شک دکارتی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

شک دکارتی

پست توسط رونین »

روش شک دکارت

دکارت در ابتدا برای دستیابی به معرفت یقینی، از خود پرسید: آیا اصل بنیادینی وجود دارد تا بتوانیم تمام دانش و فلسفه را بر آن بناکنیم و نتوان در آن شک کرد؟

راهی که برای این مقصود به نظر دکارت می‌رسید، این بود که به همه چیزشک کند. او می‌خواست همه چیز را از اول شروع کند و به همین خاطر لازم می‌دانست که در همه دانسته‌های خود(اعم از محسوسات و معقولات و شنیده‌ها) تجدید نظر نماید.

بدین ترتیب شک معروف خود را که بعدها به روش شک دکارتی معروف شد آغاز کرد. او این شک را به همه چیز تسری داد؛ تا جایی که در وجود جهان خارج نیز شک کرد و گفت: از کجا معلوم که من در خواب نباشم؟ شاید این طور که من حس می‌کنم یا فکر می‌نمایم یا به من گفته‌اند، نباشد و همه اینها مانند آنچه در عالم خواب بر من حاضر می‌شود، خیالات محض باشد. اصلاً شاید شیطانِ پلیدی در حال فریب دادن من است و جهان را به این صورت برای من نمایش می‌دهد؟

دکارت به این صورت به همه چیز شک کرد و هیچ پایه مطمئنی را باقی نگذاشت. اما سر انجام به اصل تردید ناپذیری که به دنبالش بود، رسید. این اصل این بود که:

من می‌توانم در همه چیز شک کنم، اما در این واقعیت که شک می‌کنم، نمی‌توانم تردیدی داشته باشم. بنابراین شک کردن من امری است یقینی. و از آنجا که شک، یک نحوه از حالات اندیشه و فکر است، پس واقعیت این است که من می‌اندیشم. چون شک می‌کنم، پس فکر دارم و چون می‌اندیشم، پس کسی هستم که می‌اندیشم.

بدین ترتیب یک اصل تردید ناپذیر کشف شد که به هیچ وجه نمی‌شد در آن تردید کرد. دکارت این اصل را به این صورت بیان کرد:

می‌اندیشم، پس هستم. (اصل کوژیتو)

دکارت به هدف خود رسیده بود و فلسفه اش را بر اساس همین اصل بنیادین بنا کرد. البته اصل مذکور از جهاتی همچون نامعقول بودن اثر قبل از صاحب اثر، مخدوش دانسته شده‌است.


********************

فلسفه دکارت

همگان دکارت را از جملهٔ بنیان‌گذاران فلسفهٔ جدید (فلسفهٔ بعد از دوران تولد مجدد) می‌دانند. او اولین فیلسوف بزرگ بعد از دوران قرون وسطی است، که به همراه فیلسوفانی نظیر اسپینوزا و گوتفرید لایبنیتز به مکتب اصالت عقل تعلق دارند؛ مکتبی که عقیده‌اش این بود که: «به آنچه که حواس انسان ارائه می‌دهند نمی‌توان اطمینان کامل داشت، بلکه، تنها از راه عقل است، که شناخت حقیقی و یقین‌آور صورت می‌گیرد.»


******************


دکارت پس از این نتیجه‌گیری، از خود پرسید: آیا چیز دیگری هم هست که به این اندازه یقینی باشد و بتوان آنرا با این یقین شهودی درک کرد؟

پاسخ وی به این پرسش مثبت بود. دکارت بیان کرد که تصور روشن و واضحی از یک وجود کامل در ذهن دارد که همان خداوند است و این تصور را همیشه داشته‌است. وی به این نتیجه رسید که تصور وجود کامل و قادر مطلق، نمی‌تواند ساخته و پرداخته ذهن او باشد؛ زیرا او موجودی محدود و ناقص است و ممکن نیست وجود کامل و نامتناهی از موجود محدود و ناقص سرچشمه گرفته باشد. در واقع اگر وجود کاملی وجود نداشت؛ ما نیز تصوری از آن نداشتیم. پس تصور وجود کامل باید از خود آن وجود و به سخن دیگر از خداوند برآمده باشد. بنابراین خداوند وجود دارد.

به علاوه، دلیل دیگر برای وجود داشتن خدا این است که: تصور همه ما از این موجود کامل، این طور است که او از هر جهت کامل است. لازمه چنین تصوری آن است که این موجود، وجود خارجی داشته باشد. چرا؟ زیرا تصور ما این است که این موجود از هر جهت دارای کمال مطلق است و یکی از کمالات نیز، وجود داشتن است؛ بنابراین اگر این موجود کامل وجود نداشته باشد، کامل نخواهد بود؛ یعنی موجود کامل، باید موجود ناکامل باشد و با این حساب به تناقض می‌رسیم. پس این موجود کامل ذهن ما را بوجود آورده‌است و ما می‌توانیم به دانسته‌های خود اعتماد کنیم و لازم نیست همیشه در شک باشیم و یا از ضرر کردن نگران باشیم.

به این ترتیب، دکارت وجود خدا را به دو دلیل، اثبات می‌کند.(البته برخی از فیلسوفان بعد از وی، اشکالات زیادی به این براهین گرفته‌اند). به گفته دکارت، تصور خدا در ذات ماست؛ خدا خودش این تصور را قبل از اینکه به این دنیا بیاییم، در ما قرار داده‌است.

******************

وجود جهان خارج

دکارت، بقیه فلسفه‌اش را بر پایه این دو اصل، یعنی وجود خود و وجود خدا بنا کرد. او گفت:

من در عالم خارج، اموری را ادراک می‌کنم که مادی نیستنند و بنابراین با عقل ادراک شده‌اند نه با حس. مانند امتداد(عرض، طول و عمق). هر شئ مادی امتداد دارد. چنین صفاتی که با عقل ادراک می‌شوند، به اندازه این واقعیت که من وجود دارم، روشن و بدیهی هستند. پس این امور هم یقینی هستند.

در ادامه، دکارت در اثبات اینکه جهان خارج وجود دارد و خواب و خیال نیست، از تصور موجود کامل یعنی خدا کمک می‌گیرد. به این صورت که:

وقتی عقل چیزی را به طور واضح و متمایز شناخت، این شناخت باید ضرورتا درست باشد؛ چرا که خداوند نه من را فریب می‌دهد و نیز روا نمی‌دارد که من در باره جهان و چیستی آن فریب بخورم. فریب کاری از عجز و نقص سرچشمه می‌گیرد.

بنابراین هرچه را با عقل خود درک کنیم، حتما صحیح است و یکی از اموری را که با عقل می‌یابیم، وجود واقعی جهان خارج می‌باشد.

************

جوهرهای سه‌گانه

تا این جا دکارت به سه امر کاملاً یقینی رسیده‌است که به گفته او، به هیچ وجه نمی‌توان در آنها شک روا داشت:

این که موجودی اندیشنده‌است و وجود دارد.
این که خدا وجود دارد.
و این که عالم خارج واقعا وجود دارد.

به اعتقاد وی، اساس تمام موجودات و آنچه را که در عالم است، می‌توان به دو امر بنیادین رساند. همه چیز از این دو جوهر قائم به ذات تشکیل شده‌است. به عبارت دیگر، دو گونه هستی کاملاً متفاوت وجود دارد که هر کدام از این دو گونه هستی، صفات مخصوص به خود را دارند:

جوهر بعد و امتداد که همان ماده‌است.(هستی خارجی)
جوهر اندیشه و فکر.(هستی درونی)

نفس و اندیشه، آگاهی محض است، جایی در فضا اشغال نمی‌کند و نمی‌توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم کرد. ولی ماده بُعد یا امتداد محض است، در مکان جای می‌گیرد و به همین خاطر می‌توان آن را به اجزای کوچک تر تقسیم نمود؛ به علاوه ماده آگاهی ندارد. بدین ترتیب در نظر وی هستی و آفرینش به دوقسمت کاملاً متفاوت و مستقل از هم تقسیم گردید و به همین خاطر، دکارت را دوگانه انگار(Dualist) می‌نامند؛ یعنی کسی که قائل به شکاف عمیق بین هستی اندیشه و هستی ماده‌است.

البته باید توجه داشت که بنا به اعتقاد او میان این دو جوهر در بدن انسان، از راه عضو خاصی در سر، که آن را غده صنوبری می‌نامد ارتباط عمیقی برقرار است.

بنابراین در نظر او به طور کلی سه جوهر وجود دارد: نفس، جسم، و خداوند. دکارت، این سه را جوهر می‌نامد زیرا هر یک قائم به ذات خود بوده و هر کدام یک صفات اساسی دارند که مخصوص به خودشان است. به این صورت که: صفت نفس، فکر، صفت جسم بعد و صفت خداوند کمال است.

تنها به یک چیز نمی توان شک کرد و آن شک است


دکارت در آغاز سلوک فلسفي‌اش خود را ملزم به رعايت چهار دستور مي‌داند: نخست اينکه هيچ چيز را حقيقت نپندارد مگر آن‌که درستي‌اش براي او بديهي شود و جاي هيچ‌گونه شکي باقي نماند. دوم آن‌که هر يک از مشکلاتي را که به مطالعه در مي‌آورد، براي تسهيل حلشان، تقسيم به اجزا کند. سوم آنکه مسائل را از آسان‌ترينشان آغاز کند. چهارم آن‌که در مورد هر مسئله مطمئن شود که امري فروگذار نشده باشد.

او بر اين باور است که تا اساس و دليلي براي يقين وجود نداشته باشد، صدق بيهوده خواهد بود2؛ بدين منظور اولين کارش، پيش‌دستي در شکاکيت است. او مي‌خواهد راه را بر شکاکان ببندد؛ پس تصميم مي‌گيرد هر آن‌چه شکاکان ممکن است بتوانند انجام دهند، خودش به نحو بهتري انجام دهد و اين همان شک روشمند3 دکارت است. بنابراين تمام آن‌چه را که مي‌تواند کوچکترين شکي در آن بکند، کنار مي‌گذارد و همه اعتقادات را از ذهنش بيرون مي‌کند.

ابتدا متوجه مي شود که محسوسات منابع اطلاعاتي دقيقي نيستند؛ به طور مثال رنگ اشيا در ساعات مختلف شبانه روز متفاوت به نظر مي‌رسد و ارتفاع کوه‌ها از دور با ارتفاع يک قلم برابر است. پس هر آن‌چه را که از آن‌ها درک مي‌شود کنار مي‌گذارد. در مرحله بعدي اين فکر به ذهنش مي رسد که ممکن است در بيداري هم مانند خواب، چيز‌هايي را واقعيت پندارد که ابداً حقيقت ندارند. در بالاترين مرتبه شک، دکارت مي‌انديشد که شايد خداي فريبکاري وجود داشته باشد که او را در باب همه موضوعات فريب مي‌دهد.

شکاکيت دکارت را به جايي ‌مي‌رساند که وجود جهان و هر آنچه در آن هست، برايش ترديد‌پذير مي‌شود. يادآوري اين نکته ضروري است که هدف دکارت از اين شکاکيت، پيدا کردن قضايايي ترديد‌ناپذير است تا بتواند از آن‌ها به عنوان مقدمات استدلال استفاده کند.

«شک هنگامي متوقف مي‌شود که دکارت مي‌بيند مشغول فکر‌کردن است.»4 او استدلال مي‌کند که خداي فريبکار هر‌قدر هم او را بفريبد، در اين مورد که فکر مي‌کند، نمي‌تواند او را فريب دهد. حتي اگر فکرش باطل هم باشد، باز هم مشغول فکر کردن است. از اين حقيقت که انديشه وجود دارد، نتيجه مي‌گيرد که بايد شخص صاحب انديشه‌‌اي وجود داشته باشد: «مي انديشم، پس هستم.»5 در اينجا مقصود او از انديشيدن فقط فکر مجرد نيست؛ منظور او مدرکات حسي، تخيل و وجدانيات نيز هست.

دکارت به نقطه‌اي‌ مي‌رسد که چيزي جز خود آگاهي‌اش ندارد و مي‌بايست جهاني را از نو با استفاده از اين خود‌آگاهي بسازد. در ميان تصورات مختلفي که در ذهنش دارد کاوش مي‌کند و متوجه مي‌شود تصور نا‌متناهي و کمال که در ذهنش وجود دارد، لاجرم بايد توسط موجودي نامتناهي و کامل در ذهنش گذاشته شده باشد؛ در نتيجه موجود کاملي (خدا) وجود دارد. استدلال او اين است که «علت فاعلي يا تامه دست کم بايد به اندازه معلولش مشتمل بر واقعيت باشد، در نتيجه محال است چيزي از عدم پديد آيد ...]و[ هر چيزي که کامل‌تر، يعني حاوي واقعيت بيشتري باشد، محال است از چيزي صادر شود که کمال کمتري دارد.»6

متصف بودن خدا به صفت کمال نشان مي‌دهد که او نمي‌تواند فريبکار باشد؛ زيرا فريبکاري نوعي نقص است. اما نفي فريبکاري خداوند به اين معنا نيست که ما خطا نمي‌کنيم.

وقوع خطا به چگونگي کاربرد دو قوه فاهمه و اراده مربوط است. قوه فاهمه در ما محدود و قوه اراده بسيار وسيع و نامحدود است. اگر قوه اراده در مرز‌هاي فاهمه محدود نشود، ما دچار خطا مي‌شويم و راه رسيدن به حقيقت آن است که توجهمان را به چيز‌هايي محدود کنيم که به طور کامل ادرک مي‌کنيم و از هر چيز ديگري که در فهمش با پيچيدگي و ابهام مواجهيم، پرهيز کنيم.

در مقام پاسخ به پرسش «آيا اشيا مادي وجود دارند؟»7، وجود قوه‌اي انفعالي به نام احساس را در خودش تأييد مي کند. اما وجود اين قوه را بي‌فايده مي‌داند مگر آن‌که قوه فعالي در او يا در چيز ديگري وجود داشته باشد که بتواند مفاهيمي بر ساخته از احساس پديد آورد. اما اين قوه فعال در او موجود نيست زيرا متضمن فکر نيست و چنان مفاهيمي به طور غير ارادي در او به وجود مي‌آيند (او نمي‌تواند چيزي را احساس کند مگر آنکه در معرض يکي از اندام‌هاي حسي‌اش قرار گيرد و وقتي هم که قرار گيرد نمي‌تواند آن را احساس نکند.) پس اين قوه فعال در جوهر ديگري موجود است که يا جسم است يا خداوند. از آن‌جا که خداوند ميل بسيار شديدي در او نهاده که انتقال مفاهيم از اشيا مادي است و خداوند فريبکار نيست، پس آن قوه اشيا مادي است و اشيا مادي وجود دارند.

به ظن دکارت هر شخصي اگر با حسن نيت کافي به استدلال‌هاي او درباره وجود نفس، خدا و اشيا مادي توجه کند، آن‌ها را تصديق خواهد کرد.

يکي از نتايج استدلال‌هاي دکارت، ثنويت معروف دکارتي است. دکارت تمايزي بين خودش، که چيزي جز انديشه نيست و باقي جهان قائل مي‌شود. يعني جهان را شامل ذهن و عين مي‌داند.

دکارت فيلسوفي عقل‌گراست اما برخلاف نظر بسياري، همه چيز را محصول ژرف انديشي نمي‌داند. او بر اين باور است که خواص بنيادي جهان و نفس و به صورت جزئي‌تر قوانين بنيادي فيزيک را مي‌توان با ژرف انديشي کشف کرد اما حقايق علمي را فقط با آزمايشات تجربي مي‌توان به دست آورد؛ چنانکه او خود دست به تشريح اجساد حيوانات مي‌زد. دکارت اگر‌چه براي اثبات وجود جهان، از اثبات وجود خدا استفاده کرد؛ اما نشان داد که انجام تحقيق و کار علمي نياز به استفاده از مفهوم خدا و مداخلات کلامي ندارد و بدين وسيله باعث شد که دخالت کليسا در کار علم ناموجه شناخته شود.

عناوين کتاب‌هاي دکارت به شرح زير است:

گفتار در روش به کار بردن خرد (1637)، تأملات در فلسفه اولي (1641)، اصول فلسفه (1644)، در انفعالات نفساني (1650) و درباره انسان (1662)
منابع :

پست اول: ویکی پدیا
پست دوم : منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 22/05/1384
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 3472
تاریخ عضویت: جمعه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۷, ۹:۴۴ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 5879 بار
سپاس‌های دریافتی: 12411 بار
تماس:

Re: شک دکارتی

پست توسط Solver »

  نظر من عمده اشکال دکارت در این است که وقتش را صرف کشف آن قانونی کرده که از ابتدا هم شفاف و واضح بود و وی با چشم پوشی بر واقعیت گام هایی برداشت.

چرا که کسب یقین در مورد موجودیتی شکاک در همان نخستین گام که تصمیم به شک گرفته شده است برای یک جوان نه چندان خردمند و باهوش هم ممکن است چه برسد به یک فلیسوف اهل منطق. و دست یافتن به این یقین حداقل، فلسفه لزوم شک در جهت کشف موجودیت خود را بی معنا می سازد.

البته یک نقطه مشترک در فلسفه های غربی وجود دارد که بهتره با یک مثال بهش اشاره کنم. مانند زمانی که ما چیزی به انتهای نخی بسته باشیم، آنگاه با گرفتن سر دیگر نخ بگوییم راهی یافته ایم که بفهمیم انتهای نخ چه چیزی است و راه این است که نخ را دنبال کنیم!

و این همان کلاف سر در گم فلسفه غرب است که گاه در مسیر آنچان سر در گم میشوند که هر چند خودشان انتهای مسیر را از ابتدا میدانستند یا بهتر است گفت تعیین کرده اند، اما مقصد را فراموش کرده و درگیر پیچ و تاب مسیر می شوند. آنها هم که فلسفه ای کامل تر دارند در حقیقت هیچ ارائه جدیدی نمی کنند بلکه کشف دانسته میکنند. این خود فریبی در باب جدید بودن کشفیات و البته اصرار بر تکرار این رویه فلسفی در غرب ریشه اش در حمایت از اصول بنیادین فلسفه نظری ایشان است. اینطور باید گفت که در حقیقت بیشتر فلسفه ها در باطنشان با هدف دفاع از ماهیت فلسفه و لزوم فلسفی اندیشدن ایجاد شده اند نه با هدف آن چیزی که در تعریف خود فلسفه بیان شده است.

فلسفه قرار است اصولی باشد که پاسخ دهنده سوالات است، فلسفه ای که پاسخگو تر باشد کامل تر است. اما اکثر فلسفه ها در باطنشان گریزان از بخش سوال و جواب هستند هیچ حتی گاهی پرسیدن را نوعی بی خردی جلوه میدهند حال آن که خود در ظاهر دعوت به پرسشگر بودن دارند. البته این مشکل دامن گیر ادیان هم شده، چنان که گاهی در کشور خودمان هم شاهد هستیم برخی افراد مخالف طرح سوالات ذهنی دیگران و طلب جواب از دین برای آن سوالات هستند که این موجب توقف شکوفایی قدرت فلسفه های الهی خواهد شد.

در بین فلسفه ها اگر منصف باشیم باید ملاصدرا را حقیقتاً ستود چرا که با شجاعت تمام جای اینکه مثل بیشتر فلسفه ها در گام نخست از شما سوالی بپرسد، برای شروع پاسخی برای بزرگترین سوال ذهنی ارائه میکند. اینجا بیش از این از موضوع خارج نمیشم انشاالله در فرصت مناسب تر در مبحث مجزا دوستان سنترال را با فلسفه ملاصدرا آشنا خواهم کرد. البته من زودتر از اینها خواستم اقدام کنم اما دیدم چه بهتر است بگذارم تعداد زیادی از فلسفه ها توسط دوستان مطرح شده و مورد بحث قرار گیرد و سپس فلسفه ملاصدرا را طرح کنم تا اینطور نقاط قوت و ضعف آن به نسبت فلسفه های دیگر قابل درک تر باشد. 
Personal Site: [External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”