مکتب متعالی

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

مکتب متعالی

پست توسط رونین »

در سال‌ 1501 ميلادي‌ (907 هجري)، صفويان‌ شيعي‌ مذهب‌ به‌ سلطنت‌ رسيدند و با آنكه‌تا آن‌ تاريخ‌ شيعيان‌ از نظر تعداد نسبت‌ به‌ سنيان‌ در اقليت‌ بودند، مذهب‌ شيعه، مذهب‌ رسمي‌ ايران‌ شناخته‌ شد. ايران‌ نه‌ تنها مركز سياسي، بلكه‌ به‌ مركز فرهنگي‌ اسلام‌ شيعي‌ مبدل‌ شد.اين‌گونه‌ بود كه‌ «مكتب‌ اصفهان» به‌ وجود آمد و شخصيتهايي‌ چون‌ شيخ‌ بهايي، ميرداماد، ميرفندرسكي، ملاصدرا، لاهيجي، فيض‌ كاشاني‌ و سرانجام‌ مجلسي‌ به‌ رونق‌ آن‌ ياري‌ كردند.

‌با ظهور مكتب‌ اصفهان، آرامش‌ و سكون‌ و ركود فلسفه‌ي‌ اسلامي‌ در هم‌ ريخت‌ و انقلابي‌ در شيوه‌ي‌ تفكر روي‌ داد. اگر مي‌گوييم‌ فلسفه‌ي‌ اسلامي، به‌ اين‌ جهت‌ است‌ كه‌ فلسفه‌ در ميان‌ مسلمانان‌ غير ايراني‌ از زمان‌ درگذشت‌ ابن‌ رشد به‌ بعد دچار ركود شده‌ بود. احمد امين‌ متفكر برجسته‌ي‌ مصري‌ معاصر، در اثر نامدار خود ظهرالاسلام‌ آورده: «فلسفه‌ بيشتر برازنده‌ اهل‌ تشيع‌ است‌ تا اهل‌ تسنن‌ و اين‌ امر در عصر خلفاي‌ فاطمي‌ در مصر و آل‌بويه‌ در ايران‌ مشاهده‌ شده‌ است. حتي‌ در دوره‌هاي‌ اخير نيز ايران‌ كه‌ شيعي‌ مذهب‌ است، بيش‌ از تمام‌ كشورهاي‌ اسلامي‌ ديگر به‌ فلسفه‌ عنايت‌ نشان‌ داده‌ است.»
‌تمجيد احمد امين‌ از ايرانيان‌ بنا بر آن‌ اصطلاح‌ معروف‌ فرانسوي، در حكم‌ «هديه‌ي‌ مسموم» است. زيرا اگر احمد امين، در جهان‌ اسلام‌ فلسفه‌ را در كنار تشيع‌ قرار مي‌دهد، هدف‌ اعلام‌ نشده‌ي‌ او اين‌ است‌ كه‌ بگويد شيعيان‌ اهل‌ «تأويل» هستند و تشيع‌ مترادف‌ تأويل‌ است.

َ‌ آغاز مخالفت‌ ملاصدرا با ميرداماد
شور و حال‌ مباحث‌ فلسفي‌ و عرفاني‌ در اصفهان‌ را نمي‌توان‌ منكر شد. ميرداماد استادِ‌ ملاصدرا از همان‌ آغاز و به‌ پيروي‌ از سهروردي‌ مدعي‌ شد كه‌ «ماهيت»، امري‌ «حقيقي» است‌ و «وجود»، امري‌ «اعتباري» است. ملاصدرا به‌ مخالفت‌ با استاد پرداخت‌ و مدعي‌ شد كه‌ «وجود» امري‌ «حقيقي» است‌ و «ماهيت»، امري‌ «اعتباري». علاوه‌ بر آن‌ صدرا درباره‌ي‌ حركت‌ نظريه‌ي‌ جديدي‌ آورد كه‌ به‌ «حركت‌ جوهري» شهرت‌ دارد. تا قبل‌ از آن‌ تمامي‌ فلاسفه‌ي‌ مسلمان‌ معتقد به‌ وجود حركت‌ در مقولات‌ نه‌ گانه‌ي‌ عَرَض‌ بودند و حركت‌ در «جوهر» را محال‌ مي‌دانستند. اما صدرا معتقد به‌ حركت‌ در جوهر نيز بود و در انجام‌ اين‌ مهم‌ موفق‌ شده‌ بود چهار جريان‌ فكري‌ اسلامي‌ يعني‌ كلام، عرفان، فلسفه‌ي‌ افلاطون‌ و فلسفه‌ي‌ ارسطو را در يك‌ نقطه‌ گرد آورد و با آشتي‌ دادن‌ و منظم‌ كردن‌ آنها، يك‌ نظام‌ فلسفي‌ جديد و مستقل‌ به‌ وجود آورد. نظام‌ يا سيستم‌ فلسفي‌ او از نظر روش‌ به‌ سهروردي‌ شباهت‌ دارد. يعني‌ او نيز هم‌ به‌ عقل‌ اعتقاد دارد وهم‌ به‌ اشراق. مسائل‌ اصلي‌ تفكر او عبارت‌ بود از «حركت»، «زمان»، «مكان» ، «قوه» و «فعل» و آنچه‌ كه‌ صدرا و پيروانش‌ وجودگرايي‌ ناميده‌اند، نتيجه‌ي‌ منطقي‌ تحليلي‌ است‌ كه‌ آنها را از چهار مبحث‌ فوق‌ و نيز از مبحث‌ «صيرورت» يا «شدن» به‌ عمل‌ آورده‌اند. فلسفه‌ي‌ دشواري‌ است‌ (كدام‌ فلسفه‌ دشوار نيست؟) و دشوارتر، خلاصه‌ كردن‌ آن‌ است. از سوي‌ ديگر از آنجا كه‌ اين‌ فلسفه‌ به‌ فلسفه‌ي‌ رسمي‌ شيعي‌ مبدل‌ شده‌ و در مراكز علوم‌ مذهبي‌ تدريس‌ مي‌شود، شيعيان‌ حساسيت‌ خاصي‌ به‌ آن‌ نشان‌ مي‌دهند. به‌ همين‌ خاطر و براي‌ اجتناب‌ از هرگونه‌ پيشداوري‌ و سوء تفاهم، بهتر است‌ كلام‌ را به‌ خود صدرا و نامدارترين‌ مريدانش‌ در عصر ما، آيت‌الله‌ [امام] خميني(ره) و آيت‌الله‌ محمد حسين‌ طباطبايي‌ و هوشمندترين‌ شاگردان‌ آنها يعني‌ آيت‌الله‌ مطهري‌ و جلال‌الدين‌ آشتياني‌ بسپاريم.

َ‌ معناي‌ حركت‌ جوهري‌
طبق‌ نظريه‌ي‌ حركت‌ جوهري، در جهان‌ «كون‌ و فساد» وجود دارد و آنچه‌ وجود دارد، حركت‌ است. اساس‌ جهان‌ هستي‌ از جوهر تشكيل‌ شده‌ و «اَ‌عراض»، اموري‌ تابع‌ و طفيلي‌ هستند. ارسطو و ابن‌سينا، جوهر را امري‌ ثابت‌ پنداشته‌اند كه‌ گهگاه‌ دچار تغييرات‌ دفعي‌ مي‌شوند. حال‌ آنكه‌در سراسر جهانِ‌ ماده، ثبات‌ وجود ندارد. نبايد گفت‌ كه‌ جهان‌ متحرك‌ است، بلكه‌ بايد گفت‌ كه‌ جهان‌ يك‌ «شدن» و حركت‌ دائم‌ است. حركت‌ و متحرك‌ عين‌ يكديگر هستند، يكي‌ هستند. تنها در اَ‌عراض‌ است‌ كه‌ متحرك‌ و حركت‌ دو تا هستند، جدا هستند. لكن‌ در جوهر، متحرك‌ و حركت‌ يكي‌ است‌ و قرآن‌ نيز آن‌ راتأييد كرده‌ است: «ما به‌ فرمان‌ خدا آمده‌ و به‌ سوي‌ او بازگشت‌ خواهيم‌ كرد.» (س‌ 2، 156-157).

‌با نظريه‌ي‌ حركت‌ جوهري، مسئله‌ بسيار مهم‌ «حدوث‌ و قِدَم‌ عالم» كه‌ قرنها مورد بحث‌ فلاسفه‌ي‌ ارسطويي‌ و افلاطوني‌ بود، شكل‌ ديگري‌ يافت. افلاطون‌ جهان‌ را «حادث» و ارسطو آن‌ را قديم‌ مي‌دانست. صدرا مي‌گويد كه‌ جهان‌ حادث‌ است، به‌ اين‌ معني‌ كه‌ عينِ‌ يا خودِ‌ حدوث‌ است. جهان‌ حدوثِ‌ دائم‌ است. نبايد دنبال‌ آن‌ بود كه‌ عمر جهان‌ از چه‌ زمان‌ آغاز شده‌ است. اين‌ حرفي‌ بي‌ معني‌ است. جهان‌ را از هر لحظه‌اي‌ كه‌ فرض‌ كنيم، همواره‌ در حال‌ حدوث‌ بوده‌ است. از آنجا كه‌ فيض‌ يا فيضان‌ يك‌ لحظه‌ قطع‌ نشده‌ و ممكن‌ نيست‌ خداوند حتي‌ يك‌ لحظه‌ بدون‌ فيض‌ باشد، جهان‌ از ازل‌ وجود داشته‌ و از ازل‌ در حال‌ حدوث‌ بوده‌ است. جهان‌ پيوسته‌ به‌ وجود مي‌آيد و فاني‌ مي‌شود، اما حس‌ ما آن‌ را درك‌ نمي‌كند.

‌از لحظه‌اي‌ كه‌ آمده‌ايم‌ ودر نقطه‌ي‌ معيني‌ نشسته‌ايم، خيال‌ مي‌كنيم‌ آنچه‌ كه‌ در اين‌ نقطه‌ي‌ معين‌ در لحظه‌ي‌ ورود ما وجود داشته، عيناً‌ همان‌ است‌ كه‌ بود، حال‌ آنكه‌ چنين‌ نيست. تغيير دائم‌ بر تمام‌ محيط‌ ما حاكم‌ است. اين‌ نقطه‌ي‌ معين‌ (براي‌ مثال‌ اين‌ اتاق)، دائماً‌ در حال‌ موجود شدن‌ و فنا شدن‌ است. خود ما نيز دائماً‌ در حال‌ موجود شدن‌ و فنا شدن‌ هستيم. آرامش‌ و ثبات‌ فقط‌ در عالم‌ بالا وجود دارد. عالم‌ بالا به‌ معني‌ عالمي‌ است‌ ماوراي‌ جهان‌ مادي‌ و عاري‌ از نقص‌ وماده‌ است‌ و بر «زمان» و «مكان» كه‌ در جهان‌ ماده‌ وجود دارد، مسلط‌ است.

‌ثبات‌ تنها در عالم‌ بالا وجود دارد كه‌ نظام‌ اين‌ عالم‌ را حفظ‌ كرده‌ است. تفاوت‌ طبيعت‌ (فيزيك) با عالم‌ بالا (متافيزيك)، همان‌ تفاوت‌ حركت‌ و ثبات‌ است.
‌اگر ما در درون‌ خود ودر ذهن‌ خود، ميان‌ گذشته‌ و آينده‌ پيوند مي‌زنيم، يعني‌ هم‌ گذشته‌ را درك‌ مي‌كنيم، هم‌ حال‌ را و هم‌ آينده‌ را، به‌ خاطر اين‌ است‌ كه‌ علم‌ ما همان‌ جنبه‌ي‌ ماورأِ‌الطبيعي‌ وجودِ‌ ماست. غرض‌ از علم، معرفت‌ يا شناخت‌ است‌ و نه‌ علم‌ تجربي. مغز ما از آنجا كه‌ يك‌ امر مادي‌ است، دائماً‌ با تمام‌ محتوياتش‌ در حال‌ تغيير است‌ و هر «آن»، غير آن‌ چيزي‌ است‌ كه‌ در «آن» پيش‌ بود. اگر ما فقط‌ داراي‌ همين‌ مغز بوديم، شناخت‌ نمي‌توانست‌ وجود يابد. زيرا وجودِ‌ علم‌ در ثبات‌ ممكن‌ مي‌شود. به‌ اين‌ معني‌ كه‌ علم، ضد تغيير است. به‌ همين‌ سبب، شناخت‌ مساوي‌ با بقا و جاودانگي‌ است.

‌در همين‌ نقطه‌ است‌ كه‌ معلوم‌ مي‌شود طبيعت، زاده‌ و معلول‌ ماورأ طبيعت‌ است. اگر ما و جهانِ‌ ده‌ ميليون‌ سال‌ قبل‌ در يك‌ آن‌ حادث‌ و سپس‌ در زمان‌ رها شده‌ بوديم، ديگر نيازمند به‌ يك‌ علت‌ كه‌ ما و جهان‌ را حادث‌ كندو به‌ وجود آورد، نبوديم. ما و جهان‌ در «آن» حادث‌ نشده‌ايم. ما و جهان‌ در «زمان» حادث‌ شده‌ ومي‌شويم‌ و خواهيم‌ شد. حدوث‌ ما و خلق‌ ما، همان‌ فناي‌ ما و عدم‌ ماست. ما راخداوند دائماً‌ وجود مي‌بخشد، نه‌ اينكه‌ ما در يك‌ آن‌ وجود پيدا كرده‌ايم‌ و ديگر به‌ علت‌ (خداوند) نياز نداريم. فيض‌ خداوند دائماً‌ جريان‌ داشته‌ و دارد و خواهد داشت. ما دائماً‌ در حال‌ شدن‌ هستيم.

َ‌ شباهت‌ ظاهري‌ ملاصدرا و هگل‌
مباحث‌ تضاد، شدن‌ و حركت‌ نزد ملاصدرا، علي‌ رغم‌ شباهت‌ ظاهري‌ با فلسفه‌ي‌ هگل، عميقاً‌ با آن‌ متفاوت‌ است. آيت‌الله‌ مطهري‌ مي‌گويد، اينكه‌ هگل‌ مي‌گويد «عليت» نمي‌تواند جهان‌ هستي‌ راتوضيح‌ دهد، يك‌ سره‌ نادرست‌ است. آن‌ عليت‌ كه‌ در فلفسه‌ صدرا وجود دارد، با آن‌ عليت‌ كه‌ ميان‌ ماهيات‌ برقرار است، متفاوت‌ است. در فلسفه‌ي‌ او علت، معلول‌ را توضيح‌ مي‌دهد. هگل‌ معتقد است‌ كه‌ ذهن‌ وعين‌ يكي‌ هستند و جريان‌ استدلال‌ همان‌ طور كه‌ بر ذهن‌ حكم‌ فرماست، بر عين‌ نيز حكم‌فرماست. پيروان‌ صدرا مي‌گويند ذهن‌ و عين‌ يكي‌ نيستند و جريان‌ عبور از مقدمه‌ به‌ نتيجه‌ كه‌ در مورد ذهن‌ صادق‌ است، در مورد عين‌ صادق‌ نيست.
‌نيستي‌ را نمي‌توان‌ از بطن‌ هستي‌ استنتاج‌ كرد. زيرا اعتقاد به‌ اين‌ امر در حكم‌ آن‌ است‌ كه‌ ما ماهيت‌ را حقيقي‌ و وجود را اعتباري‌ بدانيم. در حالي‌ كه‌ د ر وجودگرايي‌ فلسفه‌ي‌ صدرا، وجود امري‌ حقيقي‌ وماهيت‌ امري‌ اعتباري‌ است. عبارت‌ «هستي‌ نيست»، به‌ مفهوم‌ اين‌ نيست‌ كه‌ هستي، نيستي‌ را در بطن‌ خود دارد.
‌آيت‌الله‌ مطهري‌ در تأييد صدرا و در رد هگل‌ تا آنجا پيش‌ مي‌رود كه‌ مي‌گويد، هگل‌ دو عبارت‌ «هستي‌ نيست» و «هستي‌ نيستي» را يكي‌ انگاشته‌ است، در حالي‌ كه‌ اين‌ دو عبارت‌ داراي‌ يك‌ معني‌ واحد نيستند. مطهري‌ مي‌خواهد بگويد كه‌ هگل‌ به‌ تفاوت‌ دو قضيه‌ در منطق، يعني‌ قضيه‌ سالبه‌ و قضيه‌ موجبه‌ توجه‌ نداشته‌ است. عبارت‌ «هستي‌ نيستي» يك‌ قضيه‌ موجبه‌ است‌ و با عبارت‌ «هستي‌ نيست» كه‌ قضيه‌ سالبه‌ است، تفاوت‌ دارد. يعني‌ به‌ فرض‌ اينكه‌ هستي‌ وجود ندارد، اين‌ هستي‌ است‌ كه‌ نفي‌ مي‌شود و نه‌ اينكه‌ نيستي‌ با هستي‌ توأم‌ مي‌شود.

‌به‌ همين‌ گونه‌ است‌ تفاوت‌ صدرا با هگل‌ درباره‌ي‌ مسئله‌ي‌ تضاد وحركت. صدرا و پيروان‌ او معتقدند كه‌ جهان‌ يك‌ پارچه‌ حركت‌ است‌ و ثبات‌ وجود ندارد.در جهان‌ يك‌ كل‌ (يا عام) وجود دارد و آن‌ جريان‌ علت‌ و معلول‌ است. اين‌ ديوار، ديوار يك‌ هفته‌ پيش‌ و حتي‌ يك‌ لحظه‌ پيش‌ نيست. يك‌ شيء است‌ در حاشيه‌ي‌ گذشته‌ و آينده‌ حتي‌ كلمه‌ي‌ شيء نيز كلمه‌ي‌ رسايي‌ نيست. جريان‌ است، نه‌ شيء. صدرا و پيروانش‌ مي‌گويند اين‌ تضاد است‌ كه‌ از حركت‌ ناشي‌ شده‌ و نه‌ حركت‌ از تضاد. پس‌ تضاد نمي‌تواند حركت‌ را توجيه‌ كند و علت‌ آن‌ باشد. زيرا جوانه‌ زدنِ‌ يك‌ ضد در درونِ‌ ضد ديگر، خود نوعي‌ حركت‌ است‌ و بنابراين‌ قانون‌ حركت‌ شامل‌ او نيز مي‌شود. تضاد معلولِ‌ حركت‌ است‌ و به‌ نوبه‌ي‌ خود علت‌ حركتها است. اما فقط‌ به‌ عنوان‌ محرك‌ از آنجا كه‌ تضاد زاده‌ي‌ حركت‌ است‌ و نه‌ حركت‌ زاده‌ي‌ تضاد، پس‌ بايد به‌ جستجوي‌ محرك‌ برخاست‌ و اين‌ محرك، همان‌ خداوند است.

َ‌ حكمت‌ متعاليه‌ مورد حمايت‌ رسمي‌ قرار مي‌گيرد
تفكر ملاصدرا از زمانِ‌ درگذشتِ‌ او (1640 ميلادي‌ / 1050 هجري) و از طريق‌ دو شاگرد و دامادش‌ فيض‌ كاشاني‌ و لاهيجي‌ و سپس‌ در قرنِ‌ نوزدهم‌ توسط‌ سبزواري، رفته‌ رفته‌ به‌ فلسفه‌ي‌ رسمي‌ شيعي‌ مبدل‌ شده‌ و آمرانه‌ بر مراكز تعليم‌ علوم‌ مذهبي‌ حكم‌فرمايي‌ كرده‌ است‌ و هر چند در نيمه‌ي‌ دوم‌ قرن‌ نوزدهم‌ فيلسوفاني‌ نظير جلوه‌ كوشيدند تا فلسفه‌ي‌ ابن‌سينا را احيا كنند، اما توفيق‌ چنداني‌ نيافتند. علاوه‌ بر آن‌ ملاصدرا و فلسفه‌ي‌ او از اين‌ نيك‌بختي‌ برخوردار بوده‌اند تا در قرن‌ بيستم‌ مورد علاقه‌ي‌ آيت‌الله‌ [امام] خميني(ره) قرار گيرند و با حمايت‌ رسمي‌ و نيمه‌ رسمي‌ او و به‌ ياري‌ دوستان‌ و شاگردانش‌ يعني‌ متفكراني‌ نظير طباطبايي‌ و مطهري‌ و آشتياني، به‌ فلسفه‌ي‌ رسمي‌ حوزه‌ي‌ عليمه‌ي‌ قم‌ مبدل‌ شوند. بنابراين، نه‌ پاره‌پاره‌ شدن‌ ميراث‌ هگل‌ و تقسيم‌ آن‌ به‌ دو جناح‌ «هگليَنهاي‌ چپ» و «هگليَنهاي‌ راست»، امري‌ اتفاقي‌ بوده‌ است‌ و نه‌ ارتقاي‌ تفكر ملاصدرا به‌ مرحله‌ي‌ «فلسفه‌ي‌ رسمي‌ شيعي»


سایت علمی دانشجویان

هدف بنده از ارسال مطالب در زمینه فلسفه علاقه شخصی و برای پویایی انجمن فلسفه بوده و به معنای پذیرش یا قبولی مطلب از نظر اینجانب نمیباشد
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”