و ایشتار، خدایان بزرگ و حامیان من … ششصد نفر از لشكر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم … حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم … بسیاری را در آتش كباب كردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم، هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بیرون كشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم."
دركتیبه سِـناخِـریب، پادشاه آشور (689 پم.) چنین نوشته شده است: ‘‘… وقتی كه شهر بابِـل را تصرف كردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانههایشان را چنان ویران كردم كه بصورت تلی از خاك درآمد. همه شهر را چنان آتـش زدم كـه روزهای بسـیار دود آن به آسـمان میرفـت. نهـر فـرات را به روی شهر جاری كردم تا آب حتی ویرانهها را نیز با خود ببرد."
در كتیبه آشور بانیپال (645 پم.) پس از تصرف شهر شوش آمده است: ‘‘… من شوش، شهر بزرگ مقدس … را به خواست آشور و ایشتار فتح كردم … من زیگورات شوش را كه با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شكستم … معابد عیلام را با خاك یكسان كردم و خـدایـان و الـهههـایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشههای مقدسش شدند كه هیچ بیگانهای از كنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش كشیدند. من در فاصله یك ماه و بیست و پنج روز راه، سـرزمـین شـوش را تبدیل به یك ویرانه و صحرای لم یزرع كردم … ندای انسانی و … فریادهای شـادی … به دست من از آنجا رخت بربست، خاك آنجا را به تـوبـره كشیدم و به ماران و عـقربها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند."
و در كتیبه نَـبوكَـد نَـصَر دوم، پادشـاه بـابل (565 پم.) آمـده است: ‘‘ … فرمان دادم كه صد هزار چشم در آورند و صد هزار ساق پا را بشكنند. هزاران دختر و پسر جوان را در آتش سوزاندم و خـانـهها را چنان ویران كردم كه دیگر بانگ زندهای از آنجا برنخیزد."
این رویدادهای غیر انسانی تنها به آن روزگاران تعلق ندارد. امروزه نیز مردمان جهان با چنین ستمها و خشونتهایی روبرو هستند. هنوز جنایتهای آمریكا در ژاپن و ویتنام، فرانسه در الجزایر، ایتالیا در حبشه و لیبی، پرتقال و اسپانیا در آمریكای لاتین، و انگلستان در سراسر جهان، از یادها نرفتهاند. مردم هرگز فراموش نخواهند كرد كه در عراق بمبهای شیمیایی بر سر مردم بیدفاع هلبچه فروریخت و همه آنان از پیر و جوان و زن و كودك به وضعی رقتانگیز نابود شدند. در افغانستان و در میان سكوت حیرتانگیزِ جهانیان، صدها هزار تن از مردم غیرنظامی و بیدفاع شهرها قربانی مطامع ابرقدرتهای امروز و گروهای سیاسی كشور میشوند، در حالیكه در زندگی روزمره نیز از قحطی و بیماریهای همهگیر، از گرسنگی و وبا و سرما رنج میبرند. در بوسنی و در كانون اروپای متمدن تنها به انگیزههای نژادی مردم و كودكان را بیدریغ و دستهجمعی به كام مرگ میفرستند. در مكه جامه سپید زائران را به سرخی میآلایند و جان و مال و ناموس آنان را مباح میشمرند.
كشورهای بزرگ و پیشرفته و متمدن جهان، سلاحهای مرگبار كشتار جمعی و بمبهای شیمیایی و میكربی خود را دیگر مستقیماً بر كاشانه مردم رها نمیكنند، بلكه آنها را به بهایی گزاف در اختیار كشورهایی همچون عراق میگذارند تا بر سر جوانان ایران زمین بریزد و آنگاه باز هم به بهای گزاف به درمان زخمهای آنان بپردازند و از نقض حقوق بشر گلایه كنند و خود را بزرگترین پشتیبان آن بدانند.
اما علیرغم رفتارهای ناپسند پادشاهان آشور و بابل و حكمرانان امروز جهان، كورش پس از ورود به شهر بابل و با دارا بودن هرگونه قدرتعملی به عنوان شاه نیرومندترین كشور جهان، نه تنها پادشاه مغلوب را مصلوب نكرد؛ بلكه او را به حاكمیت ناحیهای منصوب، و با مردم شهر نیز چنین رفتار نمود: ‘‘ … آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند … مَردوك (خدای بابلی) دلهای پاك مردم بابل را متوجه من كرد؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد … نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح كوشیدم. بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. خدای بزرگ از من خرسند شد … فرمان دادم … تمام نیایشگاههایی را كه بسته شده بود، بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. اهالی این محلها را گرد آوردم و خانههای آنان را كه خراب كرده بودند، از نو ساختم. صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم."
كورش پس از ورود به شهر بابل (در كنار رود فرات و در جنوب بغداد امروزی) فرمان آزادی هزاران یهودی را صادر كرد كه قریب هفتاد سال در بابل به اسارت گرفته شده بودند. هزاران آوند زرین و سیمین آنان را كه پادشاه بابل از ایشان به غنیمت گرفته بود، به آنان بازگرداند و اجازه داد كه در سرزمین خود نیایشگاهی بزرگ برای خود بر پای دارند. رفتار كورش با یهودیان موجب كوچ بسیاری از آنان به ایران شد كه در درازای بیست و پنج قرن هیچگاه بین آنان و ایرانیان جنگ و خشونت و درگیری رخ نداد و آنان ایران را میهن دوم خود میدانستهاند. در این باره در بابهای گوناگون اسفار عَـزرا و اشعیا در كتاب تورات (عهد عتیق)، ضمن نامبر كردن كورش با عنوان «مسیح خداوند» آمده است: ‘‘ خداوند روح كورش پادشاه فارس را برانگیخت تا در تمامی ممالك خود فرمانی صادر كند و بنویسد: كورش پادشاه فارس چنین میفرماید كه یـهُـوَه/ یـهْـوِه خدای آسمان مرا امر فرموده است كه خانهای برای او در اورشلیم كه در یهودا است، بنا نمایم. پس كیست از شما از تمامی قوم او كه خدایش با وی باشد و به اورشلیم كه در یهودا است برود و خانه یـهُـوَه را كه خدای حقیقی است در اورشلیم بنا نماید …؟ پس همگی برخاسته و روان شدند تا خانه خداوند را كه در اورشــلیم است، بـنا نمایند. ... و كورش پادشاه، ظروف خانه خداوند را كه نَـبوكَـد نَـصَـر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه خود گذاشته بود، بیرون آورد و به رئیس یهودیان سپرد."
در اینجا مایلم بخصوص به این نكته تاكید كنم كه با وجود اینكه منشور كورش بزرگ را «نخستین اعلامیه حقوق بشر» میدانند، اما نوآوری چنین فرمانی از كورش نبوده است؛ بلكه این فرمان فرایند فرهنگ ایرانی بوده است. فرهنگی كه هرگز دستور به غارت و آدمكشی و ویرانی نداده است. و كورش این رفتار را از مردمان سرزمین خود، از نیاكان خود، از فرهنگ رایج كشورش، در آغوش مهرآمیز مادر و از پرورش او آموخته بوده و بكار بسته است. سرافرازی نخستین بیانیه جهانی حقوق بشر نه تنها برای كورش، بلكه همچنین برای فرهنگ كشوری است كه سراسر پهنه پهناور آن از كهنترین روزگاران تابشگاهِ اندیشه نیك و كردار نیكی بوده است كه امروزه و از پس هزاران سال مردمان جهان در آرزو و آرمان فراهم ساختن آن هستند.
منشور كورش هخامنشی ارمغانی است از سرزمین ایران برای جهانی كه از جنگ و خشونت خسته است و از آن رنج میبرد.
--------------------------------------------------------------------------------
منشور کورش هخامنشی
گزیده
رضا مرادی غیاث آبادی
منم كـوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَد، شاه چهار گوشه جهان. پسر كمبوجیه، شاه بزرگ … نوه كورش، شاه بزرگ … نبیره چیشپیش، شاه بزرگ …
آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابِـل بر تخت شهریاری نشستم. مردوك خدای بزرگ دلهای پاك مردم بابـل را متوجه من كرد … زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم.
من بردهداری را برانداختم، به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند.
مَـردوك خدای بزرگ از كردار من خشنود شد … او بركت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم …
من همه شهرهایی را كه ویران شده بود از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی كه بسته شده بودند را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم و خانههای ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود، به خشنودی مَردوك خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم. بشود كه دلها شاد گردد.
بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘ به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی میدارد و پسرش كمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
من برای همه مردم جامعهای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم.
--------------------------------------------------------------------------------
منشور كورش هخامنشی
متن كامل
رضا مرادی غیاث آبادی
1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دی- ای›، …
2. ... همه جهان
از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه میتواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو میشود.
3. ... مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.
4. او آیینهای كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.
5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.
«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» میداند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار میآوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویشهای محلی بكار میرود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب میكنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیلرود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهنترین تمدن شرق، تهران، 1382.
6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود ... هر روز كارهایی ناپسند میكرد، خشونت و بدكرداری.
7. او كارهای ... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت میكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.
گمان میرود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بیمرگی» در پیوند باشد. اما ویژگیهای دیگر مردوك شباهتهایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی میشده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو» میشناختهاند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد میكردهاند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است.
8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوهای ساكنان شهر را آزار میداد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود میكرد ... همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)
10. مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانهاشان رو به ویرانی میرفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.
13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
در تداول، نامِ بابلی «اومانمنده» را با «ماد» برابر میدانند. اما به نظر میآید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده بودهاند؛ اطلاق میشده است.
14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره میكرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمیداشت.
ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتیزاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان میداند.
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در كنار او ره میسپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسیدند.
19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو میشود. استرابو نقل میكند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتیزاده، 1382، ص. 319.
21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیشپیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـانی كـه همیشه شـاه بـودهاند و فـرمانـرواییاش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛
«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده میشده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است.
برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به:
Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.
23. همه مـردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دلهای پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
پذیرش كورش توسط مردم، در «كورشنامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار میدارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
25. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد ... من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.
26. من بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،
28. بركت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشستهاند؛
29. و همه پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمینهای دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از ... تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.
با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری و خشونتهای بیشمار و اعمال سلیقههای شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند.
33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،
34. به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم،
گشایش و بازسازی نیایشگاهها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتابشناسی.
35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی میدارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بیپایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است.
36. بیگمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعهای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردكها و كبوتران…
از سطر 37 تا 45 بخش نویافتهای است كه در پیشگفتار به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست.
38. ... باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم ...
39. ... دیوار آجری خندق شهر را،
40. ... كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛
41. ... به انجام رسانیدم.
42. دروازههایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ ...
43. ...كتیبهای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›
44. ...
45. ... برای همیشه!
--------------------------------------------------------------------------------
منابعی برای آگاهی بيشتر از ترجمههای متن منشور كورش:
Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975.
Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974.
Harmatta, J., Les modèles littéraires de ľ édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974.
Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT, 1983, 25, (نشريه مطالعات عهد عتيق).
Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000.
Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955.
Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS, 12. 1880.
Richter, G. M., Greek Subjectson Grecopersian Seal Stons, Archaeologica Orintalis in Memorim Ernest Herzfeld, New York, 1952.
Weissbach, F. H., Die Achamenideninschriften Zweiter Art, Herausgeben und Bearbeitel. Leipzig, 1890.
Weissbach, F. H., Keilinschriften der Achämeniden, Leipzig, 1911.
برگرفته از ویــرایــش تـازه و چاپ پـنجم كـتاب «منشور كورش هخامنشی» (چاپ نخست 1377/ چاپ هشتم 1388) از رضا غياث مرداي
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
من پیشنهاد میکنم که دوستان کتاب مردی که سبز بود را مطالعه کنند که در باره زندگی کوروش از نگاهی دیگر است بخوانند
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش دوازدهم
متن کامل فرمان کوروش بزرگ بر استوانه ی گلین
فرمان "كوروش" كه نخستين اعلاميه یا بیانیه ی حقوق بشر نامیده شده است، براستوانه ای از گل پخته كَنده شده و از اين روی در تاريخ به "استوانه ی كوروش" شهرت دارد. از مفاد اين فرمان كه حاوي ارزشهاي معنوي و تاريخي، و نمودار انسان دوستي بنيانگذار حكومت هخامنشي است تا سال 1879 ميلادي هيچگونه آگاهي در دست نبود. این فرمان که به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن "بابِل"، به دست آمد. در این فرمان، "کوروش"، شیوه ی رفتار انسانی با ساکنان سرزمین "بابِل" را برای فاتحان ایرانی شرح داده است. این سند به عنوان "منشور آزادی" نیز شناخته شده است و در سال 1971، "سازمان ملل متحد" ترجمه ی متن آن را به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد.
تا قبل از سال مزبور حكومت هخامنشي و "كوروش بزرگ" را تنها ازروي كتاب مقدس يهودیان و مدارك مورخان يونان، آن هم به طور پراكنده و نابسامان و گاه آلوده با كينه توزي مي شناختند. اين موارد برای پژوهندگان كافي نبود، زيرا آنها نمي توانستند روح حكومتي كه براي نخستين بار پاره اي از آزادي ها را در دنياي كهن عنوان كرده و حقوق اجتماعي و سياسي براي ملتهاي مغلوب تعيين نموده است را بشناسند. تا اينكه در سالي كه در بالا گفته شد، در كاوش هاي باستان شناسي خرابه هاي "بابِل" در نزديكي "بغداد" امروزي كتيبه ی آسيب ديده اي توسط "سر راولينسون" از زير خاك بيرون آمد و راز سر بسته ی تاريخ را گشود، و نشان داد كه چگونه این شبان مرد ایرانی توانست دگرگوني جهش واری در وضع اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اخلاقي ، نه تنها در "ايران" آنزمان و در ميان شاهان آسياي باختري، بلكه در سراسر جهان و تا کنون پدید آورد. اين كتيبه اكنون در "موزه ی سلطنتی بريتانيا" نگهداري ميشود و بزودي بمدت دو ماه براي نمايش در ايران به "موزه ی ملي" (= موزه ی ایران باستان) به امانت سپرده خواهد شد.
... همه ی جهان
... مرد ناشایستی به نام "نبونید" به فرمانروایی کشورش رسیده بود... او آیینهای کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی جای آن گذاشت. معبدی به تقلید از نیایشگاه "ازگیلا" برای شهر "اور" و دیگر شهرها ساخت. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود... هر روز کارهایی ناپسند میکرد. خشونت و بدکرداری. او کارهای... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت می کرد؛ اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، روی برگرداند. او مردم را به سختی معاش دچار کرد؛ هر روز به شیوه ای ساکنان شهر را آزار میداد؛ او با کارهای خشن خود مردم را نابود میکرد... همه ی مردم را.
از ناله و دادخواهی مردم، "اِنلیل" (= مردوک)، خدای بزرگ ناراحت شد... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند (= آبادانی، فراوانی و آرامش رخت بر بسته بود). مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه ی باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانه شان رو به ویرانی میرفت، توجه کند. "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، اراده کرد تا ایزدان به "بابِل" بازگردند. ساکنان سرزمین "سومر" و "اَکَد" مانند مردگان شده بودند. "مردوک" (= مردوخ) به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد. "مردوک" (= مردوخ) به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه ی کشورها به جستجو پرداخت، به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام "کوروش" پادشاه "آنشان" را برخواند؛ از او به نام پادشاه جهان یاد کرد. او تمام سرزمین "گوتی" و همه ی مردمان "ماد" را به فرمانبرداری "کوروش" درآورد. "کوروش" با هر "سرسیاه" (منظور همه ی انسان ها) دادگرانه رفتار کرد. "کوروش" با راستی و عدالت کشورش را اداره میکرد. "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشه ی نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
بنابر این او" کوروش" را برانگیخت تا راه "بابِل" را در پیش گیرد، در حالیکه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام بر می داشت. لشگر پرشمار او همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره میسپردند. "مردوک" (= مردوخ) مقدر کرد تا "کوروش" بدون جنگ و خونریزی به شهر "بابِل" وارد شود. او "بابِل" را از هر بلایی ایمن داشت. او "نبونید شاه" را به دست "کوروش" سپرد. مردم "بابِل"، سراسر سرزمین "سومر" و "اَکَد" و همه ی فرمانروایان محلی فرمان "کوروش" را پذیرفتند. از پادشاهی او شادان شدند و با چهره های درخشان او را بوسیدند. مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ی ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
---------------------------------------
منم "كوروش"، شاه شاهانِ (جهان)، شاه بزرگ و نیرومند، شاه راستین دادگر، شاه "بابِل"، شاه "سومر" و "اَکَد"، شاه چهار مملکت (در چهار گوشه ی جهان)؛ پسر "كمبوجيه" (نخست)، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ نوه ی "كوروش"، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ از پشت (= نبیره) "چِش پِش" (= چیش پیش)، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ از دودمانی که همیشه شاه بودهاند و فرمانرواییاش را "بِل" (= بَعل) و "نَبو" (= ایزد نویسندگی و دبیری) گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند (= از شاخه ی فرمانروایی جاودانه كه سلسله اش مورد مهر خدايان و حكومتش به دلها نزديك است = ازتــُخمـِه ی خاندانی که همواره فرمان روائی داشته است و فرمانروائيش را "بِل" و "نَبو" ستایش می دارند و او را در پایه ی شاهی می خواهند تا دلهایشان را شادمان گرداند).
آنگاه که من (چون یک دوست) به آرامش و بی آزار (و بدون جنگ و پیکار) به "بابِل" درآمدم (= پای نهادم)، در میان هلهله و شادی، اورنگ فرمانروایی را در کاخ فرمانداری (= پادشاهی) استوار داشتم (= همه ی مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند؛ و در بارگاه پادشاهان "بابِل" بر تخت شهرياري نشستم). "مردوك" (= مردوخ)، خداي بزرگ، دلهاي نجیب (= پاک و بزرگوار) مردم "بابِل" را متوجه من كرد (تا دوستم بدارند)، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. بی شمار سپاهیانم (در ارتش بزرگ من) به صلح، خوشی و شادمانی وارد "بابِل" شدند، در "بابِل" گام بر داشته، به گردش پرداختند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین "سومر" و "اَکَد" فرا آرد و فرمان دادم تا هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، و نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين سرزمين ها وارد آيد.
وضع داخلي "بابِل" و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح کوشیدم. "نبونید" مردم درمانده ی "بابِل" را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود. نیازمندیهای "بابِل" و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. فرمان دادم كه همه ی مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. برده داری را برانداختم (و همه ی یوغ های ننگین بردگی را از مردمان "بابِل" بر داشتم). خانه های ویرانشان را آباد کردم و به تیره بختیهاشان پایان بخشيدم. "مردوک" (= مردوخ)، آن مهتر خدای بزرگ، از کردارم شاد و خشنود شد. و به من، "کوروش"، پادشاهی که او را نیایش کرد و به "کمبوجیه"، پسرم... و به همه ی سپاهیانم، بركت و مهربانيش را ارزاني داشت. ما همگی از ته دل، شادمانه (و در صلح و آشتی) در پیشگاهش، خدایگانیِ والای او را بس گرامی داشتیم و مقام بلندش را ستوديم، (چرا که) به فرمان "مردوک" (= مردوخ) همه ی شاهان بر اورنگ پادشاهی نشستهاند.
و همه ی پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند، در چهار گوشه ی جهان از فرادریا تا فرودریا (= از دریای مدیترانه تا خلیج پارس)... همه ی پادشاهان سرزمین های دور دست در باختر زمین، همه ی پادشاهان "آموری"، همه ی آن ها که در خیمه ها سکونت داشتند (= چادرنشینان) مرا خراج گذاردند و در "بابِل" بر (پای) من بوسه زدند. از... تا شهرهای "آشور" و "شوش"، "آگاده"، "اِشنونا"، شهرهای "زَمبان"، "مِتورنو"، "دِر"، تا قلمرو سرزمین "گوتیان" (= گوتیوم)، و همه ی شهرهای مقدس فراسوی دجله که (پرستشگاه هاشان) دیر زمانی ویران شده بود را مرمت کرده، از نوساختم (و دیگرشهرهاي ويران شده در آنسوي دجله و پرستشگاه هاي آنها را خواهم ساخت تا ساكنين آنجا كه به بردگي به "بابِل" آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمين خود بازگردند). و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند، به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم (= فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را كه بسته شده بود، بگشايند؛ و همه ی خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگردانند). همچنين پيكره ی خدايان "سومر" و "اَکَد" را كه "نبونيد" بدون واهمه از خداي بزرگ به "بابِل" آورده بود، به خشنودي "مردوك" (= مردوخ)، خداي بزرگ، و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم، باشد كه دلها شاد گردد. بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند، بشود که آنان به خدای من "مردوک" (= مردوخ) بگویند: «به کوروش شاه، پادشاهی که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند (= بهشت) ارزانی دار».
بی گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم "بابِل" پادشاه را گرامی داشتند، زیرا که تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم (= همه ی مردماني را كه پراكنده شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم). من براي همه ی مردم جامعهاي آرام مهيا ساختم و (با اعطای آزادی به آن ها) اجازه دادم همگان در صلح و آرامش بزیند... غاز، دو اردک، ده کبوتر؛ برای غازها، اردک ها و کبوتران... باروی بزرگ شهر "بابِل" به نام "ایمگور-اِنلیل" را استوار گردانیدم... دیوار آجری خندق شهر را، که هیچ یک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانده بودند، به انجام رساندم. دروازه های بزرگ برای آنها گذاشتم، با درهایی از چوب سِدر و روکشی از مفرغ... کتیبه ای از پادشاهی پیش از من به نام "آشور بانی پال"... برای همیشه...
-------------------------------------
اينك كه به ياري و خواست "اهورا مزدا" (= خداوند جان و خرد) تاج شاهنشاهی "ايران"، "بابِل" و كشورهاي چهارگانه را بر سر گذاشته ام، اعلام مي كنم تا روزي كه زنده هستم و "مزدا" پادشاهي را به من ارمغان مي كند، كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم گرامي بدارم و نگذارم تا فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر را پست بدارند و يا آنها را بيازارند.
من كه امروز افسر پادشاهي را بر سر نهاده ام، تا روزي كه زنده هستم و "مزدا" پادشاهي را به من ارزاني كرده، هرگز فرمانروايي خود را بر هيچ مردماني به زور روا نداشته، تحمیل نکنم؛ و در پادشاهي من هر سرزمین و ملتي آزاد است كه مرا به شاهي خود بپذيرد يا نپذيرد. و هرگاه نخواهند مرا پادشاه خود بدانند، من برای پادشاهی بر آن مردم، با آنها به نبرد نخواهم پرداخت؛ و تا روزی که من پادشاه "ايران" و "بابِل" و سرزمین های چهارگانه هستم، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ستم كند و اگر كسي ناتوان بود و بر او ستمي رفت، من به یاری او خواهم شتافت و داد او را گرفته، به او پس خواهم داد و ستمكاران را به سزای کار نادرستشان خواهم رساند.
من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال و دارایی ديگري را با زور و يا هر روشِ نادرستِ ديگري از او بدون پرداخت ارزش راستین و واقعي آن بگيرد.
من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسي، كسي را به بيگاري بگيرد و به او مزد نپردازد.
من اعلام مي كنم (و فرمان می دارم) كه هر كس آزاد است هر دين و آييني را كه دوست دارد برگزيند؛ و در هر جا كه مي خواهد سكونت نمايد؛ و به هر گونه كه می پندارد پرستش كند و معتقدات یا ستایش پروردگار خود را به جا آورد؛ و هر پیشه ای را كه مي خواهد انتخاب نمايد؛ تنها به راهی یا شرطي كه حق كسي را پايمال نکرده، و زياني به حقوق ديگران وارد نسازد.
من اعلام مي كنم (و فرمان می دارم) هر كس پاسخگوي کردار خود مي باشد. هيچ كس را نبايد به انگيزه ی اينكه يكی از بستگانش کار نادرستی انجام داده مجازات و سرزنش کنند و اگر كسي از دودمان يا خانواده اي خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد و با ديگر مردمان و خانواده ی او كاري نيست.
تا روزي كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام بَرده و يا نامهاي ديگر بفروشند؛ و اين رسم زندگي (= بنده زادگی، برده داری و برده فروشی) باید از گيتي رخت بربندد (و كاركنان دولت من نيز چنين كنند تا زمانيكه اين سنت زشت از روي زمين برچيده شود).
من به تمام سنتها، و اديان "بابِل" و "اَكَد" و ساير كشورهاي زير فرمانم احترام ميگذارم. همه ي مردم دركشورها و سرزمينهاي زير فرمان من در انتخاب دين، كار و محل زندگي آزادند.
از "اهورا مزدا" مي خواهم كه مرا در بکار بستن پیمان هایی که با ملتهاي "ايران" و کشورهای چهارگانه بسته ام پيروز گرداند.
براي آنكه سنجشي با "اعلاميه ی كوروش بزرگ" انجام گيرد، براي نمونه، از چندين كتيبه ی برجاي مانده، چهار كتيبه را كه از كشور گشايان آن روزگار است مي آورم.
1- کتیبه ی "آسور نصير پال"، پادشاه "آشور" (سال 884 ق.م.): «بفرموده ی "آشور" و "ايشتار" خدايان بزرگ كه حاميان من هستند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر "گينابو" حمله بردم و آن را به ضرب يك شست تصرف كردم – 600 نفر از جنگيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم. سه هزار اسير را زنده زنده طعمه ی آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم تا به گروگاني رود. حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم و از آنجا به شهر طلا روان شدم. مردم اين شهر از در عجز و الحاح در نيامدند و تسليم من نشدند. لاجرم به شهرشان يورش بردم و آن را گشودم. سه هزار نفر را از دم تيغ گذراندم، بسياري ديگر را در آتش كباب كردم. اسراي بيشمار را دست و انگشت و گوش و بيني بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم. از اجساد كشتگان پشته ها ساختم و سرهاي بريده را بر تاكهاي شهر آويختم».
2- كتيبه ی "آسور باني پال"، پادشاه "آشور" (سال 645 ق.م.): «در مدت یک ماه و یک روز کشور "ایلام" را با تمامی عرض آن جارو کردم. معابد "ایلام" را با خاک یکسان، و خدایان و الهه هایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه های مقدسش شدند که هیچ بیگانه ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. اين مملكت را از عبور حشم و از نغمات موسيقي بي نصيب ساختم. به درندگان و ماران و جانوران كوير اجازه دادم كه آن را سراسر فرا گيرند... من "شوش"، شهر بزرگ مقدس، را به خواست "آشور" و "ایشتار" فتح کردم. زیگورات "شوش" را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم. در فاصله ی یک ماه و بیست و پنج روز، راه سرزمین "شوش" را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم... ندای انسانی و فریادهای شادی به دست من از آنجا رخت بربست. خاک "شوش"، "ماداکتو" و شهرهای دیگر را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند».
3- کتیبه ی "نبوكد نصر دوم"، پادشاه "بابِل" (سال 556 ق.م.): «فرمان دادم كه صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشكنند. با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم. هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم. خانه را چنان كوفتم كه ديگر بانك زنده اي ا ز آنها بر نخيزد».
4- کتیبه ی "سِنا خِریب"، پادشاه "آشور" (سال 689 ق.م.): «وقتی که شهر "بابل" را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه هایشان را چنان ویران کردم که به صورت تلی از خاک درآمد. همه ی شهر را چنان آتش زدم که روزهای بسیار دود آن به آسمان می رفت. نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه ها را نیز با خود ببرد».
متن کامل فرمان کوروش بزرگ بر استوانه ی گلین
فرمان "كوروش" كه نخستين اعلاميه یا بیانیه ی حقوق بشر نامیده شده است، براستوانه ای از گل پخته كَنده شده و از اين روی در تاريخ به "استوانه ی كوروش" شهرت دارد. از مفاد اين فرمان كه حاوي ارزشهاي معنوي و تاريخي، و نمودار انسان دوستي بنيانگذار حكومت هخامنشي است تا سال 1879 ميلادي هيچگونه آگاهي در دست نبود. این فرمان که به خط میخی و به زبان آریایی نوشته شده است، در 1878 در جریان حفاریهای محل تمدن "بابِل"، به دست آمد. در این فرمان، "کوروش"، شیوه ی رفتار انسانی با ساکنان سرزمین "بابِل" را برای فاتحان ایرانی شرح داده است. این سند به عنوان "منشور آزادی" نیز شناخته شده است و در سال 1971، "سازمان ملل متحد" ترجمه ی متن آن را به تمام زبانهای رسمی به چاپ رساند و آن را در اختیار دفاتر این سازمان در کشورهای مختلف قرار داد.
تا قبل از سال مزبور حكومت هخامنشي و "كوروش بزرگ" را تنها ازروي كتاب مقدس يهودیان و مدارك مورخان يونان، آن هم به طور پراكنده و نابسامان و گاه آلوده با كينه توزي مي شناختند. اين موارد برای پژوهندگان كافي نبود، زيرا آنها نمي توانستند روح حكومتي كه براي نخستين بار پاره اي از آزادي ها را در دنياي كهن عنوان كرده و حقوق اجتماعي و سياسي براي ملتهاي مغلوب تعيين نموده است را بشناسند. تا اينكه در سالي كه در بالا گفته شد، در كاوش هاي باستان شناسي خرابه هاي "بابِل" در نزديكي "بغداد" امروزي كتيبه ی آسيب ديده اي توسط "سر راولينسون" از زير خاك بيرون آمد و راز سر بسته ی تاريخ را گشود، و نشان داد كه چگونه این شبان مرد ایرانی توانست دگرگوني جهش واری در وضع اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اخلاقي ، نه تنها در "ايران" آنزمان و در ميان شاهان آسياي باختري، بلكه در سراسر جهان و تا کنون پدید آورد. اين كتيبه اكنون در "موزه ی سلطنتی بريتانيا" نگهداري ميشود و بزودي بمدت دو ماه براي نمايش در ايران به "موزه ی ملي" (= موزه ی ایران باستان) به امانت سپرده خواهد شد.
... همه ی جهان
... مرد ناشایستی به نام "نبونید" به فرمانروایی کشورش رسیده بود... او آیینهای کهن را از میان برد و چیزهای ساختگی جای آن گذاشت. معبدی به تقلید از نیایشگاه "ازگیلا" برای شهر "اور" و دیگر شهرها ساخت. او کار ناشایست قربانی کردن را رواج داد که پیش از آن نبود... هر روز کارهایی ناپسند میکرد. خشونت و بدکرداری. او کارهای... روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زندگی مردم دخالت می کرد؛ اندوه و غم را در شهرها پراکند. او از پرستش "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، روی برگرداند. او مردم را به سختی معاش دچار کرد؛ هر روز به شیوه ای ساکنان شهر را آزار میداد؛ او با کارهای خشن خود مردم را نابود میکرد... همه ی مردم را.
از ناله و دادخواهی مردم، "اِنلیل" (= مردوک)، خدای بزرگ ناراحت شد... دیگر ایزدان آن سرزمین را ترک کرده بودند (= آبادانی، فراوانی و آرامش رخت بر بسته بود). مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه ی باشندگان روی زمین که زندگی و کاشانه شان رو به ویرانی میرفت، توجه کند. "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، اراده کرد تا ایزدان به "بابِل" بازگردند. ساکنان سرزمین "سومر" و "اَکَد" مانند مردگان شده بودند. "مردوک" (= مردوخ) به سوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد. "مردوک" (= مردوخ) به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه ی کشورها به جستجو پرداخت، به جستجوی شاهی خوب که او را یاری دهد. آنگاه او نام "کوروش" پادشاه "آنشان" را برخواند؛ از او به نام پادشاه جهان یاد کرد. او تمام سرزمین "گوتی" و همه ی مردمان "ماد" را به فرمانبرداری "کوروش" درآورد. "کوروش" با هر "سرسیاه" (منظور همه ی انسان ها) دادگرانه رفتار کرد. "کوروش" با راستی و عدالت کشورش را اداره میکرد. "مردوک" (= مردوخ)، خدای بزرگ، با شادی از کردار نیک و اندیشه ی نیکِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
بنابر این او" کوروش" را برانگیخت تا راه "بابِل" را در پیش گیرد، در حالیکه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام بر می داشت. لشگر پرشمار او همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ افزارها در کنار او ره میسپردند. "مردوک" (= مردوخ) مقدر کرد تا "کوروش" بدون جنگ و خونریزی به شهر "بابِل" وارد شود. او "بابِل" را از هر بلایی ایمن داشت. او "نبونید شاه" را به دست "کوروش" سپرد. مردم "بابِل"، سراسر سرزمین "سومر" و "اَکَد" و همه ی فرمانروایان محلی فرمان "کوروش" را پذیرفتند. از پادشاهی او شادان شدند و با چهره های درخشان او را بوسیدند. مردم سروری را شادباش گفتند که به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ی ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
---------------------------------------
منم "كوروش"، شاه شاهانِ (جهان)، شاه بزرگ و نیرومند، شاه راستین دادگر، شاه "بابِل"، شاه "سومر" و "اَکَد"، شاه چهار مملکت (در چهار گوشه ی جهان)؛ پسر "كمبوجيه" (نخست)، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ نوه ی "كوروش"، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ از پشت (= نبیره) "چِش پِش" (= چیش پیش)، شاه بزرگ، شاه شهر "آنشان"؛ از دودمانی که همیشه شاه بودهاند و فرمانرواییاش را "بِل" (= بَعل) و "نَبو" (= ایزد نویسندگی و دبیری) گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند (= از شاخه ی فرمانروایی جاودانه كه سلسله اش مورد مهر خدايان و حكومتش به دلها نزديك است = ازتــُخمـِه ی خاندانی که همواره فرمان روائی داشته است و فرمانروائيش را "بِل" و "نَبو" ستایش می دارند و او را در پایه ی شاهی می خواهند تا دلهایشان را شادمان گرداند).
آنگاه که من (چون یک دوست) به آرامش و بی آزار (و بدون جنگ و پیکار) به "بابِل" درآمدم (= پای نهادم)، در میان هلهله و شادی، اورنگ فرمانروایی را در کاخ فرمانداری (= پادشاهی) استوار داشتم (= همه ی مردم گامهاي مرا با شادماني پذيرفتند؛ و در بارگاه پادشاهان "بابِل" بر تخت شهرياري نشستم). "مردوك" (= مردوخ)، خداي بزرگ، دلهاي نجیب (= پاک و بزرگوار) مردم "بابِل" را متوجه من كرد (تا دوستم بدارند)، زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. بی شمار سپاهیانم (در ارتش بزرگ من) به صلح، خوشی و شادمانی وارد "بابِل" شدند، در "بابِل" گام بر داشته، به گردش پرداختند. روا نداشتم کسی وحشت را بر سرزمین "سومر" و "اَکَد" فرا آرد و فرمان دادم تا هيچكس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند، و نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين سرزمين ها وارد آيد.
وضع داخلي "بابِل" و جايگاههاي مقدسش قلب مرا تكان داد. من برای صلح کوشیدم. "نبونید" مردم درمانده ی "بابِل" را به بردگی کشیده بود، کاری که در خور شأن آنان نبود. نیازمندیهای "بابِل" و تمامی پرستشگاه های آنان را پیش دیده داشتم و در بهبود زندگی همگان کوشیدم. فرمان دادم كه همه ی مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. برده داری را برانداختم (و همه ی یوغ های ننگین بردگی را از مردمان "بابِل" بر داشتم). خانه های ویرانشان را آباد کردم و به تیره بختیهاشان پایان بخشيدم. "مردوک" (= مردوخ)، آن مهتر خدای بزرگ، از کردارم شاد و خشنود شد. و به من، "کوروش"، پادشاهی که او را نیایش کرد و به "کمبوجیه"، پسرم... و به همه ی سپاهیانم، بركت و مهربانيش را ارزاني داشت. ما همگی از ته دل، شادمانه (و در صلح و آشتی) در پیشگاهش، خدایگانیِ والای او را بس گرامی داشتیم و مقام بلندش را ستوديم، (چرا که) به فرمان "مردوک" (= مردوخ) همه ی شاهان بر اورنگ پادشاهی نشستهاند.
و همه ی پادشاهانی که در بارگاه خود به تخت نشسته اند، در چهار گوشه ی جهان از فرادریا تا فرودریا (= از دریای مدیترانه تا خلیج پارس)... همه ی پادشاهان سرزمین های دور دست در باختر زمین، همه ی پادشاهان "آموری"، همه ی آن ها که در خیمه ها سکونت داشتند (= چادرنشینان) مرا خراج گذاردند و در "بابِل" بر (پای) من بوسه زدند. از... تا شهرهای "آشور" و "شوش"، "آگاده"، "اِشنونا"، شهرهای "زَمبان"، "مِتورنو"، "دِر"، تا قلمرو سرزمین "گوتیان" (= گوتیوم)، و همه ی شهرهای مقدس فراسوی دجله که (پرستشگاه هاشان) دیر زمانی ویران شده بود را مرمت کرده، از نوساختم (و دیگرشهرهاي ويران شده در آنسوي دجله و پرستشگاه هاي آنها را خواهم ساخت تا ساكنين آنجا كه به بردگي به "بابِل" آورده شدهاند بتوانند به خانه و سرزمين خود بازگردند). و پیکره ی ایزدانی را که میان آنان جای داشتند، به جای خود بازگرداندم و در منزلگاهی پایدار اقامت دادم (= فرمان دادم تمام نيايشگاه هايي را كه بسته شده بود، بگشايند؛ و همه ی خدايان اين نيايشگاه ها را به جاهاي خود بازگردانند). همچنين پيكره ی خدايان "سومر" و "اَکَد" را كه "نبونيد" بدون واهمه از خداي بزرگ به "بابِل" آورده بود، به خشنودي "مردوك" (= مردوخ)، خداي بزرگ، و به شادي و خرمي به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم، باشد كه دلها شاد گردد. بشود كه خداياني كه آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم زندگاني بلند خواستار باشند. بشود که سخنان پربرکت و نیکخواهانه برایم بیابند، بشود که آنان به خدای من "مردوک" (= مردوخ) بگویند: «به کوروش شاه، پادشاهی که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه، جایگاهی در سرای سپند (= بهشت) ارزانی دار».
بی گمان در روزهای سازندگی، همگیِ مردم "بابِل" پادشاه را گرامی داشتند، زیرا که تمام مردمان آواره را جمع کردم و خانه هاشان را به آنان باز گرداندم (= همه ی مردماني را كه پراكنده شده بودند، به جايگاههاي خود برگرداندم و خانه هاي ويران آنان را آباد كردم). من براي همه ی مردم جامعهاي آرام مهيا ساختم و (با اعطای آزادی به آن ها) اجازه دادم همگان در صلح و آرامش بزیند... غاز، دو اردک، ده کبوتر؛ برای غازها، اردک ها و کبوتران... باروی بزرگ شهر "بابِل" به نام "ایمگور-اِنلیل" را استوار گردانیدم... دیوار آجری خندق شهر را، که هیچ یک از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانده بودند، به انجام رساندم. دروازه های بزرگ برای آنها گذاشتم، با درهایی از چوب سِدر و روکشی از مفرغ... کتیبه ای از پادشاهی پیش از من به نام "آشور بانی پال"... برای همیشه...
-------------------------------------
اينك كه به ياري و خواست "اهورا مزدا" (= خداوند جان و خرد) تاج شاهنشاهی "ايران"، "بابِل" و كشورهاي چهارگانه را بر سر گذاشته ام، اعلام مي كنم تا روزي كه زنده هستم و "مزدا" پادشاهي را به من ارمغان مي كند، كيش و آيين و باورهاي مردماني را كه من پادشاه آنها هستم گرامي بدارم و نگذارم تا فرمانروايان و زير دستان من كيش و آيين و دين و روش مردمان ديگر را پست بدارند و يا آنها را بيازارند.
من كه امروز افسر پادشاهي را بر سر نهاده ام، تا روزي كه زنده هستم و "مزدا" پادشاهي را به من ارزاني كرده، هرگز فرمانروايي خود را بر هيچ مردماني به زور روا نداشته، تحمیل نکنم؛ و در پادشاهي من هر سرزمین و ملتي آزاد است كه مرا به شاهي خود بپذيرد يا نپذيرد. و هرگاه نخواهند مرا پادشاه خود بدانند، من برای پادشاهی بر آن مردم، با آنها به نبرد نخواهم پرداخت؛ و تا روزی که من پادشاه "ايران" و "بابِل" و سرزمین های چهارگانه هستم، نخواهم گذاشت كه كسي به ديگري ستم كند و اگر كسي ناتوان بود و بر او ستمي رفت، من به یاری او خواهم شتافت و داد او را گرفته، به او پس خواهم داد و ستمكاران را به سزای کار نادرستشان خواهم رساند.
من تا روزي كه پادشاه هستم نخواهم گذاشت كسي مال و دارایی ديگري را با زور و يا هر روشِ نادرستِ ديگري از او بدون پرداخت ارزش راستین و واقعي آن بگيرد.
من تا روزي كه زنده هستم نخواهم گذاشت كسي، كسي را به بيگاري بگيرد و به او مزد نپردازد.
من اعلام مي كنم (و فرمان می دارم) كه هر كس آزاد است هر دين و آييني را كه دوست دارد برگزيند؛ و در هر جا كه مي خواهد سكونت نمايد؛ و به هر گونه كه می پندارد پرستش كند و معتقدات یا ستایش پروردگار خود را به جا آورد؛ و هر پیشه ای را كه مي خواهد انتخاب نمايد؛ تنها به راهی یا شرطي كه حق كسي را پايمال نکرده، و زياني به حقوق ديگران وارد نسازد.
من اعلام مي كنم (و فرمان می دارم) هر كس پاسخگوي کردار خود مي باشد. هيچ كس را نبايد به انگيزه ی اينكه يكی از بستگانش کار نادرستی انجام داده مجازات و سرزنش کنند و اگر كسي از دودمان يا خانواده اي خلاف كرد تنها همان كس به كيفر برسد و با ديگر مردمان و خانواده ی او كاري نيست.
تا روزي كه من زنده هستم نخواهم گذاشت مردان و زنان را به نام بَرده و يا نامهاي ديگر بفروشند؛ و اين رسم زندگي (= بنده زادگی، برده داری و برده فروشی) باید از گيتي رخت بربندد (و كاركنان دولت من نيز چنين كنند تا زمانيكه اين سنت زشت از روي زمين برچيده شود).
من به تمام سنتها، و اديان "بابِل" و "اَكَد" و ساير كشورهاي زير فرمانم احترام ميگذارم. همه ي مردم دركشورها و سرزمينهاي زير فرمان من در انتخاب دين، كار و محل زندگي آزادند.
از "اهورا مزدا" مي خواهم كه مرا در بکار بستن پیمان هایی که با ملتهاي "ايران" و کشورهای چهارگانه بسته ام پيروز گرداند.
براي آنكه سنجشي با "اعلاميه ی كوروش بزرگ" انجام گيرد، براي نمونه، از چندين كتيبه ی برجاي مانده، چهار كتيبه را كه از كشور گشايان آن روزگار است مي آورم.
1- کتیبه ی "آسور نصير پال"، پادشاه "آشور" (سال 884 ق.م.): «بفرموده ی "آشور" و "ايشتار" خدايان بزرگ كه حاميان من هستند با لشكريان و ارابه هاي جنگي خود به شهر "گينابو" حمله بردم و آن را به ضرب يك شست تصرف كردم – 600 نفر از جنگيان دشمن را بيدرنگ سر بريدم. سه هزار اسير را زنده زنده طعمه ی آتش ساختم و حتي يك نفر را باقي نگذاشتم تا به گروگاني رود. حاكم شهر را به دست خودم زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم و از آنجا به شهر طلا روان شدم. مردم اين شهر از در عجز و الحاح در نيامدند و تسليم من نشدند. لاجرم به شهرشان يورش بردم و آن را گشودم. سه هزار نفر را از دم تيغ گذراندم، بسياري ديگر را در آتش كباب كردم. اسراي بيشمار را دست و انگشت و گوش و بيني بريدم و هزاران چشم از كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم. از اجساد كشتگان پشته ها ساختم و سرهاي بريده را بر تاكهاي شهر آويختم».
2- كتيبه ی "آسور باني پال"، پادشاه "آشور" (سال 645 ق.م.): «در مدت یک ماه و یک روز کشور "ایلام" را با تمامی عرض آن جارو کردم. معابد "ایلام" را با خاک یکسان، و خدایان و الهه هایشان را به باد یغما دادم. سپاهیان من وارد بیشه های مقدسش شدند که هیچ بیگانه ای از کنارش نگذشته بود، آنرا دیدند و به آتش کشیدند. اين مملكت را از عبور حشم و از نغمات موسيقي بي نصيب ساختم. به درندگان و ماران و جانوران كوير اجازه دادم كه آن را سراسر فرا گيرند... من "شوش"، شهر بزرگ مقدس، را به خواست "آشور" و "ایشتار" فتح کردم. زیگورات "شوش" را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود، شکستم. در فاصله ی یک ماه و بیست و پنج روز، راه سرزمین "شوش" را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم... ندای انسانی و فریادهای شادی به دست من از آنجا رخت بربست. خاک "شوش"، "ماداکتو" و شهرهای دیگر را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند».
3- کتیبه ی "نبوكد نصر دوم"، پادشاه "بابِل" (سال 556 ق.م.): «فرمان دادم كه صد هزار چشم درآورند و صد هزار قلم پا را بشكنند. با دست خودم چشم فرمانده دشمن را درآوردم. هزاران پسر و دختر را زنده زنده در آتش سوزاندم. خانه را چنان كوفتم كه ديگر بانك زنده اي ا ز آنها بر نخيزد».
4- کتیبه ی "سِنا خِریب"، پادشاه "آشور" (سال 689 ق.م.): «وقتی که شهر "بابل" را تصرف کردم، تمام مردم شهر را به اسارت بردم. خانه هایشان را چنان ویران کردم که به صورت تلی از خاک درآمد. همه ی شهر را چنان آتش زدم که روزهای بسیار دود آن به آسمان می رفت. نهر فرات را به روی شهر جاری کردم تا آب حتی ویرانه ها را نیز با خود ببرد».
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سیزدهم
برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی
کورش محسنی
اريخ هخامنشيان(آغاز شهريگری در ايران)
، کورش بزرگ
میتوان آغاز شهریگری(تمدن) ایرانی را پس از به روی کار آمدن کورش بزرگ دانست. زیرا از آن زمان بود که تیره های آریایی پراکنده شده در سراسر ایران توانستند زیر یک پرچم یگانه با نام ایران گرد هم آیند.
کورش را میتوان براستی نخستين و بزرگترین آشتی خواه جهان خواند. چرا که تا آن زمان در هیچ جای جهان چنین اندیشه ی بشر دوستانه ای وجود نداشت.
در آن دوران بر پايه ی منابع زمانی که یک تیره بر تیره ی دیگر پیروز و چیره میگشت, این را برای خود یک حق همیشگی میدانست که تیره های شکست خورده و مردم زیر دست را به برده داری بکشند و روستاهای آنها را ویران کنند. این حق را برای خود در نگر داشتند که مردم زیر دست باید دین ملت پیروز را بپذیرند و تنها خدا و ایزدان آنها را بپرستند. در اینجا بود که پادشاهان پیرزو خدایان و مجسمه های مورد احترام ملت شکست خورده را یا از بین برده یا اینکه آنها را برای هدیه دادن و همچنین نظارت خدای خود بر خدای ملت شکست خورده به معابد و نیایشگاههای ویژه ی خود میبردند. از این جمله میتوان به مردوک اشاره کرد که در زمان کورش بدست پادشاه بابل از ایلام به بابل آورده شده بود و به اصطلاح اسير بود.
کورش بزرگ از هر نظر که بنگریم شماری از ویژه گی ها را داشت که انسان می انگارد هیچ کس دیگری جز او نمیتوانسته بزرگترین شخص تاریخی جهان باشد.
او هم از سوی خاندان پدری و هم خاندان مادری از چندین نسل پیش از خود شاهزاده بشمار می آید.
بدین گونه:
خاندان پدری: هخامنش > چیش پیش > کورش > کامبوجیه > کورش بزرگ
خاندان مادری: فره ورتیش > خشتریته > هوخشتره > آشتیاگ > ماندانا > کورش بزرگ
همان گونه که دیدیم یکی دیگر از ویژه گی های منحصر به فرد کورش بزرگ این است که او علاوه بر اینکه از دو سو شاهزاده بوده و پدران او هم از سوی مادر و هم از سوی پدر بر دو قبیله ی بزرگ آریایی یعنی مادها و پارسا فرمانروایی میکردند, این است که او براستی هم خون ماد را در رگهایش داشت و هم خون پارس. شاید این نیاز هزاران سال بود که احساس میشد برای یکپارچه شدن دو تیره ی بزرگ آریایی که سالها به يک يکپارچگی هميشگی نرسيده بودند. اما در این میان با بر روی کار آمدن چنین فرزندی دیگر هم مادها و هم پارسها هیچ یک نمیتوانستند که با فرمانروایی کورش مخالفت کنند و به گونه ی سرشتی او را همراهی ميکردند, چرا که فرمانروایی هخامنشی را یک فرمانروایی یکپارچه و برابر میان خود میدانستند.
بر پایه ی روایت هرودوت(چکیده):" کمبوجبه شاه پارس(پدر کورش) با ماندانا(مادر کورش) دختر آشتیاگ شاه ماد ازدواج کرد و از این ازدواج کورش بزرگ چشم به جهان گشود. ((در این زمان پادشاهی پارس در انشان و خاندان هخامنش باجگذار ماد بودند.))آشتیاگ در خوابهایی که درباره ی دخترش دید که او را وحشت زده کرد. مغان برایش خواب را تفسیر کردند که ماندانا پسری بدنیا خواهد آورد که جای او را خواهد گرفت. در اینجا بود که آشتیاگ به این انديشيد، زمانی که کودک دخترش به دنیا آمد او را از بین ببرد. زمانی که فرزند بدنیا آمد کودک را به وزیرش سپرد که او را بکشد. اما وزیر از ترس انتقام ماندانا فرزند را به گاوبان شاه سپرد تا کودک را در کوهستان رها کند تا بمیرد. از قضا زن گاوبان در همان روزها بچه ای مرده زایید که مرد گاوبان کورش را پیش خود نگه داشت و جسد کودک خود را به جای جسد کورش به وزیر داد. پس از آنکه کورش به ده سالگی رسید و ژس از یک سری رویدادها آشتیاگ شاه ماد دریافت که کورش زنده است اما این بار با مشورت مغان دریافت که دیگر خطری از سوی کورش متوجه ی او نیست. چندین سال پس از آن که کورش بزرگ شد وزیر آشتیاگ که در همین جریان فرزندش به دست او کشته شده بود نامه ای به کورش میفرستد و از او میخواهد که پدربزرگ خود را برکنار کند و خود پادشاه شود."
در هر روی این روایت هرودوت بیشتر به افسانه میماند تا راستی ها!. اما ميتوان آن را به اسطورهای کهن ايرانی پيوند داد. همچنين ميدانيم که اسطوره ها نيز ريشه در راستی ها دارند.
اما میدانیم که در حدود سال 553 پ م جنگهای میان ماد و پارس آغاز شد که سه سال دنبال شد و کورش که با پارتها و هیرکانیا(قبائل دیگر آریایی) یکپارچه شده بود توانست آشتیاگ را شکست دهد و در سال 550 پ م هگمتانه(همدان) به دست کورش تصرف شد. کورش پس از آن پدر بزرگ خود آشتیاگ را بخشید و و او را به شوش فرستاد و در همدان اعلان بخشش همگانی کرد و بیشتر بزرگان مادی را بر سر کار خود نگه داشت. همچنین لشکر توانمند ماد نیز که کورش را برادر و همخون آریایی خود میدانستند به خدمت او در آمدند تا با همکاری آریایی ها یکی از بزرگترین و شاید بزرگترین فرمانروایی جهان که بر پایه ی پدافند(دفاع) از حقوق بشر بود بوجود آید.
پس از پیروزی کورش بر آشتیاگ ایران با دولت لیدیا که به مرزهای ایران تجاوز کرده بود وارد جنگ شد. در این میان کورش بخشی از سرزمینهای آسیای میانه را که قبائل آریایی گو مِری تشکیل میدادند را نیز تصرف کرد. پادشاه لیدیا که از کاهن معبد دِلفی در یونان شنیده بود در صورت پیروزی بر کورش بزرگ دولت بزرگی را واژگون خواهد کرد به ایران تاخت. اما شکست سختی خورد و کورش سارد پایتخت لیدیا را نیز تصرف کرد و کشوری که امروزه ترکیه مینامیم ضمیمه ی ایران شد. گواهی هرودوت میگوید که کورش با کراسوس پادشاه متجاوز لیدیا با مهربانی رفتار کرد و او را بخشید.
* چيرگی بر بابل(مهد شهريگری)
حدود سده ی6 پ م گستره ی فروانروایی بابل و نبوخدنصر دوم به بزرگترین اندازه ی خود رسیده بود و او را بزرگترین فروانروای آن زمان کرده بود. در این میان میتوان به تفاوت میان سامی نژادها و آریایی ها پی برد. در این زمان بود که فشارها از سوی پادشاه بابل بر روی مردمان زیردست زیاد شده بود. او اندیشه ای را در سر میپروراند که هرگز کورش بزرگ به آن دست نزد. نبوخذنصر اندیشه ی دین یکتا را در جهان و در زیر گستری فرمانروایی خود در سر میپروراند. در این میان او در یک لشکرکشی یهودیان و و رهبران دینی و سیاسی یهودی را از برای اینکه دین او را نپذیرفته بودند به بابل آورد و آنها را به بردگی کشید و معابد آنها را ویران ساخت. پس از او نَبونِهید برای اینکه مردم را به پرستش خدای خود وادار کند, معابد را در میانرودان ویران ساخت و مجسمه ی خدایان آنها را گرد آوری کرد تا از دسترس مردم دور باشند و یک معبد بزرگ برای سین خدای خود ایجاد کرد تا جایگزین خدایاین و همچنین خدای خدایان مردوخ در میانرودان کند. اسناد بر جای مانده از آن زمان نمایانگر بیدادگری او بر مردمان زیر دست است.
در این گیر و دار بود که آوازه ی کورش بزرگ و منش و کردار نیک او به گوش مردم بابل رسیده بود. این بود که روحانیون میان رودان در نامه ای سرراست از کورش خواستند برای آنها به عنوان یک رهایی بخش عمل کند و به بابل لشکر کشی کند.
چیرگی کورش بر بابل(مهد شهریگری و دانش آنروز جهان) بدون اینکه حتی خونی از بینی کسی بریزد انجام شد. زمانی که لشکر کورش به پشت دیوارهای بابل رسید مردم بابل خود بر ضد نبونهید شوریدند و دروازه ها را بر روی او گشودند.
رفتار انسان دوستانه ی کورش او را از هر شخص تاریخی دیگر متمایز میکند. او شمار زیادی از بزرگان ملت مغلوب را بخشید و در جایگاه خود دوباره نشاند و از آنها یک یار وفادار برای خود ساخت. او از کراسوس و ارتش لیدیا که متجاوز بودند با بخشش و بزرگ منشی یاری وفا دار ساخت، در جهت گسترش گستره ی فرمانروایی آشتی و آزادی. به راستی میتوان او را انسانی با اندیشه های ژرف زرتشتی دانست و گفت که آرزوهای زرتشت که برابری همگی انسان ها و اندیشه, کردار و گفتار نیک بود را تحقق بخشید.
او هیچ گاه به معابد کشورهای شکست خورده درون نشد و آنها را از بین نبرد. بلکه معابد آنها را بازسازی کرده و به خدایان انها احترام میگذاشت. اینگونه بود که دلهای مردم را به دست آورد و به روایت تاریخ نگاران مردم زیر دست کورش بزرگ او را پدر میخواندند.
در همین بابل بود که نخستین فرمان حقوق بشر جهان, به فرمان کورش بر روی گل حک شد تا هم اکنون باعث بالندگی ما ایرانیان باشد. در این زمان بود که کورش بزرگ 40 هزار یهودی را(به گواهی تورات) که برده بودند را آزاد کرد و با خرج خود آنها را به اورشلیم بازگرداند و برای آنها معابد در خور ساخت و در اینجا بود که یهودیان او را مسیح و رهاننده ی خود دانستند و بارها و بارها نام کورش و کارهای نيک او در تورات آمده. این را در نظر بگیرید اینها کسانی بودند که بر پایه ی رسم همیشگی برده ی کورش بشمار می آمدند!
در اینجا بود که تاریخ نگاران و فسیلسوفان یونانی که به گونه ی سرشتی دشمن ایرانیان بشمار می آمدند، ستایش کورش بزرگ و یک ایرانی و آریایی را آغاز میکنند. در این زمان بود که گزینوفون(شاگرد سقراط و دوست و هم اندیش افلاطون) یک ستایش نامه با نام کورشنامه درباره ی او مینویسد.
کورش با نیرویی اهورایی و مَنشی در خور توانست بزرگترین فرمانروایی جهان که مرزهایش در شرق از دریای عمان و رود سند و رود جیحون آغاز میشد و در غرب به دریای مدیترانه و دریای ایژه میرسید و در شمال سراسر کرانه های شرقی و جنوبی دریای سیاه را شامل میشد و در جنوب غرب به مصر میرسید.
به گفته ی گزینوفون کورش بزرگترین فرمانروایی جهان را با خِرَد خود اداره میکرد و به گونه ای از تَک تَک مردمانش نگهبانی میکرد که گویی فرزندان اویند. مردم این سرزمینها نیز به نوبه ی خود او را پدر و سرپرست خود میشمردند.
برگرفته شده از تارنگار: تاریخ, جشنها و زبان پارسی
کورش محسنی
اريخ هخامنشيان(آغاز شهريگری در ايران)
، کورش بزرگ
میتوان آغاز شهریگری(تمدن) ایرانی را پس از به روی کار آمدن کورش بزرگ دانست. زیرا از آن زمان بود که تیره های آریایی پراکنده شده در سراسر ایران توانستند زیر یک پرچم یگانه با نام ایران گرد هم آیند.
کورش را میتوان براستی نخستين و بزرگترین آشتی خواه جهان خواند. چرا که تا آن زمان در هیچ جای جهان چنین اندیشه ی بشر دوستانه ای وجود نداشت.
در آن دوران بر پايه ی منابع زمانی که یک تیره بر تیره ی دیگر پیروز و چیره میگشت, این را برای خود یک حق همیشگی میدانست که تیره های شکست خورده و مردم زیر دست را به برده داری بکشند و روستاهای آنها را ویران کنند. این حق را برای خود در نگر داشتند که مردم زیر دست باید دین ملت پیروز را بپذیرند و تنها خدا و ایزدان آنها را بپرستند. در اینجا بود که پادشاهان پیرزو خدایان و مجسمه های مورد احترام ملت شکست خورده را یا از بین برده یا اینکه آنها را برای هدیه دادن و همچنین نظارت خدای خود بر خدای ملت شکست خورده به معابد و نیایشگاههای ویژه ی خود میبردند. از این جمله میتوان به مردوک اشاره کرد که در زمان کورش بدست پادشاه بابل از ایلام به بابل آورده شده بود و به اصطلاح اسير بود.
کورش بزرگ از هر نظر که بنگریم شماری از ویژه گی ها را داشت که انسان می انگارد هیچ کس دیگری جز او نمیتوانسته بزرگترین شخص تاریخی جهان باشد.
او هم از سوی خاندان پدری و هم خاندان مادری از چندین نسل پیش از خود شاهزاده بشمار می آید.
بدین گونه:
خاندان پدری: هخامنش > چیش پیش > کورش > کامبوجیه > کورش بزرگ
خاندان مادری: فره ورتیش > خشتریته > هوخشتره > آشتیاگ > ماندانا > کورش بزرگ
همان گونه که دیدیم یکی دیگر از ویژه گی های منحصر به فرد کورش بزرگ این است که او علاوه بر اینکه از دو سو شاهزاده بوده و پدران او هم از سوی مادر و هم از سوی پدر بر دو قبیله ی بزرگ آریایی یعنی مادها و پارسا فرمانروایی میکردند, این است که او براستی هم خون ماد را در رگهایش داشت و هم خون پارس. شاید این نیاز هزاران سال بود که احساس میشد برای یکپارچه شدن دو تیره ی بزرگ آریایی که سالها به يک يکپارچگی هميشگی نرسيده بودند. اما در این میان با بر روی کار آمدن چنین فرزندی دیگر هم مادها و هم پارسها هیچ یک نمیتوانستند که با فرمانروایی کورش مخالفت کنند و به گونه ی سرشتی او را همراهی ميکردند, چرا که فرمانروایی هخامنشی را یک فرمانروایی یکپارچه و برابر میان خود میدانستند.
بر پایه ی روایت هرودوت(چکیده):" کمبوجبه شاه پارس(پدر کورش) با ماندانا(مادر کورش) دختر آشتیاگ شاه ماد ازدواج کرد و از این ازدواج کورش بزرگ چشم به جهان گشود. ((در این زمان پادشاهی پارس در انشان و خاندان هخامنش باجگذار ماد بودند.))آشتیاگ در خوابهایی که درباره ی دخترش دید که او را وحشت زده کرد. مغان برایش خواب را تفسیر کردند که ماندانا پسری بدنیا خواهد آورد که جای او را خواهد گرفت. در اینجا بود که آشتیاگ به این انديشيد، زمانی که کودک دخترش به دنیا آمد او را از بین ببرد. زمانی که فرزند بدنیا آمد کودک را به وزیرش سپرد که او را بکشد. اما وزیر از ترس انتقام ماندانا فرزند را به گاوبان شاه سپرد تا کودک را در کوهستان رها کند تا بمیرد. از قضا زن گاوبان در همان روزها بچه ای مرده زایید که مرد گاوبان کورش را پیش خود نگه داشت و جسد کودک خود را به جای جسد کورش به وزیر داد. پس از آنکه کورش به ده سالگی رسید و ژس از یک سری رویدادها آشتیاگ شاه ماد دریافت که کورش زنده است اما این بار با مشورت مغان دریافت که دیگر خطری از سوی کورش متوجه ی او نیست. چندین سال پس از آن که کورش بزرگ شد وزیر آشتیاگ که در همین جریان فرزندش به دست او کشته شده بود نامه ای به کورش میفرستد و از او میخواهد که پدربزرگ خود را برکنار کند و خود پادشاه شود."
در هر روی این روایت هرودوت بیشتر به افسانه میماند تا راستی ها!. اما ميتوان آن را به اسطورهای کهن ايرانی پيوند داد. همچنين ميدانيم که اسطوره ها نيز ريشه در راستی ها دارند.
اما میدانیم که در حدود سال 553 پ م جنگهای میان ماد و پارس آغاز شد که سه سال دنبال شد و کورش که با پارتها و هیرکانیا(قبائل دیگر آریایی) یکپارچه شده بود توانست آشتیاگ را شکست دهد و در سال 550 پ م هگمتانه(همدان) به دست کورش تصرف شد. کورش پس از آن پدر بزرگ خود آشتیاگ را بخشید و و او را به شوش فرستاد و در همدان اعلان بخشش همگانی کرد و بیشتر بزرگان مادی را بر سر کار خود نگه داشت. همچنین لشکر توانمند ماد نیز که کورش را برادر و همخون آریایی خود میدانستند به خدمت او در آمدند تا با همکاری آریایی ها یکی از بزرگترین و شاید بزرگترین فرمانروایی جهان که بر پایه ی پدافند(دفاع) از حقوق بشر بود بوجود آید.
پس از پیروزی کورش بر آشتیاگ ایران با دولت لیدیا که به مرزهای ایران تجاوز کرده بود وارد جنگ شد. در این میان کورش بخشی از سرزمینهای آسیای میانه را که قبائل آریایی گو مِری تشکیل میدادند را نیز تصرف کرد. پادشاه لیدیا که از کاهن معبد دِلفی در یونان شنیده بود در صورت پیروزی بر کورش بزرگ دولت بزرگی را واژگون خواهد کرد به ایران تاخت. اما شکست سختی خورد و کورش سارد پایتخت لیدیا را نیز تصرف کرد و کشوری که امروزه ترکیه مینامیم ضمیمه ی ایران شد. گواهی هرودوت میگوید که کورش با کراسوس پادشاه متجاوز لیدیا با مهربانی رفتار کرد و او را بخشید.
* چيرگی بر بابل(مهد شهريگری)
حدود سده ی6 پ م گستره ی فروانروایی بابل و نبوخدنصر دوم به بزرگترین اندازه ی خود رسیده بود و او را بزرگترین فروانروای آن زمان کرده بود. در این میان میتوان به تفاوت میان سامی نژادها و آریایی ها پی برد. در این زمان بود که فشارها از سوی پادشاه بابل بر روی مردمان زیردست زیاد شده بود. او اندیشه ای را در سر میپروراند که هرگز کورش بزرگ به آن دست نزد. نبوخذنصر اندیشه ی دین یکتا را در جهان و در زیر گستری فرمانروایی خود در سر میپروراند. در این میان او در یک لشکرکشی یهودیان و و رهبران دینی و سیاسی یهودی را از برای اینکه دین او را نپذیرفته بودند به بابل آورد و آنها را به بردگی کشید و معابد آنها را ویران ساخت. پس از او نَبونِهید برای اینکه مردم را به پرستش خدای خود وادار کند, معابد را در میانرودان ویران ساخت و مجسمه ی خدایان آنها را گرد آوری کرد تا از دسترس مردم دور باشند و یک معبد بزرگ برای سین خدای خود ایجاد کرد تا جایگزین خدایاین و همچنین خدای خدایان مردوخ در میانرودان کند. اسناد بر جای مانده از آن زمان نمایانگر بیدادگری او بر مردمان زیر دست است.
در این گیر و دار بود که آوازه ی کورش بزرگ و منش و کردار نیک او به گوش مردم بابل رسیده بود. این بود که روحانیون میان رودان در نامه ای سرراست از کورش خواستند برای آنها به عنوان یک رهایی بخش عمل کند و به بابل لشکر کشی کند.
چیرگی کورش بر بابل(مهد شهریگری و دانش آنروز جهان) بدون اینکه حتی خونی از بینی کسی بریزد انجام شد. زمانی که لشکر کورش به پشت دیوارهای بابل رسید مردم بابل خود بر ضد نبونهید شوریدند و دروازه ها را بر روی او گشودند.
رفتار انسان دوستانه ی کورش او را از هر شخص تاریخی دیگر متمایز میکند. او شمار زیادی از بزرگان ملت مغلوب را بخشید و در جایگاه خود دوباره نشاند و از آنها یک یار وفادار برای خود ساخت. او از کراسوس و ارتش لیدیا که متجاوز بودند با بخشش و بزرگ منشی یاری وفا دار ساخت، در جهت گسترش گستره ی فرمانروایی آشتی و آزادی. به راستی میتوان او را انسانی با اندیشه های ژرف زرتشتی دانست و گفت که آرزوهای زرتشت که برابری همگی انسان ها و اندیشه, کردار و گفتار نیک بود را تحقق بخشید.
او هیچ گاه به معابد کشورهای شکست خورده درون نشد و آنها را از بین نبرد. بلکه معابد آنها را بازسازی کرده و به خدایان انها احترام میگذاشت. اینگونه بود که دلهای مردم را به دست آورد و به روایت تاریخ نگاران مردم زیر دست کورش بزرگ او را پدر میخواندند.
در همین بابل بود که نخستین فرمان حقوق بشر جهان, به فرمان کورش بر روی گل حک شد تا هم اکنون باعث بالندگی ما ایرانیان باشد. در این زمان بود که کورش بزرگ 40 هزار یهودی را(به گواهی تورات) که برده بودند را آزاد کرد و با خرج خود آنها را به اورشلیم بازگرداند و برای آنها معابد در خور ساخت و در اینجا بود که یهودیان او را مسیح و رهاننده ی خود دانستند و بارها و بارها نام کورش و کارهای نيک او در تورات آمده. این را در نظر بگیرید اینها کسانی بودند که بر پایه ی رسم همیشگی برده ی کورش بشمار می آمدند!
در اینجا بود که تاریخ نگاران و فسیلسوفان یونانی که به گونه ی سرشتی دشمن ایرانیان بشمار می آمدند، ستایش کورش بزرگ و یک ایرانی و آریایی را آغاز میکنند. در این زمان بود که گزینوفون(شاگرد سقراط و دوست و هم اندیش افلاطون) یک ستایش نامه با نام کورشنامه درباره ی او مینویسد.
کورش با نیرویی اهورایی و مَنشی در خور توانست بزرگترین فرمانروایی جهان که مرزهایش در شرق از دریای عمان و رود سند و رود جیحون آغاز میشد و در غرب به دریای مدیترانه و دریای ایژه میرسید و در شمال سراسر کرانه های شرقی و جنوبی دریای سیاه را شامل میشد و در جنوب غرب به مصر میرسید.
به گفته ی گزینوفون کورش بزرگترین فرمانروایی جهان را با خِرَد خود اداره میکرد و به گونه ای از تَک تَک مردمانش نگهبانی میکرد که گویی فرزندان اویند. مردم این سرزمینها نیز به نوبه ی خود او را پدر و سرپرست خود میشمردند.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.