نیاز بودن جهان به خالق، در عمق معنا همان اسلام است!
البته این یک تفسیر شخصی از جمله نبوده و قصد تحریف مقصود نمیباشد بلکه تنها وصف متفاوتی است به علت دانش متفاوت. نخواستم واژه برتر را در موردش به کار ببرم.
بزارید یک اشاره داشته باشم به برخورد یک عارف و دانشمند تا بهتر موضوع روشن شود:
شاید مناظره ابوعلی سینا و ابوسعید ابولخیر و بحث های پیرامونش را شنیده باشید. هم دوره بودن یکی از بزرگترین دانشمندان تاریخ با یکی از بزرگترین عارفان تاریخ از آن ماجراهایی است که به ندرت اتفاق بیوفتد. پس از ساعت ها بحث نظر طرفین را در مورد یکدیگر جویا شدند که ابن سینا گفت درباره ابوسعید گفت " آنچه ما میدانیم او می بیند"، سپس ابوسعید را از چند و چون ابن سینا جویا شدند گفت " در تمام دورنا سیر سلوک به هر مرحله که وارد میشدم فرد کوری را میدیدم که عصا زنان راه یافته و پیش می آید! امروز فهمیدم ابوعلی سینا همان فرد کور است"
ورود از دریچه علم به رمز و راز هستی و کشف واقعیت های پیش و پس از آن ناممکن نیست، اما باید پذیرفت حاصل این پژوهش ها میشود مانند همان وصفی که ابوسعید از ابن سینا داشت. به همین جهت گاه ما شاهد تعاریفی شگفت آور از برخی واضحات از طرف جویندگان علمی مسیر زندگانی هستیم که ریشه آن همان نابینا بودن ایشان است.
در تعریفی از اسلام آمده داریم:
اسلام یعنی دین "ترها" . در این دین کمال خواهی الگو است و برترین ها مقدس. اکثر واژه های اسلامی از جمله معبود آن، در معنا صفت تر را به همراه خود میکشند. پیش از اسلام معبود را با واژه له (خدا) می خوانند و اسلام مردم را به پرستش الله (خدا تر) دعوت کرد. حتی در وصف این الله جای "کبیر" (بزرگ) از "اکبر" یعنی "بزرگ تر" استفاده شده است. حتی در حداقل ها واژه اصغر به کار رفته و ...
بحث بالا را برای این وسط کشیدم که بگم:
در یک دین مثل اسلام، استفاده از این "
تر ها" میشد به شکل، "ترین" باشد که در ظاهر تفاوت معنای چندانی ندارند. اما با کمی دقت در خواهیم یافت، ما در محاسبات خود میتوانیم مثلا بزرگترین یا کوچکترین را به عنوان داده به حساب آوریم نه مجهول. اما وقتی گفته شده باشد بزرگ تر یا کوچک تر ما در خواهیم یافت حدود را نداریم، چه حداقل را و چه حداکثر را. اینجاست که به موجب این حدود نامشخص انسان تسلیم تابعی خواهد شد که حد آن را از هیچ سمتی ندارد. این تابع همان نظام حاکم بر سرتاسر جهان هستی است.
این شیوه استدلال و هدایت اسلام، بسیار نزدیک است به استدلال آن دسته از دانشمندان که بر عدم نیاز به خالق اعتقاد دارند و گفته اند این جهان بر اساس یک سری توابع در حال اداره شدن است و پیشرفت آن نیز تحت کنترل این توابع بوده است نه یک اراده فرا طبیعی.
اما اگر این افراد با عرفان آشنا شوند، در خواهند یافت در ادیان منظور از خدا یک جاندار یا موجود خاص نیست! بلکه همین قوانین هستند که خدا و معبود هستند و ضمناً چون وحدت این قوانین مورد پذیرش است، میتوان اثبات کرد که اراده در کار است که اینجا بحثش را منحرف تر نمیکنم. این اراده همان خالق ماست که به محض اراده آنچه هستش لازم است را هست میکند و بالعکس! کاری که در نظر آن دسته از دانشمندان توسط توابع در حال اجراست. و البته این همان مسیریست که گفته شد رسد آدمی به جایی که جز خدای نبیند.
با توضیحات شما، بنده در نظر این دانشمند نه تنها نشانه ای از کفر نمیبینم که نوعی سیر سلوک را مشاهده میکنم. البته یک نکته است که آیا بیان آنچه انسان اندیشه میکند همواره صحیح است یا خیر باید گفت خیر و بنده بر بیان نظریه توسط ایشان اشکال می بینم. به قول شیخ سخن را راست باید، هر راست را گفتن نشاید! و اشاره دارم به ابتدای فیه ما فیه مولوی و بحثش در مورد عدم نشر آنچه از حقیقت درک کرده ایم در نزد آنان که درکش را ندارند.