قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش چهاردهم
دلایـل عظمت کــوروش
بیگمان، به باور بيشينهی ايرانيان فرهيخته و غالب مورخان منصف، «كوروش بزرگ» يكی از برجستهترين شخصيتهای تاريخ ايران است. بخشيدن چنين پايگاه و منزلتی به كوروش، نه صرفاً از برای فتوح درخشان و شتابناك او - كه اين خود، نمودار هوشياری و دانایی سياسی و نظامی كوروش و نشانهی توانايی والا و سامانمندی حكومتاش در ممكن ساختن اداره و تدبير چنين قلمرو پهناوری است - بلكه از آن روست كه وی در طول دوران شهرياری خود، به شيوهای سخت انسانی و مردمدارانه رفتار و حكومت كرده بود؛ حقيقتی كه در غالب متون تاريخی بازتاب يافته و ملل بيگانه و حتی دشمن را به وجد آورده و آنان را ناگزير به اعتراف ساخته بود. چنان كه بابليان در سدهی ششم پيش از ميلاد، كوروش را كسی ميدانستند كه صلح و امنيت را در سرزمينشان برقرار ساخته، قلبهایشان را از شادی آكنده و آنان
را از اسارت و بيگاری رهانده است؛ انبياء يهود (قومی كه در قـرآن
بــه خواست خداوند، رحمت هایی بر آنان نازل گشته و همچنین
ديناش، توحيدی و وحيانی) وی را مسيح و برگزيدهی خداوند و
مجری عدالت و انصاف میخواندند، و يونانيان كه كوروش آنان را در
كرانههای آسيای صغير مقهور قدرت خويش ساخته بود - بــا وجود
خصومتی كه غالباً با پارسها داشتند - در وی به چشم يك فرمان
روای آرمـانی مینگريستند. «آخيلوس» هماورد ايـرانيــان در نبـرد
ماراتون، دربارهی كوروش مینويسد:" او مردی خوشبخت بود، صلح
را بـرای مردماناش آورد… خدايـان دشمن او نبودنـد؛ چـون كــه او
معقول و متعادل بود"؛ هردوت می گويد كه مردم پارس، كوروش را پدر میخواندند و در ميانشان، هيچ كس يارای برابری با وی را نداشت(هينتس، 1380، ص100)؛ گزنفون مینويسد: "پروردگار كوروش را علاوه بر خوی نيك، روی نيك نيز داده و دل و جاناش را به سه وديعهی والای "نوعدوستی، دانايی، و نيكی" سرشته بود. او در ظفر و پيروزی هيچ مشكلی را طاقتفرسا و هيچ خطری را بزرگ نمیپنداشت و چون از اين امتيازات خداداد جهانی و روانی برخوردار بود، خاطره و ناماش تا به امروز در دلهای بيدار مردم روزگار، پايدار و باقی است"(سيرت كورش بزرگ، ص 4). وی می افزايد: «كدام وجودی مگر كوروش از راه جنگ و ستيز صاحب امپراتوری عظيمی شده است ولی هنگامی كه جان به جان آفرين داد، همهی ملل مغلوب او را "پدری محبوب" خواندند! اين عنوانی است كه به "ولی نعمت" میدهند نه به وجودی "غاصب" (همان، ص 8-367).
به هر حال آن چه درباره ی كوروش برای محقق جای ترديد ندارد، قطعاً اين است كه لياقت نظامی و سياسی فوق العاده در وجود وی با چنان انسانيت و مروتی درآميخته بود كه در تاريخ سلالههای پادشاهان شرقی پديدهای به كلی تازه به شمار میآمد. كوروش برخلاف فاتحانی چون اسكندر گجستک و ناپلئون، هر بار كه حريفی را از پای در میافكند، مثل يك شهسوار جوانمرد دستاش را دراز میكرد و حريف افتاده را از خاك بر میگرفت. رفتار او با آستياگ، كرزوس و نبونيد نمونههايی است كه سياست تسامح او را مبتنی بر مبانی اخلاقی و انسانی نشان میدهد. تسامح دينی او بدون شك عاقلانهترين سياستی بود كه در چنان دنيایی به وی اجازه می داد بزرگترين امپراتوری ديرپای دنيای باستان را چنان اداره كند كه در آن كهنه و نو با هم آشتی داشته باشند، متمدن و نيمه وحشی در كنار هم بياسايند و جنگ و طغيان به حداقل امكان تقليل يابد. درست است كه اين تسامح در نزد وی گهگاه فقط يك نوع ابزار تبليغاتی بود، اما همين نكته كه فرمانروايی مقتدر و فاتح از انديشهی تسامح، اصلی سياسی بسازد و آن را در حد فكر همزيستی مسالمتآميز بين ملل مطرح كند، و گر چند از آن همچون وسيلهای برای تحكيم قدرت خويش استفاده نمايد، باز از يك خودآگاهی اخلاقی حاكی است(زرينكوب، ص1-130). چنين است كه منش و شخصيت والا و انسانی كوروش، در عصری كه ويرانگری و خونريزی روال عادی شاهان خاورميانه بود، ما را بر آن میدارد كه وی را يكی از برجستهترين مردان تاريخ ايران، بلكه جهان بدانيم.
از سوی ديگر، تلقی كسانی كه كارنامهی سياسی و فتوح نظامی كوروش و جانشيناناش را در حد عملياتی صرفاً كشورگشايانه و سلطهجويانه ارزيابی میكنند، دريافتی سطحی و دور از واقع، بلكه سخت بدبينانه است. در نگاه مورخان معاصر، رهاورد كلان و چشمگير كوروش و دودمان شاهنشاهی وی (هخامنشی) برای جهان باستان، برپایی «نخستين دولت متمركز» در تاريخ است: دولتی واحد، مركزگرا و مداراجو كه بر اقوامی پرشمار و دارای تفاوتهای عميق مذهبی و زبانی و نژادی، فرمان میراند. آن چه كه هخامنشيان را در طول دويست و سی سال قادر به حفظ و تدبير چنين حكومتی ساخت، مديريت سياسی برتر، انعطافپذيری ، تكثرگرایی و ديوانسالاری مقتدر اين دودمان بود. بنابراين آن چه كه به عنوان دستاوردهای سياسی و نظامی كوروش ستوده میشود، نه فقط از آن روست كه وی در زمانی اندك موفق به گشايش و فتح سرزمينهایی بسيار شده بود، بلكه از بابت «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرایی» است كه او برای نخستين بار در تاريخ جهان باستان بنيان گذارد و كوشيد تا بر پايهی الگوهای برتر و بیسابقهی اخلاقی - سياسی، صلح و امنيت و آرامش را در ميان اتباع خود برقرار سازد. تاكنون بسياری از مطالعات منطقهای نشان دادهاند كه اكثريت عظيم نخبگان اقوام تابعه، شاه پارسی را نه به چشم فرمانروایی بيگانه و جبار، بلكه تضمين كنندهی ثبات سياسی، نظم اجتماعی، رفاه اقتصادی، و از اين رو، حافظ مشاغل خود مینگريستند و می دانستند (ويسهوفر، ص80). بر اين اساس، چشمپوشی از عملكرد كوروش و جانشيناناش در برپایی و تدبير نخستين «دولت متمركز و در عين حال تكثرگرا» و تقليل و تحويل كارنامهی آنان به «مجموعه عملياتی كشورگشايانه و سلطهجويانه» كرداری دور از انصاف و واقعبينی است. آن چه كه از تاريخ خاورميانهی پيش از هخامنشی بر ما آشكار است، اين است كه گسترهی مذكور، در طول تاريخ خود، مركز و عرصهی جنگ و كشمكش هموارهی قدرتهای منطقه بوده و چه بسيار اقوام و كشورهایی كه در اين گيرودار با ضربات دشمنان (مانند اورارتو و آشور) يا فروپاشی تدريجی (مانند مانا، كاسي، سومر) از ميان رفته بودند. اما با برآمدن هخامنشيان به رهبری كوروش بزرگ، مردمان و ملل خاورميانه پس از صدها سال پراكندگی و آشفتگی و پريشانی ناشی از جنگهای فرسايشی و فروپاشی تدريجی، اينك در پرتو حكومت متمركز و تكثرگرای هخامنشی كه نويدبخش برقراری ثبات و امنيت در منطقه بود، بیدغدغهی خاطر از آشوبها و جنگهای پيایی مرگآور و ويرانگر، و بیهراس از يورشهای غارتگرانه و خانمان برانداز بيگانگان و آسوده از ترس اسارت و دربهدری و بردهكشی، به كار و توليد و زندگی و سازندگی میكوشيدند و اگر دولت هخامنشی به واسطهی شكوهگرایی و درايت خود، ميراث تمدنهای پيشين و گذشته را پاس نمیداشت و در جذب و جمع و ارتقای آنها نمیكوشيد، در هياهوی هموارهی ستيزهجوییها و خودفرسودگیهای تمدنهای بومی، ميراث گرانسنگ آنان به يكباره از ميان میرفت و از صفحهی تاريخ زدوده میشد.
اگر تا پيش از اين، آشوربانيپال (پادشاه آشور) افتخار میكرد كه هنگام فروگرفتن ايلام آن سرزمين را به «برهوت» تبديل كرده، بر خاك آن نمك و بتهی خار پاشيده، مردمان آن را به بردگی كشيده و پيكرهی خداياناش را تاراج كرده است (هينتس، 1376، ص 186)؛ و يا سناخريب (پادشاه آشور) در هنگام چيرگی بر بابل اذعان میدارد كه: "شهر و معابد را از پی تا بام در هم كوبيدم، ويران كردم و با آتش سوزاندم؛ ديوار، بارو و حصار نمازخانههای خدايان، هرمهای آجری و گلی را در هم كوبيدم» "ايسرائل، ص25"؛ كوروش در زمان فتح بابل افتخار ميكند كه با "صلح" وارد بابل شده، ويرانیهایاش را "آباد" كرده، فقر شهر را "بهبود" بخشيده، "مانع از ويرانی" خانهها شده و پيكرههای تاراج شدهی خدايان را به ميهن خود بازگردانده است(ايسرائل، ص 218) آيا اين شيوهی درخشان و بیسابقهی كوروش در رفتار با اقوام مغلوب كه الگوی سياسی - اخلاقی جديدی را برای فرمانروايان و دودمانهای پس از خود برجای گذارد، نمودار سياست و منش مردمدارانه و مداراجويانهی وی ، و نشانهی تحولی نو و مثبت در تاريخ و تمدن خاورميانه نيست؟
چيكدهی سخن آن كه، هخامنشيان به پيشوايی كوروش بزرگ با برقراری نخستين حكومت متمركز و در عين حال تكثرگرا و مداراجو در منطقه، نظامی را پديد آوردند كه به گونهای بیسابقه، ثبات سياسی، نظم اجتماعی و ترقی اقتصادی را برای اقوام تابعهی خود فراهم آورد و نيز، تمدنها و هنرهای فراموش شده، يا رو به انحطاط، يا زندهی اقوام بومی و پراكندهی منطقه را پس از جمع و جذب و ارتقا، در قالب هنر و تمدن شاهوار، نوين و مقتدر هخامنشی، محفوظ، بلكه جاودانه ساختند؛ در نگاه ما، جايگاه و منزلت والای كوروش و هخامنشيان در تاريخ و تمدن جهان باستان، از اين بابت است.
سلسله پادشاهان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش پانزدهم
حضرت کوروش علیه السلام
کوروش کبیر به روایت کتب مقدس
تورات:در تورات ، کتاب مقدس یهودیان ، کوروش به عنوان ناجی قوم یهود به دفعات ذکر شده است . و این افتخاری برای ما ایرانیان است.
در تورات فصلی است که به دانيال نبی(Daniel )( که مرقد مطهرشان در شوش است ) نسبت داده شده و آن را سفر دانيال می نامند. در ايام اسارت بنی اسرائیل ٬ بلا و بيچارگی در آنها افتاده بود ٬ شهرهايشان خراب و قوميت آنان متزلزل گردید و معبد مقدسی که مورد تکریم آنها بود بدست بابلیان افتاد . یهود از این واقعه بی اندازه غمگین و نا امید شده و نمی دانستند چه وقت ٬ چگونه و به دست چه کسی از این شب سیاه اسارت رها می شود. چنین بر می آید که در آن روزهای سیاه ٬ دانیال پیغمبر ظهور می نماید و با پیش بینی ها ٬ تعبیر خواب و غیبگویی های عجیب خود به پادشاهان بابل نزدیک می شود . سلاطین او را به دربار خود راه داده گرامی داشتند و بالا دست غیبگویان و ساحران نشاندند .
رویای دانیال که حاوی خبر آزادی یهود است بدین صورت است که:در سال سوم از جلوس پادشاه "بیلش فر" من در شهر "سوس هیرا" از نواحی عیلام در کنار رود" اولائی" بودم برای بار دوم رویایی به نظر من رسید . در این رویا دیدم که قوچی در کنار رود ایستاده و دو شاخ بلند دارد ٬ این دو شاخ یکی بطرف پشت او خم شده بود ٬ قوچ با دو شاخ خود غرب و شرق و جنوب را شخم می کرد و می کند . هیچ حیوانی نبود که در برابر او ایستادگی کند . بنابراین هرچه می خواست می کرد . در همین حال که من در فکر انجام کار این قوچ بودم متوجه شدم که یک بز کوهی از طرف مغرب در حالی که زمین را با شاخ خود می کند پیش می آید ٬ میان پیشانی این بز یک شاخ بزرگ و عجیب کاملا پیدا بود . کم کم بز کوهی به قوچ دو شاخ نزدیک شد و سپس خشمناک بر او تاخت و در این حمله دو شاخ او را شکست و قوچ دو شاخ در برابر او از مقاومت عاجز ماند . کسی هم نبود که قوچ را از چنگالش رهایی دهد . (( سفر دانیال ۸-۱ ))
آنگاه همین کتاب از قول دانیال می گوید : جبرئیل بر او نازل شد و رویای دانیال را بدین نحو تفسیر کرد که : قوچ ذوالقرنین نماینده اتحاد دو گروه ماد و پارس است . یک نفر پادشاه قوی بر این دو کشور حکمرانی می کند . بطوری که هیچ دولتی قادر به مقاومت در برابر او نخواهد بود . اما بز کوهی یک شاخ که بعد از قوچ پیدا شده مقصود از آن ممکلت یونان است و شاخ برجسته میان پیشانی او دلالت بر اولین پادشاه آن سرزمین می کند . (( ۱۹-۲۲ ))
به روایت تورات ٬ این پیش گوئی دو کشور ماد و پارس را با دو شاخ مجسم می کند و وقتی که این دو یکی و متحد شدند شخصیت آن دو کشور به یک قوچ دو شاخ( قوچ ذوالقرنین )نماینده شده است . آن بز کوهی تک شاخ که این قوچ را مقهور خواهد کرد به اسکندر تعبیر شده و اوست که بالاخره توانست سالها پس از کوروش آخرین پادشاه هخامنشی را شکست دهد. چیزی که لازم به تذکر است این است که کلمه قرن در زبان عربی و عبری هر دو یکی است و وصف این قوچ که به زبان عربی ذوالقرنین(صاحب دو شاخ) می شود در زبان عبری به لوقرانیم آمده که همان معنای ذوالقرنین را می دهد. در رویای دانیال به یهود بشارت داده شده که پایان دوره اسارت و بردگی و آغاز زندگی آزاد و آبرومند آنان روزی خواهد بود که شخصیت ذوالقرنین پدیدار شود یعنی دو کشور ماد و پارس با هم متحد شده با بابل به دشمنی برخاسته و یهودیان را آزادی بخشد . چند سال پس از پیشگوئی دانیال ٬ این پادشاه که ایرانیان او را کوروش ٬ یونانیان سایرس و یهودیان خوروش می نامند ظهور کرد . دو کشور ماد و پارس را متحد ساخت و بعد به بابل هجوم برد و بدون زد و خورد به آن شهر وارد شد ٬ آنان را به کنعان (فلسطین امروزی) باز گرداند و معبد مقدس را بنا کرد.
در تورات باز غیر از سفر دانیال در دو سفر دیگر( یشعاه ٬ یرمیاه ) نیز پیشگوئی هایی هست که در سفر اول نام کوروش عینا آ مده است (در صورت عبری "خوروش" ). داستانهای دیگری غیر از داستان فتح بابل در مورد کوروش در تورات آمده است که در متن آنها به قوم وحشی "گوگ و ماگوگ"(در عربی یاجوج و ماجوج) اشاره شده است ٬ که علاقمندان می توانند برای مطالعه آنها به تورات مراجعه کنند. از کوروش در کتب آسمانی و تاریخی همواره به نیکی یادشده است .ضمنا یادآور می شویم که يادی از اسکندر مقدونی در تورات نيست.
حکاکی انسان بالدار در پاسارگاد(Pasargade) که حدود یک و نیم قرن پیش توسط باستانشناسان غربی کشف شد ظاهرا وجه تقدس کوروش را در نظر مردم آن زمان يادآور می شود. در بالای این اثر به سه زبان زنده آن دوران نوشته شده بود " من کوروش پادشاه ایرانم ..." که امروز کاملا از بین رفته اما اسنادِ آن موجود است . سبک هنری خاص این اثر مربوط به دوره قبل از تخت جمشید است .
قرآن کریم:
بسم الله الرحمن الرحيم
و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا.
اگرچه نام کوروش در قرآن(Qur'an) صراحتا برده نشده اما شواهد و قرائن تاریخی و مذهبی و منطقی بسیاری نشان از این حقیقت دارد که ذوالقرنین قرآن همان کوروش کبیر است و این افتخاری دیگر برای ما ایرانیان رقم می زند. البته مسکوت ماندن این مسئله ریشه های تاریخی و سیاسی فراوان دارد. در قرون اولیه پس از اسلام ٬ بسیاری از دانشمندان ایرانی به اشتباه ذوالقرنین را " اسکندر" تفسیر کرده اند ٬ اما بعدها ثابت شد که ذوالقرنین قرآن ٬ بنا بر آیات خود قرآن ٬ قطعا اسکندر نیست. در قرن معاصر ٬ در زمان حکومت پهلوی ٬ به لحاظ اسلام ستیزی ٬ و پس از انقلاب اسلامی به دلیل آریایی گریزی این مسئله پوشیده ماند! (بالاخره از ماست که بر ماست!)
مفسران عصر جديد از جمله مولانا ابوالکلام محيی الدين احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزير فرهنگ سابق کشور هند و از نزدیکان گاندی در تفسير معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاريزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنين يا کوروش کبير» ) ٬ مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب الميزان و آيت الله مکارم شيرازی صاحب تفسير نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فريدون بدره ای در کتاب « کوروش کبير در قرآن مجيد و عهد عتيق » و بسیاری دیگر ٬ هر یک به نوعی درباره ذوالقرنين تحقیقات علمی به انجام رسانیده اند که یکی بودن ذوالقرنین قرآن کریم و کوروش از آنها نتیجه گیری می شود.
در سوره کهف آيات ۸۳ تا ۹۸ به نام و بعضی اعمال ذوالقرنين و ويژگيهای شخصيت وی اشاره شده است . سبب نزول سوره كهف اين بود كه مخالفان حضرت محمد(ص) از قبیله قريش ٬ سه نفر را نزد قبيله یهودی نجران فرستادند تا از يهوديان آن ديار مسائلى را بياموزند و با آن رسول خداصلى الله عليه وآله را بيازمايند. اين سه نفر به سوى "نجران" حركت كرده و جريان را با علماى يهود در ميان گذاشتند.
يهوديان گفتند: سه مساله از او بپرسيد، اگر آن طور كه ما مىدانيم پاسخ داد، در ادعايش راستگوست. گفتند: آن مسائل چيست؟ جواب دادند كه اول از او از احوال جوانانى بپرسيد كه در قديم الايام بودند و از ميان مردم خود بيرون شده و غايب گشتند و در غيبتگاه خود خوابيدند. از او بپرسيد چقدر خوابيدند؟ نفراتشان چند بود؟ چه چيز از غير جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟ دوم از او بپرسيد داستان موسى كه خدايش دستور داد از يك عالم پيروى كن و از او تعلم گير چه بود؟ آن عالم كه بود؟ موسى چگونه از او پيروى كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟ سوم اينكه از او از سرگذشتشخصى بپرسيد كه ميان مشرق و مغرب عالم گرديد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيد. او كه بوده؟ و داستانش چگونه بوده است؟
فرستادگان قريش به مكه بازگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مىكند كه اخبار آسمانها برايش مىآيد ، ما از او چند پرسش مىكنيم ، اگر جواب داد ، مىدانيم كه راستگو است، وگرنه مىفهميم كه دروغ مىگويد! ابوطالب گفت: هر چه دلتان مىخواهد بپرسيد! خداوند در پاسخ به سوالاتی که یهودیان از کتاب مقدس خود به قریش آموخته بودند ، سوره کهف را بر خاتم انبیا حضرت محمد(ص) نازل کرد که شامل سه داستان اصحاب کهف ، همراهی موسی و خضر ، و داستان ذوالقرنین است. در قرآن از ذوالقرنین به نیکی یاد شده است و داستان او در قرآن شامل چند بخش اصلی است:
مُلک حق در روی زمین به حکم خدا: و از تو اى پيامبر درباره ذو القرنين سؤال مىكنند، در پاسخ ايشان بگو به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو مىكنم. ما او را در روى زمين قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم. ذو القرنين از اين امکانات استفاده كرد و راه سفر را در پيش گرفت.
سفر به غرب دنیا: تا به غروبگاه آفتاب رسيد. در آنجا چنين در نظرش مجسم شد كه خورشيد در چشمه يا دريايى تيره و گلآلود فرو مىرود و در آنجا مردمى را ديد كه ترکیبی از انسانهاى نيك و بد بودند. گفتيم اى ذو القرنين، آيا مىخواهى مردمان بدشان را مجازات كنى ، يا روش نيكويى در مورد آنها انتخاب مىنمايى؟ ذو القرنين گفت: ما كسى را كه ستم ورزيده مجازات خواهيم كرد; سپس او به سوى پروردگارش باز مىگردد و خداوند او را مجازاتى شديدتر خواهد نمود. و اما كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكوتر از استحقاقش خواهد داشت و ما به فرمان خود، او را به كارى آسان واخواهيم داشت.
سفر به شرق دنیا: سپس بار ديگر از وسايلى كه در اختيار داشت به درستی استفاده كرد و به طرف مشرق حركت نمود. همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرايى نزديك به محل طلوع خورشيد رسيد. در آنجا ديد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مىكند كه برايشان در برابر تابش آفتاب، هيچگونه پوشش و سايبانى قرار نداده بوديم.(ظاهرا این قوم ابتدایی صحرانشین فن ساخت لباس و خانه نداشتند)آرى، ذو القرنين اين چنين بود! و ما به خوبى از امكانات و فعاليتهاى او آگاه بوديم.
سفر به طرف كوههاى ياجوج و ماجوج: باز از وسايل مهمى كه در اختيار داشت استفاده كرد و به قصد سفر حركت نمود. همچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد و در كنار آن دو كوه ، قومى را يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند(خيلى ساده لوح بودند)آن گروه - وقتى ذو القرنين را با آن شوکت و توانايى ديدند - به او گفتند: اى ذو القرنين، طايفه ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مىكنند، آيا حاضرى خراجی از ما بگيرى و ميان ما و آنها سدى ايجاد نمايى؟! ذو القرنين در پاسخ آنان گفت: اموال و امكاناتى كه پروردگارم در اختيارم گذاشته ، از آنچه شما پيشنهاد مىكنيد بهتر است. بنابراين من از شما اجر و مزد نمىخواهم! فقط مرا با نيروى انسانى كمك كنيد تا ميان شما و آنها سد محكمى ايجاد نمايم!
ساختن سد : در ابتداى كار سدسازى، ذو القرنين چنين دستور داد: قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد و آنها را روى هم بچينيد تا اينكه كاملا ميان دو كوه را بپوشانند. بعد گفت: در اطراف آن آتش بيفروزيد و در آن بدميد. آنان چنين كردند تا قطعات آهن سرخ و گداخته گرديد. اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا روى اين بريزم!(ساخت چنین سدی در آن زمان از فن آوری بسیار بالایی برخوردار بوده است) و به اين ترتيب، سدى آهنين در مقابل ياجوج و ماجوج ايجاد كرد،پس از آن ديگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده يا راه نفوذ و حفرهاى در آن ايجاد كنند. ذو القرنين در پايان كار سد گفت: اين سد خود نعمت و رحمتى از پروردگار من است! گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است، بلكه آن زمان كه وعده پروردگارم فرارسد، آن را در هم مىكوبد و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مىسازد و وعده پروردگارم حق است و تحقق خواهد يافت.
با توجه به تفاسیر این آیات توسط دانشمندان برجسته علوم قرآنی ، علت نزول آیات در جدال قریش و پیامبر(ص) و در نظر داشتن روایات توراتی و آشنایی یهود با کوروش ، و قیاس تاریخی شخصیت کوروش با دیگر فرمانروایان(مثلا اسکندر مقدونی)چنین بر می آید که ذوالقرنین قرآن همان ذوالقرنین تورات یعنی کوروش کبیر شاهنشاه ایران می باشد. که در زیر اختصارا به این مقایسه ها می پردازیم:
از آیات قوق چنین برداشت میشود که اول ذی القرنين مردى مؤمن به خداوند و روز قيامت و متدين به دين حق بوده است. در قرآن مستقیما به نبوت او اشاره نشده است پس در نبوت او شک است. اما احادیثی در دست است که به نوعی ختی تایید نبوت ذوالقرنین نیز هست. از امام محمد باقر(ع) روایت است که خداوند هیچ پیامبری را به سلطنت مبعوث نگردانید به جز چهارکس پس از زمان نوح: اول ایشان ذوالقرنین است و دیگر داوود و سلیمان و یوسف. از تاریخ نیز چنین بر می آید که کوروش فردی موحد و خداپرست و انسان دوست بوده است. ذوالقرنين قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت با آنان رفتار می کرد و کوروش هم همینطور . بنا به قول هرودوت مورخ شهير يونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روی جنگجويان شمشير نکشند و هر سرباز دشمن که نيزه خود را خم کند نکشند ، طوريکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسير از جمله کروزوس پادشاه تجاوزگر ليديه رحم اورد و او را بخشيد و از ملتزمان رکاب خويش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کريم و ملايم بود و حرص مال اندوزی نداشت. اما این موارد از نظر تاریخی در مورد اسکندر صدق نمی کند و غیرممکن است که در قرآن کریم از فردی خورشیدپرست و خونریز به نیکی یاد شود.
دوم- به تصريح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنين به سمت غرب بوده است. و حال آنکه مسير لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است.
سوم ذوالقرنين پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که از نقطه نظر تاریخی با لشکر کشی کوروش به مکران و سيستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی اين است که کوروش در اين سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ايرانيان ، سند را هند می ناميده اند و از اين جهت در کتيبه داريوش ، نام هند نيز در ميان نامهای ممالک بيست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
چهارم ذوالقرنين قرآن با قومی وحشی ياجوج و ماجوج مواجه شده است و اين با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » انطباق دارد. در اينجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داريال » ( تنگه داريول ) که معبری بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نيست که اين ديوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است.
این سد در منابع قدیمی ارمنی "بهاک گورائی" (Վահակ Գորայի) یا "کابان گورائی" خوانده شده است که به معنای "دربند کوروش" یا "گذرگاه کوروش" هستند که این دلیلی است بر اینکه کوروش آن سد را ساخته است. در منابع گرجی به آن سد، دروازه آهنین می گویند. رود کورا (Kura) که در نزدیکی این سد جریان دارد نیز از قدیم با نام کورا شناخته می شد که از نام کوروش اقتباس شده است. یونانیان به این رود سایرس (Cyrus) می گفتند، که یونانی شده نام کوروش است. این دلایل برای اثبات اینکه این سد را کوروش ساخته است کافی به نظر می رسند.
منبع:مقالات پژوهشی تاریخ ایران-کورش محسنی
سایت تخصصی کوروش هخامنش
حضرت کوروش علیه السلام
کوروش کبیر به روایت کتب مقدس
تورات:در تورات ، کتاب مقدس یهودیان ، کوروش به عنوان ناجی قوم یهود به دفعات ذکر شده است . و این افتخاری برای ما ایرانیان است.
در تورات فصلی است که به دانيال نبی(Daniel )( که مرقد مطهرشان در شوش است ) نسبت داده شده و آن را سفر دانيال می نامند. در ايام اسارت بنی اسرائیل ٬ بلا و بيچارگی در آنها افتاده بود ٬ شهرهايشان خراب و قوميت آنان متزلزل گردید و معبد مقدسی که مورد تکریم آنها بود بدست بابلیان افتاد . یهود از این واقعه بی اندازه غمگین و نا امید شده و نمی دانستند چه وقت ٬ چگونه و به دست چه کسی از این شب سیاه اسارت رها می شود. چنین بر می آید که در آن روزهای سیاه ٬ دانیال پیغمبر ظهور می نماید و با پیش بینی ها ٬ تعبیر خواب و غیبگویی های عجیب خود به پادشاهان بابل نزدیک می شود . سلاطین او را به دربار خود راه داده گرامی داشتند و بالا دست غیبگویان و ساحران نشاندند .
رویای دانیال که حاوی خبر آزادی یهود است بدین صورت است که:در سال سوم از جلوس پادشاه "بیلش فر" من در شهر "سوس هیرا" از نواحی عیلام در کنار رود" اولائی" بودم برای بار دوم رویایی به نظر من رسید . در این رویا دیدم که قوچی در کنار رود ایستاده و دو شاخ بلند دارد ٬ این دو شاخ یکی بطرف پشت او خم شده بود ٬ قوچ با دو شاخ خود غرب و شرق و جنوب را شخم می کرد و می کند . هیچ حیوانی نبود که در برابر او ایستادگی کند . بنابراین هرچه می خواست می کرد . در همین حال که من در فکر انجام کار این قوچ بودم متوجه شدم که یک بز کوهی از طرف مغرب در حالی که زمین را با شاخ خود می کند پیش می آید ٬ میان پیشانی این بز یک شاخ بزرگ و عجیب کاملا پیدا بود . کم کم بز کوهی به قوچ دو شاخ نزدیک شد و سپس خشمناک بر او تاخت و در این حمله دو شاخ او را شکست و قوچ دو شاخ در برابر او از مقاومت عاجز ماند . کسی هم نبود که قوچ را از چنگالش رهایی دهد . (( سفر دانیال ۸-۱ ))
آنگاه همین کتاب از قول دانیال می گوید : جبرئیل بر او نازل شد و رویای دانیال را بدین نحو تفسیر کرد که : قوچ ذوالقرنین نماینده اتحاد دو گروه ماد و پارس است . یک نفر پادشاه قوی بر این دو کشور حکمرانی می کند . بطوری که هیچ دولتی قادر به مقاومت در برابر او نخواهد بود . اما بز کوهی یک شاخ که بعد از قوچ پیدا شده مقصود از آن ممکلت یونان است و شاخ برجسته میان پیشانی او دلالت بر اولین پادشاه آن سرزمین می کند . (( ۱۹-۲۲ ))
به روایت تورات ٬ این پیش گوئی دو کشور ماد و پارس را با دو شاخ مجسم می کند و وقتی که این دو یکی و متحد شدند شخصیت آن دو کشور به یک قوچ دو شاخ( قوچ ذوالقرنین )نماینده شده است . آن بز کوهی تک شاخ که این قوچ را مقهور خواهد کرد به اسکندر تعبیر شده و اوست که بالاخره توانست سالها پس از کوروش آخرین پادشاه هخامنشی را شکست دهد. چیزی که لازم به تذکر است این است که کلمه قرن در زبان عربی و عبری هر دو یکی است و وصف این قوچ که به زبان عربی ذوالقرنین(صاحب دو شاخ) می شود در زبان عبری به لوقرانیم آمده که همان معنای ذوالقرنین را می دهد. در رویای دانیال به یهود بشارت داده شده که پایان دوره اسارت و بردگی و آغاز زندگی آزاد و آبرومند آنان روزی خواهد بود که شخصیت ذوالقرنین پدیدار شود یعنی دو کشور ماد و پارس با هم متحد شده با بابل به دشمنی برخاسته و یهودیان را آزادی بخشد . چند سال پس از پیشگوئی دانیال ٬ این پادشاه که ایرانیان او را کوروش ٬ یونانیان سایرس و یهودیان خوروش می نامند ظهور کرد . دو کشور ماد و پارس را متحد ساخت و بعد به بابل هجوم برد و بدون زد و خورد به آن شهر وارد شد ٬ آنان را به کنعان (فلسطین امروزی) باز گرداند و معبد مقدس را بنا کرد.
در تورات باز غیر از سفر دانیال در دو سفر دیگر( یشعاه ٬ یرمیاه ) نیز پیشگوئی هایی هست که در سفر اول نام کوروش عینا آ مده است (در صورت عبری "خوروش" ). داستانهای دیگری غیر از داستان فتح بابل در مورد کوروش در تورات آمده است که در متن آنها به قوم وحشی "گوگ و ماگوگ"(در عربی یاجوج و ماجوج) اشاره شده است ٬ که علاقمندان می توانند برای مطالعه آنها به تورات مراجعه کنند. از کوروش در کتب آسمانی و تاریخی همواره به نیکی یادشده است .ضمنا یادآور می شویم که يادی از اسکندر مقدونی در تورات نيست.
حکاکی انسان بالدار در پاسارگاد(Pasargade) که حدود یک و نیم قرن پیش توسط باستانشناسان غربی کشف شد ظاهرا وجه تقدس کوروش را در نظر مردم آن زمان يادآور می شود. در بالای این اثر به سه زبان زنده آن دوران نوشته شده بود " من کوروش پادشاه ایرانم ..." که امروز کاملا از بین رفته اما اسنادِ آن موجود است . سبک هنری خاص این اثر مربوط به دوره قبل از تخت جمشید است .
قرآن کریم:
بسم الله الرحمن الرحيم
و يسئلونك عن ذى القرنين قل ساتلوا عليكم منه ذكرا.
اگرچه نام کوروش در قرآن(Qur'an) صراحتا برده نشده اما شواهد و قرائن تاریخی و مذهبی و منطقی بسیاری نشان از این حقیقت دارد که ذوالقرنین قرآن همان کوروش کبیر است و این افتخاری دیگر برای ما ایرانیان رقم می زند. البته مسکوت ماندن این مسئله ریشه های تاریخی و سیاسی فراوان دارد. در قرون اولیه پس از اسلام ٬ بسیاری از دانشمندان ایرانی به اشتباه ذوالقرنین را " اسکندر" تفسیر کرده اند ٬ اما بعدها ثابت شد که ذوالقرنین قرآن ٬ بنا بر آیات خود قرآن ٬ قطعا اسکندر نیست. در قرن معاصر ٬ در زمان حکومت پهلوی ٬ به لحاظ اسلام ستیزی ٬ و پس از انقلاب اسلامی به دلیل آریایی گریزی این مسئله پوشیده ماند! (بالاخره از ماست که بر ماست!)
مفسران عصر جديد از جمله مولانا ابوالکلام محيی الدين احمد آزاد ( ۱۹۵۸-۱۸۸۸) وزير فرهنگ سابق کشور هند و از نزدیکان گاندی در تفسير معروفش به اردو بنام « ترجمان قرآن » ( که استاد باستانی پاريزی رساله او را با شرح و بسط لازم به فارسی ترجمه کرده : « ذوالقرنين يا کوروش کبير» ) ٬ مفسر بزرگ حضرت علامه طباطبائی صاحب الميزان و آيت الله مکارم شيرازی صاحب تفسير نمونه ، و بعضی از قرآن پژوهان از جمله شادروان خزائمی صاحب « اعلام القرآن » و زبانشناس بزرگ معاصر آقای دکتر فريدون بدره ای در کتاب « کوروش کبير در قرآن مجيد و عهد عتيق » و بسیاری دیگر ٬ هر یک به نوعی درباره ذوالقرنين تحقیقات علمی به انجام رسانیده اند که یکی بودن ذوالقرنین قرآن کریم و کوروش از آنها نتیجه گیری می شود.
در سوره کهف آيات ۸۳ تا ۹۸ به نام و بعضی اعمال ذوالقرنين و ويژگيهای شخصيت وی اشاره شده است . سبب نزول سوره كهف اين بود كه مخالفان حضرت محمد(ص) از قبیله قريش ٬ سه نفر را نزد قبيله یهودی نجران فرستادند تا از يهوديان آن ديار مسائلى را بياموزند و با آن رسول خداصلى الله عليه وآله را بيازمايند. اين سه نفر به سوى "نجران" حركت كرده و جريان را با علماى يهود در ميان گذاشتند.
يهوديان گفتند: سه مساله از او بپرسيد، اگر آن طور كه ما مىدانيم پاسخ داد، در ادعايش راستگوست. گفتند: آن مسائل چيست؟ جواب دادند كه اول از او از احوال جوانانى بپرسيد كه در قديم الايام بودند و از ميان مردم خود بيرون شده و غايب گشتند و در غيبتگاه خود خوابيدند. از او بپرسيد چقدر خوابيدند؟ نفراتشان چند بود؟ چه چيز از غير جنس خود همراهشان بود؟ و داستانشان چه بود؟ دوم از او بپرسيد داستان موسى كه خدايش دستور داد از يك عالم پيروى كن و از او تعلم گير چه بود؟ آن عالم كه بود؟ موسى چگونه از او پيروى كرد؟ و سرگذشت موسى با او چه بود؟ سوم اينكه از او از سرگذشتشخصى بپرسيد كه ميان مشرق و مغرب عالم گرديد تا به سد ياجوج و ماجوج رسيد. او كه بوده؟ و داستانش چگونه بوده است؟
فرستادگان قريش به مكه بازگشتند و نزد ابوطالب جمع شدند و گفتند: پسر برادرت ادعا مىكند كه اخبار آسمانها برايش مىآيد ، ما از او چند پرسش مىكنيم ، اگر جواب داد ، مىدانيم كه راستگو است، وگرنه مىفهميم كه دروغ مىگويد! ابوطالب گفت: هر چه دلتان مىخواهد بپرسيد! خداوند در پاسخ به سوالاتی که یهودیان از کتاب مقدس خود به قریش آموخته بودند ، سوره کهف را بر خاتم انبیا حضرت محمد(ص) نازل کرد که شامل سه داستان اصحاب کهف ، همراهی موسی و خضر ، و داستان ذوالقرنین است. در قرآن از ذوالقرنین به نیکی یاد شده است و داستان او در قرآن شامل چند بخش اصلی است:
مُلک حق در روی زمین به حکم خدا: و از تو اى پيامبر درباره ذو القرنين سؤال مىكنند، در پاسخ ايشان بگو به زودى بخشى از سرگذشت او را براى شما بازگو مىكنم. ما او را در روى زمين قدرت و حكومت داديم و اسباب هر چيز را در اختيارش گذاشتيم. ذو القرنين از اين امکانات استفاده كرد و راه سفر را در پيش گرفت.
سفر به غرب دنیا: تا به غروبگاه آفتاب رسيد. در آنجا چنين در نظرش مجسم شد كه خورشيد در چشمه يا دريايى تيره و گلآلود فرو مىرود و در آنجا مردمى را ديد كه ترکیبی از انسانهاى نيك و بد بودند. گفتيم اى ذو القرنين، آيا مىخواهى مردمان بدشان را مجازات كنى ، يا روش نيكويى در مورد آنها انتخاب مىنمايى؟ ذو القرنين گفت: ما كسى را كه ستم ورزيده مجازات خواهيم كرد; سپس او به سوى پروردگارش باز مىگردد و خداوند او را مجازاتى شديدتر خواهد نمود. و اما كسى كه ايمان آورد و عمل صالح انجام دهد، پاداشى نيكوتر از استحقاقش خواهد داشت و ما به فرمان خود، او را به كارى آسان واخواهيم داشت.
سفر به شرق دنیا: سپس بار ديگر از وسايلى كه در اختيار داشت به درستی استفاده كرد و به طرف مشرق حركت نمود. همچنان به راه خود به طرف مشرق ادامه داد تا به صحرايى نزديك به محل طلوع خورشيد رسيد. در آنجا ديد كه خورشيد بر جمعيتى طلوع مىكند كه برايشان در برابر تابش آفتاب، هيچگونه پوشش و سايبانى قرار نداده بوديم.(ظاهرا این قوم ابتدایی صحرانشین فن ساخت لباس و خانه نداشتند)آرى، ذو القرنين اين چنين بود! و ما به خوبى از امكانات و فعاليتهاى او آگاه بوديم.
سفر به طرف كوههاى ياجوج و ماجوج: باز از وسايل مهمى كه در اختيار داشت استفاده كرد و به قصد سفر حركت نمود. همچنان راه خود را ادامه داد تا به ميان دو كوه رسيد و در كنار آن دو كوه ، قومى را يافت كه هيچ سخنى را نمىفهميدند(خيلى ساده لوح بودند)آن گروه - وقتى ذو القرنين را با آن شوکت و توانايى ديدند - به او گفتند: اى ذو القرنين، طايفه ياجوج و ماجوج در اين سرزمين فساد مىكنند، آيا حاضرى خراجی از ما بگيرى و ميان ما و آنها سدى ايجاد نمايى؟! ذو القرنين در پاسخ آنان گفت: اموال و امكاناتى كه پروردگارم در اختيارم گذاشته ، از آنچه شما پيشنهاد مىكنيد بهتر است. بنابراين من از شما اجر و مزد نمىخواهم! فقط مرا با نيروى انسانى كمك كنيد تا ميان شما و آنها سد محكمى ايجاد نمايم!
ساختن سد : در ابتداى كار سدسازى، ذو القرنين چنين دستور داد: قطعات بزرگ آهن برايم بياوريد و آنها را روى هم بچينيد تا اينكه كاملا ميان دو كوه را بپوشانند. بعد گفت: در اطراف آن آتش بيفروزيد و در آن بدميد. آنان چنين كردند تا قطعات آهن سرخ و گداخته گرديد. اكنون مس مذاب برايم بياوريد تا روى اين بريزم!(ساخت چنین سدی در آن زمان از فن آوری بسیار بالایی برخوردار بوده است) و به اين ترتيب، سدى آهنين در مقابل ياجوج و ماجوج ايجاد كرد،پس از آن ديگر آن گروه مفسد قادر نبودند از روى آن عبور كرده يا راه نفوذ و حفرهاى در آن ايجاد كنند. ذو القرنين در پايان كار سد گفت: اين سد خود نعمت و رحمتى از پروردگار من است! گمان نكنيد اين يك سد جاودانى و ابدى است، بلكه آن زمان كه وعده پروردگارم فرارسد، آن را در هم مىكوبد و به يك سرزمين صاف و هموار مبدل مىسازد و وعده پروردگارم حق است و تحقق خواهد يافت.
با توجه به تفاسیر این آیات توسط دانشمندان برجسته علوم قرآنی ، علت نزول آیات در جدال قریش و پیامبر(ص) و در نظر داشتن روایات توراتی و آشنایی یهود با کوروش ، و قیاس تاریخی شخصیت کوروش با دیگر فرمانروایان(مثلا اسکندر مقدونی)چنین بر می آید که ذوالقرنین قرآن همان ذوالقرنین تورات یعنی کوروش کبیر شاهنشاه ایران می باشد. که در زیر اختصارا به این مقایسه ها می پردازیم:
از آیات قوق چنین برداشت میشود که اول ذی القرنين مردى مؤمن به خداوند و روز قيامت و متدين به دين حق بوده است. در قرآن مستقیما به نبوت او اشاره نشده است پس در نبوت او شک است. اما احادیثی در دست است که به نوعی ختی تایید نبوت ذوالقرنین نیز هست. از امام محمد باقر(ع) روایت است که خداوند هیچ پیامبری را به سلطنت مبعوث نگردانید به جز چهارکس پس از زمان نوح: اول ایشان ذوالقرنین است و دیگر داوود و سلیمان و یوسف. از تاریخ نیز چنین بر می آید که کوروش فردی موحد و خداپرست و انسان دوست بوده است. ذوالقرنين قرآن اگر بر قومی مسلط می شد به عدالت با آنان رفتار می کرد و کوروش هم همینطور . بنا به قول هرودوت مورخ شهير يونانی « کوروش فرمان داد تا سپاهيانش جز به روی جنگجويان شمشير نکشند و هر سرباز دشمن که نيزه خود را خم کند نکشند ، طوريکه توده ملت ، مصائب جنگ را احساس نکردند » و حتی بر پادشاهان اسير از جمله کروزوس پادشاه تجاوزگر ليديه رحم اورد و او را بخشيد و از ملتزمان رکاب خويش قرار داد . کوروش پادشاهی سخی و کريم و ملايم بود و حرص مال اندوزی نداشت. اما این موارد از نظر تاریخی در مورد اسکندر صدق نمی کند و غیرممکن است که در قرآن کریم از فردی خورشیدپرست و خونریز به نیکی یاد شود.
دوم- به تصريح قرآن شروع لشکر کشی ذوالقرنين به سمت غرب بوده است. و حال آنکه مسير لشکر کشی اسکندر از غرب به شرق بوده است.
سوم ذوالقرنين پس از لشکر کشی به مغرب ، متوجه سمت مشرق شده و به سمت مشرق لشکر کشی کرده است که از نقطه نظر تاریخی با لشکر کشی کوروش به مکران و سيستان و حدود و حوالی بلخ انطباق دارد و ظن قوی اين است که کوروش در اين سفر ، بلاد سند را هم فتح کرده است و ايرانيان ، سند را هند می ناميده اند و از اين جهت در کتيبه داريوش ، نام هند نيز در ميان نامهای ممالک بيست و هشت گانه مفتوحه ذکر شده است.
چهارم ذوالقرنين قرآن با قومی وحشی ياجوج و ماجوج مواجه شده است و اين با رفتن کوروش به سمت شمال و کوههای قفقاز و نبرد با اقوام وحشی « سکا » انطباق دارد. در اينجا کوروش اقوام وحشی را عقب راند و در معبر « داريال » ( تنگه داريول ) که معبری بوده است که از آن راه به اقوام مجاور تعدی و تجاوز می کردند ، سدی با آهن و مس می سازد و شک نيست که اين ديوار همان سدی است که کوروش بنا نهاده است.
این سد در منابع قدیمی ارمنی "بهاک گورائی" (Վահակ Գորայի) یا "کابان گورائی" خوانده شده است که به معنای "دربند کوروش" یا "گذرگاه کوروش" هستند که این دلیلی است بر اینکه کوروش آن سد را ساخته است. در منابع گرجی به آن سد، دروازه آهنین می گویند. رود کورا (Kura) که در نزدیکی این سد جریان دارد نیز از قدیم با نام کورا شناخته می شد که از نام کوروش اقتباس شده است. یونانیان به این رود سایرس (Cyrus) می گفتند، که یونانی شده نام کوروش است. این دلایل برای اثبات اینکه این سد را کوروش ساخته است کافی به نظر می رسند.
منبع:مقالات پژوهشی تاریخ ایران-کورش محسنی
سایت تخصصی کوروش هخامنش
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش پانزدهم
روزغم انگيزي كه كوروش بزرگ بنيادگذار ايران از اين دنيا رفت
آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد ــــــــ مراسم 2500 ساله ايجاد امپراتوري ايران دربرابرآرامگاه كوروش ــــ كوروش
كوروش بزرگ بنيادگذار كشور ايران، مردي كه عموم تاريخ نگاران او را «انديشمند، انساندوست، دادگستر و مهربان» توصيف کرده اند در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران فوت شد. وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس، ماد و پارت - شهر بابل (در جنوب غربی بغداد امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.
امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني، سيروس و سايرس، گفته مي شود از هند تا مرمره و از سيردريا (رود سیحون) تا درياي سرخ امتداد داشت که پسر او کامبیر (کامبوزيا = کامبوجیا = کمبوجیه) بر وسعت آن افزود و داریوش بزرگ پدر ناسیونالیسم ایرانی و پسرش خشایارشا قلمرو ایران را گسترش بیشتری دادند که بیش از دو قرن بزرگترین قدرت و تنها ابرقدرت جهان بود با فرهنگ و تمدنی درخشان و بیمانند. كوروش براي اخراج طوايف آرال که از سیردریا گذشته وارد سغدیانا و سرزمين پارسیان در فرارود (تاجيكستان امروز و ...) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارّابه بود و سربازانش را در ميدان نبرد هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش، سربازان او جنگ را بردند و مهاجمان را به آن سوی سیردریا عقب راندند. [سغد اینک یک ایالت تاجیکستان و فرماندارنشین آن، شهر باستانی خجند است]. برخي از مورخان درگذشت کوروش بزرگ را در منطقه فرارود نتيجه بيماري نوشته اند، نه اصابت زوبين. آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن [از جمله همبستر شدن علنی با زنانشان] نبود. موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ، هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و (اگر نوشته مورخان يوناني درست باشد) جان خود را بر سر همين روش گذارد. او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.
جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد منتقل و مدفون شد که آرامگاه او تا به امروز باقي مانده و هموطنان پس از 25 قرن همچنان برای ادای احترام نسبت به او به پاسادگاد می روند. كوروش در بابل و پس از صدور اعلامیه ای که امروز نحستین منشور اتحاد ملل و حقوق بشر نام برده می شود وصیت کرده بود صرف نظر از محل مرگ او، باید در پاسارگاد دفن شود. کوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني، جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران (قبلا) پوزش خواسته بود.
كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني مجهز به اخلاقیات داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد.
اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد و اعلاميه حقوق بشر شناخته شده و نگهداري مي شود. كوروش دين ايرانيان (آيين زرتشت) را به ملل ديگر تحميل نكرد. وي شورائي از سران ملل تابعه به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم محل، بر قراري حكومت قانون، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد. يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را "آزاديبخش" و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.
طبق نوشته برخي از مورخان و تطبيق تقويم ها ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.
منبع:http://www.daneshju
روزغم انگيزي كه كوروش بزرگ بنيادگذار ايران از اين دنيا رفت
آرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد ــــــــ مراسم 2500 ساله ايجاد امپراتوري ايران دربرابرآرامگاه كوروش ــــ كوروش
كوروش بزرگ بنيادگذار كشور ايران، مردي كه عموم تاريخ نگاران او را «انديشمند، انساندوست، دادگستر و مهربان» توصيف کرده اند در مارس سال 530 پيش از ميلاد ــ 9 سال پس اعلام امپراتوري ايران فوت شد. وي يازده سال پس از ايجاد دولت واحدي از سه طايفه مهاجر قوم آرين - پارس، ماد و پارت - شهر بابل (در جنوب غربی بغداد امروز و پايتخت يک امپراتوري به همان نام) را تصرف و در آنجا در اكتبر سال 539 پيش از ميلاد ايجاد امپراتوري مشترك المنافع ايران را اعلام كرده بود.
امپراتوري ايران در زمان كوروش كه نام او در غرب با قلب تلفظ حروف يوناني، سيروس و سايرس، گفته مي شود از هند تا مرمره و از سيردريا (رود سیحون) تا درياي سرخ امتداد داشت که پسر او کامبیر (کامبوزيا = کامبوجیا = کمبوجیه) بر وسعت آن افزود و داریوش بزرگ پدر ناسیونالیسم ایرانی و پسرش خشایارشا قلمرو ایران را گسترش بیشتری دادند که بیش از دو قرن بزرگترین قدرت و تنها ابرقدرت جهان بود با فرهنگ و تمدنی درخشان و بیمانند. كوروش براي اخراج طوايف آرال که از سیردریا گذشته وارد سغدیانا و سرزمين پارسیان در فرارود (تاجيكستان امروز و ...) شده بودند به اين منطقه رفته بود كه به سوي او كه سوار بر ارّابه بود و سربازانش را در ميدان نبرد هدايت مي كرد زوبيني پرتاب شد و عمر وي پايان يافت. با وجود درگذشت كوروش، سربازان او جنگ را بردند و مهاجمان را به آن سوی سیردریا عقب راندند. [سغد اینک یک ایالت تاجیکستان و فرماندارنشین آن، شهر باستانی خجند است]. برخي از مورخان درگذشت کوروش بزرگ را در منطقه فرارود نتيجه بيماري نوشته اند، نه اصابت زوبين. آرالي ها تمدني عقب مانده و غير قابل قبول براي ايرانيان داشتند و كوروش مايل به آلوده شدن ايرانيان به اين تمدن [از جمله همبستر شدن علنی با زنانشان] نبود. موسس و پدر كشور ايران كه مادرش ماد و پدرش پارس بود در ميدانهاي جنگ، هميشه در ميان سربازان بود و از آنان جدا نمي شد و (اگر نوشته مورخان يوناني درست باشد) جان خود را بر سر همين روش گذارد. او بارها گفته بود كه نبايد سرباز جان بركف نهد و بجنگد و افتخار پيروزي نصيب شاه شود كه دور از ميدان جنگ در چادر خود درميان نيروهاي محافظ و اسبان آماده براي فرار مي آسايد.
جنازه كوروش همچنان كه وصيت كرده بود به پاسارگاد منتقل و مدفون شد که آرامگاه او تا به امروز باقي مانده و هموطنان پس از 25 قرن همچنان برای ادای احترام نسبت به او به پاسادگاد می روند. كوروش در بابل و پس از صدور اعلامیه ای که امروز نحستین منشور اتحاد ملل و حقوق بشر نام برده می شود وصیت کرده بود صرف نظر از محل مرگ او، باید در پاسارگاد دفن شود. کوروش هنگام تعيين محل دفن خود از اين كه براي مدتي بسيار طولاني، جسد او قطعه زميني را از ثمر دادن باز مي دارد از مردم ايران (قبلا) پوزش خواسته بود.
كوروش جهاني فكر مي كرد و همه ملتها را متساوي الحقوق مي دانست و عقيده به ايجاد يك دولت جهاني مجهز به اخلاقیات داشت تا جنگها و خونريزي ها پايان يابد و يک قانون واحد حاكم بر روابط ملتها باشد.
اعلاميه او پس از فتح بابل كه سلطانش به آزار دادن ساير ملل و نيز اتباع خود شهرت داشت، نخستين منشور ملل متحد و اعلاميه حقوق بشر شناخته شده و نگهداري مي شود. كوروش دين ايرانيان (آيين زرتشت) را به ملل ديگر تحميل نكرد. وي شورائي از سران ملل تابعه به رياست خود تشكيل داده بود و امپراتوري او در حقيقت يك جامعه مشترك المنافع بود و شرط عضويت در اين جامعه دادن آزادي به مردم محل، بر قراري حكومت قانون، منع بردگي و قطع ظلم و تعدي بود. ارتش كوروش سربازان اسير را به بردگي نمي فروخت و اموال ملت مغلوب را مصادره و غارت نمي كرد. يهوديان در كتاب مقدس خود كوروش را "آزاديبخش" و او را يك مسيح خوانده اند. كوروش اسيران يهودي دولت بابل را آزاد كرد و به وطن خود بازگردانيد و با پول ايران شهرهايشان را كه به دست سلطان بابل ويران شده بود مرمت و نوسازي كرد.
طبق نوشته برخي از مورخان و تطبيق تقويم ها ، فوت كوروش در چهارم مارس اتفاق افتاد.
منبع:http://www.daneshju
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش شانزدهم
مرگ كورش به دست ملكه ي ترك
کوروش پس از فتح بابل ، بر آن شد با توسل به نیروی نظامی اش که فوق العاده نیرومند بود و تاکنون شکستی را تجربه نکرده بود، ماساژت را نیز مغلوب کند. ماساژت ها در شمال شرق ایران(آذربایجان) در کرانه رود آراکس(آراز) در همسایگی قوم ایسه دونر زندگی می کردند. ماساژت ها(آذربایجانیها) بسیار ماجراجو بودند. کوروش به دلائل متعدد به سرزمین ماساژت ها لشکر کشی کرد او انگیزه های گوناگونی برای سرکوب این قوم داشته است . یکی پیشینه او بود.او باور داشت که بیش از یک انسان است . و بیش از همه شانس با او بوده است و در همه جنگ ها با موفقیت به اهداف خود دست یافته است . گفتی است که کوروش علیه هر ملتی اراده به لشکر کشی می کرد ، انصراف او از چنین تصمیی ناممکن بود و کسی نمی توانست او را از انجام این تصمیم باز دارد .
حمله به ماساژت ها(آذربایجان)زمانی صورت گرفت که فرمانروای ماساژتها (آذربایجانیها) فوت کرده بود و همسر او که زنی به نام مومی ریس (تومروس) بود بر آنها حکومت می کرد به روایت هرودوت کوروش فرستاده ای را نزد این زن فرستاد و از او خواستگاری کرده ، تومروس گمان می کرد که کوروش از او خواستگاری نکرده است ، بلکه می خواهد سرزمین آذربایجان را تصاحب کند و بر این اساس به کوروش پاسخ منفی داد. وقتی درخواست کوروش توسط تومروس پذیرفته نشد ، علیه ماساژت ها لشکر کشی کرد.تومروس برای کوروش پیغام فرستاد که به سرزمین خود باز گردد و فکر حمله به سرزمین آنها رااز سر خود بیرون کند . کوروش پس از مذاکره با صاحب منصبان به این نتیچه رسید که در سرزمین ماساژت ها یعنی سرزمین تومروس با آنان روبه رو شود.
در جنگی که صورت گرفت پسر تومروس اسیر شد و تومرس از کوروش درخواست کرد که پسرش را آزاد کند و به محض اینکه کوروش او را آزاد کرد ، پسرش خود کشی کرد.و تومرس همه ی نیروهای جنگجوی آذربایجانی راگرد آورد و به مقابله با کوروش فرستاد.مانند این کشتار تاکنون در میان بربرها(غیریونانی)سابقه نداشته است . جریان این کشتار به این صورت بود که نخست طرفین از دور با کمان به سوی یکدیگر به نبرد پرداختند و کاملا به یکدیگر نزدیک شدند.با این که طرفین زمان درازی با یکدیگر جنگیدند، هیچ کدام از طرفین فرار اختیار نکردند،در پایان این جنگ ماساژت(آذربایجانی)ها پیروز شدند.
در این جنگ بخش عظیمی از سپاه پارسیان نابود شدند ودر حین این جنگ کوروش نیز کشته شد؛ .تومروس مشکی را پر ازخون انسان ها کرد و از میان اجساد کشته شدگان پارسی،جسد کوروش را یافت و سر اورا در این مشک فرو برد و با لحنی سرزنش آمیز چنین گفت: تو پسر مرا از من گرفتی ،از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم .من دستور دادم که تو را با خون سیراب کنند . مرگ کوروش را طبق مدرکی که در دست است ؛ در سال 529 پیش از میلاد می دانند . پیکر او را به پاسارگاد بردند و به دخمه سپردند و مقبره او تا این زمان در آنجا برپاست.
منابع: 1- خدادادیان ، اردشیر، تاریخ ایران باستان(هخامنشی ها)، مجموعه سوم ،نشر به دید ، تهران 1378
2-مشکور،محمد جواد،ایران در عهد باستان(در تاریخ اقوام و پادشاهان پیش از اسلام) انتشارات اشرفی،1367
مرگ كورش به دست ملكه ي ترك
کوروش پس از فتح بابل ، بر آن شد با توسل به نیروی نظامی اش که فوق العاده نیرومند بود و تاکنون شکستی را تجربه نکرده بود، ماساژت را نیز مغلوب کند. ماساژت ها در شمال شرق ایران(آذربایجان) در کرانه رود آراکس(آراز) در همسایگی قوم ایسه دونر زندگی می کردند. ماساژت ها(آذربایجانیها) بسیار ماجراجو بودند. کوروش به دلائل متعدد به سرزمین ماساژت ها لشکر کشی کرد او انگیزه های گوناگونی برای سرکوب این قوم داشته است . یکی پیشینه او بود.او باور داشت که بیش از یک انسان است . و بیش از همه شانس با او بوده است و در همه جنگ ها با موفقیت به اهداف خود دست یافته است . گفتی است که کوروش علیه هر ملتی اراده به لشکر کشی می کرد ، انصراف او از چنین تصمیی ناممکن بود و کسی نمی توانست او را از انجام این تصمیم باز دارد .
حمله به ماساژت ها(آذربایجان)زمانی صورت گرفت که فرمانروای ماساژتها (آذربایجانیها) فوت کرده بود و همسر او که زنی به نام مومی ریس (تومروس) بود بر آنها حکومت می کرد به روایت هرودوت کوروش فرستاده ای را نزد این زن فرستاد و از او خواستگاری کرده ، تومروس گمان می کرد که کوروش از او خواستگاری نکرده است ، بلکه می خواهد سرزمین آذربایجان را تصاحب کند و بر این اساس به کوروش پاسخ منفی داد. وقتی درخواست کوروش توسط تومروس پذیرفته نشد ، علیه ماساژت ها لشکر کشی کرد.تومروس برای کوروش پیغام فرستاد که به سرزمین خود باز گردد و فکر حمله به سرزمین آنها رااز سر خود بیرون کند . کوروش پس از مذاکره با صاحب منصبان به این نتیچه رسید که در سرزمین ماساژت ها یعنی سرزمین تومروس با آنان روبه رو شود.
در جنگی که صورت گرفت پسر تومروس اسیر شد و تومرس از کوروش درخواست کرد که پسرش را آزاد کند و به محض اینکه کوروش او را آزاد کرد ، پسرش خود کشی کرد.و تومرس همه ی نیروهای جنگجوی آذربایجانی راگرد آورد و به مقابله با کوروش فرستاد.مانند این کشتار تاکنون در میان بربرها(غیریونانی)سابقه نداشته است . جریان این کشتار به این صورت بود که نخست طرفین از دور با کمان به سوی یکدیگر به نبرد پرداختند و کاملا به یکدیگر نزدیک شدند.با این که طرفین زمان درازی با یکدیگر جنگیدند، هیچ کدام از طرفین فرار اختیار نکردند،در پایان این جنگ ماساژت(آذربایجانی)ها پیروز شدند.
در این جنگ بخش عظیمی از سپاه پارسیان نابود شدند ودر حین این جنگ کوروش نیز کشته شد؛ .تومروس مشکی را پر ازخون انسان ها کرد و از میان اجساد کشته شدگان پارسی،جسد کوروش را یافت و سر اورا در این مشک فرو برد و با لحنی سرزنش آمیز چنین گفت: تو پسر مرا از من گرفتی ،از من که هنوز زنده ام و بر تو پیروز شدم .من دستور دادم که تو را با خون سیراب کنند . مرگ کوروش را طبق مدرکی که در دست است ؛ در سال 529 پیش از میلاد می دانند . پیکر او را به پاسارگاد بردند و به دخمه سپردند و مقبره او تا این زمان در آنجا برپاست.
منابع: 1- خدادادیان ، اردشیر، تاریخ ایران باستان(هخامنشی ها)، مجموعه سوم ،نشر به دید ، تهران 1378
2-مشکور،محمد جواد،ایران در عهد باستان(در تاریخ اقوام و پادشاهان پیش از اسلام) انتشارات اشرفی،1367
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 830
- تاریخ عضویت: شنبه ۲ تیر ۱۳۸۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: باختران
- سپاسهای ارسالی: 309 بار
- سپاسهای دریافتی: 2025 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
واقعا عالی بود البته یک نقاشی از مرگ کورش هست تو موزه لوور فرانسه تو اینترنت موجود می باشد
که ارتش ایران درجنگ کرد حماسه نبود معجزه بود
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]
یاسرعرفات
وبلاگ من [External Link Removed for Guests]

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش هفدهم
حكومت داريوش كبير
نکته:از این مورد به بعد معرفی به ترتیب نمیباشد
نام اين پادشاه در كتيبههاي هخامنشي داريواوش (Darayavaush) ، به زبان بابلي درياووش، در لفظ مصري آنتريوش ياتاريوش، در متون يوناني داريوس (Dareios) و در تورات داريوش آمده است. پدرش ويشتاب يا هيستاسپ (Hystaspa) بر ايالت هيركاني فرمان ميراند.
چون داريوش به پادشاهي رسيد، سرداران و اميران بزرگ دربار كمبوجيه در گوشه و كنار كشور سر به شورش برداشته دعوي استقلال كردند. نخستين نقطهاي كه به مجرد مرگ كمبوجيه شورش آغاز نهاد عيلام بود: آترينا (Atrina) پسر اوپادارما (Upadarma) كه خود را از بازماندگان خاندان پادشاهي كهن آن سرزمين ميدانست و نياكانش به وسيلهي هخامنشيان از سلطنت بر كنار شده بودند، زمام كارهاي عيلام را دست گرفت. داريوش بخشي از سپاه خود را به شوش گسيل داشت. آترينا به اسارت در آمد و داريوش بي درنگ فرمان داد تا او را به هلاكت برسانند. همچنين در بابل غوغايي عظيم به پا خاست، نيدين توبل (Nidintu-Bel) مدعي شد كه فرزند نابونيد پادشاه پيشين بابل است و خود را « نبو خود و نوسرسوم » ناميد. پادشاه ايران با سپاهيگران آهنگ بابل كرد. ولي از آنجا كه كشتيهاي جنگي بابليان در رود دجله و گروه انبوهي از سپاهيان در آن سوي رود آمادهي دفاع بودند، وي نتوانست از دجله عبور كند. پس حيلهاي انديشيده چنين وانمود كرد كه آهنگ بازگشت دارد. اين تدبير كارگر افتد و داريوش با استفاده از غفلت دشمن دجله را درنورديد، با سپاه بابل روبهرو شد و آنها را دوبار شكست داد. نيدين توبل به بابل رفته در آنجا پناه گرفت و داريوش ناگزير به محاصرهي شهر پرداخت. هنگامي كه داريوش سرگرم محاصرهي بابل بود، باز هم در گوشه و كنار كشور شورش جريان داشت مثلاً در سوزيان يكي از ايرانيان ساكن شهر كاگاناكا (Kaganaka) به نام مارتيا از جانب شورشيان به رياست برگزيده شد. اما اندكي بعد مردم بر او ياغي شده هلاكش كردند.
هردودت ميگويد: يك نفر ايراني به نام ژوپير (= هرمزد فارسي) با صداقت حيرتانگيزي كه از خود نشان داد، داريوش را به فتح بابل رهنمون شد. وي نزد شاه رفت و خواهش كرد دستور دهد تا گوشهايش را ببرند. آن گاه با تظاهر به فرار، نزد بابليان رفت و وانمود كرد كه مورد ستم قرار گرفته است و قصد دارد آنان را به پيروزي رهنمون شود و بدين وسيله كين خود را از داريوش بازستاند. بدين ترتيب هرمزد مورد اعتماد اهالي بابل قرار گرفت، به رياست يك دسته از نيروهاي آن شهر منصوب شد و شبانه راه ورود به بابل را بر سپاهيان ايران گشود.
درماد سپاهيان به تحريك فراارتس (Phraortes) نامي از مردم آن سامان- كه خود را كشاتريتا (Kshatrita) و از اعقاب سياگزار معرفي كرده بود- عصيان آغاز نهاده سرانجام وي را به پادشاهي برگزيدند. داريوش سرداري به نام ويدارتا را مأمور سركوبي وي كرد و چون نبود آن دو به نتيجهي قطعي نرسيد، داريوش به سردار مزبور دستور داد تا رسيدن خود وي از ادامهي نبرد خودداري كند.
در ارمنستان نيز آشوب برپا شد. داريوش يكي از سرداران ارمني خود به نام دادارشيش (Dadarshish) را بدانجا گسيل داشت. اين سردار سه بار با شورشيان به نبرد پرداخت، ولي كاري از پيش نبرد. دادارشيش احضارو والوميزا (Valomiza) سردار ايراني به جاي وي اعزام شد، اما وي نيز نتوانست شورش ارمنستان را فرو نشاند و ناگزير به انتظار رسيدن شاه ايران دست از جنگ برداشت.
پادشاه ايران پس از فتح بابل به سوي ماد رفت. در نبردي كه بين او وفراارتس در گرفت، شورشيان به كلي نابود شدند. فراارتس به ري گريخت، ولي گماشتگان شاه وي را گرفتار و زنداني كردند. آن گاه به دستور داريوش گوش و بيني و زبانش را بريده چشمانش را از كاسه بيرون آوردند و براي مدتي وي را با همين وضع در دربار نگاه داشتند- تا عبرت سايرين گردد! سرانجام فراارتس در همدان به درا آويخته شد و كسانش نيز به هلاكت رسيدند.
در ايالت ساگارتي (Sagartie) يعني ناحيهي كوهستاني آربل (Arbel) كه امروزه مسكن طوايف كرد است، چيتراتاخما (Tchitratakhama) كه خود را از بازماندگان سياگزار ميدانست، گروهي را پيرامون خود گرد آورد و با حكومت مركزي مخالفت آغاز نهاد. داريوش سپاهي را كه از اختلاط مادها و پارسها تشكيل داده بود، تحت فرماندهي با خمااسپاد بدان سامان گسيل داشت. اين سردار شورش را فرونشاند و به دستور داريوش فرمانده آنان را به دار آويخت.
در ايالتهاي پارتين و هيركاني نيز آشوريهايي بر پا گرديد. اما اين شورشها با مجاهدتهاي هيستاسپ (پدر داريوش) كه بر آن نواحي فرمان ميراند، فرو نشست.
ايالت مارگيان پس از بروز يك طغيان به تصرف يكي از مدعيان سلطنت درآمد كه فرادا (Frada) نام داشت. داريوش، دادارشيش ساتراپ باكتريان را مأمور دفع اين طغيان كرد. دادارشيش به خوبي از عهدهي مأموريت خويش بر آمد و آن خطه را از وجود شورشيان پاك ساخت.
يكي از بزرگان پارسوابه نام واهيازداتا (Vahyazdata) خود را پسر كوروش ناميد و سپاهيان مقيم آن سرزمين ادعاي وي را پذيرفتند. داريوش بخشي از نيروهاي خود را به فرماندهي آرتاوارديا (Artawardyia) بدان خطه فرستاد و سردار مزبور طي دو نبرد، فتنهي پارسوا را فرو نشاند.
به دستور داريوش، واهيازداتا در شهر هووادايي چايا (Huvadaitchaya) به دار آويخته شد. واهيازداتا پيش از اسارت، گروهي از كسان خويش را به ايالت آراشوزي فرستاده بود كه تحت فرمانروايي و ادارهي ويوانا قرار داشت. كسان واهيازداتا پس از دوبار شكست، در يكي از قلاع آرشوزي متخصن شده، بناي مقاومت و پايداري با سپاهيان ويوانارا گذاشتند. منتهي اين پايداري نتيجهاي نبخشيد و عاقبت به چنگ ويوانا افتاده همگي هلاك شدند.
در همان حال كه سپاهيان داريوش به فرماندهي سرداران مقتدر وي در گوشه و كنار كشور به زد و خورد با شورشيان سرگرم بودند، مردم بابل به تحريك يكي از ارمنيان كه آراخا (Arakha) نام داشت و خود را «نبو خود و نوسور» ميناميد، برضد نيروهاي شاه سر به طغيان برداشتند. ولي اين شورش نيز در اثر مجاهدت و حسن تدبير ويندافارنس (Vindapharnes) فرمانده مادي كوروش كه بيدرنگ خود را به بابل رسانيده بود، سركوب شد و شورشيان و رهبر آنها به هلاكت رسيدند.
بدين ترتيب سرداران داريوش در مدت هفت سال و طي نوزده جنگ توانستند مدعيان سلطنت را از ميان بردارند و با پايان يافتن شورشها، در متصرفات وسيع هخامنشيان آرامش برقرار گرديد.
در آن هنگام كه اوضاع داخلي دستخوش شورش و آشوب بود، ارواتس (Oroites) ساتراپ ليدي، پليكرات (Polycrate) جبار ساموس را به بهانهي طوطعه بر ضد پادشاه به قتل رسانيد. از آنجا كه ساتراپ مزبور خود بر سر آن بود كه با استفاده از هرج و مرج داخلي زمام كارها را در دست گيرد، داريوش سرداري بوگايوس (Bugaios) نام را مأمور سركوبي وي كرد. فرمانده مزبور به سال 519 ارواتس را از ميان برد و آرامش و سكون را در ليدي برقرار ساخت.
داريوش به مصر رفت. در آنجا به وي خبر دادند كه آرياندس (Aryandes) والي مصر سر استقلال دارد و حتي به ضرب و نشر سكههايي مبادرت ورزيده است كه از لحاظ عيار و ظرافت بر مسكوكهاي داريوش ميچربد و منظورش ار انجام اين كار اين است كه برتري خود را نسبت به شاهنشاه ايران به اثبات رساند. داريوش والي مزبور را از كار بر كنار كرده، وي را به هلاكت رسانيد. (517 پ. م.) شاه ايران به هنگام اقامت در مصر نسبت به روحانيان كاهنان آن كشور نهايت احترام را به كار برد و به اين ترتيب اطمينان حاصل كرد كه پس از بازگشت به كشور خود در مصر طرفداراني دارد كه حقوق و منافع ايران را حفظ خواهند كرد.
بنابر نوشتهي هرودوت، مردم سيرانائيك بر پادشاه خود « آركزيلاس » كه مردي ستم پيشه بود شوريده او را هلاك كردند. فريتيما (Pharitima) مادر پادشاه سرانائيك نزد والي ايراني مصر رفته از او ياري خواست. لشكريان پارسي كه به همراه فريتيما فرستاده شده بودند، برقه را در محاصره گرفته پس از تسخير شهر مزبور، كشندگان «آركزيلاس» را به مادرش تسليم كردند و وي آنان را به دار آويخت. پس از آن سپاهيان ايراني راه سيرن را در پيش گرفته تا شهر اوس پريد Evesperides) = بنغاري كنوني) پيش رفتند، و اين شهر دورترين نقطهاي از قارهي آفريقا بود كه ايرانيان در تصرف داشتند. در جغرافياي تاريخي قديم ايران ميخوانيم كه داريوش در كتبهي نقش رستم، كرخاياقرطاجنه را جزو ممالك ايران به شمار آورده است. ولي از نوشتههاي ژوستن چنين برميآيد كه اين كشور نه از ايران فرمان ميبرد. و نه بدان كشور خراج ميپرداخت. تاريخنگار مزبور مينويسد كه «در اين هنگام فرستادن داريوش، شاه پارس، بدانجا وارد شدند تا مردم را از قرباني انساني و خوردن گوشت سگ نهي كنند و از آنان بخواهند كه به جاي سوزاندن اجساد مردگان، آنها را به خاك بسپارند. علاوه بر اين، داريوش از مردم آن كشور براي شركت در جنگي كه با يونان در پيش داشت، ياري ميطلبيدند. كارتاژيان از تعهد و اعزام كمك خودداري كرده ولي ساير دستورهاي شاه را پديرفتند. اما قرباني انساني در كارتاژ بدين ترتيب بود: طبق رسم متداول در آن كشور،مادران ديندار، كودكان خود را بر روي دو دست بت ولوخ ، ربالنوعشهر-كه به طور افقي رو به جلو باز شدهبود- مينهادند. آنگاه در زير آن آتشي برميافروختند تا كودك كباب و بدين وسيله قرباني شود. داريوش كه اين نوع قرباني كردن را كاري غير انساني ميدانست، به كارتاژيان دستور داد تا انجام آن را ترك كنند- و اين يكي از افتخارات بزرگ ايران است.
داريوش پس از هفت سال جنگ و ستيز- كه به وسيلهي آنها شاهنشاهيش در آسياي غربي به رسميت شناخته شد- فرصتي كوتاه به دست آورد تا دربارهي وضع شاهنشاهي بزرگي كه به ناگهان در اختيارش قرار گرفته بود، به انديشه پردازد. در سالهاي شورشزا، هرج و مرج برخي از بخشها را فرا گرفته و در ساختمان شاهنشاهي وي سيستمهايي را آشكار ساخته بود كه تصور وجود آنها نميرفت. داريوش كه مردي كاردان و با تدبير بود، در باقيماندهي دوران دراز و ثمربخش پادشاهي خويش، بيشتر نيروي خود را در راه نوسازي حكومت به كار برد.
نخستين كاري كه ميبايستي دربارهي آن تصميم گرفته ميشد، گزينش محلي مناسب براي پايتخت بود. حتي هنگامي كه هنوز پارس در آتش شورشها ميسوخت، به نظر ميآمد كه داريوش آهنگ آن دارد كه در زادگاه خود يك مركز نوين شاهنشاهي بنياد نهد. داريوش پيش از آنكه ايلام را از نو بگشايد، به طور موقت در شوش ماند و در آنجا كاخ با شكوهي برپا كرد و هنوز سال بحراني 512 به پايان نرسيده بود كه در كاخ مزبور مستقر گرديد.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
حكومت داريوش كبير
نکته:از این مورد به بعد معرفی به ترتیب نمیباشد
نام اين پادشاه در كتيبههاي هخامنشي داريواوش (Darayavaush) ، به زبان بابلي درياووش، در لفظ مصري آنتريوش ياتاريوش، در متون يوناني داريوس (Dareios) و در تورات داريوش آمده است. پدرش ويشتاب يا هيستاسپ (Hystaspa) بر ايالت هيركاني فرمان ميراند.
چون داريوش به پادشاهي رسيد، سرداران و اميران بزرگ دربار كمبوجيه در گوشه و كنار كشور سر به شورش برداشته دعوي استقلال كردند. نخستين نقطهاي كه به مجرد مرگ كمبوجيه شورش آغاز نهاد عيلام بود: آترينا (Atrina) پسر اوپادارما (Upadarma) كه خود را از بازماندگان خاندان پادشاهي كهن آن سرزمين ميدانست و نياكانش به وسيلهي هخامنشيان از سلطنت بر كنار شده بودند، زمام كارهاي عيلام را دست گرفت. داريوش بخشي از سپاه خود را به شوش گسيل داشت. آترينا به اسارت در آمد و داريوش بي درنگ فرمان داد تا او را به هلاكت برسانند. همچنين در بابل غوغايي عظيم به پا خاست، نيدين توبل (Nidintu-Bel) مدعي شد كه فرزند نابونيد پادشاه پيشين بابل است و خود را « نبو خود و نوسرسوم » ناميد. پادشاه ايران با سپاهيگران آهنگ بابل كرد. ولي از آنجا كه كشتيهاي جنگي بابليان در رود دجله و گروه انبوهي از سپاهيان در آن سوي رود آمادهي دفاع بودند، وي نتوانست از دجله عبور كند. پس حيلهاي انديشيده چنين وانمود كرد كه آهنگ بازگشت دارد. اين تدبير كارگر افتد و داريوش با استفاده از غفلت دشمن دجله را درنورديد، با سپاه بابل روبهرو شد و آنها را دوبار شكست داد. نيدين توبل به بابل رفته در آنجا پناه گرفت و داريوش ناگزير به محاصرهي شهر پرداخت. هنگامي كه داريوش سرگرم محاصرهي بابل بود، باز هم در گوشه و كنار كشور شورش جريان داشت مثلاً در سوزيان يكي از ايرانيان ساكن شهر كاگاناكا (Kaganaka) به نام مارتيا از جانب شورشيان به رياست برگزيده شد. اما اندكي بعد مردم بر او ياغي شده هلاكش كردند.
هردودت ميگويد: يك نفر ايراني به نام ژوپير (= هرمزد فارسي) با صداقت حيرتانگيزي كه از خود نشان داد، داريوش را به فتح بابل رهنمون شد. وي نزد شاه رفت و خواهش كرد دستور دهد تا گوشهايش را ببرند. آن گاه با تظاهر به فرار، نزد بابليان رفت و وانمود كرد كه مورد ستم قرار گرفته است و قصد دارد آنان را به پيروزي رهنمون شود و بدين وسيله كين خود را از داريوش بازستاند. بدين ترتيب هرمزد مورد اعتماد اهالي بابل قرار گرفت، به رياست يك دسته از نيروهاي آن شهر منصوب شد و شبانه راه ورود به بابل را بر سپاهيان ايران گشود.
درماد سپاهيان به تحريك فراارتس (Phraortes) نامي از مردم آن سامان- كه خود را كشاتريتا (Kshatrita) و از اعقاب سياگزار معرفي كرده بود- عصيان آغاز نهاده سرانجام وي را به پادشاهي برگزيدند. داريوش سرداري به نام ويدارتا را مأمور سركوبي وي كرد و چون نبود آن دو به نتيجهي قطعي نرسيد، داريوش به سردار مزبور دستور داد تا رسيدن خود وي از ادامهي نبرد خودداري كند.
در ارمنستان نيز آشوب برپا شد. داريوش يكي از سرداران ارمني خود به نام دادارشيش (Dadarshish) را بدانجا گسيل داشت. اين سردار سه بار با شورشيان به نبرد پرداخت، ولي كاري از پيش نبرد. دادارشيش احضارو والوميزا (Valomiza) سردار ايراني به جاي وي اعزام شد، اما وي نيز نتوانست شورش ارمنستان را فرو نشاند و ناگزير به انتظار رسيدن شاه ايران دست از جنگ برداشت.
پادشاه ايران پس از فتح بابل به سوي ماد رفت. در نبردي كه بين او وفراارتس در گرفت، شورشيان به كلي نابود شدند. فراارتس به ري گريخت، ولي گماشتگان شاه وي را گرفتار و زنداني كردند. آن گاه به دستور داريوش گوش و بيني و زبانش را بريده چشمانش را از كاسه بيرون آوردند و براي مدتي وي را با همين وضع در دربار نگاه داشتند- تا عبرت سايرين گردد! سرانجام فراارتس در همدان به درا آويخته شد و كسانش نيز به هلاكت رسيدند.
در ايالت ساگارتي (Sagartie) يعني ناحيهي كوهستاني آربل (Arbel) كه امروزه مسكن طوايف كرد است، چيتراتاخما (Tchitratakhama) كه خود را از بازماندگان سياگزار ميدانست، گروهي را پيرامون خود گرد آورد و با حكومت مركزي مخالفت آغاز نهاد. داريوش سپاهي را كه از اختلاط مادها و پارسها تشكيل داده بود، تحت فرماندهي با خمااسپاد بدان سامان گسيل داشت. اين سردار شورش را فرونشاند و به دستور داريوش فرمانده آنان را به دار آويخت.
در ايالتهاي پارتين و هيركاني نيز آشوريهايي بر پا گرديد. اما اين شورشها با مجاهدتهاي هيستاسپ (پدر داريوش) كه بر آن نواحي فرمان ميراند، فرو نشست.
ايالت مارگيان پس از بروز يك طغيان به تصرف يكي از مدعيان سلطنت درآمد كه فرادا (Frada) نام داشت. داريوش، دادارشيش ساتراپ باكتريان را مأمور دفع اين طغيان كرد. دادارشيش به خوبي از عهدهي مأموريت خويش بر آمد و آن خطه را از وجود شورشيان پاك ساخت.
يكي از بزرگان پارسوابه نام واهيازداتا (Vahyazdata) خود را پسر كوروش ناميد و سپاهيان مقيم آن سرزمين ادعاي وي را پذيرفتند. داريوش بخشي از نيروهاي خود را به فرماندهي آرتاوارديا (Artawardyia) بدان خطه فرستاد و سردار مزبور طي دو نبرد، فتنهي پارسوا را فرو نشاند.
به دستور داريوش، واهيازداتا در شهر هووادايي چايا (Huvadaitchaya) به دار آويخته شد. واهيازداتا پيش از اسارت، گروهي از كسان خويش را به ايالت آراشوزي فرستاده بود كه تحت فرمانروايي و ادارهي ويوانا قرار داشت. كسان واهيازداتا پس از دوبار شكست، در يكي از قلاع آرشوزي متخصن شده، بناي مقاومت و پايداري با سپاهيان ويوانارا گذاشتند. منتهي اين پايداري نتيجهاي نبخشيد و عاقبت به چنگ ويوانا افتاده همگي هلاك شدند.
در همان حال كه سپاهيان داريوش به فرماندهي سرداران مقتدر وي در گوشه و كنار كشور به زد و خورد با شورشيان سرگرم بودند، مردم بابل به تحريك يكي از ارمنيان كه آراخا (Arakha) نام داشت و خود را «نبو خود و نوسور» ميناميد، برضد نيروهاي شاه سر به طغيان برداشتند. ولي اين شورش نيز در اثر مجاهدت و حسن تدبير ويندافارنس (Vindapharnes) فرمانده مادي كوروش كه بيدرنگ خود را به بابل رسانيده بود، سركوب شد و شورشيان و رهبر آنها به هلاكت رسيدند.
بدين ترتيب سرداران داريوش در مدت هفت سال و طي نوزده جنگ توانستند مدعيان سلطنت را از ميان بردارند و با پايان يافتن شورشها، در متصرفات وسيع هخامنشيان آرامش برقرار گرديد.
در آن هنگام كه اوضاع داخلي دستخوش شورش و آشوب بود، ارواتس (Oroites) ساتراپ ليدي، پليكرات (Polycrate) جبار ساموس را به بهانهي طوطعه بر ضد پادشاه به قتل رسانيد. از آنجا كه ساتراپ مزبور خود بر سر آن بود كه با استفاده از هرج و مرج داخلي زمام كارها را در دست گيرد، داريوش سرداري بوگايوس (Bugaios) نام را مأمور سركوبي وي كرد. فرمانده مزبور به سال 519 ارواتس را از ميان برد و آرامش و سكون را در ليدي برقرار ساخت.
داريوش به مصر رفت. در آنجا به وي خبر دادند كه آرياندس (Aryandes) والي مصر سر استقلال دارد و حتي به ضرب و نشر سكههايي مبادرت ورزيده است كه از لحاظ عيار و ظرافت بر مسكوكهاي داريوش ميچربد و منظورش ار انجام اين كار اين است كه برتري خود را نسبت به شاهنشاه ايران به اثبات رساند. داريوش والي مزبور را از كار بر كنار كرده، وي را به هلاكت رسانيد. (517 پ. م.) شاه ايران به هنگام اقامت در مصر نسبت به روحانيان كاهنان آن كشور نهايت احترام را به كار برد و به اين ترتيب اطمينان حاصل كرد كه پس از بازگشت به كشور خود در مصر طرفداراني دارد كه حقوق و منافع ايران را حفظ خواهند كرد.
بنابر نوشتهي هرودوت، مردم سيرانائيك بر پادشاه خود « آركزيلاس » كه مردي ستم پيشه بود شوريده او را هلاك كردند. فريتيما (Pharitima) مادر پادشاه سرانائيك نزد والي ايراني مصر رفته از او ياري خواست. لشكريان پارسي كه به همراه فريتيما فرستاده شده بودند، برقه را در محاصره گرفته پس از تسخير شهر مزبور، كشندگان «آركزيلاس» را به مادرش تسليم كردند و وي آنان را به دار آويخت. پس از آن سپاهيان ايراني راه سيرن را در پيش گرفته تا شهر اوس پريد Evesperides) = بنغاري كنوني) پيش رفتند، و اين شهر دورترين نقطهاي از قارهي آفريقا بود كه ايرانيان در تصرف داشتند. در جغرافياي تاريخي قديم ايران ميخوانيم كه داريوش در كتبهي نقش رستم، كرخاياقرطاجنه را جزو ممالك ايران به شمار آورده است. ولي از نوشتههاي ژوستن چنين برميآيد كه اين كشور نه از ايران فرمان ميبرد. و نه بدان كشور خراج ميپرداخت. تاريخنگار مزبور مينويسد كه «در اين هنگام فرستادن داريوش، شاه پارس، بدانجا وارد شدند تا مردم را از قرباني انساني و خوردن گوشت سگ نهي كنند و از آنان بخواهند كه به جاي سوزاندن اجساد مردگان، آنها را به خاك بسپارند. علاوه بر اين، داريوش از مردم آن كشور براي شركت در جنگي كه با يونان در پيش داشت، ياري ميطلبيدند. كارتاژيان از تعهد و اعزام كمك خودداري كرده ولي ساير دستورهاي شاه را پديرفتند. اما قرباني انساني در كارتاژ بدين ترتيب بود: طبق رسم متداول در آن كشور،مادران ديندار، كودكان خود را بر روي دو دست بت ولوخ ، ربالنوعشهر-كه به طور افقي رو به جلو باز شدهبود- مينهادند. آنگاه در زير آن آتشي برميافروختند تا كودك كباب و بدين وسيله قرباني شود. داريوش كه اين نوع قرباني كردن را كاري غير انساني ميدانست، به كارتاژيان دستور داد تا انجام آن را ترك كنند- و اين يكي از افتخارات بزرگ ايران است.
داريوش پس از هفت سال جنگ و ستيز- كه به وسيلهي آنها شاهنشاهيش در آسياي غربي به رسميت شناخته شد- فرصتي كوتاه به دست آورد تا دربارهي وضع شاهنشاهي بزرگي كه به ناگهان در اختيارش قرار گرفته بود، به انديشه پردازد. در سالهاي شورشزا، هرج و مرج برخي از بخشها را فرا گرفته و در ساختمان شاهنشاهي وي سيستمهايي را آشكار ساخته بود كه تصور وجود آنها نميرفت. داريوش كه مردي كاردان و با تدبير بود، در باقيماندهي دوران دراز و ثمربخش پادشاهي خويش، بيشتر نيروي خود را در راه نوسازي حكومت به كار برد.
نخستين كاري كه ميبايستي دربارهي آن تصميم گرفته ميشد، گزينش محلي مناسب براي پايتخت بود. حتي هنگامي كه هنوز پارس در آتش شورشها ميسوخت، به نظر ميآمد كه داريوش آهنگ آن دارد كه در زادگاه خود يك مركز نوين شاهنشاهي بنياد نهد. داريوش پيش از آنكه ايلام را از نو بگشايد، به طور موقت در شوش ماند و در آنجا كاخ با شكوهي برپا كرد و هنوز سال بحراني 512 به پايان نرسيده بود كه در كاخ مزبور مستقر گرديد.
منبع: کانون ایرانی پژوهشگران فلسفه و حکمت
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش هفدهم[/
COLOR]
داریوش بزرگ
زندگینامه و معرفی داریوش بزرگ
دوران ۵۲۲ ق.م-۴۸۶ ق.م. (۳۶ سال)
زادروز ۵۴۹ ق.م.
مرگ ۵۳۰ یا ۵۲۹ ق.م.
آرامگاه کوه رحمت، نقش رستم
پیش از خشایارشا
پس از کمبوجیه دوم
دودمان هخامنشیان
پدر ویشتاسب
فرزندان خشایارشا
دین مزدیسنا
داریوش، پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ یا داریوش یکموداریوش کبیر، سومین پادشاه هخامنشی بود.
وی با کمک دیگر نجبای پارسی با کشتن گئومات مغ که به عنوان بردیا فرزند کوروش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشی بازگرداند.
پس از آن به فرونشاندن شورشهای داخلی پرداخت. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمینهایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد.
آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. از دیگر کارهای او حفر ترعهای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند میداد.
مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتن، در زمان اوست.
وقایع زمان داریوش بزرگ
داریوش در طول ۳۶ سال پادشاهی خود اقداماتی به شرح ذیل انجام داد.
۱- فرونشانی شورشیان داخلی و استحکام قدرت مرکزی: داریوش در طول ۷ سال و ۱۹ جنگ توانست شورشیان داخلی را فروبنشاند.
از جمله شورشهای انجام گرفته می توان به شورش عیلام و شورش بابل اشاره نمود.
۲- ساماندهی تشکیلات داخلی کشور:
داریوش اهتمام فراوانی از خود برای ساماندهی تشکیلات داخلی کشور به خرج داد به طوریکه نظام تشکیلاتی که وی بنیان نهاد مدتها بعد با اندک تغییری توسط سایر حکومتها از جمله سلوکیه ، ساسانیان و حتی اعراب دنبال گردید.
از جمله اقدامات داریوش در این زمینه می توان به ایجاد راه شاهی که سارد پایتخت لیدی را به شوش پایتخت هخامنشیان وصل می کرد، ضرب سکه دریک ، تقسیم قلمرو شاهنشاهی به قسمتهایی به نام ساتراپ و ... اشاره نمود.
۳- لشگرکشی به سکستان: از جمله اقدامات داریوش لشگرکشی به سکستان بود که چندان توفیقی برای ایرانیان نداشت.
۴- نبرد با یونانیان : نبرد با یونانیان در مواقعی به نفع سپاه ایران بود ولی در نبرد با دولت آتن در محلی به نام ماراتن سپاه ایران مجبور به عقب نشینی گردید.
۵- جنگیدن با اقوام سیت روی رود خانه دانوب ولشکر کشی به اروپا که برای مدتی طولانی دزدان سیت را فرونشاند
ترجمه قسمتی از کتیبه های داریوش
من داریوش،شاه بزرگ، شاه، شاه پارس، شاه سرزمینها (کشورها)، پسر وشتاسب، نوه ارشام هخامنشی هستم. پدر من وشتاسب، پدر وشتاسب ارشام، پدرارشام اریارمن، پدر اریارمن چیش پیش و پدر چیش پیش هخامنش بود.
ما بدلیل این که از دیرگاهان از خاندانی اصیل و شاهانه بودیم هخامنشی خوانده شدیم .۸ نفر از خاندان ما پیش از این شاه بودهاند و من نهمین هستم. ما ۹ نفر پشت سر هم شاه بوده و هستیم. به خواست اهورامزدا من شاه هستم واو شاهی را به من هدیه داد.
ای که این نوشتهها و این نقشها را که من تهیه کردهام میبینی از آنها حفاظت و مراقبت کن.
اگر تا زمانی که توانایی داری از این نوشتهها و نقشها مراقبت کنی اهورامزدا یارت باد و دودمان و زندگیت بسیار باشد و همه کارهایت مورد قبول اهورامزدا باشد.
امیدوارم اگر این نوشتهها و نقشها رادر هنگام توانایی مراقبت و حفاظت نکنی اهورامزدا یارت نباشد و دودمانت تباه باشد و انچه میکنی اهورامزدا ضایع کند.
منبع : ویکی پدیا
COLOR]
داریوش بزرگ
زندگینامه و معرفی داریوش بزرگ
دوران ۵۲۲ ق.م-۴۸۶ ق.م. (۳۶ سال)
زادروز ۵۴۹ ق.م.
مرگ ۵۳۰ یا ۵۲۹ ق.م.
آرامگاه کوه رحمت، نقش رستم
پیش از خشایارشا
پس از کمبوجیه دوم
دودمان هخامنشیان
پدر ویشتاسب
فرزندان خشایارشا
دین مزدیسنا
داریوش، پسر ویشتاسپ، ملقب به داریوش بزرگ یا داریوش یکموداریوش کبیر، سومین پادشاه هخامنشی بود.
وی با کمک دیگر نجبای پارسی با کشتن گئومات مغ که به عنوان بردیا فرزند کوروش بزرگ بر تخت نشسته بود سلطنت را به خاندان هخامنشی بازگرداند.
پس از آن به فرونشاندن شورشهای داخلی پرداخت. نظام شاهنشاهی را استحکام بخشید و سرزمینهایی چند به شاهنشاهی الحاق کرد.
آغاز ساخت پارسه (تخت جمشید) در زمان پادشاهی او بود. از دیگر کارهای او حفر ترعهای بود که دریای سرخ را به رود نیل و از آن طریق به دریای مدیترانه پیوند میداد.
مقبرهٔ او در دل کوه رحمت در مکانی به نام نقش رستم در مرودشت فارس (نزدیک شیراز) است.
شهرت او در غرب به خاطر وقوع نبرد ناموفق ایرانیان با یونانیان در مکانی به نام ماراتن، در زمان اوست.
وقایع زمان داریوش بزرگ
داریوش در طول ۳۶ سال پادشاهی خود اقداماتی به شرح ذیل انجام داد.
۱- فرونشانی شورشیان داخلی و استحکام قدرت مرکزی: داریوش در طول ۷ سال و ۱۹ جنگ توانست شورشیان داخلی را فروبنشاند.
از جمله شورشهای انجام گرفته می توان به شورش عیلام و شورش بابل اشاره نمود.
۲- ساماندهی تشکیلات داخلی کشور:
داریوش اهتمام فراوانی از خود برای ساماندهی تشکیلات داخلی کشور به خرج داد به طوریکه نظام تشکیلاتی که وی بنیان نهاد مدتها بعد با اندک تغییری توسط سایر حکومتها از جمله سلوکیه ، ساسانیان و حتی اعراب دنبال گردید.
از جمله اقدامات داریوش در این زمینه می توان به ایجاد راه شاهی که سارد پایتخت لیدی را به شوش پایتخت هخامنشیان وصل می کرد، ضرب سکه دریک ، تقسیم قلمرو شاهنشاهی به قسمتهایی به نام ساتراپ و ... اشاره نمود.
۳- لشگرکشی به سکستان: از جمله اقدامات داریوش لشگرکشی به سکستان بود که چندان توفیقی برای ایرانیان نداشت.
۴- نبرد با یونانیان : نبرد با یونانیان در مواقعی به نفع سپاه ایران بود ولی در نبرد با دولت آتن در محلی به نام ماراتن سپاه ایران مجبور به عقب نشینی گردید.
۵- جنگیدن با اقوام سیت روی رود خانه دانوب ولشکر کشی به اروپا که برای مدتی طولانی دزدان سیت را فرونشاند
ترجمه قسمتی از کتیبه های داریوش
من داریوش،شاه بزرگ، شاه، شاه پارس، شاه سرزمینها (کشورها)، پسر وشتاسب، نوه ارشام هخامنشی هستم. پدر من وشتاسب، پدر وشتاسب ارشام، پدرارشام اریارمن، پدر اریارمن چیش پیش و پدر چیش پیش هخامنش بود.
ما بدلیل این که از دیرگاهان از خاندانی اصیل و شاهانه بودیم هخامنشی خوانده شدیم .۸ نفر از خاندان ما پیش از این شاه بودهاند و من نهمین هستم. ما ۹ نفر پشت سر هم شاه بوده و هستیم. به خواست اهورامزدا من شاه هستم واو شاهی را به من هدیه داد.
ای که این نوشتهها و این نقشها را که من تهیه کردهام میبینی از آنها حفاظت و مراقبت کن.
اگر تا زمانی که توانایی داری از این نوشتهها و نقشها مراقبت کنی اهورامزدا یارت باد و دودمان و زندگیت بسیار باشد و همه کارهایت مورد قبول اهورامزدا باشد.
امیدوارم اگر این نوشتهها و نقشها رادر هنگام توانایی مراقبت و حفاظت نکنی اهورامزدا یارت نباشد و دودمانت تباه باشد و انچه میکنی اهورامزدا ضایع کند.
منبع : ویکی پدیا
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش نوزدهم
آریو برزن قهرمان ایرانی مقابل اسکندر
[img]http:///[/img]
چو [External Link Removed for Guests] نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
«سال ۳۳۱ پیش از زادروز مسیح»
در بهار سال ۳۳۴ پیش از زادروز مسیح، [External Link Removed for Guests] مقدونی با چهل هزار سپاهی از راه تنگهی «هلس پنت» رهسپار ایران گردید. در این زمان داریوش سوم [External Link Removed for Guests] «دارا»، فرمانروای ایران بود. وی پس از گذشتن از دجله که با سختی انجام شد، مدت دو روز به سپاه خود آسودن (استراحت) داد.
به طوری که مورخان یونانی بهویژه «کنت کورث» نوشته است. در شب نخست ماهگرفت و بهنظر مقدونیها چنین آمد که پردهای خونین رنگ روی ماه کشیده واز نور آن کاسته شده است. این حادثه احساسات مذهبی آنان را تحریک کرد وباعث وحشت گردید. سپاهیان مقدونی بین خود چنین صحبت میکردند: «معلوم استکه خدایان مایل نیستند ما اینقدر دور رویم. رودها صعبالعبور شده؛ از نورستارگان کاسته. به هر جا وارد میشویم، آذوقه و علیق را سوزانیدهاند وهمهجا زمینههای لمیزرع مشاهده میکنیم. اینقدر خونریزی برای چیست؟برای اینکه یک نفر جاه طلب چنین میخواهد. این جاه طلب به وطن خود با نظرحقارت مینگرد. فلیپ را پدر خود نمیداند و بهقدری فریفتهی خیالات خود وغرق دریای نخوت و تکبر است که میخواهد در میان خدایان قرار گیرد.» اینزمزمهها نزدیک بود باعث شورش گردد که اسکندر اهمیت موقع را دریافتهسرداران و رؤسای قسمتهای مهم سپاه را به چادر خود دعوت کرد و در همان وقتکاهنان [External Link Removed for Guests]ی را خواسته عقیدهی آنان را راجعبه خسوف پرسید، زیرا به آگاهیهای نجومی آنان عقیده داشت. مورخ مذکور راجع به اطلاعات نجومی [External Link Removed for Guests] مصری چنین نوشته است:
« کاهنان مصری میدانستند که تحولاتی در زمان روی میدهد و ماه میگیرد.از این جهت که زیرزمین واقع میشود یا آفتاب آن را پنهان میدارد. ولیآنچه از این حساب معلوم میشود سّری است که کاهنان از مردم پنهانمیدارند. اگر عقیدهی آنها را متابعت کنیم. آفتاب ستارهی یونان است وماه ستارهی [External Link Removed for Guests].بنابراین هر دفعه که ماه میگیرد، این حادثه حاکی است از اینکه بلیه یاانهدامی برای پارسیها در پیش است. کاهنان مصری برای اثبات عقیدهی خود بهسوابق استناد میکنند و گویند که هروقت ماه میگرفته. این حادثه دلالتمیکرده بر اینکه پادشاهان پارس با خدایی که برضد آنها بودهاندمیجنگیدهاند.» نوشتهاند همینکه جواب کاهنان مصری در اردو انتشار یافتیأس سربازان مبدّل به امیدواری و اطمینان گردید. (در اینجا باید اضافه کردکه ایران را با بابل از زمانهای کهن جزو اقلیمی میدانستند که کوکب آنآفتاب بود نه ماه. اگر روایت کنت کورث صحیح باشد، کاهنان مصری برایخوشآمد اسکندر به واسطهی خصومتی که با ایرانیان داشتهاند، ماه راستارهی ایران گفتهاند.) ولی [External Link Removed for Guests]در کتاب ۳ فصل ۴ بند ۲ نوشته که خسوف کلی شد و اسکندر برای آفتاب و ماه وزمین قربانی کرد و چون روحیهی سپاهیان خود را مساعد دید هنوز سپیدهی صبحندمیده بود که فرمان داد قشون او به راه افتد. در این هنگام مقدونیهادجله را کوههای گُردیان را از طرف چپ داشتند.
از نوشتههای مورخان پیداست که دربار ایران در این موقع نقشهی «ممنون»سردار ایرانی را به مرحلهی عمل گذارده و زمینهای مسیر اسکندر را لمیزرعکرده و فقدان آذوقه اثر غریبی در مقدونیها کرده و نزدیک بود آنان را بهشورش وا دارد. ولی به قول حسن پیرنیا (مشیرالدوله) مورخ تیزبین ایرانی: «این نقشه اگر میبایست اجرا گردد موقعش وقتی بود که اسکندر در بینالنهرینبود. یا در صورتی که داریوش سوم تصمیم گرفت که با قشون خود به درون ایرانعقب نشیند. خبط بزرگ ایرانیان این زمان همانا عدم مخالفت از عبور اسکندراز دجله است. اگر آنها از عبور قشون اسکندر در اینجا مانع میشدند،بهرهمند میبودند. بنابراین جای حیرت است که چرا از این موقع مناسباستفاده نکردهاند و چرا با داشتن سوراهنظام زبده حرکت قشون اسکندر را دربینالنهرین کند و مختل نساختهاند. پارتیها (اشکانیان) چند قرن بعدنمودند که در این جلگهها با سواره نظامی که به جنگ و گریز معتاد بود، چهکارهای مفید ممکن بود انجام داد. تمامی خبطها و اشتباهات از زمان عبوراسکندر از «دار دانل» تا اینجا و آنچه که بعد انجام شد فقط بر یک چیزدلالت میکند: نه کسی بهجز «به تیس» کوتوال غزه و «آریوبرزن» (سردارقهرمان و میهنپرستبسیار حساس ملّی این زمان) برای فداکاری حاضر بوده و نهنقشهای درکار. پارسیهای این زمان، پارسیهای زمان کوروش بزرگ نبودند وحکومتشان بر دنیا آن زمان در مدّت دو قرن آنها را پروردهی ناز و نعمتداشته روحاً و جسماً سست کرده بود. این است که درهرجا بهانهای برایاحتراز از زحمات و مشقات مییابند: یک جا دیر میرند. درجای دیگر بهجایده هزار نفر هزار نفر میگمارند. آن هم وقتی که موقع گذشته، در اکثر جاهاشهرها را به دشمن تسلیم میکنند. تنگها و گردنهها به بیحفاظ میگذارند…و… و… این اوضاع نظیر اوضاعی است که در مورد آسور و بابل و غیره دیده شد ودر این مورد هم یکدفعه دیگر [External Link Removed for Guests] درس خود را تکرار کرد. » (تاریخ ایران [External Link Removed for Guests] تألیف [External Link Removed for Guests] ([External Link Removed for Guests])کتاب دوم برگ ۱۳۷۶) چنانچه ساسانیان در مقابله با اعراب در قرن هفتممیلادی همین وضع را داشتهامد (در این مورد به تاریخ نهضتهای ملی ایران ازحملهی تازیان تا ظهور صفاریان تألیف عبدالرفیع (رفیع) مراجعه شود) [External Link Removed for Guests]
از حرکت اسکندر به سوی ایران درطلیعهی صبح شاطرهای او از راه رسیده خبر دادند که داریوش سوم از راهمیرسد. براثر این خبر اسکندر قشون خود را به ترتیب جنگی درآورد و خود دررأس قشون قرار گرفت. ولی بهزودی معلوم شد که شاطرها اشتباه کردهاند وسپاهی که دیدهاند سپاه تفتیشی ایران بوده که به عدهی هزارنفر دور ازقشون اصلی حرکت میکرده اسکندر بر اینها حمله برده یک عده را کشت و عدهایرا اسیر کرد و مابقی بهطرف قشون اصلی عقب نشستند (آریان، کتاب ۳ فصل ۴،بند ۳) در همین هنگام اسکندر قسمتی از سوارهنظام مقدونی را مأمور کردبروند عدهی و مواقع دشمن را معلوم نموده و آتشهایی را که [External Link Removed for Guests]ان به دهکدههای بین راه زدهاند، خاموش کنند تا قسمت بزرگ آذوقه را از حریق نجات دهند. زیرا [External Link Removed for Guests] درموقع حرکت، آذوقه و خانهها را آتش زده و آنجا را ترک کرده بودند و هنوز تمام آذوقه آتش نگرفته بود.
بیشتر مورخان قدیم جنگ سوم و آخری [External Link Removed for Guests] را با [External Link Removed for Guests]« جدال ارَبیل » مینامند ولی از چندی به اینطرف آنرا « جدال گوگمل »مینامند. «پلوتارک» گوید (اسکندر، بند ۴۳) : «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش،برخلاف آنچه بیشتر مورخان نوشتهاند در گوگمل روی داد نه در اربیل و ایناسم به زبان پارسی به معنی خانهی شتر است. این محل بر رود «بومادوس» در۱۹ فرسنگی اربیل از طرف غرب و در پنج فرسنگی موصل از طرف شمال شرق واقعبود و جنگی که در اینجا روی داد، یکی از وقایع مهم تاریخ بهشمار میرودزیرا اگر ایرانیان فاتح میشدند، جریان تاریخ تغییر میکرد.»
بههر حال قشون داریوش و اسکندر در این محل به استقبال یکدیگر شتافتند وهمین که دو لشکر درمقابل یکدیگر واقع شدند، شیپورچیهای طرفین شیپور حملهرا دمیدند و از هر دو سپاه نعرهی جنگی برآمد. در ابتدا ارابههای داسدارایرانی بهشدت حملهور شدند و باعث وحشت درصفوف مقدونیها گردید. بهویژهکه «مازه» در رأس سوارهنظام ایران نیز به مقدونیها حمله برده عملیاتارابهها را تقویت کرد. ولی مقدونیها چنانکه اسکندر سپرده بود، سپرهایخود را تنگ به یکدیگر چسبانده نیزههاشان را به سپرها زدند. بر اثر آنصدای مهیبی در فضا پیچید و اسبهای ارابهها به وحشت افتاده برگشتند و درصفوف ایرانیان باعث اختلال شدند.
با وجود این بغض ارابهها به صفوف مقدونی رسیدند و سربازان صفوف خود راگشودند تا ارابهها بگذرند و بعد عدهای را با ضربتها خراب کردند. ولیعدهای از ارابهها با صفوف مقدونی تصادم کردند و تلفاتی به دشمنرسانیدند. توضیح اینکه دستهای سربازان یا سر آنها را قطع و پیادهها رااز کمر به دو نیم میکرد. برش این داسها چنان سریع بود که «دیو دور»نوشته است: «وقتی که سرهای سپاهیان مقدونی به زمین میافتاد چشمهای آنانباز بود و تغییری در وجنات آنان در وهلهی اولی دیده نمیشد (کتاب ۱۷، بند۵۸)(») پس از آن دو سپاه به قدری بههم نزدیک شدند که تیراندازان وفلاخنداران اسلحهی خود را بهکار برده بودند و جنگ تنبهتن میرفت کهدرگیرد. در این مرحله جدالی مهیب بین سوارهنظام جناح راست مقدونی باسوارهنظام جناح چپ ایرانی که در تحت فرماندهی داریوش سوم بود شروع شد.همراه او هزار نفر سوار رشید و ممتاز بود که تمامی آنان از اقربای اوبهشمار میرفتند. این دستهی ممتاز سینهها را درجلو تگرگ تیر که به سویداریوش میبارید سپر کرده میجنگید و عدهای زیاد از سپاهیان دلیر ملوفور(سپاهی که نوک نیزههایشان به سیب طلائی منتهی میشد و از سوارهنظامممتاز پارسی (گاردجاوید) بهشمار میرفت.) به دستهی مزبور کمک میکردند.
نزدیک این سوارهنظامها مَردها و کوسّیها میجنگیدند و بلندی قامت ودلاوری آنها جالب توجه بود. دستهی قراولان شاهی و بهترین جنگیهای هندیبه کمک اینها آمدند. تمام سپاهیان فریاد جنگی برآورده به مقدونیها حملهکردند و از جهت فزونی عدّه مقدونیها درفشار گذاردند.
از طرف دیگر «مازه» در ابتدای جنگ با سوارهنظام ایرانی مقدونیها را هدفباران تیر قرار داد و تلفات زیاد به آنها وارد کرده بود. دستهای ازسوارهنظام ممتاز، که مرکب از دوازده هزار نفر کادوسی و هزارنفر سکائیبود، جداکرده به آنها دستور داده از جناح چپ دشمن دور زده، حمله بهاردوگاه مقدونیها برده بار و بنهی آنها را تصرف کنند. فرمان مذکور درحال اجرا شد و سکاها بار و بنهی مقدونیها را غارت کردند. این واقعه باعثاختلال در اردوی مقدونیه گردید و اسیرانی که در آنجا بودند جرأت یافته بهکمک ایرانیان آمدند. سکاها قسمتی از بار و بنهی مقدونیها را غارت کردهنزد مازه شتافتند تا او را از بهرهمندی خود آگاه نمایند و از طرف دیگر دراین احوال سوارهنظام ایران که در اطراف داریوش بود، مقدونیها را سخت درفشار گذارده مجبور کردند فرار کنند. این بهرهمندی دوم ایرانیان بود واسکندر چون وضع را چنین دید، خواست دراینجا همان کار کند که در ایسوّسکرده بود و در رأس دستهی سوارهنظام پادشاهی که بر سایر قسمتهایسوارهنظام امتیاز داشت به داریوش حمله برد. داریوش شاه این حمله را تحمّلکرد و از بالای گردونهی خود زوبینهایی به طرف حملهکنندگان انداخت.جنگیهای زیادی نیز در اطراف او میجنگیدند. بعد داریوش و اسکندر بهاستقبال یکدیگر شتافتند. اسکندر زوبینی بهطرف داریوش انداخت. ولی اینضربت به او اصابت نکرد و به گردونه ران او فرود آمده وی را سرنگون کرد. ازافتادن او درمیان قراولان داریوش همهمه پیچید و از بعضی صدای شیون برخاست.زیرا برخی از پارسیها و مقدونیها پنداشتند که این ضربت به خود داریوشاصابت کرده و سربازانی یقین حاصل کردند که داریوش کشته شده و روبه هزیمتگذاشتند. فرار آنها از یک صف به صف دیگر سرایت کرد و درنتیجه صفوف جنگیدرهم شکست. بعد که داریوش دید یک طرف او از مدافعین به کلی خالی است، خودشهم در وحشت افتاده رو به فرار گذاشت. در این حال از هزیمت سپاهیان پارسی وتعقیبی که سوارهنظام اسکندر از آنان میکرد گردوخاک زیاد برخاست و فضا راتیره و تاریک ساخت. این ابر تاریک به قدری غلیظ بود که نمیشد دید داریوشبه کدام طرف فرار میکند. در این احوال سردار مازه ایرانی که جناح راستایرانیان را فرمان میداد و از فرار داریوش خبر نداشت با سوراهنظام خودبه جناح چپ مقدونیةا حمله کرد و هرچند «پارمِنْ یُن» در رأس سوارهنظامتسّالی و رفیقان خود در مقابل مازه پافشرد. .لی با وجود شجاعتی کهسوارهنظام او بروز داد. مازه مقدونیها را سخت در فشار گذارد و کشتاریمهیب درگرفت. «پارمن ین» چون دید از عهدهی «مازه» برنمیآید و چیزینمانده که شکست بخورد کس نزد اسکندر فرستاد و پیغام داد که اگر اسکندر بهکمک نیاید، شکست او حتمی است. این خبر وقتی به اسکندر رسید که او در تعقیبداریوش از صحنهی نبرد خیلی دور شده بود. باوجود این، او فوری دستور دادسوارهنظامش بایستد و چنانکه نوشتهاند، در این موقع خشم و غضب او حدینداشت چه میدید فتحی را که به چنگ آورده از دست میدهد. ولی در این احوالباز اقبال بهطرف اسکندر آمد زیرا به «مازه» [External Link Removed for Guests]خبر رسید که داریوش شکست خورده و فرار کرده است. این خبر با وجودبهرهمندی او در جنگ باعث سستی وی گردید و براثر آن از فشارش بهمقدونیهایی که درحال اختلال و پریشان حالی بودند کاست. «پارمنین» از اینسستی درآغاز تعجّب کرد. ولی بعد فوری موقع را مغتنم شمرد که از آن استفادهکند و سوارهنظام تسالی را نزد خود طلبیده به آنها گفت: «ببینید این مردانکه ما را سخت درفشار گذارده بودند، چگونه عقب مینشینند. گویی که یخکردهاند. این از اقبال پادشاه ما است. چرا ایستادهاید؟ آیا از عهدهیاشخاصی که میخواهند فرار کنند برنمیآیید؟»
تسالیان این سخن را عین حقیقت تصور کرده و جرأت یافته حملات سخت به دستهی«مازه» کردند و پس از آن عقبنشینی این سردار ایرانی مبدّل به فرار شد.ولی چون سردار مقدونی از جهت این سستی اطلاع نداشت، برای تعقیب فراریاننمیکوشید. بنابراین «مازه» فرصت یافت که از دجله گذشته و با بقیه سربازانخود به طرف بابل رانده به شهر مزبور برسند.
سرانجام تمام سپاهیان پارس روبه هزیمت گذاردند و مقدونیها آنان را تعقیبکرده و عدهای زیاد از فراریان عقب مانده کشته شده عده کشته شدگاه ایرانیرا [External Link Removed for Guests]نودهزارنفر و عدهی کشتگان مقدونی را پانصد نفر نوشته ، مورخ مذکور گویدکه عدهی مجروحان مقدونی خیلی زیاد بود. ازطرف دیگر داریوش شاه در گردونهبه قدری حرکت کرد که اسکندر نتوانست به او برسد و چنانکه مورخان اسکندرنوشتهاند گرد و غبار مانع بود از اینکه مقدونیها بدانند داریوش از کدامطرف میرود فقط گاهی صدای شلاق گردونهران آگاهی میداد که داریوش نزدیکاست. بدین منوال داریوش به رود «لیکوس» (که با زهاب سفلی تطبیق میکند)رسید و پس از عبور از آن خواست پل به روی رود مذکور را براندازد تامقدونیها نتوانند از آن عبور کنند. ولی بعد از قدری تأمل دید که اگر چنینکند عدهی زیادی از فراریان سپاه او نخواهند توانست از رود بگذرند وقربانی مقدونیها خواهند شد. این بود که گفت: «راه مقدونیها را باز گذارمبه از آن است که راه پارسیها را بربندم.» بدین ترتیب از خراب کردن پلصرفنظر کرد و بهسوی اربیل شتافت و شبانه وارد این محل شد.
اسکندر پس از اینکه از فتح قشون خود مطمئن شد دوباره به تعقیب داریوشپرداخت و در کنار رود «لیکوس» به قشون خود استراحت داده نصف شب روانه شد وروز دیگر به اربیل رسیده دانست که داریوش در این محل نمانده و حرکت کردهاست. بنابراین پس از طی ۲۰ فرسنگ برگشت. در این احوال «پارمن ین» مشغولغارت اردوی داریوش بود.
داریوش شاه پس از ورود به اربیل، سرداران و سپاهیان خود را که در اینجاجمع شده بودند، نزد خویش خواند و گفت: شکی نیست که اسکندر حالا به شهرهاینامی ایران و یا به ایالتهایی که حاصلخیز است خواهد رفت تا غنائم زیادبرگیرد، ولی من باید با قشون کم و سبک بار خود به جاهای دور دست ایران رومو در آنجا سپاهی تهیه کرده و بار دیگر با اسکندر بجنگم. بگذار این ملتحریص (مقدونی و [External Link Removed for Guests]ی)که از دیرگاهی تشنهی خزائن من است، در طلا تا گلو فرو رود. از این پیشامدباکی نیست. زیرا همین ملت در آتیه طعمهی من خواهد بود. سپس از اربیل بهسرزمین ماد رهسپار گردید. زیرا تصور میکرد که اسکندر به بابل و شوش خواهرفت.
به طوری که نوشتهاند اسکندر از اربیل به بابل و از بابل به طرف شوش رهسپار شد.
در شوش اسکندر خواست بر تخت شاهان ایران نشیند و چون قامت او کوتاه وپلههای تخت بلند بود، پاهایش به پلهی آخری نرسید و یکی از غلامپیشخدمتان اسکندر دویده میزی آورد تا پاهای او روی آن قرار گیرد. یکی ازخواجهسرایان داریوش چون این وضع را دید، زار بگریست و اسکندر جهت آن راپرسید. او جواب داد که: « روی این میز داریوش شاه غذا صرف میکردند. منوقتی دیدم که این میز مقدس بازیچه شده، نتوانستم از گریه خودداری کنم.»اسکندر از این سخن خجل شد و گفت میز را برگیرند.
حرکت اسکندر به طرف پارس
از شوش به سوی پارس رهسپار گردید.به طوری که مورخان یونانی نوشتهاند پس از چهار روز راهپیمایی به رود«پاسی تیگریس» رسید. سرچشمهی این رود در کوهستان «اوکسیان» (خوزیها)واقع و طرفین این رود به مسافت پنجاه استاد (۹۲۵۰ ذرع) [براساس دانستههایمن هر استاد ۱۸۵ متر و هر زرع ۲ متر است. شاید اینکه ۵۰ استاد ۹۲۵۰ زرعاست، اشتباه باشد.] پر از جنگل است. این رود چون از بلندیها به پستیهامیریزد، آبشارهایی به وجود میآورد و بعد داخل جلگه شده ملایم حرکتمیکند. در اینجا عمق آن به قدری است که قابل کشتیرانی است و پس از آن که۶۰ استاد طی مسافت کرد، به خلیج فارس میریزد. شادروان حسن پیرنیا در اینمورد مینویسد: «از توصیفی که کردهاند معلوم است که این رود همان رودکارون است و نیز این اطلاع به دست میآید که پارسیهای قدیم این رود را«پس تیگر» (یعنی پس دجله) مینامیدند. زیرا چنانکه از کتیبهی بیستونداریوش معلوم است دجله را پارسیهای قدیم تیگر میگفتند (کتیبههای بیستونچاپ موزهیبریتانیایی ستون۱، بند ۱۸)
دلاوریهای آریوبرزن در دربند پارس
مقدونی پس از مطیع کردن اوکسیان(خوزها)، قشون خود را به دو بخش تقسیم کرد. ۱- «پارمن ین» را از راه جلگه(یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی) به طرف پارس فرستاد و ۲- خود باسپاهیان سبک اسلحه راه کوهستانی را که به درون پارس امتداد مییابد، درپیش گرفت. زیرا میخواست قوایی را که پارسیها در این راه تدارک کردهبودند در پشت مقدونیها سالم نماند. وی غارتکنان پیش رفت تا روز سوم واردپارس شد و روز پنجم به دربند پارس رسید. برخی از مورخان یونانی این جایگاهرا «دروازه پارس» و برخی «دروازهی شوش» نوشتهآند و نویسندگان اروپاییبیشتر «دروازهی پارس» گویند. به هر روی چنانچه اسم آن مینماید، این محلمعبری است تنگ که پارس را به شوش هدایت میکند. بدین ترتیب با توجه بهجغرافیای تاریخی این منطقه باید کهگیلویه کنونی باشد. این معبر سخت در حالحاضر «تنگ تک آب» نامیده میشود.
در این هنگام خطیر «آریوبرزن» قهرمان ملی ایران در واپسین دوره افتخارآمیز فرمانروایی [External Link Removed for Guests]با ۲۵٫۰۰۰ سپاه این تنگه یا دربند مهم را اشغال کرده و منتظر بود کهاسکندر مقدونی با قشونش وارد آن معبر شود تا او و سپاهیانش با رشادت خاصبه مقابله و جنگ با وی بپردازند.
آریان نوشته است که سردار مزبور در این تنگه دیواره ساخته بود. از اینجاباید استنباط کرد که این دربند هم مانند سایر دربندها دیواری محکم ودروازهای داشته است [رفیع: همانند دربند خزر یا سر درهخوار در سرحد پارتو ماد (کومش و ری) در سرحد غربی استان سمانا کنونی. در این باره به تاریخقومس و شناسنامه آثار تاریخی کومش، تألیف عبدالرفیع حقیقت (رفیع) ازانتشارات کومش مراجعه شود]. بدین ترتیب هنگامی که مقدونیها پیش آمدند بهجایی رسیدند که موافق مقصود آریوبرزن سردار وطن پرست مزبور بود. پارسیهاسنگهای بزرگ را از بالای کوه به زیر غلطانیدند. این سنگها با قوتی هرچهتمامتر به پایین پرتاب شده و بر سر مقدونیها میافتاد یا در راه بهبرآمدگی یا سنگی بخورده خرد میشد و با قوتی حیرتآور در میان مقدونیهاپراکنده میگردید و گروهانی را پس از دیگری به خالک میافکند.
علاوه بر آن مدافعان معبر از هر طرف باران تیر و سنگ فلاخن بر مقدونیهامیباریدند. خشم مقدونیها در این احوال حدی نبود. چه میدیدند که در دامافتادهاند و تلفات زیاد میدهند. بیاینکه بتوانند از دشمنان خود انتقامبکشند. بنابراین میکوشیدند که زودتر خودشان را به پارسیها رسانیده جنگتن به تن کنند. با این مقصود به سنگها چسبیده و یکدیگر را کمک کرده تلاشمیکردند که بالا روند. ولی هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا کنده میشد وبرگشته روی کسانی که بدان چسبیده بودند میافتاد و آنها را پرت و خردمیکرد. در این حال موقع مقدونیها چنان بود که نه میتوانستند توقف کنندو نه پیش روند. سنگری هم نمیتوانستند از سپرهای خود بسازند. زیرا چنینسنگری در مقابل سنگهای عظیم که از بالا با آن قوت حیرتآور به زیرمیافتاد. ممکن نبود دوام بیاورد. اسکندر از مشاهدهی این احوال غرق اندوهو خجلت گردید. انفعال از این جا بود که متهورانه قشون خود را وارد اینمعبر تنگ کرده و پنداشته بود که چون از دربندهای کیلیکیه و سوریه بهواسطهی بیمبالاتی دربار ایران گذشته، بیاینکه یک نفر هم قربانی بدهد،از این دربند هم به آسانی خواهد گذشت و اکنون میدهید که باید عقب بنشیندو حال آنکه نمیخواست چنین کند. سرانجام اسکندر چون دید که چارهای جزعقبنشینی ندارد حکم آن را صادر کرد و سپاهیان مقدونی دم سپرهایشان را تنگبه هم چسبانیده و روی سرگرفته به قدر سی استاد ( یک فرسنگ) عقب نشستند.[براساس دانستههای من هر استاد ۱۸۵ متر و هر فرسنگ نزدیک به ۶۰۰۰ متراست. شاید اینکه ۳۰ استاد ۱ فرسنگ است، اشتباه باشد.] پس از اینکه اسکندربه جلگه برگشت، به شور پرداخت که چه باید بکند. سپس «آریستاندر» مهمترینپیشگوی خود را خواست و از وی پرسید که عاقبت کار چه خواهد بود؟ آریستاندرچون نتمیتوانست جوابی بدهد، گفت: در غیر موقع نمیتوان قربانی کرد. پس ازآن اسکندر مطلعین محل را خواسته و در باب راهها تحقیقاتی کرد. آنها گفتندراه بیخطر و مطمئنی هست که از ماد به پارس میرود. اسکندر دید که اگر اینراه را اختیار کند، کشتگان مقدونی بیدفن خواهند ماند. حال آنکه مقدسترینوظیفه در موقع جنگ اینست که کشتگان را به خاک بسپارند. بنابراین اسکندراشخاصی راکه در گذشته اسیر شده بودند را خواست و خواستار تحقیقاتدوبارهای در این زمینه گشت. یکی از آنها که به زبان پارسی و یونانی حرفمیزد گفت: این خیال که قشون را از کوهستان به پارس ببرند بیهوده است.زیرا از این سمت جز کوره راهی که از جنگلها میگذردة راهی نخواهید یافت وحال آنکه این کوره راه برای عبور یک نفر هم بیاشکال نیست و راههای دیگربه واسطهی درختان برومند که سر به یکدیگر داده و شاخ و برگهای آن به همپیچیده است، بهکلی مسدود است. پس از آن اسکندر از او پرسید: آیا آنچهمیگویی شنیدهای یا خود دیدهای؟ او پاسخ داد: من چوپانم و تمام این صفحهرا دیده و دو دفعه اسیر گشتهام. دفعهای در لیکیه بهدست پارسیها ودفعهی دیگر بهدست سپاهیان تو. اسکندر چون اسم لیکیه را شنید، چنانکهنوشتهاند، در حال به خاطرش آمد که پیشگویی به او گفته، یکنفر از اهللیکیه او را وارد پارسی خواهد کرد.
بنابراین امیدوار شد و به اسیر لیکانی وعدههای زیاد داده و گفت راهی پیداکن که ما را به مقصود برساند. اسیر نامبرده در ابتدا امتناع ورزید واشکالات راه را بیان کرد و گفت که از این راه اشخاص مسلح نمیتوانندبگذرند. ولی بعد راضی شد که از کوره راهی قشون اسکندر را به جایی برساندکه پشت ایرانیان را بگیرند. پس از آن اسکندر «کراتر» را با پیادهنظامی کهدر تحت فرماندهی او بود و سپاهی که «مِل آگر» فرمان میداد و هزار نفرسوار تیرانداز به حفاظت اردو گماشته چنین دستور داد: وسعت اردو را به همینحال که هست حفظ و عده آتشها را شب زیاد کنید تا خارجیها تصور کنند، کهمن در اردو هستم. اگر آریوبرزن خبر یافت که من از بیراهه به طرف مقصدمیروم و برای جلوگیری، قسمتی از قشون خود را مأمور کرد راه را بر من سدکنند، تو باید او را بترسانی تا خطر بزرگتری را حس کند و به تو بپردازد.هرگاه از حرکت من آگاه نشد و من او را فریب دادم، همینکه صدای اضطرابخارجیها را شنیدی، بیدرنگ به طرف معبری که ما تخلیه کردهایم برو. راهباز خواهد بود، زیرا آریوبرزن به من خواهد پرداخت.
در پاس سوم شب در میان سکوت و خاموشی کامل، اسکندر بیاینکه شیپور حرکت رادمیده باشد، بهطرف کوره راه باریک که شخص لیکیانی نشان داده بود، رفت.تمام سپاه او سبک اسلحه بود و آذوقهی سه روز راه را با خود داشت. علاوهبر اشکالات راه باد برفی زیاد کوهستانهای همجوار در اینجا جمع کرده بود ومقدونیها در برف فرو میرفتند. چنانکه کسی در چاه افتد. مقدونیها دچاروحشتی شدید شدند، زیرا میدیدند که شب است و در جاهایی هستند که آن را هیچنمیشناسند و راهنمایی دارند که صداقتش معلوم نیست و اگر او مستحفظین خودرا در غفلت انداخته، فرار کند؛ تمام قشون مقدونی مانند حیوانات وحشی درزمانیکه به دامی افتند، نه راه پیش خواهند داشت و نه راه پس. بنابراین دراین موقع حیات اسکندر و تمام قشون او به مویی یعنی به دست قولی رهنماآویخته بود.
سرانجام پس از مجاهدات بسیار، مقدونیةا به نوک کوه رسیدند. از اینجا ازسوی راست راهی بود که به اردوی آریوبرزن هدایت میکرد. در این محل اسکندر«فیلوتاس» و «سنوس» را با «آمینتاس» و «پولیپرخن» و عدهای ازپیادهنظام سبک اسلحه گذاشت و بعد به سواران امر کرد که از بین اسیرانبلدهایی برداشته در جستجوی چراگاههای خوب قدم به قدم پیش روند. خوداسکندر با اسلحهدارها و دستهای که «آژما» نام داشت، راهی را در پیش گرفتکه خیلی سخت و دورتر از دیدهبانان و قراولان دشمن بود. تا روز دیگر حوالیظهر سپاه اسکندر فقط نصف راه را پیمود. ولی بقیهی راه آنقدر دشوار و سختنبود. چون سپاهیان خسته و فرسوده بودند، اسکندر فرمان داد توقف کرده غذاییصرف و رفع خستگی کنند. بعد در پاس دوم شب قشون به راه افتاد بیاشکال راهخود را پیمود. ولی در جایی که سراشیبی کوه خردخرد کم میشد، مقدونیها بهدره عمیقی رسیدند که از سیلها آبی زیاد در آنجا جمع شده بود. علاوه براین اشکال شاخ و برگةای درختان چنان در هم دویده بود که عبور از آنجامحال بهنظر میرسید. در این هنگام یأس شدید بر مقدونیةا مستولی گشت.چنانکه نزدیک بود گریه کنند. تاریکی بیحد اطراف آنها را فرو گرفته ودرختان چنان سدی از بالا ساخته بودند که روشنایی ستارگان هم به این محلنمیرسید. در همین احوال بادهای شدید سر درختان را به هم میزد و صداهایموحش در اطراف مقدونیها طنین میانداخت. سرانجام روز در رسید و از وحشتمقدونیها کاست. چنانکه توانستند قسمتی را از دره دور زده و بگذرند. بعدمقدونیةا بالا رفته و به قله کوه رسیدند و در آنجا به قراولانی از سپاهپارسی برخوردند. پارسیها بیدرنگ اسلحه برگرفته حمله کردند. بعد بعضی ازآنها مقاومت و برخی فرار کردند و بر اثر چکاچک اسلحه ضجه و ناله افتادگانو مجروحین و فرار قسمتی که میخواست به اردوی اصلی ملحق شود، صدای همهمه وغوغا برخاست و «کراتر» چون این صداها را شنید بهطرف معبر تنگ شتافت. بدینترتیب به سبب راهنمایی یک اسیر لیکیانی پارسیها دیدند که از هر طرفاسلحهی مقدونیةا میدرخشد و هر آن در اطراف آنها بر مخاطرات میافزاید.معلوم بود که محصور شدهآند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. با وجود اینپارسیها تسلیم نشدند و جدالی کردند که خاطرهی آن در تاریخ جاوید ماند.
نبرد دلیران بسیار سخت بود و پافشاری پارسیان به حدی بود که مردان غیرمسلحبه مقدونیها حمله کرده آنها را میگرفتند و با سنگینی خود به زیرمیکشیدند و بعد با تیرهای خود مقدونیها آنها را میکشتند. [اگر قرارباشد مردان غیرمسلحی وجود داشته باشد، مردانی هستند که از سوی اسکندر بدونسلاح از کوه بالا آمده بودند.] در این احوال آریوبرزن با چهل نفر سوار وپنج هزار پیاده، خود را بیپروا به سپاه مقدونی زد و عدهی زیادی از دشمنرا بکشت و تلفات زیادی هم داد. متأسفانه موفق نشد که از میان سپاه مقدونیبگذرد. یعنی از محاصره بیرون جست. [!] او چنین کرد تا به کمک پایتختبشتابد و آن را پیش از رسیدن مقدونیها اشغال کند.
ولی قشونی که اسکندر با «آمینتاس» و «فیلوتاس» و «سنوس» از راه جلگهبهطرف پارس فرستاده بود، از اجرای هدف او مانع گردید این قسمت مأمور بود،بر رودی که از داخلشدن به پارس مانع است پلی بسازد.
در این هنگام آریوبرزن رشید در موقعیتی بسیار پر مخاطره قرار گرفته بود ازطرفی نمیتوانست به شهر وارد شود از طرف دیگر قشون مقدونی او را سخت تعقیبمیکرد. با وجود این وضع یأسآور، این قهرمان ملی ایران راضی نشد تسلیمشود و به طرز حیرتانگیزی خود را به صفوف سپاه مقدونیان زد و از جان گذشتهچندان [چنان] جنگید تا سرانجام خود و یارانش شرافتمندانه به خاک افتادند وجان مقدس خود را در راه دفاع از ایران و ایرانی ایثار کردند.
این بود شرحی که مورخان عهد قدیم نوشتهاند (آریان، کتاب ۳، فصل ۶، بند ۴)، (دیودور، کتاب ۱۷، بند ۶۸)، ([External Link Removed for Guests]، کتاب ۳، بند ۴-۳) و (پولیین، کتاب ۴).
برخی اختلافی جزئی بین نوشتههای آنها هست که تغییری در اصل واقعهنمیدهد. بطور مثال عدهی سپاه آریوبزن را برخی ۲۵هزار و برخی ۴۰هزار نفرنوشتهاند و دیگر اینکه آریوبرزن هیچ منتظر نبوده که اسکندر از پشت سر اودرآید و از این جهت ناگهان از پس و پیش مورد حمله واقع شده و بهخصوص کهآریان گوید، اسکندر قراولان اول و دوم را کشت و دشمن وقتی خبر یافت ازاینکه محصور گشته که سنگرهایش را بطلمیوس گرفته بود. عده تلفات مقدونیهارا مورخین معین نکردهاند، ولی مکرر نوشتهاند که عدهی کشتگان و مجروحانزیاد بود. دیودور نیز نوشته در دفعه اول که اسکندر میخواست از دربند پارسبگذرد، عدهای زیاد از مقدونیها کشته یا مجروح شدند. لازم به تذکر است کهجدال درند پارس شباهت زیاد به جدال ترموپیل دارد. وسیلهای که خشایارشا واسکندر بدان متوسل شدند، نیز همان بود. رشادتی هم که در «ترموپیل»«لئونیداس اسپارتی» بروز داد و در اینجا آریوبرزن پارسی نیز مشابه یکدیگراست. ولی در یک چیز تفاوت آشکار دیده میشود. در یونان اسامی دلیران ثبتشد و در تاریخ ماند، روی قبر آنان کتیبهها نویساندند و نام آنان را تجلیلکردند. ولی در ایران اگر مورخان یونانی ذکری از این واقعه نکرده بودند،اصلا خبری هم از این فداکاری و وظیفهشناسی افتخارانگیز ملی به مانمیرسید. جهت آن انقراض دولت هخامنشی و نابود شدن اسناد مربوط به ایندوره است. چنانکه در ستون چهارم بند ۱۸ کتیبهی بیستون دیده میشود و نیزاز ذکری که هرودت در چند مورد کرده است (برگ ۷۴۷ و ۸۱۵)، شاهان هخامنشیاشخاص فداکار را تشویق میکردند و کارهای آنها را نه تنها شاه معاصر بلکهشاهان دیگر هم در نظر داشتند و این خود دلالت میکند بر اینکه اسامی آناهدر جایی ثبت میشده است (کتیبهی بیستون، ستون چهارم، بند ۱۸ – هرودت،کتاب ۸، بند ۹۰ – کتاب استر، باب ۶).
برای آریبرزن (آریوبرزن) مدافع دلاور دربند پارس و «به تیس» کوتوال غزهدو سرداری بودند که بهطور کامل در راه میهن عزیز خود ادای وظیفهجاننثاری کردند و در حقیقت نام آنان را باید در ردیف شهیدان وطن ثبت وضبط کرد و یاد و خاطره آنان را برای همیشه تقدیس نمود.
ایننوشتارها از کتاب عبدالرفیع حقیقت، حکومت جهانی ایرانیان از کوروش تاآریوبرزن، انتشارات کومش، چاپ نخست، سال ۱۳۸۴، برگ ۳۱۳ تا ۳۲۸ گرفته شدهاست. (برگرفته از تارنمای [External Link Removed for Guests].کام)
آریو برزن قهرمان ایرانی مقابل اسکندر
[img]http:///[/img]
چو [External Link Removed for Guests] نباشد تن من مباد بر این بوم و بر زنده یک تن مباد
«سال ۳۳۱ پیش از زادروز مسیح»
در بهار سال ۳۳۴ پیش از زادروز مسیح، [External Link Removed for Guests] مقدونی با چهل هزار سپاهی از راه تنگهی «هلس پنت» رهسپار ایران گردید. در این زمان داریوش سوم [External Link Removed for Guests] «دارا»، فرمانروای ایران بود. وی پس از گذشتن از دجله که با سختی انجام شد، مدت دو روز به سپاه خود آسودن (استراحت) داد.
به طوری که مورخان یونانی بهویژه «کنت کورث» نوشته است. در شب نخست ماهگرفت و بهنظر مقدونیها چنین آمد که پردهای خونین رنگ روی ماه کشیده واز نور آن کاسته شده است. این حادثه احساسات مذهبی آنان را تحریک کرد وباعث وحشت گردید. سپاهیان مقدونی بین خود چنین صحبت میکردند: «معلوم استکه خدایان مایل نیستند ما اینقدر دور رویم. رودها صعبالعبور شده؛ از نورستارگان کاسته. به هر جا وارد میشویم، آذوقه و علیق را سوزانیدهاند وهمهجا زمینههای لمیزرع مشاهده میکنیم. اینقدر خونریزی برای چیست؟برای اینکه یک نفر جاه طلب چنین میخواهد. این جاه طلب به وطن خود با نظرحقارت مینگرد. فلیپ را پدر خود نمیداند و بهقدری فریفتهی خیالات خود وغرق دریای نخوت و تکبر است که میخواهد در میان خدایان قرار گیرد.» اینزمزمهها نزدیک بود باعث شورش گردد که اسکندر اهمیت موقع را دریافتهسرداران و رؤسای قسمتهای مهم سپاه را به چادر خود دعوت کرد و در همان وقتکاهنان [External Link Removed for Guests]ی را خواسته عقیدهی آنان را راجعبه خسوف پرسید، زیرا به آگاهیهای نجومی آنان عقیده داشت. مورخ مذکور راجع به اطلاعات نجومی [External Link Removed for Guests] مصری چنین نوشته است:
« کاهنان مصری میدانستند که تحولاتی در زمان روی میدهد و ماه میگیرد.از این جهت که زیرزمین واقع میشود یا آفتاب آن را پنهان میدارد. ولیآنچه از این حساب معلوم میشود سّری است که کاهنان از مردم پنهانمیدارند. اگر عقیدهی آنها را متابعت کنیم. آفتاب ستارهی یونان است وماه ستارهی [External Link Removed for Guests].بنابراین هر دفعه که ماه میگیرد، این حادثه حاکی است از اینکه بلیه یاانهدامی برای پارسیها در پیش است. کاهنان مصری برای اثبات عقیدهی خود بهسوابق استناد میکنند و گویند که هروقت ماه میگرفته. این حادثه دلالتمیکرده بر اینکه پادشاهان پارس با خدایی که برضد آنها بودهاندمیجنگیدهاند.» نوشتهاند همینکه جواب کاهنان مصری در اردو انتشار یافتیأس سربازان مبدّل به امیدواری و اطمینان گردید. (در اینجا باید اضافه کردکه ایران را با بابل از زمانهای کهن جزو اقلیمی میدانستند که کوکب آنآفتاب بود نه ماه. اگر روایت کنت کورث صحیح باشد، کاهنان مصری برایخوشآمد اسکندر به واسطهی خصومتی که با ایرانیان داشتهاند، ماه راستارهی ایران گفتهاند.) ولی [External Link Removed for Guests]در کتاب ۳ فصل ۴ بند ۲ نوشته که خسوف کلی شد و اسکندر برای آفتاب و ماه وزمین قربانی کرد و چون روحیهی سپاهیان خود را مساعد دید هنوز سپیدهی صبحندمیده بود که فرمان داد قشون او به راه افتد. در این هنگام مقدونیهادجله را کوههای گُردیان را از طرف چپ داشتند.
از نوشتههای مورخان پیداست که دربار ایران در این موقع نقشهی «ممنون»سردار ایرانی را به مرحلهی عمل گذارده و زمینهای مسیر اسکندر را لمیزرعکرده و فقدان آذوقه اثر غریبی در مقدونیها کرده و نزدیک بود آنان را بهشورش وا دارد. ولی به قول حسن پیرنیا (مشیرالدوله) مورخ تیزبین ایرانی: «این نقشه اگر میبایست اجرا گردد موقعش وقتی بود که اسکندر در بینالنهرینبود. یا در صورتی که داریوش سوم تصمیم گرفت که با قشون خود به درون ایرانعقب نشیند. خبط بزرگ ایرانیان این زمان همانا عدم مخالفت از عبور اسکندراز دجله است. اگر آنها از عبور قشون اسکندر در اینجا مانع میشدند،بهرهمند میبودند. بنابراین جای حیرت است که چرا از این موقع مناسباستفاده نکردهاند و چرا با داشتن سوراهنظام زبده حرکت قشون اسکندر را دربینالنهرین کند و مختل نساختهاند. پارتیها (اشکانیان) چند قرن بعدنمودند که در این جلگهها با سواره نظامی که به جنگ و گریز معتاد بود، چهکارهای مفید ممکن بود انجام داد. تمامی خبطها و اشتباهات از زمان عبوراسکندر از «دار دانل» تا اینجا و آنچه که بعد انجام شد فقط بر یک چیزدلالت میکند: نه کسی بهجز «به تیس» کوتوال غزه و «آریوبرزن» (سردارقهرمان و میهنپرستبسیار حساس ملّی این زمان) برای فداکاری حاضر بوده و نهنقشهای درکار. پارسیهای این زمان، پارسیهای زمان کوروش بزرگ نبودند وحکومتشان بر دنیا آن زمان در مدّت دو قرن آنها را پروردهی ناز و نعمتداشته روحاً و جسماً سست کرده بود. این است که درهرجا بهانهای برایاحتراز از زحمات و مشقات مییابند: یک جا دیر میرند. درجای دیگر بهجایده هزار نفر هزار نفر میگمارند. آن هم وقتی که موقع گذشته، در اکثر جاهاشهرها را به دشمن تسلیم میکنند. تنگها و گردنهها به بیحفاظ میگذارند…و… و… این اوضاع نظیر اوضاعی است که در مورد آسور و بابل و غیره دیده شد ودر این مورد هم یکدفعه دیگر [External Link Removed for Guests] درس خود را تکرار کرد. » (تاریخ ایران [External Link Removed for Guests] تألیف [External Link Removed for Guests] ([External Link Removed for Guests])کتاب دوم برگ ۱۳۷۶) چنانچه ساسانیان در مقابله با اعراب در قرن هفتممیلادی همین وضع را داشتهامد (در این مورد به تاریخ نهضتهای ملی ایران ازحملهی تازیان تا ظهور صفاریان تألیف عبدالرفیع (رفیع) مراجعه شود) [External Link Removed for Guests]
از حرکت اسکندر به سوی ایران درطلیعهی صبح شاطرهای او از راه رسیده خبر دادند که داریوش سوم از راهمیرسد. براثر این خبر اسکندر قشون خود را به ترتیب جنگی درآورد و خود دررأس قشون قرار گرفت. ولی بهزودی معلوم شد که شاطرها اشتباه کردهاند وسپاهی که دیدهاند سپاه تفتیشی ایران بوده که به عدهی هزارنفر دور ازقشون اصلی حرکت میکرده اسکندر بر اینها حمله برده یک عده را کشت و عدهایرا اسیر کرد و مابقی بهطرف قشون اصلی عقب نشستند (آریان، کتاب ۳ فصل ۴،بند ۳) در همین هنگام اسکندر قسمتی از سوارهنظام مقدونی را مأمور کردبروند عدهی و مواقع دشمن را معلوم نموده و آتشهایی را که [External Link Removed for Guests]ان به دهکدههای بین راه زدهاند، خاموش کنند تا قسمت بزرگ آذوقه را از حریق نجات دهند. زیرا [External Link Removed for Guests] درموقع حرکت، آذوقه و خانهها را آتش زده و آنجا را ترک کرده بودند و هنوز تمام آذوقه آتش نگرفته بود.
بیشتر مورخان قدیم جنگ سوم و آخری [External Link Removed for Guests] را با [External Link Removed for Guests]« جدال ارَبیل » مینامند ولی از چندی به اینطرف آنرا « جدال گوگمل »مینامند. «پلوتارک» گوید (اسکندر، بند ۴۳) : «جنگ بزرگ اسکندر با داریوش،برخلاف آنچه بیشتر مورخان نوشتهاند در گوگمل روی داد نه در اربیل و ایناسم به زبان پارسی به معنی خانهی شتر است. این محل بر رود «بومادوس» در۱۹ فرسنگی اربیل از طرف غرب و در پنج فرسنگی موصل از طرف شمال شرق واقعبود و جنگی که در اینجا روی داد، یکی از وقایع مهم تاریخ بهشمار میرودزیرا اگر ایرانیان فاتح میشدند، جریان تاریخ تغییر میکرد.»
بههر حال قشون داریوش و اسکندر در این محل به استقبال یکدیگر شتافتند وهمین که دو لشکر درمقابل یکدیگر واقع شدند، شیپورچیهای طرفین شیپور حملهرا دمیدند و از هر دو سپاه نعرهی جنگی برآمد. در ابتدا ارابههای داسدارایرانی بهشدت حملهور شدند و باعث وحشت درصفوف مقدونیها گردید. بهویژهکه «مازه» در رأس سوارهنظام ایران نیز به مقدونیها حمله برده عملیاتارابهها را تقویت کرد. ولی مقدونیها چنانکه اسکندر سپرده بود، سپرهایخود را تنگ به یکدیگر چسبانده نیزههاشان را به سپرها زدند. بر اثر آنصدای مهیبی در فضا پیچید و اسبهای ارابهها به وحشت افتاده برگشتند و درصفوف ایرانیان باعث اختلال شدند.
با وجود این بغض ارابهها به صفوف مقدونی رسیدند و سربازان صفوف خود راگشودند تا ارابهها بگذرند و بعد عدهای را با ضربتها خراب کردند. ولیعدهای از ارابهها با صفوف مقدونی تصادم کردند و تلفاتی به دشمنرسانیدند. توضیح اینکه دستهای سربازان یا سر آنها را قطع و پیادهها رااز کمر به دو نیم میکرد. برش این داسها چنان سریع بود که «دیو دور»نوشته است: «وقتی که سرهای سپاهیان مقدونی به زمین میافتاد چشمهای آنانباز بود و تغییری در وجنات آنان در وهلهی اولی دیده نمیشد (کتاب ۱۷، بند۵۸)(») پس از آن دو سپاه به قدری بههم نزدیک شدند که تیراندازان وفلاخنداران اسلحهی خود را بهکار برده بودند و جنگ تنبهتن میرفت کهدرگیرد. در این مرحله جدالی مهیب بین سوارهنظام جناح راست مقدونی باسوارهنظام جناح چپ ایرانی که در تحت فرماندهی داریوش سوم بود شروع شد.همراه او هزار نفر سوار رشید و ممتاز بود که تمامی آنان از اقربای اوبهشمار میرفتند. این دستهی ممتاز سینهها را درجلو تگرگ تیر که به سویداریوش میبارید سپر کرده میجنگید و عدهای زیاد از سپاهیان دلیر ملوفور(سپاهی که نوک نیزههایشان به سیب طلائی منتهی میشد و از سوارهنظامممتاز پارسی (گاردجاوید) بهشمار میرفت.) به دستهی مزبور کمک میکردند.
نزدیک این سوارهنظامها مَردها و کوسّیها میجنگیدند و بلندی قامت ودلاوری آنها جالب توجه بود. دستهی قراولان شاهی و بهترین جنگیهای هندیبه کمک اینها آمدند. تمام سپاهیان فریاد جنگی برآورده به مقدونیها حملهکردند و از جهت فزونی عدّه مقدونیها درفشار گذاردند.
از طرف دیگر «مازه» در ابتدای جنگ با سوارهنظام ایرانی مقدونیها را هدفباران تیر قرار داد و تلفات زیاد به آنها وارد کرده بود. دستهای ازسوارهنظام ممتاز، که مرکب از دوازده هزار نفر کادوسی و هزارنفر سکائیبود، جداکرده به آنها دستور داده از جناح چپ دشمن دور زده، حمله بهاردوگاه مقدونیها برده بار و بنهی آنها را تصرف کنند. فرمان مذکور درحال اجرا شد و سکاها بار و بنهی مقدونیها را غارت کردند. این واقعه باعثاختلال در اردوی مقدونیه گردید و اسیرانی که در آنجا بودند جرأت یافته بهکمک ایرانیان آمدند. سکاها قسمتی از بار و بنهی مقدونیها را غارت کردهنزد مازه شتافتند تا او را از بهرهمندی خود آگاه نمایند و از طرف دیگر دراین احوال سوارهنظام ایران که در اطراف داریوش بود، مقدونیها را سخت درفشار گذارده مجبور کردند فرار کنند. این بهرهمندی دوم ایرانیان بود واسکندر چون وضع را چنین دید، خواست دراینجا همان کار کند که در ایسوّسکرده بود و در رأس دستهی سوارهنظام پادشاهی که بر سایر قسمتهایسوارهنظام امتیاز داشت به داریوش حمله برد. داریوش شاه این حمله را تحمّلکرد و از بالای گردونهی خود زوبینهایی به طرف حملهکنندگان انداخت.جنگیهای زیادی نیز در اطراف او میجنگیدند. بعد داریوش و اسکندر بهاستقبال یکدیگر شتافتند. اسکندر زوبینی بهطرف داریوش انداخت. ولی اینضربت به او اصابت نکرد و به گردونه ران او فرود آمده وی را سرنگون کرد. ازافتادن او درمیان قراولان داریوش همهمه پیچید و از بعضی صدای شیون برخاست.زیرا برخی از پارسیها و مقدونیها پنداشتند که این ضربت به خود داریوشاصابت کرده و سربازانی یقین حاصل کردند که داریوش کشته شده و روبه هزیمتگذاشتند. فرار آنها از یک صف به صف دیگر سرایت کرد و درنتیجه صفوف جنگیدرهم شکست. بعد که داریوش دید یک طرف او از مدافعین به کلی خالی است، خودشهم در وحشت افتاده رو به فرار گذاشت. در این حال از هزیمت سپاهیان پارسی وتعقیبی که سوارهنظام اسکندر از آنان میکرد گردوخاک زیاد برخاست و فضا راتیره و تاریک ساخت. این ابر تاریک به قدری غلیظ بود که نمیشد دید داریوشبه کدام طرف فرار میکند. در این احوال سردار مازه ایرانی که جناح راستایرانیان را فرمان میداد و از فرار داریوش خبر نداشت با سوراهنظام خودبه جناح چپ مقدونیةا حمله کرد و هرچند «پارمِنْ یُن» در رأس سوارهنظامتسّالی و رفیقان خود در مقابل مازه پافشرد. .لی با وجود شجاعتی کهسوارهنظام او بروز داد. مازه مقدونیها را سخت در فشار گذارد و کشتاریمهیب درگرفت. «پارمن ین» چون دید از عهدهی «مازه» برنمیآید و چیزینمانده که شکست بخورد کس نزد اسکندر فرستاد و پیغام داد که اگر اسکندر بهکمک نیاید، شکست او حتمی است. این خبر وقتی به اسکندر رسید که او در تعقیبداریوش از صحنهی نبرد خیلی دور شده بود. باوجود این، او فوری دستور دادسوارهنظامش بایستد و چنانکه نوشتهاند، در این موقع خشم و غضب او حدینداشت چه میدید فتحی را که به چنگ آورده از دست میدهد. ولی در این احوالباز اقبال بهطرف اسکندر آمد زیرا به «مازه» [External Link Removed for Guests]خبر رسید که داریوش شکست خورده و فرار کرده است. این خبر با وجودبهرهمندی او در جنگ باعث سستی وی گردید و براثر آن از فشارش بهمقدونیهایی که درحال اختلال و پریشان حالی بودند کاست. «پارمنین» از اینسستی درآغاز تعجّب کرد. ولی بعد فوری موقع را مغتنم شمرد که از آن استفادهکند و سوارهنظام تسالی را نزد خود طلبیده به آنها گفت: «ببینید این مردانکه ما را سخت درفشار گذارده بودند، چگونه عقب مینشینند. گویی که یخکردهاند. این از اقبال پادشاه ما است. چرا ایستادهاید؟ آیا از عهدهیاشخاصی که میخواهند فرار کنند برنمیآیید؟»
تسالیان این سخن را عین حقیقت تصور کرده و جرأت یافته حملات سخت به دستهی«مازه» کردند و پس از آن عقبنشینی این سردار ایرانی مبدّل به فرار شد.ولی چون سردار مقدونی از جهت این سستی اطلاع نداشت، برای تعقیب فراریاننمیکوشید. بنابراین «مازه» فرصت یافت که از دجله گذشته و با بقیه سربازانخود به طرف بابل رانده به شهر مزبور برسند.
سرانجام تمام سپاهیان پارس روبه هزیمت گذاردند و مقدونیها آنان را تعقیبکرده و عدهای زیاد از فراریان عقب مانده کشته شده عده کشته شدگاه ایرانیرا [External Link Removed for Guests]نودهزارنفر و عدهی کشتگان مقدونی را پانصد نفر نوشته ، مورخ مذکور گویدکه عدهی مجروحان مقدونی خیلی زیاد بود. ازطرف دیگر داریوش شاه در گردونهبه قدری حرکت کرد که اسکندر نتوانست به او برسد و چنانکه مورخان اسکندرنوشتهاند گرد و غبار مانع بود از اینکه مقدونیها بدانند داریوش از کدامطرف میرود فقط گاهی صدای شلاق گردونهران آگاهی میداد که داریوش نزدیکاست. بدین منوال داریوش به رود «لیکوس» (که با زهاب سفلی تطبیق میکند)رسید و پس از عبور از آن خواست پل به روی رود مذکور را براندازد تامقدونیها نتوانند از آن عبور کنند. ولی بعد از قدری تأمل دید که اگر چنینکند عدهی زیادی از فراریان سپاه او نخواهند توانست از رود بگذرند وقربانی مقدونیها خواهند شد. این بود که گفت: «راه مقدونیها را باز گذارمبه از آن است که راه پارسیها را بربندم.» بدین ترتیب از خراب کردن پلصرفنظر کرد و بهسوی اربیل شتافت و شبانه وارد این محل شد.
اسکندر پس از اینکه از فتح قشون خود مطمئن شد دوباره به تعقیب داریوشپرداخت و در کنار رود «لیکوس» به قشون خود استراحت داده نصف شب روانه شد وروز دیگر به اربیل رسیده دانست که داریوش در این محل نمانده و حرکت کردهاست. بنابراین پس از طی ۲۰ فرسنگ برگشت. در این احوال «پارمن ین» مشغولغارت اردوی داریوش بود.
داریوش شاه پس از ورود به اربیل، سرداران و سپاهیان خود را که در اینجاجمع شده بودند، نزد خویش خواند و گفت: شکی نیست که اسکندر حالا به شهرهاینامی ایران و یا به ایالتهایی که حاصلخیز است خواهد رفت تا غنائم زیادبرگیرد، ولی من باید با قشون کم و سبک بار خود به جاهای دور دست ایران رومو در آنجا سپاهی تهیه کرده و بار دیگر با اسکندر بجنگم. بگذار این ملتحریص (مقدونی و [External Link Removed for Guests]ی)که از دیرگاهی تشنهی خزائن من است، در طلا تا گلو فرو رود. از این پیشامدباکی نیست. زیرا همین ملت در آتیه طعمهی من خواهد بود. سپس از اربیل بهسرزمین ماد رهسپار گردید. زیرا تصور میکرد که اسکندر به بابل و شوش خواهرفت.
به طوری که نوشتهاند اسکندر از اربیل به بابل و از بابل به طرف شوش رهسپار شد.
در شوش اسکندر خواست بر تخت شاهان ایران نشیند و چون قامت او کوتاه وپلههای تخت بلند بود، پاهایش به پلهی آخری نرسید و یکی از غلامپیشخدمتان اسکندر دویده میزی آورد تا پاهای او روی آن قرار گیرد. یکی ازخواجهسرایان داریوش چون این وضع را دید، زار بگریست و اسکندر جهت آن راپرسید. او جواب داد که: « روی این میز داریوش شاه غذا صرف میکردند. منوقتی دیدم که این میز مقدس بازیچه شده، نتوانستم از گریه خودداری کنم.»اسکندر از این سخن خجل شد و گفت میز را برگیرند.
حرکت اسکندر به طرف پارس
از شوش به سوی پارس رهسپار گردید.به طوری که مورخان یونانی نوشتهاند پس از چهار روز راهپیمایی به رود«پاسی تیگریس» رسید. سرچشمهی این رود در کوهستان «اوکسیان» (خوزیها)واقع و طرفین این رود به مسافت پنجاه استاد (۹۲۵۰ ذرع) [براساس دانستههایمن هر استاد ۱۸۵ متر و هر زرع ۲ متر است. شاید اینکه ۵۰ استاد ۹۲۵۰ زرعاست، اشتباه باشد.] پر از جنگل است. این رود چون از بلندیها به پستیهامیریزد، آبشارهایی به وجود میآورد و بعد داخل جلگه شده ملایم حرکتمیکند. در اینجا عمق آن به قدری است که قابل کشتیرانی است و پس از آن که۶۰ استاد طی مسافت کرد، به خلیج فارس میریزد. شادروان حسن پیرنیا در اینمورد مینویسد: «از توصیفی که کردهاند معلوم است که این رود همان رودکارون است و نیز این اطلاع به دست میآید که پارسیهای قدیم این رود را«پس تیگر» (یعنی پس دجله) مینامیدند. زیرا چنانکه از کتیبهی بیستونداریوش معلوم است دجله را پارسیهای قدیم تیگر میگفتند (کتیبههای بیستونچاپ موزهیبریتانیایی ستون۱، بند ۱۸)
دلاوریهای آریوبرزن در دربند پارس
مقدونی پس از مطیع کردن اوکسیان(خوزها)، قشون خود را به دو بخش تقسیم کرد. ۱- «پارمن ین» را از راه جلگه(یعنی از راه رامهرمز و بهبهان کنونی) به طرف پارس فرستاد و ۲- خود باسپاهیان سبک اسلحه راه کوهستانی را که به درون پارس امتداد مییابد، درپیش گرفت. زیرا میخواست قوایی را که پارسیها در این راه تدارک کردهبودند در پشت مقدونیها سالم نماند. وی غارتکنان پیش رفت تا روز سوم واردپارس شد و روز پنجم به دربند پارس رسید. برخی از مورخان یونانی این جایگاهرا «دروازه پارس» و برخی «دروازهی شوش» نوشتهآند و نویسندگان اروپاییبیشتر «دروازهی پارس» گویند. به هر روی چنانچه اسم آن مینماید، این محلمعبری است تنگ که پارس را به شوش هدایت میکند. بدین ترتیب با توجه بهجغرافیای تاریخی این منطقه باید کهگیلویه کنونی باشد. این معبر سخت در حالحاضر «تنگ تک آب» نامیده میشود.
در این هنگام خطیر «آریوبرزن» قهرمان ملی ایران در واپسین دوره افتخارآمیز فرمانروایی [External Link Removed for Guests]با ۲۵٫۰۰۰ سپاه این تنگه یا دربند مهم را اشغال کرده و منتظر بود کهاسکندر مقدونی با قشونش وارد آن معبر شود تا او و سپاهیانش با رشادت خاصبه مقابله و جنگ با وی بپردازند.
آریان نوشته است که سردار مزبور در این تنگه دیواره ساخته بود. از اینجاباید استنباط کرد که این دربند هم مانند سایر دربندها دیواری محکم ودروازهای داشته است [رفیع: همانند دربند خزر یا سر درهخوار در سرحد پارتو ماد (کومش و ری) در سرحد غربی استان سمانا کنونی. در این باره به تاریخقومس و شناسنامه آثار تاریخی کومش، تألیف عبدالرفیع حقیقت (رفیع) ازانتشارات کومش مراجعه شود]. بدین ترتیب هنگامی که مقدونیها پیش آمدند بهجایی رسیدند که موافق مقصود آریوبرزن سردار وطن پرست مزبور بود. پارسیهاسنگهای بزرگ را از بالای کوه به زیر غلطانیدند. این سنگها با قوتی هرچهتمامتر به پایین پرتاب شده و بر سر مقدونیها میافتاد یا در راه بهبرآمدگی یا سنگی بخورده خرد میشد و با قوتی حیرتآور در میان مقدونیهاپراکنده میگردید و گروهانی را پس از دیگری به خالک میافکند.
علاوه بر آن مدافعان معبر از هر طرف باران تیر و سنگ فلاخن بر مقدونیهامیباریدند. خشم مقدونیها در این احوال حدی نبود. چه میدیدند که در دامافتادهاند و تلفات زیاد میدهند. بیاینکه بتوانند از دشمنان خود انتقامبکشند. بنابراین میکوشیدند که زودتر خودشان را به پارسیها رسانیده جنگتن به تن کنند. با این مقصود به سنگها چسبیده و یکدیگر را کمک کرده تلاشمیکردند که بالا روند. ولی هر دفعه سنگ بر اثر فشار از جا کنده میشد وبرگشته روی کسانی که بدان چسبیده بودند میافتاد و آنها را پرت و خردمیکرد. در این حال موقع مقدونیها چنان بود که نه میتوانستند توقف کنندو نه پیش روند. سنگری هم نمیتوانستند از سپرهای خود بسازند. زیرا چنینسنگری در مقابل سنگهای عظیم که از بالا با آن قوت حیرتآور به زیرمیافتاد. ممکن نبود دوام بیاورد. اسکندر از مشاهدهی این احوال غرق اندوهو خجلت گردید. انفعال از این جا بود که متهورانه قشون خود را وارد اینمعبر تنگ کرده و پنداشته بود که چون از دربندهای کیلیکیه و سوریه بهواسطهی بیمبالاتی دربار ایران گذشته، بیاینکه یک نفر هم قربانی بدهد،از این دربند هم به آسانی خواهد گذشت و اکنون میدهید که باید عقب بنشیندو حال آنکه نمیخواست چنین کند. سرانجام اسکندر چون دید که چارهای جزعقبنشینی ندارد حکم آن را صادر کرد و سپاهیان مقدونی دم سپرهایشان را تنگبه هم چسبانیده و روی سرگرفته به قدر سی استاد ( یک فرسنگ) عقب نشستند.[براساس دانستههای من هر استاد ۱۸۵ متر و هر فرسنگ نزدیک به ۶۰۰۰ متراست. شاید اینکه ۳۰ استاد ۱ فرسنگ است، اشتباه باشد.] پس از اینکه اسکندربه جلگه برگشت، به شور پرداخت که چه باید بکند. سپس «آریستاندر» مهمترینپیشگوی خود را خواست و از وی پرسید که عاقبت کار چه خواهد بود؟ آریستاندرچون نتمیتوانست جوابی بدهد، گفت: در غیر موقع نمیتوان قربانی کرد. پس ازآن اسکندر مطلعین محل را خواسته و در باب راهها تحقیقاتی کرد. آنها گفتندراه بیخطر و مطمئنی هست که از ماد به پارس میرود. اسکندر دید که اگر اینراه را اختیار کند، کشتگان مقدونی بیدفن خواهند ماند. حال آنکه مقدسترینوظیفه در موقع جنگ اینست که کشتگان را به خاک بسپارند. بنابراین اسکندراشخاصی راکه در گذشته اسیر شده بودند را خواست و خواستار تحقیقاتدوبارهای در این زمینه گشت. یکی از آنها که به زبان پارسی و یونانی حرفمیزد گفت: این خیال که قشون را از کوهستان به پارس ببرند بیهوده است.زیرا از این سمت جز کوره راهی که از جنگلها میگذردة راهی نخواهید یافت وحال آنکه این کوره راه برای عبور یک نفر هم بیاشکال نیست و راههای دیگربه واسطهی درختان برومند که سر به یکدیگر داده و شاخ و برگهای آن به همپیچیده است، بهکلی مسدود است. پس از آن اسکندر از او پرسید: آیا آنچهمیگویی شنیدهای یا خود دیدهای؟ او پاسخ داد: من چوپانم و تمام این صفحهرا دیده و دو دفعه اسیر گشتهام. دفعهای در لیکیه بهدست پارسیها ودفعهی دیگر بهدست سپاهیان تو. اسکندر چون اسم لیکیه را شنید، چنانکهنوشتهاند، در حال به خاطرش آمد که پیشگویی به او گفته، یکنفر از اهللیکیه او را وارد پارسی خواهد کرد.
بنابراین امیدوار شد و به اسیر لیکانی وعدههای زیاد داده و گفت راهی پیداکن که ما را به مقصود برساند. اسیر نامبرده در ابتدا امتناع ورزید واشکالات راه را بیان کرد و گفت که از این راه اشخاص مسلح نمیتوانندبگذرند. ولی بعد راضی شد که از کوره راهی قشون اسکندر را به جایی برساندکه پشت ایرانیان را بگیرند. پس از آن اسکندر «کراتر» را با پیادهنظامی کهدر تحت فرماندهی او بود و سپاهی که «مِل آگر» فرمان میداد و هزار نفرسوار تیرانداز به حفاظت اردو گماشته چنین دستور داد: وسعت اردو را به همینحال که هست حفظ و عده آتشها را شب زیاد کنید تا خارجیها تصور کنند، کهمن در اردو هستم. اگر آریوبرزن خبر یافت که من از بیراهه به طرف مقصدمیروم و برای جلوگیری، قسمتی از قشون خود را مأمور کرد راه را بر من سدکنند، تو باید او را بترسانی تا خطر بزرگتری را حس کند و به تو بپردازد.هرگاه از حرکت من آگاه نشد و من او را فریب دادم، همینکه صدای اضطرابخارجیها را شنیدی، بیدرنگ به طرف معبری که ما تخلیه کردهایم برو. راهباز خواهد بود، زیرا آریوبرزن به من خواهد پرداخت.
در پاس سوم شب در میان سکوت و خاموشی کامل، اسکندر بیاینکه شیپور حرکت رادمیده باشد، بهطرف کوره راه باریک که شخص لیکیانی نشان داده بود، رفت.تمام سپاه او سبک اسلحه بود و آذوقهی سه روز راه را با خود داشت. علاوهبر اشکالات راه باد برفی زیاد کوهستانهای همجوار در اینجا جمع کرده بود ومقدونیها در برف فرو میرفتند. چنانکه کسی در چاه افتد. مقدونیها دچاروحشتی شدید شدند، زیرا میدیدند که شب است و در جاهایی هستند که آن را هیچنمیشناسند و راهنمایی دارند که صداقتش معلوم نیست و اگر او مستحفظین خودرا در غفلت انداخته، فرار کند؛ تمام قشون مقدونی مانند حیوانات وحشی درزمانیکه به دامی افتند، نه راه پیش خواهند داشت و نه راه پس. بنابراین دراین موقع حیات اسکندر و تمام قشون او به مویی یعنی به دست قولی رهنماآویخته بود.
سرانجام پس از مجاهدات بسیار، مقدونیةا به نوک کوه رسیدند. از اینجا ازسوی راست راهی بود که به اردوی آریوبرزن هدایت میکرد. در این محل اسکندر«فیلوتاس» و «سنوس» را با «آمینتاس» و «پولیپرخن» و عدهای ازپیادهنظام سبک اسلحه گذاشت و بعد به سواران امر کرد که از بین اسیرانبلدهایی برداشته در جستجوی چراگاههای خوب قدم به قدم پیش روند. خوداسکندر با اسلحهدارها و دستهای که «آژما» نام داشت، راهی را در پیش گرفتکه خیلی سخت و دورتر از دیدهبانان و قراولان دشمن بود. تا روز دیگر حوالیظهر سپاه اسکندر فقط نصف راه را پیمود. ولی بقیهی راه آنقدر دشوار و سختنبود. چون سپاهیان خسته و فرسوده بودند، اسکندر فرمان داد توقف کرده غذاییصرف و رفع خستگی کنند. بعد در پاس دوم شب قشون به راه افتاد بیاشکال راهخود را پیمود. ولی در جایی که سراشیبی کوه خردخرد کم میشد، مقدونیها بهدره عمیقی رسیدند که از سیلها آبی زیاد در آنجا جمع شده بود. علاوه براین اشکال شاخ و برگةای درختان چنان در هم دویده بود که عبور از آنجامحال بهنظر میرسید. در این هنگام یأس شدید بر مقدونیةا مستولی گشت.چنانکه نزدیک بود گریه کنند. تاریکی بیحد اطراف آنها را فرو گرفته ودرختان چنان سدی از بالا ساخته بودند که روشنایی ستارگان هم به این محلنمیرسید. در همین احوال بادهای شدید سر درختان را به هم میزد و صداهایموحش در اطراف مقدونیها طنین میانداخت. سرانجام روز در رسید و از وحشتمقدونیها کاست. چنانکه توانستند قسمتی را از دره دور زده و بگذرند. بعدمقدونیةا بالا رفته و به قله کوه رسیدند و در آنجا به قراولانی از سپاهپارسی برخوردند. پارسیها بیدرنگ اسلحه برگرفته حمله کردند. بعد بعضی ازآنها مقاومت و برخی فرار کردند و بر اثر چکاچک اسلحه ضجه و ناله افتادگانو مجروحین و فرار قسمتی که میخواست به اردوی اصلی ملحق شود، صدای همهمه وغوغا برخاست و «کراتر» چون این صداها را شنید بهطرف معبر تنگ شتافت. بدینترتیب به سبب راهنمایی یک اسیر لیکیانی پارسیها دیدند که از هر طرفاسلحهی مقدونیةا میدرخشد و هر آن در اطراف آنها بر مخاطرات میافزاید.معلوم بود که محصور شدهآند. نه راه پیش دارند و نه راه پس. با وجود اینپارسیها تسلیم نشدند و جدالی کردند که خاطرهی آن در تاریخ جاوید ماند.
نبرد دلیران بسیار سخت بود و پافشاری پارسیان به حدی بود که مردان غیرمسلحبه مقدونیها حمله کرده آنها را میگرفتند و با سنگینی خود به زیرمیکشیدند و بعد با تیرهای خود مقدونیها آنها را میکشتند. [اگر قرارباشد مردان غیرمسلحی وجود داشته باشد، مردانی هستند که از سوی اسکندر بدونسلاح از کوه بالا آمده بودند.] در این احوال آریوبرزن با چهل نفر سوار وپنج هزار پیاده، خود را بیپروا به سپاه مقدونی زد و عدهی زیادی از دشمنرا بکشت و تلفات زیادی هم داد. متأسفانه موفق نشد که از میان سپاه مقدونیبگذرد. یعنی از محاصره بیرون جست. [!] او چنین کرد تا به کمک پایتختبشتابد و آن را پیش از رسیدن مقدونیها اشغال کند.
ولی قشونی که اسکندر با «آمینتاس» و «فیلوتاس» و «سنوس» از راه جلگهبهطرف پارس فرستاده بود، از اجرای هدف او مانع گردید این قسمت مأمور بود،بر رودی که از داخلشدن به پارس مانع است پلی بسازد.
در این هنگام آریوبرزن رشید در موقعیتی بسیار پر مخاطره قرار گرفته بود ازطرفی نمیتوانست به شهر وارد شود از طرف دیگر قشون مقدونی او را سخت تعقیبمیکرد. با وجود این وضع یأسآور، این قهرمان ملی ایران راضی نشد تسلیمشود و به طرز حیرتانگیزی خود را به صفوف سپاه مقدونیان زد و از جان گذشتهچندان [چنان] جنگید تا سرانجام خود و یارانش شرافتمندانه به خاک افتادند وجان مقدس خود را در راه دفاع از ایران و ایرانی ایثار کردند.
این بود شرحی که مورخان عهد قدیم نوشتهاند (آریان، کتاب ۳، فصل ۶، بند ۴)، (دیودور، کتاب ۱۷، بند ۶۸)، ([External Link Removed for Guests]، کتاب ۳، بند ۴-۳) و (پولیین، کتاب ۴).
برخی اختلافی جزئی بین نوشتههای آنها هست که تغییری در اصل واقعهنمیدهد. بطور مثال عدهی سپاه آریوبزن را برخی ۲۵هزار و برخی ۴۰هزار نفرنوشتهاند و دیگر اینکه آریوبرزن هیچ منتظر نبوده که اسکندر از پشت سر اودرآید و از این جهت ناگهان از پس و پیش مورد حمله واقع شده و بهخصوص کهآریان گوید، اسکندر قراولان اول و دوم را کشت و دشمن وقتی خبر یافت ازاینکه محصور گشته که سنگرهایش را بطلمیوس گرفته بود. عده تلفات مقدونیهارا مورخین معین نکردهاند، ولی مکرر نوشتهاند که عدهی کشتگان و مجروحانزیاد بود. دیودور نیز نوشته در دفعه اول که اسکندر میخواست از دربند پارسبگذرد، عدهای زیاد از مقدونیها کشته یا مجروح شدند. لازم به تذکر است کهجدال درند پارس شباهت زیاد به جدال ترموپیل دارد. وسیلهای که خشایارشا واسکندر بدان متوسل شدند، نیز همان بود. رشادتی هم که در «ترموپیل»«لئونیداس اسپارتی» بروز داد و در اینجا آریوبرزن پارسی نیز مشابه یکدیگراست. ولی در یک چیز تفاوت آشکار دیده میشود. در یونان اسامی دلیران ثبتشد و در تاریخ ماند، روی قبر آنان کتیبهها نویساندند و نام آنان را تجلیلکردند. ولی در ایران اگر مورخان یونانی ذکری از این واقعه نکرده بودند،اصلا خبری هم از این فداکاری و وظیفهشناسی افتخارانگیز ملی به مانمیرسید. جهت آن انقراض دولت هخامنشی و نابود شدن اسناد مربوط به ایندوره است. چنانکه در ستون چهارم بند ۱۸ کتیبهی بیستون دیده میشود و نیزاز ذکری که هرودت در چند مورد کرده است (برگ ۷۴۷ و ۸۱۵)، شاهان هخامنشیاشخاص فداکار را تشویق میکردند و کارهای آنها را نه تنها شاه معاصر بلکهشاهان دیگر هم در نظر داشتند و این خود دلالت میکند بر اینکه اسامی آناهدر جایی ثبت میشده است (کتیبهی بیستون، ستون چهارم، بند ۱۸ – هرودت،کتاب ۸، بند ۹۰ – کتاب استر، باب ۶).
برای آریبرزن (آریوبرزن) مدافع دلاور دربند پارس و «به تیس» کوتوال غزهدو سرداری بودند که بهطور کامل در راه میهن عزیز خود ادای وظیفهجاننثاری کردند و در حقیقت نام آنان را باید در ردیف شهیدان وطن ثبت وضبط کرد و یاد و خاطره آنان را برای همیشه تقدیس نمود.
ایننوشتارها از کتاب عبدالرفیع حقیقت، حکومت جهانی ایرانیان از کوروش تاآریوبرزن، انتشارات کومش، چاپ نخست، سال ۱۳۸۴، برگ ۳۱۳ تا ۳۲۸ گرفته شدهاست. (برگرفته از تارنمای [External Link Removed for Guests].کام)
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیستم
زنان هخامنشی، ۳ برابر مردان حقوق می گرفتند!
حدود ۷۰ سال پیش، در سال ۱۳۱۲/۱۹۳۳م، در جریان کاوشهای موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو به سرپرستی «ارنست هرتسفلد» ایرانشناس، مجموعهای از گل نوشتهها در باروی شمال شرقی تخت جمشید به دست آمد. این مجموعه که مشتمل بر حدود ۳۰هزار لوح بود، متعلق به سالهای ۵۰۹ تا ۴۹۴ ق.م است و به خط میخی ایلامی نوشته شده است.
چهار سال بعد، این مجموعه برای مطالعه به طور امانی به دانشگاه شیکاگو سپرده شد.از آن زمان تاکنون، بخشی از نتایج مطالعات محققان این دانشگاه منتشر شده است.
سال گذشته، در بهار ۱۳۸۳، دکتر «گیل استاین»، مدیر موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو، ۳۰۰ گل نوشته از متنهای ترجمه شده باروی تخت جمشید را از سوی دانشگاه شیکاگو در جعبههای ضد اسید و ضد رطوبت به ایران بازگرداند.
این اسناد که دارای ارزش فرهنگی بسیاری است و بخشی از پیشینه فرهنگی ایرانیان را بازگو میکند، تاکنون در انبار موزه ملی نگهداری میشد. اما پس از دستهبندی و تهیه شناسنامه انگلیسی و فارسی، برای نخستین بار نمایشگاهی از این الواح در موزه ملی تا پایان خرداد ماه برپا شده است. نمایش این تعداد الواح که از نظر موضوعی نیز دستهبندی شدهاند، تاکنون در جهان بیسابقه بوده است. اما از این الواح چه اطلاعاتی به دست میآید؟
«شاهرخ رزمجو»، سرپرست مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی، توضیح میدهد: «بیش از ۳۰ ملت در قلمرو ایران هخامنشی جای داشتند. مرزهای ایران از یک سو، از هند تا یوگسلاوی و بلغارستان در اروپا و از سوی دیگر، از مصر و اتیوپی و لیبی در آفریقا تا مرزهای چین و دشتهای سیبری گسترده بود. اداره چنین قلمرو بزرگی در ۲۵۰۰ سال پیش نیاز به نظم و انضباط و سازماندهی اداری بسیار دقیقی داشت و هخامنشیان توانستند به کمک سازماندهی بینظیر خود، نزدیک به دو قرن این امپراتوری را به خوبی اداره کنند.
اسناد اداری هخامنشیان بیشتر به خط و زبان ایلامی روی گل نوشته میشد. در کنار آن، از خط و زبانهای دیگری مانند آرامی هم استفاده میشد که بیشتر با جوهر روی پوست و چرم و لوح نوشته میشد. الواح ایلامی به نمایش درآمده نمونهای است از اسناد اداری هخامنشی که شامل پرداخت مواد خوراکی برای موارد گوناگون از طرف دولت است.
«تعدادی هم رسیدهایی است که در ازای دریافت کالا یا مواد غذایی داده میشد. چون هنوز پول و سکه به طور گسترده استفاده نمیشد. در آن زمان، تازه داریوش سیستم پولی را به وجود آورده بود و هنوز سیستم تبادلی بیشتر از طریق مواد غذایی انجام میشد.
تعدادی از متنها محتوی پرداختهای دینی است. این گونه متنها نشان میدهند که روحانیان ایرانی و ایلامی برای نذر به خدایان یا مراسم مذهبی خود مواجبی از دولت دریافت میکردند و جالب این که هر کدام از ایرانیان یا ایلامیان میتوانستند مواجب خدایان را دریافت کنند و برای خدای دیگری به مصرف برسانند. یعنی همکاری بسیار نزدیکی میان دینها بود. در بعضی متنها آمده که کالایی که برای یک خدا داده میشد، بعد از اجرای مراسم به کارگران تحویل داده میشد تا آن را مصرف کنند. همین متنهای پرداختهای دینی میتواند اطلاعاتی از قبیل خدایان مورد پرستش یا مراسم مذهبی مردمان آن روز به ما بدهد. مثلا از متنها در مییابیم که مراسمی به نام «لن» وجود داشته است. چگونگی این مراسم مذهبی را دقیقا نمیدانیم اما ظاهرا مشابه مراسم مسح مسیحیان بوده است. نام خدایانی چون اهورامزدا، میترا، نریوسنگ و سپندارمد هم در این الواح به چشم میخورد و قدمت پرستش این خدایان را نشان می دهد.
نکته جالب دیگر این که از ایزدبانو آناهیتا با همه قدمت و جایگاهی که در افکار ایرانیان داشته نامی برده نشده اما پرداختهایی برای آب، رود و کوه مقدس وجود دارد که شاید با این ایزد بانو بیارتباط نباشد.
بنابر توضیحات شاهرخ رزمجو، آن چه در این نمایشگاه بسیار مهم است، اثر مهری است روی یکی از این گل نوشتهها که کهنترین اثر مهر هخامنشی در جهان محسوب میشود. این اثر مهر متعلق به سال ۵۰۰ ق.م یا سال بیست و دوم داریوش است و خود مهر متعلق به کورش اول، پدربزرگ کورش بزرگ، یعنی مربوط به سده هفتم پیش از میلاد است.
این مهر نقش سواری است نیزه به دست و پیادهای که نیزهای از میان بدنش رد شده و کمان شکستهای در دست دارد. کورش اول در این مهر خود را چنین معرفی میکند: «کورش، پسر چیش پش، پادشاه شهر انشان». یعنی در زمان داریوش هنوز از مهرهای خیلی قدیمی، مربوط به پادشاه چند نسل قبل استفاده میشده است.
این مهر از نوع استامپی، مشابه مهرهای امروزی است. علاوه بر مهرهای استامپی، در این نمایشگاه گونه دیگر مهر نیز به نمایش درآمده به نام مهرهای سیلندری. این مهرها با غلتاندن آنها بر روی گل میتوانسته بینهایت شکل ایجاد کند.
کاربرد مهرها همانند امروز برای رسمیت بخشیدن به اسناد بوده است.
در این نمایشگاه، یک نمونه قلم نگارش خط میخی نیز به نمایش درآمده است. این قلم به تازگی از حفاریهای دکتر اسماعیل یغمایی در «تل بندو» در فارس پیدا شده و ظاهرا برای نوشتن خط پروتو ایلامی (= ایلامی متقدم) بوده است نه خط میخی فارسی باستان. اما به هر حال، بهترین نمونهای است که از یک قلم کتابت قدیمی در دست است.
رزمجو در مورد الواح گروههای دیگر میگوید: «سایر گروههای به نمایش درآمده، شامل مواجب مادران، مواجب سفر، مواجب حیوانات، مواجب کارگران و متنهای محاسبات است.»
سپس در مورد هر گروه توضیحاتی بدین شرح ارایه میدهد: «مادرانی که ظاهرا کارمند دولت بودند و در شهرهای فارس، یعنی پارس قدیم، کار میکردند (چون این متنها همگی مربوط به ناحیه مذکور است)، از طرف دولت حق اولاد یا مواجب ویژهای دریافت میکردند.
بررسی حقوق و دستمزدها نشان میدهد که در بعضی موارد، حتی با شغل برابر، زنان سه برابر مردان حقوق میگرفتند.
مواجب سفر بخشی به مسافرانی که از شهرهای مختلفی چون قندهار، هند، سارد، مصر، شوش، کرمان و… آمده بودند، داده میشد و بخشی به پیکهای پیشتاز تعلق میگرفت.
به عبارتی، قدیمیترین پرداخت سیستم پست جهان در این الواح ثبت شده است. پیکهای پیشتاز که در ایلامی «پیَّردَزیش» خوانده شدهاند، پیامها را به سرعت در طول جادههای امپراتوری حمل میکردند و این قدیمیترین و سریعترین سیستم پستی جهان بوده که داریوش آن را بنیان نهاده بود.
برخی لوحها جنبه برچسب کالا داشته که با خود کالا فرستاده میشده است. بعضی از متنها هم به متنهای محاسبات معروفاند. این متنها سالانهاند و گزارش پرداختها، برداشتها و ذخیره سال آینده را در بردارند. این متنها درست مانند متنهای حسابرسی امروزی جدولبندی شدهاند و خطوط جدولها روی الواح نمایان است.
متنهای محاسباتی از ریاضیات بسیار پیشرفتهای برخوردارند و برای مطالعه آنها باید علاوه بر ایلامی، بر ریاضی نیز مسلط بود.
روی بیشتر الواح به خصوص الواح محاسباتی، نوشتهها یا علایمی به چشم میخورد به خط آرامی که با مرکب نوشته شده و نشان میدهد از روی این متنها، آرشیو دیگری تهیه میشد که روی پوست یا چرم به زبان و خط آرامی نوشته میشد و جای دیگری نگهداری میشد. روی بعضی الواح فقط علامتی مبنی بر نسخهبرداری به چشم میخورد و روی برخی دیگر، کاملا به آرامی نوشته شده «نسخ»، یعنی «نسخه برداری شد.»
آرشیوها به این دلیل بوده که اگر مدارک اصلی از بین رفت، نسخهای از آن موجود باشد. تعدادی از منابع اصلی این کار نیز شامل پژوهشهایی که دانشگاه شیکاگو روی این الواح انجام داده، به خصوص کتابهایی که در مورد نقش مهرها تهیه کرده، به نمایش درآمده است.
مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی جدولی نیز از همه هجاهایی که در کتیبههای باروی دوره هخامنشی به کار رفته تهیه کرده است. اما به درستی نمیتوان تعداد هجاهای خط ایلامی را مشخص کرد. چون ممکن است برای یک شکل چند صورت مختلف وجود داشته باشد. همچنین در دورههای متفاوت ایلامی، شکل هجاها فرق میکند.
اما این جدول و گلها و قلم مخصوص نوشتن خط میخی با نام گوه که از چوب تراشیده شده، به بازدید کنندگان امکان میدهد گل را در دست بگیرند و باگوه و به کمک جدول، هجاهای میخی را به نگارش درآورند و عملا شیوه نگارش دوره باستان را تجربه کنند.
همه الواح ایلامی آن چنان که در این نمایشگاه میبینیم، پاک و سالم و خوانا نیستند. بسیاری از الواح خرد شده بودند. الواح خرد شده را که تعدادشان هم بیشتر شده و به ۳۵ هزار لوح رسیده، مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی در یک پروژه بلند مدت طبقهبندی کرده و به گروههایی چون نقش مهرهای فرعی (متن و لبه)، متن و نقش، نقش مهر، متن، لبه، مغزی، برچسب و… تقسیم کرده است. نمونهای از این قطعات نیز به نمایش درآمده است. این قطعات غالبا ناخوانا هستند و مثل پازل بزرگی میمانند که برای مطالعه باید قطعات مربوطه را پیدا کرد و به هم چسباند. همچنین قطعاتی سفالی در این مجموعه پیدا شده است که نشان میدهد این الواح در کوزههای سفالی نگهداری میشدهاند.
در این نمایشگاه، ریسمانهای سوخته، یک نمونه گره و یک تارموی انسان هم به چشم میخورد که از داخل الواح به دست آمدهاند. ریسمانها و گره به دلیل آتشسوزی تخت جمشید به دست اسکندر سوختهاند و تارموی به دست آمده به رنگ سفید است.
مو به مرور زمان سفید و سفت میشود و بعد از صد سال هم نمیتوان مو را با رنگ اصلی آن پیدا کرد، مگر اینکه در شرایط خاصی قرار گرفته باشد. از این رو، بر اساس رنگ مو نمیتوان سن تقریبی صاحب آن را تشخیص داد.
دو طرف همه این الواح سوراخ است. چون از داخل همگی این الواح ریسمانهایی عبور میکرده و از دو طرف لوح دو سر ریسمان بیرون میآمده و به صورت قلابی شکل پیدا میکرده است.
به این ترتیب، میتوانستند الواح را در جایی برای آرشیو آویزان کنند. معمولا سمت چپ الواح سطح صافی بوده که جای انگشت شست دست چپ است. چون به هنگام نگارش لوح را معمولا در دست چپ نگه میداشتند و از چپ به راست هم مینوشتند. در همین قسمت، لوح مهر میشده و در واقع رسمیت پیدا میکرده است.
اگر نوشته ادامه پیدا میکرد، لوح را دور میگرداندند و در پشت لوح نوشته را ادامه میدادند. اگر نوشته پشت لوح را پر میکرد، به همان صورت رها میشد و سطح صاف سمت چپ آن مهر میشد تا به آن رسمیت بدهد. اما اگر فضایی خالی پشت کتیبه باقی ماند، آن فضا را مهر میکردند تا کس دیگری نتواند چیزی آن جا اضافه کند. (درست مانند امروز که انتهای نامههای اداری یا چک را میبندند.)
«شاهرخ رزمجو» توضیح میدهد که تمامی این الواح مشابه فاکتورهای امروزی است و هیچ گاه مستقیما به ما اطلاعاتی نمیدهند. اطلاعات را باید از داخل آنها کشید. مثلا واحدهای وزنی آن دوره که برای پرداخت کالاها به کار رفته، از این الواح شناخته میشود: «بر» واحد وزنی جامدات و «مَّریش» واحد وزنی مایعات است.
در بعضی متنها، اسم منشی یا کاتب یا دبیری که متن را نوشته، پایین متن اضافه میشود. ظاهرا آنها که اسم دارند، شخص معروفی بودند که جایگاه خاص اداری داشتند و وقتی نام خود را پایین متن میگذاشتند، میخواستند همه بدانند او چه کسی است. اما آن سازمان عریض و طویل اداری و اقتصادی چگونه اداره میشد؟
رزمجو میگوید: «این سازمان پرداختهای مواد غذایی به عنوان پول برای مصارف مختلف، زیر نظر شخصی اداره میشد به نام «پَرنَکَه» که عموی داریوش بود. او معاونهایی داشت و این معاونها خود زیردستانی داشتند که مقدار مواجب و مواجب مناطق مختلف را تعیین میکردند. مناطق مختلف مسئولان متفاوتی داشتند. افرادی هم بودند که کالاها را حمل میکردند و به مناطق تحویل میدادند و کسانی هم بودند که کالاها را تحویل میگرفتند. تمام اینها عضو یک سازمان بسیار منظم و دقیق و برنامهریزی شده پرداختهای حقوقی به آدمهای مختلف بودند.
آیا از این الواح میتوان پی برد که زندانیان یا بردگانی هم در این نظام به کار گماشته میشدند؟
رزمجو در پاسخ به این سئوال میگوید: «در کتیبهها، از آدمها به عنوان آدمهای آزاد اسم برده شده که کار میکنند و حقوق میگیرند. کاملا هم زیر نظر هستند، نه از نظر امنیتی و حفاظتی، از این نظر که بدانند هر کس چقدر کار کرده و چقدر باید حقوق بگیرد تا مبادا حقوقش کم شود یا به تعویق بیفتد. وضعیت حقوقها هم نشان میدهد دستمزد در بعضی موارد خیلی بالا بوده است. اما از اسیر یا برده یا زندانی برای کارها استفاده نمیکردند. ممکن است زندانیانی داشتهاند اما از آنها برای کارهای ساختمانی بهرهکشی نمیکردند. هنرمندان را به این منظور دعوت میکردند و هنرمندان طبق قراردادهایی کار میکردند. مدارک مختلفی هم در این مورد وجود دارد. مانند دعوتنامهای که ساتراپ مصر برای هنرمندان مصری نوشته بود. در متنهای خزانه هم نام هنرمندان، ملیت آنان، کار و میزان دستمزدشان ثبت است.»
منبع: آفتاب آی آر
زنان هخامنشی، ۳ برابر مردان حقوق می گرفتند!
حدود ۷۰ سال پیش، در سال ۱۳۱۲/۱۹۳۳م، در جریان کاوشهای موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو به سرپرستی «ارنست هرتسفلد» ایرانشناس، مجموعهای از گل نوشتهها در باروی شمال شرقی تخت جمشید به دست آمد. این مجموعه که مشتمل بر حدود ۳۰هزار لوح بود، متعلق به سالهای ۵۰۹ تا ۴۹۴ ق.م است و به خط میخی ایلامی نوشته شده است.
چهار سال بعد، این مجموعه برای مطالعه به طور امانی به دانشگاه شیکاگو سپرده شد.از آن زمان تاکنون، بخشی از نتایج مطالعات محققان این دانشگاه منتشر شده است.
سال گذشته، در بهار ۱۳۸۳، دکتر «گیل استاین»، مدیر موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو، ۳۰۰ گل نوشته از متنهای ترجمه شده باروی تخت جمشید را از سوی دانشگاه شیکاگو در جعبههای ضد اسید و ضد رطوبت به ایران بازگرداند.
این اسناد که دارای ارزش فرهنگی بسیاری است و بخشی از پیشینه فرهنگی ایرانیان را بازگو میکند، تاکنون در انبار موزه ملی نگهداری میشد. اما پس از دستهبندی و تهیه شناسنامه انگلیسی و فارسی، برای نخستین بار نمایشگاهی از این الواح در موزه ملی تا پایان خرداد ماه برپا شده است. نمایش این تعداد الواح که از نظر موضوعی نیز دستهبندی شدهاند، تاکنون در جهان بیسابقه بوده است. اما از این الواح چه اطلاعاتی به دست میآید؟
«شاهرخ رزمجو»، سرپرست مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی، توضیح میدهد: «بیش از ۳۰ ملت در قلمرو ایران هخامنشی جای داشتند. مرزهای ایران از یک سو، از هند تا یوگسلاوی و بلغارستان در اروپا و از سوی دیگر، از مصر و اتیوپی و لیبی در آفریقا تا مرزهای چین و دشتهای سیبری گسترده بود. اداره چنین قلمرو بزرگی در ۲۵۰۰ سال پیش نیاز به نظم و انضباط و سازماندهی اداری بسیار دقیقی داشت و هخامنشیان توانستند به کمک سازماندهی بینظیر خود، نزدیک به دو قرن این امپراتوری را به خوبی اداره کنند.
اسناد اداری هخامنشیان بیشتر به خط و زبان ایلامی روی گل نوشته میشد. در کنار آن، از خط و زبانهای دیگری مانند آرامی هم استفاده میشد که بیشتر با جوهر روی پوست و چرم و لوح نوشته میشد. الواح ایلامی به نمایش درآمده نمونهای است از اسناد اداری هخامنشی که شامل پرداخت مواد خوراکی برای موارد گوناگون از طرف دولت است.
«تعدادی هم رسیدهایی است که در ازای دریافت کالا یا مواد غذایی داده میشد. چون هنوز پول و سکه به طور گسترده استفاده نمیشد. در آن زمان، تازه داریوش سیستم پولی را به وجود آورده بود و هنوز سیستم تبادلی بیشتر از طریق مواد غذایی انجام میشد.
تعدادی از متنها محتوی پرداختهای دینی است. این گونه متنها نشان میدهند که روحانیان ایرانی و ایلامی برای نذر به خدایان یا مراسم مذهبی خود مواجبی از دولت دریافت میکردند و جالب این که هر کدام از ایرانیان یا ایلامیان میتوانستند مواجب خدایان را دریافت کنند و برای خدای دیگری به مصرف برسانند. یعنی همکاری بسیار نزدیکی میان دینها بود. در بعضی متنها آمده که کالایی که برای یک خدا داده میشد، بعد از اجرای مراسم به کارگران تحویل داده میشد تا آن را مصرف کنند. همین متنهای پرداختهای دینی میتواند اطلاعاتی از قبیل خدایان مورد پرستش یا مراسم مذهبی مردمان آن روز به ما بدهد. مثلا از متنها در مییابیم که مراسمی به نام «لن» وجود داشته است. چگونگی این مراسم مذهبی را دقیقا نمیدانیم اما ظاهرا مشابه مراسم مسح مسیحیان بوده است. نام خدایانی چون اهورامزدا، میترا، نریوسنگ و سپندارمد هم در این الواح به چشم میخورد و قدمت پرستش این خدایان را نشان می دهد.
نکته جالب دیگر این که از ایزدبانو آناهیتا با همه قدمت و جایگاهی که در افکار ایرانیان داشته نامی برده نشده اما پرداختهایی برای آب، رود و کوه مقدس وجود دارد که شاید با این ایزد بانو بیارتباط نباشد.
بنابر توضیحات شاهرخ رزمجو، آن چه در این نمایشگاه بسیار مهم است، اثر مهری است روی یکی از این گل نوشتهها که کهنترین اثر مهر هخامنشی در جهان محسوب میشود. این اثر مهر متعلق به سال ۵۰۰ ق.م یا سال بیست و دوم داریوش است و خود مهر متعلق به کورش اول، پدربزرگ کورش بزرگ، یعنی مربوط به سده هفتم پیش از میلاد است.
این مهر نقش سواری است نیزه به دست و پیادهای که نیزهای از میان بدنش رد شده و کمان شکستهای در دست دارد. کورش اول در این مهر خود را چنین معرفی میکند: «کورش، پسر چیش پش، پادشاه شهر انشان». یعنی در زمان داریوش هنوز از مهرهای خیلی قدیمی، مربوط به پادشاه چند نسل قبل استفاده میشده است.
این مهر از نوع استامپی، مشابه مهرهای امروزی است. علاوه بر مهرهای استامپی، در این نمایشگاه گونه دیگر مهر نیز به نمایش درآمده به نام مهرهای سیلندری. این مهرها با غلتاندن آنها بر روی گل میتوانسته بینهایت شکل ایجاد کند.
کاربرد مهرها همانند امروز برای رسمیت بخشیدن به اسناد بوده است.
در این نمایشگاه، یک نمونه قلم نگارش خط میخی نیز به نمایش درآمده است. این قلم به تازگی از حفاریهای دکتر اسماعیل یغمایی در «تل بندو» در فارس پیدا شده و ظاهرا برای نوشتن خط پروتو ایلامی (= ایلامی متقدم) بوده است نه خط میخی فارسی باستان. اما به هر حال، بهترین نمونهای است که از یک قلم کتابت قدیمی در دست است.
رزمجو در مورد الواح گروههای دیگر میگوید: «سایر گروههای به نمایش درآمده، شامل مواجب مادران، مواجب سفر، مواجب حیوانات، مواجب کارگران و متنهای محاسبات است.»
سپس در مورد هر گروه توضیحاتی بدین شرح ارایه میدهد: «مادرانی که ظاهرا کارمند دولت بودند و در شهرهای فارس، یعنی پارس قدیم، کار میکردند (چون این متنها همگی مربوط به ناحیه مذکور است)، از طرف دولت حق اولاد یا مواجب ویژهای دریافت میکردند.
بررسی حقوق و دستمزدها نشان میدهد که در بعضی موارد، حتی با شغل برابر، زنان سه برابر مردان حقوق میگرفتند.
مواجب سفر بخشی به مسافرانی که از شهرهای مختلفی چون قندهار، هند، سارد، مصر، شوش، کرمان و… آمده بودند، داده میشد و بخشی به پیکهای پیشتاز تعلق میگرفت.
به عبارتی، قدیمیترین پرداخت سیستم پست جهان در این الواح ثبت شده است. پیکهای پیشتاز که در ایلامی «پیَّردَزیش» خوانده شدهاند، پیامها را به سرعت در طول جادههای امپراتوری حمل میکردند و این قدیمیترین و سریعترین سیستم پستی جهان بوده که داریوش آن را بنیان نهاده بود.
برخی لوحها جنبه برچسب کالا داشته که با خود کالا فرستاده میشده است. بعضی از متنها هم به متنهای محاسبات معروفاند. این متنها سالانهاند و گزارش پرداختها، برداشتها و ذخیره سال آینده را در بردارند. این متنها درست مانند متنهای حسابرسی امروزی جدولبندی شدهاند و خطوط جدولها روی الواح نمایان است.
متنهای محاسباتی از ریاضیات بسیار پیشرفتهای برخوردارند و برای مطالعه آنها باید علاوه بر ایلامی، بر ریاضی نیز مسلط بود.
روی بیشتر الواح به خصوص الواح محاسباتی، نوشتهها یا علایمی به چشم میخورد به خط آرامی که با مرکب نوشته شده و نشان میدهد از روی این متنها، آرشیو دیگری تهیه میشد که روی پوست یا چرم به زبان و خط آرامی نوشته میشد و جای دیگری نگهداری میشد. روی بعضی الواح فقط علامتی مبنی بر نسخهبرداری به چشم میخورد و روی برخی دیگر، کاملا به آرامی نوشته شده «نسخ»، یعنی «نسخه برداری شد.»
آرشیوها به این دلیل بوده که اگر مدارک اصلی از بین رفت، نسخهای از آن موجود باشد. تعدادی از منابع اصلی این کار نیز شامل پژوهشهایی که دانشگاه شیکاگو روی این الواح انجام داده، به خصوص کتابهایی که در مورد نقش مهرها تهیه کرده، به نمایش درآمده است.
مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی جدولی نیز از همه هجاهایی که در کتیبههای باروی دوره هخامنشی به کار رفته تهیه کرده است. اما به درستی نمیتوان تعداد هجاهای خط ایلامی را مشخص کرد. چون ممکن است برای یک شکل چند صورت مختلف وجود داشته باشد. همچنین در دورههای متفاوت ایلامی، شکل هجاها فرق میکند.
اما این جدول و گلها و قلم مخصوص نوشتن خط میخی با نام گوه که از چوب تراشیده شده، به بازدید کنندگان امکان میدهد گل را در دست بگیرند و باگوه و به کمک جدول، هجاهای میخی را به نگارش درآورند و عملا شیوه نگارش دوره باستان را تجربه کنند.
همه الواح ایلامی آن چنان که در این نمایشگاه میبینیم، پاک و سالم و خوانا نیستند. بسیاری از الواح خرد شده بودند. الواح خرد شده را که تعدادشان هم بیشتر شده و به ۳۵ هزار لوح رسیده، مرکز مطالعات هخامنشی موزه ملی در یک پروژه بلند مدت طبقهبندی کرده و به گروههایی چون نقش مهرهای فرعی (متن و لبه)، متن و نقش، نقش مهر، متن، لبه، مغزی، برچسب و… تقسیم کرده است. نمونهای از این قطعات نیز به نمایش درآمده است. این قطعات غالبا ناخوانا هستند و مثل پازل بزرگی میمانند که برای مطالعه باید قطعات مربوطه را پیدا کرد و به هم چسباند. همچنین قطعاتی سفالی در این مجموعه پیدا شده است که نشان میدهد این الواح در کوزههای سفالی نگهداری میشدهاند.
در این نمایشگاه، ریسمانهای سوخته، یک نمونه گره و یک تارموی انسان هم به چشم میخورد که از داخل الواح به دست آمدهاند. ریسمانها و گره به دلیل آتشسوزی تخت جمشید به دست اسکندر سوختهاند و تارموی به دست آمده به رنگ سفید است.
مو به مرور زمان سفید و سفت میشود و بعد از صد سال هم نمیتوان مو را با رنگ اصلی آن پیدا کرد، مگر اینکه در شرایط خاصی قرار گرفته باشد. از این رو، بر اساس رنگ مو نمیتوان سن تقریبی صاحب آن را تشخیص داد.
دو طرف همه این الواح سوراخ است. چون از داخل همگی این الواح ریسمانهایی عبور میکرده و از دو طرف لوح دو سر ریسمان بیرون میآمده و به صورت قلابی شکل پیدا میکرده است.
به این ترتیب، میتوانستند الواح را در جایی برای آرشیو آویزان کنند. معمولا سمت چپ الواح سطح صافی بوده که جای انگشت شست دست چپ است. چون به هنگام نگارش لوح را معمولا در دست چپ نگه میداشتند و از چپ به راست هم مینوشتند. در همین قسمت، لوح مهر میشده و در واقع رسمیت پیدا میکرده است.
اگر نوشته ادامه پیدا میکرد، لوح را دور میگرداندند و در پشت لوح نوشته را ادامه میدادند. اگر نوشته پشت لوح را پر میکرد، به همان صورت رها میشد و سطح صاف سمت چپ آن مهر میشد تا به آن رسمیت بدهد. اما اگر فضایی خالی پشت کتیبه باقی ماند، آن فضا را مهر میکردند تا کس دیگری نتواند چیزی آن جا اضافه کند. (درست مانند امروز که انتهای نامههای اداری یا چک را میبندند.)
«شاهرخ رزمجو» توضیح میدهد که تمامی این الواح مشابه فاکتورهای امروزی است و هیچ گاه مستقیما به ما اطلاعاتی نمیدهند. اطلاعات را باید از داخل آنها کشید. مثلا واحدهای وزنی آن دوره که برای پرداخت کالاها به کار رفته، از این الواح شناخته میشود: «بر» واحد وزنی جامدات و «مَّریش» واحد وزنی مایعات است.
در بعضی متنها، اسم منشی یا کاتب یا دبیری که متن را نوشته، پایین متن اضافه میشود. ظاهرا آنها که اسم دارند، شخص معروفی بودند که جایگاه خاص اداری داشتند و وقتی نام خود را پایین متن میگذاشتند، میخواستند همه بدانند او چه کسی است. اما آن سازمان عریض و طویل اداری و اقتصادی چگونه اداره میشد؟
رزمجو میگوید: «این سازمان پرداختهای مواد غذایی به عنوان پول برای مصارف مختلف، زیر نظر شخصی اداره میشد به نام «پَرنَکَه» که عموی داریوش بود. او معاونهایی داشت و این معاونها خود زیردستانی داشتند که مقدار مواجب و مواجب مناطق مختلف را تعیین میکردند. مناطق مختلف مسئولان متفاوتی داشتند. افرادی هم بودند که کالاها را حمل میکردند و به مناطق تحویل میدادند و کسانی هم بودند که کالاها را تحویل میگرفتند. تمام اینها عضو یک سازمان بسیار منظم و دقیق و برنامهریزی شده پرداختهای حقوقی به آدمهای مختلف بودند.
آیا از این الواح میتوان پی برد که زندانیان یا بردگانی هم در این نظام به کار گماشته میشدند؟
رزمجو در پاسخ به این سئوال میگوید: «در کتیبهها، از آدمها به عنوان آدمهای آزاد اسم برده شده که کار میکنند و حقوق میگیرند. کاملا هم زیر نظر هستند، نه از نظر امنیتی و حفاظتی، از این نظر که بدانند هر کس چقدر کار کرده و چقدر باید حقوق بگیرد تا مبادا حقوقش کم شود یا به تعویق بیفتد. وضعیت حقوقها هم نشان میدهد دستمزد در بعضی موارد خیلی بالا بوده است. اما از اسیر یا برده یا زندانی برای کارها استفاده نمیکردند. ممکن است زندانیانی داشتهاند اما از آنها برای کارهای ساختمانی بهرهکشی نمیکردند. هنرمندان را به این منظور دعوت میکردند و هنرمندان طبق قراردادهایی کار میکردند. مدارک مختلفی هم در این مورد وجود دارد. مانند دعوتنامهای که ساتراپ مصر برای هنرمندان مصری نوشته بود. در متنهای خزانه هم نام هنرمندان، ملیت آنان، کار و میزان دستمزدشان ثبت است.»
منبع: آفتاب آی آر
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست و یکم
از تخت جمشید



















منبع:http://tarikhema
از تخت جمشید




















منبع:http://tarikhema
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست ودوم
قوانین قضایی و احکام کیفری در عهد هخامنشی
در عهد هخامنشی قضاوت و داوری زیر نظر شاه انجام می گرفت مغان و پیشوایان مذهبی مجری قانون و مسئول صدور احکام بودند. مغانها نزد ایرانیان از فرزانگان بشمار می رفتند بطوریکه حتی کسی پیش از آموختن تعالیم مغان به پادشاهی نمی رسید. تمام فدرت و اختیارات منجمله امر قضاوت زیر نفوذ شاه بود شاه امر قضاوت و انتخاب قضاوت را به یکی از دانشمندان سالخورده واگذار می کرد. محاکم به دو دسته عالی و محلی تقسیم می شدند محاکم عالی از ۷ نفر قاضی تشکیل می شد.
قوانین توسط کاهنان وضع می گردید محاکمات از روند خاصی پیروی می کرد که یکی از روندها پیشنهاد سازش از طریق داوری بوده با افزایش حجم امور قضایی گروه خاصی بنام سخنگویان قانون ( وکیل امروزی) پیدا شدند که مردم را در کارهای قضایی راهنمایی و ارشاد می کردند روندهای دیگر محاکمات یکی سوگند دادن و اجرای احکام الهی بود.البته پادشاهان از اختیارات بی حد و حصری برخوردار بودند آنان در تعیین نوع مجازات و میزان آن هیچ محدودیتی نداشتند شاه مافوق قانون بود و محدود به صلاحیت خاصی نبوده است عملکرد شاه ناشی از قدرت قانونی بود که تصور می کردند او از جانب خداوند قانون وضع می کند و خود وی نیز اجراء می کند.
قوانین اقوام پارس و ماد با سایر قوانین مملکت و بقیه اقوام متفاوت بوده است ولی به جهت شباهتهای فرهنگی موجود بین قوم پارس و ماد نقاط مشترک زیادی بین این دو ملت وجود داشته است ولی در سایر ممالک به جهت تفاوتهای فرهنگی بارز قوانین مختلف نیز حاکم بوده است که شباهتی به دو قوم فوق نداشته است
عدالت کیفری در زمان هخامنشیان توسط محاکمی که تصدی آن را سران طبقات جامعه تشکیل می داند اجراء می شده مبنای آراء آن بر اساس عرفهای قدیمی بوده است به این دسته از مقررات «داتا» می گویند. (همان جیزی که در حقوق کامن لاوی امروزی به عرف معروف است.) دادگاههای رسمی دیگری نیز وجود داشتند که داوران آنها به «داته برا» مرسوم بودند این قضاوت مستقیم از طرف پادشاه منصوب می شدند و این شغل مورثی بوده است. هر چند که پادشاهان سلسله هخامنشی امثال کورش و داریوش صرف نظر از ویرانگریها و کشتارهایی که در حملات بی رحمانه خود بر جای گذاشته بودند خود را مدعی اجرای عدالت و مأمور «اهورامزدا» برای انجام این امر مهم می دانستند و چنین وانمود می کردند که اجرای عدالت در جامعه و احقاق حقوق مردم بدون داشتن یک سلسله قوانین و مقرارت اجتماعی میسر نیست
ویل دورانت احکام کیفری در عهد هخامنشی را اینطور بیان می کند
بزھھای کوچک را با شلاق زدن- از پنج تا دویست ضربه – کیفر می دادند: ھر کس سگ چوپانی
مسموم می کرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت، و ھر کس دیگری را بخطا می کشت، مجازاتش
نود ضربه تازیانه بود. برای تأمین حقوق قضات غالباً، به جای شلاق زدن، جریمة نقدی گرفته می شد
و ھر ضربة شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله می کردند. گناھھای بزرگتر را با داغ کردن،
ناقص کردن عضو، دست و پا بریدن، چشم کندن، یا به زندان افکندن و کشتن مجازات می کردند.
قانون، کشتن اشخاص را در برابر بزه کوچک، حتی بر شخص شاه، ممنوع کرده بود، ولی خیانت به
وطن، ھتک ناموس، لواط، کشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن کردن مردگان، تجاوز به حرمت کاخ
شاھی، نزدیک شدن با کنیزکان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی، کیفر مرگ
داشت. در این گونه حالات، گناھکار را ناچار می کردند که زھر بنوشد یا او را به چھار میخ
می کشیدند یا به دار می آویختند (در حین دار کشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود) یا
سنگسارش می کردند یا، جز سر، تمام بدن او را در خاک می کردند یا سرش را میان دو سنگ بزرگ
می کوفتند.
در این دوره خیانت به وطن و ارتباط با کنیزان شاه با مجازات سنگسار روبرو می شده است
در مورد جرائمی که نسبت به امنیت کشور یا مقام سلطنت به وقوع می پیوست خود پادشاه قضاوت می کرد وحکم قطعی را می داد و این حکم قابل تجدید نظر نبوده.. به عنوان مثال
دربند چهار دهم کتیبه بیستون داریوش می گوید: «با اراده اهورامزدا لشگر من به لشگری که از من برگشته بود فائق آمد چیتر را گرفته نزد من آوردند من گوشها و بینی او را بریدم، چشمان او را درآوردم، او را به درب قصر من غل و زنجیر کردند، تمام مردم او را دیدند و بعد به امر من او را در آربل(اربیل) مصلوب کردند.
ودر بند سی ودوم کتیبه بیستون: داریوش شاه گوید پس از ان (فرورتیش ) با سواران کم گریخت. به سرزمین ری نام در ماد از ان سو روانه شد .من سپاهی دنبال او فرستادم . (فرورتیش) اسیر شد و به سوی من اورده شد . من هم بینی هم دو گوش هم زبان او را بریدم و یک چشم او را کندم . بسته به دروازه من نگاهداشته شد .همه او را دیدند پس از ان او را در همدان دار زدم و مردانی که یاران برجسته او بودند انها را در همدان درون دژ اویزان کردم .
نوع دیگری از مجازات جزای نقدی بود. جزای نقدی مبنای اجرای آن عموماً جرائم غیر عمدی که بار مالی داشت اعمال می شده است.
در این نوع بعضا اموال گناهکار به نفع دولت مصادره می شد.
—————————————————————————
منابع :
ویل دورانت / مشرق زمین /۴۰۴
محمد حسین، تاریخ حقوق ایران قبل از اسلام
حسن پیر نیا/تاریخ مفصل ایران باستان/ج دوم/چاپ اول
آئین دادرسی کیفری، جلد اول
مقدمه ای بر نظام کیفری ایران باستان، چاپ اول سال ۱۳۸۰ / محمد باقر کرمی
[External Link Removed for Guests]
قوانین قضایی و احکام کیفری در عهد هخامنشی
در عهد هخامنشی قضاوت و داوری زیر نظر شاه انجام می گرفت مغان و پیشوایان مذهبی مجری قانون و مسئول صدور احکام بودند. مغانها نزد ایرانیان از فرزانگان بشمار می رفتند بطوریکه حتی کسی پیش از آموختن تعالیم مغان به پادشاهی نمی رسید. تمام فدرت و اختیارات منجمله امر قضاوت زیر نفوذ شاه بود شاه امر قضاوت و انتخاب قضاوت را به یکی از دانشمندان سالخورده واگذار می کرد. محاکم به دو دسته عالی و محلی تقسیم می شدند محاکم عالی از ۷ نفر قاضی تشکیل می شد.
قوانین توسط کاهنان وضع می گردید محاکمات از روند خاصی پیروی می کرد که یکی از روندها پیشنهاد سازش از طریق داوری بوده با افزایش حجم امور قضایی گروه خاصی بنام سخنگویان قانون ( وکیل امروزی) پیدا شدند که مردم را در کارهای قضایی راهنمایی و ارشاد می کردند روندهای دیگر محاکمات یکی سوگند دادن و اجرای احکام الهی بود.البته پادشاهان از اختیارات بی حد و حصری برخوردار بودند آنان در تعیین نوع مجازات و میزان آن هیچ محدودیتی نداشتند شاه مافوق قانون بود و محدود به صلاحیت خاصی نبوده است عملکرد شاه ناشی از قدرت قانونی بود که تصور می کردند او از جانب خداوند قانون وضع می کند و خود وی نیز اجراء می کند.
قوانین اقوام پارس و ماد با سایر قوانین مملکت و بقیه اقوام متفاوت بوده است ولی به جهت شباهتهای فرهنگی موجود بین قوم پارس و ماد نقاط مشترک زیادی بین این دو ملت وجود داشته است ولی در سایر ممالک به جهت تفاوتهای فرهنگی بارز قوانین مختلف نیز حاکم بوده است که شباهتی به دو قوم فوق نداشته است
عدالت کیفری در زمان هخامنشیان توسط محاکمی که تصدی آن را سران طبقات جامعه تشکیل می داند اجراء می شده مبنای آراء آن بر اساس عرفهای قدیمی بوده است به این دسته از مقررات «داتا» می گویند. (همان جیزی که در حقوق کامن لاوی امروزی به عرف معروف است.) دادگاههای رسمی دیگری نیز وجود داشتند که داوران آنها به «داته برا» مرسوم بودند این قضاوت مستقیم از طرف پادشاه منصوب می شدند و این شغل مورثی بوده است. هر چند که پادشاهان سلسله هخامنشی امثال کورش و داریوش صرف نظر از ویرانگریها و کشتارهایی که در حملات بی رحمانه خود بر جای گذاشته بودند خود را مدعی اجرای عدالت و مأمور «اهورامزدا» برای انجام این امر مهم می دانستند و چنین وانمود می کردند که اجرای عدالت در جامعه و احقاق حقوق مردم بدون داشتن یک سلسله قوانین و مقرارت اجتماعی میسر نیست
ویل دورانت احکام کیفری در عهد هخامنشی را اینطور بیان می کند
بزھھای کوچک را با شلاق زدن- از پنج تا دویست ضربه – کیفر می دادند: ھر کس سگ چوپانی
مسموم می کرد، دویست ضربه شلاق مجازات داشت، و ھر کس دیگری را بخطا می کشت، مجازاتش
نود ضربه تازیانه بود. برای تأمین حقوق قضات غالباً، به جای شلاق زدن، جریمة نقدی گرفته می شد
و ھر ضربة شلاق را با مبلغی معادل شش روپیه مبادله می کردند. گناھھای بزرگتر را با داغ کردن،
ناقص کردن عضو، دست و پا بریدن، چشم کندن، یا به زندان افکندن و کشتن مجازات می کردند.
قانون، کشتن اشخاص را در برابر بزه کوچک، حتی بر شخص شاه، ممنوع کرده بود، ولی خیانت به
وطن، ھتک ناموس، لواط، کشتن، استمناء، سوزاندن یا دفن کردن مردگان، تجاوز به حرمت کاخ
شاھی، نزدیک شدن با کنیزکان شاه یا نشستن بر تخت وی، یا بی ادبی به خاندان سلطنتی، کیفر مرگ
داشت. در این گونه حالات، گناھکار را ناچار می کردند که زھر بنوشد یا او را به چھار میخ
می کشیدند یا به دار می آویختند (در حین دار کشیدن، معمولا سر مجرم به طرف پایین بود) یا
سنگسارش می کردند یا، جز سر، تمام بدن او را در خاک می کردند یا سرش را میان دو سنگ بزرگ
می کوفتند.
در این دوره خیانت به وطن و ارتباط با کنیزان شاه با مجازات سنگسار روبرو می شده است
در مورد جرائمی که نسبت به امنیت کشور یا مقام سلطنت به وقوع می پیوست خود پادشاه قضاوت می کرد وحکم قطعی را می داد و این حکم قابل تجدید نظر نبوده.. به عنوان مثال
دربند چهار دهم کتیبه بیستون داریوش می گوید: «با اراده اهورامزدا لشگر من به لشگری که از من برگشته بود فائق آمد چیتر را گرفته نزد من آوردند من گوشها و بینی او را بریدم، چشمان او را درآوردم، او را به درب قصر من غل و زنجیر کردند، تمام مردم او را دیدند و بعد به امر من او را در آربل(اربیل) مصلوب کردند.
ودر بند سی ودوم کتیبه بیستون: داریوش شاه گوید پس از ان (فرورتیش ) با سواران کم گریخت. به سرزمین ری نام در ماد از ان سو روانه شد .من سپاهی دنبال او فرستادم . (فرورتیش) اسیر شد و به سوی من اورده شد . من هم بینی هم دو گوش هم زبان او را بریدم و یک چشم او را کندم . بسته به دروازه من نگاهداشته شد .همه او را دیدند پس از ان او را در همدان دار زدم و مردانی که یاران برجسته او بودند انها را در همدان درون دژ اویزان کردم .
نوع دیگری از مجازات جزای نقدی بود. جزای نقدی مبنای اجرای آن عموماً جرائم غیر عمدی که بار مالی داشت اعمال می شده است.
در این نوع بعضا اموال گناهکار به نفع دولت مصادره می شد.
—————————————————————————
منابع :
ویل دورانت / مشرق زمین /۴۰۴
محمد حسین، تاریخ حقوق ایران قبل از اسلام
حسن پیر نیا/تاریخ مفصل ایران باستان/ج دوم/چاپ اول
آئین دادرسی کیفری، جلد اول
مقدمه ای بر نظام کیفری ایران باستان، چاپ اول سال ۱۳۸۰ / محمد باقر کرمی
[External Link Removed for Guests]
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وسوم
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی
اردشیر دوم . [ ا د / دِ رِ دُوْ وُ ] (اِخ ) (هخامنشی ) اسم این پادشاه را چنین نوشته اند: در کتیبه های هخامنشی به پارسی قدیم ارْت خْشثْر، در توریة (کتاب عزرا و کتاب نحمیا) ارْت خشثتا، نویسندگان یونانی مانند دیودور،آریان ، سترابون و پولی ین آرْتاکسِرک سِس ْ، کتزیاس – آرت کسِرک سِس از نویسندگان قرون اسلامی ، ابن الندیم الوراق صاحب کتاب الفهرست – ارْطخْشثْت ، ابوریحان بیرونی – ارطخشثت و اردشیربن داراالثانی ، در داستان های ما این اردشیر با اردشیر اوّل و سوّم یک تن شده اند و از سه شاه فقط اسم اردشیر اول (درازدست ) باقی مانده . از نویسندگان قرون اسلامی آنهائیکه از مدارک شرقی استفاده کرده اند، یعنی طبری و مسعودی و حمزه ٔاصفهانی و ثعالبی و غیره مانند داستانها فقط اسم اردشیر درازدست را ذکر کرده اند یونانی ها برای امتیاز این اردشیر از اردشیر اول او را من ِمون گفته اند، که به معنی باحافظه است ، زیراچنانکه پلوتارک نوشته حافظه ٔ خوبی داشته است . بعضی گمان میکنند که این لقب را بپارسی قدیم ابی یه تاک میگفته اند. ابوالفرج اسم او را ارطحشثت الثانی ضبط کرده .
پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱) ((داریوش از پروشات چهار پسر داشت : اول اردشیر که بزرگتر از همه بود بعد کوروش ، استان و اُکزاثر . اردشیر در ابتداء آرزیکاس نام داشت اگر چه دی نن او را اُآرتس مینامد وهر چند کتزیاس تاریخ خود را از افسانه های سخیف و مضحک پر کرده و با وجود این باور کردنی نیست تصور کنیم که کتزیاس حتی اسم شاهی را که در دربارش طبیب خود او، زن ، مادر و اولادش بوده ، نمیدانسته )). مقصود پلوتارک این است ، که دی نُن اشتباه کرده و قول کتزیاس صحیح است ، ولی وقتی که بنوشته های کتزیاس رجوع میکنیم می بینیم که او اسم اردشیر را آرزاکس نوشته (پرسی کا کتاب ۱۹) نه آرزیکاس پس بهمان دلیل که پلوتارک ذکر کرده ، باید گفت که آرزیکاس پلوتارک مصحف آرزاکِس است ، و چون (چنانکه بیاید) یونانیها ارشکهای سلسله ٔ اشکانی را آرزاکِس مینامیدند، پس شکی نیست که اسم این شاه در ابتداء، یعنی قبل از جلوس بتخت ، ارشک بوده و آرزاکِس یونانی شده ٔ آن است .
نسب : چنانکه بالاتر گفته شد، پدر او داریوش دوم بود و مادرش پُروشات خواهر همان داریوش (چنانکه گذشت ، کتزیاس پُروشات را خاله ٔ داریوش دانسته ).
وقایع بدو سلطنت ، سوء قصد نسبت به اردشیر: پلوتارک گوید (اردشیر بند ۱-۲): کوروش از طفولیت تندخو و شدیدالعمل بود، اما اردشیر رفتاری ملایم و حسیاتی معتدل داشت او بحکم شاه و ملکه با زنی خردمند و زیبا ازدواج کرد و بعدها بر خلاف میل آنان این زن را نگاه داشت (مقصود قضیه تری تخم است ) پُروشات کوروش را بیش از اردشیر دوست میداشت و میخواست تخت و تاج شاهی پس از فوت داریوش نصیب او گردد بنابراین همین که شاه ناخوش شد ملکه او را از ایالت سواحل دریاها احضار کرد و کوروش ، به امید اینکه مادرش او را ولیعهد خواهد کرد، بمقر سلطنت پدر شتافت پُروشات برای اجرای خیال خود بهمان دلیل متشبث شد، که وقتی خشیارشا بتحریک دمارات متمسک شده بود، توضیح آنکه ملکه بشاه گفت : من ارشک را وقتی زائیدم که تو یک شخص عادی بودی ولی کوروش را زمانی ، که من ملکه بودم . این دلیل در مزاج شاه اثر نکرد، زیرا اعلام کرد، که ارشک جانشین اوست و موسوم به اردشیر خواهد بود. بعد کوروش را والی لیدیه و صفحات دریائی و سردار کرد (شاید این یگانه دفعه ای بود که داریوش در مقابل نیرنگ ها و اصرار پُروشات مقاومت کرده ). بعد از فوت داریوش اردشیر به پاسارگاد رفت ،تا در آن جا بوسیله ٔ کاهنان آداب تاجگذاری را بعمل آرد. در این شهر معبدی هست که متعلق به ربةالنوع جنگ است و باید حدس زد که معبد می نرو میباشد (می نرو، درنزد یونانی ها ربةالنوع عقل و جنگ بود.
معبد پاسارگاد اناهیتا (ناهید) بوده و یونانیها این یزت را با می نیرو تطبیق میکردند م .) موافق آداب ، شاه میبایست داخل معبد شده و لباس خود را کنده لباسی را، که کوروش قدیم (مقصود کوروش بزرگ است ) قبل از این که بشاهی رسیده باشد، میپوشید، در برکند، و پس از اینکه قدری انجیر خشک خورد برگ تِربنت را بجود و مشروبی بیاشامد، که از سرکه و شیر ترکیب شده . اگر آداب دیگر بر حسب قانون مقرر است ، فقط معلوم کاهنان میباشد. در حینی که اردشیر میخواست آداب مذهبی را بجا آرد، تیسافرن او را آگاه کرد که کوروش سؤقصد نسبت به او دارد و برای تأیید این خبر کاهنی را، که سابقاً مربی کوروش بود و متاسف از اینکه او شاه نشده ، نزد اردشیر آورد.
او شهادت داد که کوروش قصددارد در حین اجرای آداب مذهبی بشاه حمله کرده او رابکشد. بعضی گویند، که بمجرد این اسناد کوروش توقیف شد. برخی به این عقیده اند که کوروش داخل معبد شده پنهان گردید و کاهن مزبور قصد او را آشکار کرد. بهر حال پس از آن اردشیر حکم اعدام کوروش را داد و همین که این خبر به پُروشات رسید، دوان آمد و پسر خود را درآغوش کشیده بدن او را با گیسوان خود پوشید، گردن خود را بگردن او چسباند و چنان او را در برگرفت که جلاّد نمیتوانست ضربتی به کوروش وارد آورد، بی اینکه آن ضربت به پروشات هم اصابت کند. پس از اینکه ملکه فریادها برآورد و شیون ها کرد و چندان عجز و الحاح نمود و قسم داد و قسم خورد، تا بالاخره شاه از تقصیر کوروش درگذشت و حکم کرد، که فوراً به ایالت خود برگردد. کوروش پس از آن بطرف لیدیه حرکت کرد، و چنانکه بیاید، در آنجا یاغی شد. قبل از اینکه بشرح یاغی گری کوروش بپردازیم لازم است شمه ای از اردشیر و احوال او بگوئیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند ۴ – ۵): در مزاج شاه یک کندی طبیعی بود، که مردم آنرا بملاطفت و ملایمت تعبیر میکردند. اردشیر بنام و رفتار هم اسم خود، اردشیر درازدست ، رشک میبرد و میخواست مانند او رفتار کند. همه به او دست رسی داشتند، پاداشهائی که میداد عالی و موافق لیاقت اشخاص بود، در مجازات ها از حد اعتدال تجاوز نمی کرد و آنچه باعث وهن بود از مجازاتها می کاست . هدایائی که به او میدادند، با روی خوش میپذیرفت و بشاشت او در این موقع مقابله میکرد با مسرت اشخاصی که به او هدیه میدادند یا از او هدیه میگرفتند. اطوار خوشی ، که در موقع دادن هدیه بکسی ، مینمود، بر نیکی فطرت و کردارش گواهی میداد. و کوچک ترین هدیه را با مسرت میپذیرفت ، یک روز شخصی اُمیزوس نام انار فوق العاده درشتی به او هدیه کرد و اردشیر گفت ((قسم به میثر (مهر) که اگر شهر کوچکی را به این شخص بسپارند، او میتواند آنرا بزرگ کند)). در یکی از مسافرتهای او، وقتی که همه به او تقدیمی میدادند، کاسب فقیری چون چیزی نداشت بدهد بطرف رودی دوید و دو دست خود را پر از آب کرده نزد او آورد. اردشیر را این کار او بسیار خوش آمد و جامی برای او فرستاد، که پر از هزار دریک طلا بود .
روزی اردشیر شنید، که اوکلیداس نامی از اهل لاسدمون نسبت به او حرفی زده ، که جسارت است بر اثر آن یکی از صاحب منصبان را فرمود به او بگوید: ((تو مختاری بر علیه شاه آنچه خواهی بگوئی و شاه هم میتواند آنچه خواهد بگوید و بکند)). تیری باذ روزی در شکارگاه بشاه نشان داد، که لباسش پاره شده . او در جواب گفت : چه کنم ؟ تیری باذ گفت لباسی دیگر بپوش و این لباس را، که در تن داری بمن ده . اردشیر جواب داد، این لباس را بتو میدهم ، ولی اجازه نمیدهم که آنرا در برکنی . تیری باذ که شخصی سبک مغز بود، فوراً لباس را پوشید و خود را با زینت هائی از زر، که فقط ملکه حق استعمال آن را داشت ، آراست همه از رفتار تیری باذ، که بر خلاف قانون بود، خشمناک شدند، ولی اردشیر خندیده گفت : تیری باذ این تزیینات را بتو دادم ، تا آن را مانند زنی استعمال کنی و این لباس را هم مانند دیوانه ای بپوشی )). رسم دربار پارسی چنین بود که کسی در سر میز شاه ، بجز مادر و زنش ، غذا نمیخورد و زن شاه پائین تر از او و مادرش بالاتر مینشست . اردشیر، اُستان واُگزاثر، دو برادر جوان خود را نیز بر سر میزش نشاند. از همه بیشتر این حرکت استاتیرا پارسی ها را خوش آمد، این ملکه در تخت روان باز و بی پرده حرکت میکرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه میداد، که به او نزدیک شده درودش گویند.
یاغیگری کوروش ، جنگ او بااردشیر: کوروش پس از ورود به آسیای صغیر تصمیم کرد که با اردشیر بجنگد و نظر به این مقصود با لاسدمونی هامربوط شد از آن ها سپاهیان اجیر خواست و وعده کرد به اشخاصی که پیاده هستند اسب بدهد برای سواران ارابه هائی تهیه کند بکسانی که زمین دارند دهاتی و به آنهائی که ده دارند شهرهائی ببخشد و جیره ٔ افراد را بقدر کفایت بپردازد. چنانکه پلوتارک گوید (اردشیر، بند۶):در مکاتباتش خودستائی کرده میگفت دل او از دل برادرش بزرگتر است و خود او در فلسفه و در سحر از برادر داناتر شراب بیش از برادر خود مینوشد و بهتر تحمل اثرات آن را میکند. اردشیر بعکس بقدری لطیف و نرم است که نه میتواند در موقع شکار کردن بر اسب نشیند و نه در جنگ بر گردونه ای قرار گیرد. علاوه بر سپاه لاسدمونی کوروش بتوسط طرفداران خود که بسیار بودند، در نهان سپاهی بزرگ از ممالک ایران تهیه میکرد، با پروشات سراً در مکاتبه بود و طرفداران شاه را میترسانید، که خبری به او ندهند. اگر سئوالی از او میشد جواب میداد ومینمود که این تجهیزات را بواسطه ٔ ضدیت تیسافرن میکند چه از نیرنگ های این والی اندیشناک است . اردشیر راحت طلب هم با نظر اغماض و بی قیدی بکارهای او مینگریست و نیز باید در نظر داشت که اوضاع دربار هخامنشی ازجهة کارهای بی رویه ٔ داریوش دوم و سستی و ضعف چند شاه اخیر نجباء و مردم را ناراضی کرده بود و اکثر درباریان و مردم میخواستند، شخصی پیدا شود که دارای اراده ٔ قوی و فکر باز بوده اوضاع را اصلاح و خرابی ها را مرمت کند. مثلاً پلوتارک گوید (اردشیر، بندششم ): اشخاصی که عاشق تجدد بودند و نیز کسانی که نمی توانند راحت بنشینند میگفتند: اوضاع مملکت پادشاهی را اقتضاء میکند، که مانند کوروش ممتاز آزادی طلب رزمی و سخی باشدو چنین دولت بزرگ را باید شاهی پر جرأت و جاه طلب اداره کند. پروشات از این افکار استفاده کرده توسط طرفداران و همدستان خود در میان مردم انتشار میداد که چنین شخصی کوروش است وحرفهای او مؤثر میافتاد چه تصور میکردند که کوروش دردها را آشکار کرده در پی یافتن درمان خواهد بود. از طرف دیگر استاتیرا زن اردشیر چون میدید مردم از اوضاع ناراضی اند برای جذب قلوب درکوچه ها حرکت کرده زنهای رهگذر را میطلبید و در باره ٔ آنها ملاطفت میداشت . کوروش هم هر کسی را که اردشیر نزد او میفرستاد رو بخود میکرد و قبل از اینکه بدربار برگردند طرفدار خود می ساخت و نیز میکوشید که اهالی ایالت او از حسن اداره اش راضی باشند
جدّ او مخصوصاًمعطوف بجمع کردن سپاه بود و بهمه توصیه میکرد که ازسپاهیان پلوپونس تا بتوانند بیشتر اجیر کنند و در همه جا انتشار میداد که چون از طرف تیسافرن نگران است ، این قشون را تهیه میکند. شهرهای ینیانی که بحکم شاه جزو ایالت تیسافرن بودند، در این موقع شوریده به استثنای شهر می لت بطرف کوروش رفتند (از اینجا روشن است که مستعمرات ینیانی در آسیای صغیر در این زمان تابع ایران بودند. م ). شهر می لت هم میخواست همان کار کند ولی تیسافرن بموقع آگاه شد و چند نفر سردسته ٔ شورش طلبان را معدوم و باقی را تبعید کرد. اینها را کورورش بطرف خود طلبید و پس از اینکه قشونی تهیه شد این شهر را از خشگی و دریا در محاصره گذاشته خواست تبعیدشدگان را بشهر وارد کند و این پیش آمد را باز بهانه قرار داد تا باز سپاهیانی بگیرد. زمانی که کوروش هنوز در سارد بود قشون یونانی او در رسید کسنیاس آرکادی با چهار هزار نفر سپاهی سنگین اسلحه وارد شد، پروکسِن با هزار و پانصد نفر سنگین اسلحه و پانصد نفر سبک اسلحه ، سوف نت با هزارنفر سنگین اسلحه ، سقراط آخائی و پاسیون مگاری هر یک با پانصد نفر. (گزنفون . سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۱) وقتی که تیسافرن دانست که اینقدر صاحب منصب یونانی وارد سارد شده برای او تردیدی باقی نماند که این تهیه برای جنگ با قوم پی سی دیان خیلی زیاد است (کوروش جنگ را با این قوم بهانه قرار داده بود و میگفت که می خواهد آنها را از مساکنشان خارج کند. م .) و درحال بطرف پایتخت حرکت کرد تااردشیر را از وقایع آگاه گرداند. پروشات همواره بشاه میگفت اخباری که تیسافرن میدهد مبنی بر غرض است و این والی دشمن کوروش میباشد پس از ورود تیسافرن اطلاعات او باعث تشویش و اضطراب دربار گردید و همه تقصیر عمده را به پروشات و طرفداران او متوجه کردند ولی حرف کسی به پروشات بقدر توبیخ و ملامت استاتیرا که فوق العاده از یاغیگری کوروش اندوهناک بود اثر نکرد زیرا این ملکه بالاخره ملاحظه را بیک سو نهاده بی پروا به پروشات گفت کجا است قولهائی که شما به پسرتان میدادید،عجز و الحاح شما برای خلاصی کوروش در موقعی ، که او سؤقصد بحیات برادر خود کرد، چه نتیجه داد؟ آتش جنگ را شما افروخته اید و شما ما را دچار این سختی کرده اید، (پلوتارک ، کتاب اردشیر، بند۷). این سخنان آتش کینه را در دل پروشات برافروخت و او تصمیم بر هلاک استاتیرا کرده منتظر فرصت شد، تا نقشه ٔ شوم خود را اجرا کند. کتزیاس گوید، که این زن نقشه ٔ خود را راجع بکشتن ملکه در موقع جنگ اجراء کرد. پلوتارک در این باب چنین قضاوت میکند: ((با وجود اینکه کتزیاس از حقایق دورمیشود، تا افسانه ها یا حکایات حزن انگیز در تاریخ خود داخل کند، باز نمی توان تصور کرد، که او تاریخ واقعه را نمیدانسته ، زیرا او خود شاهد قضایا بوده و موجبی هم نداشته ، که تاریخ را پس و پیش کند)). (اردشیر،بند۷). ادامه دارد.......
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی
اردشیر دوم . [ ا د / دِ رِ دُوْ وُ ] (اِخ ) (هخامنشی ) اسم این پادشاه را چنین نوشته اند: در کتیبه های هخامنشی به پارسی قدیم ارْت خْشثْر، در توریة (کتاب عزرا و کتاب نحمیا) ارْت خشثتا، نویسندگان یونانی مانند دیودور،آریان ، سترابون و پولی ین آرْتاکسِرک سِس ْ، کتزیاس – آرت کسِرک سِس از نویسندگان قرون اسلامی ، ابن الندیم الوراق صاحب کتاب الفهرست – ارْطخْشثْت ، ابوریحان بیرونی – ارطخشثت و اردشیربن داراالثانی ، در داستان های ما این اردشیر با اردشیر اوّل و سوّم یک تن شده اند و از سه شاه فقط اسم اردشیر اول (درازدست ) باقی مانده . از نویسندگان قرون اسلامی آنهائیکه از مدارک شرقی استفاده کرده اند، یعنی طبری و مسعودی و حمزه ٔاصفهانی و ثعالبی و غیره مانند داستانها فقط اسم اردشیر درازدست را ذکر کرده اند یونانی ها برای امتیاز این اردشیر از اردشیر اول او را من ِمون گفته اند، که به معنی باحافظه است ، زیراچنانکه پلوتارک نوشته حافظه ٔ خوبی داشته است . بعضی گمان میکنند که این لقب را بپارسی قدیم ابی یه تاک میگفته اند. ابوالفرج اسم او را ارطحشثت الثانی ضبط کرده .
پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱) ((داریوش از پروشات چهار پسر داشت : اول اردشیر که بزرگتر از همه بود بعد کوروش ، استان و اُکزاثر . اردشیر در ابتداء آرزیکاس نام داشت اگر چه دی نن او را اُآرتس مینامد وهر چند کتزیاس تاریخ خود را از افسانه های سخیف و مضحک پر کرده و با وجود این باور کردنی نیست تصور کنیم که کتزیاس حتی اسم شاهی را که در دربارش طبیب خود او، زن ، مادر و اولادش بوده ، نمیدانسته )). مقصود پلوتارک این است ، که دی نُن اشتباه کرده و قول کتزیاس صحیح است ، ولی وقتی که بنوشته های کتزیاس رجوع میکنیم می بینیم که او اسم اردشیر را آرزاکس نوشته (پرسی کا کتاب ۱۹) نه آرزیکاس پس بهمان دلیل که پلوتارک ذکر کرده ، باید گفت که آرزیکاس پلوتارک مصحف آرزاکِس است ، و چون (چنانکه بیاید) یونانیها ارشکهای سلسله ٔ اشکانی را آرزاکِس مینامیدند، پس شکی نیست که اسم این شاه در ابتداء، یعنی قبل از جلوس بتخت ، ارشک بوده و آرزاکِس یونانی شده ٔ آن است .
نسب : چنانکه بالاتر گفته شد، پدر او داریوش دوم بود و مادرش پُروشات خواهر همان داریوش (چنانکه گذشت ، کتزیاس پُروشات را خاله ٔ داریوش دانسته ).
وقایع بدو سلطنت ، سوء قصد نسبت به اردشیر: پلوتارک گوید (اردشیر بند ۱-۲): کوروش از طفولیت تندخو و شدیدالعمل بود، اما اردشیر رفتاری ملایم و حسیاتی معتدل داشت او بحکم شاه و ملکه با زنی خردمند و زیبا ازدواج کرد و بعدها بر خلاف میل آنان این زن را نگاه داشت (مقصود قضیه تری تخم است ) پُروشات کوروش را بیش از اردشیر دوست میداشت و میخواست تخت و تاج شاهی پس از فوت داریوش نصیب او گردد بنابراین همین که شاه ناخوش شد ملکه او را از ایالت سواحل دریاها احضار کرد و کوروش ، به امید اینکه مادرش او را ولیعهد خواهد کرد، بمقر سلطنت پدر شتافت پُروشات برای اجرای خیال خود بهمان دلیل متشبث شد، که وقتی خشیارشا بتحریک دمارات متمسک شده بود، توضیح آنکه ملکه بشاه گفت : من ارشک را وقتی زائیدم که تو یک شخص عادی بودی ولی کوروش را زمانی ، که من ملکه بودم . این دلیل در مزاج شاه اثر نکرد، زیرا اعلام کرد، که ارشک جانشین اوست و موسوم به اردشیر خواهد بود. بعد کوروش را والی لیدیه و صفحات دریائی و سردار کرد (شاید این یگانه دفعه ای بود که داریوش در مقابل نیرنگ ها و اصرار پُروشات مقاومت کرده ). بعد از فوت داریوش اردشیر به پاسارگاد رفت ،تا در آن جا بوسیله ٔ کاهنان آداب تاجگذاری را بعمل آرد. در این شهر معبدی هست که متعلق به ربةالنوع جنگ است و باید حدس زد که معبد می نرو میباشد (می نرو، درنزد یونانی ها ربةالنوع عقل و جنگ بود.
معبد پاسارگاد اناهیتا (ناهید) بوده و یونانیها این یزت را با می نیرو تطبیق میکردند م .) موافق آداب ، شاه میبایست داخل معبد شده و لباس خود را کنده لباسی را، که کوروش قدیم (مقصود کوروش بزرگ است ) قبل از این که بشاهی رسیده باشد، میپوشید، در برکند، و پس از اینکه قدری انجیر خشک خورد برگ تِربنت را بجود و مشروبی بیاشامد، که از سرکه و شیر ترکیب شده . اگر آداب دیگر بر حسب قانون مقرر است ، فقط معلوم کاهنان میباشد. در حینی که اردشیر میخواست آداب مذهبی را بجا آرد، تیسافرن او را آگاه کرد که کوروش سؤقصد نسبت به او دارد و برای تأیید این خبر کاهنی را، که سابقاً مربی کوروش بود و متاسف از اینکه او شاه نشده ، نزد اردشیر آورد.
او شهادت داد که کوروش قصددارد در حین اجرای آداب مذهبی بشاه حمله کرده او رابکشد. بعضی گویند، که بمجرد این اسناد کوروش توقیف شد. برخی به این عقیده اند که کوروش داخل معبد شده پنهان گردید و کاهن مزبور قصد او را آشکار کرد. بهر حال پس از آن اردشیر حکم اعدام کوروش را داد و همین که این خبر به پُروشات رسید، دوان آمد و پسر خود را درآغوش کشیده بدن او را با گیسوان خود پوشید، گردن خود را بگردن او چسباند و چنان او را در برگرفت که جلاّد نمیتوانست ضربتی به کوروش وارد آورد، بی اینکه آن ضربت به پروشات هم اصابت کند. پس از اینکه ملکه فریادها برآورد و شیون ها کرد و چندان عجز و الحاح نمود و قسم داد و قسم خورد، تا بالاخره شاه از تقصیر کوروش درگذشت و حکم کرد، که فوراً به ایالت خود برگردد. کوروش پس از آن بطرف لیدیه حرکت کرد، و چنانکه بیاید، در آنجا یاغی شد. قبل از اینکه بشرح یاغی گری کوروش بپردازیم لازم است شمه ای از اردشیر و احوال او بگوئیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند ۴ – ۵): در مزاج شاه یک کندی طبیعی بود، که مردم آنرا بملاطفت و ملایمت تعبیر میکردند. اردشیر بنام و رفتار هم اسم خود، اردشیر درازدست ، رشک میبرد و میخواست مانند او رفتار کند. همه به او دست رسی داشتند، پاداشهائی که میداد عالی و موافق لیاقت اشخاص بود، در مجازات ها از حد اعتدال تجاوز نمی کرد و آنچه باعث وهن بود از مجازاتها می کاست . هدایائی که به او میدادند، با روی خوش میپذیرفت و بشاشت او در این موقع مقابله میکرد با مسرت اشخاصی که به او هدیه میدادند یا از او هدیه میگرفتند. اطوار خوشی ، که در موقع دادن هدیه بکسی ، مینمود، بر نیکی فطرت و کردارش گواهی میداد. و کوچک ترین هدیه را با مسرت میپذیرفت ، یک روز شخصی اُمیزوس نام انار فوق العاده درشتی به او هدیه کرد و اردشیر گفت ((قسم به میثر (مهر) که اگر شهر کوچکی را به این شخص بسپارند، او میتواند آنرا بزرگ کند)). در یکی از مسافرتهای او، وقتی که همه به او تقدیمی میدادند، کاسب فقیری چون چیزی نداشت بدهد بطرف رودی دوید و دو دست خود را پر از آب کرده نزد او آورد. اردشیر را این کار او بسیار خوش آمد و جامی برای او فرستاد، که پر از هزار دریک طلا بود .
روزی اردشیر شنید، که اوکلیداس نامی از اهل لاسدمون نسبت به او حرفی زده ، که جسارت است بر اثر آن یکی از صاحب منصبان را فرمود به او بگوید: ((تو مختاری بر علیه شاه آنچه خواهی بگوئی و شاه هم میتواند آنچه خواهد بگوید و بکند)). تیری باذ روزی در شکارگاه بشاه نشان داد، که لباسش پاره شده . او در جواب گفت : چه کنم ؟ تیری باذ گفت لباسی دیگر بپوش و این لباس را، که در تن داری بمن ده . اردشیر جواب داد، این لباس را بتو میدهم ، ولی اجازه نمیدهم که آنرا در برکنی . تیری باذ که شخصی سبک مغز بود، فوراً لباس را پوشید و خود را با زینت هائی از زر، که فقط ملکه حق استعمال آن را داشت ، آراست همه از رفتار تیری باذ، که بر خلاف قانون بود، خشمناک شدند، ولی اردشیر خندیده گفت : تیری باذ این تزیینات را بتو دادم ، تا آن را مانند زنی استعمال کنی و این لباس را هم مانند دیوانه ای بپوشی )). رسم دربار پارسی چنین بود که کسی در سر میز شاه ، بجز مادر و زنش ، غذا نمیخورد و زن شاه پائین تر از او و مادرش بالاتر مینشست . اردشیر، اُستان واُگزاثر، دو برادر جوان خود را نیز بر سر میزش نشاند. از همه بیشتر این حرکت استاتیرا پارسی ها را خوش آمد، این ملکه در تخت روان باز و بی پرده حرکت میکرد و به اشخاصی از زنان اتباع خود اجازه میداد، که به او نزدیک شده درودش گویند.
یاغیگری کوروش ، جنگ او بااردشیر: کوروش پس از ورود به آسیای صغیر تصمیم کرد که با اردشیر بجنگد و نظر به این مقصود با لاسدمونی هامربوط شد از آن ها سپاهیان اجیر خواست و وعده کرد به اشخاصی که پیاده هستند اسب بدهد برای سواران ارابه هائی تهیه کند بکسانی که زمین دارند دهاتی و به آنهائی که ده دارند شهرهائی ببخشد و جیره ٔ افراد را بقدر کفایت بپردازد. چنانکه پلوتارک گوید (اردشیر، بند۶):در مکاتباتش خودستائی کرده میگفت دل او از دل برادرش بزرگتر است و خود او در فلسفه و در سحر از برادر داناتر شراب بیش از برادر خود مینوشد و بهتر تحمل اثرات آن را میکند. اردشیر بعکس بقدری لطیف و نرم است که نه میتواند در موقع شکار کردن بر اسب نشیند و نه در جنگ بر گردونه ای قرار گیرد. علاوه بر سپاه لاسدمونی کوروش بتوسط طرفداران خود که بسیار بودند، در نهان سپاهی بزرگ از ممالک ایران تهیه میکرد، با پروشات سراً در مکاتبه بود و طرفداران شاه را میترسانید، که خبری به او ندهند. اگر سئوالی از او میشد جواب میداد ومینمود که این تجهیزات را بواسطه ٔ ضدیت تیسافرن میکند چه از نیرنگ های این والی اندیشناک است . اردشیر راحت طلب هم با نظر اغماض و بی قیدی بکارهای او مینگریست و نیز باید در نظر داشت که اوضاع دربار هخامنشی ازجهة کارهای بی رویه ٔ داریوش دوم و سستی و ضعف چند شاه اخیر نجباء و مردم را ناراضی کرده بود و اکثر درباریان و مردم میخواستند، شخصی پیدا شود که دارای اراده ٔ قوی و فکر باز بوده اوضاع را اصلاح و خرابی ها را مرمت کند. مثلاً پلوتارک گوید (اردشیر، بندششم ): اشخاصی که عاشق تجدد بودند و نیز کسانی که نمی توانند راحت بنشینند میگفتند: اوضاع مملکت پادشاهی را اقتضاء میکند، که مانند کوروش ممتاز آزادی طلب رزمی و سخی باشدو چنین دولت بزرگ را باید شاهی پر جرأت و جاه طلب اداره کند. پروشات از این افکار استفاده کرده توسط طرفداران و همدستان خود در میان مردم انتشار میداد که چنین شخصی کوروش است وحرفهای او مؤثر میافتاد چه تصور میکردند که کوروش دردها را آشکار کرده در پی یافتن درمان خواهد بود. از طرف دیگر استاتیرا زن اردشیر چون میدید مردم از اوضاع ناراضی اند برای جذب قلوب درکوچه ها حرکت کرده زنهای رهگذر را میطلبید و در باره ٔ آنها ملاطفت میداشت . کوروش هم هر کسی را که اردشیر نزد او میفرستاد رو بخود میکرد و قبل از اینکه بدربار برگردند طرفدار خود می ساخت و نیز میکوشید که اهالی ایالت او از حسن اداره اش راضی باشند
جدّ او مخصوصاًمعطوف بجمع کردن سپاه بود و بهمه توصیه میکرد که ازسپاهیان پلوپونس تا بتوانند بیشتر اجیر کنند و در همه جا انتشار میداد که چون از طرف تیسافرن نگران است ، این قشون را تهیه میکند. شهرهای ینیانی که بحکم شاه جزو ایالت تیسافرن بودند، در این موقع شوریده به استثنای شهر می لت بطرف کوروش رفتند (از اینجا روشن است که مستعمرات ینیانی در آسیای صغیر در این زمان تابع ایران بودند. م ). شهر می لت هم میخواست همان کار کند ولی تیسافرن بموقع آگاه شد و چند نفر سردسته ٔ شورش طلبان را معدوم و باقی را تبعید کرد. اینها را کورورش بطرف خود طلبید و پس از اینکه قشونی تهیه شد این شهر را از خشگی و دریا در محاصره گذاشته خواست تبعیدشدگان را بشهر وارد کند و این پیش آمد را باز بهانه قرار داد تا باز سپاهیانی بگیرد. زمانی که کوروش هنوز در سارد بود قشون یونانی او در رسید کسنیاس آرکادی با چهار هزار نفر سپاهی سنگین اسلحه وارد شد، پروکسِن با هزار و پانصد نفر سنگین اسلحه و پانصد نفر سبک اسلحه ، سوف نت با هزارنفر سنگین اسلحه ، سقراط آخائی و پاسیون مگاری هر یک با پانصد نفر. (گزنفون . سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۱) وقتی که تیسافرن دانست که اینقدر صاحب منصب یونانی وارد سارد شده برای او تردیدی باقی نماند که این تهیه برای جنگ با قوم پی سی دیان خیلی زیاد است (کوروش جنگ را با این قوم بهانه قرار داده بود و میگفت که می خواهد آنها را از مساکنشان خارج کند. م .) و درحال بطرف پایتخت حرکت کرد تااردشیر را از وقایع آگاه گرداند. پروشات همواره بشاه میگفت اخباری که تیسافرن میدهد مبنی بر غرض است و این والی دشمن کوروش میباشد پس از ورود تیسافرن اطلاعات او باعث تشویش و اضطراب دربار گردید و همه تقصیر عمده را به پروشات و طرفداران او متوجه کردند ولی حرف کسی به پروشات بقدر توبیخ و ملامت استاتیرا که فوق العاده از یاغیگری کوروش اندوهناک بود اثر نکرد زیرا این ملکه بالاخره ملاحظه را بیک سو نهاده بی پروا به پروشات گفت کجا است قولهائی که شما به پسرتان میدادید،عجز و الحاح شما برای خلاصی کوروش در موقعی ، که او سؤقصد بحیات برادر خود کرد، چه نتیجه داد؟ آتش جنگ را شما افروخته اید و شما ما را دچار این سختی کرده اید، (پلوتارک ، کتاب اردشیر، بند۷). این سخنان آتش کینه را در دل پروشات برافروخت و او تصمیم بر هلاک استاتیرا کرده منتظر فرصت شد، تا نقشه ٔ شوم خود را اجرا کند. کتزیاس گوید، که این زن نقشه ٔ خود را راجع بکشتن ملکه در موقع جنگ اجراء کرد. پلوتارک در این باب چنین قضاوت میکند: ((با وجود اینکه کتزیاس از حقایق دورمیشود، تا افسانه ها یا حکایات حزن انگیز در تاریخ خود داخل کند، باز نمی توان تصور کرد، که او تاریخ واقعه را نمیدانسته ، زیرا او خود شاهد قضایا بوده و موجبی هم نداشته ، که تاریخ را پس و پیش کند)). (اردشیر،بند۷). ادامه دارد.......
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.