قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وسوم
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی-قسمت دوم
عزیمت کوروش بجنگ اردشیر (۴۰۱ ق .م .): وقایع این جنگ را گزنفون آتنی ، که در قشون کوروش بود، نوشته و پلوتارک از این جهت که نوشته های او را صحیح میدانسته ، بشرح کیفیات این جنگ نپرداخته و فقط نظریاتی اظهار کرده علاوه بر این دو مّورخ ، دو نفر دیگر هم وقایع این جنگ را نوشته بودند: یکی کتزیاس و دی نن . از چهار نفر مذکور سه نفرشان ، یعنی گزنفون ، کتزیاس و دی نُن از نویسندگان معاصرند و حتی دو نفر اولی در جنگ شرکت داشته اند، ولی گرنفون وقایع را مشروح تر نوشته و کیفیات جنگ را از ابتدای قشون کشی کوروش به قصد اردشیر تا برگشتن یونانیهای سپاه او بیونان ذکر کرده . اما پلوتارک کتاب خود را راجع به اردشیر تقریباً چهارصد و هشتاد سال پس از این واقعه نوشته ، بهر حال سعی خواهیم کرد، که مضامین نوشته های مورخین و نویسندگان عهد قدیم را در این مبحث ذکر کنیم .
مضامین نوشته های گزنفون ، از ساردتا کیلیکیه : چنانکه کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۲): قشون کوروش ، که ترکیب آن بالاتر ذکر شد، حرکت کرد، از لیدیه بیرون آمد. سپس در سه روز بیست فرسنگ راه پیموده به رود م ِ آندر رسید. عرض این روددو پلطر بود و بر آن پلی از هفت قایق ساخته بودند. پس از عبور از رود مزبور کوروش در یک روز هشت فرسنگ راه رفته بمحلی موسوم به کلس درآمد و در این منزل هفت روز اقامت کرد. در اینجا منون تسالیانی با هزار نفر یونانی سنگین اسلحه وپانصد نفر یونانی ، که سپرهاشان از ترکه ٔ بید بافته بود، به کوروش ملحق شد. بعد کوروش در سه روز بیست فرسنگ دیگر پیموده به سِلن رسید. کِل آرخ که از اسپارت رانده شده بود، با هزار نفر یونانی سنگین اسلحه وهشتصد نفر سبک اسلحه و دویست تیرانداز کرتی در این جا به کوروش رسید، سوسیاس سیراکوزی و سوف نت آرکادی ، هر کدام هزار نفر سنگین اسلحه با خود آورده بودند. در اینجا کوروش در پارکی سان قشون یونانی و قسمت های آن را دید. عده ٔ نفرات یونانی بالغ بر یازده هزار نفر سنگین اسلحه و دو هزار نفر سبک اسلحه بود و عده ٔ سپاه غیر یونانی او، که از مردمان تابع ایران ترکیب شده بود، بصدهزار نفر میرسید. از این محل کوروش ده فرسنگ راه رفته به پلت درآمد و سه روز در آنجا توقف کرد. بعد دوازده فرسنگ راه در دو روز پیموده بشهری رسید، که بازار سرامیان نام داشت و آخرین شهر میسیه بود. پس از آن او سی فرسنگ راه رفته به کایستروپدیوم رسید و ۵ روز در آنجا توقف کرد. در این وقت سه ماه بود که جیره ٔ قشون پرداخته نشده و کوروش تا این زمان تأدیه آنرا بتعلل گذرانده بود. در اینجا یونانیها سخت مطالبه ٔ جیره کردند و در این حال زن سی ینه زیس پادشاه کیلیکیه بملاقات کوروش رفته وجه معتنابهی به او داد (پادشاه کیلیکیه دست نشانده ٔ ایران بود) پس از آن کوروش جیره ٔ چهار ماهه ٔقشون را پرداخت . (باید در نظر داشت که قشون او نمیدانستند، که کوروش بجنگ اردشیر میرود، زیرا او چنین وانموده بود، که مقصودش جنگ با پی سیدیانهاست .م ). پس از آن کوروش ده فرسنگ راه رفته به تمبریوم رسید. در اینجا چشمه ای بود معروف بچشمه ٔ فریگیه از این جا او ده فرسنگ راه رفته به تی ریه اوم درآمد و سه روز در این محل بماند. ملکه ٔ کیلیکیه از کوروش خواهش کرد، که قشون خود را در حال جنگ به او نشان دهد و او برای خاطر ملکه در دشتی سان قشون ایرانی و یونانی خود را دید و بگردونه نشسته از پیش گروهانهای یونانی گذشت .
ملکه ٔ کیلیکیه در کالسکه ای از دنبال او حرکت میکرد، وقتی که گردونه ٔ کوروش بوسط صف رسید، او بسرداران یونانی گفت ، که نفرات قشون را بحال حمله درآورند و همین که صدای شیپور برآمد، یونانیها نیزه ها را پیش برده پیش رفتند و بعد تندتر حرکت کرده فریادزنان مستقیماً بطرف چادرهای پارسی دویدند. عده ٔ زیاد از پارسیها ترسیدند، ملکه ٔ کیلیکیه از گردونه ٔ خود پائین آمده فرار کرد و اردو بازاری ها امتعه ٔ خود را گذاشته گریختند. پس از آن یونانیها خنده کنان بچادر خود برگشتند وکوروش از اینجا بیست فرسنگ در سه روز پیموده به ای کونیوم آخرین شهر فریگیه رسید و پس از سه روز توقف سی فرسنگ طی کرده از ولایت لی کااُنی گذشت و چون این ولایت جزو ایالت او نبود، بیونانی ها اجازه داد، که آن را غارت کنند. از این جا کوروش اپیاکسا ملکه کیلیکیه را با منُن یونانی و سپاهی که در تحت فرماندهی او بود، بمملکتش روانه کرد. بعد قشون از کاپادوکیه گذشته و ۲۵ فرسنگ پیموده بشهر دانا، که شهری بزرگ و پرجمعیت بود، درآمد و سه روز در آنجا بماند. در اینجا کوروش امر کرد بیرق دار او را، که مگافرن نام داشت بایک صاحبمنصب جزو از جهت خیانت بزرگی که کرده بودند اعدام کنند. پس از حرکت از این جا، کوروش سعی کرد، که داخل کیلکیه گردد، این راه بقدری تنگ است ، که فقط یک ارابه از آن میگذرد و برای قشونی ، که در مقابل خود اندک مقاومتی بیند، بسیار سخت و غیر قابل عبور است میگفتند که سی ین نه زیس پادشاه کیلیکیه در این معبر برای دفاع کیلیکیه حاضر شده و کوروش بر اثر این خبر یک روز در جلگه بماند، ولی روز بعد خبر رسید که چون پادشاه شنیده منوُن از راه دیگر وارد کیلیکیه گردیده و سفاین کوروش و لاسدمونی ، که بفرماندهی تاموس است ، از سواحل یونیه بطرف کیلیکیه می آید، عقب نشسته . توضیح آنکه کوروش ببهانه ٔ اینکه میخواهد ملکه را با مستحفظین بکرسی کیلیکیه برساند، مِنُون را مأمور کرد، که از بیراهه به کیلیکیه برود و سردار یونانی بی مانع به تارس رسیده راه کوروش را به این مملکت گشود. بر اثر این کار، کوروش از کوهستان سرازیر شده پس از طی ۲۵ فرسخ به فارس رسید.
از کیلیکیه تا ایسوس : پادشاه کیلیکیه در این شهر که رودی از میان آن میگذرد قصری داشت ولی او و مردم تارس به استثنای آنهائی که میهمان خانه دار بودند، فرار کرده بجاهای محکم کوهستانی رفته بودند. چون یکصد نفر از قشون منون در موقع عبور از کوهها بدست اهالی کیلیکیه کشته شده بودند، سپاهیان این سردار برای کشیدن انتقام شهر تارس و قصر پادشاه را غارت کردند. همین که کوروش وارد شهر شد، سی ین نه زیس را نزد خود طلبید و او جواب داد، که هیچ گاه بکسی ، که از کوروش هم مقتدرتر بوده تسلیم نشده است و نزد او نخواهد آمد، مگر آنکه کوروش قبلاً بزن او اپیاکسا که پنج روز قبل از کوروش به تارس وارد شده بود قول امنیت بدهد و ملکه او را دعوت کند. بعد کوروش داخل مذاکره ٔ دوستانه با پادشاه کیلیکیه شد و در ملاقاتی که با هم کردند، سی ین نه زیس مبلغ زیادی به کوروش تقدیم کرد و او هم هدایائی که مرسوم است شاهان ایران در مقام مرحمت به اشخاص بدهند به پادشاه کیلیکیه داد. هدایای مزبور عبارت بود از اسبی ، که دهنه ٔ زرین داشت ، یک طوق ، دو یاره ، یک قمه ٔ طلا و یک دست لباس پارسی . بعد کوروش به او قول داد، که مملکت او دیگر دستخوش چپاول نخواهد شد و امرکرد، غلامان او را پس دهند و سی ین نه زیس هر جا که غلامان خود را بیابد، آنها را تصاحب کند.(همانجا، کتاب ۱، فصل ۳). کوروش در تارس بیست روز ماند، زیرا سربازان او در اینجا استنباط کردند، می خواهند آنها را بجنگ شاه برند و می گفتند، که برای این کار استخدام نشده اند. کل آرخ که رئیس قشون یونانی بود خواست آنها را به حرکت مجبور کند ولی نتیجه نگرفت و در حینی که میخواست خودش حرکت کند، به او سنگ پراندند و نزدیک بود سنگسار گردد. بعد چون او دید با زور نمی تواند کاری کند، قشون را جمع کرده ، در ابتداء اشک ریخت و مدتی در حال سکوت بماند. سرداران با حیرت در او نگریسته نیز ساکت ماندند. پس از آن کل آرخ بسربازان چنین گفت : ((از حال من حیرت نکنید، کوروش میزبان من است ، او مرا با احترام پذیرفت بمن ده هزار دریک داد و من این پول را به مصارف شخصی نرسانیدم بل خرج شما کردم و تراکی ها را از خرسونس راندم بعد وقتی که کوروش مرا طلبید از جهت حق شناسی حرکت کردم و شما را هم همراه خود آوردم . اکنون که نمی خواهید مرا پیروی کنید، پس باید یکی از دو کار را بکنم : به شما خیانت کرده به طرف کوروش بروم یا با شما مانده به کوروش دروغ بگویم . کدام تصمیم عادلانه تر است ؟ نمی دانم ، ولی ماندن را اختیار می کنم و حاضرم از دنبال شما بیایم کسی نخواهد توانست بگوید، که من یونانیها را نزد خارجی ها برده به آنها خیانت کردم و دوستی خارجی را بر آنها ترجیح دادم . چون نمی خواهید مرا پیروی کنید من از دنبال شما خواهم آمد و هر چه پیش آمد تحمل خواهم کرد، زیرا من شما را وطن دوستان و رفقای جنگی خود می دانم . بی شما من نخواهم توانست نه دوستی را یاری و نه دشمنی رادفع کنم . پس یقین بدارید که بهر جا روید، من هم خواهم آمد)). سربازان او و دیگران ، چون این نطق بشنیدندتصور کردند، که او قصد ندارد با شاه بجنگد و مشعوف گشتند. بعد کوروش که از این قضیه نگران بود کس فرستاده کل آرخ را طلبید. او ظاهراً عذر خواست و نزد کوروش نرفت ، ولی در نهان پیغام داد، که کارها روش خوبی خواهد داشت و لازم است که او دوباره کسی را فرستاده او را بطلبد. بعد کل آرخ سربازان را جمع کرده گفت : ((کوروش با ما چنان رفتار می کند، که ما با او رفتار کردیم ، او جیره ٔ قشون را نمی دهد زیرا ما نمی خواهیم با او حرکت کنیم . او مرا طلبید و من از رفتن نزد او ابا کردم ، زیرا اولاً خجالت می کشم از اینکه او را کاملاً فریب داده ام و دیگر اینکه می ترسم ، که او در ازای تقصیری که دارم ، حکم توقیف مرا بدهد پس در این حال لازم است در فکر خودمان باشیم ، اگر می خواهیم از اینجا برگردیم ، امنیت لازم است و هر گاه می خواهیم بمانیم باز امنیت لازم است . کوروش شخص نازنینی است وقتی که کسی دوست او باشد، و دشمنی است مهیب ، اگر بخواهد با کسی خصومت ورزد. بی آذوقه سردار و سرباز در حکم واحدند و نمی توانند کاری بکنند، قوای او را هم از سواره نظام و پیاده و کشتی ها می بینید. با این حال بگوئید، که چه بایدکرد؟)). یونانیها در جواب سردارشان نطق های گوناگون کردند: بعضی که از کل آرخ درس گرفته بودند اظهار داشتند که ماندن یا رفتن بی رضایت کوروش اشکالات زیاد دارد. شخصی که در باطن طرفدار نظر کل آرخ بود، چنین وانمود، که میخواهد زودتر به یونان برگردد و گفت : اگر کل آرخ نمیخواهد ما را برگرداند، پس سردار دیگری انتخاب کنیم . آذوقه را از اردوی خارجی ها می خریم و نزد کوروش رفته کشتی یا راهنمائی میگیریم . هرگاه نخواهد راهنمائی هم بدهد، یک بلندی را اشغال کرده می جنگیم و از عهده ٔ کوروش و کیلیکی ها برمی آئیم . دیگری جواب داد، که این پیشنهاد عملی نیست . باید ساده لوح بود، که چنین پیشنهادی را به موقع عمل گذارد. بر فرض اینکه کوروش کشتی بما داد، آیا اطمینان خواهیم داشت ، که ما را غرق نکند. راهنما چه ثمری دارد، اگر آذوقه نداشته باشیم . هر گاه از او آذوقه خواهیم خواست ، پس خوب است ازاو نیز بخواهیم که یک بلندی را هم خودش برای ما اشغال کند. بعقیده ٔ من بهتر است با او داخل مذاکره شده بدانیم ، که می خواهد ما را چه کند اگر برای جنگی می خواهد که مخاطرات و مشقات زیاد دارد، باید ما را راضی بدارد و اگر پیشنهاد ما را نپذیرفت راه بازگشت ما راتأمین کند. همه این رأی را پسندیدند بخصوص که کل آرخ در جواب شخص اولی گفته بود، او حاضر نیست بدین ترتیب یونانیها را برگرداند، ولی هر کس را انتخاب کننداو تابع خواهد بود. بعد چند نفر انتخاب کرده با کل آرخ نزد کوروش فرستادند و او گفت ، چون آبروکوماس دشمن من چنانکه شنیده ام در دوازده منزلی فرات است می خواهم او را تعقیب و مجازات کنم و اگر فرار کرد در آنوقت می بینم که چه باید کرد. یونانیها پس از شنیدن این جواب استنباط کردند که کوروش می خواهد با شاه بجنگد و خواستند که جیره ٔ سربازان را زیاد کند. کوروش قبول کرد، که همه ماهه به جای دو نیم دریک سه نیم دریک به آنها بدهد. (معادل ۲۷ فرانک طلا یا ۱۳۵ ریال .م .)
پس از آن قشون حرکت کرد، ولی محققاً کسی نیت واقعی کوروش را نمیدانست (همانجا، کتاب ۱، فصل ۳). آبروکوماس والی سوریه و سردار بود و از طرف اردشیر مأموریت داشت بمصر حمله کند. راجع به کل آرخ اسپارتی رئیس قشون یونانی کوروش ، باید گفت که اوسابقاً حاکم شهر بیزانس ، یکی از مستعمرات یونانی ، در تراکیه بود. بعدها از جهت خشونتی که داشت و نیز بواسطه ٔ نافرمانی ، از کار خارجش کردند و او به سارد آمده از کوروش تمنی کرد، خدمتی به او رجوع کند.
شاهزاده ده هزار دریک به او داد و کل آرخ عده ای از سپاهیان اجیر دور خود جمع و شهر خرسونس را از اهالی تراکیه انتزاع کرد. غیر از کل آرخ اشخاصی دیگر نیز در خدمت کوروش بودند، که اسامیشان ذکر شد. پس از رئیس قشون اشخاص معروف قشون یونانی یکی موسوم به آریس تیپ بود و دیگری به مِنون و هر دو از خانواده ٔ آله آد بودند و این خانواده را در یونان از هواخواهان ایران می دانستند. پس از اینها اشخاص دیگری نیز بودند، کوروش از تارس ده فرسنگ در دو روز پیموده برود پساروس رسید وبعد پنج فرسنگ دیگر راه رفته از رود پیراموس گذشت عرض این رود یک استاد (۱۸۵گز) بود از این رود پانزده فرسنگ راه را در دو روز پیموده به ایسوس آخرین شهر کیلیکیه درآمد (ایسوس در کنار خلیج اسکندرون که به دریای مغرب اتصال دارد واقع بود) اینجا کوروش سه روز ماند و سی و پنج کشتی به فرماندهی پی تاگراس لاسدمونی و بیست و پنج کشتی خود کوروش بفرماندهی تامس به او ملحق شدند در این کشتی ها هفتصد نفر لاسدمونی سنگین اسلحه به سرکردگی کری سوف لاسدمونی بودند کشتی ها در ساحل و در نزدیکی خیمه ٔ کوروش لنگر انداختند و چهارصد نفر یونانی سنگین اسلحه که خدمت آبروکوماس را ترک کرده بودند در اینجا به سپاه کوروش پیوستند.
از ایسوس تا فرات : کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش کتاب ۱، فصل ۴): از ایسوس کوروش یک منزل طی کرده به دربندهای کیلیکیه و سوریه رسید. اینجا دو دیوار است : آنکه در اینطرف ، یعنی در جلو کیلیکیه ، است بواسطه ٔ سی ین نه زیس و کیلیکی ها حفظ میشد و مدافع دیگری ، که در آنطرف یعنی بطرف سوریه است ، چنانکه میگفتند، شخص شاه بود. در وسط این دو تنگ رودی کارسوس نام جاری است و مسافت بین این دو دیوار سه استاد است (تقریباً پانصد و پنجاه ذرع ) عبور از اینجاها مشکل است زیرا دیوارها تا دریا فرود می آید و در هر کدام از دو دیوار مزبور در بندی باز میشود. (مقصود گزنفون از دیوارها کوههای بلند است و برای فهم مطلب باید گفت ، که دو تنگ سوریه را از کیلیکیه جدا میکند، یکی را که از دریای مغرب دورتر است ، دربند آمان مینامیدند و دیگری را دربند سوریه . تنگ های مذکور معبرهای بسیار باریکی است ، که چهار نفر پهلوی هم بصعوبت میتوانند از آن عبور کنند. چنانکه بیاید اسکندر نیز از این تنگ ها عبور کرد کلیةً باید در نظر داشت ، که اسکندر راه کوروش را پیموده و از تجربیات یونانی ها استفاده کرد. م ).
چون نمیشد دربندها را گرفت ، کوروش بحریه را احضار کرد تا سپاهیان سنگین اسحله این طرف و آن طرف دربند سوریه را گرفته عبور کنند. کوروش تصور میکرد که آبروکوماس چون قوه ٔ بسیار دارد سخت ممانعت خواهد کرد، ولی او همین که خبر ورود کوروش را به کیلیکیه شنید از فینیقیه حرکت کرده نزد شاه رفت . قوه ٔ او را سیصد هزار نفر تخمین کردند. بعد کوروش از دربند سوریه گذشته بشهر می ریاندر نام فینیقی رسید و در اینجا هفت روز بماند. در این محل کس نیاس آرکادی و پاسیون مگاری اشیاء و اسباب قیمتی خود را برداشته و بکشتی نشسته فرار کردند. کوروش نخواست آنها را تعقیب کند لیکن سرداران یونانی را خواسته چنین گفت : کس نیاس و پاسیون ما را رها کرده رفتند ولی باید بدانند که بی اطلاع من فرار نکرده اند زیرا من میدانم کجا میروند و برای من سهل است که با تری رم ها (کشتی های جنگی ) کشتی های آنها را تعقیب کنم اما خدا میداند که من چنین نیتی ندارم و کسی نمیتواند بگوید من از شخصی که با من است استفاده می کنم یا اگر بخواهد خدمت مرا ترک کند او را آزار و اذیت کرده دارائی اش را از دستش میگیرم .بروند هر کجا که میخواهند ولی بدانند که با من بدتراز آن کردند که من با آنها کردم زنان و کودکان آنهادر ترال و در تحت تسلط من اند من آنها را نزد ایشان روانه خواهم کرد تا جائزه شان باشد از رشادتی که قبل از این در خدمت من نمودند. پس از این نطق یونانی هائی که رغبت نداشتند در قشون کوروش بمانند با مسرت حاضر شدند از او پیروی کنند بعد کوروش بیست فرسنگ راه پیموده به خالوس رسید دهاتی که قشون او در آن اردو زد به پروشات تعلق داشت و ملکه این دهات را برای استفاده به کوروش واگذارده بود پس از آن کوروش در پنج روز سی فرسنگ راه پیموده بسرچشمه رود داردس رسید بلزیس والی سوریه در اینجا قصری با پارک عالی داشت درختان پارک را به امر کوروش انداختند و قصر را آتش زدنداز اینجا قشون براه افتاد و در سه روز پانزده فرسنگ راه پیموده بشهر بزرگ و غنی تاپ ساک که در کنار فرات واقع بود رسید عرض فرات در اینجا چهار استاد (۷۴۰ مطر) است قشون در اینجا پنج روز اطراق کرد و کوروش سرداران یونانی را طلبیده گفت : من میخواهم با شاه جنگ کنم و باید این خبر را بسپاهیان داده آنها را برای این کار حاضر کنند سرداران چنین کردند و سپاهیان یونانی به آنها با خشونت گفتند شما قصد کوروش را میدانستید و از ما پنهان میکردیدما با کوروش نخواهیم آمد مگر اینکه جیره ٔ ما را بهمان مقدار که در موقع مسافرت بدربار داریوش میداد بدهد و حال آنکه آن زمان او ما را برای قراولی با خود می برد نه برای جنگ با شاه . (برای فهم مطلب باید در نظر داشت که زمانی که کوروش ببالین پدرش داریوش دوم احضار شد عده ای مستحفظ یونانی با خود داشت . م .) کوروش با وعده های زیاد تقریباً تمام یونانی ها را راضی کرد.
از فرات تا کارماند: بعد قشون کوروش از فرات گذشت و آب تا سینه ٔ آنها می آمد. آبروکوماس درموقع عقب نشینی تمام کشتی ها را سوزانیده بود تا کوروش معطل شود اهالی تاپ ساک نقل میکردند، که از فرات هیچگاه بدون کشتی نمیشد گذشت و این پیش آمد را یک تفضل آسمانی دانسته می گفتند که فرات بشاه آتیه ٔ خود مطیع گشت . بعد کوروش در سوریه حرکت کرده و پنجاه فرسنگ در نه روز طی کرده به آراکس رسید. در اینجا دهات متعددی بود قشون غله و شراب زیاد از این دهات تحصیل کرد و سه روز مانده آذوقه بر گرفت . (توصیف کزنفون از راه در اینجا گنگ است ، اگر قشون کوروش از فرات گذشت چگونه پنجاه فرسنگ در سوریه راه پیموده و دیگر لفظ آراکس چه معنی دارد، باید استنباط کرد، که مقصود کزنفون از سوریه قسمت غربی بین النهرین بوده و از آراکس رودی مانند خابور که بفرات میریزد.م .). بعد کزنفون گوید (سفر جنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۵): کوروش داخل عربستان شد و در حالی که فرات را از طرف دست راست داشت ، درمدت ۵ روز سی و پنج فرسنگ را در بیابان های لم یزرع پیمود. این صفحه جلگه ایست صاف مانند دریا و درختی در اینجا دیده نمی شود، زیرا تمام صحرا پر است از افسنتین و هر چه در اینجا میروید، معطر است ولی سایه ندارد. از حیوانات در این صفحه گورخر، غزال و شترمرغ بسیار است . کزنفون توصیف میکند که سوارهای یونانی چگونه شکار گورخر می کردند و این حیوان بچه سرعت میدوید. گوشت گورخر طعم گوشت گوزن را دارد ولی از آن لطیف تر است شترمرغ با پا چنان میدود، که سوار به آن نمیرسد واز این جهت سپاهیان یونانی بزودی از تعقیب شترمرغ هاصرف نظر کردند. پس از عبور از این جلگه قشون به کرُست رسید و این شهر بزرگ در کنار رود ماس کاس واقع است و رود شهر را از هر طرف احاطه دارد، سپاه در اینجا سه روز اقامت کرد، بعد در مدت سیزده روز نود فرسنگ راه پیموده بشهر پیل درآمد و در تمام این راه سپاه کوروش فرات را از طرف دست راست داشت . در موقع عبور از این صفحه عده ٔ بسیار از مال بنه بواسطه ٔ نبودن علیق تلف شد، زیرا این صحرابکلی عاری از علف و درخت است . سکنه ٔ این صحراها از معادن سنگ سنگهای بزرگ استخراج کرده به بابل می برند و از فروش آن معاش خود را تهیه میکنند. در اینجا گندم و جو بدست نیامد و سپاهیان مجبور شدند فقط گوشت بخورند. گاهی سپاهیان مجبور بودند خیلی راه برند، تا به آب و علیق برسند. در این جا کزنفون حکایتی ذکر میکند، تا نشان دهد، که اطرافیان کوروش بچه اندازه او را محترم شمرده اوامرش را اطاعت میکردند: قشون بمعبری رسید، که پر از گل بود و ارابه ّها در گل فرو رفت . کوروش بسپاهیان ایرانی امر کرد ارابه ها را از گل بیرون آرند و چون آنها بتأنی کار میکردند، کوروش به بزرگانی که با او بودند، امر کرد خودشان این کار را کنند و آنها لباس ارغوانی را کنده با قباهای عالی و شلوارهای زردوز و بعضی با طوق ها و یاره ها در گل جستند وچنان با تندی و چابکی این کار را انجام دادند، که هیچ انتظار نمیرفت ، زیرا اینها از بزرگان بودند و عادت باینگونه کارها نداشتند. کلیة کوروش عجله در حرکت داشت و اگر توقف میکرد، فقط برای صرف غذا و تحصیل آذوقه یا کار لازم دیگر بود. او می شتافت تا به اردشیر مهلت برای جمع آوری قشون ندهد. بعد کزنفون گوید، حق با کوروش بود، زیرا وسعت و نیز زیادی نفوس ، که باعث قدرت و زورمندی پارسی بود، در مقابل یک حمله ٔ ناگهانی کوچکترین نتیجه ای نداشت . در آن طرف فرات در مقابل اردوگاه شهر بزرگی بود، که کارماند نام داشت . سپاهیان بدان جا برای خرید آذوقه میرفتند و برای گذشتن از فرات پوستهای چادرهای خود را بکار میبردند. توضیح آنکه درون پوستها را پر از ینجه کرده درزهای آن را چنان محکم میدوختند، که آب به ینجه سرایت نمیکرد. بدین نحو از رود میگذشتند و بعد با خرما، شراب و ارزن ، که در این صفحه زیاد بود، برمیگشتند. پس از آن که قشون کوروش از این جا حرکت کرد در راه جای پای اسب و پهن آن مشاهده شد. این آثار یک دسته از سواره نظام اردشیر بود، که بعده ٔ دو هزار نفر پیشاپیش قشون او حرکت میکرد و علیق و علوفه و آنچه را، که برای قشون کوروش مفید بود آتش می زد. در این جا کزنفون شرح حرکت کوروش را قطع کرده قضیه ٔ اُرُن تاس را بیان میکند. (کتاب اول ، فصل ۶).
قضیه ٔ اُرُن تاس : اُرُن تاس شخصی بود از خانواده هخامنشی و یکی از بهترین سرداران ایران ، او خواست به کوروش خیانت کند و با این مقصود به او پیشنهاد کرد هزار نفر سوار به او بدهد، تا او بدسته ٔ سواره نظام اردشیر، که آذوقه و علیق را معدوم میکرد، ناگهان بتازد. کوروش پذیرفت و او پس از آن نامه ای بشاه نوشته خدمات سابق خود را یادآور شد و خواهش کرد، که شاه بسوار نظام خود امرکند، او را مانند دوست بپذیرند. شخصی که مامور رسانیدن نامه بود، آن را نزد کوروش برد. او اُرُن تاس را احضار و توقیف کرد. بعد مجلس مشورتی از هفت نفر رجال درجه ٔ اول خود تشکیل داده فرمود او را محاکمه کنند و در همان وقت بسرداران یونانی گفت سپاهیان یونانی را تحت اسلحه درآرند. اُرُن تاس محکوم به اعدام گردید و تمام حضار و حتی اقربای او برخاسته کمربند او را گرفتند. کزنفون گوید، که موافق عادات پارسی این اقدام دلالت میکرد، بر اینکه متهم محکوم به اعدام شده و حکم او را اجرا خواهند کرد. اشخاصی که می بایست در پیش او بخاک افتند (یعنی پای او را ببوسند) دراین موقع نیز بخاک افتادند، اگر چه اُرُن تاس نمیدانست که میخواهند او را بکشند (در اینجا سخنان کزنفون متناقض است . اگر گرفتن کمربند علامت اعدام بود، چگونه نمیدانست ؟). بعد اُرُن تاس را بچادر آرتاپارت ، که باوفاترین مستحفظ کوروش بود، بردند و از این ببعد دیگر کسی او را ندید و کسی از روی یقین ندانست ، که چگونه او را کشتند. قشون کوروش پس از آن به ایالت بابل وارد شده دوازده فرسنگ راه رفت . روز سوم کوروش قشون ایرانی و یونانی خود را سان دید و وعده های زیاد بسپاهیان خود داد، زیرا تصور میکرد، که اردشیر روز دیگر در طلیعه ٔ آفتاب حمله خواهد کرد (همانجا کتاب ۱، فصل ۷)، چنین است روایت کزنفون راجع بقشون کشی کوروش تا نزدیکی بابل . حالا باید دید، که اردشیر برای جنگ با کوروش چه میکرد.ادامه دارد..............
سلسله پادشاهان
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وچهارم
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی-قسمت سوم
تدارکات اردشیر: وقتی که خبر عزیمت کوروش به ایران رسید، دوستان درباری اردشیر به این عقیده بودند، که شاه حمله نخواهد کرد، مگر در وهله ٔ واپسین . حق هم باآنها بود، زیرا اردشیر، برای اینکه از حرکت قشون کوروش ممانعت کند، امر کرده بود در جلگه های بین النهرین خندقی بکنند، که عرضش ده ارش و عمقش بهمان اندازه و طولش صد استاد (تقریباً سه فرسنگ و نیم ) باشد، ولی پس از اینکه کوروش بخندق مزبور رسید، چنانکه بیاید.اردشیر ممانعت از عبور او نکرد و سپاه کوروش به بابل نزدیک شد. از این رفتار اردشیر چنین بنظر می آید، که شاه میخواسته از ایالات غربی ایران عقب نشسته کوروش را بداخله ٔ مملکت بکشاند و در مشرق ایران با او مواجه شود، چه اردشیر سلطنت را حق خود میدانست و تصور میکرد، ایرانیهای مشرق ایران ، که بحق و مشروعیت معتقدند، جداً با او همراهی خواهند کرد. حال بدین منوال بود، تا آنکه تیری باذ یکی از سرداران اردشیر به او گفت ، که این نقشه بد است ، زیرا سپاه او کمتر از سپاه کوروش نیست و با این حال حمله نکردن و ماد و بابل را بدست دشمن دادن خطاست حرف او مؤثر افتاد، اردشیر از جنگ دفاعی منصرف شده تصمیم کرد حمله برد. (پلوتارک ، اردشیر، بند۸). عده ٔ قشون اردشیر را کزنفون یک میلیون و دویست هزار نفر سپاهی پیاده ، شش هزار سوار و دویست ارابه ٔ دارس دار نوشته ، ولی اغراق است ، زیرا کتزیاس ، که خودش در قشون اردشیر بوده ، میگوید عده ٔ نفرات قشون اردشیر از ۴۰۰ هزار تجاوز نمیکرد. پلوتارک و دیودور سی سی لی هم همین عده را ذکر کرده اند. خود کزنفون هم بعد گوید، شش هزار نفر سوار زبده ، که در جلو شاه حرکت میکردند، در تحت فرماندهی آرتاگرس بودند.
باقی قشون اردشیر را چهار سردار میبایست اداره کنند:آبروکوماس ، تیسافرن ، گبریاس و آرباس ولی ، چون آبروکوماس پنج روز بعد از جنگ رسید و سیصد هزار نفر ابواب جمعی او در جنگ نبودند، عده ٔ قشون اردشیر در موقع جنگ به نهصد هزار سپاهی و ۱۵۰ ارابه ٔ داس دار میرسید این ارقام هم اغراق است . راجع به آبرو کوماس بالاتر گفته شد، که او مأمور بودلشکری برای حمله کردن بمصر تهیه کند و در سوریه توقف داشت . معلوم میشود، که چون اردشیر از عزیمت کوروش به ایران مطلع شد، او را از سوریه بکمک خود طلبید.
جنگ کوناکسا : کوناکسا محلی بوددر یازده فرسخی بابل از طرف شمال و تصور میکنند، که در نزدیکی خرابه هائی موسوم به کونیش و حالا این محل را خان اسکندریه گویند. در این جا جنگی بین کوروش و اردشیر روی داد، که قطعی بود. این جنگ یکی از وقایع مهم تاریخ بشمار میرود (جهت آن در ذیل بیاید). کیفیات جنگ را مورخین یونانی ، یعنی کزنفون ، کتزیاس و دی نن مختلف نوشته اند. با وجود این مضامین نوشته های آنها این است ، که ذکر میشود.
روایت کزنفون : مورخ مذکور، که خودش در این جنگ در اردوی کوروش بود، چنین گوید (سفر جنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۸): بعد از دخول به ایالت بابل ، چون کوروش تصور میکرد، که روز دیگر در طلیعه ٔ صبح اردشیر حمله خواهد کرد، کل آرخ را بمیمنه ٔ قشون یونانی و منون را به میسره ٔ آن گماشت و خود به تنظیم قشون ایرانی پرداخت . صبح زود چند نفر فراری ، که از قشون اردشیر آمده بودند، خبرهائی برای کوروش آوردند. پس از آن کوروش سرداران و سرکردگان یونانی را خواسته در باب جدالی ، که در پیش بود، شور و با وعده های بزرگ آنها را تشویق کرد. هنگامی که سپاهیان یونانی اسلحه برمیداشتند، عده ٔ آنها را شمردند و معلوم گردید، که سپاه یونانی مرکب از ده هزار و چهارصد نفر سنگین اسلحه و دو هزار و چهارصد نفر سبک اسلحه . سپاه ایرانی کوروش مرکب بود از صد هزار نفر و بیست ارابه داس دار. چون کوروش در هر آن انتظار حمله ٔ دشمن را داشت ، با تمام سپاهش به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکرد. دراین روز بیش از سه فرسنگ راه نپیمود، زیرا برخورد بخندقی که بحکم اردشیر کنده بودند (بالاتر ذکر از آن شده ) در همین جلگه نیز چهار نهر بود، که عرض هر یک بیک پلطر (تقریباً سی ذرع میرسید) و روی این نهرها پلی ساخته بودند. این نهرها فرات را بدجله اتصال میدادند و هر یک بفاصله ٔ یک فرسخ از دیگری حفر شده بود. درکنار فرات بین فرات و خندق معبری است بعرض بیست پا.قشون کوروش از این معبر به آن طرف گذشت و بعد، چون کوروش دید خبر از قشون اردشیر نیست پنداشت ، که او نمی خواهد در این جاهاجنگ کند و قشون خود را از احوال (حاضرجنگ ) بیرون آورد. روز سوم کوروش بر گردونه ٔ خود سوار بود. قسمت اعظم قشون او غیر منظم حرکت میکرد و سپاهیان اسلحه شان را روی ارابه ها یا مالهای بنه گذارده بودند در این وقت که تقریباً ساعت نه صبح بود و قشون کوروش بمحلی ، که میبایست در آنجا اردو بزند، نزدیک میشد ناگاه پاتاگیاس یکی از معتمدین کوروش ، به تاخت در رسید و فریاد زد، که شاه با قشون خود به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکند. وبزودی خواهد رسید. پس از شنیدن این خبر کوروش در حال از گردونه بزیر جست ، جوشن خود را در بر کرده بر اسب نشست و فرمان داد، که سپاهیان اسلحه بردارند. یونانیها هم فوراً بجای خود ایستادند: کل آرخ در میمنه ، پروکسن پس از او، منون با دسته ٔ خود در میسره و هزار سوار پافلاگونی در میمنه نزدیک کل آرخ و یونانی های سبک اسلحه . اما قشون کوروش بسرداری آری یه ئوس ایرانی در میسره جا گرفتند. خود کوروش با ۶۰۰ سوار زبده ، که تماماً سنگین اسلحه بودند و حتی اسبهایشان هم سلاح دفاعی داشتند، در قلب قشون ایستاد. ظهر شد و هنوز قشون اردشیر نرسیده بود. ولی سه ساعت بعد گرد و غباری بزرگ برخاست و تمام جلگه را چنان فرو گرفت ، که روز مانند شب شد. حرکت قشون اردشیر را کزنفون چنین توصیف کرده : ((وقتی که قشون اردشیر نزدیک شد چشم از برق اسلحه ٔ فلزی خیره میگشت و بخوبی صفوف سپاه و زوبین های سپاهیان دیده میشد. در طرف چپ دسته ای از سواره نظام بود که جوشن های سفید در برداشت و از عقب آنها پیاده نظام می آمد، که سپرهایشان از ترکه ٔ بید بافته بود. پس از آنها مصری های سنگین اسلحه می آمدند. سپرهای اینها چوبین و بقدری بلند بود، که به پاهایشان میرسید. (شایان توجه است که کزنفون در ((تربیت کوروش )) هم سپرهای مصریها را چنین توصیف کرده ) بعد سواره نظام و تیراندازان حرکت میکردند تمام این سپاه نظر بملیت سپاهیان بقسمت های جداگانه تقسیم شده و مربعاتی مستطیل تشکیل کرده بودند. در پیشاپیش قشون ارابه های مسلح به داس یکی بفاصله ٔ زیاد از دیگری حرکت میکرد. داس ها را به محور بسته بودند. بعض داس ها در طرفین ارابه و برخی زیر آن بود. این ارابه ها را عمداً بطرف قشون یونانی فرستادند. با این مقصود، که صفوف آنها را درهم شکند.کوروش یونانی ها را قبلاً آگاه کرده بود، که دشمن فریادزنان حمله خواهد کرد و نباید از این جهت بترسند، ولی بعد معلوم شد، که اشتباه کرده قشون اردشیر با سکوت عمیق و با قدم های مساوی و کند پیش می آمد. کوروش ، که با مترجم خود پیگرس نام از جلو صفوف گروهان ها حرکت میکرد به کل آرخ گفت ، با سپاهیان خود بقلب قشون یعنی بجائی که من ایستاده ام ، بیا، ولی چون کل آرخ میدید، که قشون شاه بقدری زیاد است ، که فقط یکی از جناحین آن نصف جبهه ٔ قشون کوروش را میپوشاند، از ترس اینکه مبادا محصور شود، نخواست کنار فرات را ترک کند و به کوروش جواب داد: مراقب خواهم بود که آن چه باید بشود، انجام یابد)). پلوتارک گوید (اردشیر، بند۹): این کار کل آرخ صحیح نبود او چه مقصود داشت و چه مقتضی بود که این راه دور و دراز رابپیماید، جز اینکه به کوروش خدمت کرده او را برتخت نشاند. چون او حقوق و جیره ٔ خود و سپاهیان یونانی ، را از کوروش دریافت میکرد، شایسته بود که فداکاری کرده در جائی بایستد، که بتواند بقشون اردشیر حمله برد نه اینکه در جائی قرار گیرد که نتواند جان سردار خودرا نجات دهد.
او میبایست منافع عمومی را بر خطر جان ترجیح داده باشد هیچکدام از قسمت های قشون اردشیر نمیتوانست در مقابل حملات یونانی ها تاب آرد، همین که قشون اردشیر متزلزل میگشت ، شاه کشته میشد یا فرار میکرد و در هر دو صورت کوروش موفق میبود و تاج بر سر میگذاشت . بنابراین شکست کوروش بعقیده ٔ پلوتارک بیشتر ازاین جهت بود، که کل آرخ کوتاهی کرد و کوتاهی او نه از این حیث بود، که کوروش نصیحت او را گوش نکرده در جای خطرناک ، یعنی در پیش قلب قشون خود، ایستاد و جنگ کرد، بلکه از این که کل آرخ نخواست در قلب قشون کوروش قرار گیرد. اگر شاه میخواست قشون یونانی در جائی بایستند، که برای او بی ضررتر از هر جای دیگر باشد، همین موقع را که کل آرخ برگزیده بود انتخاب میکرد. برای فهم مطلب باید علاوه کنیم ، که بقول پلوتارک کل آرخ ، چون میدانست ، که کوروش شجاع و بی پرواست ، به او گفته بود در جائی که مخاطره زیاده است ، مایست و او جواب داده بود: این چه نصیحتی است ، که بمن میدهی ؟ تو میدانی ،که من داعیه ٔ سلطنت دارم و با وجود این میخواهی من نشان دهم که لایق آن نیستم ؟ (اردشیر بند۹). پس از ذکرنظری ، که پلوتارک اظهار کرده روایت کزنفون را دنبال میکنم : قشون اردشیر با قدم های مساوی پیش می آمد و کوروش بفاصله ٔ کمی از جبهه ٔ قشون خود حرکت کرده قوای دشمن و سپاه خود را تماشا میکرد. در این موقع کزنفون از او پرسید، آیا فرمانی دارید؟ کوروش جواب داد بتمام قشون اطلاع دهید، از روده های قربانی ها معلوم شده ، که بهره مندی با ما است (چنانکه گذشت ، این عادت یونانی ها بود، که قبل از جنگ قربانی میکردند و نظر بروده های حیوان موافق قواعدی ، که غیب گوهای آنان داشتند می گفتند نتیجه ٔ جنگ مساعد است یا نه در این موقع کوروش چنین گفته ، تا موافق آداب مذهبی یونانیان دل آنها را قوی کرده باشد.م .). بالاخره وقتی رسید که فاصله ٔ بین دو قشون متحارب بیش از سه یا چهار استاد (۷۴۰ ذرع تقریباً) نبود. در این موقع یونانی ها خواندن لحن جنگی را شروع کرده از جا کندند تا بدشمن حمله برند آنهائی که عقب مانده بودند، با قدمهای سریع میرفتند تا به رفقای خود، که مقدم بودند، برسند و همگی فریادزنان بطرف دشمن میدویدند، ولی ، قبل از اینکه یونانی ها بمسافت تیررسی از دشمن باشند، ایرانی ها برگشته گریختند ویونانیها آنها را سخت تعقیب کردند و چون ارابه رانهاگردونه های شاهی را رها کرده نیز فرار کردند، اسبها ارابه ها را برداشته به این طرف و آن طرف کشیدند و درنتیجه بعض ارّابه ها با قشون اردشیر تصادم کرد و برخی با قشون یونانی . کوروش چون دید که یونانیها فاتح اند دشمن را تعقیب میکنند، شاد گردید و اشخاصی ، که در اطراف او بودند، بخاک افتاده او را شاه دانستند. او بجای اینکه فراریها را تعقیب کند ششصد سوار زبده اش را با خود نگاهداشت و متوجه حرکات اردشیر که در قلب قشون خود بود، گردید اما فرماندهان قشون ایرانی کوروش ، بقول کزنفون در وسط دسته های خود قرار گرفته از آنجا فرمان میدادند. جهت این بود، که از این جا بهتر میتوانستند سپاه را بجائی که لازم است ، برسانند و دیگر در وسط سپاه از خطر محفوظتر بودند. اردشیر چون دید دشمن از جبهه بسواره نظامی که در قلب قرار گرفته و اودر وسط آن است حمله نمیکند، حرکتی کرد مانند آنکه بخواهد پشت سر یونانیها را بگیرد.
کوروش از این حرکت نگران شده با ۶۰۰ نفر سوار خود حمله بقوای او برد. سواران مزبور رو بفرار نهادند و آرتاگرس فرمانده آنهابدست کوروش کشته شد. همین که سواران آرتاگرس فرار کردند سواران کوروش بتعقیب پرداخته در دنبال آنها به اطراف پراکندند. در این احوال کوروش شاه را دید و چون نتوانست خودداری کند، فریاد زد ((من مرد را دیدم ))و زوبینی بسینه ٔ او انداخت ، که از جوشنش گذشته جراحتی وارد کرد. در همین موقع شخصی بطرف کوروش زوبینی پرتاب کرد که در نزدیکی شقیقه بزیر چشم او آمد. بعد شاه و کوروش بیکدیگر حمله کردند و از مردان طرفین هر یک بدفاع آقای خود پرداخت . در این حین کوروش کشته شدو هشت نفر از دوستان عمده اش نیز در سر نعش او کشته شدند. بعد کزنفون گوید (سفرجنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۱۰): سر و دست کوروش را بریدند و سپاه اردشیر قشون کوروش را تعقیب کرده به اردوی او داخل شد. آریة فرمانده سپاه ایرانی ، چون اردشیررا فاتح دید، دیگر مخالفت نکرد و با قشون ابواب جمعی خود بمسافت چهار فرسنگ از دشت نبرد دور شده در جائی که شب قبل را بسر برده بود، اردو زد. سپاهیان اردشیر اردوی کوروش را غارت کردند و زن غیر عقدی او میرتو نام اسیر شد. در این وقت اردشیر از یونانیها بقدر، سی استاد دور بود. آنها فراریان قشون شاهی را تعقیب میکردند و پنداشته بودندکه فاتح اند. از طرف دیگر قشون اردشیر اردوی دشمن رامانند فاتحی غارت میکرد. بعد به یونانیها خبر رسید،که قشون شاه اردوی آنان را غارت میکند و کل آرخ با صاحب منصبان خود شور کرد، که با تمام قشون یونانی برای حفظ اردو حرکت کند یا فقط دسته ای را بفرستد. شاه نیز، چون بوسیله ٔ تیسافرن مطلع شد که فراریهای لشکر او را یونانیان تعقیب میکنند، سپاهیان خود را جمع کرده هر یک را بصف خود گماشت . بعد شاه پیش رفت ، مثل اینکه میخواست حمله ای به پس قراول یونانی کند یونانیها ملتفت گردیده برای جنگ حاضر شدند، ولی شاه برگشت و دسته ٔ سپاهیان تیسافرن را برداشته با خود برد. کارهای دسته ٔ این سردار چنین بود که در حمله ٔ اولی یونانیها فرار نکرد و بعد تیسافرن با سواره نظام خود بطول رود فرات حرکت کرده داخل منطقه ٔ سپاهیان سبک اسلحه ٔ یونانی شد و یونانیها به او راه داده سپس تگرگ تیر بر او بباریدند، بی اینکه به یک نفر هم آسیبی رسانیده باشند. پس از آن ، چون تیسافرن دید، که نمیتواند از نو حمله کند، برگشته بطرف اردوگاه یونانی رفت و در این جا قوای خود را بقوای شاه ضمیمه کرد و هر دو با هم پیش رفتند. وقتی که این ها بجناح چپ یونانی نزدیک شدند، یونانی ها ترسیدند. که مبادا این قوّه از پهلو حمله کند و برای احتراز از خطر صلاح دیدند جناح خود را کشانیده تکیه برود فرات دهند. که بعد دیدند شاه با گروهانی ، که آماده ٔ جنگ است ، بطرف آنها پیش می آید، منتظر نشده با حرارت حمله کردند. قشون شاه فرار کرده و یونانی ها آن را تا دهی ، که در آن تپه بود، تعقیب کردند و روی تپه قشون شاه جبهه را تغییر داد. اردشیر در اینجا پیاده نظام نداشت ، ولی روی تپه بقدری سوار بود،که یونانیها نتوانستند بدانند، این جا چه میشود، ولی همینقدر ملتفت شدند، که بیرق شاه عقابی است از طلا،که بالهای خود را گشوده و بر نوک نیزه ٔ قرار گرفته .(این دفعه دوم است ، که منبع یونانی کیفیت بیرق سلطنتی ایران را توصیف میکند و معلوم میشود، که در این زمان علامت سلطنت عقابی بوده با بالهای گشاده ). وقتی ، که یونانیها بطرف تپه پیش رفتند، سواره نظام دسته دسته از تپه به اطراف رفت و تپه بکلی از سپاهیان خالی گردید. کل آرخ صاحب منصبی فرستاد برود و در این محل ها تحقیقاتی کرده راپورت خود را بدهد. این صاحب منصب برگشت و گفت قشون شاهی فرار میکند. آفتاب در شرف غروب کردن بود و یونانیهای مسلح در پای تپه توقف کرده تعجب داشتند از این که چرا نه خود کوروش دیده میشود و نه از طرف او کسی می آید، زیرا یونانیها از کشته شدن او خبر نداشتند و تصور میکردند، که او مشغول تعقیب دشمن است . بعد آنها مشورت کردند، که بار و بنه را بدین جا آرند یا به اردو برگردند. رأی ببرگشتن به اردو شد و وقتی که وارد اردو شدند، دیدند قسمت اعظم اسب های آنها و تمام آذوقه ، آرد و شرابی که کوروش ذخیره کرده بود، تا در موقع ضرورت به یونانیها بدهد، غارت شده . این است آنچه کزنفون راجع بجنگ کوناکسا نوشته و اگر چه کیفیات جنگ تا اندازه ای در هم و برهم است ، بازرویهمرفته این معنی را می بخشد، که جناح چپ قشون اردشیر از حمله ٔ یونانی ها یا جناح راست قشون کوروش عقب نشسته و یونانی ها آنرا تعقیب کرده اند، ولی قلب قشون اردشیر بواسطه ٔ کشته شدن کوروش فائق آمده و پس از آن قشون ایرانی کوروش ، که در جناح چپ و در تحت فرماندهی آری یه ایرانی بوده ، جنگ را بیهوده دانسته و عقب نشسته و چهار فرسنگ دورتر از دشت نبرد اردو زده . بعد یونانی ها، که در تعقیب میسره ٔ قشون اردشیر خیلی دور رفته بودند، حوالی غروب به اردوی خود برگشته دیده اند،که قشون اردشیر، پس از غلبه ٔ بر قلب قشون کوروش ، به اردوگاه قشون کوروش ریخته و آنرا غارت کرده .
روایت کتزیاس و دی نن : کیفیاتی ، که مورخین دیگر یونانی ذکر کرده اند، چنین است : سپاهیان کوروش می پنداشته اند، که اردشیر حمله نخواهد کرد و با نظر حقارت بدشمن مینگریستند، ولی وقتی که خبر رسید، که اردشیر با سپاه زیاد قصد کوروش را کرده و نیز چون لشکر اردشیر دررسید و دیدند، که سپاهیان او با قدم های محکم پیش می آیند، در ابتداء خود را باختند و یونانیها نخواستنداز ساحل فرات در نزدیکی دهی موسوم به کوناکسا حرکت کنند، به این بهانه ، که چون سپاه طرف از حیث عدّه زیاد است احتمال قوی میرود، که محصور شوند. در این احوال کوروش مجبور شد، کاری بکند که دل سپاهش قوی گردد و برخلاف عقیده ٔ سردار یونانی ، در صف پیش جای گرفته با سپاهیان اسپارتی خود داخل کارزار شد. وقتی که دو سپاه بهم افتادند، ارته گرس رئیس کادوسی ها به کوروش برخورد و بقول پلوتارک به او چنین گفت : (اردشیر، بند۱۰): ((ای ظالم تر و دیوانه ترین مرد، که نام کوروش – بهترین نام پارسی – را لکه دار کرده ای ، برای چه سفر شومی این یونانی های پست رابخدمت خود درآورده ای ؟ برای اینکه ثروت پارسی ها را غارت کنند و کسی را، که آقا و برادر تو است ، بکشی و حال آنکه او بیک میلیون مرد، که از تو رشیدترند، فرمان می دهد در حال بتو این نکته مسلم خواهد شد، چه قبل از اینکه روی شاه را ببینی ، سرت بباد فنا خواهد رفت )). این بگفت و زوبینی بطرف کوروش پرتاب کرد، که بسینه ٔ او آمد، ولی بواسطه ٔ خوبی جوشن کوروش اثر نکرد و فقط او را تکان داد. پس از آن ارته گرس ، چون اسب خود را برگردانید، کوروش پیکانی بطرف او انداخت ، که بگردن او آمد. بیشتر مورخین عقیده دارند که بدست کوروش کشته شده . بعد پلوتارک در باب کشته شدن کوروش چنین گوید (اردشیر، بند۱۰))) چون کزنفون در موقعی ، که کوروش کشته شد، حاضر نبود، شرح این واقعه را مختصر نوشته و بنابراین مانعی نیست ، که ما قول دی نُن و کتزیاس را بیان کنیم . اولی گوید، که کوروش چون دید ارته گرس افتاد اسب خود را رانده به گروهانی رسید، که دور اردشیر بودند و به اسب شاه زخم زد. اردشیر در این حال ازاسب افتاد و تیری باذ با عجله او را بر اسب دیگر سوار کرده گفت : (شاها این روز را بخاطر دارید، زیرا چنین روزی فراموش شدنی نیست ). کوروش در دفعه ٔ دوم بخود او ضربتی زد و چون میخواست ضربت سوم را وارد کند، اردشیر رو بهمراهان خود کرده گفت : ((مرگ از این وضع بهتر است )) و به کوروش حمله برد او سر را بزیر افکنده بی پروا بطرف دشمن میرفت ، و حال آنکه از هر طرف تیر میبارید در این موقع اردشیر بطرف او زوبینی پرتاب کردو دیگران نیز تیرهائی انداختند و او افتاد و مرد. بروایت دیگران کوروش از دست یک نفر از اهالی کاریه افتاد و شاه برای پاداش او مقرر داشت ، که در تمام جنگ ها در پیشاپیش قشون برود و سر خروسی را از طلا بر سر نیزه اش دارد، زیرا پارسیها اهالی کاریه را بدین سبب ، که چیزی مانند تاج خروس برخودهای خود دارند، خروس مینامیدند. دومی (یعنی کتزیاس ) شرح قضیه را چنین نوشته : کوروش پس از کشته شدن ارته گرس راست بطرف شاه پیش رفت و شاه هم به استقبال او آمد و هر دو خاموش بودند.آری یه دوست کوروش ضربتی بشاه زد، بی اینکه او را زخمی کرده باشد. اردشیر زوبین خود را انداخت و این زوبین از کوروش رد شده به تیسافرن دوست کوروش خورد و او در حال افتاد و مرد (معلوم است ، که این تیسافرن غیر از تیسافرن معروف است ، که پسر ویدرن (هی درنس یونانی ها) بود زیرا این تیسافرن دوست کوروش نبود. بعضی تصور کرده اند، اسم شخصی ، که کشته شده ساتیفرن بوده و کتزیاس اشتباهاً او را تیسافرن نامیده .م .). بعد کوروش زوبینی بطرف شاه انداخت ، که جوشن او را دریده بقدردو انگشت در سینه اش فرو رفت و از اسب افتاد. در این حال سپاهیان شاه ترسیده فرار کردند، اردشیر برخاسته از میدان جنگ خارج شد و با عده ٔ قلیلی از همراهانش و کتزیاس بطرف تپه ٔ دور از میدان جنگ رفته در آنجا توقف کرد. کوروش با اینکه دشمنانش او را احاطه کرده بودند، بواسطه ٔ حرارت اسبش خیلی دور شد و شب مانع گردید از اینکه دشمنانش را بشناسد. صاحبمنصبان کوروش همه جا در جستجوی او بودند و او بواسطه ٔ فتحی ، که کرده بود گرم کارزار بود، با رشادت در میان سپاهیان شاه اسب خود را میراند و فریاد میکرد: ((بدبختان راه دهید)) و چون این جمله بزبان پارسی میگفت ، اغلب سپاهیان با احترام به او راه میداند، ولی در این حال تیاری ،که بر سر داشت ، افتاد و یک جوان پارسی ، که میتری دات نام داشت و از پهلوی او میگذشت ، کوروش را نشناخت و ضربتی بشقیقه ٔ او در حوالی چشمش وارد کرد. بر اثر این ضربت چندان خون از کوروش رفت ، که او افتاد و بیهوش شد و اسبش آزاد مانده بنای دویدن را در جلگه گذاشت .جل اسب ، که پر از خون بود افتاد و غلام میتری دات آن را برداشت . پس از آن کوروش بهوش آمد. چند خواجه که نزد او بودند، خواستند او را بلند کرده بر اسب دیگر بنشانند و چون او نتوانست بر اسب قرار گیرد، خواست زیر بازوهایش را بگیرند و پیاده راه رود، ولی چنان ازضربت گیج شده بود، که نمیتوانست حرکت کند و بزانو میرفت ، اما میدانست ، که فاتح شده ، زیرا می شنید، که فراریان سپاه اردشیر او را شاه خود خوانده امان میخواستند. در این حال چند نفر از اهل کن واقع در کاریه ، که از مردم فقیر و پست بودند و از پس قشون اردشیر حرکت میکردند، تا پست ترین شغلی بیابند، خواجه سرایان کوروش را از دوستان خود شمرده (یعنی از طرفداران اردشیر دانسته ) داخل جرگه ٔ آنها شدند، ولی از جوشن سرخ رنگ آنها دریافتند، که اینها از طرفداران شاه نیستند، چه سپاهیان شاه جوشن سفید در بر داشتند، بعد یکی از آنها، بی اینکه کوروش را شناخته باشد، زوبینی بطرف او انداخت و عصب زیر زانوی او را برید. کوروش در حال افتاد و شقیقه ٔ مجروح او بسنگی خورد و فوراً درگذشت . این است مضمون نوشته های کتزیاس راجع به کشته شدن کوروش . مصنوعی بودن آنرا درعهد قدیم هم حس کرده اند. زیرا پلوتارک راجع بروایت کتزیاس گوید ((این حکایت را میتوان تشبیه کرد بچاقوی کندی ، که بوسیله ٔ آن کتزیاس با زحمت کوروش را میکشد)) (اردشیر، بند۱۲). فی الواقع طبیعی نیست ، که کشته شدن کوروش در میان گیر و دار جنگ این همه طول و تفصیل داشته باشد. بهر حال حکایت کتزیاس را دنبال میکنیم .مورخ مذکور گوید: پس از آنکه کوروش مرد ارته سیراس ، که ملقب بچشم شاه بود، سواره از نزدیک نعش کوروش گذشت و دید خواجه هائی نشسته گریه می کنند پرسید، این مقتول کیست ، گفتند مگر نمی بینی ، که کوروش است . ارته سیراس تعجب کرده خواجه ها را تسلی داد، به آنها سپرد نعش را حفظ کنند و خود تاخته به اردشیر رسید و مژده ٔ کشته شدن کوروش را به او داد. وقتی که ارته سیراس به اردشیر رسید، او بی حال افتاده از تشنگی و شدّت درد زخم در ضعف بود، ولی پس از آن خواست خودش برخاسته و بر سر نعش کوروش رفته او را ببیند بعد، چون شایع شده بود، که یونانی ها فراری ها را تعقیب و کشتار میکنند،چند نفر را با مشعل ها فرستاد، تا حقیقت قضیه را بفهمند. سپس ساتی بزرن خواجه دید، که اردشیر از تشنگی دارد هلاک میشود و به این طرف و آن طرف دوید، تا مگر آبی بیابد. زیرا، در جائی که اردشیر پناه گاهی یافته بود، یک قطره آب هم بدست نمی آمد. بالاخره او بیکی از اهالی کن که آب متعفنی تقریباً بقدر هشت کُتیل در مشک کثیفی داشت برخورد و آب را گرفته نزد اردشیر برد و او آنرا آشامید. خواجه از شاه پرسید، که آب چگونه بود. او جواب داد که در عمرم هیچ شراب عالی و هیچ آب زلالی را با این لذت نیاشامیده بودم و اگر نتوانم شخصی را که این آب بتو داده است ، بیابم ، تا پاداشی به او دهم ، از خدایان خواهانم ، که او را سعادت مند و غنی بدارد. در این حال سی نفر، که برای دیدن نعش کوروش رفته بودند، برگشته مژده ٔ قتل کوروش را تأیید کردند. مقارن این احوال در اطراف اردشیر سپاهیان زیاد جمع شده بودند و اردشیر بواسطه ٔ حضور آنان جرئت یافته از تپه پائین آمد و با مشعل ها بطرف نعش کوروش رفت . وقتی ، که بسر نعش رسید، موافق قانون پارسی امر کرد، سر و دست راست کوروش را بریده سر را نزد او آرند و بعد سر کوروش را بلند کرده به فراریهائی که هنوز از کشته شدن او در تردید بودند، نشان داد فراری ها بستایش شاه پرداخته بعد بقشون او ملحق شدند و چون بزودی در اطراف شاه ۶۰ هزار نفر جمع شدند، او بطرف اردوگاه رفت . ادامه دارد......
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی-قسمت سوم
تدارکات اردشیر: وقتی که خبر عزیمت کوروش به ایران رسید، دوستان درباری اردشیر به این عقیده بودند، که شاه حمله نخواهد کرد، مگر در وهله ٔ واپسین . حق هم باآنها بود، زیرا اردشیر، برای اینکه از حرکت قشون کوروش ممانعت کند، امر کرده بود در جلگه های بین النهرین خندقی بکنند، که عرضش ده ارش و عمقش بهمان اندازه و طولش صد استاد (تقریباً سه فرسنگ و نیم ) باشد، ولی پس از اینکه کوروش بخندق مزبور رسید، چنانکه بیاید.اردشیر ممانعت از عبور او نکرد و سپاه کوروش به بابل نزدیک شد. از این رفتار اردشیر چنین بنظر می آید، که شاه میخواسته از ایالات غربی ایران عقب نشسته کوروش را بداخله ٔ مملکت بکشاند و در مشرق ایران با او مواجه شود، چه اردشیر سلطنت را حق خود میدانست و تصور میکرد، ایرانیهای مشرق ایران ، که بحق و مشروعیت معتقدند، جداً با او همراهی خواهند کرد. حال بدین منوال بود، تا آنکه تیری باذ یکی از سرداران اردشیر به او گفت ، که این نقشه بد است ، زیرا سپاه او کمتر از سپاه کوروش نیست و با این حال حمله نکردن و ماد و بابل را بدست دشمن دادن خطاست حرف او مؤثر افتاد، اردشیر از جنگ دفاعی منصرف شده تصمیم کرد حمله برد. (پلوتارک ، اردشیر، بند۸). عده ٔ قشون اردشیر را کزنفون یک میلیون و دویست هزار نفر سپاهی پیاده ، شش هزار سوار و دویست ارابه ٔ دارس دار نوشته ، ولی اغراق است ، زیرا کتزیاس ، که خودش در قشون اردشیر بوده ، میگوید عده ٔ نفرات قشون اردشیر از ۴۰۰ هزار تجاوز نمیکرد. پلوتارک و دیودور سی سی لی هم همین عده را ذکر کرده اند. خود کزنفون هم بعد گوید، شش هزار نفر سوار زبده ، که در جلو شاه حرکت میکردند، در تحت فرماندهی آرتاگرس بودند.
باقی قشون اردشیر را چهار سردار میبایست اداره کنند:آبروکوماس ، تیسافرن ، گبریاس و آرباس ولی ، چون آبروکوماس پنج روز بعد از جنگ رسید و سیصد هزار نفر ابواب جمعی او در جنگ نبودند، عده ٔ قشون اردشیر در موقع جنگ به نهصد هزار سپاهی و ۱۵۰ ارابه ٔ داس دار میرسید این ارقام هم اغراق است . راجع به آبرو کوماس بالاتر گفته شد، که او مأمور بودلشکری برای حمله کردن بمصر تهیه کند و در سوریه توقف داشت . معلوم میشود، که چون اردشیر از عزیمت کوروش به ایران مطلع شد، او را از سوریه بکمک خود طلبید.
جنگ کوناکسا : کوناکسا محلی بوددر یازده فرسخی بابل از طرف شمال و تصور میکنند، که در نزدیکی خرابه هائی موسوم به کونیش و حالا این محل را خان اسکندریه گویند. در این جا جنگی بین کوروش و اردشیر روی داد، که قطعی بود. این جنگ یکی از وقایع مهم تاریخ بشمار میرود (جهت آن در ذیل بیاید). کیفیات جنگ را مورخین یونانی ، یعنی کزنفون ، کتزیاس و دی نن مختلف نوشته اند. با وجود این مضامین نوشته های آنها این است ، که ذکر میشود.
روایت کزنفون : مورخ مذکور، که خودش در این جنگ در اردوی کوروش بود، چنین گوید (سفر جنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۸): بعد از دخول به ایالت بابل ، چون کوروش تصور میکرد، که روز دیگر در طلیعه ٔ صبح اردشیر حمله خواهد کرد، کل آرخ را بمیمنه ٔ قشون یونانی و منون را به میسره ٔ آن گماشت و خود به تنظیم قشون ایرانی پرداخت . صبح زود چند نفر فراری ، که از قشون اردشیر آمده بودند، خبرهائی برای کوروش آوردند. پس از آن کوروش سرداران و سرکردگان یونانی را خواسته در باب جدالی ، که در پیش بود، شور و با وعده های بزرگ آنها را تشویق کرد. هنگامی که سپاهیان یونانی اسلحه برمیداشتند، عده ٔ آنها را شمردند و معلوم گردید، که سپاه یونانی مرکب از ده هزار و چهارصد نفر سنگین اسلحه و دو هزار و چهارصد نفر سبک اسلحه . سپاه ایرانی کوروش مرکب بود از صد هزار نفر و بیست ارابه داس دار. چون کوروش در هر آن انتظار حمله ٔ دشمن را داشت ، با تمام سپاهش به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکرد. دراین روز بیش از سه فرسنگ راه نپیمود، زیرا برخورد بخندقی که بحکم اردشیر کنده بودند (بالاتر ذکر از آن شده ) در همین جلگه نیز چهار نهر بود، که عرض هر یک بیک پلطر (تقریباً سی ذرع میرسید) و روی این نهرها پلی ساخته بودند. این نهرها فرات را بدجله اتصال میدادند و هر یک بفاصله ٔ یک فرسخ از دیگری حفر شده بود. درکنار فرات بین فرات و خندق معبری است بعرض بیست پا.قشون کوروش از این معبر به آن طرف گذشت و بعد، چون کوروش دید خبر از قشون اردشیر نیست پنداشت ، که او نمی خواهد در این جاهاجنگ کند و قشون خود را از احوال (حاضرجنگ ) بیرون آورد. روز سوم کوروش بر گردونه ٔ خود سوار بود. قسمت اعظم قشون او غیر منظم حرکت میکرد و سپاهیان اسلحه شان را روی ارابه ها یا مالهای بنه گذارده بودند در این وقت که تقریباً ساعت نه صبح بود و قشون کوروش بمحلی ، که میبایست در آنجا اردو بزند، نزدیک میشد ناگاه پاتاگیاس یکی از معتمدین کوروش ، به تاخت در رسید و فریاد زد، که شاه با قشون خود به احوال (حاضرجنگ ) حرکت میکند. وبزودی خواهد رسید. پس از شنیدن این خبر کوروش در حال از گردونه بزیر جست ، جوشن خود را در بر کرده بر اسب نشست و فرمان داد، که سپاهیان اسلحه بردارند. یونانیها هم فوراً بجای خود ایستادند: کل آرخ در میمنه ، پروکسن پس از او، منون با دسته ٔ خود در میسره و هزار سوار پافلاگونی در میمنه نزدیک کل آرخ و یونانی های سبک اسلحه . اما قشون کوروش بسرداری آری یه ئوس ایرانی در میسره جا گرفتند. خود کوروش با ۶۰۰ سوار زبده ، که تماماً سنگین اسلحه بودند و حتی اسبهایشان هم سلاح دفاعی داشتند، در قلب قشون ایستاد. ظهر شد و هنوز قشون اردشیر نرسیده بود. ولی سه ساعت بعد گرد و غباری بزرگ برخاست و تمام جلگه را چنان فرو گرفت ، که روز مانند شب شد. حرکت قشون اردشیر را کزنفون چنین توصیف کرده : ((وقتی که قشون اردشیر نزدیک شد چشم از برق اسلحه ٔ فلزی خیره میگشت و بخوبی صفوف سپاه و زوبین های سپاهیان دیده میشد. در طرف چپ دسته ای از سواره نظام بود که جوشن های سفید در برداشت و از عقب آنها پیاده نظام می آمد، که سپرهایشان از ترکه ٔ بید بافته بود. پس از آنها مصری های سنگین اسلحه می آمدند. سپرهای اینها چوبین و بقدری بلند بود، که به پاهایشان میرسید. (شایان توجه است که کزنفون در ((تربیت کوروش )) هم سپرهای مصریها را چنین توصیف کرده ) بعد سواره نظام و تیراندازان حرکت میکردند تمام این سپاه نظر بملیت سپاهیان بقسمت های جداگانه تقسیم شده و مربعاتی مستطیل تشکیل کرده بودند. در پیشاپیش قشون ارابه های مسلح به داس یکی بفاصله ٔ زیاد از دیگری حرکت میکرد. داس ها را به محور بسته بودند. بعض داس ها در طرفین ارابه و برخی زیر آن بود. این ارابه ها را عمداً بطرف قشون یونانی فرستادند. با این مقصود، که صفوف آنها را درهم شکند.کوروش یونانی ها را قبلاً آگاه کرده بود، که دشمن فریادزنان حمله خواهد کرد و نباید از این جهت بترسند، ولی بعد معلوم شد، که اشتباه کرده قشون اردشیر با سکوت عمیق و با قدم های مساوی و کند پیش می آمد. کوروش ، که با مترجم خود پیگرس نام از جلو صفوف گروهان ها حرکت میکرد به کل آرخ گفت ، با سپاهیان خود بقلب قشون یعنی بجائی که من ایستاده ام ، بیا، ولی چون کل آرخ میدید، که قشون شاه بقدری زیاد است ، که فقط یکی از جناحین آن نصف جبهه ٔ قشون کوروش را میپوشاند، از ترس اینکه مبادا محصور شود، نخواست کنار فرات را ترک کند و به کوروش جواب داد: مراقب خواهم بود که آن چه باید بشود، انجام یابد)). پلوتارک گوید (اردشیر، بند۹): این کار کل آرخ صحیح نبود او چه مقصود داشت و چه مقتضی بود که این راه دور و دراز رابپیماید، جز اینکه به کوروش خدمت کرده او را برتخت نشاند. چون او حقوق و جیره ٔ خود و سپاهیان یونانی ، را از کوروش دریافت میکرد، شایسته بود که فداکاری کرده در جائی بایستد، که بتواند بقشون اردشیر حمله برد نه اینکه در جائی قرار گیرد که نتواند جان سردار خودرا نجات دهد.
او میبایست منافع عمومی را بر خطر جان ترجیح داده باشد هیچکدام از قسمت های قشون اردشیر نمیتوانست در مقابل حملات یونانی ها تاب آرد، همین که قشون اردشیر متزلزل میگشت ، شاه کشته میشد یا فرار میکرد و در هر دو صورت کوروش موفق میبود و تاج بر سر میگذاشت . بنابراین شکست کوروش بعقیده ٔ پلوتارک بیشتر ازاین جهت بود، که کل آرخ کوتاهی کرد و کوتاهی او نه از این حیث بود، که کوروش نصیحت او را گوش نکرده در جای خطرناک ، یعنی در پیش قلب قشون خود، ایستاد و جنگ کرد، بلکه از این که کل آرخ نخواست در قلب قشون کوروش قرار گیرد. اگر شاه میخواست قشون یونانی در جائی بایستند، که برای او بی ضررتر از هر جای دیگر باشد، همین موقع را که کل آرخ برگزیده بود انتخاب میکرد. برای فهم مطلب باید علاوه کنیم ، که بقول پلوتارک کل آرخ ، چون میدانست ، که کوروش شجاع و بی پرواست ، به او گفته بود در جائی که مخاطره زیاده است ، مایست و او جواب داده بود: این چه نصیحتی است ، که بمن میدهی ؟ تو میدانی ،که من داعیه ٔ سلطنت دارم و با وجود این میخواهی من نشان دهم که لایق آن نیستم ؟ (اردشیر بند۹). پس از ذکرنظری ، که پلوتارک اظهار کرده روایت کزنفون را دنبال میکنم : قشون اردشیر با قدم های مساوی پیش می آمد و کوروش بفاصله ٔ کمی از جبهه ٔ قشون خود حرکت کرده قوای دشمن و سپاه خود را تماشا میکرد. در این موقع کزنفون از او پرسید، آیا فرمانی دارید؟ کوروش جواب داد بتمام قشون اطلاع دهید، از روده های قربانی ها معلوم شده ، که بهره مندی با ما است (چنانکه گذشت ، این عادت یونانی ها بود، که قبل از جنگ قربانی میکردند و نظر بروده های حیوان موافق قواعدی ، که غیب گوهای آنان داشتند می گفتند نتیجه ٔ جنگ مساعد است یا نه در این موقع کوروش چنین گفته ، تا موافق آداب مذهبی یونانیان دل آنها را قوی کرده باشد.م .). بالاخره وقتی رسید که فاصله ٔ بین دو قشون متحارب بیش از سه یا چهار استاد (۷۴۰ ذرع تقریباً) نبود. در این موقع یونانی ها خواندن لحن جنگی را شروع کرده از جا کندند تا بدشمن حمله برند آنهائی که عقب مانده بودند، با قدمهای سریع میرفتند تا به رفقای خود، که مقدم بودند، برسند و همگی فریادزنان بطرف دشمن میدویدند، ولی ، قبل از اینکه یونانی ها بمسافت تیررسی از دشمن باشند، ایرانی ها برگشته گریختند ویونانیها آنها را سخت تعقیب کردند و چون ارابه رانهاگردونه های شاهی را رها کرده نیز فرار کردند، اسبها ارابه ها را برداشته به این طرف و آن طرف کشیدند و درنتیجه بعض ارّابه ها با قشون اردشیر تصادم کرد و برخی با قشون یونانی . کوروش چون دید که یونانیها فاتح اند دشمن را تعقیب میکنند، شاد گردید و اشخاصی ، که در اطراف او بودند، بخاک افتاده او را شاه دانستند. او بجای اینکه فراریها را تعقیب کند ششصد سوار زبده اش را با خود نگاهداشت و متوجه حرکات اردشیر که در قلب قشون خود بود، گردید اما فرماندهان قشون ایرانی کوروش ، بقول کزنفون در وسط دسته های خود قرار گرفته از آنجا فرمان میدادند. جهت این بود، که از این جا بهتر میتوانستند سپاه را بجائی که لازم است ، برسانند و دیگر در وسط سپاه از خطر محفوظتر بودند. اردشیر چون دید دشمن از جبهه بسواره نظامی که در قلب قرار گرفته و اودر وسط آن است حمله نمیکند، حرکتی کرد مانند آنکه بخواهد پشت سر یونانیها را بگیرد.
کوروش از این حرکت نگران شده با ۶۰۰ نفر سوار خود حمله بقوای او برد. سواران مزبور رو بفرار نهادند و آرتاگرس فرمانده آنهابدست کوروش کشته شد. همین که سواران آرتاگرس فرار کردند سواران کوروش بتعقیب پرداخته در دنبال آنها به اطراف پراکندند. در این احوال کوروش شاه را دید و چون نتوانست خودداری کند، فریاد زد ((من مرد را دیدم ))و زوبینی بسینه ٔ او انداخت ، که از جوشنش گذشته جراحتی وارد کرد. در همین موقع شخصی بطرف کوروش زوبینی پرتاب کرد که در نزدیکی شقیقه بزیر چشم او آمد. بعد شاه و کوروش بیکدیگر حمله کردند و از مردان طرفین هر یک بدفاع آقای خود پرداخت . در این حین کوروش کشته شدو هشت نفر از دوستان عمده اش نیز در سر نعش او کشته شدند. بعد کزنفون گوید (سفرجنگی کوروش ، کتاب ۱، فصل ۱۰): سر و دست کوروش را بریدند و سپاه اردشیر قشون کوروش را تعقیب کرده به اردوی او داخل شد. آریة فرمانده سپاه ایرانی ، چون اردشیررا فاتح دید، دیگر مخالفت نکرد و با قشون ابواب جمعی خود بمسافت چهار فرسنگ از دشت نبرد دور شده در جائی که شب قبل را بسر برده بود، اردو زد. سپاهیان اردشیر اردوی کوروش را غارت کردند و زن غیر عقدی او میرتو نام اسیر شد. در این وقت اردشیر از یونانیها بقدر، سی استاد دور بود. آنها فراریان قشون شاهی را تعقیب میکردند و پنداشته بودندکه فاتح اند. از طرف دیگر قشون اردشیر اردوی دشمن رامانند فاتحی غارت میکرد. بعد به یونانیها خبر رسید،که قشون شاه اردوی آنان را غارت میکند و کل آرخ با صاحب منصبان خود شور کرد، که با تمام قشون یونانی برای حفظ اردو حرکت کند یا فقط دسته ای را بفرستد. شاه نیز، چون بوسیله ٔ تیسافرن مطلع شد که فراریهای لشکر او را یونانیان تعقیب میکنند، سپاهیان خود را جمع کرده هر یک را بصف خود گماشت . بعد شاه پیش رفت ، مثل اینکه میخواست حمله ای به پس قراول یونانی کند یونانیها ملتفت گردیده برای جنگ حاضر شدند، ولی شاه برگشت و دسته ٔ سپاهیان تیسافرن را برداشته با خود برد. کارهای دسته ٔ این سردار چنین بود که در حمله ٔ اولی یونانیها فرار نکرد و بعد تیسافرن با سواره نظام خود بطول رود فرات حرکت کرده داخل منطقه ٔ سپاهیان سبک اسلحه ٔ یونانی شد و یونانیها به او راه داده سپس تگرگ تیر بر او بباریدند، بی اینکه به یک نفر هم آسیبی رسانیده باشند. پس از آن ، چون تیسافرن دید، که نمیتواند از نو حمله کند، برگشته بطرف اردوگاه یونانی رفت و در این جا قوای خود را بقوای شاه ضمیمه کرد و هر دو با هم پیش رفتند. وقتی که این ها بجناح چپ یونانی نزدیک شدند، یونانی ها ترسیدند. که مبادا این قوّه از پهلو حمله کند و برای احتراز از خطر صلاح دیدند جناح خود را کشانیده تکیه برود فرات دهند. که بعد دیدند شاه با گروهانی ، که آماده ٔ جنگ است ، بطرف آنها پیش می آید، منتظر نشده با حرارت حمله کردند. قشون شاه فرار کرده و یونانی ها آن را تا دهی ، که در آن تپه بود، تعقیب کردند و روی تپه قشون شاه جبهه را تغییر داد. اردشیر در اینجا پیاده نظام نداشت ، ولی روی تپه بقدری سوار بود،که یونانیها نتوانستند بدانند، این جا چه میشود، ولی همینقدر ملتفت شدند، که بیرق شاه عقابی است از طلا،که بالهای خود را گشوده و بر نوک نیزه ٔ قرار گرفته .(این دفعه دوم است ، که منبع یونانی کیفیت بیرق سلطنتی ایران را توصیف میکند و معلوم میشود، که در این زمان علامت سلطنت عقابی بوده با بالهای گشاده ). وقتی ، که یونانیها بطرف تپه پیش رفتند، سواره نظام دسته دسته از تپه به اطراف رفت و تپه بکلی از سپاهیان خالی گردید. کل آرخ صاحب منصبی فرستاد برود و در این محل ها تحقیقاتی کرده راپورت خود را بدهد. این صاحب منصب برگشت و گفت قشون شاهی فرار میکند. آفتاب در شرف غروب کردن بود و یونانیهای مسلح در پای تپه توقف کرده تعجب داشتند از این که چرا نه خود کوروش دیده میشود و نه از طرف او کسی می آید، زیرا یونانیها از کشته شدن او خبر نداشتند و تصور میکردند، که او مشغول تعقیب دشمن است . بعد آنها مشورت کردند، که بار و بنه را بدین جا آرند یا به اردو برگردند. رأی ببرگشتن به اردو شد و وقتی که وارد اردو شدند، دیدند قسمت اعظم اسب های آنها و تمام آذوقه ، آرد و شرابی که کوروش ذخیره کرده بود، تا در موقع ضرورت به یونانیها بدهد، غارت شده . این است آنچه کزنفون راجع بجنگ کوناکسا نوشته و اگر چه کیفیات جنگ تا اندازه ای در هم و برهم است ، بازرویهمرفته این معنی را می بخشد، که جناح چپ قشون اردشیر از حمله ٔ یونانی ها یا جناح راست قشون کوروش عقب نشسته و یونانی ها آنرا تعقیب کرده اند، ولی قلب قشون اردشیر بواسطه ٔ کشته شدن کوروش فائق آمده و پس از آن قشون ایرانی کوروش ، که در جناح چپ و در تحت فرماندهی آری یه ایرانی بوده ، جنگ را بیهوده دانسته و عقب نشسته و چهار فرسنگ دورتر از دشت نبرد اردو زده . بعد یونانی ها، که در تعقیب میسره ٔ قشون اردشیر خیلی دور رفته بودند، حوالی غروب به اردوی خود برگشته دیده اند،که قشون اردشیر، پس از غلبه ٔ بر قلب قشون کوروش ، به اردوگاه قشون کوروش ریخته و آنرا غارت کرده .
روایت کتزیاس و دی نن : کیفیاتی ، که مورخین دیگر یونانی ذکر کرده اند، چنین است : سپاهیان کوروش می پنداشته اند، که اردشیر حمله نخواهد کرد و با نظر حقارت بدشمن مینگریستند، ولی وقتی که خبر رسید، که اردشیر با سپاه زیاد قصد کوروش را کرده و نیز چون لشکر اردشیر دررسید و دیدند، که سپاهیان او با قدم های محکم پیش می آیند، در ابتداء خود را باختند و یونانیها نخواستنداز ساحل فرات در نزدیکی دهی موسوم به کوناکسا حرکت کنند، به این بهانه ، که چون سپاه طرف از حیث عدّه زیاد است احتمال قوی میرود، که محصور شوند. در این احوال کوروش مجبور شد، کاری بکند که دل سپاهش قوی گردد و برخلاف عقیده ٔ سردار یونانی ، در صف پیش جای گرفته با سپاهیان اسپارتی خود داخل کارزار شد. وقتی که دو سپاه بهم افتادند، ارته گرس رئیس کادوسی ها به کوروش برخورد و بقول پلوتارک به او چنین گفت : (اردشیر، بند۱۰): ((ای ظالم تر و دیوانه ترین مرد، که نام کوروش – بهترین نام پارسی – را لکه دار کرده ای ، برای چه سفر شومی این یونانی های پست رابخدمت خود درآورده ای ؟ برای اینکه ثروت پارسی ها را غارت کنند و کسی را، که آقا و برادر تو است ، بکشی و حال آنکه او بیک میلیون مرد، که از تو رشیدترند، فرمان می دهد در حال بتو این نکته مسلم خواهد شد، چه قبل از اینکه روی شاه را ببینی ، سرت بباد فنا خواهد رفت )). این بگفت و زوبینی بطرف کوروش پرتاب کرد، که بسینه ٔ او آمد، ولی بواسطه ٔ خوبی جوشن کوروش اثر نکرد و فقط او را تکان داد. پس از آن ارته گرس ، چون اسب خود را برگردانید، کوروش پیکانی بطرف او انداخت ، که بگردن او آمد. بیشتر مورخین عقیده دارند که بدست کوروش کشته شده . بعد پلوتارک در باب کشته شدن کوروش چنین گوید (اردشیر، بند۱۰))) چون کزنفون در موقعی ، که کوروش کشته شد، حاضر نبود، شرح این واقعه را مختصر نوشته و بنابراین مانعی نیست ، که ما قول دی نُن و کتزیاس را بیان کنیم . اولی گوید، که کوروش چون دید ارته گرس افتاد اسب خود را رانده به گروهانی رسید، که دور اردشیر بودند و به اسب شاه زخم زد. اردشیر در این حال ازاسب افتاد و تیری باذ با عجله او را بر اسب دیگر سوار کرده گفت : (شاها این روز را بخاطر دارید، زیرا چنین روزی فراموش شدنی نیست ). کوروش در دفعه ٔ دوم بخود او ضربتی زد و چون میخواست ضربت سوم را وارد کند، اردشیر رو بهمراهان خود کرده گفت : ((مرگ از این وضع بهتر است )) و به کوروش حمله برد او سر را بزیر افکنده بی پروا بطرف دشمن میرفت ، و حال آنکه از هر طرف تیر میبارید در این موقع اردشیر بطرف او زوبینی پرتاب کردو دیگران نیز تیرهائی انداختند و او افتاد و مرد. بروایت دیگران کوروش از دست یک نفر از اهالی کاریه افتاد و شاه برای پاداش او مقرر داشت ، که در تمام جنگ ها در پیشاپیش قشون برود و سر خروسی را از طلا بر سر نیزه اش دارد، زیرا پارسیها اهالی کاریه را بدین سبب ، که چیزی مانند تاج خروس برخودهای خود دارند، خروس مینامیدند. دومی (یعنی کتزیاس ) شرح قضیه را چنین نوشته : کوروش پس از کشته شدن ارته گرس راست بطرف شاه پیش رفت و شاه هم به استقبال او آمد و هر دو خاموش بودند.آری یه دوست کوروش ضربتی بشاه زد، بی اینکه او را زخمی کرده باشد. اردشیر زوبین خود را انداخت و این زوبین از کوروش رد شده به تیسافرن دوست کوروش خورد و او در حال افتاد و مرد (معلوم است ، که این تیسافرن غیر از تیسافرن معروف است ، که پسر ویدرن (هی درنس یونانی ها) بود زیرا این تیسافرن دوست کوروش نبود. بعضی تصور کرده اند، اسم شخصی ، که کشته شده ساتیفرن بوده و کتزیاس اشتباهاً او را تیسافرن نامیده .م .). بعد کوروش زوبینی بطرف شاه انداخت ، که جوشن او را دریده بقدردو انگشت در سینه اش فرو رفت و از اسب افتاد. در این حال سپاهیان شاه ترسیده فرار کردند، اردشیر برخاسته از میدان جنگ خارج شد و با عده ٔ قلیلی از همراهانش و کتزیاس بطرف تپه ٔ دور از میدان جنگ رفته در آنجا توقف کرد. کوروش با اینکه دشمنانش او را احاطه کرده بودند، بواسطه ٔ حرارت اسبش خیلی دور شد و شب مانع گردید از اینکه دشمنانش را بشناسد. صاحبمنصبان کوروش همه جا در جستجوی او بودند و او بواسطه ٔ فتحی ، که کرده بود گرم کارزار بود، با رشادت در میان سپاهیان شاه اسب خود را میراند و فریاد میکرد: ((بدبختان راه دهید)) و چون این جمله بزبان پارسی میگفت ، اغلب سپاهیان با احترام به او راه میداند، ولی در این حال تیاری ،که بر سر داشت ، افتاد و یک جوان پارسی ، که میتری دات نام داشت و از پهلوی او میگذشت ، کوروش را نشناخت و ضربتی بشقیقه ٔ او در حوالی چشمش وارد کرد. بر اثر این ضربت چندان خون از کوروش رفت ، که او افتاد و بیهوش شد و اسبش آزاد مانده بنای دویدن را در جلگه گذاشت .جل اسب ، که پر از خون بود افتاد و غلام میتری دات آن را برداشت . پس از آن کوروش بهوش آمد. چند خواجه که نزد او بودند، خواستند او را بلند کرده بر اسب دیگر بنشانند و چون او نتوانست بر اسب قرار گیرد، خواست زیر بازوهایش را بگیرند و پیاده راه رود، ولی چنان ازضربت گیج شده بود، که نمیتوانست حرکت کند و بزانو میرفت ، اما میدانست ، که فاتح شده ، زیرا می شنید، که فراریان سپاه اردشیر او را شاه خود خوانده امان میخواستند. در این حال چند نفر از اهل کن واقع در کاریه ، که از مردم فقیر و پست بودند و از پس قشون اردشیر حرکت میکردند، تا پست ترین شغلی بیابند، خواجه سرایان کوروش را از دوستان خود شمرده (یعنی از طرفداران اردشیر دانسته ) داخل جرگه ٔ آنها شدند، ولی از جوشن سرخ رنگ آنها دریافتند، که اینها از طرفداران شاه نیستند، چه سپاهیان شاه جوشن سفید در بر داشتند، بعد یکی از آنها، بی اینکه کوروش را شناخته باشد، زوبینی بطرف او انداخت و عصب زیر زانوی او را برید. کوروش در حال افتاد و شقیقه ٔ مجروح او بسنگی خورد و فوراً درگذشت . این است مضمون نوشته های کتزیاس راجع به کشته شدن کوروش . مصنوعی بودن آنرا درعهد قدیم هم حس کرده اند. زیرا پلوتارک راجع بروایت کتزیاس گوید ((این حکایت را میتوان تشبیه کرد بچاقوی کندی ، که بوسیله ٔ آن کتزیاس با زحمت کوروش را میکشد)) (اردشیر، بند۱۲). فی الواقع طبیعی نیست ، که کشته شدن کوروش در میان گیر و دار جنگ این همه طول و تفصیل داشته باشد. بهر حال حکایت کتزیاس را دنبال میکنیم .مورخ مذکور گوید: پس از آنکه کوروش مرد ارته سیراس ، که ملقب بچشم شاه بود، سواره از نزدیک نعش کوروش گذشت و دید خواجه هائی نشسته گریه می کنند پرسید، این مقتول کیست ، گفتند مگر نمی بینی ، که کوروش است . ارته سیراس تعجب کرده خواجه ها را تسلی داد، به آنها سپرد نعش را حفظ کنند و خود تاخته به اردشیر رسید و مژده ٔ کشته شدن کوروش را به او داد. وقتی که ارته سیراس به اردشیر رسید، او بی حال افتاده از تشنگی و شدّت درد زخم در ضعف بود، ولی پس از آن خواست خودش برخاسته و بر سر نعش کوروش رفته او را ببیند بعد، چون شایع شده بود، که یونانی ها فراری ها را تعقیب و کشتار میکنند،چند نفر را با مشعل ها فرستاد، تا حقیقت قضیه را بفهمند. سپس ساتی بزرن خواجه دید، که اردشیر از تشنگی دارد هلاک میشود و به این طرف و آن طرف دوید، تا مگر آبی بیابد. زیرا، در جائی که اردشیر پناه گاهی یافته بود، یک قطره آب هم بدست نمی آمد. بالاخره او بیکی از اهالی کن که آب متعفنی تقریباً بقدر هشت کُتیل در مشک کثیفی داشت برخورد و آب را گرفته نزد اردشیر برد و او آنرا آشامید. خواجه از شاه پرسید، که آب چگونه بود. او جواب داد که در عمرم هیچ شراب عالی و هیچ آب زلالی را با این لذت نیاشامیده بودم و اگر نتوانم شخصی را که این آب بتو داده است ، بیابم ، تا پاداشی به او دهم ، از خدایان خواهانم ، که او را سعادت مند و غنی بدارد. در این حال سی نفر، که برای دیدن نعش کوروش رفته بودند، برگشته مژده ٔ قتل کوروش را تأیید کردند. مقارن این احوال در اطراف اردشیر سپاهیان زیاد جمع شده بودند و اردشیر بواسطه ٔ حضور آنان جرئت یافته از تپه پائین آمد و با مشعل ها بطرف نعش کوروش رفت . وقتی ، که بسر نعش رسید، موافق قانون پارسی امر کرد، سر و دست راست کوروش را بریده سر را نزد او آرند و بعد سر کوروش را بلند کرده به فراریهائی که هنوز از کشته شدن او در تردید بودند، نشان داد فراری ها بستایش شاه پرداخته بعد بقشون او ملحق شدند و چون بزودی در اطراف شاه ۶۰ هزار نفر جمع شدند، او بطرف اردوگاه رفت . ادامه دارد......
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وپنجم
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی-قسمت چهارم
روایت دیودور: نوشته های این مورخ در زمینه ٔ چیزهائی است ، که مورخین قرون قبل ، بخصوص کزنفون ، ذکر کرده اند. با وجود این دیودور بعضی اطلاعات می دهد، که پیشینیان قبلی در آن باب ساکت اند، مثلاً گوید (کتاب ۱۳، بند۱۹): چون کوروش مساعدت دولت اسپارت را خواست ، لاسدمونی ها سامی یوس امیرالبحر خود را باختیار او گذاشتند و او با ۲۵ کشتی به افس رفت ، تا به امیرالبحرکوروش ملحق شود. بعد دیودور گوید، که امیرالبحر تمام کشتی های پارسی (یعنی کشتی های کوروش ) تامس نامی بود و پس از رسیدن لاسدمونی هابحریه ٔ کوروش ، که مرکب از پنجاه کشتی بود، بطرف کیلیکیه روانه شد. راجع بمعبر تنگ کیلیکیه مورخ مذکور نوشته ، این تنگ بمسافت بیست استاد (۳۷۰۰ مطر) امتداد می یابد و کوههای غیر قابل عبور آنرا احاطه دارد. این کوهها با شیب تند تا وسط راه پائین می آید و در این جا دروازه ای ساخته اند. راجع به سی ین نه زیس پادشاه کیلیکیه دیودور میگوید (همان جا، بند۲۰) که چون او قوه ٔ کوروش را دید نتوانست مخالفت کند و با او همراه شده یکی از پسرهایش را رهنمای قشون کوروش کرد، ولی چون میترسید، که مبادا اقبال با او همراه نباشد، پسر دیگر خود را بدربار فرستاد، تا اردشیر را از کثرت سپاهیان کوروش آگاه کند و نیز بگوید، که تمکین پادشاه ازکوروش از راه اضطرار است و، همین که موقع مساعد در رسد، از کوروش جدا شده بقوای شاه خواهد پیوست . راجع به ۸۰۰ نفر لاسدمونی ، که در ایسوس بقشون کوروش پیوستند، دیودور نوشته ، که این نفرات را افورها (رجال اسپارت ) فرستاده بودند ولی چنان وانمودند که این سپاهان از پیش خود نزد کوروش رفته اند. جهت این بود، که لاسدمونیها نمی خواستند آشکارا با اردشیر جنگ کنند، بل مایل بودند، که قصدشان را تا معلوم شدن نتیجه ٔ منازعه پنهان دارند. تنگ سوریه را مورخ مذکور چنین توصیف کرده : این محل بین دو کوهی واقع است ، که بهم خیلی نزدیک میشوند یکی از این دو کوه مانند دیواری پائین آمده و پر از دره های گوناگون است . دیگری مبداء یگانه راهی است ، که قابل عبور میباشد. این کوه ، که موسوم به لیبان است تا فینیقیه امتداد می یابد. فاصله ٔ بین دو کوه مذکور سه استاد (۵۵ مطر) است ، که با دیوارهای محکم سد شده و در باریک ترین جای آن دروازه ای ساخته اند. (این تنگ ها را از قول مورخین قدیم توصیف میکنیم ، زیرا اسکندر هم از همین تنگ هاگذشته به ایران حمله کرد و در آن زمان هم کسی در این جاهای سخت جلو قشون اسکندر را نگرفت . م .). بعد دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۲): معسکر اردشیر در همدان بود و چنانکه اوفور گفته ، عده ٔ آن به چهارصد هزار میرسید. او تا کنار فرات پیش رفت و خندقی کند، که عرض آن ۶۰ و عمقش ۱۰ پا بود. ارابه ها را مانند دیواری دور این خندق جا داد و تمام بار و بنه و چیزهای بی فایده را در محوطه گذاشت تا سبکبار بمیدان جنگ برود. راجع بجدال کوناکسا مضامین نوشته های مورخ این است : سپاهیان یونانی بواسطه ٔ جنگ طویل پلوپونس ورزیده و سنگین اسلحه بودند، ولی ایرانیها اسلحه شان سبک و خودشان هم تجربه ٔ جنگی نداشتند. بنابراین از سپاهیان اردشیر، آنهائیکه در مقابل یونانیها بودند، زود فرار کردند. چون جنگ شروع شد، کوروش زوبینی انداخت ، که به اردشیر آمد و او از اسب افتاد. سربازانی ، که در اطراف او بودند، بلندش کرده از میدان جنگ بیرون بردند. تیسافرن در غیاب شاه فرماندهی رابعهده گرفت و در رأس سپاهیان زبده حمله کرد. او عده ٔ بسیار از دشمن بکشت و اثر بدی را که از افتادن شاه حاصل بود، ترمیم کرد. کوروش ، که از بهره مندی خود مغرور شده بود، خود را بمیان گیر و دار انداخت و عده ای را بخاک انداخت ، ولی در این احوال بدست یک نفر پارسی ناشناس کشته شد. آری ده که جناح چپ قشون کوروش را فرمان میداد در ابتدا مقاومت کرد، ولی بعد، که دید دشمن میخواهد پشت سرش را بگیرد، از اینجهت و نیز بواسطه ٔ کشته شدن کوروش بجائی پناه برد که میتوانست از حمله ٔ دشمن ایمن باشد. پس از آن کل آرخ ، که پارسیها را تعقیب میکرد، چون دید که قلب قشون کوروش و سپاهیان اجیر دیگر شکست خورده اند، ایستاد و یونانی ها را جمع کرد، زیرا ترسید از اینکه سپاه اردشیر یونانیها را احاطه و تمامی آنها را نیست و نابود کند. سپاهیان فاتح اردشیر به اردوی یونانیها ریخته آنرا غارت کردند و فقط در حوالی غروب جمع شدند، تا به یونانی ها حمله کنند. اینها پافشردند و خارجی ها فرار کردند. پس از اینکه یونانیها عده ٔ بسیاراز دشمن کشتند، چون شب دررسید ستونی بر پا و اسلحه ٔزیاد بر آن نصب کردند. (علامت بهره مندی ) و بعد به اردوی خودشان در پاس دوم شب برگشتند. (کتاب ۱۴، بند۲۴). این است روایت دیودور و باید گفت ، که با وجود اختصار ساده و روشن شرح این جدال را نوشته و پیچ و خم های نوشته های کزنفون و کتزیاس در روایت او دیده نمیشود.بنابراین باید حدس زد، که هر چند دیودور از معاصرین این واقع نبود و تاریخ خود را چهار قرن بعد نوشته ، ولی مدارک او منحصر بنوشته های کزنفون و کتزیاس نبوده .
روایت ژوستن : نوشته های این نویسنده خیلی مختصر است ونسبت به گفته های مورخین دیگر، که ذکر شد، چیزی بر اطلاعات ما نمی افزاید، این است که می گذریم (کتاب ۵، بند۱۱).
کشتگان جنگ کوناکسا: در این باب روایت مختلف است : پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۴): کتزیاس نوشته ، که شاه صاحب منصبی را مأمور کرد، عده ٔ کشتگان قشون او را بشمارد و او اطلاع داد که ۹ هزار نفر است ، ولی این مورّخ ، که خودش مقتولین را دیده بود، عقیده داشت که عده ٔ آنها به بیست هزار میرسیده . بعد پلوتارک گوید، که این گفته هم قابل تردید است (پلوتارک نوشته های کتزیاس را غالباً با تردید تلقی میکند). دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۴): که عده ٔ مقتولین قشون اردشیر ۱۵هزار نفر و کشتگان قشون کوروش سه هزار نفر بود. امااز یونانی ها یکنفر هم کشته نشده بود و فقط عده ٔ کمی زخم برداشته بودند (پذیرفتن این روایت مشکل است ).
خلاصه ٔ جنگ کوناکسا و اثرات آن : مضامین نوشته های مورخین یونانی چنان است که ذکر شد. کزنفون ، کتزیاس ، دی نن ، پلوتارک ودیودور هر یک چیزهائی نوشته و یا روایتی را ذکر کرده اند، ولی جاهائی از نوشته های کزنفون و کتزیاس گنگ وگاهی هم پیچیده و مندمج است . از این روایات چیزی ، که مسلم میباشد، این است : کل آرخ فرمانده قشون یونانی ،پس از اینکه فزونی عده ٔ سپاهیان اردشیر را دیده ، ازترس اینکه محصور گردد، ترجیح داده در ساحل فرات مانده تکیه بر رود مزبور دهد، یعنی نگذارد دشمن از جناحین یونانی ها گذشته پشت سرآنها را بگیرد. کلیه ٔ سپاهیان یونانی مایل به این سفر دور و دراز نبوده اند و معلوم است ، که آنها را فریب داده آورده اند و بعد، برای اینکه متفرق نشوند، جیره و حقوق گزاف به آنها داده اند چنانکه دیودور گوید، که چون کوروش نقشه ٔ خود را آشکار کرد و یونانیها نمی خواستند او را پیروی کنند، وعده داد که پس از تسخیر بابل بهر یک از سربازان پنج مین بدهد خود کل آرخ سردارآنها هم در موقع جنگ میگفته ، ای کاش در خانه ها مانده در این جنگ داخل نمیشدیم . خلاصه پس از اینکه جنگ شروع شده ، چون کوروش دید که یونانی ها موقعی را گرفته از آن حرکت نمی کنند، برای بدست آوردن فتح خود را درگیر و دار معرکه انداخته و بی پروا پیش رفته و کشته شده . پس از آن ، چون موضوع از میان رفته ، قشون ایرانی اوبسرداری آری یه عقب نشسته و بعد پراکنده شده اند. روایت کتزیاس ، با اینکه خودش شاهد قضایا بوده ، چندان مورد اعتماد نیست ، زیرا پلوتارک در چند جای کتاب خود او را جاعل حکایت های افسانه آمیز دانسته و راجع به کیفیات این جنگ هم گوید: ((اگر بخواهیم عقیده ای راجع به کتزیاس بنابر تاریخش داشته باشیم ، نمیتوانیم او را عاری از جاه طلبی بدانیم . او نسبت به لاسدمونی ها و کل آرخ نظر خوب داشته . این است ، که آخری را مردی شرافت مند شناسانده و از هر موقع استفاده کرده ، تا کل آرخ و لاسدمونی ها را بطور شایان جلوه دهد)). (اردشیر، بند۱۴). این است آن چه از جنگ کوناکسا استنباط میشود و باید گفت ، که هر چند اردشیر فاتح شد، با وجود این جنگ مذکور و عقب نشینی قشون یونانی به تمام ایران هخامنشی لطمه ٔ بزرگی زد. عقیده ٔ اکثر مورخین این است ، که جنگ را قشون کوروش باخت ، ولی نه بسبب رشادت قشون اردشیر، بلکه از دو جهت : یکی بواسطه کشته شدن کوروش ، چه موضوع از میان رفت و قشون آسیائی او دیگر جهتی برای فداکاری نمیدید و دیگر از جهت اینکه کل آرخ ، سردار یونانی کوروش ، سردار بدی بود. از نوشته های کزنفون هم پیداست ، که اوامر کوروش را اجرا نکرده و در ساحل فرات مانده . بهر حال این جنگ برای دولت هخامنشی خیلی مضر بود، زیرا نشان داد، که قشون عظیم ایران اهمیت جنگی را فاقد است . این نکته بعدها باعث آمدن آژزیلاس به آسیای صغیر و مخصوصاً موجب قشون کشی اسکندر به ایران شد، زیرا، چنانکه بیاید، اسکندر در موقع قشون کشی به ایران و در مواقع سخت همیشه این جنگ و عقب نشینی ده هزار نفر یونانی را بخاطر سرداران خود می آورد و دل آنهارا قوی میکرد. اما جهت سستی قشون اردشیر، چنانکه ازاین جنگ دیده میشود، همان است ، که بالاتر گفته شد. قشون ایران از دیرگاهی و مخصوصاً از زمان داریوش دوم نه مورد توجه بود و نه بکار می افتاد، زیرا شاه مزبورسیره ٔ خود را بر این قرار داده بود که با پول و قشون اجیر یونانی مقاصد خود را حاصل کند و بر اثر این سیاست قشون ایران خراب و فاقد قوت و قدرت گردیده بود.در خاتمه لازم است گفته شود، که این کوروش در تاریخ موسوم به کوروش کوچک شده در باره ٔ او تقریباً تمام مورّخین به این عقیده اند، که شخصی بود فوق العاده و اگر بهره مند میشد، بواسطه عزم قوی افکار منور و عقیده ٔ راسخ که به اصلاحات مملکت و برگردانیدن ایران به ابهت زمان کوروش بزرگ و داریوش اول داشت ، میتوانست دولت هخامنشی را جوان و از نو نیرومند کند چون چنین نشد، چنانکه بیاید در سلطنت طولانی اردشیر دوم ایران هخامنشی بیش از پیش رو به انحطاط رفت . بنابراین میتوان گفت ، که در جنگ کوناکسا ایران هخامنشی در سر یک دو راهه واقع شد: راهی که می پیمود و راه اصلاحات اساسی و تجدید قواء. کشته شدن کوروش آنرا در همان راهی که می پیمود نگاه داشت ، تا اینکه بدست اسکندر استقلالش زائل گشت .
تمجید کزنفون از کوروش کوچک :مورخ مذکور راجع به کوروش کوچک چنین گوید: (عقب نشینی ده هزار نفر، کتاب ۱، فصل ۹) چنین بود عاقبت کوروش ، که به اقرار و اعتراف تمام اشخاصی که با او مراوده داشتند، از تمام پارسی هائی که بعد از کوروش قدیم (یعنی کوروش بزرگ ) بدنیا آمدند، بیش از همه قلب شاهی داشت و بیش از همه لایق سلطنت بود. او از کودکی نسبت بتمام اطفال دیگر، که در دربار تربیت میشدند، برتری داشت ، زیرا رسم است ، که پسران بزرگان پارسی در دربار تربیت میشوند، در آنجا متانت می آموزند و چیزی ، که شرم آور باشد، در میان آنها دیده و شنیده نمی شود. این کودکان همواره می بینند یا میشنوند، که کسانی مورد عنایت شاه شده اند و اشخاصی مورد بی التفاتی او و بنابراین از بچگی یاد میگیرند، که حکم کنند و اطاعت ورزند. کوروش از بچگی بیش از هم سالان خود استعداد برای معرفت نشان میداد اشخاصی ، که از حیث خانواده پست تر از او بودند، مانند او اطاعت پیر مردان را نمیکردند. او اسب را بسیار دوست میداشت . با تردستی آنرا اداره میکرد وبورزشهای جنگی ، تیراندازی و افکندن زوبین میل مفرط مینمود و هیچگاه خسته نمیشد. چون به سنی رسید که میتوانست شکار کند، عشقی سرشار به این کار پیدا کرد و بمخاطراتی ، که از دنبال کردن جانوران درنده روی میدهد، حریص بود. روزی چنین اتفاق افتاد، که خرسی به او حمله کرد و او هیچ نترسید و برای مجادله حاضر شد. خرس او را از اسب بزمین افکند و او جراحتی برداشت که جای آن باقی ماند. با وجود این خرس را کشت و به اشخاصی ، که زودتر از همه بکمک او شتافتند، ملاطفت کرد. وقتی که او به امر پدر والی لیدیه و فریگیه و کاپادوکیه گردید و فرماندهی تمام قشونی ، که میبایست در کاستل جمع شوند، با او شد، نشان داد، که وظیفه ٔ مقدس خود میداند که هیچگاه معاهده یاقرارداد و یا قول ساده ای را نقض نکند. از این جهت تمام شهرهائی ، که تابع او بودند، و تمام اشخاص به او اعتماد داشتند و بنابراین دشمنانی که با او داخل معاهده میشدند، یقین داشتند که از طرف او با آنها رفتاری بد نخواهد شد. از این جهت ، وقتی که او با تیسافرن در جنگ شد، تمام شهرها به استثنای می لت کوروش را بر تیسافرن ترجیح دادند و اهالی می لت هم اگر از او میترسیدند، از این جا بود، که او نخواست تبعیدشدگان را بخودشان واگذارد و تا آخر با آنها همراهی کرد… نمیتوان گفت ، که او فریب اشخاص بدذات و متقلب را میخورد،زیرا آنها را سخت مجازات میکرد. در شاه راهها اشخاصی دیده میشدند که پاها یا دست هایشان قطع شده بود و یاچشم نداشتند. بنابراین در ایالات کوروش یونانی یا غیر یونانی ، اگر آزاری بکسی نمیرسانید، میتوانست بی ترس مسافرت کند، هر جا میخواهد برود و هر چه میخواهد باخود بردارد. مسلم بود، که او بیش از همه اشخاص را محترم میداشت ، که در جنگ بیش از همه رشید بودند. اولین جنگی که کرد، با پی سیدیان بود. در این جنگ خود کوروش فرمان میداد و به اشخاصی که از مخاطرات نمیترسیدند، حکومت ولایات مسخره یا هدایای دیگر می بخشید. بنابراین زیردستان او شجاعت را وسیله ٔ خوش بختی ، ترس را عنوان بندگی میدانستند و هر که میخواست طرف توجه کوروش شود، میبایست فداکاری کند و خود را به مخاطره اندازد. اما از حیث عدالت ، اگر کوروش میدید، که کسی میخواهد بواسطه ٔ عدالت امتیازی بیابد، آن کس را تشویق میکرد تا از کسی که از بی عدالتی استفاده میکند، غنی تر گردد. از این جهت در تمام ادارات او انصاف حکم فرما وقشون او قشون واقعی بود. سرداران و صاحب منصبان یونانی ، که از ماوراء دریا بخدمت او داخل میشدند، نه ازاین جهت بود که حقوقی دریافت کنند، بلکه برای اینکه شجاعانه به او اطاعت ورزند، زیرا وقتی که صحیحاً اوامر او را اجراء میکردند، بی پاداش نمی ماندند. این بود که میگفتند کوروش در هر کار بهترین اشخاص را دارد… بعد کزنفون گوید: او بدارائی آشکار کسی طمع نداشت ، ولی سعی داشت که خزائن مخفی را تصاحب کند… کسی نبود، که بقدر کوروش هدایا و پیش کشی دریافت دارد، ولی او این هدایا را نظر بسلیقه و حاجت دوستان خود، درمیان آنها تقسیم میکرد… وقتی که در جائی حضور مییافت و تمام انظار متوجه او میشد، او دوستان خود ر امی طلبید و با آنها با متانت حرف میزد، تا نشان دهد چه اشخاصی مورد احترام او میباشند. من تصور میکنم ، که در میان مردان یونانی و غیر یونانی کسی بقدر او موردمحبت نبود. یکی از دلائل این است : هر چند کوروش از اتباع شاه بود، با وجود این کسی او را رها نکرد، برای اینکه بطرف اردشیر رود فقط اُرُن تاس خواست چنین کند و بزودی ملتفت شد، شخصی را که معتمد خود دانسته بود، نسبت به کوروش بیشتر صادق بوده . بعکس وقتی که کوروش با اردشیر دشمن شد، اشخاصی زیاد بطرف کوروش رفتند. بعض این اشخاص مورد محبت مخصوص شاه بودند، ولی آنها تصور میکردند که شجاعت آنها خریدار بهتری در شخص کوروش خواهد داشت . مرگ کوروش یک دفعه ٔ دیگر نشان داد که او در انتخاب دوستان خود نظری صائب داشت ، زیرا تمام اشخاصی که با او غذا میخوردند، در پهلوی او جنگ کنان کشته شدند. فقط آری یه ، پس از او زنده ماند، زیرا سواره نظام میسره را فرمان میداد و همین که شنید که کوروش کشته شده ، با تمام قشون غیر یونانی ، که در تحت امر او بود فرار کرد. این است تمجیدات کزنفون در باره ٔ کوروش کوچک و اگر بخواهیم آنرا خلاصه کنیم ، باید بگوئیم : کوروش کوچک مردی بوده عدالت پرور، راست گو و درست کردار. خوب را مینواخت و پاداش میداد. بد را سیاست میکرد. امنیت را در ایالات خود محفوظ، شجاعت و فداکاری را محترم میداشت . از کسانی میگرفت و بکسانی میداد. برای رسیدن به مقصود از خطر نمی اندیشید. این صفات همان است ، که در شاهان خوب ایران با تفاوتهائی جزئی در هر دوره ای از ادوار دیده میشود، چنانکه در کوروش بزرگ و داریوش اول و بعض شاهان ساسانی و غیره همین صفات را می یابیم . بنابراین میتوان گفت ، که کزنفون درشخص کوروش کوچک صفات شاهان خوب ایران قدیم را ستوده . نلدکه گوید، از اشخاصی که پس از داریوش اول جانشین او شدند، کوروش بیش از همه لایق است ، که او را با این شاه مقایسه کنند خوش بختی یونان بود، که او شاه نشد، و الا یونانی های زیادی را تابع خود میکرد، بخصوص که در مکتب لیزاندر آموخته بود که چگونه باید به این کار دست زد. (تتبعات تاریخی الخ ، ص ۹۹).
رفتار اردشیر پس از جنگ : پس از ذکر وقایع جنگ کوناکسا مقتضی بود، بلافاصله بشرح احوال قسمت یونانی کوروش کوچک پرداخته از عقب نشینی آن سخن رانیم ، ولی برای نمودن اوضاع ایران آن روز بی مناسبت نیست ، که قبلاً حکایاتی را که مورخین یونانی راجع برفتاراردشیر، پروشات و غیره بعد از جنگ ضبط کرده اند، ذکرکنیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۵-۱۹): اردشیر پس از جنگ هدایای عالی برای پسران ارتِه گرس که بدست کوروش کشته شده بود، فرستاد، پاداشی خوب به کتزیاس و سایر همراهان خود داد و شخصی را از اهل کن ، که آب برای اردشیر داده بود، چندان بنواخت و در باره اش عطاها کرد، که او از گم نامی بیرون آمده غنی و مردی مقتدر شد. اردشیر در تنبیه مقصرین راه اعتدال را پیمود، مثلاً رفتار ارباس مادی را، که از قشون اردشیر بطرف کوروش فرار کرد، و پس از کشته شدن او مجدداً بقشون اردشیر برگشته بود، اردشیر حمل بر خیانت نکرد و گفت ، این شخص ترسو است ، بعد برای مجازات فرمود که این مادی یک زن فاحشه را برهنه کرده بر دوشهای خود بنشاند و با این وضع تمام روز را از صبح تا شب در میدان های شهر و معابر عام بگردد. در باره ٔ شخصی دیگر، که نیز فرار کرده بود و پس از جنگ بخود بالیده می گفت دو نفر از دشمنان را کشته ، اردشیر حکم کرد با درفش سه دفعه زبانش را سوراخ کنند. شخص کاریانی ، که زیر زانوی کوروش را بریده بود، نیز از شاه انعامی خواست و او انعامی فرستاده سپرد به او بگویند: ((شاه این انعام را بتو میدهد در ازای اینکه تو دوم کسی بودی که مژده برای من آوردی زیرا ارته سیراس اول شخصی بود که مژده ٔ مردن کوروش را آورد و تو بعد از او آمدی )). این شخص ، پس از آنکه طرف توجه شد، پنداشت پاداشی ، که شاه بعنوان آوردن مژده داده ، کافی نیست و بنای بدحرفی را گذاشته روزی در حضور شاه گفت : کسی بجز من کوروش را نکشته . شاه در خشم شده امر کرد سرش را از بدن جدا کنند پروشات که حاضر بود، گفت آقا، این شخص حقیر کاریانی را با چنین مرگ ملایم نمیکشند. او را بمن واگذار، تا پاداش صحیحی در ازای کاری که از آن بخود میبالد، در کنارش نهم . اردشیر گفت او را به پروشات ، تسلیم کنند و این زن جلاّدان را خواسته سپرد که او را در مدت ده روز زجر دهند، بعد زبانش را بکشند و فلز داغ چندان در گوشهایش بریزند، تا هلاک شود.(ملکه قسی القلب خواسته بدین بهانه از قاتل پسر خود انتقام بکشد و بشاه هم منت بگذارد، که در ازای جسارت او چنین مجازاتی به او داده .م .). چون اردشیر یقین داشت که کوروش بدست او کشته شده و میخواست تمام مردم هم چنین دانند و گویند، برای مهرداد، که ضربت اولی را به کوروش وارد کرده بود، هدایائی فرستاد و به حاملین آن گفت : به مهرداد بگوئید، این هدایا در ازای جل اسب کوروش است که برای من آورده ای . وقتی که هدایای شاهی را با پیغامی ، که اردشیر داده بود، به مهرداد رسانیدند، او بسیار اندوهناک شد، ولی شکوه نکرد و چندی بعد بواسطه ٔ بی احتیاطی خود بهلاکت رسید. توضیح آنکه ،روزی برای صرف غذا بخانه ای دعوت شد و خواجه های شاه و ملکه مادر شاه هم در آنجا مدعو بودند. مهرداد لباسی را که شاه به او داده بود، پوشید و جواهرات اعطائی را استعمال کرد. وقتی که در پایان صرف غذا میگساری شروع شد، یکی از مقرب ترین خواجه های پریزاد خطاب به مهرداد کرده گفت : وه چه لباس خوبی شاه بتو داده ، چه یاره ها، چه طوق ها و چه قمه ای کسی نیست که با حیرت بتوننگرد و بتو رشک نبرد. مهرداد که از ابخره ٔ شراب مست بود، جواب داد: سپاراسیکس مهربان در مقابل پاداشی که روز جنگ من لیاقت آنرا یافتم این هدایا چه قدر و قیمت دارد؟ خواجه گفت : مهرداد، من رشک بتو نمیبرم ، ولی چون بمثل معروف یونانی حقیقت در شراب است ، این کار بزرگ که تو انجام داده ای ، آیا جز این است که جل اسبی را برای شاه آورده ای ؟ وقتی که خواجه چنین میگفت ، بر حقیقت امر آگاه بود، ولی چون سبک مغزی مهرداد را میدانست ، میخواست او را در این موقع، که قادر بحفظ زبان خود نبود، بحرف بیاورد. مهرداد جواب داد: شما در باب جل اسب یا چیزهای بی معنی دیگر هر چه میخواهید بگوئید، ولی من اعلام میکنم ، که کوروش از این دست هلاک شد و بدست خود اشاره کرد من مانند ارته ِگرس ضربتی ، که بیهوده یا بی اثر باشد، وارد نکردم ، من بشقیقه ٔ او نزدیک چشمش زدم و چون سرش را شکافتم ، او بزمین افتاد و از این زخم درگذشت . مدعوین ، چون این حرف مهرداد راشنیدند، دانستند چه عاقبتی در پیش دارد و چشمانشان را بزیر افکندند. در این حال میزبان چنین گفت : مهرداد، بهتر است بخوریم ، بیاشامیم ، دهاء (ژِنی ) شاه را تصدیق کنیم و این سخنان را که گفتن آن بما نمیرسد، بیک سو نهیم . پس از آن خواجه ، همین که از سر میز برخاست ، نزد پروشات رفته گفته های مهرداد را به او رسانیدو ملکه آنرا بشاه گفت . اردشیر در خشم شد، چه میخواست که تمام مردم غیر یونانی و یونانی یقین داشته باشند، که او در گیرودار زخمی از ضربت کوروش برداشت ، ولی در ازای آن ضربتی به برادرش زد، که او از آن درگذشت . بنابراین بر اثر خشم ، مهرداد را بمرگی که پر از زجر و عذاب بود محکوم کرد و مهرداد در مدت ۱۷ روز جان کند تا بمرد. (پلوتارک کیفیات مرگ مهرداد را نوشته ، ولی چون عملیات جلاد نفرت انگیز است ، از شرح آن قلم باز داشتیم .م .). پروشات پس از اینکه انتقام خود را از شخص کاریانی و مهرداد کشید، به مسابات خواجه ، که سر و دست کوروش را بریده بود، پرداخت ، ولی چون این خواجه بهانه ای بدست ملکه نمیداد، بالاخره او بدین وسیله متشبث شد. پروشات بازی طاس را خوب میدانست و قبل از جنگ با شاه بازی میکرد. بعد از جنگ هم ، پس از اینکه باز طرف عنایت و توجه شاه شد، همواره با شاه ببازی مشغول بود، معاشقه ٔ خود را با دیگران از او پنهان نمیکرد و حتی او را در این راه بکار میبرد. پروشات هیچ گاه از شاه جدا نمیشد و بنابراین استاتیرا بزحمت میتوانست شاه را ببیند و با او صحبت کند. جهت چنین رفتار پروشات از اینجا بود، که نسبت بملکه یعنی زن شاه ، سخت کینه میورزید و دیگر اینکه میخواست نزد شاه مقرب باشد. روزی پروشات دید، که شاه کاری ندارد و میخواهد تفریح کند، موقع را مغتنم دانسته بشاه گفت بهزار دریک بازی کنیم . شاه دعوت راپذیرفت و پروشات عمداً بازی را باخت و هزار دریک داد بعد بطور ساختگی غمگین شد و چون شاه میخواست دل اورا بدست آورد، پروشات پیشنهاد کرد که سر یک خواجه بازی کنند. اردشیر پذیرفت ، ولی به این شرط که هر کدام از طرفین پنج نفر خواجه ٔ امین خود را مستثنی دارد واز میان باقی خواجه ها هر یک را که برنده ٔ بازی بخواهد، میتواند انتخاب کند. پس از آن ملکه مهارت خود رابکار برده بازی را برد و مسابات خواجه را انتخاب کرد و همین که خواجه را بدست آورد، بی اینکه فرصت دهد که شاه از قصد او آگاه شود، جلادان را خواسته امر کرده زنده پوست او را کندند و پس از آن او را روی سه صلیب خوابانیده پوستش را بسه میخ کشیدند. وقتی که شاه از این وحشیگری آگاه شد دردناک گردیده و تنفر خود رانسبت به پروشات اظهار کرد، او خندیده بطور مزاح جواب داد: واقعاً خیلی غریب است که شما برای یک خواجه ٔ بدذات پیر به این اندازه در خشم شده اید، و حال آنکه من هزار دریک باخته ام و هیچ نمیگویم . شاه مغموم گردید، از این که او را فریب داده اند، ولی اقدامی نکرد. اما استاتیرا، که در همه چیز بر خلاف پروشات و مخصوصاً از درندگی او متأذی بود، بشاه گفت پروشات برای کشیدن انتقام کوروش خدمتگذاران تو را یکایک مزوّرانه ووحشی وار هلاک می سازد.
عقب نشینی یونانیها: احوال یونانیهاپس از جنگ . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۱): در طلیعه ٔ صبح سرداران یونانی در جائی جمع شدند و چون دیدند که کوروش نه خودش به اردوی آنها آمد و نه کسی را برای رسانیدن فرمان فرستاد، تصمیم کردند، بار وبنه ٔ خود را بسته پیش روند، ولی مقارن طلوع آفتاب ، وقتی که میخواستند حرکت کنند، پرکلس حاکم تُترانی که از اعقاب دِمارات لاسدمونی بود، با گلوس پسر تامس دررسید و خبر داد، که کوروش کشته شده ، آری یه با قشونش بمحلی ، که در آنجا دو روز قبل اردو زده بود، عقب نشسته و تمام روز را منتظر یونانی ها خواهد بود، زیرا روز دیگر میخواهد بولایت ینیانها برگردد. سرداران یونانی از این خبر بسیار مغموم گشتند. کل آرخ رسولان رابا خی ری ُسف لاسدمونی و منون تسالی نزد آری یه روانه کرده گفت ، به آری یه بگوئید که ما نسبت به شاه فاتحیم و حالا که کوروش نیست ، ما حاضریم آری یه را بر تخت ایران نشانیم ، زیرا این مملکت از آن فاتح است . رسولان حرکت کردند و کل آرخ منتظر جواب شد. سربازان یونانی آذوقه بدست آوردند، گاوها و نیز الاغهای بنه را سربریدندو چون هیزم نداشتند، تیرها و سپرهای چوبین مصریها وسپرهای ایرانیان را، که از ترکه ٔ بید بافته بودند ودر میدان جنگ فراوان بود، جمع کرده بجای هیزم بکار بردند. مقارن ساعت ۹ صبح رسولانی از طرف شاه و تیسافرن وارد شدند. در میان فرستادگان یک نفر یونانی بود فالی نوس نام که تیسافرن او را محترم میداشت ، فرستادگان سرداران را طلبیده از طرف شاه اعلام کردند، که یونانی ها باید اسلحه شان را به او، که فاتح است بدهند و بعد بدربار رفته خواهش کنند، قرار مساعدی در باره ٔ آنها داده شود. یونانیها از این تکلیف خشمگین گشتند و کل آرخ گفت ، که تسلیم اسلحه کار فاتح نیست . سپس او رو بسرداران یونانی کرده گفت : شما جوابی شرافت مندانه بدهید من الاَّن میایم . بعدبیرون رفت ، چون یکی از خدمه ٔ کل آرخ او را صدا کرده بود، تا روده های حیوانی را که در همین موقع قربان کرده بودند، ببیند (یعنی نتیجه ٔ تفأل را بداند). در غیاب او پروکسن تبی رو به فالی نوس کرده گفت : آیا شاه مانند فاتحی اسلحه را میخواهد یا دوستانه و بسان هدیه ای . اگر شق اول است ، چرا میخواهد؟ بیاید بگیرد. هرگاه شق دوم است ، بما بگوید که در ازای این سخاوت سربازها به آنها چه میدهد. فالی نوس جواب داد، که شاه خود را فاتح میداند، زیرا کوروش را کشته و کسی نیست ، که مدعی سلطنت باشد. از این نکته گذشته ، شما اکنون دردرون مملکت او بین رودهائی هستید، که محال است از آن عبور کنید و او آنقدر سپاهی دارد، که اگر آنها را به اختیار شما واگذارد، شما از عهده ٔ کشتن آنها هم برنمیآئید. کزنفون آتنی دراین موقع گفت فالی نوس ، تو خودت میدانی که برای ما چیزی جز اسلحه و رشادت ما نمانده و ما تا اسلحه داریم ، شجاعت هم خواهیم داشت . اگر اسلحه مان را بدهیم ، مانند آن خواهد بود، که خودمان را داده ایم و گمان مکن ،که این یگانه چیزی را، که برای ما مانده ، تسلیم کنیم . فالی نوس خندیده گفت : ای جوان ، تو مانند فیلسوفی حرف میزنی ، ولی بدان که اگر تصور میکنی ، شجاعت شما برقوای شاه غلبه خواهد کرد، تو دیوانه ای . بعد کزنفون گوید: گویند بعضی نرم شده اظهار داشتند، که چنانکه نسبت به کوروش با وفا بودند، میتوانند حالا هم بشاه خدمت کنند، و اگر اردشیر بخواهد آنها را برای سفر جنگی بمصر یا جای دیگر اجیر کند، او را پیروی خواهند کرد. در این احوال کل آرخ برگشت و پرسید: آیا جواب شاه را دادید؟ فالی نوس گفت ، هر کس چیزی میگوید، تو بگو، عقیده ات چیست . کل آرخ ، چون میخواست چنان کند، که خودفالی نوس بگوید، اسلحه تان را ندهید، چنین گفت : فالی نوس ، تو یونانی هستی و ما هم از همان ملتیم . در این موقعی که هستیم ، ما عقیده ٔ تو را میپرسیم ، که چه کنیم . نصیحتی بما ده ، که خوب و شرافت مندانه باشد و این را هم بدان ، هر نصیحتی که بما دهی ، حتماً بعدها در یونان منتشر خواهد شد. فالی نوس مقصود کل آرخ را فهمیده از آن منحرف شد و چنین گفت : اگر در هزار احتمال یک احتمال بهره مندی برای شما بود، می گفتم اسلحه را ندهید، ولی چون در مخالفت با شاه هیچ امید بهره مندی نیست ، نصیحت میکنم بهر نحو که بتوانید خودتان را نجات دهید. پس از این جواب کل آرخ گفت ، حالا که چنین است ، برو بشاه بگو: اگر ما باید دوستان شاه باشیم ، اعتبار ما با داشتن اسلحه بیش از آن است ، که فاقد آن باشیم واگر باید با شاه بجنگیم پس بهتر است ، که این جنگ راقبل از دادن اسلحه بکنیم . فالی نوس گفت : این جواب رابشاه ابلاغ میکنم ، ولی مطلب دیگری هم هست ، که باید جواب آن را بدهید. شاه میگوید: اگر در اینجا بمانید، بین او و شما متارکه است اگر پیش یا پس روید، جنگ است . کل آرخ جواب داد، بسیار خوب ، این پیشنهاد را میپذیریم فالی نوس پرسید چه چیز را می پذیرید متارکه یا جنگ را. کل آرخ باز جواب داد، اگر در اینجا باشیم متارکه را و هر گاه پیش یا پس رویم جنگ را. با این جواب مقصود فالی نوس حاصل نشد، چه او میخواست بداند که یونانیها چه خواهند کرد، در همان جا میمانند یا حرکت خواهند کرد. فالی نوس با رسولان شاه برگشت و بعد رسولانی ، که یونانیها نزد آری یه فرستاده بودند، وارد شدند، ولی منون در اردوی آری یه مانده بود. فرستادگان گفتند، آری یه میگوید نمیتوانم دعوی سلطنت نمایم ، زیرا پارسی های زیادی هستند که بر من اولویت دارند و هرگز زیر بار من نروند. اگر یونانیهامیخواهند، با من عقب نشینی کنند، شبانه به توقف گاه من بیایند، و الا صبح زود حرکت خواهم کرد. کل آرخ جواب داد، اگر ما بشما ملحق شدیم ، چنانکه گفتید بکنید، والا چنان کنید که صلاح خودتان را در آن دانید. پس از این جواب حوالی غروب او یونانیها را خواسته به آنها گفت : ((دوستان من ، من قربانی کردم و روده های قربانی مساعد با ستیزه کردن ما با شاه نیست ، زیرا از دجله ، که بین ما و شاه است ، بی یکعده کشتی نمیتوان گذشت و ما کشتی نداریم اینجا هم نمیتوان ماند، زیرا آذوقه نداریم و روده های قربانی مساعد است ، که ما نزد دوستان کوروش رویم . بنابراین باید امشب حرکت کرد. در این جاکزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۲): راهی را که یونانی ها از اِفِس واقع در ولایت ینیانها تا دشت نبردپیموده بودند، به حساب آنها چنین بود: نود و سه منزل یا پانصد و سی و پنج فرسنگ و یا شانزده هزار و پنجاه استاد. از دشت نبرد هم تا بابل ، چنانکه میگفتند، سیصد و شصت استاد (تقریباً یازده فرسنگ ) است . بعد مورخ مذکور حکایت خود را دنبال میکند: چون شب شد میلتوسیت تراکی با چهل نفر سوار و تقریباً سیصد نفر پیاده تراکی گریخته بطرف شاه رفت و کل آرخ با بقیه ٔ یونانی ها حرکت کرده نصف شب به اردوگاه آری یه رسید. یونانیها صفوف خود را آراسته اسلحه را در پیش صف ها زمین گذاشتند و صاحب منصبان و سرداران بهیئت اجتماع نزد آری یه رفتند. در این ملاقات سرکردگان یونانی با سردار و صاحب منصبان ایرانی عهدی منعقد داشته قرار دادند، که یونانی ها و ایرانی ها با هم دوست و متحد باشند و ایرانی ها رهبران یونانی ها گردند. قبل از انعقاد معاهده یک گراز، یک گاو نر، یک گرگ و یک قوچ قربان کردند و خون این حیوان ها را در سپری ریختند، بعد یونانیها شمشیری و ایرانی ها نیزه ای درآن فرو بردند. سپس کل آرخ با آری یه در باب راه مذاکره کرد و آری یه گفت ، که اگر از همان راه که آمده ایم ، برگردیم ، آذوقه نخواهیم یافت . پس باید راهی دیگر پیش گیریم و چنان با سرعت حرکت کنیم ، که قشون شاه بما نرسد یعنی فرار کرده باشیم . در طلیعه ٔ صبح قشون ایرانی و یونانی حرکت کردند. بعدازظهر بنظر سپاهیان آمد، که قشون شاه از دور می آید. یونانی هائی ، که خارج از صف حرکت میکردند، داخل صفوف خود شدند وآری یه ، که بواسطه ٔ زخمش روی گردونه بود، پیاده شده جوشن در بر کرد،ولی بزودی مفتشین برگشته خبردادند، که گرد و خاک ازسواره نظام شاه نیست ، بل از مالهای بنه است ، که در چراگاه اند از این خبر استنباط کردند که اردوی شاه نباید دور باشد، زیرا از دهات هم جوار هم دود برمیخاست .چون قشون یونانی بعلاوه خستگی در تمام روز چیزی نخورده بود و دیر هم بود، کل آرخ صلاح ندانست ، حمله بدشمن کند، ولی از راه هم دور نشد، تا تصور نرود، که فرار کرده . مقارن غروب آفتاب ، او با پیش قراول خود در دهاتی توقف کرد که قشون شاه حتی چوبهای خانه های آنرا غارت کرده بود. با وجود این وحشت یونانی ها زیاد بود، تا آنکه کل آرخ به آنها فهماند که او سالم است و خطری نیست . متارکه : بعد بقول کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳): مقارن طلوع آفتاب رسولانی از طرف اردشیر آمدند و به پیشقراولان گفتند، که میخواهند با سرداران یونانی در باب متارکه مذاکره کرده اوامر شاه را برسانند وجواب یونانی ها را برای شاه ببرند. کل آرخ گفت بشاه بگوئید، که چون ما آذوقه نداریم ، باید بجنگیم ، تا رفعگرسنگی کنیم . رسولان این جواب را رسانیده برگشتند و گفتند، که شاه این تقاضای آنها را صحیح میداند و بلدهائی با خود آورده اند، تا اگر متارکه انجام شد، یونانی ها را بجاهائی برند که آذوقه در آنجا زیاد است . پس از آن متارکه منعقد شد و یونانی ها را به دهاتی راهنمائی کرده گفتند، که میتوانید آذوقه برگیرید. در این حال شعف یونانی ها را حدی نبود، زیرا سابقاً علاوه بربی آذوقه گی وحشت آنها هم زیاده بود: بهر حادثه که برمیخوردند، میلرزیدند و از عاقبت آن نگران میشدند. این محل گندم ، نبید و مشروب ترشی که از میوه درست میکنند فراوان داشت . کزنفون تمجید زیاد از خرمای اینجا کرده گوید، که خرمای یونان را در اینجا نوکرها میخورند و خرمای اینجاها مانند کهربای زرد و خیلی درشت است . بعد او گوید در این جا برای اولین دفعه سپاهیان مامغز درخت خرما خوردند شکل آن زیبا و طعمش بسیار گواراست ، ولی اشخاصی ، که آنرا خوردند، به سر درد شدید مبتلا گشتند. وقتی که سر درخت خرما را می برند، تمام درخت خشک میشود.
قرارداد تیسافرن با یونانی ها: برحسب نوشته های کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳) یونانی ها سه روز در این محل ماندند و در اینجا تیسافرن با برادر زن شاه و سه نفر پارسی دیگر و غلامان زیاد از طرف شاه بزرگ برای مذاکرات با یونانی ها وارد شد. سرداران یونانی به استقبال او رفتند و تیسافرن بتوسط مترجمش به آنها چنین گفت : یونانیها، من در مملکتی مسکن دارم ، که در همسایگی یونان واقع است . چون دیدم شما دوچار بدبختی شده و چاره ای ندارید از شاه درخواست کردم اجازه دهد شما راسالماً بیونان برسانم . گمان میکنم ، که این رفتار من نه در شما حق ناشناسی تولید کند ونه در جائی از یونان . با این نیت عریضه بشاه داده اظهار کردم ، که از طرف شاه عین عدالت خواهد بود، که این عنایت را در باره ٔ من بکند، زیرا من اول شخصی بودم ، که خبر کشته شدن کوروش را به او دادم و پس از این خبر او را کمک کردم و از تمام اشخاصی ، که مأمور جنگ با یونانی ها بودند، تنها من فرار نکردم و پس از اینکه راهی برای خود باز کردم ، بشاه ، که پس از کشته شدن کوروش به اردوی شما حمله کرده بود، ملحق شدم و با سپاهی ، که در تحت فرماندهی من است و نسبت بشاه کاملاً باوفا می باشد، قشون غیر یونانی کوروش را تعقیب کردم شاه در جواب بمن وعده داد در این باب شور کند و مرا مامور کرد از شما بپرسم ، که چرا بر ضدّ او اسلحه برداشتید. از شما میخواهم ، که جواب ملایمی بدهید، تا برای من اجرای منظوری ، که دارم و در نفع شما است ، سهلتر گردد. یونانیها برای مشورت دور شدند و پس از شور بتوسط کل آرخ چنین جواب دادند: اجتماع ما برای جنگ با شاه نبود، ما بر ضداو براه نیفتادیم . کوروش هزار بهانه بافت برای اینکه ناگهان بر شما بتازد و ما را بدینجا بکشاند، ولی ، وقتی که او را در خطر دیدیم ، در مقابل خدایان و خلق شرم داشتیم ، که پس از آن همه خوبی ها، که از او دیده بودیم ، به او خیانت کنیم . از زمانی ، که کوروش مرد، ما دیگر منازعه ای با شاه در سر سلطنت نداریم و نیز جهت ندارد، که ممالک او را غارت کنیم و در قصد حیات اوهم نیستیم . اگر کسی ما را آزار نکند، حاضریم بمملکت خود برگردیم ، ولی اگر در قصد آزار ما باشند، ما بکمک خدایان از خود دفاع خواهیم کرد. هر گاه نسبت بما فتوت نشان دهند ما سعی خواهیم کرد، که از این حیث هم بر ما فایق نیایند. پس از شنیدن این سخنان تیسافرن گفت ، من مفاد این نطق را بشاه ابلاغ خواهم کرد و جواب او را بعد بشما میرسانم ، ولی تا مراجعت من متارکه باید برقرار باشد و ما بشما آذوقه میرسانیم . روز دیگر نیامد و یونانی ها باز دوچار نگرانی شدند. روز سوم تیسافرن وارد شده گفت ، من از شاه اجازه ٔ نجات دادن یونانیها را تحصیل کردم ، و حال آنکه عده ٔ کثیری از پارسی ها مخالف آن بوده میگفتند، موافق حیثیت شاه نیست اشخاصی را، که اسلحه بر ضد او برداشته اند، بگذارد بروند. حالا شما میتوانید مطمئن باشید، ممالک ما خصومت باشما نخواهند ورزید و ما شما را صحیح و سالم بمملکت خودتان برمی گردانیم . آذوقه ٔ شما را هم میرسانیم ، ولی شما هم باید ممالکی ، را که از آن عبور میکنید، غارت نکنید. اگر پول آذوقه ٔ شما را رسانیدیم ، آنچه برای خوردن و آشامیدن لازم دارید، بخرید و اگر نرسانیدیم ، بقدری که آذوقه لازم دارید از محل ها تحصیل کنید. این شرائط را یونانیها پذیرفتند و طرفین قسم یاد کرده دست بیکدیگر دادند. پس از آن تیسافرن گفت ، حالا من بایدبحضور شاه روم ، تا به این مسئله خاتمه دهم . بعد برمیگردم ، که حرکت کرده به ایالت خود مراجعت کنم (تیسافرن والی ایالات کوروش بود) و شما را هم بیونان برگردانم . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۱، فصل ۴): پس از آن یونانیها و آری یه ، که در مقابل یکدیگر اردو زده بودند، منتظر مراجعت تیسافرن شدند. بیست روز گذشت و او نیامد. در این مدت برادران و سایر اقربای آری یه به نزد او آمده اظهار داشتند، که شاه حاضر است او را عفو و از گذشته ها صرف نظر کند. از این زمان ملاحظه ٔ آری یه و سپاهیان او از یونانیها کمتر شده بدرجه ای رسید، که باعث دلتنگی یونانیها گردید و آنها نزد کل آرخ رفته چنین گفتند: برای چه در اینجا مانده ایم ؟ مگر نمیدانیم ، که شاه حاضر است بقیمت گزاف هم که باشد ما را بهلاکت برساند، تا بار دیگر یونانیها جرئت قشون کشی را بر ضدّ شاه بزرگ نداشته باشند.
اردشیر دوم پادشاه هخامنشی-قسمت چهارم
روایت دیودور: نوشته های این مورخ در زمینه ٔ چیزهائی است ، که مورخین قرون قبل ، بخصوص کزنفون ، ذکر کرده اند. با وجود این دیودور بعضی اطلاعات می دهد، که پیشینیان قبلی در آن باب ساکت اند، مثلاً گوید (کتاب ۱۳، بند۱۹): چون کوروش مساعدت دولت اسپارت را خواست ، لاسدمونی ها سامی یوس امیرالبحر خود را باختیار او گذاشتند و او با ۲۵ کشتی به افس رفت ، تا به امیرالبحرکوروش ملحق شود. بعد دیودور گوید، که امیرالبحر تمام کشتی های پارسی (یعنی کشتی های کوروش ) تامس نامی بود و پس از رسیدن لاسدمونی هابحریه ٔ کوروش ، که مرکب از پنجاه کشتی بود، بطرف کیلیکیه روانه شد. راجع بمعبر تنگ کیلیکیه مورخ مذکور نوشته ، این تنگ بمسافت بیست استاد (۳۷۰۰ مطر) امتداد می یابد و کوههای غیر قابل عبور آنرا احاطه دارد. این کوهها با شیب تند تا وسط راه پائین می آید و در این جا دروازه ای ساخته اند. راجع به سی ین نه زیس پادشاه کیلیکیه دیودور میگوید (همان جا، بند۲۰) که چون او قوه ٔ کوروش را دید نتوانست مخالفت کند و با او همراه شده یکی از پسرهایش را رهنمای قشون کوروش کرد، ولی چون میترسید، که مبادا اقبال با او همراه نباشد، پسر دیگر خود را بدربار فرستاد، تا اردشیر را از کثرت سپاهیان کوروش آگاه کند و نیز بگوید، که تمکین پادشاه ازکوروش از راه اضطرار است و، همین که موقع مساعد در رسد، از کوروش جدا شده بقوای شاه خواهد پیوست . راجع به ۸۰۰ نفر لاسدمونی ، که در ایسوس بقشون کوروش پیوستند، دیودور نوشته ، که این نفرات را افورها (رجال اسپارت ) فرستاده بودند ولی چنان وانمودند که این سپاهان از پیش خود نزد کوروش رفته اند. جهت این بود، که لاسدمونیها نمی خواستند آشکارا با اردشیر جنگ کنند، بل مایل بودند، که قصدشان را تا معلوم شدن نتیجه ٔ منازعه پنهان دارند. تنگ سوریه را مورخ مذکور چنین توصیف کرده : این محل بین دو کوهی واقع است ، که بهم خیلی نزدیک میشوند یکی از این دو کوه مانند دیواری پائین آمده و پر از دره های گوناگون است . دیگری مبداء یگانه راهی است ، که قابل عبور میباشد. این کوه ، که موسوم به لیبان است تا فینیقیه امتداد می یابد. فاصله ٔ بین دو کوه مذکور سه استاد (۵۵ مطر) است ، که با دیوارهای محکم سد شده و در باریک ترین جای آن دروازه ای ساخته اند. (این تنگ ها را از قول مورخین قدیم توصیف میکنیم ، زیرا اسکندر هم از همین تنگ هاگذشته به ایران حمله کرد و در آن زمان هم کسی در این جاهای سخت جلو قشون اسکندر را نگرفت . م .). بعد دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۲): معسکر اردشیر در همدان بود و چنانکه اوفور گفته ، عده ٔ آن به چهارصد هزار میرسید. او تا کنار فرات پیش رفت و خندقی کند، که عرض آن ۶۰ و عمقش ۱۰ پا بود. ارابه ها را مانند دیواری دور این خندق جا داد و تمام بار و بنه و چیزهای بی فایده را در محوطه گذاشت تا سبکبار بمیدان جنگ برود. راجع بجدال کوناکسا مضامین نوشته های مورخ این است : سپاهیان یونانی بواسطه ٔ جنگ طویل پلوپونس ورزیده و سنگین اسلحه بودند، ولی ایرانیها اسلحه شان سبک و خودشان هم تجربه ٔ جنگی نداشتند. بنابراین از سپاهیان اردشیر، آنهائیکه در مقابل یونانیها بودند، زود فرار کردند. چون جنگ شروع شد، کوروش زوبینی انداخت ، که به اردشیر آمد و او از اسب افتاد. سربازانی ، که در اطراف او بودند، بلندش کرده از میدان جنگ بیرون بردند. تیسافرن در غیاب شاه فرماندهی رابعهده گرفت و در رأس سپاهیان زبده حمله کرد. او عده ٔ بسیار از دشمن بکشت و اثر بدی را که از افتادن شاه حاصل بود، ترمیم کرد. کوروش ، که از بهره مندی خود مغرور شده بود، خود را بمیان گیر و دار انداخت و عده ای را بخاک انداخت ، ولی در این احوال بدست یک نفر پارسی ناشناس کشته شد. آری ده که جناح چپ قشون کوروش را فرمان میداد در ابتدا مقاومت کرد، ولی بعد، که دید دشمن میخواهد پشت سرش را بگیرد، از اینجهت و نیز بواسطه ٔ کشته شدن کوروش بجائی پناه برد که میتوانست از حمله ٔ دشمن ایمن باشد. پس از آن کل آرخ ، که پارسیها را تعقیب میکرد، چون دید که قلب قشون کوروش و سپاهیان اجیر دیگر شکست خورده اند، ایستاد و یونانی ها را جمع کرد، زیرا ترسید از اینکه سپاه اردشیر یونانیها را احاطه و تمامی آنها را نیست و نابود کند. سپاهیان فاتح اردشیر به اردوی یونانیها ریخته آنرا غارت کردند و فقط در حوالی غروب جمع شدند، تا به یونانی ها حمله کنند. اینها پافشردند و خارجی ها فرار کردند. پس از اینکه یونانیها عده ٔ بسیاراز دشمن کشتند، چون شب دررسید ستونی بر پا و اسلحه ٔزیاد بر آن نصب کردند. (علامت بهره مندی ) و بعد به اردوی خودشان در پاس دوم شب برگشتند. (کتاب ۱۴، بند۲۴). این است روایت دیودور و باید گفت ، که با وجود اختصار ساده و روشن شرح این جدال را نوشته و پیچ و خم های نوشته های کزنفون و کتزیاس در روایت او دیده نمیشود.بنابراین باید حدس زد، که هر چند دیودور از معاصرین این واقع نبود و تاریخ خود را چهار قرن بعد نوشته ، ولی مدارک او منحصر بنوشته های کزنفون و کتزیاس نبوده .
روایت ژوستن : نوشته های این نویسنده خیلی مختصر است ونسبت به گفته های مورخین دیگر، که ذکر شد، چیزی بر اطلاعات ما نمی افزاید، این است که می گذریم (کتاب ۵، بند۱۱).
کشتگان جنگ کوناکسا: در این باب روایت مختلف است : پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۴): کتزیاس نوشته ، که شاه صاحب منصبی را مأمور کرد، عده ٔ کشتگان قشون او را بشمارد و او اطلاع داد که ۹ هزار نفر است ، ولی این مورّخ ، که خودش مقتولین را دیده بود، عقیده داشت که عده ٔ آنها به بیست هزار میرسیده . بعد پلوتارک گوید، که این گفته هم قابل تردید است (پلوتارک نوشته های کتزیاس را غالباً با تردید تلقی میکند). دیودور گوید (کتاب ۱۴، بند۲۴): که عده ٔ مقتولین قشون اردشیر ۱۵هزار نفر و کشتگان قشون کوروش سه هزار نفر بود. امااز یونانی ها یکنفر هم کشته نشده بود و فقط عده ٔ کمی زخم برداشته بودند (پذیرفتن این روایت مشکل است ).
خلاصه ٔ جنگ کوناکسا و اثرات آن : مضامین نوشته های مورخین یونانی چنان است که ذکر شد. کزنفون ، کتزیاس ، دی نن ، پلوتارک ودیودور هر یک چیزهائی نوشته و یا روایتی را ذکر کرده اند، ولی جاهائی از نوشته های کزنفون و کتزیاس گنگ وگاهی هم پیچیده و مندمج است . از این روایات چیزی ، که مسلم میباشد، این است : کل آرخ فرمانده قشون یونانی ،پس از اینکه فزونی عده ٔ سپاهیان اردشیر را دیده ، ازترس اینکه محصور گردد، ترجیح داده در ساحل فرات مانده تکیه بر رود مزبور دهد، یعنی نگذارد دشمن از جناحین یونانی ها گذشته پشت سرآنها را بگیرد. کلیه ٔ سپاهیان یونانی مایل به این سفر دور و دراز نبوده اند و معلوم است ، که آنها را فریب داده آورده اند و بعد، برای اینکه متفرق نشوند، جیره و حقوق گزاف به آنها داده اند چنانکه دیودور گوید، که چون کوروش نقشه ٔ خود را آشکار کرد و یونانیها نمی خواستند او را پیروی کنند، وعده داد که پس از تسخیر بابل بهر یک از سربازان پنج مین بدهد خود کل آرخ سردارآنها هم در موقع جنگ میگفته ، ای کاش در خانه ها مانده در این جنگ داخل نمیشدیم . خلاصه پس از اینکه جنگ شروع شده ، چون کوروش دید که یونانی ها موقعی را گرفته از آن حرکت نمی کنند، برای بدست آوردن فتح خود را درگیر و دار معرکه انداخته و بی پروا پیش رفته و کشته شده . پس از آن ، چون موضوع از میان رفته ، قشون ایرانی اوبسرداری آری یه عقب نشسته و بعد پراکنده شده اند. روایت کتزیاس ، با اینکه خودش شاهد قضایا بوده ، چندان مورد اعتماد نیست ، زیرا پلوتارک در چند جای کتاب خود او را جاعل حکایت های افسانه آمیز دانسته و راجع به کیفیات این جنگ هم گوید: ((اگر بخواهیم عقیده ای راجع به کتزیاس بنابر تاریخش داشته باشیم ، نمیتوانیم او را عاری از جاه طلبی بدانیم . او نسبت به لاسدمونی ها و کل آرخ نظر خوب داشته . این است ، که آخری را مردی شرافت مند شناسانده و از هر موقع استفاده کرده ، تا کل آرخ و لاسدمونی ها را بطور شایان جلوه دهد)). (اردشیر، بند۱۴). این است آن چه از جنگ کوناکسا استنباط میشود و باید گفت ، که هر چند اردشیر فاتح شد، با وجود این جنگ مذکور و عقب نشینی قشون یونانی به تمام ایران هخامنشی لطمه ٔ بزرگی زد. عقیده ٔ اکثر مورخین این است ، که جنگ را قشون کوروش باخت ، ولی نه بسبب رشادت قشون اردشیر، بلکه از دو جهت : یکی بواسطه کشته شدن کوروش ، چه موضوع از میان رفت و قشون آسیائی او دیگر جهتی برای فداکاری نمیدید و دیگر از جهت اینکه کل آرخ ، سردار یونانی کوروش ، سردار بدی بود. از نوشته های کزنفون هم پیداست ، که اوامر کوروش را اجرا نکرده و در ساحل فرات مانده . بهر حال این جنگ برای دولت هخامنشی خیلی مضر بود، زیرا نشان داد، که قشون عظیم ایران اهمیت جنگی را فاقد است . این نکته بعدها باعث آمدن آژزیلاس به آسیای صغیر و مخصوصاً موجب قشون کشی اسکندر به ایران شد، زیرا، چنانکه بیاید، اسکندر در موقع قشون کشی به ایران و در مواقع سخت همیشه این جنگ و عقب نشینی ده هزار نفر یونانی را بخاطر سرداران خود می آورد و دل آنهارا قوی میکرد. اما جهت سستی قشون اردشیر، چنانکه ازاین جنگ دیده میشود، همان است ، که بالاتر گفته شد. قشون ایران از دیرگاهی و مخصوصاً از زمان داریوش دوم نه مورد توجه بود و نه بکار می افتاد، زیرا شاه مزبورسیره ٔ خود را بر این قرار داده بود که با پول و قشون اجیر یونانی مقاصد خود را حاصل کند و بر اثر این سیاست قشون ایران خراب و فاقد قوت و قدرت گردیده بود.در خاتمه لازم است گفته شود، که این کوروش در تاریخ موسوم به کوروش کوچک شده در باره ٔ او تقریباً تمام مورّخین به این عقیده اند، که شخصی بود فوق العاده و اگر بهره مند میشد، بواسطه عزم قوی افکار منور و عقیده ٔ راسخ که به اصلاحات مملکت و برگردانیدن ایران به ابهت زمان کوروش بزرگ و داریوش اول داشت ، میتوانست دولت هخامنشی را جوان و از نو نیرومند کند چون چنین نشد، چنانکه بیاید در سلطنت طولانی اردشیر دوم ایران هخامنشی بیش از پیش رو به انحطاط رفت . بنابراین میتوان گفت ، که در جنگ کوناکسا ایران هخامنشی در سر یک دو راهه واقع شد: راهی که می پیمود و راه اصلاحات اساسی و تجدید قواء. کشته شدن کوروش آنرا در همان راهی که می پیمود نگاه داشت ، تا اینکه بدست اسکندر استقلالش زائل گشت .
تمجید کزنفون از کوروش کوچک :مورخ مذکور راجع به کوروش کوچک چنین گوید: (عقب نشینی ده هزار نفر، کتاب ۱، فصل ۹) چنین بود عاقبت کوروش ، که به اقرار و اعتراف تمام اشخاصی که با او مراوده داشتند، از تمام پارسی هائی که بعد از کوروش قدیم (یعنی کوروش بزرگ ) بدنیا آمدند، بیش از همه قلب شاهی داشت و بیش از همه لایق سلطنت بود. او از کودکی نسبت بتمام اطفال دیگر، که در دربار تربیت میشدند، برتری داشت ، زیرا رسم است ، که پسران بزرگان پارسی در دربار تربیت میشوند، در آنجا متانت می آموزند و چیزی ، که شرم آور باشد، در میان آنها دیده و شنیده نمی شود. این کودکان همواره می بینند یا میشنوند، که کسانی مورد عنایت شاه شده اند و اشخاصی مورد بی التفاتی او و بنابراین از بچگی یاد میگیرند، که حکم کنند و اطاعت ورزند. کوروش از بچگی بیش از هم سالان خود استعداد برای معرفت نشان میداد اشخاصی ، که از حیث خانواده پست تر از او بودند، مانند او اطاعت پیر مردان را نمیکردند. او اسب را بسیار دوست میداشت . با تردستی آنرا اداره میکرد وبورزشهای جنگی ، تیراندازی و افکندن زوبین میل مفرط مینمود و هیچگاه خسته نمیشد. چون به سنی رسید که میتوانست شکار کند، عشقی سرشار به این کار پیدا کرد و بمخاطراتی ، که از دنبال کردن جانوران درنده روی میدهد، حریص بود. روزی چنین اتفاق افتاد، که خرسی به او حمله کرد و او هیچ نترسید و برای مجادله حاضر شد. خرس او را از اسب بزمین افکند و او جراحتی برداشت که جای آن باقی ماند. با وجود این خرس را کشت و به اشخاصی ، که زودتر از همه بکمک او شتافتند، ملاطفت کرد. وقتی که او به امر پدر والی لیدیه و فریگیه و کاپادوکیه گردید و فرماندهی تمام قشونی ، که میبایست در کاستل جمع شوند، با او شد، نشان داد، که وظیفه ٔ مقدس خود میداند که هیچگاه معاهده یاقرارداد و یا قول ساده ای را نقض نکند. از این جهت تمام شهرهائی ، که تابع او بودند، و تمام اشخاص به او اعتماد داشتند و بنابراین دشمنانی که با او داخل معاهده میشدند، یقین داشتند که از طرف او با آنها رفتاری بد نخواهد شد. از این جهت ، وقتی که او با تیسافرن در جنگ شد، تمام شهرها به استثنای می لت کوروش را بر تیسافرن ترجیح دادند و اهالی می لت هم اگر از او میترسیدند، از این جا بود، که او نخواست تبعیدشدگان را بخودشان واگذارد و تا آخر با آنها همراهی کرد… نمیتوان گفت ، که او فریب اشخاص بدذات و متقلب را میخورد،زیرا آنها را سخت مجازات میکرد. در شاه راهها اشخاصی دیده میشدند که پاها یا دست هایشان قطع شده بود و یاچشم نداشتند. بنابراین در ایالات کوروش یونانی یا غیر یونانی ، اگر آزاری بکسی نمیرسانید، میتوانست بی ترس مسافرت کند، هر جا میخواهد برود و هر چه میخواهد باخود بردارد. مسلم بود، که او بیش از همه اشخاص را محترم میداشت ، که در جنگ بیش از همه رشید بودند. اولین جنگی که کرد، با پی سیدیان بود. در این جنگ خود کوروش فرمان میداد و به اشخاصی که از مخاطرات نمیترسیدند، حکومت ولایات مسخره یا هدایای دیگر می بخشید. بنابراین زیردستان او شجاعت را وسیله ٔ خوش بختی ، ترس را عنوان بندگی میدانستند و هر که میخواست طرف توجه کوروش شود، میبایست فداکاری کند و خود را به مخاطره اندازد. اما از حیث عدالت ، اگر کوروش میدید، که کسی میخواهد بواسطه ٔ عدالت امتیازی بیابد، آن کس را تشویق میکرد تا از کسی که از بی عدالتی استفاده میکند، غنی تر گردد. از این جهت در تمام ادارات او انصاف حکم فرما وقشون او قشون واقعی بود. سرداران و صاحب منصبان یونانی ، که از ماوراء دریا بخدمت او داخل میشدند، نه ازاین جهت بود که حقوقی دریافت کنند، بلکه برای اینکه شجاعانه به او اطاعت ورزند، زیرا وقتی که صحیحاً اوامر او را اجراء میکردند، بی پاداش نمی ماندند. این بود که میگفتند کوروش در هر کار بهترین اشخاص را دارد… بعد کزنفون گوید: او بدارائی آشکار کسی طمع نداشت ، ولی سعی داشت که خزائن مخفی را تصاحب کند… کسی نبود، که بقدر کوروش هدایا و پیش کشی دریافت دارد، ولی او این هدایا را نظر بسلیقه و حاجت دوستان خود، درمیان آنها تقسیم میکرد… وقتی که در جائی حضور مییافت و تمام انظار متوجه او میشد، او دوستان خود ر امی طلبید و با آنها با متانت حرف میزد، تا نشان دهد چه اشخاصی مورد احترام او میباشند. من تصور میکنم ، که در میان مردان یونانی و غیر یونانی کسی بقدر او موردمحبت نبود. یکی از دلائل این است : هر چند کوروش از اتباع شاه بود، با وجود این کسی او را رها نکرد، برای اینکه بطرف اردشیر رود فقط اُرُن تاس خواست چنین کند و بزودی ملتفت شد، شخصی را که معتمد خود دانسته بود، نسبت به کوروش بیشتر صادق بوده . بعکس وقتی که کوروش با اردشیر دشمن شد، اشخاصی زیاد بطرف کوروش رفتند. بعض این اشخاص مورد محبت مخصوص شاه بودند، ولی آنها تصور میکردند که شجاعت آنها خریدار بهتری در شخص کوروش خواهد داشت . مرگ کوروش یک دفعه ٔ دیگر نشان داد که او در انتخاب دوستان خود نظری صائب داشت ، زیرا تمام اشخاصی که با او غذا میخوردند، در پهلوی او جنگ کنان کشته شدند. فقط آری یه ، پس از او زنده ماند، زیرا سواره نظام میسره را فرمان میداد و همین که شنید که کوروش کشته شده ، با تمام قشون غیر یونانی ، که در تحت امر او بود فرار کرد. این است تمجیدات کزنفون در باره ٔ کوروش کوچک و اگر بخواهیم آنرا خلاصه کنیم ، باید بگوئیم : کوروش کوچک مردی بوده عدالت پرور، راست گو و درست کردار. خوب را مینواخت و پاداش میداد. بد را سیاست میکرد. امنیت را در ایالات خود محفوظ، شجاعت و فداکاری را محترم میداشت . از کسانی میگرفت و بکسانی میداد. برای رسیدن به مقصود از خطر نمی اندیشید. این صفات همان است ، که در شاهان خوب ایران با تفاوتهائی جزئی در هر دوره ای از ادوار دیده میشود، چنانکه در کوروش بزرگ و داریوش اول و بعض شاهان ساسانی و غیره همین صفات را می یابیم . بنابراین میتوان گفت ، که کزنفون درشخص کوروش کوچک صفات شاهان خوب ایران قدیم را ستوده . نلدکه گوید، از اشخاصی که پس از داریوش اول جانشین او شدند، کوروش بیش از همه لایق است ، که او را با این شاه مقایسه کنند خوش بختی یونان بود، که او شاه نشد، و الا یونانی های زیادی را تابع خود میکرد، بخصوص که در مکتب لیزاندر آموخته بود که چگونه باید به این کار دست زد. (تتبعات تاریخی الخ ، ص ۹۹).
رفتار اردشیر پس از جنگ : پس از ذکر وقایع جنگ کوناکسا مقتضی بود، بلافاصله بشرح احوال قسمت یونانی کوروش کوچک پرداخته از عقب نشینی آن سخن رانیم ، ولی برای نمودن اوضاع ایران آن روز بی مناسبت نیست ، که قبلاً حکایاتی را که مورخین یونانی راجع برفتاراردشیر، پروشات و غیره بعد از جنگ ضبط کرده اند، ذکرکنیم . پلوتارک گوید (اردشیر، بند۱۵-۱۹): اردشیر پس از جنگ هدایای عالی برای پسران ارتِه گرس که بدست کوروش کشته شده بود، فرستاد، پاداشی خوب به کتزیاس و سایر همراهان خود داد و شخصی را از اهل کن ، که آب برای اردشیر داده بود، چندان بنواخت و در باره اش عطاها کرد، که او از گم نامی بیرون آمده غنی و مردی مقتدر شد. اردشیر در تنبیه مقصرین راه اعتدال را پیمود، مثلاً رفتار ارباس مادی را، که از قشون اردشیر بطرف کوروش فرار کرد، و پس از کشته شدن او مجدداً بقشون اردشیر برگشته بود، اردشیر حمل بر خیانت نکرد و گفت ، این شخص ترسو است ، بعد برای مجازات فرمود که این مادی یک زن فاحشه را برهنه کرده بر دوشهای خود بنشاند و با این وضع تمام روز را از صبح تا شب در میدان های شهر و معابر عام بگردد. در باره ٔ شخصی دیگر، که نیز فرار کرده بود و پس از جنگ بخود بالیده می گفت دو نفر از دشمنان را کشته ، اردشیر حکم کرد با درفش سه دفعه زبانش را سوراخ کنند. شخص کاریانی ، که زیر زانوی کوروش را بریده بود، نیز از شاه انعامی خواست و او انعامی فرستاده سپرد به او بگویند: ((شاه این انعام را بتو میدهد در ازای اینکه تو دوم کسی بودی که مژده برای من آوردی زیرا ارته سیراس اول شخصی بود که مژده ٔ مردن کوروش را آورد و تو بعد از او آمدی )). این شخص ، پس از آنکه طرف توجه شد، پنداشت پاداشی ، که شاه بعنوان آوردن مژده داده ، کافی نیست و بنای بدحرفی را گذاشته روزی در حضور شاه گفت : کسی بجز من کوروش را نکشته . شاه در خشم شده امر کرد سرش را از بدن جدا کنند پروشات که حاضر بود، گفت آقا، این شخص حقیر کاریانی را با چنین مرگ ملایم نمیکشند. او را بمن واگذار، تا پاداش صحیحی در ازای کاری که از آن بخود میبالد، در کنارش نهم . اردشیر گفت او را به پروشات ، تسلیم کنند و این زن جلاّدان را خواسته سپرد که او را در مدت ده روز زجر دهند، بعد زبانش را بکشند و فلز داغ چندان در گوشهایش بریزند، تا هلاک شود.(ملکه قسی القلب خواسته بدین بهانه از قاتل پسر خود انتقام بکشد و بشاه هم منت بگذارد، که در ازای جسارت او چنین مجازاتی به او داده .م .). چون اردشیر یقین داشت که کوروش بدست او کشته شده و میخواست تمام مردم هم چنین دانند و گویند، برای مهرداد، که ضربت اولی را به کوروش وارد کرده بود، هدایائی فرستاد و به حاملین آن گفت : به مهرداد بگوئید، این هدایا در ازای جل اسب کوروش است که برای من آورده ای . وقتی که هدایای شاهی را با پیغامی ، که اردشیر داده بود، به مهرداد رسانیدند، او بسیار اندوهناک شد، ولی شکوه نکرد و چندی بعد بواسطه ٔ بی احتیاطی خود بهلاکت رسید. توضیح آنکه ،روزی برای صرف غذا بخانه ای دعوت شد و خواجه های شاه و ملکه مادر شاه هم در آنجا مدعو بودند. مهرداد لباسی را که شاه به او داده بود، پوشید و جواهرات اعطائی را استعمال کرد. وقتی که در پایان صرف غذا میگساری شروع شد، یکی از مقرب ترین خواجه های پریزاد خطاب به مهرداد کرده گفت : وه چه لباس خوبی شاه بتو داده ، چه یاره ها، چه طوق ها و چه قمه ای کسی نیست که با حیرت بتوننگرد و بتو رشک نبرد. مهرداد که از ابخره ٔ شراب مست بود، جواب داد: سپاراسیکس مهربان در مقابل پاداشی که روز جنگ من لیاقت آنرا یافتم این هدایا چه قدر و قیمت دارد؟ خواجه گفت : مهرداد، من رشک بتو نمیبرم ، ولی چون بمثل معروف یونانی حقیقت در شراب است ، این کار بزرگ که تو انجام داده ای ، آیا جز این است که جل اسبی را برای شاه آورده ای ؟ وقتی که خواجه چنین میگفت ، بر حقیقت امر آگاه بود، ولی چون سبک مغزی مهرداد را میدانست ، میخواست او را در این موقع، که قادر بحفظ زبان خود نبود، بحرف بیاورد. مهرداد جواب داد: شما در باب جل اسب یا چیزهای بی معنی دیگر هر چه میخواهید بگوئید، ولی من اعلام میکنم ، که کوروش از این دست هلاک شد و بدست خود اشاره کرد من مانند ارته ِگرس ضربتی ، که بیهوده یا بی اثر باشد، وارد نکردم ، من بشقیقه ٔ او نزدیک چشمش زدم و چون سرش را شکافتم ، او بزمین افتاد و از این زخم درگذشت . مدعوین ، چون این حرف مهرداد راشنیدند، دانستند چه عاقبتی در پیش دارد و چشمانشان را بزیر افکندند. در این حال میزبان چنین گفت : مهرداد، بهتر است بخوریم ، بیاشامیم ، دهاء (ژِنی ) شاه را تصدیق کنیم و این سخنان را که گفتن آن بما نمیرسد، بیک سو نهیم . پس از آن خواجه ، همین که از سر میز برخاست ، نزد پروشات رفته گفته های مهرداد را به او رسانیدو ملکه آنرا بشاه گفت . اردشیر در خشم شد، چه میخواست که تمام مردم غیر یونانی و یونانی یقین داشته باشند، که او در گیرودار زخمی از ضربت کوروش برداشت ، ولی در ازای آن ضربتی به برادرش زد، که او از آن درگذشت . بنابراین بر اثر خشم ، مهرداد را بمرگی که پر از زجر و عذاب بود محکوم کرد و مهرداد در مدت ۱۷ روز جان کند تا بمرد. (پلوتارک کیفیات مرگ مهرداد را نوشته ، ولی چون عملیات جلاد نفرت انگیز است ، از شرح آن قلم باز داشتیم .م .). پروشات پس از اینکه انتقام خود را از شخص کاریانی و مهرداد کشید، به مسابات خواجه ، که سر و دست کوروش را بریده بود، پرداخت ، ولی چون این خواجه بهانه ای بدست ملکه نمیداد، بالاخره او بدین وسیله متشبث شد. پروشات بازی طاس را خوب میدانست و قبل از جنگ با شاه بازی میکرد. بعد از جنگ هم ، پس از اینکه باز طرف عنایت و توجه شاه شد، همواره با شاه ببازی مشغول بود، معاشقه ٔ خود را با دیگران از او پنهان نمیکرد و حتی او را در این راه بکار میبرد. پروشات هیچ گاه از شاه جدا نمیشد و بنابراین استاتیرا بزحمت میتوانست شاه را ببیند و با او صحبت کند. جهت چنین رفتار پروشات از اینجا بود، که نسبت بملکه یعنی زن شاه ، سخت کینه میورزید و دیگر اینکه میخواست نزد شاه مقرب باشد. روزی پروشات دید، که شاه کاری ندارد و میخواهد تفریح کند، موقع را مغتنم دانسته بشاه گفت بهزار دریک بازی کنیم . شاه دعوت راپذیرفت و پروشات عمداً بازی را باخت و هزار دریک داد بعد بطور ساختگی غمگین شد و چون شاه میخواست دل اورا بدست آورد، پروشات پیشنهاد کرد که سر یک خواجه بازی کنند. اردشیر پذیرفت ، ولی به این شرط که هر کدام از طرفین پنج نفر خواجه ٔ امین خود را مستثنی دارد واز میان باقی خواجه ها هر یک را که برنده ٔ بازی بخواهد، میتواند انتخاب کند. پس از آن ملکه مهارت خود رابکار برده بازی را برد و مسابات خواجه را انتخاب کرد و همین که خواجه را بدست آورد، بی اینکه فرصت دهد که شاه از قصد او آگاه شود، جلادان را خواسته امر کرده زنده پوست او را کندند و پس از آن او را روی سه صلیب خوابانیده پوستش را بسه میخ کشیدند. وقتی که شاه از این وحشیگری آگاه شد دردناک گردیده و تنفر خود رانسبت به پروشات اظهار کرد، او خندیده بطور مزاح جواب داد: واقعاً خیلی غریب است که شما برای یک خواجه ٔ بدذات پیر به این اندازه در خشم شده اید، و حال آنکه من هزار دریک باخته ام و هیچ نمیگویم . شاه مغموم گردید، از این که او را فریب داده اند، ولی اقدامی نکرد. اما استاتیرا، که در همه چیز بر خلاف پروشات و مخصوصاً از درندگی او متأذی بود، بشاه گفت پروشات برای کشیدن انتقام کوروش خدمتگذاران تو را یکایک مزوّرانه ووحشی وار هلاک می سازد.
عقب نشینی یونانیها: احوال یونانیهاپس از جنگ . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۱): در طلیعه ٔ صبح سرداران یونانی در جائی جمع شدند و چون دیدند که کوروش نه خودش به اردوی آنها آمد و نه کسی را برای رسانیدن فرمان فرستاد، تصمیم کردند، بار وبنه ٔ خود را بسته پیش روند، ولی مقارن طلوع آفتاب ، وقتی که میخواستند حرکت کنند، پرکلس حاکم تُترانی که از اعقاب دِمارات لاسدمونی بود، با گلوس پسر تامس دررسید و خبر داد، که کوروش کشته شده ، آری یه با قشونش بمحلی ، که در آنجا دو روز قبل اردو زده بود، عقب نشسته و تمام روز را منتظر یونانی ها خواهد بود، زیرا روز دیگر میخواهد بولایت ینیانها برگردد. سرداران یونانی از این خبر بسیار مغموم گشتند. کل آرخ رسولان رابا خی ری ُسف لاسدمونی و منون تسالی نزد آری یه روانه کرده گفت ، به آری یه بگوئید که ما نسبت به شاه فاتحیم و حالا که کوروش نیست ، ما حاضریم آری یه را بر تخت ایران نشانیم ، زیرا این مملکت از آن فاتح است . رسولان حرکت کردند و کل آرخ منتظر جواب شد. سربازان یونانی آذوقه بدست آوردند، گاوها و نیز الاغهای بنه را سربریدندو چون هیزم نداشتند، تیرها و سپرهای چوبین مصریها وسپرهای ایرانیان را، که از ترکه ٔ بید بافته بودند ودر میدان جنگ فراوان بود، جمع کرده بجای هیزم بکار بردند. مقارن ساعت ۹ صبح رسولانی از طرف شاه و تیسافرن وارد شدند. در میان فرستادگان یک نفر یونانی بود فالی نوس نام که تیسافرن او را محترم میداشت ، فرستادگان سرداران را طلبیده از طرف شاه اعلام کردند، که یونانی ها باید اسلحه شان را به او، که فاتح است بدهند و بعد بدربار رفته خواهش کنند، قرار مساعدی در باره ٔ آنها داده شود. یونانیها از این تکلیف خشمگین گشتند و کل آرخ گفت ، که تسلیم اسلحه کار فاتح نیست . سپس او رو بسرداران یونانی کرده گفت : شما جوابی شرافت مندانه بدهید من الاَّن میایم . بعدبیرون رفت ، چون یکی از خدمه ٔ کل آرخ او را صدا کرده بود، تا روده های حیوانی را که در همین موقع قربان کرده بودند، ببیند (یعنی نتیجه ٔ تفأل را بداند). در غیاب او پروکسن تبی رو به فالی نوس کرده گفت : آیا شاه مانند فاتحی اسلحه را میخواهد یا دوستانه و بسان هدیه ای . اگر شق اول است ، چرا میخواهد؟ بیاید بگیرد. هرگاه شق دوم است ، بما بگوید که در ازای این سخاوت سربازها به آنها چه میدهد. فالی نوس جواب داد، که شاه خود را فاتح میداند، زیرا کوروش را کشته و کسی نیست ، که مدعی سلطنت باشد. از این نکته گذشته ، شما اکنون دردرون مملکت او بین رودهائی هستید، که محال است از آن عبور کنید و او آنقدر سپاهی دارد، که اگر آنها را به اختیار شما واگذارد، شما از عهده ٔ کشتن آنها هم برنمیآئید. کزنفون آتنی دراین موقع گفت فالی نوس ، تو خودت میدانی که برای ما چیزی جز اسلحه و رشادت ما نمانده و ما تا اسلحه داریم ، شجاعت هم خواهیم داشت . اگر اسلحه مان را بدهیم ، مانند آن خواهد بود، که خودمان را داده ایم و گمان مکن ،که این یگانه چیزی را، که برای ما مانده ، تسلیم کنیم . فالی نوس خندیده گفت : ای جوان ، تو مانند فیلسوفی حرف میزنی ، ولی بدان که اگر تصور میکنی ، شجاعت شما برقوای شاه غلبه خواهد کرد، تو دیوانه ای . بعد کزنفون گوید: گویند بعضی نرم شده اظهار داشتند، که چنانکه نسبت به کوروش با وفا بودند، میتوانند حالا هم بشاه خدمت کنند، و اگر اردشیر بخواهد آنها را برای سفر جنگی بمصر یا جای دیگر اجیر کند، او را پیروی خواهند کرد. در این احوال کل آرخ برگشت و پرسید: آیا جواب شاه را دادید؟ فالی نوس گفت ، هر کس چیزی میگوید، تو بگو، عقیده ات چیست . کل آرخ ، چون میخواست چنان کند، که خودفالی نوس بگوید، اسلحه تان را ندهید، چنین گفت : فالی نوس ، تو یونانی هستی و ما هم از همان ملتیم . در این موقعی که هستیم ، ما عقیده ٔ تو را میپرسیم ، که چه کنیم . نصیحتی بما ده ، که خوب و شرافت مندانه باشد و این را هم بدان ، هر نصیحتی که بما دهی ، حتماً بعدها در یونان منتشر خواهد شد. فالی نوس مقصود کل آرخ را فهمیده از آن منحرف شد و چنین گفت : اگر در هزار احتمال یک احتمال بهره مندی برای شما بود، می گفتم اسلحه را ندهید، ولی چون در مخالفت با شاه هیچ امید بهره مندی نیست ، نصیحت میکنم بهر نحو که بتوانید خودتان را نجات دهید. پس از این جواب کل آرخ گفت ، حالا که چنین است ، برو بشاه بگو: اگر ما باید دوستان شاه باشیم ، اعتبار ما با داشتن اسلحه بیش از آن است ، که فاقد آن باشیم واگر باید با شاه بجنگیم پس بهتر است ، که این جنگ راقبل از دادن اسلحه بکنیم . فالی نوس گفت : این جواب رابشاه ابلاغ میکنم ، ولی مطلب دیگری هم هست ، که باید جواب آن را بدهید. شاه میگوید: اگر در اینجا بمانید، بین او و شما متارکه است اگر پیش یا پس روید، جنگ است . کل آرخ جواب داد، بسیار خوب ، این پیشنهاد را میپذیریم فالی نوس پرسید چه چیز را می پذیرید متارکه یا جنگ را. کل آرخ باز جواب داد، اگر در اینجا باشیم متارکه را و هر گاه پیش یا پس رویم جنگ را. با این جواب مقصود فالی نوس حاصل نشد، چه او میخواست بداند که یونانیها چه خواهند کرد، در همان جا میمانند یا حرکت خواهند کرد. فالی نوس با رسولان شاه برگشت و بعد رسولانی ، که یونانیها نزد آری یه فرستاده بودند، وارد شدند، ولی منون در اردوی آری یه مانده بود. فرستادگان گفتند، آری یه میگوید نمیتوانم دعوی سلطنت نمایم ، زیرا پارسی های زیادی هستند که بر من اولویت دارند و هرگز زیر بار من نروند. اگر یونانیهامیخواهند، با من عقب نشینی کنند، شبانه به توقف گاه من بیایند، و الا صبح زود حرکت خواهم کرد. کل آرخ جواب داد، اگر ما بشما ملحق شدیم ، چنانکه گفتید بکنید، والا چنان کنید که صلاح خودتان را در آن دانید. پس از این جواب حوالی غروب او یونانیها را خواسته به آنها گفت : ((دوستان من ، من قربانی کردم و روده های قربانی مساعد با ستیزه کردن ما با شاه نیست ، زیرا از دجله ، که بین ما و شاه است ، بی یکعده کشتی نمیتوان گذشت و ما کشتی نداریم اینجا هم نمیتوان ماند، زیرا آذوقه نداریم و روده های قربانی مساعد است ، که ما نزد دوستان کوروش رویم . بنابراین باید امشب حرکت کرد. در این جاکزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۲): راهی را که یونانی ها از اِفِس واقع در ولایت ینیانها تا دشت نبردپیموده بودند، به حساب آنها چنین بود: نود و سه منزل یا پانصد و سی و پنج فرسنگ و یا شانزده هزار و پنجاه استاد. از دشت نبرد هم تا بابل ، چنانکه میگفتند، سیصد و شصت استاد (تقریباً یازده فرسنگ ) است . بعد مورخ مذکور حکایت خود را دنبال میکند: چون شب شد میلتوسیت تراکی با چهل نفر سوار و تقریباً سیصد نفر پیاده تراکی گریخته بطرف شاه رفت و کل آرخ با بقیه ٔ یونانی ها حرکت کرده نصف شب به اردوگاه آری یه رسید. یونانیها صفوف خود را آراسته اسلحه را در پیش صف ها زمین گذاشتند و صاحب منصبان و سرداران بهیئت اجتماع نزد آری یه رفتند. در این ملاقات سرکردگان یونانی با سردار و صاحب منصبان ایرانی عهدی منعقد داشته قرار دادند، که یونانی ها و ایرانی ها با هم دوست و متحد باشند و ایرانی ها رهبران یونانی ها گردند. قبل از انعقاد معاهده یک گراز، یک گاو نر، یک گرگ و یک قوچ قربان کردند و خون این حیوان ها را در سپری ریختند، بعد یونانیها شمشیری و ایرانی ها نیزه ای درآن فرو بردند. سپس کل آرخ با آری یه در باب راه مذاکره کرد و آری یه گفت ، که اگر از همان راه که آمده ایم ، برگردیم ، آذوقه نخواهیم یافت . پس باید راهی دیگر پیش گیریم و چنان با سرعت حرکت کنیم ، که قشون شاه بما نرسد یعنی فرار کرده باشیم . در طلیعه ٔ صبح قشون ایرانی و یونانی حرکت کردند. بعدازظهر بنظر سپاهیان آمد، که قشون شاه از دور می آید. یونانی هائی ، که خارج از صف حرکت میکردند، داخل صفوف خود شدند وآری یه ، که بواسطه ٔ زخمش روی گردونه بود، پیاده شده جوشن در بر کرد،ولی بزودی مفتشین برگشته خبردادند، که گرد و خاک ازسواره نظام شاه نیست ، بل از مالهای بنه است ، که در چراگاه اند از این خبر استنباط کردند که اردوی شاه نباید دور باشد، زیرا از دهات هم جوار هم دود برمیخاست .چون قشون یونانی بعلاوه خستگی در تمام روز چیزی نخورده بود و دیر هم بود، کل آرخ صلاح ندانست ، حمله بدشمن کند، ولی از راه هم دور نشد، تا تصور نرود، که فرار کرده . مقارن غروب آفتاب ، او با پیش قراول خود در دهاتی توقف کرد که قشون شاه حتی چوبهای خانه های آنرا غارت کرده بود. با وجود این وحشت یونانی ها زیاد بود، تا آنکه کل آرخ به آنها فهماند که او سالم است و خطری نیست . متارکه : بعد بقول کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳): مقارن طلوع آفتاب رسولانی از طرف اردشیر آمدند و به پیشقراولان گفتند، که میخواهند با سرداران یونانی در باب متارکه مذاکره کرده اوامر شاه را برسانند وجواب یونانی ها را برای شاه ببرند. کل آرخ گفت بشاه بگوئید، که چون ما آذوقه نداریم ، باید بجنگیم ، تا رفعگرسنگی کنیم . رسولان این جواب را رسانیده برگشتند و گفتند، که شاه این تقاضای آنها را صحیح میداند و بلدهائی با خود آورده اند، تا اگر متارکه انجام شد، یونانی ها را بجاهائی برند که آذوقه در آنجا زیاد است . پس از آن متارکه منعقد شد و یونانی ها را به دهاتی راهنمائی کرده گفتند، که میتوانید آذوقه برگیرید. در این حال شعف یونانی ها را حدی نبود، زیرا سابقاً علاوه بربی آذوقه گی وحشت آنها هم زیاده بود: بهر حادثه که برمیخوردند، میلرزیدند و از عاقبت آن نگران میشدند. این محل گندم ، نبید و مشروب ترشی که از میوه درست میکنند فراوان داشت . کزنفون تمجید زیاد از خرمای اینجا کرده گوید، که خرمای یونان را در اینجا نوکرها میخورند و خرمای اینجاها مانند کهربای زرد و خیلی درشت است . بعد او گوید در این جا برای اولین دفعه سپاهیان مامغز درخت خرما خوردند شکل آن زیبا و طعمش بسیار گواراست ، ولی اشخاصی ، که آنرا خوردند، به سر درد شدید مبتلا گشتند. وقتی که سر درخت خرما را می برند، تمام درخت خشک میشود.
قرارداد تیسافرن با یونانی ها: برحسب نوشته های کزنفون (عقب نشینی ، کتاب ۲، فصل ۳) یونانی ها سه روز در این محل ماندند و در اینجا تیسافرن با برادر زن شاه و سه نفر پارسی دیگر و غلامان زیاد از طرف شاه بزرگ برای مذاکرات با یونانی ها وارد شد. سرداران یونانی به استقبال او رفتند و تیسافرن بتوسط مترجمش به آنها چنین گفت : یونانیها، من در مملکتی مسکن دارم ، که در همسایگی یونان واقع است . چون دیدم شما دوچار بدبختی شده و چاره ای ندارید از شاه درخواست کردم اجازه دهد شما راسالماً بیونان برسانم . گمان میکنم ، که این رفتار من نه در شما حق ناشناسی تولید کند ونه در جائی از یونان . با این نیت عریضه بشاه داده اظهار کردم ، که از طرف شاه عین عدالت خواهد بود، که این عنایت را در باره ٔ من بکند، زیرا من اول شخصی بودم ، که خبر کشته شدن کوروش را به او دادم و پس از این خبر او را کمک کردم و از تمام اشخاصی ، که مأمور جنگ با یونانی ها بودند، تنها من فرار نکردم و پس از اینکه راهی برای خود باز کردم ، بشاه ، که پس از کشته شدن کوروش به اردوی شما حمله کرده بود، ملحق شدم و با سپاهی ، که در تحت فرماندهی من است و نسبت بشاه کاملاً باوفا می باشد، قشون غیر یونانی کوروش را تعقیب کردم شاه در جواب بمن وعده داد در این باب شور کند و مرا مامور کرد از شما بپرسم ، که چرا بر ضدّ او اسلحه برداشتید. از شما میخواهم ، که جواب ملایمی بدهید، تا برای من اجرای منظوری ، که دارم و در نفع شما است ، سهلتر گردد. یونانیها برای مشورت دور شدند و پس از شور بتوسط کل آرخ چنین جواب دادند: اجتماع ما برای جنگ با شاه نبود، ما بر ضداو براه نیفتادیم . کوروش هزار بهانه بافت برای اینکه ناگهان بر شما بتازد و ما را بدینجا بکشاند، ولی ، وقتی که او را در خطر دیدیم ، در مقابل خدایان و خلق شرم داشتیم ، که پس از آن همه خوبی ها، که از او دیده بودیم ، به او خیانت کنیم . از زمانی ، که کوروش مرد، ما دیگر منازعه ای با شاه در سر سلطنت نداریم و نیز جهت ندارد، که ممالک او را غارت کنیم و در قصد حیات اوهم نیستیم . اگر کسی ما را آزار نکند، حاضریم بمملکت خود برگردیم ، ولی اگر در قصد آزار ما باشند، ما بکمک خدایان از خود دفاع خواهیم کرد. هر گاه نسبت بما فتوت نشان دهند ما سعی خواهیم کرد، که از این حیث هم بر ما فایق نیایند. پس از شنیدن این سخنان تیسافرن گفت ، من مفاد این نطق را بشاه ابلاغ خواهم کرد و جواب او را بعد بشما میرسانم ، ولی تا مراجعت من متارکه باید برقرار باشد و ما بشما آذوقه میرسانیم . روز دیگر نیامد و یونانی ها باز دوچار نگرانی شدند. روز سوم تیسافرن وارد شده گفت ، من از شاه اجازه ٔ نجات دادن یونانیها را تحصیل کردم ، و حال آنکه عده ٔ کثیری از پارسی ها مخالف آن بوده میگفتند، موافق حیثیت شاه نیست اشخاصی را، که اسلحه بر ضد او برداشته اند، بگذارد بروند. حالا شما میتوانید مطمئن باشید، ممالک ما خصومت باشما نخواهند ورزید و ما شما را صحیح و سالم بمملکت خودتان برمی گردانیم . آذوقه ٔ شما را هم میرسانیم ، ولی شما هم باید ممالکی ، را که از آن عبور میکنید، غارت نکنید. اگر پول آذوقه ٔ شما را رسانیدیم ، آنچه برای خوردن و آشامیدن لازم دارید، بخرید و اگر نرسانیدیم ، بقدری که آذوقه لازم دارید از محل ها تحصیل کنید. این شرائط را یونانیها پذیرفتند و طرفین قسم یاد کرده دست بیکدیگر دادند. پس از آن تیسافرن گفت ، حالا من بایدبحضور شاه روم ، تا به این مسئله خاتمه دهم . بعد برمیگردم ، که حرکت کرده به ایالت خود مراجعت کنم (تیسافرن والی ایالات کوروش بود) و شما را هم بیونان برگردانم . کزنفون گوید (عقب نشینی ، کتاب ۱، فصل ۴): پس از آن یونانیها و آری یه ، که در مقابل یکدیگر اردو زده بودند، منتظر مراجعت تیسافرن شدند. بیست روز گذشت و او نیامد. در این مدت برادران و سایر اقربای آری یه به نزد او آمده اظهار داشتند، که شاه حاضر است او را عفو و از گذشته ها صرف نظر کند. از این زمان ملاحظه ٔ آری یه و سپاهیان او از یونانیها کمتر شده بدرجه ای رسید، که باعث دلتنگی یونانیها گردید و آنها نزد کل آرخ رفته چنین گفتند: برای چه در اینجا مانده ایم ؟ مگر نمیدانیم ، که شاه حاضر است بقیمت گزاف هم که باشد ما را بهلاکت برساند، تا بار دیگر یونانیها جرئت قشون کشی را بر ضدّ شاه بزرگ نداشته باشند.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وششم
سربازان هخامنش

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه

سربازان مادی و پارسی، در پارسه – برای متمایز کردن پارسی ها و مادی ها به کلاه و لباس دقت کنید

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه – سربازان نیزه دار پارسی

سرباز هخامنشی به شاه پارسه – داریوش اول – احترام می گذارد

سرباز پارسی سبدی در دست دارد

گل نیلوفر؛ نماید صلح در دستان سربازان پارسی و مادی

سربازان پارسی بر گرد کاخ

سرباز پارسی، با نیزه و تیرکمان
سربازان هخامنش

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه

سربازان مادی و پارسی، در پارسه – برای متمایز کردن پارسی ها و مادی ها به کلاه و لباس دقت کنید

نقش سرباز ارتش جاویدان در پارسه – سربازان نیزه دار پارسی

سرباز هخامنشی به شاه پارسه – داریوش اول – احترام می گذارد

سرباز پارسی سبدی در دست دارد

گل نیلوفر؛ نماید صلح در دستان سربازان پارسی و مادی

سربازان پارسی بر گرد کاخ

سرباز پارسی، با نیزه و تیرکمان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وهفتم
وصیت نامه کوروش کبیر
وصیتنامه کوروش کبیر، طبق تحلیل استاد رضا مرادی قیص آبادی سندیت تاریخی ندارد.
آخرین اندرز کورش به هنگام درگذشت : فرزندان من. دوستان من. اکنون به پایان زندگی نزدیک گشتهام. من آنرا با نشانههای آشکار دریافتهام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید. کام من این است که این احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد. زیرا من هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت یار بودهام همیشه نیروی من افزون گشته است. آنچنانکه هم امروز نیز احساس نمیکنم که از هنگام جوانی ناتوان تر شده ام.
من دوستان را به خاطر نیکوییهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار دیدهام.
زادگاه من قطعه کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون با افتخار و بلندپایه باز میگذارم. در این هنگام که به دنیای دیگر میگذرم، شما و میهنم را خوشبخت میبینم و از اینرو میل دارم که آیندگان نیز مرا مردی خوشبخت بدانند.
فرزندانم! من شما را از کودکی چنان تربیت کردهام که پیران را آزرم (شرم)دارید و کوشش کنید تا جوانتران نیز از شما آزرم بدارند.
تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین سلطنتی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت، دوستان صمیمی برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
هرکس باید برای خویشتن، دوستان یکدل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری بهدست نتوان آورد.
بهنام خدا و نیاکان درگذشته، ای فرزندان اگر میخواهید مرا شاد کنید نسبت به هم آزرم بدارید.
پیکر بیجان مرا هنگامی که دیگر در این دنیا نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک بازدهید. چه بهتر از اینکه انسان به خاک که اینهمه چیزهای نغز و زیبا میپرورد آمیخته شود.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت میبخشد آمیخته شوم.
اکنون احساس میکنم جان از پیکرم میگسلد… اگر از میان شما کسی میخواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد. تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامیکه روی خود را پوشاندهام از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند حتی شما فرزندانم.
از تمام پارسیان و متحدان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر شوند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد، درود فرستند.
به آخرین اندرز من گوش فرا دارید اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید. به دوستان خود نیکی ورزید.
بدرود دوستان و فرزندان
منبع : کتاب کورش نامه ، نوشته گزنفون ، ترجمه رضا مشایخی ، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ اول ۱۳۴۲، صفحه ۲۶۶
وصیت نامه کوروش کبیر
وصیتنامه کوروش کبیر، طبق تحلیل استاد رضا مرادی قیص آبادی سندیت تاریخی ندارد.
آخرین اندرز کورش به هنگام درگذشت : فرزندان من. دوستان من. اکنون به پایان زندگی نزدیک گشتهام. من آنرا با نشانههای آشکار دریافتهام. وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپندارید. کام من این است که این احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد. زیرا من هنگام کودکی، جوانی و پیری بخت یار بودهام همیشه نیروی من افزون گشته است. آنچنانکه هم امروز نیز احساس نمیکنم که از هنگام جوانی ناتوان تر شده ام.
من دوستان را به خاطر نیکوییهای خود خوشبخت و دشمنانم را فرمانبردار دیدهام.
زادگاه من قطعه کوچکی از آسیا بود. من آنرا اکنون با افتخار و بلندپایه باز میگذارم. در این هنگام که به دنیای دیگر میگذرم، شما و میهنم را خوشبخت میبینم و از اینرو میل دارم که آیندگان نیز مرا مردی خوشبخت بدانند.
فرزندانم! من شما را از کودکی چنان تربیت کردهام که پیران را آزرم (شرم)دارید و کوشش کنید تا جوانتران نیز از شما آزرم بدارند.
تو کمبوجیه، مپندار که عصای زرین سلطنتی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت، دوستان صمیمی برای پادشاه عصای مطمئنتری هستند.
هرکس باید برای خویشتن، دوستان یکدل فراهم آورد و این دوستان را جز به نیکوکاری بهدست نتوان آورد.
بهنام خدا و نیاکان درگذشته، ای فرزندان اگر میخواهید مرا شاد کنید نسبت به هم آزرم بدارید.
پیکر بیجان مرا هنگامی که دیگر در این دنیا نیستم در میان سیم و زر مگذارید و هر چه زودتر آن را به خاک بازدهید. چه بهتر از اینکه انسان به خاک که اینهمه چیزهای نغز و زیبا میپرورد آمیخته شود.
من همواره مردم را دوست داشتهام و اکنون نیز شادمان خواهم بود که با خاکی که به مردمان نعمت میبخشد آمیخته شوم.
اکنون احساس میکنم جان از پیکرم میگسلد… اگر از میان شما کسی میخواهد دست مرا بگیرد یا به چشمانم بنگرد. تا هنوز جان دارم نزدیک شود و هنگامیکه روی خود را پوشاندهام از شما خواستارم که پیکرم را کسی نبیند حتی شما فرزندانم.
از تمام پارسیان و متحدان بخواهید تا بر آرامگاه من حاضر شوند و مرا از اینکه دیگر از هیچگونه بدی رنج نخواهم برد، درود فرستند.
به آخرین اندرز من گوش فرا دارید اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید. به دوستان خود نیکی ورزید.
بدرود دوستان و فرزندان
منبع : کتاب کورش نامه ، نوشته گزنفون ، ترجمه رضا مشایخی ، انتشارات علمی فرهنگی، چاپ اول ۱۳۴۲، صفحه ۲۶۶
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست وهشتم
مغها که بودند؟
نخستین مبارزه مذهبی در تاریخ ایران باستان در سالهای ۵۲۲-۵۲۱ قبل از میلاد اتفاق افتاد. داریوش در بین اقدامات منفی « بردیا » (گائوماتا – گئوماتا) تجدید بنای معابد را جزو اقدامات مثبت خود قلمداد مینماید. از اینجا معلوم میشود که در زمان سلطنت «بردیا» یک مبارزهی شدید مذهبی جریان داشته است. ضمناً برای اینکه از موضوع این مبارزه اطلاع حاصل کنیم باید کیفیت و خصوصیت مذاهب مختلفهی ایران باستان را مورد مطالعهی خویش قرار دهیم. به نظر ما در ایران زمان هخامنشیان سه مذهب وجود داشته است: مذهب تودهی مردم ایران، مذهب پادشاهان هخامنشی و مذهب مغها. این سه مذهب با یکدیگر تطابق نداشت، ولی اختلاف و جدایی بین آنها متدرجاً از بین رفت و گاهی هم این اختلاف، نظر به سیاست مذهبی هخامنشیان به نحو سریع منتفی میگردید.
مذهب مردم ایران را از گفتههای هرودوت و « استرابن » و تا اندازهای از کورش نامهی « گزنفن » و بعضی از آثار « سیسرون » و « پلوتارک » و سایر مؤلفان باستانی میتوان استنباط نمود. ایرانیان در زمان هخامنشیان از پیروان خدایان هند و آریایی یعنی تابع نیروی طبیعت بودند. آنان روشنایی و خورشید و ماه و زمین و باد و سایر پدیدههای طبیعت را احترام میگذاشتند. ایرانیان زردشتی نبودند، بلکه تابع خدایان طبیعی بودند که مورد انکار حضرت زردشت است. (۲) مذهب زردشت نظر به جنبهی تجردی که داشت در تمام دوران سلطنت هخامنشیان قرین موفقیت نگردید و تا زمان آغاز سلسلهی ساسانیان مراسم و عادات زردشتی در نظر ایرانیان بیگانه بود.
دربارهی مذهب مغها اطلاعات بیشتری در دست است. «هرودوت» و «استرابن» و «ژوستین» و «آپولی» و «آمیان مارتسلینی» (آمین مارسلن) و سایر مؤلفان باستانی به ما امکان بیشتری دادهاند که با مذهب مغها آشنایی پیدا کنیم. مؤلفان باستانی بالاتفاق نقل کردهاند که مغها از شاگردان و پیروان زردشت بودهاند و آنها به احتمال قوی در قرن ششم قبل از میلاد میزیستهاند. در روایات و اخبار ایران نیز که در ادبیات ایرانی میباشد منعکس است، مغها به عنوان زردشتی معرفی شدهاند.
بسیاری از محققان معاصر نیز در زردشتی بودن مغها تردیدی ندارند. ما میتوانیم با نظرات « ای. هرتل » و « گ.هیوزنیگ » و « ف.کیونیگ » (کونیگ) و « ک.لمان هائوپت » و « ا.هرتسفلد » مبنی بر اینکه مغها دشمن مذهب زردشت بودند، و اینکه هخامنشیان دوران اولیه زردشتی بودند، موافق باشیم. به عقیدهی این محققان زردشت که معاصر داریوش بود و معلم روحانی وی به شمار میرفت، علیه مغها به عنوان دشمن آیینی که تأسیس نموده بود قیام نمود. محققان مذکور اینطور تصور میکنند که مغهای مغلوب به وسیلهی هخامنشیان مجبور شدند مذهب زردشت را بپذیرند، ولی بعداً آن را تحریف کردند و در اوستای صغیر مذهب دیوها را که زردشت آن را منع و نهی کرده بود، وارد نمودند. این محققان زردشتی بودن مغها را منکر شده و استناد میکنند که در اوستا روحانیون به نام «آتراوان» (آثروان)ها نامیده شدهاند، نه مغها. ضمناً « دارمستتر » توضیحات کافی در این مورد داده است. مغ نام قبیلهای است که همهی افراد آن قبیله از روحانیون و کاهنها نبودهاند. آن عده از مغها که از روحانیون محسوب میشدند به نام « آتراوان » (آثروانها) شهرت داشتند. به عبارت دیگر مغ نام نژاد « آتروآنها (athravan) – نام روحانیون آن طایفه است.
«هرتل» و «هرتسفلد» این طور تصور میکنند که پادشاهان متأخر هخامنشی مانند ادشیر دوم و سوم تحت تأثیر نفوذ مغها از مذهب زردشت منحرف شدند. این دو نفر محقق استناد میکنند که چون هخامنشیان اولیه فقط اهورمزدا را مورد تحسین و ستایش خویش قرار میدادند، و در کتیبههای اردشیر دوم و سوم علاوه بر اهورمزدا از «میترا» (مهر) و «آناهیتا» (ناهید) یاد میشود، بنابراین آنان از آیین زردشت خارج شدهاند. بعضی از محققین توجه به خدایان «میترا» (مهر) و «آناهیتا» (ناهید) را منسوب به مغها در قرن چهارم قبل از میلاد میدانند، زیرا در این زمان بود که مبارزه علیه آیین زردشتی اوج گرفت، ولی همانطور که ما توضیح خواهیم داد داریوش و اخلاف وی به معنای واقعی کلمه زردشتی نبودند. البته با این نظر که «میترا» و «آناهیتا» در زمان اردشیر دوم وارد مذهب هخامنشیان شد نمیتوان موافقت نمود، زیرا نخستین پادشاهان هخامنشی نیز این خدایان را ستایش میکردند. (۳) و مذهب آنان انتشار وسیعی یافته بود. طبق خبر « بروس » اردشیر دوم در بابلل و شوش و اکباتان و «پرسپولیس – تخت جمشید» و باکتراخ (باختر) و دمشق و سارداخ (سارد) مجسمههای «آناهیتا» را برقرار داشت. (۴) طبق گفتهی «گزنفن»، کورش «میترا» را مورد ستایش قرار میداد. «کتزی» نیز دربارهی قربانیهایی که پادشاهان ایران برای تجلیل از میترا انجام میدادند، مطالبی ذکر کرده است. علت انتشار مذهب «آناهیتا» و «میترا» را در زمان هخامنشیان متأخر نباید در تحریف مذهب زردشت به وسیلهی مغها و به طوری که بعضی از دانشمندان تصور میکنند در نفوذ علم ستارهشناسی کلده جستجو کرد. انتشار این مذهب مولود نفوذ شدید نظرات و عقاید ملت ایران است که از زمانهای بسیار قدیم توجه به این خدایان مورد علاقهی خاص آنان بوده است. نه تنها ایرانیان «آناهیتا» و «میترا» را مورد ستایش قرار میدادند، بلکه بسیاری از اقوام ایرانی از این روش پیروی مینمودند. در حفریات باکتریا (بلخ) و سغد و خوارزم مجسمههای «آناهیتا» کشف شده و ضمناً در دروهی هخامنشی متأخر نیز اهورمزدا در دربار پادشاهی، مقام اول را حائز بوده است و در کتیبهها همواره موقع خود را حفظ نموده است. در بین مردم، مذهب اهورمزدا چندان موفقیتی نداشت و به آن اندازه که مذهب «میترا» و «آناهیتا» مورد توجه بود رونق نگرفت. خدایان اخیر در اوستای صغیر نیز مقام مهمی را احراز نمود.�اند و همین امر سبب شده که مغها متهم به تحریف مذهب زردشت گردند. در حقیقت از زمانی که اثر «م.دهال» تحت عنوان «نظریهی مذهب زردشت» در سال ۱۹۱۴ منتشر شد دیگر شک و شبههای باقی نماند که مذهب گاتها و مذهب اوستای صغیر در بسیاری از نکات و موارد از یکدیگر متمایز است.
مؤلفانی که مغها را مسبب تحریف مذهب زردشت میپندارند به هیچوجه توجهی به ترویج و توسعهی داخلی این مذهب نداشتهاند و آن را آئینی میدانند که به طور تمام و کمال از طرف زردشت تشریح شده و ارتباط و نفوذ متقابل آن را با نظرات و معتقدات اقوام مختلفهی ایران انکار مینمایند. گرچه در گاتها فقط دربارهی ستایش اهورمزدا سخن به میان آمده و سایر خدایان ایران مقامشان تنزل داده شده و در درجهی دوم اهمیت قرار گرفتهاند، ولی در اوستای صغیر، «میترا» و «آناهیتا» دوباره به عنوان خدایانی که نیاز به ستایش دارند (Yazata) و شهرت آنان نیز زیاد است و مقامشان پایینتر از اهورمزدا قرار دارد، ظاهر میشوند، ولی این هم نتیجهی نفوذ و تأثیر مذهب مردم آنان زمان است که در مذهب زردشت اثر گذاشته است. مذهب زردشت اجباراً با عقاید و سنتهای اقوام ایرانی سازشی پیدا کرد، زیرا کیفیت تجریدی آن برای همهی مردم آن ادوار قابل دسترسی نبود.
بعضی از محققان، مغهای ماد را نسبت به ایرانیان بیگانه میدانند و آنها را جزو «تورانیان و یا قوم سکاییان (سکاها)» میشمارند که بعداً نفوذ و غلبهی خود را حتی به بابل گسترش دادند، ولی چنین عقیدهای مبتنی بر این اشتباه است که مذهب مغهای ماد را با ستارهشناسان کلده ممزوج دانستهاند و هم چنین در نتیجهی اختلاط معتقدات ملل مختلفه و ادوار متعدده و تعبیر لغت مغ به عنوان ساحر و جادوگر و شعبده باز و فریب دهنده است. این محققان یک حقیقت را که روزی برای «آپولی» روشن بوده است و اختلافی را که بین مغهای ایران – ماد بوده و معنایی را که بعداً رومیان و یونانیان به عنوان ساحر و ستارهشناس برای مغها قائل بودهاند، نادیده گرفتهاند. «آپولی» علیه این نظر دلایلی اقامه نمود و مدلل داشت که در نزد ایرانیان واژهی مغ به معنای روحانیون آمده نه ساحر و جادوگر.
در آغاز سلطنت داریوش اول، مغها طبقهی مخصوصی از روحانیون بودند که به تبلیغ و نشر معتقدات مذهبی خود قیام و در موقع قربانیهای ایرانیان و مادها حتماً حضور پیدا میکردند. آنان به مراسم و آداب مذهبی به خوبی واقف بودند و سنتها و عادات فرهنگی و مذهبی قبایل ایران را محفوظ نگه میداشتند. در زندگانی مذهبی و رواحانی قبایل ایران، مغها مقام منحصر به فرد داشتند. از آغاز سلطنت داریوش اول مغها جزو روحانیون رسمی پادشاهان هخامنشیان درآمدند. ولی خود هخامنشیان همان طوری که به نظر ما میرسد با آنکه بسیاری از تعالیم مذهب زردشت را اختیار نمودند. معذلک زردشتی نبودند.
برگرفته از : شرح نخستین مبارزه مذهبی در ایران (به روایت داندامایف)
پانوشتها
۱- داندامایف، محمد، ایران در قرون نخستین هخامنشی، ترجمه: روحی ارباب، تهران، انتشارات علمی – فرهنگی، ۱۳۸۱
۲- «ای .م. دیاکونوف» مینویسد: «مرز دقیق و منجزی بین عقاید قدیم و مذهب زردشت وجود نداشت «تعالیم گاتها را نمیتوان مذهب زردشتی دانست، زیرا تعیین مرز بین پایان تعالیم زردشت و شروع عقاید قبیلهای» کار آسانی نیست. ضمناً فرق بین موضوع مذهب گاتها و مذهب هند و ایرانی قدیم به کمال وضوح به چشم میخورد. زردشت اصلاحات عمیق در امر مذهب به وجود آورد. وی ایمان و عقیده را محصور در اهورمزدا و پیروزی نهایی او دانست و کلیهی خدایان قبیلهای را منکر شد و آنان را پایینتر از اهورمزدا قرار داد.
۳- مقایسه شود نام خدای «میتریدات» که به خزانهداران کورش دوم اطلاق میشد و همچنین فرمانده کشتی داریوش دوم نیز به همین نام نامیده میشد (پاپیروسهای الفانتین)
۴- «پولی ئن» مینویسد که در دوران سلطنت داریوش اول ایرانیان آتش و آب مقدس را مورد ستایش قرار میدادند.
مغها که بودند؟
نخستین مبارزه مذهبی در تاریخ ایران باستان در سالهای ۵۲۲-۵۲۱ قبل از میلاد اتفاق افتاد. داریوش در بین اقدامات منفی « بردیا » (گائوماتا – گئوماتا) تجدید بنای معابد را جزو اقدامات مثبت خود قلمداد مینماید. از اینجا معلوم میشود که در زمان سلطنت «بردیا» یک مبارزهی شدید مذهبی جریان داشته است. ضمناً برای اینکه از موضوع این مبارزه اطلاع حاصل کنیم باید کیفیت و خصوصیت مذاهب مختلفهی ایران باستان را مورد مطالعهی خویش قرار دهیم. به نظر ما در ایران زمان هخامنشیان سه مذهب وجود داشته است: مذهب تودهی مردم ایران، مذهب پادشاهان هخامنشی و مذهب مغها. این سه مذهب با یکدیگر تطابق نداشت، ولی اختلاف و جدایی بین آنها متدرجاً از بین رفت و گاهی هم این اختلاف، نظر به سیاست مذهبی هخامنشیان به نحو سریع منتفی میگردید.
مذهب مردم ایران را از گفتههای هرودوت و « استرابن » و تا اندازهای از کورش نامهی « گزنفن » و بعضی از آثار « سیسرون » و « پلوتارک » و سایر مؤلفان باستانی میتوان استنباط نمود. ایرانیان در زمان هخامنشیان از پیروان خدایان هند و آریایی یعنی تابع نیروی طبیعت بودند. آنان روشنایی و خورشید و ماه و زمین و باد و سایر پدیدههای طبیعت را احترام میگذاشتند. ایرانیان زردشتی نبودند، بلکه تابع خدایان طبیعی بودند که مورد انکار حضرت زردشت است. (۲) مذهب زردشت نظر به جنبهی تجردی که داشت در تمام دوران سلطنت هخامنشیان قرین موفقیت نگردید و تا زمان آغاز سلسلهی ساسانیان مراسم و عادات زردشتی در نظر ایرانیان بیگانه بود.
دربارهی مذهب مغها اطلاعات بیشتری در دست است. «هرودوت» و «استرابن» و «ژوستین» و «آپولی» و «آمیان مارتسلینی» (آمین مارسلن) و سایر مؤلفان باستانی به ما امکان بیشتری دادهاند که با مذهب مغها آشنایی پیدا کنیم. مؤلفان باستانی بالاتفاق نقل کردهاند که مغها از شاگردان و پیروان زردشت بودهاند و آنها به احتمال قوی در قرن ششم قبل از میلاد میزیستهاند. در روایات و اخبار ایران نیز که در ادبیات ایرانی میباشد منعکس است، مغها به عنوان زردشتی معرفی شدهاند.
بسیاری از محققان معاصر نیز در زردشتی بودن مغها تردیدی ندارند. ما میتوانیم با نظرات « ای. هرتل » و « گ.هیوزنیگ » و « ف.کیونیگ » (کونیگ) و « ک.لمان هائوپت » و « ا.هرتسفلد » مبنی بر اینکه مغها دشمن مذهب زردشت بودند، و اینکه هخامنشیان دوران اولیه زردشتی بودند، موافق باشیم. به عقیدهی این محققان زردشت که معاصر داریوش بود و معلم روحانی وی به شمار میرفت، علیه مغها به عنوان دشمن آیینی که تأسیس نموده بود قیام نمود. محققان مذکور اینطور تصور میکنند که مغهای مغلوب به وسیلهی هخامنشیان مجبور شدند مذهب زردشت را بپذیرند، ولی بعداً آن را تحریف کردند و در اوستای صغیر مذهب دیوها را که زردشت آن را منع و نهی کرده بود، وارد نمودند. این محققان زردشتی بودن مغها را منکر شده و استناد میکنند که در اوستا روحانیون به نام «آتراوان» (آثروان)ها نامیده شدهاند، نه مغها. ضمناً « دارمستتر » توضیحات کافی در این مورد داده است. مغ نام قبیلهای است که همهی افراد آن قبیله از روحانیون و کاهنها نبودهاند. آن عده از مغها که از روحانیون محسوب میشدند به نام « آتراوان » (آثروانها) شهرت داشتند. به عبارت دیگر مغ نام نژاد « آتروآنها (athravan) – نام روحانیون آن طایفه است.
«هرتل» و «هرتسفلد» این طور تصور میکنند که پادشاهان متأخر هخامنشی مانند ادشیر دوم و سوم تحت تأثیر نفوذ مغها از مذهب زردشت منحرف شدند. این دو نفر محقق استناد میکنند که چون هخامنشیان اولیه فقط اهورمزدا را مورد تحسین و ستایش خویش قرار میدادند، و در کتیبههای اردشیر دوم و سوم علاوه بر اهورمزدا از «میترا» (مهر) و «آناهیتا» (ناهید) یاد میشود، بنابراین آنان از آیین زردشت خارج شدهاند. بعضی از محققین توجه به خدایان «میترا» (مهر) و «آناهیتا» (ناهید) را منسوب به مغها در قرن چهارم قبل از میلاد میدانند، زیرا در این زمان بود که مبارزه علیه آیین زردشتی اوج گرفت، ولی همانطور که ما توضیح خواهیم داد داریوش و اخلاف وی به معنای واقعی کلمه زردشتی نبودند. البته با این نظر که «میترا» و «آناهیتا» در زمان اردشیر دوم وارد مذهب هخامنشیان شد نمیتوان موافقت نمود، زیرا نخستین پادشاهان هخامنشی نیز این خدایان را ستایش میکردند. (۳) و مذهب آنان انتشار وسیعی یافته بود. طبق خبر « بروس » اردشیر دوم در بابلل و شوش و اکباتان و «پرسپولیس – تخت جمشید» و باکتراخ (باختر) و دمشق و سارداخ (سارد) مجسمههای «آناهیتا» را برقرار داشت. (۴) طبق گفتهی «گزنفن»، کورش «میترا» را مورد ستایش قرار میداد. «کتزی» نیز دربارهی قربانیهایی که پادشاهان ایران برای تجلیل از میترا انجام میدادند، مطالبی ذکر کرده است. علت انتشار مذهب «آناهیتا» و «میترا» را در زمان هخامنشیان متأخر نباید در تحریف مذهب زردشت به وسیلهی مغها و به طوری که بعضی از دانشمندان تصور میکنند در نفوذ علم ستارهشناسی کلده جستجو کرد. انتشار این مذهب مولود نفوذ شدید نظرات و عقاید ملت ایران است که از زمانهای بسیار قدیم توجه به این خدایان مورد علاقهی خاص آنان بوده است. نه تنها ایرانیان «آناهیتا» و «میترا» را مورد ستایش قرار میدادند، بلکه بسیاری از اقوام ایرانی از این روش پیروی مینمودند. در حفریات باکتریا (بلخ) و سغد و خوارزم مجسمههای «آناهیتا» کشف شده و ضمناً در دروهی هخامنشی متأخر نیز اهورمزدا در دربار پادشاهی، مقام اول را حائز بوده است و در کتیبهها همواره موقع خود را حفظ نموده است. در بین مردم، مذهب اهورمزدا چندان موفقیتی نداشت و به آن اندازه که مذهب «میترا» و «آناهیتا» مورد توجه بود رونق نگرفت. خدایان اخیر در اوستای صغیر نیز مقام مهمی را احراز نمود.�اند و همین امر سبب شده که مغها متهم به تحریف مذهب زردشت گردند. در حقیقت از زمانی که اثر «م.دهال» تحت عنوان «نظریهی مذهب زردشت» در سال ۱۹۱۴ منتشر شد دیگر شک و شبههای باقی نماند که مذهب گاتها و مذهب اوستای صغیر در بسیاری از نکات و موارد از یکدیگر متمایز است.
مؤلفانی که مغها را مسبب تحریف مذهب زردشت میپندارند به هیچوجه توجهی به ترویج و توسعهی داخلی این مذهب نداشتهاند و آن را آئینی میدانند که به طور تمام و کمال از طرف زردشت تشریح شده و ارتباط و نفوذ متقابل آن را با نظرات و معتقدات اقوام مختلفهی ایران انکار مینمایند. گرچه در گاتها فقط دربارهی ستایش اهورمزدا سخن به میان آمده و سایر خدایان ایران مقامشان تنزل داده شده و در درجهی دوم اهمیت قرار گرفتهاند، ولی در اوستای صغیر، «میترا» و «آناهیتا» دوباره به عنوان خدایانی که نیاز به ستایش دارند (Yazata) و شهرت آنان نیز زیاد است و مقامشان پایینتر از اهورمزدا قرار دارد، ظاهر میشوند، ولی این هم نتیجهی نفوذ و تأثیر مذهب مردم آنان زمان است که در مذهب زردشت اثر گذاشته است. مذهب زردشت اجباراً با عقاید و سنتهای اقوام ایرانی سازشی پیدا کرد، زیرا کیفیت تجریدی آن برای همهی مردم آن ادوار قابل دسترسی نبود.
بعضی از محققان، مغهای ماد را نسبت به ایرانیان بیگانه میدانند و آنها را جزو «تورانیان و یا قوم سکاییان (سکاها)» میشمارند که بعداً نفوذ و غلبهی خود را حتی به بابل گسترش دادند، ولی چنین عقیدهای مبتنی بر این اشتباه است که مذهب مغهای ماد را با ستارهشناسان کلده ممزوج دانستهاند و هم چنین در نتیجهی اختلاط معتقدات ملل مختلفه و ادوار متعدده و تعبیر لغت مغ به عنوان ساحر و جادوگر و شعبده باز و فریب دهنده است. این محققان یک حقیقت را که روزی برای «آپولی» روشن بوده است و اختلافی را که بین مغهای ایران – ماد بوده و معنایی را که بعداً رومیان و یونانیان به عنوان ساحر و ستارهشناس برای مغها قائل بودهاند، نادیده گرفتهاند. «آپولی» علیه این نظر دلایلی اقامه نمود و مدلل داشت که در نزد ایرانیان واژهی مغ به معنای روحانیون آمده نه ساحر و جادوگر.
در آغاز سلطنت داریوش اول، مغها طبقهی مخصوصی از روحانیون بودند که به تبلیغ و نشر معتقدات مذهبی خود قیام و در موقع قربانیهای ایرانیان و مادها حتماً حضور پیدا میکردند. آنان به مراسم و آداب مذهبی به خوبی واقف بودند و سنتها و عادات فرهنگی و مذهبی قبایل ایران را محفوظ نگه میداشتند. در زندگانی مذهبی و رواحانی قبایل ایران، مغها مقام منحصر به فرد داشتند. از آغاز سلطنت داریوش اول مغها جزو روحانیون رسمی پادشاهان هخامنشیان درآمدند. ولی خود هخامنشیان همان طوری که به نظر ما میرسد با آنکه بسیاری از تعالیم مذهب زردشت را اختیار نمودند. معذلک زردشتی نبودند.
برگرفته از : شرح نخستین مبارزه مذهبی در ایران (به روایت داندامایف)
پانوشتها
۱- داندامایف، محمد، ایران در قرون نخستین هخامنشی، ترجمه: روحی ارباب، تهران، انتشارات علمی – فرهنگی، ۱۳۸۱
۲- «ای .م. دیاکونوف» مینویسد: «مرز دقیق و منجزی بین عقاید قدیم و مذهب زردشت وجود نداشت «تعالیم گاتها را نمیتوان مذهب زردشتی دانست، زیرا تعیین مرز بین پایان تعالیم زردشت و شروع عقاید قبیلهای» کار آسانی نیست. ضمناً فرق بین موضوع مذهب گاتها و مذهب هند و ایرانی قدیم به کمال وضوح به چشم میخورد. زردشت اصلاحات عمیق در امر مذهب به وجود آورد. وی ایمان و عقیده را محصور در اهورمزدا و پیروزی نهایی او دانست و کلیهی خدایان قبیلهای را منکر شد و آنان را پایینتر از اهورمزدا قرار داد.
۳- مقایسه شود نام خدای «میتریدات» که به خزانهداران کورش دوم اطلاق میشد و همچنین فرمانده کشتی داریوش دوم نیز به همین نام نامیده میشد (پاپیروسهای الفانتین)
۴- «پولی ئن» مینویسد که در دوران سلطنت داریوش اول ایرانیان آتش و آب مقدس را مورد ستایش قرار میدادند.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش بیست ونهم
علل تجدید حیات مهرپرستی در زمان هخامنشیان
برگرفته از باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی)
۱- دربارهی آیین هخامنشیان و دیانت در عصر هخامنشی، چه در آغاز و چه در مرحلهی میانگین آن، دگرباره تأکید میشود که موردی است بسیار دشوار و مستلزم مطالعاتی بسیار. در آغاز پرستش و احترام شدید اورمزد، البته نه به عنوان خدایی یکتا، بلکه سرور مطلق خدایان رواج داشت و پس از آن کم کم خدایان آریایی که زرتشت آنها را و مراسم پرستششان را منع کرده بود، شروع به تظاهر بیشتری کردند. هخامنشیان در آغاز بیشک به اصول زرتشی پایبندی بیشتری داشتند، امّا هر چه زمان میگذشت و ملل و اقوام بیشتری تحت لوای پرچم شاهنشاهی در میآمدند، ترکیب و اختلاط عقاید بیشتر میشد و در این میان نقش طبقهی مغان در دیگرگونی دین زتشت از عناصر دیگر بیشتر بود.
هر چند که هرودوت پارسیان را دارای معابدی نمیدانست، امّا آنچه از کاوشهای باستانی تاکنون برمیآید، سه معبد از زمان هخامنشیان کشف شده است: یکی در پاسارگاد که تاکنون آثار بهتر و روشنتری از آن بر جای مانده است. این به امر کوروش ساخته شده، امّا برای ادّعای هرودوت نیز نشانهایی در دست است، چون نقش برجستهی آرامگاهی در نقش رستم ، شاه را نشان میدهد که در برابر یک آدُریان مراسم ستایش انجام میدهد، در حالی که اَهورامَزْدا با همان نقش معروفاش در جهت بالاتری نموده شده است و از این نقش برمیآید که مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام میگرفته است. دیگری در نزدیک مقبرهی داریوش که آتشگاهی است و شاید به دستور خود داریوش بنا شده باشد. همچنین جایگاهی دیگر که شایع است «مگوش / مغ = گَئومات» آن را ویران کرد و داریوش دوباره ساخت. یکی نیز در شوش یافت شده که از قرائن برمیآید که متعلّق به زمان اردشیر دوم بوده است. این آتشگاهها اغلب بسیار ساده و از اطاقی تشکیل شده است به شکل برجی مکعب که به وسیلهی پلکان به آن وارد میشدند و در آن جا مغُ، آتش مقدّس را در حال فروزش نگاه میداشت. امّا بایستی توجّه داشت که اینها تنها آتشگاههایی بودهاند محدود و ساده و بدون تشریفات، چون مطابق با گفتهی هرودوت مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام میگرفته است. این احتمال هست که در بنای این چهارتاقیها مقصودی دیگر در نظر بوده باشد و آتشگاه عبادت نبوده است. تمامی قربانگاههایی که تاکنون یافت شده در مسافتی دور از این معابد بوده است. بنابر گفتهی کِسِنُوفون Xenophon اینها جاهایی بودهاند که حیوانات قربانی و گردونه هایی را که به اسبان مقدّس ایزد خورشید بسته بودند، از آنجا حرکت میدادند و سپس مراسم قربانی در برابر شاه انجام میگرفت.
زمان هخامنشیان انحراف از آن دینی که زرتشت شارع آن بود کم کم محسوس میشد، امّا با تمام این احوال پارسها و هخامنشیها در این عصر به دین زرتشت نزدیکتر از دیگران بودند. میان این شاهان داریوش از همه مؤمنتر به طریق به نظر میرسد، و در نوشتههای آرامگاهش، چنان است که تکّه هایی از گاتاها را میخوانیم، امّا نه داریوش و نه جانشینانش هیچ کدام آموزهها و هستهی اساسی تعالیم پیغمبر را درنیافته بودند. در حالی که به نظر میرسد که به نوعی نزدیک به یکتاپرستی باور دارند و از بَغان دیگر نیز نام میبرند. ممکن است این به گمان برخی برخی کسان سیاستی تلقّی شود در داخل کشور، از برای آرام ساختنِ کسانی زیادی که سخت به بَغان گذشته وفادار بودند و اسکاتشان، امّا در کتیبههایی دیگر نیز که برای سراسر شاهنشاهی ارسال میشد، اَهورْمَزْدا تنها و یکتا خدا نبود، بلکه بزرگترین بَغان به شمار میرفت.
با آنکه زرتشت پرستش خدایانِ «دیوان» دیگر را نهی کرده بود، با این همه مهر بعضیشان در دل مردم سخت بازمانده بود، و از آن جمله بود میثْرَه ra Mi و اَناهیتا Anahita . مهر، ایزد روشنایی و راستی و داد، جنبهیی کاملاً اخلاقی داشت و چنان که به اختصار توضیح داده شد قبل از زرتشت دارای اهمیّت و مقامی بود. امّا یکی از اصول اصلاحی زرتشت پالودن پیکرِ بَغانپرستی بود و چون مهر از جمع بغان دارای اهمیّتی بسیار بود، او را از مقاماش فروافکند و به طور صریح گفت اهورامزدا خداوند یکتا میباشد. در این اصلاح حیت مهر در زُمره امشاسپندان نیز قرار نگرفت و چنین به نظر میرسد که زرتشت بر آن بوده تا توجّه خلق را کاملاً از جنبهی خدایگان بخشی آسمان و نگارههای آسمانی بازدارد. برای نزدیکی به وحدت، برافکندنِ مظاهر کثرت لازم مینمود.و به همین جهت در این دین، مجمع خدایان در هم ریخته شد و اهورامزدا خالق مهر و ماه و ستارگان و زمین و آسمان و… معرفی شد.
هرگاه توجّهی به اجتماع و اخلاق عصر هخامنشی بیفکنیم متوجّه خواهیم شد که برای چه مهر دگرباره تجدید حیات نمود. مهر مظهر پیمان، دوستی و مودّت، شجاعت و قهرمانی، راستی و راستواری، توانایی و پهلوانی بود و شاهنشاهی هخامنشی و مردم آن زمان به چنین خدایی نیاز داشتند، ایزدی که اقوام به هم آمده و انبوه سپاهیان را که در اکثریتی قابل توجّه بودند حفظ کند، چنان که در اروپا نیز مهرپرستی به وسیلهی سپاهیان رومی که در آسیای کوچک بودند رواج یافت. به هر انجام این آغازی بود از برای کارهای بعدی و دیگرگونیهایی که در دین زرتشتی حاصل میبایستی شد. مبدئی بود از برای سرودهشدن و تألیف یَشتها و بازگشت به دوران بَغانپرستی پس از اصلاح و یکتاپرستی. گروه نظامی در زمان هخامنشی به این ایزد رغبتی نشان داد و دین زرتشت کم کم از مسیر اصلیاش منحرف میشد. البته اَهورامَزْدا مهتر خدایی بود، امّا با صفاتی که از برای مهر برمیشمردند، دیگر جایی از برایش جز یک یاد کرد باقی نمیماند. مهرایزد روشنایی، بخشایشگر نعمت و فراوانی، نماد توانایی و پهلوانی و قهرمانی، ایزد پیماندوستی و راستی و صفا و پاکی بود، – مهرایزد و خداوند دشتها و بوستانهای پهن، خدایگان و برآرندهی سبزهها، گیاهان، شکوفندگی و بالشدهندهی درختها و برآرنده آبها از سنگها، پرورشگر چارپایان، ایزد تندرستی و نگاهدار آفریدگان اهورمزدا بود، مهر ایزدی رزمنده و توفنده بود، رزمجویی که حریف سرسختی از برای دیوان محسوب میشد، مبارز سرسختِ دیو تاریکی بود که همواره دروغ، غفلت، جهل و سرما در جهان میپراکند، مهر تباه کنندهی دیوانی بود که دشمن ایرانیان بودند و دیوانی را که خشکسالی، ویرانی، ناپاکی و دروغ را سرپرستی داشتند نابود میکرد.
در روایات و ادبیات آن قدر پاکیها و امور خوب و نیکو را تحت سرپرستی مهر قرار دادهاند که علّت گرایش تمام طبقات مردم را بدان توضیح میدهد و باز میگوید که چگونه مذهبی جهانگیر شد و به هنگامی که مُرد، چگونه تمامی باورها و آداب و رسوم ویژهی خود را به ادیان و مذاهب دیگر به وام داد. از دین زرتشتی تا تصوّف و عرفان اسلامی ایرانی و هر چه که از مذاهب و ادیان در میان این دو قطب گذشته و پدید آمدهاند، از مهرپرستی عناصری به وام گرفتهاند که تنها در صورت تحقیق روشن میشوند.
از زمان اردشیر اوّل به روشنی از مهر یاد میشود. داریوش میگفت اهورمزدا و دیگر بَغان، و ارشیر از این دیگر بغان، پس از اهورامزدا بلافاصله مهر را یاد میکند.
در اینجا بایستی تذکّر دهیم که ممکن است روش خورشیدپرستی بابلی و مصری نیز در تجدید حیات مهر در زمان هخامنشیان بیتأثیر نبوده باشد. امّا مهرایزد خورشید نیست، بلکه در ادبیات اوستایی جدا از مهر که صفاتش ذکر شد، ایزد خورشیدی نیز داریم و قوانینی روشن هست که به هیچوجه منظور از مهر خورشید نمیباشد.
در ضمن مباحث آینده از این ایزد و گاه بَغْ دگرباره یاد میکنیم، امّا اندکی از زمان اردشیر اوّل نگذشت که توجّهی به یک بغبانو، یعنی آناهیتا جلب شد. آناهیتا Anahita را اغلب با آرتهمیس Artemis ایزدبانوی یونانی یکی میدانستند امّا بعدها در فهم این بغبانو انحطاطی رخ داد و او را با ایشتار Ishtar زن خدای بابلی، الاههی عشق و شهوت و آفرودیته Aphrodite یونانی یا وِنوس Venus مقایسه کردند. باری اردشیر دوم به این بَغ بانو علاقهیی بسیار داشت.
۲- کْلِمِنْس آلِکْساندریوس klemens Alexandrius که از مورّخان عیسوی بوده و در حدود سال دو سد و بیست میلادی وفات یافته، از بروسوس Brossus مورّخ معروف کلدانی که در سدهی سوم پیش از میلاد میزیسته است روایت کرده که اردشیر دوم نخستین پادشاه هخامنشی بود که برای آفرودیته معبد بنا کرد ] = آنائی تیس Anaitis – آناهیتا [Anahita و تندیسهی آن الاهه را در نقاط مختلف چون شوش، همدان و بابل برای پرستش در معبدها نهاد و هم او بود که پرستش این الاهه را به مردمان پارس و باختر آموخت. این معنا را کتیبههایی که یافت شده تصدیق میکنند و مشاهده میکنیم که برای نخستین بار اردشیر دوم از این الاهه یاد کرده و وی را هم مقام اَهورامَزْدا ذکر میکند. در کتیبهی شوش این شاه از اَهورامَزْدا و ناهید و مهر کمک میطلبد:
«این آپادانا Apadana یعنی ایوان که داریوش نیای بزرگ من بنا نهاد، و در زمان نیای دیگرم اردشیر آتش گرفت، من به تأیید اورمزدا و آناهیتا و میثْرَه دوباره ساختم، و اورمزدا و اَناهیتا و میثْرَه مرا از همهی دشمنان نگهداری کنند.
همچنین کتیبهی دیگری برپایهی ستونی که از همدان یافته شده و در موزهی انگلستان است، این شاه میگوید که: «این ایوان را من به خواست اهورمزدا، آناهیتا و میترا بنا کردم، امیدوارم که اهورمزدا و اَناهیتا و میثره مرا از هر بلایی حفظ کرده و آنچه را که من بنا کردهام از گزند ایّام مصون دارند.
اَناهیتا نیز چون مهر از خدایان قدیم و باستانی آریایی است و بیشک وی نیز از جمله الاههگانی بوده است که در اصلاحات زرتشت از مسند خدایگانی به پایین کشیده شده بودند. به نظر میرسد در زمان هند – و ایرانیان پرستش عام داشته، چون در ریگوِدا Rig Veda از دو زن خدا به نامهای سی نی والی Sinivali و سَرَسْ واتی Sarasvati یاد شده که شباهت بسیاری به آناهیتا دارند.
به نظر میرسد که پس از آنکه این بغ بانو نیز چون میثْرَه / میترا در زمان هخامنشیان به تجدید حیات پرداخت، از زمان اردشیر دوم پرستش و ستایشاش به سایر قلمروهای شاهنشاهی نفوذ کرده باشد. و حتی در خارج از قلمروهای ایرانی نیز دارای اهمیّت و موقعیت و مقامی گشته است، چون این بغ بانو نیز چون میثْرَه آن قدر دارای مناصب و صفات بسیار نیکو بوده که در هر منطقهیی که داخل میشده، صفات و مناصب ایزدبانویِ آن منطقه را نیز گرفته و مورد پرستش واقع میشده است.
امّا دربارهی آناهیتا Anahita که لفظاً با پاک و بیآلایش معنی شود و هنگامی که با اَرَدْویسور Aredvi Sura که «اَرِدْوی» نام رودی میباشد ترکیب شده و به شکل «اَرَدْوی سورَه اَناهی ته» به کار میرود به مفهوم «رود نیرومند پاک» یا «چشمه زایندهی پاک» به تعبیری درمیآید. امّا آنچه که اساسی و موردنظر است آنکه آناهیتا بغبانوی بزرگ آبها است. نزد آریاییهای قدیم و همچنین ایرانیان تا دورانهای واپسینِ امپراتوریشان عناصر چهارگانه تقدیس شده و مورد احترام بودهاند. در سراسر اوستا این معنا به وضوح به چشم میخورد. ایزدآذرمظهر و نمایانگاه آتش است و در سراسر اوستا از این عناصر با احترام و بزرگداشت یاد شده است. ایزدهوا، وَیو Vayu نام دارد و «رام یَشْت» هر چند به نام ایزدرام نامگذاری شده، امّا همهاش سخن از ایزدهوا است. از نگهبان و سرپرست زمین یا سپندارمذ نیز که یکی از شش اَمْشاسْپَند است آگاهی داریم، و سرانجام اَرِدْوی سورَه اَناهیتا، بَغ بانوی بزرگ و سرپرست و ایزدآب، یعنی عنصری که پس از آتش از عناصر دیگر قابل احترامتر بوده میباشد. از بیست و یک یَشْت موجود، پنجمین آنها، یعنی آبان یَشْت، ستایشی است خاص بانو اَناهیتا. البتّه در سایر بخشهای اوستا، چون خرده اوستا و یَسْنا نیز از این ایزدبانو یاد شده است، امّا آنچه که مقام این بغبانو را بیان میکند، یشت پنجم میباشد.
امّا در اوستا از یک ایزد دیگر نیز یاد شده است به نام اَپَمْ نَپات Apam Napat که در یک ریگوِدا نیز از وی یاد شده امّا به عنوان یک خدای مذکّر، و در یَسْناها و یَشْتها نیز از او یاد شده است، لیکن به عنوان یک ایزد موکّلِ بر آب در برابر اَناهیتا اهمیّتی چندان ندارد. در صفحات گذشته، تحت عنوان آداب و رسوم پارسی یاد شد که آب تا چه اندازه نزد ایرانیان مقدّس بوده است و هرودوت، مورّخی که این چنین گزارشی را دربارهی تقدیس و احترام و بزرگداشت آب نزد ایرانیان میدهد، به نظر ناباور میرسد که گزارشش دربارهی خشایارشا و تنبیه آب به وسیلهی او درست باشد. استرابو Strabo نیز دربارهی روش ایرانیان در پاکیزه نگاه داشتن آب همانگونه سخن میدارد، و چیزی که اضافه میکند روش قربانی کردن پارسها برای آب است. وی میگوید هنگامی که ایرانیان میخواهند برای ایزدآب قربانی کنند، در کنار چشمه، رود و یا جویبار و رهگذر آب؛ گودالی میکنند و با احتیاط تمام به گونهیی که آب به خونآلوده نشود، مراسم قربانی برای آب را انجام میدهند، و مراسمی را که استرابو در قربانی شرح میدهد، همان مراسمی است که از هرودوت در صفحات گذشته نقل کردیم و این موردی از فرایض مؤکّده است که در شرایعِ مغان و کتاب وندیداد و سایر رسالههای زمان ساسانیان و پس از آن نقل شده است.
معابدی که از برای ایزدبانو اَناهیتا ساخته میشد بسیار مجلّل، باشکوه و ثروتمند بوده است. آنچه که از روایات و گزارشهای باستان برمیآید، این آتشکدهها که به نام اَناهیتا بودهاند بسیار باشکوه و شوکت بوده و حتی به گفتهی برخی از دانشمندان، بعضی از این معابد، چون معبد ناهید در همدان پیش از عهد هخامنشی، یعنی در زمان دومین شاه مادی، یعنی هُووَخْشَتَر ۶۲۵-۵۷۵ پ – م» بنا شده است.
در ضمن شرح وقایع دوران اردشیر دوم یاد شد که کوروش برادر اردشیر دوم بر او شورید و سرانجام در نزدیکی بابل در حالی که پیروزی فرارویش بود کشته شد. جزو اسیرانی که از سپاه کوروش گرفته شد، معشوقهی یونانی او به نام آسپاسیا Aspasia جلب نظر میکرد. به نظر میرسد که اردشیر سخت به این بانوی یونانی دلبسته بود امّا از بیم مادرش که کوروش را بسیار عزیز میداشت، به جانب وی نمیرفت. سرانجام اردشیر هنگامی که داریوش پسرش را به جانشینی برگزید، مطابق با رسم معهود میبایست اوّلین خواهش ولیعهد را برآورد سازد، و داریوش نیز که دوستدار آسپاسیا بود، معشوقهی عمویش را از پدر درخواست کرد. مطابق با این جریان که پلوتارک Plotarchos از کتهسیاس Ktesias نقل میکند، اردشیر در ظاهر خواهش فرزند و ولیعهد را قبول میکند لیکن در واقع از این جریان ناراضی به نظر میرسد و اندکی نمیگذارد که آسپاسیا را به همدان میفرستد تا در معبد اَناهیتا راهبه گشته و به پارسایی تا پایان عمر زندگی نماید. در اینجا نشانههایی از آنچه که بعد میان مسیحیان رایج شد را ملاحظه مینماییم، و چون آسپاسیا که معشوقش کشته شده بود و به این جهت دچار شکست و ناکامی گشته بود و درخواست خودش ترک دنیا کرده و به معبد ناهید رفته بود. به احتمال قوی میتوان منشأ این چنین روشی را از یونان دانست. به هر انجام ولیعهد که از این عمل پدر به خشم آمده بود، قصد جان پدر را میکند، امّا نقشهاش بیانجام مانده و به فرمان پدر به قتل میرسد.
پلی نیوس Plynius مورّخ نامی سدهی دوم پیش از میلاد از عظمت و شوکت این معبد، ضمن وصف همدان سخن بسیار میگوید. درهایی که تمام از چوبهای سدر و سرو بوده و جملگی با رویههایی از طلا پوشیده شده بوده، بامی که از نقره پوشش داشته و چون خورشید درخشان بوده است و بسیاری دیگر از توصیفات، عظمت ثروتی را که در این معبد گرد آمده بوده و در زمان حملهی اسکندر به تاراج رفته است بیان میکند. پس از معبد همدان، بایستی از معبدی دیگر در شوش یاد کرد. به گفتهی پلی نیوس Plinius در این معبد تندیسهای بسیار سنگین از ایزدبانو آناهیتا قرار داشته که از طلای خالص ساخته شده بوده است و به هنگامی که جنگی میان آنتونیوس Antonius سردار رومی و اشک پانزدهم یا فرهاد چهارم «۳۷ – ۲ – ب – م» درگیر میشود. تندیسهی پربهایِ ناهید به تاراج میرود. هرگاه بر آن باشیم که ادامهی این ماجرا را بیان کنیم، تا آخر عهد ساسانی گسترش پیدا میکند، یعنی پرستش و احترام یا بزرگداشت این ایزدبانوی اوستایی بسیار دیرپایی داشته است و برای شناخت این بغ بانوی ایرانی بایستی از روی آبان یَشْت که از جملهی قدیمترین یشتها است به شناسایی پرداخت.
برگرفته از باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی) این نگاره توسط انی کاظمی در تاریخ ۲۴م آذر, ۱۳۸۸ و در دسته تاریخ باستان + تاریخ تمدن ایران باستان + مذاهب و ادیان جهان باستان + هخامنشیان ارسال شده است
علل تجدید حیات مهرپرستی در زمان هخامنشیان
برگرفته از باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی)
۱- دربارهی آیین هخامنشیان و دیانت در عصر هخامنشی، چه در آغاز و چه در مرحلهی میانگین آن، دگرباره تأکید میشود که موردی است بسیار دشوار و مستلزم مطالعاتی بسیار. در آغاز پرستش و احترام شدید اورمزد، البته نه به عنوان خدایی یکتا، بلکه سرور مطلق خدایان رواج داشت و پس از آن کم کم خدایان آریایی که زرتشت آنها را و مراسم پرستششان را منع کرده بود، شروع به تظاهر بیشتری کردند. هخامنشیان در آغاز بیشک به اصول زرتشی پایبندی بیشتری داشتند، امّا هر چه زمان میگذشت و ملل و اقوام بیشتری تحت لوای پرچم شاهنشاهی در میآمدند، ترکیب و اختلاط عقاید بیشتر میشد و در این میان نقش طبقهی مغان در دیگرگونی دین زتشت از عناصر دیگر بیشتر بود.
هر چند که هرودوت پارسیان را دارای معابدی نمیدانست، امّا آنچه از کاوشهای باستانی تاکنون برمیآید، سه معبد از زمان هخامنشیان کشف شده است: یکی در پاسارگاد که تاکنون آثار بهتر و روشنتری از آن بر جای مانده است. این به امر کوروش ساخته شده، امّا برای ادّعای هرودوت نیز نشانهایی در دست است، چون نقش برجستهی آرامگاهی در نقش رستم ، شاه را نشان میدهد که در برابر یک آدُریان مراسم ستایش انجام میدهد، در حالی که اَهورامَزْدا با همان نقش معروفاش در جهت بالاتری نموده شده است و از این نقش برمیآید که مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام میگرفته است. دیگری در نزدیک مقبرهی داریوش که آتشگاهی است و شاید به دستور خود داریوش بنا شده باشد. همچنین جایگاهی دیگر که شایع است «مگوش / مغ = گَئومات» آن را ویران کرد و داریوش دوباره ساخت. یکی نیز در شوش یافت شده که از قرائن برمیآید که متعلّق به زمان اردشیر دوم بوده است. این آتشگاهها اغلب بسیار ساده و از اطاقی تشکیل شده است به شکل برجی مکعب که به وسیلهی پلکان به آن وارد میشدند و در آن جا مغُ، آتش مقدّس را در حال فروزش نگاه میداشت. امّا بایستی توجّه داشت که اینها تنها آتشگاههایی بودهاند محدود و ساده و بدون تشریفات، چون مطابق با گفتهی هرودوت مراسم مذهبی در هوای آزاد انجام میگرفته است. این احتمال هست که در بنای این چهارتاقیها مقصودی دیگر در نظر بوده باشد و آتشگاه عبادت نبوده است. تمامی قربانگاههایی که تاکنون یافت شده در مسافتی دور از این معابد بوده است. بنابر گفتهی کِسِنُوفون Xenophon اینها جاهایی بودهاند که حیوانات قربانی و گردونه هایی را که به اسبان مقدّس ایزد خورشید بسته بودند، از آنجا حرکت میدادند و سپس مراسم قربانی در برابر شاه انجام میگرفت.
زمان هخامنشیان انحراف از آن دینی که زرتشت شارع آن بود کم کم محسوس میشد، امّا با تمام این احوال پارسها و هخامنشیها در این عصر به دین زرتشت نزدیکتر از دیگران بودند. میان این شاهان داریوش از همه مؤمنتر به طریق به نظر میرسد، و در نوشتههای آرامگاهش، چنان است که تکّه هایی از گاتاها را میخوانیم، امّا نه داریوش و نه جانشینانش هیچ کدام آموزهها و هستهی اساسی تعالیم پیغمبر را درنیافته بودند. در حالی که به نظر میرسد که به نوعی نزدیک به یکتاپرستی باور دارند و از بَغان دیگر نیز نام میبرند. ممکن است این به گمان برخی برخی کسان سیاستی تلقّی شود در داخل کشور، از برای آرام ساختنِ کسانی زیادی که سخت به بَغان گذشته وفادار بودند و اسکاتشان، امّا در کتیبههایی دیگر نیز که برای سراسر شاهنشاهی ارسال میشد، اَهورْمَزْدا تنها و یکتا خدا نبود، بلکه بزرگترین بَغان به شمار میرفت.
با آنکه زرتشت پرستش خدایانِ «دیوان» دیگر را نهی کرده بود، با این همه مهر بعضیشان در دل مردم سخت بازمانده بود، و از آن جمله بود میثْرَه ra Mi و اَناهیتا Anahita . مهر، ایزد روشنایی و راستی و داد، جنبهیی کاملاً اخلاقی داشت و چنان که به اختصار توضیح داده شد قبل از زرتشت دارای اهمیّت و مقامی بود. امّا یکی از اصول اصلاحی زرتشت پالودن پیکرِ بَغانپرستی بود و چون مهر از جمع بغان دارای اهمیّتی بسیار بود، او را از مقاماش فروافکند و به طور صریح گفت اهورامزدا خداوند یکتا میباشد. در این اصلاح حیت مهر در زُمره امشاسپندان نیز قرار نگرفت و چنین به نظر میرسد که زرتشت بر آن بوده تا توجّه خلق را کاملاً از جنبهی خدایگان بخشی آسمان و نگارههای آسمانی بازدارد. برای نزدیکی به وحدت، برافکندنِ مظاهر کثرت لازم مینمود.و به همین جهت در این دین، مجمع خدایان در هم ریخته شد و اهورامزدا خالق مهر و ماه و ستارگان و زمین و آسمان و… معرفی شد.
هرگاه توجّهی به اجتماع و اخلاق عصر هخامنشی بیفکنیم متوجّه خواهیم شد که برای چه مهر دگرباره تجدید حیات نمود. مهر مظهر پیمان، دوستی و مودّت، شجاعت و قهرمانی، راستی و راستواری، توانایی و پهلوانی بود و شاهنشاهی هخامنشی و مردم آن زمان به چنین خدایی نیاز داشتند، ایزدی که اقوام به هم آمده و انبوه سپاهیان را که در اکثریتی قابل توجّه بودند حفظ کند، چنان که در اروپا نیز مهرپرستی به وسیلهی سپاهیان رومی که در آسیای کوچک بودند رواج یافت. به هر انجام این آغازی بود از برای کارهای بعدی و دیگرگونیهایی که در دین زرتشتی حاصل میبایستی شد. مبدئی بود از برای سرودهشدن و تألیف یَشتها و بازگشت به دوران بَغانپرستی پس از اصلاح و یکتاپرستی. گروه نظامی در زمان هخامنشی به این ایزد رغبتی نشان داد و دین زرتشت کم کم از مسیر اصلیاش منحرف میشد. البته اَهورامَزْدا مهتر خدایی بود، امّا با صفاتی که از برای مهر برمیشمردند، دیگر جایی از برایش جز یک یاد کرد باقی نمیماند. مهرایزد روشنایی، بخشایشگر نعمت و فراوانی، نماد توانایی و پهلوانی و قهرمانی، ایزد پیماندوستی و راستی و صفا و پاکی بود، – مهرایزد و خداوند دشتها و بوستانهای پهن، خدایگان و برآرندهی سبزهها، گیاهان، شکوفندگی و بالشدهندهی درختها و برآرنده آبها از سنگها، پرورشگر چارپایان، ایزد تندرستی و نگاهدار آفریدگان اهورمزدا بود، مهر ایزدی رزمنده و توفنده بود، رزمجویی که حریف سرسختی از برای دیوان محسوب میشد، مبارز سرسختِ دیو تاریکی بود که همواره دروغ، غفلت، جهل و سرما در جهان میپراکند، مهر تباه کنندهی دیوانی بود که دشمن ایرانیان بودند و دیوانی را که خشکسالی، ویرانی، ناپاکی و دروغ را سرپرستی داشتند نابود میکرد.
در روایات و ادبیات آن قدر پاکیها و امور خوب و نیکو را تحت سرپرستی مهر قرار دادهاند که علّت گرایش تمام طبقات مردم را بدان توضیح میدهد و باز میگوید که چگونه مذهبی جهانگیر شد و به هنگامی که مُرد، چگونه تمامی باورها و آداب و رسوم ویژهی خود را به ادیان و مذاهب دیگر به وام داد. از دین زرتشتی تا تصوّف و عرفان اسلامی ایرانی و هر چه که از مذاهب و ادیان در میان این دو قطب گذشته و پدید آمدهاند، از مهرپرستی عناصری به وام گرفتهاند که تنها در صورت تحقیق روشن میشوند.
از زمان اردشیر اوّل به روشنی از مهر یاد میشود. داریوش میگفت اهورمزدا و دیگر بَغان، و ارشیر از این دیگر بغان، پس از اهورامزدا بلافاصله مهر را یاد میکند.
در اینجا بایستی تذکّر دهیم که ممکن است روش خورشیدپرستی بابلی و مصری نیز در تجدید حیات مهر در زمان هخامنشیان بیتأثیر نبوده باشد. امّا مهرایزد خورشید نیست، بلکه در ادبیات اوستایی جدا از مهر که صفاتش ذکر شد، ایزد خورشیدی نیز داریم و قوانینی روشن هست که به هیچوجه منظور از مهر خورشید نمیباشد.
در ضمن مباحث آینده از این ایزد و گاه بَغْ دگرباره یاد میکنیم، امّا اندکی از زمان اردشیر اوّل نگذشت که توجّهی به یک بغبانو، یعنی آناهیتا جلب شد. آناهیتا Anahita را اغلب با آرتهمیس Artemis ایزدبانوی یونانی یکی میدانستند امّا بعدها در فهم این بغبانو انحطاطی رخ داد و او را با ایشتار Ishtar زن خدای بابلی، الاههی عشق و شهوت و آفرودیته Aphrodite یونانی یا وِنوس Venus مقایسه کردند. باری اردشیر دوم به این بَغ بانو علاقهیی بسیار داشت.
۲- کْلِمِنْس آلِکْساندریوس klemens Alexandrius که از مورّخان عیسوی بوده و در حدود سال دو سد و بیست میلادی وفات یافته، از بروسوس Brossus مورّخ معروف کلدانی که در سدهی سوم پیش از میلاد میزیسته است روایت کرده که اردشیر دوم نخستین پادشاه هخامنشی بود که برای آفرودیته معبد بنا کرد ] = آنائی تیس Anaitis – آناهیتا [Anahita و تندیسهی آن الاهه را در نقاط مختلف چون شوش، همدان و بابل برای پرستش در معبدها نهاد و هم او بود که پرستش این الاهه را به مردمان پارس و باختر آموخت. این معنا را کتیبههایی که یافت شده تصدیق میکنند و مشاهده میکنیم که برای نخستین بار اردشیر دوم از این الاهه یاد کرده و وی را هم مقام اَهورامَزْدا ذکر میکند. در کتیبهی شوش این شاه از اَهورامَزْدا و ناهید و مهر کمک میطلبد:
«این آپادانا Apadana یعنی ایوان که داریوش نیای بزرگ من بنا نهاد، و در زمان نیای دیگرم اردشیر آتش گرفت، من به تأیید اورمزدا و آناهیتا و میثْرَه دوباره ساختم، و اورمزدا و اَناهیتا و میثْرَه مرا از همهی دشمنان نگهداری کنند.
همچنین کتیبهی دیگری برپایهی ستونی که از همدان یافته شده و در موزهی انگلستان است، این شاه میگوید که: «این ایوان را من به خواست اهورمزدا، آناهیتا و میترا بنا کردم، امیدوارم که اهورمزدا و اَناهیتا و میثره مرا از هر بلایی حفظ کرده و آنچه را که من بنا کردهام از گزند ایّام مصون دارند.
اَناهیتا نیز چون مهر از خدایان قدیم و باستانی آریایی است و بیشک وی نیز از جمله الاههگانی بوده است که در اصلاحات زرتشت از مسند خدایگانی به پایین کشیده شده بودند. به نظر میرسد در زمان هند – و ایرانیان پرستش عام داشته، چون در ریگوِدا Rig Veda از دو زن خدا به نامهای سی نی والی Sinivali و سَرَسْ واتی Sarasvati یاد شده که شباهت بسیاری به آناهیتا دارند.
به نظر میرسد که پس از آنکه این بغ بانو نیز چون میثْرَه / میترا در زمان هخامنشیان به تجدید حیات پرداخت، از زمان اردشیر دوم پرستش و ستایشاش به سایر قلمروهای شاهنشاهی نفوذ کرده باشد. و حتی در خارج از قلمروهای ایرانی نیز دارای اهمیّت و موقعیت و مقامی گشته است، چون این بغ بانو نیز چون میثْرَه آن قدر دارای مناصب و صفات بسیار نیکو بوده که در هر منطقهیی که داخل میشده، صفات و مناصب ایزدبانویِ آن منطقه را نیز گرفته و مورد پرستش واقع میشده است.
امّا دربارهی آناهیتا Anahita که لفظاً با پاک و بیآلایش معنی شود و هنگامی که با اَرَدْویسور Aredvi Sura که «اَرِدْوی» نام رودی میباشد ترکیب شده و به شکل «اَرَدْوی سورَه اَناهی ته» به کار میرود به مفهوم «رود نیرومند پاک» یا «چشمه زایندهی پاک» به تعبیری درمیآید. امّا آنچه که اساسی و موردنظر است آنکه آناهیتا بغبانوی بزرگ آبها است. نزد آریاییهای قدیم و همچنین ایرانیان تا دورانهای واپسینِ امپراتوریشان عناصر چهارگانه تقدیس شده و مورد احترام بودهاند. در سراسر اوستا این معنا به وضوح به چشم میخورد. ایزدآذرمظهر و نمایانگاه آتش است و در سراسر اوستا از این عناصر با احترام و بزرگداشت یاد شده است. ایزدهوا، وَیو Vayu نام دارد و «رام یَشْت» هر چند به نام ایزدرام نامگذاری شده، امّا همهاش سخن از ایزدهوا است. از نگهبان و سرپرست زمین یا سپندارمذ نیز که یکی از شش اَمْشاسْپَند است آگاهی داریم، و سرانجام اَرِدْوی سورَه اَناهیتا، بَغ بانوی بزرگ و سرپرست و ایزدآب، یعنی عنصری که پس از آتش از عناصر دیگر قابل احترامتر بوده میباشد. از بیست و یک یَشْت موجود، پنجمین آنها، یعنی آبان یَشْت، ستایشی است خاص بانو اَناهیتا. البتّه در سایر بخشهای اوستا، چون خرده اوستا و یَسْنا نیز از این ایزدبانو یاد شده است، امّا آنچه که مقام این بغبانو را بیان میکند، یشت پنجم میباشد.
امّا در اوستا از یک ایزد دیگر نیز یاد شده است به نام اَپَمْ نَپات Apam Napat که در یک ریگوِدا نیز از وی یاد شده امّا به عنوان یک خدای مذکّر، و در یَسْناها و یَشْتها نیز از او یاد شده است، لیکن به عنوان یک ایزد موکّلِ بر آب در برابر اَناهیتا اهمیّتی چندان ندارد. در صفحات گذشته، تحت عنوان آداب و رسوم پارسی یاد شد که آب تا چه اندازه نزد ایرانیان مقدّس بوده است و هرودوت، مورّخی که این چنین گزارشی را دربارهی تقدیس و احترام و بزرگداشت آب نزد ایرانیان میدهد، به نظر ناباور میرسد که گزارشش دربارهی خشایارشا و تنبیه آب به وسیلهی او درست باشد. استرابو Strabo نیز دربارهی روش ایرانیان در پاکیزه نگاه داشتن آب همانگونه سخن میدارد، و چیزی که اضافه میکند روش قربانی کردن پارسها برای آب است. وی میگوید هنگامی که ایرانیان میخواهند برای ایزدآب قربانی کنند، در کنار چشمه، رود و یا جویبار و رهگذر آب؛ گودالی میکنند و با احتیاط تمام به گونهیی که آب به خونآلوده نشود، مراسم قربانی برای آب را انجام میدهند، و مراسمی را که استرابو در قربانی شرح میدهد، همان مراسمی است که از هرودوت در صفحات گذشته نقل کردیم و این موردی از فرایض مؤکّده است که در شرایعِ مغان و کتاب وندیداد و سایر رسالههای زمان ساسانیان و پس از آن نقل شده است.
معابدی که از برای ایزدبانو اَناهیتا ساخته میشد بسیار مجلّل، باشکوه و ثروتمند بوده است. آنچه که از روایات و گزارشهای باستان برمیآید، این آتشکدهها که به نام اَناهیتا بودهاند بسیار باشکوه و شوکت بوده و حتی به گفتهی برخی از دانشمندان، بعضی از این معابد، چون معبد ناهید در همدان پیش از عهد هخامنشی، یعنی در زمان دومین شاه مادی، یعنی هُووَخْشَتَر ۶۲۵-۵۷۵ پ – م» بنا شده است.
در ضمن شرح وقایع دوران اردشیر دوم یاد شد که کوروش برادر اردشیر دوم بر او شورید و سرانجام در نزدیکی بابل در حالی که پیروزی فرارویش بود کشته شد. جزو اسیرانی که از سپاه کوروش گرفته شد، معشوقهی یونانی او به نام آسپاسیا Aspasia جلب نظر میکرد. به نظر میرسد که اردشیر سخت به این بانوی یونانی دلبسته بود امّا از بیم مادرش که کوروش را بسیار عزیز میداشت، به جانب وی نمیرفت. سرانجام اردشیر هنگامی که داریوش پسرش را به جانشینی برگزید، مطابق با رسم معهود میبایست اوّلین خواهش ولیعهد را برآورد سازد، و داریوش نیز که دوستدار آسپاسیا بود، معشوقهی عمویش را از پدر درخواست کرد. مطابق با این جریان که پلوتارک Plotarchos از کتهسیاس Ktesias نقل میکند، اردشیر در ظاهر خواهش فرزند و ولیعهد را قبول میکند لیکن در واقع از این جریان ناراضی به نظر میرسد و اندکی نمیگذارد که آسپاسیا را به همدان میفرستد تا در معبد اَناهیتا راهبه گشته و به پارسایی تا پایان عمر زندگی نماید. در اینجا نشانههایی از آنچه که بعد میان مسیحیان رایج شد را ملاحظه مینماییم، و چون آسپاسیا که معشوقش کشته شده بود و به این جهت دچار شکست و ناکامی گشته بود و درخواست خودش ترک دنیا کرده و به معبد ناهید رفته بود. به احتمال قوی میتوان منشأ این چنین روشی را از یونان دانست. به هر انجام ولیعهد که از این عمل پدر به خشم آمده بود، قصد جان پدر را میکند، امّا نقشهاش بیانجام مانده و به فرمان پدر به قتل میرسد.
پلی نیوس Plynius مورّخ نامی سدهی دوم پیش از میلاد از عظمت و شوکت این معبد، ضمن وصف همدان سخن بسیار میگوید. درهایی که تمام از چوبهای سدر و سرو بوده و جملگی با رویههایی از طلا پوشیده شده بوده، بامی که از نقره پوشش داشته و چون خورشید درخشان بوده است و بسیاری دیگر از توصیفات، عظمت ثروتی را که در این معبد گرد آمده بوده و در زمان حملهی اسکندر به تاراج رفته است بیان میکند. پس از معبد همدان، بایستی از معبدی دیگر در شوش یاد کرد. به گفتهی پلی نیوس Plinius در این معبد تندیسهای بسیار سنگین از ایزدبانو آناهیتا قرار داشته که از طلای خالص ساخته شده بوده است و به هنگامی که جنگی میان آنتونیوس Antonius سردار رومی و اشک پانزدهم یا فرهاد چهارم «۳۷ – ۲ – ب – م» درگیر میشود. تندیسهی پربهایِ ناهید به تاراج میرود. هرگاه بر آن باشیم که ادامهی این ماجرا را بیان کنیم، تا آخر عهد ساسانی گسترش پیدا میکند، یعنی پرستش و احترام یا بزرگداشت این ایزدبانوی اوستایی بسیار دیرپایی داشته است و برای شناخت این بغ بانوی ایرانی بایستی از روی آبان یَشْت که از جملهی قدیمترین یشتها است به شناسایی پرداخت.
برگرفته از باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی) این نگاره توسط انی کاظمی در تاریخ ۲۴م آذر, ۱۳۸۸ و در دسته تاریخ باستان + تاریخ تمدن ایران باستان + مذاهب و ادیان جهان باستان + هخامنشیان ارسال شده است
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی ام
آداب و رسوم پارسیان
دیگر آداب و رسوم پارسیان پس از این هرودوت در زمینهی رسوم و آداب و قوانین پارسیها شرحی نقل کرده است. به موجب نوشتههای وی پارسها نیز چون امروز که برپاکردن جشن تولّد معمول و مرسوم است، در انجام آن اهتمامی داشته و هر سال روز تولّد خود را جشن میگرفتهاند در این جشنها که اشراف و طبقهی کارگر و کشاورز جملگی به حفظ آن میکوشیدند، فقرا و اغنیا هر کدام مطابق با فراخور حالشان به مدعوین خوراک و غذاهایی میدادهاند. آنچه که موردنظر میتواند بود، رواج ذبح شتر، خر، اسب و گاو است و مصرف گوشت آنها – در مراسم قربانی و مراسم معمولی، خوراک گوشت این حیوانات به مصرف میرسیده است و در جشنها پس از ذبح، حیوان را یکپارچه کباب میکردهاند. پیش خوراک یا صرف خوراکهایی اشتهاانگیز در ضمن غذای اصلی و پس از آن نیز مرسوم بوده است. به شراب علاقهی زیادی داشتند و از رسومی که رعایتاش بسیار شایسته بود، اینکه حق نداشتند در منظر عام و یا نزد کسی آروغ یا باد گلو کنند و هنگامی که بخواهند دربارهی مسئلهی مهمّی تصمیم بگیرند، در حالی مستی در انجمنی مسئله را طرح و دربارهی آن تصمیمی اتّخاذ میکنند، آن گاه فردای آن روز در حال هشیاری دگرباره همان مسئله را مطرح و دربارهاش رأی میگیرند. هرگاه رأیشان در حال مستی و هشیاری مطابقت داشت، بدان عمل میکنند، ورنه از آن منصرف میشوند. همچنین است مصداق این نحوه عمل در مورد حالت عکس آن؛ یعنی گاه نیز نخست در حال هوشیاری در مورد مسئلهای تصمیم میگیرند، و هرگاه در حال مستی نیز به همان نتیجه رسیدند که به مورد عمل میگذارندش و در غیر این صورت مسکوت میماند.
در مورد علایق خانوادگی و حقوق همسایگان داخلی و خارجی بسیار دقّت دارند. به جای سلام کردن، هنگامی که در راهگذر و یا مجلس و محفلی با هم روبهرو میشوند لبهای هم را میبوسند، و این در صورتی است که از طبقات بالا و مهتران باشند. هرگاه به هنگام برخورد یکی از طبقهای پایینتر و دیگری بالاتر باشد، گونههای هم را میبوسند و اگر یکی از کهتر مردان با مهتری برخورد کند، در برابر او زانو بر زمین میزند و این رسمی است که هنوز در میان جوامع اشرافی بسیاری از کشورها باقی است.
در روش خانوادگی نخست برای کسانی احترام بیشتری قایلاند که از لحاظ مناسبات خویشی نزدیکتر باشند، و هر چه علایق و روابط خانوادگی دورتر شود، آن روابط عمیق مودت که خاستگاهی از علایق خانوادگی آن را به وجود میآورد، سستتر میشود. همچنین است چنین روشی در سیاست دوستی خارجی، چون پارسیان به ملل و اقوامی که نسبت همسایگی با آنان دارند، دوستی و روابطی مودتآمیز بیشتر دارند و هر چه نسبت مکانی میان آنان و اقوامی دیگر بیشتر شود، مودت و دوستیشان سستتر و کمتر میشود. بر همین پایه و مبنا است که تمدّن و فرهنگ را میسنجند، چه پارسها خود را از شایستهترین و متمدّنترین اقوام بشری میشمارند و معتقدند که به نسبت مکانی ملل و اقوام هر چه از آنان دورتر شوند، در مرحلهی ابتداییتر و بدویتری از لحاظ فرهنگ و تمدّن به سر میبرند.
آنچه که این زمان برای ایرانیان مسئلهای مهم شده است و دربارهی آن بسیار صحبت و بحث و تدقیق میگردد و مخالفان و موافقان دارد، مسئلهی اخذ تمدّن خارجی است، و در صورتی روشنتر تقلید از روشهای غربی در شئون مختلف زندگی! هرودوت در حدود بیست و پنج قرن پیش این مسئله را تذکّر داده است که ایرانیان استعداد بسیار بیشتری دارند از ملل دیگر در اخذ رسوم و عادات خارجیان. چون با مادها درآمیختند و لباس مادی را زیباتر و برازندهتر یافتند، روش مادی را در لباس اخذ نمودند. به هنگام برخورد با مصریان استعمال زره مصری را که سپری مطمئن در کارزار به شمار میرفت گرفتند. با هر ملّت و قومی که برمیخوردند، روشهای آنان را در لذّتطلبی و کامجویی اقتباس کردند. مثلاً روابط جنسی با پسران نوخاسته و زیبا را از یونانیان آموختند و رسم تعدّد زوجات و داشتن زنان به اصطلاح عقدی و رسمی و کنیزکانی به عنوان صیغه و بردگانی از برای تمتّع و کامجویی نزدشان رایج و مرسوم بود.
آنچه که نزد پارسها وجه اهمیّت و مقام و احترام به شمار میرفت، شجاعت، تهوّر و دلاوری بود، و پس از آن داشتن فرزندانی بسیار. شاه در هر سالی ضمن تشریفاتی هدایایی به آن کسی عطا میکرد که دارای فرزندانی بیشتر بود، چون پارسها بر آن عقیده بودند که هر چه نفوسشان زیادتی گیرد، به همان نسبت به قدرت و تسلّطشان افزوده میشود. آنان تحت شرایطی تربیتی تا سن بیست سالگی تنها سه چیز به فرزندان خود میآموزند و آن سه چیز عبارت است از: اسبسواری، تیراندازی، راستگویی. پدران تا سن پنجسالگی فرزندان خود را ملاقات نمیکنند و نزد زنان بزرگ میشوند و در این روش فلسفهای دارند و آن این است که هرگاه کودک در چنین سالهایی فوت کند، دل پدران به تأثیر و اندوه نگراید.
هرودوت میگوید که اینها رسومی هستند بسیار شایسته نزد پارسیان که من آنها را ستایش و تمجید میکنم، همچنین رسوم و عاداتی دیگر دارند که در زمرهی قوانین محسوب میشوند. مرعی داشتن قوانینی که به مرگ کسی منجر شود، سخت مورد تحریم و احتیاط میباشد. شاه بالشخصه هیچگاه جهت ارتکاب یک گناه و بزه کسی را به مرگ محکوم نمینماید. همچنین هیچ فردی از پارسها حق ندارد تنها به موجب یک جرم کسی را به گونهای مجازات نماید که جبرانناپذیر باشد. به هنگام کیفر و مجازات لازم است تا با دقّت سنجشی میان اعمال نیک و بد مقصّر به عمل آید، و هرگاه اعمال زشت و ناپسند مجرم زیاده از کارهای نیک و پسندیدهاش بود، میتواند که به مجازاتِ بزهکار اقدام نماید، و در غیر این صورت مجرم از امکانات بسیاری برخوردار شده و بخشوده میشود.
پارسها برآنند که هیچگاه از آنان کسی مبادرت به قتل پدر و مادرش نکرده است و هرگاه در صورت ظاهر چنین اتّفاقی میان پارسها رخ داده باشد، حاکی از آن است که یا از جانب فرزند خوانده چنین اتّفاق و عملی انجام شده و یا از جانب اولاد حرامزاده، چون هیچگاه کسی پدر و مادر راستین خود را به قتل نمیرساند.
معمولاً رسم است میان پارسها از آنچه که نهی و منع شده است، حتی سخن نیز نمیگویند. در نظر آنان زشتترین کارها دروغگویی است، و پس از آن وامگرفتن؛ و در این باره استدلال میکنند که آدم وامدار و قرضمند معمولاً مجبور به دروغگویی میشود. برای آب احترام بسیاری قائلاند، در آبهای روانی که در شهر جریان دارد و در هرگونه مجاری و در آب ادرار نمیکنند، و حتی دست و صورت خود را در مجاری آب نمیشویند و در آنها آب دهان نمیافکنند و به کسی نیز اجازهی چنین کاری را نمیدهند. در اینجا هرودوت اضافه میکند برخلاف ما، پارسها در پاکیزه نگاهداشتن مجاری و گذرگاههای آب اهتمای بلیغ مرعی میدارند.
منبع : باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی)انی کاظمی
آداب و رسوم پارسیان
دیگر آداب و رسوم پارسیان پس از این هرودوت در زمینهی رسوم و آداب و قوانین پارسیها شرحی نقل کرده است. به موجب نوشتههای وی پارسها نیز چون امروز که برپاکردن جشن تولّد معمول و مرسوم است، در انجام آن اهتمامی داشته و هر سال روز تولّد خود را جشن میگرفتهاند در این جشنها که اشراف و طبقهی کارگر و کشاورز جملگی به حفظ آن میکوشیدند، فقرا و اغنیا هر کدام مطابق با فراخور حالشان به مدعوین خوراک و غذاهایی میدادهاند. آنچه که موردنظر میتواند بود، رواج ذبح شتر، خر، اسب و گاو است و مصرف گوشت آنها – در مراسم قربانی و مراسم معمولی، خوراک گوشت این حیوانات به مصرف میرسیده است و در جشنها پس از ذبح، حیوان را یکپارچه کباب میکردهاند. پیش خوراک یا صرف خوراکهایی اشتهاانگیز در ضمن غذای اصلی و پس از آن نیز مرسوم بوده است. به شراب علاقهی زیادی داشتند و از رسومی که رعایتاش بسیار شایسته بود، اینکه حق نداشتند در منظر عام و یا نزد کسی آروغ یا باد گلو کنند و هنگامی که بخواهند دربارهی مسئلهی مهمّی تصمیم بگیرند، در حالی مستی در انجمنی مسئله را طرح و دربارهی آن تصمیمی اتّخاذ میکنند، آن گاه فردای آن روز در حال هشیاری دگرباره همان مسئله را مطرح و دربارهاش رأی میگیرند. هرگاه رأیشان در حال مستی و هشیاری مطابقت داشت، بدان عمل میکنند، ورنه از آن منصرف میشوند. همچنین است مصداق این نحوه عمل در مورد حالت عکس آن؛ یعنی گاه نیز نخست در حال هوشیاری در مورد مسئلهای تصمیم میگیرند، و هرگاه در حال مستی نیز به همان نتیجه رسیدند که به مورد عمل میگذارندش و در غیر این صورت مسکوت میماند.
در مورد علایق خانوادگی و حقوق همسایگان داخلی و خارجی بسیار دقّت دارند. به جای سلام کردن، هنگامی که در راهگذر و یا مجلس و محفلی با هم روبهرو میشوند لبهای هم را میبوسند، و این در صورتی است که از طبقات بالا و مهتران باشند. هرگاه به هنگام برخورد یکی از طبقهای پایینتر و دیگری بالاتر باشد، گونههای هم را میبوسند و اگر یکی از کهتر مردان با مهتری برخورد کند، در برابر او زانو بر زمین میزند و این رسمی است که هنوز در میان جوامع اشرافی بسیاری از کشورها باقی است.
در روش خانوادگی نخست برای کسانی احترام بیشتری قایلاند که از لحاظ مناسبات خویشی نزدیکتر باشند، و هر چه علایق و روابط خانوادگی دورتر شود، آن روابط عمیق مودت که خاستگاهی از علایق خانوادگی آن را به وجود میآورد، سستتر میشود. همچنین است چنین روشی در سیاست دوستی خارجی، چون پارسیان به ملل و اقوامی که نسبت همسایگی با آنان دارند، دوستی و روابطی مودتآمیز بیشتر دارند و هر چه نسبت مکانی میان آنان و اقوامی دیگر بیشتر شود، مودت و دوستیشان سستتر و کمتر میشود. بر همین پایه و مبنا است که تمدّن و فرهنگ را میسنجند، چه پارسها خود را از شایستهترین و متمدّنترین اقوام بشری میشمارند و معتقدند که به نسبت مکانی ملل و اقوام هر چه از آنان دورتر شوند، در مرحلهی ابتداییتر و بدویتری از لحاظ فرهنگ و تمدّن به سر میبرند.
آنچه که این زمان برای ایرانیان مسئلهای مهم شده است و دربارهی آن بسیار صحبت و بحث و تدقیق میگردد و مخالفان و موافقان دارد، مسئلهی اخذ تمدّن خارجی است، و در صورتی روشنتر تقلید از روشهای غربی در شئون مختلف زندگی! هرودوت در حدود بیست و پنج قرن پیش این مسئله را تذکّر داده است که ایرانیان استعداد بسیار بیشتری دارند از ملل دیگر در اخذ رسوم و عادات خارجیان. چون با مادها درآمیختند و لباس مادی را زیباتر و برازندهتر یافتند، روش مادی را در لباس اخذ نمودند. به هنگام برخورد با مصریان استعمال زره مصری را که سپری مطمئن در کارزار به شمار میرفت گرفتند. با هر ملّت و قومی که برمیخوردند، روشهای آنان را در لذّتطلبی و کامجویی اقتباس کردند. مثلاً روابط جنسی با پسران نوخاسته و زیبا را از یونانیان آموختند و رسم تعدّد زوجات و داشتن زنان به اصطلاح عقدی و رسمی و کنیزکانی به عنوان صیغه و بردگانی از برای تمتّع و کامجویی نزدشان رایج و مرسوم بود.
آنچه که نزد پارسها وجه اهمیّت و مقام و احترام به شمار میرفت، شجاعت، تهوّر و دلاوری بود، و پس از آن داشتن فرزندانی بسیار. شاه در هر سالی ضمن تشریفاتی هدایایی به آن کسی عطا میکرد که دارای فرزندانی بیشتر بود، چون پارسها بر آن عقیده بودند که هر چه نفوسشان زیادتی گیرد، به همان نسبت به قدرت و تسلّطشان افزوده میشود. آنان تحت شرایطی تربیتی تا سن بیست سالگی تنها سه چیز به فرزندان خود میآموزند و آن سه چیز عبارت است از: اسبسواری، تیراندازی، راستگویی. پدران تا سن پنجسالگی فرزندان خود را ملاقات نمیکنند و نزد زنان بزرگ میشوند و در این روش فلسفهای دارند و آن این است که هرگاه کودک در چنین سالهایی فوت کند، دل پدران به تأثیر و اندوه نگراید.
هرودوت میگوید که اینها رسومی هستند بسیار شایسته نزد پارسیان که من آنها را ستایش و تمجید میکنم، همچنین رسوم و عاداتی دیگر دارند که در زمرهی قوانین محسوب میشوند. مرعی داشتن قوانینی که به مرگ کسی منجر شود، سخت مورد تحریم و احتیاط میباشد. شاه بالشخصه هیچگاه جهت ارتکاب یک گناه و بزه کسی را به مرگ محکوم نمینماید. همچنین هیچ فردی از پارسها حق ندارد تنها به موجب یک جرم کسی را به گونهای مجازات نماید که جبرانناپذیر باشد. به هنگام کیفر و مجازات لازم است تا با دقّت سنجشی میان اعمال نیک و بد مقصّر به عمل آید، و هرگاه اعمال زشت و ناپسند مجرم زیاده از کارهای نیک و پسندیدهاش بود، میتواند که به مجازاتِ بزهکار اقدام نماید، و در غیر این صورت مجرم از امکانات بسیاری برخوردار شده و بخشوده میشود.
پارسها برآنند که هیچگاه از آنان کسی مبادرت به قتل پدر و مادرش نکرده است و هرگاه در صورت ظاهر چنین اتّفاقی میان پارسها رخ داده باشد، حاکی از آن است که یا از جانب فرزند خوانده چنین اتّفاق و عملی انجام شده و یا از جانب اولاد حرامزاده، چون هیچگاه کسی پدر و مادر راستین خود را به قتل نمیرساند.
معمولاً رسم است میان پارسها از آنچه که نهی و منع شده است، حتی سخن نیز نمیگویند. در نظر آنان زشتترین کارها دروغگویی است، و پس از آن وامگرفتن؛ و در این باره استدلال میکنند که آدم وامدار و قرضمند معمولاً مجبور به دروغگویی میشود. برای آب احترام بسیاری قائلاند، در آبهای روانی که در شهر جریان دارد و در هرگونه مجاری و در آب ادرار نمیکنند، و حتی دست و صورت خود را در مجاری آب نمیشویند و در آنها آب دهان نمیافکنند و به کسی نیز اجازهی چنین کاری را نمیدهند. در اینجا هرودوت اضافه میکند برخلاف ما، پارسها در پاکیزه نگاهداشتن مجاری و گذرگاههای آب اهتمای بلیغ مرعی میدارند.
منبع : باورهای ایرانیان در زمان هخامنشی (به روایت استاد رضی)انی کاظمی
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی و یکم
ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر
هرچند نخستینبار نبود که خبر کشف ارتش گمشده کمبوجیه در مصر و لیبی بهگوش میرسد اما خبر این بار برخلاف دو بار گذشته بهسرعت از سوی خبرگزاریهای رسمی و روزنامههای سراسری کشور با استقبال روبهرو شد. همچنین خبرگزاریها و روزنامههای معتبر جهانی هم واکنشهای متفاوتی بهپیدایش ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر نشان دادند.
به نوشته «تهران امروز»، مساله تا جایی پیش رفت که «حمید بقایی» رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایعدستی و گردشگری از رئیسجمهور خواست تا اجازه اعزام باستانشناسان ایرانی را در قالب یک تیم باستانشناسی بینالمللی بهکشور مصر بدهد که با موافقت او روبهرو شد اما بهیکباره زاهی حواس، دبیرکل شورایعالی آثار باستانی مصر اطلاعیه مطبوعاتی صادر کرد و ماجرای کشف بقایای ارتش کمبوجیه را از اساس تکذیب کرد. اینبار هم مطبوعات ایران بدون کوچکترین تردیدی واکنش نشان دادند تا ارتش کمبوجیه دوباره در صحرای مصر گم شود.
دوقلوهای افسانهای
در زمانی که بسیاری از محوطههای تاریخی کشور در سکوت خبری بهسر میبردند، دو برادر ایتالیایی بهنام آنجلو و آلفردو کستیگلیونی که بهخاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، «شهر طلا»، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند، ادعا کردند که گمشدگان ایرانیان در دو هزار سال پیش را پیدا کردند. فیلمی از آنها در فستیوال «روورتو» نشان داده شده که بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین پنج سال اعزام هیات باستانشناسی بهاین منطقه بود.براساس این فیلم، آنها در سال ۱۹۹۶ شروع بهاین فعالیت کردند. هیات باستانشناسی در کاوشهای خود آهنآلاتی را در نزدیکی «سیوا» پیدا کردند. کاوش ادامه مییابد و آنها بهاجساد و استخوانهای انسانی در یک گودال میرسند. آنها بهاین نتیجه میرسند که این گودال یک پناهگاه بود در برابر توفانهای شن. کاوشها آنها را به تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان میرساند. آنها همچنین حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستانشناسی یک بازوبند نقرهای، گوشآویز و چندین حلقه که شبیه تکههای گردنبند بودهاند پیدا میکنند. تجزیه و تحلیل گوشوارهها آنها را بهاین نتیجه میرساند که این اشیا متعلق بهدوران هخامنشی هستند. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کردهاند و میگویند که بقایای لشکر «کامبیز» – کمبوجیه- نیز باید در این منطقه موجود باشد.
دوقلوهای ناقلا
زاهی حواس، دبیرکل شورای عالی آثار باستانی مصر اما بهیکباره همه چیز را کتمان کرد. البته نه دریک کنفرانس مطبوعاتی بلکه در یک وب سایت. او مینویسد: «آنچه در روزنامهها، خبرگزاریها و اخبار تلویزیون از کشف بقایای ارتش کمبوجیه از قول برادران دوقلو گفته شده، بیاساس و گمراهکننده است. آن برادران هیچ ماموریتی در منطقه نداشته و مجوزی نیز برای اینکار نداشتهاند.»
اما سربازانی که این دو برادر از کشف آنها خبر دادهاند براساس متون تاریخی در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایههای شن صحرا مدفون شده بودند. این سربازان بعد از هفت روز راهپیمایی در بیابان به منطقهای میرسند که هماکنون با نام «الخرقه» شناخته میشود. پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت. هرچند این قصه از سوی بسیاری بهعنوان افسانه تعبیر میشود اما هرودت در تاریخ خود بهبادهای شدیدی اشاره میکند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گردبادها و توفانهای شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت. از سوی دیگر، خبر کشف اجساد ۵۰ هزار سرباز هخامنشی از مصر بهایران رسید و دوباره تکذیب شد هیچکس سراغی از باستانشناسان نگرفت.
مصر ۳۰۰ سال در سیطره ایران
شهریار عدل، باستانشناس نامآشنای ایران که بهتازگی از کاوش علمی در ترکمنستان بازگشته بهتهرانامروز میگوید: شکی وجود ندارد که کمبوجیه لشکرکشی کرده ومصر را بهتسخیر خود درآوردهاست. در این مسیر که چهارهزار کیلومتر بوده است قطعا سربازانی از بین رفتهاند. بنابراین پیدا شدن اجساد آنها کاملا طبیعی است. اما عدل روی یک مسالهای تاکید میکند که همگان باید بهآن توجه کنند. البته او اعتقاد دارد که آنچه دو برادر دوقلوی ایتالیایی روی آن انگشت گذاشتند همان ارتش کمبوجیه است. عدل میگوید: باید این مساله بررسی شود آنچه که باستانشناسان ایتالیایی میگویند واقعا متعلق بهحمله کمبوجیه بهمصر است یا خیر. او البته تنها خبر این کشف را شنیده و عکسهای آن را ندیده است اما میگوید: ما الان میدانیم که سرنیزههای دوره هخامنشی به چه شکلی بوده است. بنابراین این مساله میتواند ما را بهدرست یا غلط بودن آنچه این دو باستانشناس میگویند، برساند.
عدل هم از نحوه خبررسانی این کشف راضی نیست. او هم کمی مظنون است. میگوید: «مجموعه دادهها باید بررسی شود و پایه علمی داشته باشد. آنچه از نگاه او و سایر باستانشناسان واضح و غیرقابلانکار است، این است که مصر از زمان کمبوجیه تا داریوش سوم جزئی از شاهنشاهی ایران بوده است. او بهوجود آثار بازمانده از این تاریخ در کنار رود نیل و دریای سرخ اشاره میکند و میگوید طبیعا ایران باید با داشتن ارتشی بزرگ و مجهز مصر را بخشی از سرزمین خود کرده باشد. اما او اعتقاد دارد، این موضوع که این ارتش همان ارتش کمبوجیه باشد نیاز به بررسی دارد.
عدل گمشدن بخشی از ارتش کمبوجیه را استیلای ۳۰۰ ساله ایران برمصر در توفان شن اتفاقی عادی میداند.
سوال آخر
حاشیه پیرامون لشکر کمبوجیه بهجدال بین باستانشناسان مصری ختم نشد. سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پس از این جدال بین برادران «کستیگلیونی» و «زهی حواس» مجبور بهواکنش شد. مسالهای که سازمان میراث فرهنگی، صنایعدستی و گردشگری روی آن انگشت گذاشت، احتمال فشارهای سیاسی وارده از سوی دولت مصر بهباستانشناسان برای تکذیب خبری است که واکنشهای متفاوتی از سوی پژوهشگران کشورهای مختلف را در پی داشت. احتمالی که در میان افکارعمومی و آشنایان بهحوزههای تاریخی و سیاسی هم قوت گرفت و دور از ذهن نیست با توجه بهروابط ایران و مصر و رقابتهای فرهنگی چنین فشاری بهتیم باستانشناسی وارد شود. آن هم زمانی که مدتهاست کشورهای عربی از خواب قیلوله ما سود میبرند وتلاش میکنند تا علاوه بر خلیج فارس، مشاهیر ایرانی را هم بهاسم خودشان مصادره کنند.
بههرحال آنچه مسلم است در مصر کتیبهای از داریوش هخامنشی وجود دارد که درباره حفر کانال سوئز و فتح مصر در مقاطعی از تاریخ باستان داد سخن داده است. بنابراین حضور ارتش ایرانیان در آن دوره تاریخی غیرقابل انکار است. برخی از روزنامهها همچنان که بدون گفتوگو با باستانشناسان بهدرج خبر پرداختند بدون کوچکترین تردیدی خبر کذب بودن آن را هم درج کردند. اما سوال اینجاست خبرنگارانی که نزدیک به یکدهه گذشته در حوزه میراث فرهنگی کشور تربیت شده و قدرتی دوباره بهسازمان میراث فرهنگی بخشیده بودند، در این ماجرا کجا بودند؟ چرا سازمان میراث فرهنگی بهجای دادن اطلاعیه و تکذیب و تردید هیچگاه از خبرنگاران شناختهشده این حوزه و باستانشناسان بهنام کشور دعوت نکرد تا در یک کنفرانس مطبوعاتی، این مساله را به چالش بکشانند.
چرا یک برنامهتلویزیونی با حضور باستانشناسان نامآشنای کشور ترتیب نداد تا بتواند از زدن گره روی گرههای گذشته جلوگیری کند. حتی اگر نتیجه نشان میدهد که ارتش کشف شده، کوچکترین ارتباطی با کمبوجیه و خاندان هخامنشی نداشت آیا از ارزش تاریخی ایران که روزگاری مصر را در سیطره خود داشته، کاسته میشد یا آنقدر باید بهحواشی این مساله پرداخته میشد تا اصل ماجرا بهفراموشی سپرده شود؟ سوال آخر اینکه چرا در مسائل علمی و باستانشناسی بهجای پاسخگو بودن باستانشناسان، روابطعمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پاسخگوست؟ چرا باب گفتوگو بین متخصصان باز نمیشود تا ارتشهای تاریخی ایران در توفان شن حواشی اتفاقهای علمی گم نشوند.
خبر گزاری فارسی در تاریخ ۸:۳۰ نوشت :
حسن محسنی، سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در گفتوگو با خبرنگار اجتماعی فارس اظهار داشت: رئیس جمهوری درباره تعیین تکلیف وضعیت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی که در مصر شناسایی شدهاند، وزارت امور خارجه و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را مکلف کرده است که در همین راستا جلسهای در هفته جاری با حضور معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نماینده دفتر حافظ منافع مصر در ایران، نماینده وزیر امور خارجه، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی، معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و تعدادی از کارشناسان مرتبط برگزار میشود.
وی در ادامه گفت: در این جلسه مذاکراتی بین طرفین انجام میشود که عمده مباحث حول دو محور است، نخست اینکه میزان اهمیت شناسایی ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر از لحاظ دانش علمی که اضافه خواهد کرد و دوم اینکه راهکارهای پیشنهادی ایران برای کسب اطلاعات بیشتر درباره این آثار ایرانی در این جلسه مطرح میشود.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یکی از پیشنهادات ایران را که در این جلسه درباره آن تصمیمگیری خواهد شد اقدام برای اعزام هیئت باستانشناسی ایران به مصر اعلام کرد.
به گفته محسنی در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حتی اعضای هیئت باستانشناسی که احتمالاً به مصر اعزام خواهند شد را نیز تعیین کرده است و آمادگی کامل برای بررسیهای بیشتر درباره این ۵۰ هزار سرباز را دارد.
وی در ادامه اظهار داشت: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری رایزنیهایی را نیز با دو باستانشناس ایتالیایی که این ۵۰ هزار سرباز هخامنشی را شناسایی کردهاند آغاز کرده است تا اطلاعات این افراد یا با حضور آنها در ایران به کشورمان منتقل شود یا اینکه تیم باستانشناسی که از ایران به مصر اعزام میشود آنها اطلاعات خود را در اختیار تیم ایرانی قرار دهند.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تصریح کرد: در جلسهای که این هفته برگزار خواهد شد درباره نحوه تعامل ایران و مصر برای سرنوشت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی، تصمیمگیری نهایی میشود.
محسنی افزود: در مرحله انعقاد تفاهم طرفین ایرانی و مصری، خبرنگاران رسانههای داخلی و خارجی نیز حضور خواهند داشت.
به گزارش فارس، طی هفته اخیر حمید بقایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در نامهای به رئیس جمهور اعلام کرد: “طی روزهای اخیر بخشی از آثار “ارتش افسانهای باستانی منتسب به کمبوجیه در کشور مصر ” توسط دو باستانشناس ایتالیایی به دست آمد.
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در اجرای یکی از مأموریتهای اصلی خود که حفظ، احیاء و ثبت آثار و معرفی دستاوردهای عظیم تمدن بزرگ ایرانی- اسلامی در راستای ” توسعه پایدار مبتنی بر دانایی “، کشور عزیزمان است و به منظور تنویر افکار عمومی و بهرهبرداری از فرصت پیش آمده برای ارتقای فعالیتهای باستانشناسی ایران اسلامی پیشنهاد میشود:
۱- با دستور حضرتعالی، وزارت امور خارجه طی مکاتبه با دفتر حافظ منافع کشور مصر در تهران، خواستار برگزاری جلسهای مشترک با مسئولان وزارت امور خارجه، نماینده تامالاختیار کشور مذکور و نماینده این سازمان نکات و مسائل مرتبط با این موضوع را از نقطه نظر سیاسی و دیپلماتیک بررسی کنند.
۲- با توجه به اهمیت موضوع در سطح بینالمللی، سازمان متبوع پیشنهاد انجام کاوش باستانشناسی در قالب یک گروه متخصص را ارائه میکند تا با بررسی علمی و تخصصی موضوع توسط پژوهشگران و باستان شناسان نسبت به انعکاس توانمندیهای فنی و علمی میهن اسلامی در سطح بین المللی اقدام شود. ”
محمود احمدینژاد نیز در پاسخ به این نامه موافقت خود را اعلام کرده و دستوراتی نیز ارائه داد که متن این نامه به شرح زیر است:
” ثبت، ضبط و معرفی میراث مادی و معنوی ایران عزیز که عظمت و شکوه ملت بزرگ ما را در صحنه جهانی به نمایش میگذارد تکلیف مهم و تعیین کنندهای است که بر عهده یکایک هموطنان و به ویژه دولت جمهوری اسلامی ایران است.
سهم ایرانیان در پایه گذاری تمدن بشری، تکوین و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی بر جهانیان آشکار است و بدیهی است این نقش آفرینی بی بدیل جز از طریق حضور مؤثر و گسترده وسیعی از جغرافیای جهان میسر نیست و عمق دانش و بلندای بینش ایرانیان چندان است که در فرآیند توسعه قلمرو و حوزه نفوذ سیاسی ، آنکه پیش از همه درخشید و در تاریخ به یادگار ماند ادبیات خداجو، آزادیبخش و عدالت گستر ایرانیان است.
در موضوع کشف اخیر نیز لازم است تلاش کافی در جهت بازبینی زوایا و وقایع تاریخی آن صورت پذیرد و اطلاع رسانی مناسب به ملت ایران و عموم مردم علاقمند جهان انجام شود.
استفاده از ظرفیتهای کارشناسی ملی در موضوع میراث فرهنگی و بهره گیری از کارشناسان جهانی و ظرفیتهای دیپلماسی و بین المللی مورد انتظار است. ”
به گزارش فارس، این سربازان در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایههای شن صحرا مدفون شده بودند.
این سربازان بعد از ۷ روز راهپیمایی در بیابان به منطقهای میرسند که هم اکنون با نام “الخرقه ” شناخته میشود پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت.
هرودوت در تاریخ خود به بادهای شدیدی اشاره میکند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گرد بادها و توفانهای شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت.
داستان گم شدن ارتش کامبیز ـ کمبوجیه ـ اگر چه در خاطرها مفقود گشت و هیچ رد پایی از سربازان ایرانی بدست نیامد تا اغلب دانشگاهیان آن را داستانی خیالی بپندارند.
اما اکنون دو دانشمند باستان شناس ایتالیایی ادعا میکنند که شواهد برجسته ای یافته اند که ارتش ایران در توفان شنها دفن شده است. دو برادر ایتالیایی “آنجلو ” و “الفردو ” کستیگلیونی که به خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، “شهر طلا ” ، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند ادعای جدیدی را مطرح کردهاند.
فیلم باستان شناسی که در فستیوال “روورتو ” نشان داده شده، بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین ۵ سال اعزام هیئت باستان شناسی به این منطقه است.آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به این فعالیت کردند در ضمن اعزام هیئتهای باستان شناسی آنها آهن آلاتی را در نزدیکی “سیوا ” پیدا کردند و در حالیکه آنها برروی منطقه کار می کردند، اجساد و استخوانهای انسانهایی را در یک گودال یافتند و آنها این گودال را یک پناهگاه طبیعی در نظر گرفتند آن یک صخره به طول ۱۱۴٫۸ فوت و ۵٫۹ فوت عرض و ۹٫۸ فوت عمق یافتند از این پناهگاهای طبیعی زیاد در صحرا یافت می شود اما این یکی در آن منطقه تنها پناهگاه بوده است و اندازه آن برای پناه بردن و در امان ماندن از توفان شن مناسب است. اما فلزیابهای یک باستان شناس مصری تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان پیدا کرد.
حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان شناسی یک بازوبند نقرهای پیدا کرد و همچنین گوش آویز و چندین حلقه که شبیه تکههای گردنبند بودهاند.
تجزیه و تحلیل گوشوارها بر اساس عکسهای بدست آمده نشان میدهد که آنها مطمئنا به دوران هخامنشیان تعلق داشتهاند و حلقههای کروی که از نقره ساخته شدهاند و یک آویز کوچک از نقره که در پنج قرن قبل از میلاد مسیح در ترکیه بدست آمده است مشابه همین آویز است. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کردهاند و میگویند که بقایای لشکر “کامبیز ” ـ کمبوجیه ـ نیز باید در این منطقه موجود باشد.
ماجرای هزار سرباز هخامنشی کشف شده در مصر
هرچند نخستینبار نبود که خبر کشف ارتش گمشده کمبوجیه در مصر و لیبی بهگوش میرسد اما خبر این بار برخلاف دو بار گذشته بهسرعت از سوی خبرگزاریهای رسمی و روزنامههای سراسری کشور با استقبال روبهرو شد. همچنین خبرگزاریها و روزنامههای معتبر جهانی هم واکنشهای متفاوتی بهپیدایش ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر نشان دادند.
به نوشته «تهران امروز»، مساله تا جایی پیش رفت که «حمید بقایی» رئیس سازمان میراث فرهنگی، صنایعدستی و گردشگری از رئیسجمهور خواست تا اجازه اعزام باستانشناسان ایرانی را در قالب یک تیم باستانشناسی بینالمللی بهکشور مصر بدهد که با موافقت او روبهرو شد اما بهیکباره زاهی حواس، دبیرکل شورایعالی آثار باستانی مصر اطلاعیه مطبوعاتی صادر کرد و ماجرای کشف بقایای ارتش کمبوجیه را از اساس تکذیب کرد. اینبار هم مطبوعات ایران بدون کوچکترین تردیدی واکنش نشان دادند تا ارتش کمبوجیه دوباره در صحرای مصر گم شود.
دوقلوهای افسانهای
در زمانی که بسیاری از محوطههای تاریخی کشور در سکوت خبری بهسر میبردند، دو برادر ایتالیایی بهنام آنجلو و آلفردو کستیگلیونی که بهخاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، «شهر طلا»، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند، ادعا کردند که گمشدگان ایرانیان در دو هزار سال پیش را پیدا کردند. فیلمی از آنها در فستیوال «روورتو» نشان داده شده که بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین پنج سال اعزام هیات باستانشناسی بهاین منطقه بود.براساس این فیلم، آنها در سال ۱۹۹۶ شروع بهاین فعالیت کردند. هیات باستانشناسی در کاوشهای خود آهنآلاتی را در نزدیکی «سیوا» پیدا کردند. کاوش ادامه مییابد و آنها بهاجساد و استخوانهای انسانی در یک گودال میرسند. آنها بهاین نتیجه میرسند که این گودال یک پناهگاه بود در برابر توفانهای شن. کاوشها آنها را به تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان میرساند. آنها همچنین حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستانشناسی یک بازوبند نقرهای، گوشآویز و چندین حلقه که شبیه تکههای گردنبند بودهاند پیدا میکنند. تجزیه و تحلیل گوشوارهها آنها را بهاین نتیجه میرساند که این اشیا متعلق بهدوران هخامنشی هستند. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کردهاند و میگویند که بقایای لشکر «کامبیز» – کمبوجیه- نیز باید در این منطقه موجود باشد.
دوقلوهای ناقلا
زاهی حواس، دبیرکل شورای عالی آثار باستانی مصر اما بهیکباره همه چیز را کتمان کرد. البته نه دریک کنفرانس مطبوعاتی بلکه در یک وب سایت. او مینویسد: «آنچه در روزنامهها، خبرگزاریها و اخبار تلویزیون از کشف بقایای ارتش کمبوجیه از قول برادران دوقلو گفته شده، بیاساس و گمراهکننده است. آن برادران هیچ ماموریتی در منطقه نداشته و مجوزی نیز برای اینکار نداشتهاند.»
اما سربازانی که این دو برادر از کشف آنها خبر دادهاند براساس متون تاریخی در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایههای شن صحرا مدفون شده بودند. این سربازان بعد از هفت روز راهپیمایی در بیابان به منطقهای میرسند که هماکنون با نام «الخرقه» شناخته میشود. پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت. هرچند این قصه از سوی بسیاری بهعنوان افسانه تعبیر میشود اما هرودت در تاریخ خود بهبادهای شدیدی اشاره میکند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گردبادها و توفانهای شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت. از سوی دیگر، خبر کشف اجساد ۵۰ هزار سرباز هخامنشی از مصر بهایران رسید و دوباره تکذیب شد هیچکس سراغی از باستانشناسان نگرفت.
مصر ۳۰۰ سال در سیطره ایران
شهریار عدل، باستانشناس نامآشنای ایران که بهتازگی از کاوش علمی در ترکمنستان بازگشته بهتهرانامروز میگوید: شکی وجود ندارد که کمبوجیه لشکرکشی کرده ومصر را بهتسخیر خود درآوردهاست. در این مسیر که چهارهزار کیلومتر بوده است قطعا سربازانی از بین رفتهاند. بنابراین پیدا شدن اجساد آنها کاملا طبیعی است. اما عدل روی یک مسالهای تاکید میکند که همگان باید بهآن توجه کنند. البته او اعتقاد دارد که آنچه دو برادر دوقلوی ایتالیایی روی آن انگشت گذاشتند همان ارتش کمبوجیه است. عدل میگوید: باید این مساله بررسی شود آنچه که باستانشناسان ایتالیایی میگویند واقعا متعلق بهحمله کمبوجیه بهمصر است یا خیر. او البته تنها خبر این کشف را شنیده و عکسهای آن را ندیده است اما میگوید: ما الان میدانیم که سرنیزههای دوره هخامنشی به چه شکلی بوده است. بنابراین این مساله میتواند ما را بهدرست یا غلط بودن آنچه این دو باستانشناس میگویند، برساند.
عدل هم از نحوه خبررسانی این کشف راضی نیست. او هم کمی مظنون است. میگوید: «مجموعه دادهها باید بررسی شود و پایه علمی داشته باشد. آنچه از نگاه او و سایر باستانشناسان واضح و غیرقابلانکار است، این است که مصر از زمان کمبوجیه تا داریوش سوم جزئی از شاهنشاهی ایران بوده است. او بهوجود آثار بازمانده از این تاریخ در کنار رود نیل و دریای سرخ اشاره میکند و میگوید طبیعا ایران باید با داشتن ارتشی بزرگ و مجهز مصر را بخشی از سرزمین خود کرده باشد. اما او اعتقاد دارد، این موضوع که این ارتش همان ارتش کمبوجیه باشد نیاز به بررسی دارد.
عدل گمشدن بخشی از ارتش کمبوجیه را استیلای ۳۰۰ ساله ایران برمصر در توفان شن اتفاقی عادی میداند.
سوال آخر
حاشیه پیرامون لشکر کمبوجیه بهجدال بین باستانشناسان مصری ختم نشد. سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پس از این جدال بین برادران «کستیگلیونی» و «زهی حواس» مجبور بهواکنش شد. مسالهای که سازمان میراث فرهنگی، صنایعدستی و گردشگری روی آن انگشت گذاشت، احتمال فشارهای سیاسی وارده از سوی دولت مصر بهباستانشناسان برای تکذیب خبری است که واکنشهای متفاوتی از سوی پژوهشگران کشورهای مختلف را در پی داشت. احتمالی که در میان افکارعمومی و آشنایان بهحوزههای تاریخی و سیاسی هم قوت گرفت و دور از ذهن نیست با توجه بهروابط ایران و مصر و رقابتهای فرهنگی چنین فشاری بهتیم باستانشناسی وارد شود. آن هم زمانی که مدتهاست کشورهای عربی از خواب قیلوله ما سود میبرند وتلاش میکنند تا علاوه بر خلیج فارس، مشاهیر ایرانی را هم بهاسم خودشان مصادره کنند.
بههرحال آنچه مسلم است در مصر کتیبهای از داریوش هخامنشی وجود دارد که درباره حفر کانال سوئز و فتح مصر در مقاطعی از تاریخ باستان داد سخن داده است. بنابراین حضور ارتش ایرانیان در آن دوره تاریخی غیرقابل انکار است. برخی از روزنامهها همچنان که بدون گفتوگو با باستانشناسان بهدرج خبر پرداختند بدون کوچکترین تردیدی خبر کذب بودن آن را هم درج کردند. اما سوال اینجاست خبرنگارانی که نزدیک به یکدهه گذشته در حوزه میراث فرهنگی کشور تربیت شده و قدرتی دوباره بهسازمان میراث فرهنگی بخشیده بودند، در این ماجرا کجا بودند؟ چرا سازمان میراث فرهنگی بهجای دادن اطلاعیه و تکذیب و تردید هیچگاه از خبرنگاران شناختهشده این حوزه و باستانشناسان بهنام کشور دعوت نکرد تا در یک کنفرانس مطبوعاتی، این مساله را به چالش بکشانند.
چرا یک برنامهتلویزیونی با حضور باستانشناسان نامآشنای کشور ترتیب نداد تا بتواند از زدن گره روی گرههای گذشته جلوگیری کند. حتی اگر نتیجه نشان میدهد که ارتش کشف شده، کوچکترین ارتباطی با کمبوجیه و خاندان هخامنشی نداشت آیا از ارزش تاریخی ایران که روزگاری مصر را در سیطره خود داشته، کاسته میشد یا آنقدر باید بهحواشی این مساله پرداخته میشد تا اصل ماجرا بهفراموشی سپرده شود؟ سوال آخر اینکه چرا در مسائل علمی و باستانشناسی بهجای پاسخگو بودن باستانشناسان، روابطعمومی سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری پاسخگوست؟ چرا باب گفتوگو بین متخصصان باز نمیشود تا ارتشهای تاریخی ایران در توفان شن حواشی اتفاقهای علمی گم نشوند.
خبر گزاری فارسی در تاریخ ۸:۳۰ نوشت :
حسن محسنی، سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در گفتوگو با خبرنگار اجتماعی فارس اظهار داشت: رئیس جمهوری درباره تعیین تکلیف وضعیت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی که در مصر شناسایی شدهاند، وزارت امور خارجه و سازمان میراث فرهنگی و گردشگری را مکلف کرده است که در همین راستا جلسهای در هفته جاری با حضور معاون رئیس جمهوری و رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری، نماینده دفتر حافظ منافع مصر در ایران، نماینده وزیر امور خارجه، رئیس پژوهشگاه میراث فرهنگی، معاون حفظ و احیای سازمان میراث فرهنگی و تعدادی از کارشناسان مرتبط برگزار میشود.
وی در ادامه گفت: در این جلسه مذاکراتی بین طرفین انجام میشود که عمده مباحث حول دو محور است، نخست اینکه میزان اهمیت شناسایی ۵۰ هزار سرباز هخامنشی در مصر از لحاظ دانش علمی که اضافه خواهد کرد و دوم اینکه راهکارهای پیشنهادی ایران برای کسب اطلاعات بیشتر درباره این آثار ایرانی در این جلسه مطرح میشود.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری یکی از پیشنهادات ایران را که در این جلسه درباره آن تصمیمگیری خواهد شد اقدام برای اعزام هیئت باستانشناسی ایران به مصر اعلام کرد.
به گفته محسنی در حال حاضر سازمان میراث فرهنگی و گردشگری حتی اعضای هیئت باستانشناسی که احتمالاً به مصر اعزام خواهند شد را نیز تعیین کرده است و آمادگی کامل برای بررسیهای بیشتر درباره این ۵۰ هزار سرباز را دارد.
وی در ادامه اظهار داشت: سازمان میراث فرهنگی و گردشگری رایزنیهایی را نیز با دو باستانشناس ایتالیایی که این ۵۰ هزار سرباز هخامنشی را شناسایی کردهاند آغاز کرده است تا اطلاعات این افراد یا با حضور آنها در ایران به کشورمان منتقل شود یا اینکه تیم باستانشناسی که از ایران به مصر اعزام میشود آنها اطلاعات خود را در اختیار تیم ایرانی قرار دهند.
سخنگوی سازمان میراث فرهنگی و گردشگری تصریح کرد: در جلسهای که این هفته برگزار خواهد شد درباره نحوه تعامل ایران و مصر برای سرنوشت ۵۰ هزار سرباز هخامنشی، تصمیمگیری نهایی میشود.
محسنی افزود: در مرحله انعقاد تفاهم طرفین ایرانی و مصری، خبرنگاران رسانههای داخلی و خارجی نیز حضور خواهند داشت.
به گزارش فارس، طی هفته اخیر حمید بقایی، رئیس سازمان میراث فرهنگی و گردشگری در نامهای به رئیس جمهور اعلام کرد: “طی روزهای اخیر بخشی از آثار “ارتش افسانهای باستانی منتسب به کمبوجیه در کشور مصر ” توسط دو باستانشناس ایتالیایی به دست آمد.
سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری در اجرای یکی از مأموریتهای اصلی خود که حفظ، احیاء و ثبت آثار و معرفی دستاوردهای عظیم تمدن بزرگ ایرانی- اسلامی در راستای ” توسعه پایدار مبتنی بر دانایی “، کشور عزیزمان است و به منظور تنویر افکار عمومی و بهرهبرداری از فرصت پیش آمده برای ارتقای فعالیتهای باستانشناسی ایران اسلامی پیشنهاد میشود:
۱- با دستور حضرتعالی، وزارت امور خارجه طی مکاتبه با دفتر حافظ منافع کشور مصر در تهران، خواستار برگزاری جلسهای مشترک با مسئولان وزارت امور خارجه، نماینده تامالاختیار کشور مذکور و نماینده این سازمان نکات و مسائل مرتبط با این موضوع را از نقطه نظر سیاسی و دیپلماتیک بررسی کنند.
۲- با توجه به اهمیت موضوع در سطح بینالمللی، سازمان متبوع پیشنهاد انجام کاوش باستانشناسی در قالب یک گروه متخصص را ارائه میکند تا با بررسی علمی و تخصصی موضوع توسط پژوهشگران و باستان شناسان نسبت به انعکاس توانمندیهای فنی و علمی میهن اسلامی در سطح بین المللی اقدام شود. ”
محمود احمدینژاد نیز در پاسخ به این نامه موافقت خود را اعلام کرده و دستوراتی نیز ارائه داد که متن این نامه به شرح زیر است:
” ثبت، ضبط و معرفی میراث مادی و معنوی ایران عزیز که عظمت و شکوه ملت بزرگ ما را در صحنه جهانی به نمایش میگذارد تکلیف مهم و تعیین کنندهای است که بر عهده یکایک هموطنان و به ویژه دولت جمهوری اسلامی ایران است.
سهم ایرانیان در پایه گذاری تمدن بشری، تکوین و گسترش فرهنگ و تمدن اسلامی بر جهانیان آشکار است و بدیهی است این نقش آفرینی بی بدیل جز از طریق حضور مؤثر و گسترده وسیعی از جغرافیای جهان میسر نیست و عمق دانش و بلندای بینش ایرانیان چندان است که در فرآیند توسعه قلمرو و حوزه نفوذ سیاسی ، آنکه پیش از همه درخشید و در تاریخ به یادگار ماند ادبیات خداجو، آزادیبخش و عدالت گستر ایرانیان است.
در موضوع کشف اخیر نیز لازم است تلاش کافی در جهت بازبینی زوایا و وقایع تاریخی آن صورت پذیرد و اطلاع رسانی مناسب به ملت ایران و عموم مردم علاقمند جهان انجام شود.
استفاده از ظرفیتهای کارشناسی ملی در موضوع میراث فرهنگی و بهره گیری از کارشناسان جهانی و ظرفیتهای دیپلماسی و بین المللی مورد انتظار است. ”
به گزارش فارس، این سربازان در ۵۲۵ سال پیش از میلاد مسیح بر اثر گرفتار شدن در توفان شن، زنده در زیر لایههای شن صحرا مدفون شده بودند.
این سربازان بعد از ۷ روز راهپیمایی در بیابان به منطقهای میرسند که هم اکنون با نام “الخرقه ” شناخته میشود پس از آن بود که سربازان ایرانی ناپدید شدند و هیچ کس اثری از آنها نیافت.
هرودوت در تاریخ خود به بادهای شدیدی اشاره میکند که همزمان با حضور ایرانیان از سمت جنوب وزیدن گرفت و گرد بادها و توفانهای شن عظیم حاصل از آن سربازان ایرانی را در بر گرفت.
داستان گم شدن ارتش کامبیز ـ کمبوجیه ـ اگر چه در خاطرها مفقود گشت و هیچ رد پایی از سربازان ایرانی بدست نیامد تا اغلب دانشگاهیان آن را داستانی خیالی بپندارند.
اما اکنون دو دانشمند باستان شناس ایتالیایی ادعا میکنند که شواهد برجسته ای یافته اند که ارتش ایران در توفان شنها دفن شده است. دو برادر ایتالیایی “آنجلو ” و “الفردو ” کستیگلیونی که به خاطر کشف مشهور خود در ۲۰ سال پیش در شهر تاریخی مصر، “شهر طلا ” ، معروفیت جهانی پیدا کرده بودند ادعای جدیدی را مطرح کردهاند.
فیلم باستان شناسی که در فستیوال “روورتو ” نشان داده شده، بیانگر تحقیق ۱۳ ساله و همچنین ۵ سال اعزام هیئت باستان شناسی به این منطقه است.آنها در سال ۱۹۹۶ شروع به این فعالیت کردند در ضمن اعزام هیئتهای باستان شناسی آنها آهن آلاتی را در نزدیکی “سیوا ” پیدا کردند و در حالیکه آنها برروی منطقه کار می کردند، اجساد و استخوانهای انسانهایی را در یک گودال یافتند و آنها این گودال را یک پناهگاه طبیعی در نظر گرفتند آن یک صخره به طول ۱۱۴٫۸ فوت و ۵٫۹ فوت عرض و ۹٫۸ فوت عمق یافتند از این پناهگاهای طبیعی زیاد در صحرا یافت می شود اما این یکی در آن منطقه تنها پناهگاه بوده است و اندازه آن برای پناه بردن و در امان ماندن از توفان شن مناسب است. اما فلزیابهای یک باستان شناس مصری تعدادی خنجر برنزی و چندین کمان پیدا کرد.
حدود یک چهارم مایل دورتر از پناهگاه تیم باستان شناسی یک بازوبند نقرهای پیدا کرد و همچنین گوش آویز و چندین حلقه که شبیه تکههای گردنبند بودهاند.
تجزیه و تحلیل گوشوارها بر اساس عکسهای بدست آمده نشان میدهد که آنها مطمئنا به دوران هخامنشیان تعلق داشتهاند و حلقههای کروی که از نقره ساخته شدهاند و یک آویز کوچک از نقره که در پنج قرن قبل از میلاد مسیح در ترکیه بدست آمده است مشابه همین آویز است. آنها همچنین گورهای دسته جمعی با هزاران استخوان سفید پیدا کردهاند و میگویند که بقایای لشکر “کامبیز ” ـ کمبوجیه ـ نیز باید در این منطقه موجود باشد.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی و دوم
داریوش در هلیوپولیس.
پیکره داریوش جزو اسنادى است که به تازگى پیدا شده است. این پیکره درگذشته در مدخل دروازه شوش، به نام «دروازه داریوش » جاى داشته است. بیانات خود داریوش معلوم مى کند که پیکره را از مصر، که محل ساختش است، به شوش آورده اند. بر سطوح کمربند، برچینهاى جامه و دور پایه پیکره چهار نوشته به خط هیروگلیف یافت مى شود. در یکى از این نوشته ها آمده است:
تمثال ساخته شده با شباهت تام به خداى کامل، فرمانرواى دو سرزمین که به فرمان اعلیحضرت ساخته شده است تا یادمانى از او به دوام بر جاى ماند و یاد او در نزد پدرش آتون، خداوندگار شهر خورشیدى دو سرزمین، رع- هرخته تا ابد بماند. باشد تا رع- هرخته تمام زندگى، نیرو، سلامتى، شادی را،همان گونه که خود (از آن برخوردار است)، به پاداش به او دهد.
طولانى ترین نوشته به پیوندهای داریوش و آتون با وضوح بیشترى تأکید مى ورزد و درعین حال عناوین فرعونى و پارسى او را در مى آمیزد :
شاه مصر علیا و سفلا، سرور دو سرزمین، داریوش که تا ابد بپایاد! شاه بزرگ،شاه شاهان، سلطان ارض(درتمامیتش، پسر) پدر- از یک- خدا اوئیش تسیه (ویشتاسپ )، هخامنشى، او که در مقام شاه مصر علیا و سفلا بر جایگاهى پدیدار شده است که هوروس از آن بر زندگان، چون رع در رأس خدایان جاویدان سلطنت مى کند.
خدا به داریوش قدرتى جهان شمول مى بخشد:
من به تو تمام سرزمینهاى دشت و کوه جمع آمده زیر پایت را مى دهم. من به تو مصر علیا و سفلا را مى دهم تا ستایشهایشان را تا ابد نثار چهره زیباى تو چون چهره رع کنند.
آنی کاظمی
داریوش در هلیوپولیس.
پیکره داریوش جزو اسنادى است که به تازگى پیدا شده است. این پیکره درگذشته در مدخل دروازه شوش، به نام «دروازه داریوش » جاى داشته است. بیانات خود داریوش معلوم مى کند که پیکره را از مصر، که محل ساختش است، به شوش آورده اند. بر سطوح کمربند، برچینهاى جامه و دور پایه پیکره چهار نوشته به خط هیروگلیف یافت مى شود. در یکى از این نوشته ها آمده است:
تمثال ساخته شده با شباهت تام به خداى کامل، فرمانرواى دو سرزمین که به فرمان اعلیحضرت ساخته شده است تا یادمانى از او به دوام بر جاى ماند و یاد او در نزد پدرش آتون، خداوندگار شهر خورشیدى دو سرزمین، رع- هرخته تا ابد بماند. باشد تا رع- هرخته تمام زندگى، نیرو، سلامتى، شادی را،همان گونه که خود (از آن برخوردار است)، به پاداش به او دهد.
طولانى ترین نوشته به پیوندهای داریوش و آتون با وضوح بیشترى تأکید مى ورزد و درعین حال عناوین فرعونى و پارسى او را در مى آمیزد :
شاه مصر علیا و سفلا، سرور دو سرزمین، داریوش که تا ابد بپایاد! شاه بزرگ،شاه شاهان، سلطان ارض(درتمامیتش، پسر) پدر- از یک- خدا اوئیش تسیه (ویشتاسپ )، هخامنشى، او که در مقام شاه مصر علیا و سفلا بر جایگاهى پدیدار شده است که هوروس از آن بر زندگان، چون رع در رأس خدایان جاویدان سلطنت مى کند.
خدا به داریوش قدرتى جهان شمول مى بخشد:
من به تو تمام سرزمینهاى دشت و کوه جمع آمده زیر پایت را مى دهم. من به تو مصر علیا و سفلا را مى دهم تا ستایشهایشان را تا ابد نثار چهره زیباى تو چون چهره رع کنند.
آنی کاظمی
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.

- پست: 1118
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸۶, ۳:۵۶ ب.ظ
- محل اقامت: ايران....از خزر تا خليج هميشه فارس
- سپاسهای ارسالی: 1224 بار
- سپاسهای دریافتی: 1160 بار
- تماس:
Re: سلسله پادشاهان
دستت درد نكنه واقعا عاليه
اما چرا در مورد مادها چيزي ننوشتي؟؟؟؟؟
اما چرا در مورد مادها چيزي ننوشتي؟؟؟؟؟

خدایا ...!
نیازی به زمین لرزه نیست ...!
کاخِ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!!!
نیازی به زمین لرزه نیست ...!
کاخِ آرزوهای این مردم به تلنگری هم فرو میریخت ...!!!

- پست: 1921
- تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 6415 بار
- سپاسهای دریافتی: 11867 بار
Re: سلسله پادشاهان
قسمت چهارم-هخامنشیان-بخش سی و سوم
داریوش در معبد هیبیس الخرقه
داریوش در معبد هیبیس الخرقه: فعالیت داریوش در مقام سازنده در چندین مکان در مصر قابل تشخیص است: در الکعب ، پرستشگاه امپراتوری مصر علیا که در آن هوروس جدید، فرعون، تاج سفید را دریافت مى کرد. این معبد به دست داریوش بازسازى شد. بر وزنه اى که در کرنک یافت شده است شاه به صفت «محبوب هروئریس»، که فرمانرواى مصر علیاست، متصف شده است. بر تکه اى از اثاث آیین پرستش نوشته اى به نام داریوش دیده مى شود. به تازگى در همان پرستشگاه سنگ استوانه اى ستون توکارى یافت شده است که بر آن این عبارت حک شده است: «آن کس که مناسک را به جا مى آورد، شاه مصر علیا و سفلا، داریوش».
حضور داریوش در واحه الخرقه که در حدود ۲۰۰ کیلومترى غرب دره نیل بر بلندى الاقصر قرار گرفته است، بسیار با اهمیت است. در آنجا معبدى از نوع مصرى، دست نخورده، متعلق به امپراتورى جدید تا دوران بطالسه یافت شده است، این یگانه معبد شناخته شده متعلق به این دوره است. کارهاى نخستین توسط آخرین فراعنه سلسله سائیتى و اقدامات اصلى در زمان داریوش انجام شده است. این پرستشگاه که با تصویر صدها خداى مصری تزیین شده است در درجه اول به آمون- رع تقدیم شده است. داریوش در این پرستشگاه در چند جا به صورت فرعونى با تاجها و صفات معمول فراعنه در حال اهداى پیشکشهاى گوناگون (کندر، شراب، آب، کشتزار) به خدایان و الهگان پانتئون مصری نقش شده است. سرودى براى آمون و یک سرود براى خورشید نوشته شده است که شاه مى بایست آنها را طى تشریفاتى بخواند. به داریوش چنین درود فرستاده اند: «صاحب افسرها، پسر آمون، برگزیده رع… هوروس زرین « فرمانرواى این سرزمین، محبوب تمام خدایان و الهگان مصر»، خداى مصر علیا و سفلا، «شعاع رع »، پسر آن رع که داریوش راکه تا ابد بپایاد، دوست مى دارد. محبوب آمون- رع، فرمانرواى هیبیس، خداى بزرگ آکنده از توانمندى که تا ابد بپایاد». بر دیوار بیرونى، چند کتیبه کار داریوش را در مقام سازنده بزرگ مى دارند. آمون- رع خشنودى خود را چنین اعلام مى دارد:
قرص آمون- رع با نیرویى زنده صبحگاهان پدیدار شد. دو سرزمین را با شکوه دیدگانش افروخت… خدایان به وجد آمدند. او تالارهاى ارزشمند، با شکوه و پر آسایش معبدش را دید. هیچ شهریارى به بزرگى شاه مصر علیا و سفلا، پسر رع، داریوش، فرمانرواى تمام شاهان (همه) سرزمینهاى بیگانه نیست. داریوش این را به مثابه یادمان براى پدرش آمنبیس خداى بزرگ و قوی دست (ساخته ) است (داریوش)، براى او… از سنگ سفید مرغوب مسکه ، جایگاهى ابدی اى ساخته است که سشار حصار آن را با کار به کمال هماره ماندنى بنا نهاده است. رسى- اینبف تزیینات آن را، و زیبایى درهایش را که خورشید در آن تا ابد مى درخشد، آفریده است.
نقوش از روابط ممتاز خدایان با فرعون، که در این مورد خاص داریوش است، حکایت مى کنند. در میان نمونه هاى مختلف، چهار نقاشى بر دیوار شرقى تالار چهل ستون B وجود دارد که داریوش و چند خداى خاص را نمایش مى دهد: نوموت دست شاه را گرفته است و به منخرینش جان مى دمد؛ خداى ایمى- وت را نیز مى توان شناخت که عصایش را به سوی منخرین داریوش دراز کرده است؛ پایین ایسیس، الهه نیت سائیس داریوش خردسال را شیر مى دهد در حالى که حاتحور هیبیس بازوى او را گرفته است. دو کتیبه صحنه را توضیح مى دهند: «این گفته هاى نیت بزرگ، مادر الهى، بانوى سائیس و هادى هیبیس است »و (پشت الهه): «اى نونهال نوک پستانهایش را با دهانت بگیر، این قدرتى است که در رأس سائیس قرار دارد.» همان صحنه در اتاق L پرستشگاه تکرار شده است: «سخنان نیت بزرگ، بانوى سائیس: «ترا از شیر خود چنان تغذیه کنم که تو اى پسر من بتوانى هر دو سرزمین را با تمام رخیت (اقوام منقاد) در مشت خود جمع آورى !» در جاى دیگر (تالار چهل ستونN ) موت داریوش را شیر مى دهد. این مناسک فرعونى شناخته شده به شاه جدید خصلتى الهى مى بخشد.
منبع : امپراطوری هخامنشیان اثر پی یر بریان
داریوش در معبد هیبیس الخرقه
داریوش در معبد هیبیس الخرقه: فعالیت داریوش در مقام سازنده در چندین مکان در مصر قابل تشخیص است: در الکعب ، پرستشگاه امپراتوری مصر علیا که در آن هوروس جدید، فرعون، تاج سفید را دریافت مى کرد. این معبد به دست داریوش بازسازى شد. بر وزنه اى که در کرنک یافت شده است شاه به صفت «محبوب هروئریس»، که فرمانرواى مصر علیاست، متصف شده است. بر تکه اى از اثاث آیین پرستش نوشته اى به نام داریوش دیده مى شود. به تازگى در همان پرستشگاه سنگ استوانه اى ستون توکارى یافت شده است که بر آن این عبارت حک شده است: «آن کس که مناسک را به جا مى آورد، شاه مصر علیا و سفلا، داریوش».
حضور داریوش در واحه الخرقه که در حدود ۲۰۰ کیلومترى غرب دره نیل بر بلندى الاقصر قرار گرفته است، بسیار با اهمیت است. در آنجا معبدى از نوع مصرى، دست نخورده، متعلق به امپراتورى جدید تا دوران بطالسه یافت شده است، این یگانه معبد شناخته شده متعلق به این دوره است. کارهاى نخستین توسط آخرین فراعنه سلسله سائیتى و اقدامات اصلى در زمان داریوش انجام شده است. این پرستشگاه که با تصویر صدها خداى مصری تزیین شده است در درجه اول به آمون- رع تقدیم شده است. داریوش در این پرستشگاه در چند جا به صورت فرعونى با تاجها و صفات معمول فراعنه در حال اهداى پیشکشهاى گوناگون (کندر، شراب، آب، کشتزار) به خدایان و الهگان پانتئون مصری نقش شده است. سرودى براى آمون و یک سرود براى خورشید نوشته شده است که شاه مى بایست آنها را طى تشریفاتى بخواند. به داریوش چنین درود فرستاده اند: «صاحب افسرها، پسر آمون، برگزیده رع… هوروس زرین « فرمانرواى این سرزمین، محبوب تمام خدایان و الهگان مصر»، خداى مصر علیا و سفلا، «شعاع رع »، پسر آن رع که داریوش راکه تا ابد بپایاد، دوست مى دارد. محبوب آمون- رع، فرمانرواى هیبیس، خداى بزرگ آکنده از توانمندى که تا ابد بپایاد». بر دیوار بیرونى، چند کتیبه کار داریوش را در مقام سازنده بزرگ مى دارند. آمون- رع خشنودى خود را چنین اعلام مى دارد:
قرص آمون- رع با نیرویى زنده صبحگاهان پدیدار شد. دو سرزمین را با شکوه دیدگانش افروخت… خدایان به وجد آمدند. او تالارهاى ارزشمند، با شکوه و پر آسایش معبدش را دید. هیچ شهریارى به بزرگى شاه مصر علیا و سفلا، پسر رع، داریوش، فرمانرواى تمام شاهان (همه) سرزمینهاى بیگانه نیست. داریوش این را به مثابه یادمان براى پدرش آمنبیس خداى بزرگ و قوی دست (ساخته ) است (داریوش)، براى او… از سنگ سفید مرغوب مسکه ، جایگاهى ابدی اى ساخته است که سشار حصار آن را با کار به کمال هماره ماندنى بنا نهاده است. رسى- اینبف تزیینات آن را، و زیبایى درهایش را که خورشید در آن تا ابد مى درخشد، آفریده است.
نقوش از روابط ممتاز خدایان با فرعون، که در این مورد خاص داریوش است، حکایت مى کنند. در میان نمونه هاى مختلف، چهار نقاشى بر دیوار شرقى تالار چهل ستون B وجود دارد که داریوش و چند خداى خاص را نمایش مى دهد: نوموت دست شاه را گرفته است و به منخرینش جان مى دمد؛ خداى ایمى- وت را نیز مى توان شناخت که عصایش را به سوی منخرین داریوش دراز کرده است؛ پایین ایسیس، الهه نیت سائیس داریوش خردسال را شیر مى دهد در حالى که حاتحور هیبیس بازوى او را گرفته است. دو کتیبه صحنه را توضیح مى دهند: «این گفته هاى نیت بزرگ، مادر الهى، بانوى سائیس و هادى هیبیس است »و (پشت الهه): «اى نونهال نوک پستانهایش را با دهانت بگیر، این قدرتى است که در رأس سائیس قرار دارد.» همان صحنه در اتاق L پرستشگاه تکرار شده است: «سخنان نیت بزرگ، بانوى سائیس: «ترا از شیر خود چنان تغذیه کنم که تو اى پسر من بتوانى هر دو سرزمین را با تمام رخیت (اقوام منقاد) در مشت خود جمع آورى !» در جاى دیگر (تالار چهل ستونN ) موت داریوش را شیر مى دهد. این مناسک فرعونى شناخته شده به شاه جدید خصلتى الهى مى بخشد.
منبع : امپراطوری هخامنشیان اثر پی یر بریان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم
شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار
زیبنده یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید.