جريان شهادت عباس دوران از کمک خلبان كابين عقب ايشان در آخرين ماموريت
زماني كه عراقي ها براي برگزاري كنفرانس سران كشورهاي غيرمتعهد در بغداد از شوق، بال در آورده بودند، يك جنگنده ايراني در سحرگاه سي ام تير ماه 1361 بالهاي آهنين خود را بر فراز حريم هوايي بغداد مي گشايد و پالايشگاه «الدوره» در ضلع جنوبي بغداد را نشانه مي رود. تمام بمبها روي هدف خالي مي شود؛ اما هواپيما مورد اصابت موشكهاي ضدهوايي قرار مي گيرد و از تعادل خارج مي شود. خلبان مصمم است از اين پرواز باز نگردد تا بتواند حقوق ملت مظلوم ايران را از حلقوم زورگويان بعثي بيرون كشد لذا به هدفش مي رسد. اوكسي نيست جز شهيد سرلشكر خلبان «عباس دوران» كه پيكر پاكش بعد از سالها دوري از وطن به همراه 569 تن ديگر از لاله هاي خونين دفاع مقدس، بر دوش ملت بزرگ ايران تشيع شده است.
عباس دوران
[External Link Removed for Guests]
خاطرات خلبان آزاده تيمسار سرتيپ منصور كاظميان
(همرزم خلبان شهيد امير سرلشگر عباس دوران)
زماني كه جنگ در سال 59 آغاز شد من در پايگاه بندرعباس بودم و بنا به درخواست خودم به پايگاههاي همدان، دزفول و بوشهر مامور شدم. زماني كه رفتم پايگاه بوشهر، در آنجا با شهيد بزرگوار «عباس دوران» آشنا شدم و در آنجا دو تا پرواز با هم انجام داديم كه هر دوي آنها موفقيت آميز بود. بعد در سال 1360 به همدان مامور شدم و اين همزمان بود با مامور شدن شهيددوران به همدان، كه از آنجا ديگر بيشتر وقتها با هم بوديم و پروازهاي زيادي انجام داديم به خصوص در عمليات فتح المبين كه پروازهاي ارتفاع بالا انجام مي داديم.
حال اگر بخواهم از خصوصيات اخلاقي شهيد دوران بگويم يك مسئله را بايد متذكر شوم و آن اينكه ايشان آدم بسيار ساكتي بود اما بسيار با دل و جرات. بگونه اي كه هر نوع ماموريتي به او محول مي شد با آگاهي به اينكه درصد كشته شدن زياد است ولي قبول مي كرد و هميشه در اينگونه ماموريتهاي خطرناك پيشقدم مي شد. زمان عمليات رمضان بود كه صحبت از برگزاري كنفرانس غيرمتعهدها در بغداد شد و قرار بر اين بود رئيس كنفرانس صدام باشد. ايران اين موضوع را قبول نمي كرد و مي گفت: «به علت اينكه عراق در جنگ است، بغداد ناامن است.» ولي سخنگويان صدام در بغداد مي گفتند: «نه !بغداد محل خوبي براي برگزاري اين كنفرانس مي باشد و از نظر زميني و هوايي امنيت كامل دارد به طوريكه در آسمان بغداد يك پرنده هم جرات پر زدن ندارد. به همين منظور شب 29 تير 61 دستور ماموريت به پايگاه همدان ابلاغ شد. من همان شب «آماده شب» بودم و فردايش به اداره رفتم. حدود ساعت 11 بود كه شهيد دوران با من تماس گرفت و گفت: «بيا پست فرماندهي». من هم رفتم و بعد از 10 دقيقه شهيد دوران كه قرار بود با من پرواز كند به همراه «شهيد ياسيني» مسئول عمليات پايگاه و «شهيد خضرايي» فرمانده پايگاه و خلبانان اسفندياري، باقري، توانگريان و خسروشاهي، به اتفاق هم به پست فرماندهي آمدند و در مورد چگونگي انجام عمليات صحبتهايي كردند و نتيجه جلسه بر اين شد كه سه تا هواپيما تا لب مرز با هم پرواز كنند و وقتي به لب مرز رسيديم يكي از هواپيماها برگردد و دو تاي ديگر با ارتفاع كم وارد خاك عراق شوند. يعني يك حالت ايذايي ايجاد گردد و رادارهاي عراق نشان بدهند هواپيماها برگشتند. صحبتهاي اصلي كه تمام شد،، كابين هاي جلو و عقب صحبتهاي خصوصي را با هم انجام دادند. شهيد دوران به من تاكيد كرد كه: «شما بيشتر حواست به هواپيماهاي دشمن باشد كه به ما حمله نكنند و اگر زماني هواپيما دچار نقص شد و نتوانستيم به پروازمان ادامه دهيم، شما به تنهايي اجكت كن و من به ماموريتم ادامه مي دهم.»
اين صحبتها كه تمام شد رفتيم منزل براي استراحت. 30 تير 1361 مصادف بود با 30 ماه رمضان و آن شب مشخص نبود كه فردا روزه است يا عيد روزه با اين حال آن شب بلند شديم و سحري خورديم. قرار بر اين بود كه ماموريت ما ساعت 5 و 30 دقيقه آغاز شود آن هم بدون تماس گرفتن با برج مراقبت و رادار، چرا كه هدف اين بود تا سكوت راديويي رعايت شود و از طرف عراقي ها شنود نگردد. ساعت 5 صبح بود كه جيپي آمد در منزل و من رفتم. همه خلبانان داخل جيپ بودند. رفتيم گردان و از آنجا به اتاق چتر و كلاه. چتر و كلاه را برداشتيم و به سمت هواپيما حركت كرديم. در اين هنگام احساس مي كردم ديگر بر نمي گردم و اسير مي شوم ولي صددرصد مطمئن نبودم. همينطور كه مي رفتم گفتم: «خدايا! اگر واقعن قراره برنگردم زماني كه رفتيم پاي هواپيما، هواپيما يك اشكال جزيي داشته باشه.» وقتي رسيديم مكانيكهاي هواپيما به ما خوش آمد گفتند. شهيد دوران اطراف هواپيما شروع كرد به گشت زدن و چك كردن بمبها و دستگاههاي بيروني هواپيما و من هم رفتم داخل كابينها تا دستگاههاي داخلي را چك كنم مشغول بررسي بوديم كه متوجه شدم سمت نما و حالت نماي هواپيما در حال گردش است، در صورتي كه اينجوري نبايد مي بود و بايد ثابت مي ايستاد. مكانيكها آمدند و گفتند: «فعلن نمي توانيم درست كنيم. شما مي توانيد پرواز نكنيد.» اما عباس مي گفت: «اين سمت نما وحالت نما در هواي صاف و بدون ابر اصلن كاربرد ندارد و ما در اين هوا نياز به اين وسيله نداريم و مي رويم سر باند و به عنوان شماره 3 آماده پرواز مي شويم. در اصل ما شماره 1 بوديم و شماره 3 هواپيمايي بود كه كه قرار شد برگردد . لذا ابتدا شماره 2 بلند شد و شماره 3 دچار نقص فني بود و نتوانست بلند شود لذا ما بعد از شماره 2 بلند شديم. معمولن ما در ايران به خاطر اينكه مصرف سوخت كم باشد، با ارتفاع بالا و سرعت كم مي رفتيم يعني با ارتفاع 15000 پا و سرعت 350 مايل به سمت بغداد حركت كرديم. وقتي به مرز رسيديم به خاطر اينكه رادارهاي عراق ما را نگيرند ارتفاعمان را به 10 تا 15 متري زمين رسانديم و سرعتمان را به خاطر اينكه از برد موشكهاي سام-7 (استرلا) در امان باشيم به 450 مايل افزايش داديم. وقتي از مرز رد شديم در يك آن ديدم كه موشك سام به طرف هواپيماي شماره 2 پرتاب كردند. به آنها گفتم: «موشك براتون پرتاب كردند، مواظب باشيد.» ولي خب خوشبختانه موشك به سرعت هواپيما نرسيد و در 300 متري هواپيما منفجر شد. بعد از مدتي از دستگاههاي داخل هواپيما متوجه شدم رادارهاي عراق ما را گرفتند، لذا موضوع را به شهيد دوران اطلاع دادم و گفتم: «رادارهاي عراق ما را گرفتند.» گفت: «مساله اي نيست.» هواپيماي شماره 2 هم اين موضوع را به ما اخطار كرد كه شهيد دوران به شوخي خطاب به آنها گفت: «مي فرمائيد كه من برم زير زمين پرواز كنم!» قرار ما بر اين بود كه از شرق بغداد به سمت جنوب شرق بغداد حركت كرده و سپس به سمت پالايشگاه «الدوره» كه به شهر بغداد چسبيده برويم و در آنجا بمبها را روي هدف تخليه كنيم تا پس از ماموريت مستقيم به سمت ايران بيائيم و مجبور نشويم گردشي داشته باشيم و مورد اصابت گلوله قرار گيريم.
حدود 5 يا 10 مايلي بغداد بود كه متوجه شديم بايد از ديوار آتشي كه در اطراف شهر درست كرده اند عبور كنيم لذا وقتي ديوار آتش را رد كرديم شهيد دوران به من گفت: «موتور راستمون نشون ميده آتيش گرفته.» گفتم: «مسئله اي نيست فعلن بريم جلو از شهر كه رد شديم يا موتور را خاموش مي كنيم يا يك كار مي كنيم تا از اين مسئله جلوگيري بشه .» به پالايشگاه كه رسيديم از دور و اطراف پالايشگاه با موشكهاي سام، شروع كردند به زدن ما. من هم با يك دستگاهي كه هواپيما محهز به آن است مشغول از كار انداختن رادارهاي آنها شدم تا لااقل موشك نزنند. به بالاي پالايشگاه كه رسيديم با موفقيت كامل بمبها را تخليه كرديم و در حال برگشت بوديم كه من يك لحظه برگشتم به پالايشگاه نگاه كنم ديدم هواپيما از دم تا پشت سر من آتش گرفت و دارد مي سوزد. سريع به شهيد دوران گفتم: «هواپيما آتيش گرفته، آماده باش بپريم.» و نگاه كردم ديدم دستگاههاي جلوي چشمم هم سياه شده و همان زمان بود كه من داشتم مي رفتم بيرون از هواپيما. همه اين اتفاقات در عرض يك ثانيه رخ داد. حالا روايت بر اين است كه احتمالن آتش هواپيما به بمبهاي زير صندلي رسيد و صندلي من خودش عمل كرد و مرا از آن آتش نجات داد. من كه پريدم بيرون بيهوش بودم و وقتي بهوش آمدم تو وزارت دفاع عراق بودم و يكي داشت لبم را كه پاره شده بود بخيه مي كرد. در اين لحظه به خودم گفتم: «خدايا! من تو هواپيما بودم. اينجا كجاست؟» بعد از مدتي براي امنيت من لباس پروازم را درآوردند و دشداشه به تنم كردند و مرا به بيمارستان بردند. از آن جا هم دوباره به وزارت دفاع آوردنم. به آنها گفتم: «جناب دوران كو؟» گفتند: «از هواپيما نپريد و کشته شد.» من باور نكردم چون معلوم نبود كه آنها راست مي گويند يا دروغ، ولي خيلي دنبال اين مسئله بودم و مي خواستم برايم روشن شود كه چه اتفاقي افتاده است. حدود 15 روز مرا در وزارت دفاع نگه داشتند آنجا خيلي شكنجه ام كردند. بعد از آن تحويلم دادند به سازمان امنيت شان آنجا هم 45 روز بودم تا اينكه سپردنم به دژباني شان تا مرا به اردوگاه اعزام كنند. در آنجا يك سربازي بود كه كمي انگليسي بلد بود. به من گفت: «تو همان خلباني نيستي كه هواپيمايت را زدند؟» گفتم: «بله! چقدر از اين موضوع خبر داري؟» گفت: «بعد از اينكه پالايشگاه بمباران شد، هواپيما در حالي كه آتش گرفته بود به طرف شهر مي آمد يكهو ديدم از داخل آن چتري بيرون پريد و بعداز مدتي كه هواپيما جلوتر رفت منفجر شد.» بعدها كه من از خلبانهاي ديگر سئوال كردم كه: «آيا امكان دارد هواپيما بر اثر آتش خودش در هوا منفجر شود.» گفتند: «نه، مگر اينكه موشك به آن اصابت كند منفجر شود.» خلاصه مرا بردند اردوگاه. در اردوگاه از چگونگي حادثه پرس و جو كردم آنها گفتند: «بيست دقيقه قبل از اينكه شما به بغداد برسيد آژير خطر را زدند و زماني هم كه پالايشگاه را مورد هدف قرار داديد فردايش عكس سانحه را روزنامه هاي عراق چاپ كردند و بدين صورت بود كه تكه هاي هواپيما نزديك يكي از ميدانهاي شهر به زمين خورد و از شهيد دوران پوتين و دستكشش مشخص بود.» آنجا بود كه برايم مسجل شد عباس دوران به شهادت رسيده است.
[External Link Removed for Guests]
به ياد سرلشگر عباس دوران
مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
ياد شهيد دورانها هميشه در تاريخ جاودانه خواهند ماند
روحشان شاد و راهشان تا ابد پاينده باد
روحشان شاد و راهشان تا ابد پاينده باد

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 4122
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۴, ۶:۱۶ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 4507 بار
- سپاسهای دریافتی: 4337 بار
- تماس:
ماجراى اين ماموريت از زبان منصور كاظميان
ماجراى اين ماموريت كه خلبان عباس دورانى در آن به شهادت رسيد از زبان همكار و همراهش
«منصور كاظميان» خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نيست...
سالگرد سرلشكر خلبان شهيد عباس دوران در شيراز
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
«منصور كاظميان» خواندنى است:
«پنج و بيست و پنج دقيقه صبح از روى باند پايگاه همدان بلند شديم. حساب كرده بوديم سوخت مان همين قدر كفاف مى دهد كه از همدان برويم بغداد، ماموريت مان را انجام بدهيم و برگرديم. قبل از پرواز، دوران به من گفته بود كه «اگر اتفاقى افتاد و خواستى بپرى بيرون، من رو Eject نكن» ...توى مسير هم من ساكت بودم هم دوران. از پروازهاى قبلى مان اخلاقش دستم بود. خوشش نمى آمد كسى زياد حرف بزند. يكى دو بار گفته بود: « خوشم مى آد. هم ساكتى و كم حرف، هم نترس.» شايد خودش گفته بود من را هم پروازش بگذارند.
گذشته از اين كه خودم زياد اهل حرف نبودم، در آن اوضاع چيزى هم براى گفتن نداشتيم. بغض بيخ گلويم چسبيده بود و فقط سعى مى كردم مسير را از روى نقشه درست طى كنم. گاهى فقط به او مى گفتم كه به اين طرف بچرخد يا از اين سمت برود. مواظب بودم گشت هاى هوايى كار دستمان ندهند. هنوز تاريك بود، شهرهاى زير پايمان هنوز بيدار نشده بودند، فقط ريسه لامپ هاى خيابان و جاهاى عمومى روشن بود.
روى ايلام ارتفاع مان را تا ده پانزده مترى زمين پايين آورديم. سرعت را هم به ششصد مايل رسانديم، يعنى نهصد و پنجاه تا هزار كيلومتر، تا دشمن نتواند ما را در رادارش ببيند. از جنوب ايلام وارد مرز عراق شديم. فاصله ما با هواپيماى دو حدود دويست متر بود. داشتم آنها را نگاه مى كردم كه ديدم از زمين يك موشك به سمت آنها شليك شد. حدس زدم سام هفت باشد و به آنها نرسد، ولى به آنها گفتم مواظب باشند. حدسم درست بود. موشك كمى كه دنبال شان آمد، توى هوا منفجر شد.
دستگاهى هست به نام ECM كه به خلبان خبر مى دهد در ديد هواپيماى دشمن هست يا نه. از مرز كه رد شديم، روى ECM ديدم كه بغداد ما را روى رادارش مى بيند. به دوران گفتم، جواب نداد. هواپيماى دو هم همين پيغام را داد. دوران به شوخى گفت: «از اين پايين تر كه نمى شه پرواز كرد. مى خواين بريم زير زمين؟»
جاده بغداد- بصره را رها كرديم و به سمت شمال شرقى چرخيديم. ساعت شش و ده دقيقه روى آسمان بغداد بوديم. هوا هنوز تاريك بود، ولى ناگهان ديدم ده مايلى جنوب شرقى بغداد انگار شهر چراغانى شد، دو تا ديوار آتش جلومان درست كرده بودند. ديوار آتش اول را كه رد كرديم، دوران اشاره كرد به چراغ هاى نشان دهنده، گفت: «منصور، موتور راست هواپيما آتش گرفته.»
قاعده اين بود كه موتور راست را خاموش كنيم، ولى سرعتمان نبايد كم مى شد. گفتم: «چيزى نيست، از شهر رد بشيم خاموشش مى كنم.» اين آخرين حرفى بود كه بين ما رد و بدل شد.
ديوار آتش دوم را كه رد كرديم، دكل هاى پالايشگاه پيدا شد. موقعيتش نسبت به بغداد مثل موقعيت پالايشگاه تهران بود نسبت به تهران. از همان اطراف پالايشگاه شروع كردند به زدن. پدافندى كه ما را هدف گرفته بود، چهارلول پنجاه و هفت ميلى مترى بود. من خيلى خوب گلوله هايش را مى ديدم كه قوس برمى داشت و پشت هواپيما ضرب مى گرفت. از ECM ديدم كه موشك هاى سام شش و سام سه شان را رويمان قفل كرده اند. سعى كردم رادار پدافندشان را از كار بيندازم. رسيديم به پالايشگاه بغداد و بمب ريختيم. برگشتم ببينم چند تا به هدف خورده كه ديدم دم هواپيما تا جايى كه من نشسته ام، آتش گرفته. همان موقع لرزش خفيفى به جان هواپيما افتاد. دستگاه ها را نگاه كردم، درست بود. ولى هواپيما بدجورى داشت مى سوخت. بايد بيرون مى پريديم.
همه حرف هاى دوران براى نپريدنش در ذهنم مرور شد. او مرا خوب مى شناخت و مى دانست از ترس يا الكى بيرون نمى پرم. حالا هم فقط تاكيد كرده بود. به هر حال نمى توانستم بگذارم آنجا بماند. دستم به سمت دسته Eject دو نفره رفت و خواستم بگويم كه براى پريدن آماده باشد كه همه دستگاه ها جلوى چشمم سياه شد و هيچى نفهميدم.
صبح ۳۱ تيرماه ،۱۳۶۱ خلبان شهيد، عباس دوران، كه در تعداد پرواز جنگى در نيروى هوايى ركورد داشت و عراق، براى سرش جايزه تعيين كرده بود، پس از بمباران پالايشگاه بغداد، هواپيما را كه آتش گرفته بود به هتل محل برگزارى اجلاس سران غيرمتعهدها مى كوبد و بدين ترتيب با شهادت خود كارى كرد كه اجلاس سران غيرمتعهدها به علت فقدان امنيت در بغداد برگزار نشد. ديگر خلبان اين هواپيما، منصور كاظميان، به دست نيروهاى عراقى اسير شد. دوران در نامه هاى اين ماموريت، مقابل اسم پدافندهاى مختلفى كه عراق از كشورهاى اروپايى خريده بود، نوشته است: نود درصد احتمال برگشت نيست...
سالگرد سرلشكر خلبان شهيد عباس دوران در شيراز
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
