محمد علي صادقي ( يغما)
خوشنويس . نويسنده و شاعر معاصر .
در سال 1330 در شهر کوچک خاش به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در کرمان طي کرد و در سال 1349 به دانشگاه تهران راه يافت و در رشته کارشناسي ادبيات فارسي فارغ التحصيل شد. در سال 1362 از انجمن خوش نويسان ايران مدرک ممتازي خوشنويسي را اخذ کرد. تخلص ايشان يغما است.
کارنامه هنري او : تصحيح و مقابله و خوشنويسي آثار متعددي از ادب فارسي از جمله : ديوان حافظ . رباعيات مولانا . رباعيات خيام و گلستان سعدي ..... است. کتاب دلم را برايت سرودم گزيده اشعار اين شاعر است. ايشان همچنين کتاب قرآن مجيد را نيز با خط خودشان خوش نويسي کرده اند که به گفته خودشان هفت سال اين کار به طول انجاميد.
من قصد دارم بعضي از اشعار ايشان را برايتان بنويسم.
محمد علي صادقي ( يغما)
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
دلم هواي تو دارد . به باد گفتم : گفت :
پيام سبز تو را با بهار . خواهم گفت
دلم هواي تو دارد. به کوه گفتم :گفت :
سرود درد تو را استوار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به ابر گفتم: گفت :
پيام عشق تو را اشکبار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به کوچه گفتم: گفت :
ز سوز و ساز تو در هر کنار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به لاله گفتم: گفت :
حديث رنج تو را داغدار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به چشمه گفتم: گفت :
که جوش عشق تو را بي قرار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به رود گفتم : گفت:
نواي شوق تو در سبزه زار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به عشق گفتم : گفت :
که التهاب دلت را به يار خواهم گفت
پيام سبز تو را با بهار . خواهم گفت
دلم هواي تو دارد. به کوه گفتم :گفت :
سرود درد تو را استوار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به ابر گفتم: گفت :
پيام عشق تو را اشکبار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به کوچه گفتم: گفت :
ز سوز و ساز تو در هر کنار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به لاله گفتم: گفت :
حديث رنج تو را داغدار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به چشمه گفتم: گفت :
که جوش عشق تو را بي قرار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به رود گفتم : گفت:
نواي شوق تو در سبزه زار خواهم گفت
دلم هواي تو دارد . به عشق گفتم : گفت :
که التهاب دلت را به يار خواهم گفت
Don't play games with the ones who love you

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
آرمين,
آرمين جان زيبا بود
ممنون
آرمين جان زيبا بود
ممنون

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
چه ميشد
چه ميشد اگر مهربان مي شديم
فداي هم از عمق جان مي شديم
چه مي شد که چون کودکان بهر هم
صميمانه شيرين زبان مي شديم
چه ميشد اگر مثل پروانه ها
به لطف نسيمي جوان مي شديم
چه ميشد اگر مثل آئينه ها
مصفا دل و خوش زبان مي شديم
چه مي شد سر سفره ي عاشقي
دلي ساده را ميزبان مي شديم
براي دل مرغکي در قفس
چه مي شد اگر آسمان مي شديم
چه مي شد که نجوا کنان چون نسيم
نوازشگر اين و آن مي شديم
چه مي شد که در ما دروغي نبود
چه مي شد اگر يکزبان مي شديم
چه ميشد اگر مهربان مي شديم
فداي هم از عمق جان مي شديم
چه مي شد که چون کودکان بهر هم
صميمانه شيرين زبان مي شديم
چه ميشد اگر مثل پروانه ها
به لطف نسيمي جوان مي شديم
چه ميشد اگر مثل آئينه ها
مصفا دل و خوش زبان مي شديم
چه مي شد سر سفره ي عاشقي
دلي ساده را ميزبان مي شديم
براي دل مرغکي در قفس
چه مي شد اگر آسمان مي شديم
چه مي شد که نجوا کنان چون نسيم
نوازشگر اين و آن مي شديم
چه مي شد که در ما دروغي نبود
چه مي شد اگر يکزبان مي شديم
Don't play games with the ones who love you

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
تنهايي
هيچکس با من نيست
که صميميت دستانم را در يابد
و مرا درک کند
هيچکس با من نيست
که دم پنجره تنهايي بنشيند
و تماشاگر غم بارش باران باشد
من همان مرغک غمگينم در کنج قفس
که تمام سخنش تنهايي است
من چنان شاپرکي محزونم
که باندازۀ تنهايي خود غمگينست
بال هايم زخمي است
آه اي دست نوازشگر باد
تو در آغوشم گير
تشنه ي پروازم
پر کشيدن به سر کاج بلند
و کجاهاي پر از سبزه و گل
آه.....
نوشيدن شبنم چه حلاوت دارد
در فضايي که پر از رايحه ي داووديست
هيچکس با من نيست
که صميميت دستانم را در يابد
و مرا درک کند
هيچکس با من نيست
که دم پنجره تنهايي بنشيند
و تماشاگر غم بارش باران باشد
من همان مرغک غمگينم در کنج قفس
که تمام سخنش تنهايي است
من چنان شاپرکي محزونم
که باندازۀ تنهايي خود غمگينست
بال هايم زخمي است
آه اي دست نوازشگر باد
تو در آغوشم گير
تشنه ي پروازم
پر کشيدن به سر کاج بلند
و کجاهاي پر از سبزه و گل
آه.....
نوشيدن شبنم چه حلاوت دارد
در فضايي که پر از رايحه ي داووديست
Don't play games with the ones who love you