نیمه شب ابری به پهنای سپهر میرسد از راه و میتازد به ماه جغد میخندد به روی كاج پیر شاعری میماند و شامی سیاه دردل تاریك این شبهای سرد ای امید نا امیدیهای من برق چشمان تو همچون آفتاب میدرخشد بر رخ فردای من فریدون مشیری
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود یاسرعرفات
ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان نک ساربان برخاسته قطارها آراسته از ما حلالی خواسته چه خفتهاید ای کاروان؟
نظراز خرقه پوشان بسته ایم دل به مهر باده نوشان بسته ایم جان بکوی می فروشان داده ایم در به روی خود فروشان بسته ایم بحر طوفان زا دل پر جوش ماست دیده از دریای جوشان بستهایم اشک غم در دل فرو ریزیم ما راه بر سیل خروشان بسته ایم بر نخیزد ناله ای از ما رهی عهد الفت با خموشان بسته ایم رهی معیری
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود یاسرعرفات
محتسب مستی به ره دید وگریبانش گرفت مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست گفت مستی ، زین سبب افتان و خیزان میروی گفت جرم راه رفتن نیست ره هموار نیست گفت میباید تو را تا خانه قاضی برم گفت رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست گفت تا داروغه را گوییم در مسجد بخواب گفت مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست گفت باید حد زنند هوشیار مردم مست را گفت هوشیاری کجا اینجا کسی هوشیار نیست گفت مستی ، زهی از سر برافتادت کلاه گفت در سر عقل باید ، بی کلاهی عار نیست