اگر این روزها باران با ترانه، با گهرهای فراوان بر بام خانه هامان نمیخورد، دلیلش کم شدن سهم ما از آسمان نیست بلکه آسمان، آبی چو دریا/یک دو ابر اینجا و آنجا/چون دل من/روز روشن فراموششده.
«دو کاج» دیگر نیستند تا یاد ما و بچه های ما بدهند که کمی همدیگر را تحملکنیم:
[HIGHLIGHT=#ffff00]«گفت: ای آشنا ببخش مرا / خوب در حال من تامل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است / چند روزی مرا تحمل کن»
شاید هم دیگر یادمان رفته با دیدن «روبه بی دست و پای» بخواهیم شیر باشیم، نه همان روبه بی دست و پا: «برو شیر درنده باش، ای دغل/مینداز خود را چو روباه شل / چنان سعی کن کز تو ماند چو شیر/ چه باشی چو روبه به واماندهسیر؟»
این روزها انگار چشمهایمان کدر شدهاند طوری که از کنار زیباییها رد میشویم بیکه ببینیمشان. این روزها دیگر برایمان مهم نیست که:
صد دانه یاقوت، دسته به دسته/ با نظم و ترتیب، یک جا نشسته/ هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشان/ قلب سپیدی در سینه آن
این روزها یادگاریهای روزهای خوب مدرسه را فراموش کردهایم. روزهایی که شعرها را، مشقها را واژه واژه زندگی میکردیم. روزهایی که واژهها، هم راه را نشانمان میدادند، هم چاه را. روزهایی که برای یاد گرفتن نکته ای لازم نبود بدانیم در حال یادگرفتن هستیم، کافی بود شعری را به خاطر آهنگ زیبایش بارها و بارها بخوانیم و مضمون و معنای ناب آن شعر در قلبمان جای بگیرد. شعرهای کودکی هنوز هم در قلبمان است، در حافظه بلندمدت مان. حالا همه اینها گذشته است، روزهای خوب ما و روزهای خوب کتابهای فارسی.
های فارسی زود نو میشوند، نوهای کهنه. جلدشان را عوض میکنند و هی رنگ صورتی و زرد میپاشند داخل کتاب به این امید که جذاب تر شود، جذاب تر از کتاب های قدیمی و رنگ رورفته. دم و یال و شکم کتابهای فارسی را میزنند به امید ساده تر شدن کتابها. این ساده شدن یعنی اینکه هم از متون ساده تری در کتابها استفاده شود و هم نکتههایی که لازم است یک دانش آموز بداند مستقیم به او گفته شود. نکتههایی که بچهها با قلبشان نمیآموزند و شعرهایی که بالای آنها نوشته شده «حفظ کنید» در حافظه کوتاه مدت آنها میماند؛ در مغزشان! وقتها این کودک درون بدجوری آدمو اذیت می کنه
