فیلسوفان مشهور دنیا

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط رونین »

اسوالد اشپنگلر


اسوالد اشپنگلر فيلسوف تاريخ آلماني الاصل در بيستم و نهم مه 1880 ميلادي در بلاکن بورگ آلمان چشم به جهان گشود و در هشتم مه 1936 ديده از جهان فرو بست.

وي عملاً سه سال يعني از 1911 تا 1914، وقت خود را صرف تهيه و تدوين اثر مهم و جاودانه ي خويش يعني «انحطاط تمدن غرب»:

(Spengler Oswald. TheDecline of the West) کرد. نخستين متن اين اثر در سال 1914 به پايان رسيد، اما جنگ جهاني اول و عامل هاي بازدارنده ي ديگري مانع چاپ و انتشار آن شد. در بهار 1917 به ويرايش و بازنگري مجدد نسخه هاي اصلي خويش پرداخت و سرانجام در ژوئيه ي سال بعد آن را منتشر کرد. با وجود سبک سنگين نگارش و گمنامي نويسنده، اثر او با استقبال کم نظيري مواجه شد و در عرض چند سال بيش از نود هزار نسخه از آن به فروش رفت. وي در سن پنجاه و شش سالگي در اثر حمله ي قلبي زندگاني را بدرود گفت.

اشپنگلر تاريخ را هم چون موجود زنده اي فرض مي کند و از تاريخ تفسيري ادواري دارد. از نظر وي هر دوره ي تاريخي حدود هزار سال زندگي مي کند و با مرگ محتوم خويش از بين مي رود و دوره ي بعدي جاي گزين آن مي شود. او هر دوره ي تاريخي را به دو مرحله ي «فرهنگ» و «تمدن» تقسيم مي کند.

اشپنگلر اعتقاد دارد که تمدن هاي بشري همانند موجودات زنده زايش، بالش و مرگ دارند. در فلسفه ي او واژه هاي «فرهنگ» و «تمدن» اهميت خاصي دارد. او بر اساس نظريه ي ادواري خود تفاوت دقيقي بين اين دو مفهوم قائل شده و معاني جديدي براي آن ها ارائه داده است. از نظر وي فرهنگ مرحله ي زايش تمدن و مقدم بر آن است و تمدن مرحله ي مرگ فرهنگ و مؤخر بر آن است. تمدن مصنوعي ترين حالت ها و مرحله هايي است که انسان رشد يافته مي تواند به آن برسد. تمدن خاتمه است. مرگ بعد از زندگي و جمود بعد از انعطاف و گسترش است. اشپنگلر بر اساس همين بينش دست به پيش بيني آينده ي بشر مي زند و تمدن معاصر غرب را در سراشيبي انحطاط و مرگ مي بيند و اعتقاد دارد بجاي آن تمدن جديدي از آسيا جايگزين مي شود. اشپنگلر مي گويد فرهنگ ها چون گل مي رويند و مي بالند، ليکن هدف متعالي و مشخصي ندارند. تاريخ جهان تصويري از تکوين و تطور پايان ناپذير ساختاري اين فرهنگ ها است.

اشپنگلر بدليل انتقاد از تمدن غرب مغضوب و مورد حملات و انتقادات تند سياست پردازان و فيلسوفان دنياي متجدد باختر زمين قرار گرفت. ويژگي و حسن اشپنگلر و تفکر او در اين است که اسير و گرفتار ظواهر فريبنده و پر زرق و برق تمدن غربي و لوازم آن نشد. او در بررسي خود درباره ي دمکراسي در جامعه هاي غربي مي نويسد:

«همان طور که در قرن نوزدهم تاج و عصاي سلطنتي را وسيله ظاهر سازي و نمايش ساختند، اينک «حقوق ملت» را در مقابل انبوه مردم سان مي دهند و هر قدر ظاهر اين نمايش با آداب و تشريفات بيشتري به عمل آيد، از حيث معنا تهي تر و ناچيزتر مي شود... ولي اينک دوره انتقال قدرت فرا رسيده و هر چه آثار اين تحول ظاهرتر شود، به همان نسبت انتخابات پارلماني ما بيشتر دچار فساد شده و مانند دوره انحطاط امور رُم در اينجا جز ظاهر سازي و تقلب چيزي نمي ماند. پول جريان انتخابات را اداره کرده و آن را به نفع پولداران خاتمه مي دهد و جريان انتخابت به صورت يک بازي ساختگي در خواهد آمد که تحت عنوان «اخذ تصميم ملت» به معرض نمايش عمومي گذارده مي شود. خلاصه پس از آن که دمکراسي به وسيله پول، عقل و شعور را از ميان برد، همان تيشه به ريشه خود دمکراسي خورده و آن را برخواهد انداخت...» [1] .

پيش بيني هاي اشپنگلر بسيار جالب است. او مي گويد: «مدارکي مانند قرارداد اجتماعي روسو و بيانيه حزب کمونيست «اشاره به طرز تفکر و نگرش دو بلوک» وسائل بسيار نيرومند مؤثري هستند در دست مردان مقتدري که در جريانات حزبي مقامهاي بلندي احراز کرده و از طريق تلفيق عقايد در توده ها تسخير شده و طريقه استفاده از آن اطلاع کافي دارند ولي دوره نفوذ و تاثير اين گونه عقايد در اذهان عامه بيشتر از دو قرني که مختص سياستهاي حزبي است، ادامه نخواهد داشت و با سپري شدن اين دو قرن (هيجده و نوزده) عقايد مذکور از رونق خواهد افتاد. نه اين که مردم از روي دلايل منطقي منکر آن مي شوند، بلکه اصلاً حوصله مردم سررفته و از عقايد نظري بيزار خواهند شد. همين بيزاري مدتها است روسو را از ميان برده و قريباً مارکس را هم از ميان خواهد برد. نه اين که مردم از اين نظريه يا آن نظريه دست بکشند، بلکه اصولاً هر گونه نظريه اي را دور خواهند انداخت. مفهوم عقايد نظري زائل شده و آن نيک بيني احساساتي مخصوص قرن هيجدهم که تصور مي رفت امور مختلفه را به وسيله آراء و افکار مصلحانه مي توان سامان داد از اذهان خارج خواهد شد». [2] .

در جاي ديگر مي نويسد: «... همان طور که اعتقاد به حقوق بشر روسو از سال 1848 تاثير خود را از دست داد، اعتقاد به مارکس هم از زمان جنگ جهاني اول رو به سستي نهاده است... عذاب وجدان و تشنگي روحي شديد ايجاد نشده که هدفش تاسيس دنياي جديدي است که انسان بتواند به جاي عقايد پر آب و تاب نظريات مشعشع، در پي اسرار و رموز گيتي برآيد و سرانجام مقاصد خود را در «دين نوبت ثاني» خواهد يافت». [3] .

اشپنگلر کوشش کرده تطورات اجتماع و تحولات تاريخي ملل را تحت نظم و اسلوب معيني در آورد. بطوري که بتوان مسير تاريخي هر فرهنگ و تمدني به ويژه تمدن ملت هاي مغرب زمين را که اکنون در اوج عظمت است، با فرهنگ هاي ديگر که در ازمنه ي تاريخي ظاهر شده و در گذشته اند مقايسه کرد و هم چنين بتوان تحولات بعدي آن را که در آينده روي خواهد داد پيش بيني کرد. اشپنگلر معتقد است که هر فرهنگي در زمانه ي معيني در سرزميني محدود پديد مي آيد. ولي همين که فرهنگي تولد يافت از آن ساعت به بعد مانند موجود زنده اي چون گياهان يا جانوران نشو، نما، بلوغ و انحطاط دارد و دوره هايي مانند دوره ي طراوت کودکي، غرور جواني و عظمت مردي و مردانگي را سپري مي کند، سپس رو به انحطاط مي گذارد. در همين موقع است که پا به مرحله ي تمدن نهاده و مدنيت بزرگي که از ويژگي هاي آن تأسيس شهرهاي بسيار بزرگ است، به وجود آورده و دوران پيري و فرسودگي خود را از ميان ديوارهاي سنگي و زندگاني شهري مي گذراند. به عقيده ي اشپنگلر هنگامي که فرهنگي در سرزميني طلوع کرد از همان ساعت تمام اقوام و نژادهايي که در وسعت معين و محدودي وجود دارند تحت تأثير نيروي روحي بزرگي درآمده و در هر رشته از مظاهر زندگي، فعاليت هاي شگرفي بين آن ها ظاهر گشته و تحولات شگفت انگيزي در کليه ي امور اجتماعي آن ها پديد مي آيد. شدت نيروي اين فرهنگ بطوري که از بررسي فرهنگ هاي باستاني استنباط مي شود تا هزار سال دوام داشته و در ظرف اين مدت جامعه ي مذکور در جميع امور مادي و معنوي رو به ترقي و تکامل سير مي کند.

در اواخر اين مدت با تأسيس شهرهاي بزرگ تغييرهاي مهمّي در زندگاني و روحيه ي جامعه ي مذکور دست مي دهد و «فرهنگ» به «تمدن» تبديل مي گردد. ولي توسعه ي عظيم تمدن با شروع انحطاط همراه است. از اين به بعد نيروي اوليه ي فرهنگ رو به زوال نهاده و دو سه قرن بيشتر طول نمي کشد که تمام قوه ي خلاّقه ي فرهنگي از ميان رفته و تمدني بي روح باقي مي ماند که هر دم مستعد زوال و اضمحلال است.

اشپنگلر کتاب خود را «انحطاط غرب» ناميده است. زيرا به عقيده ي وي ملت هاي مغرب زمين که فرهنگ مخصوص آن ها از اول قرن دهم ميلادي شروع گشته و از قرن نوزدهم وارد مرحله ي «تمدن» شده است، هم اکنون از بعضي جهات به اوج عظمت رسيده و در بعضي از نقاط آن سرزمين آثار فرسودگي نمايان شده، و به زودي در ساير نقاط (اروپا و امريکا) و در جميع رشته هاي حياتي آنان دوره ي انحطاط شروع خواهد شد و ملت هاي مغرب زمين هم با همه ي عظمت و جلالي که چشم جهانيان را خيره ساخته به دنبال روميان و چينيان خواهند رفت. اين فراز و نشيب و ترقي و انحطاط بسته به تصادفات و اتفاقات روزگار نبوده، بلکه از جمله ويژگي هاي ذاتي فرهنگ است. مسير طبيعي مقدرات فطري هر فرهنگ همين بوده و تمام فرهنگ هايي که تا کنون در دنيا پديد آمده همه همين راه را پيموده و سرانجامشان همين بوده است. دوران نيرومندي و جنبش دروني هيچ يک از فرهنگ ها بيش از هزار سال نبوده و هر کدام از آن ها بدون استثنا پيش از انقراض و زوال خود تمدن بزرگي برپا کرده و لحظات آخر عمر خويش را در ميان شکوه و جلال ظاهري ولي عاري از روح و احساسات نژادي به پايان رسانده اند.

اين سرنوشت مختص يک يا دو فرهنگ نبوده بلکه تمام فرهنگ هايي که در دنيا پديد آمده، همه همين راه ارتقا و انحطاط را به همين ترتيب پيموده و سرانجامشان يکسان بوده است. بنابراين نمي توان تمام اين تحولات يک نواخت را در اثر اتفاقات روزگار يا نتيجه ي تصادف کورکورانه ي حوادث دانست. بلکه بايد اين مسير قوس مانند را از مختصات ذاتي يا مقدورات فطري روح «فرهنگ» شمرد. اشپنگلر جريان اين تحولات را «سرنوشت فرهنگ» مي نامد. وي «سرنوشت» را متضاد با «معلوليت» دانسته، به اين معني که حوادث و تحولات تاريخي (بلکه جريان زندگاني هر موجود زنده اي) را مسير مخصوصي است که در ذات و فطرت آن وجود (خواه وجود فرد يا وجود عالي فرهنگ) سرشته است و نبايد براي وقوع آن حوادث دنبال علت و معلول گشت. [4] .

از نقاط قوت پيش بيني اشپنگلر اين است که زماني که او کتابش را مي نوشته است، اسمي از هيتلر و ساير ديکتاتورهاي اروپايي شنيده نشده بود. ولي اشپنگلر در اين کتاب پيش بيني مي کند که اوضاع اروپا رو به ديکتاتوري مي رود، و مصداق يافتن همين پيش گويي بيشتر باعث شهرت و اهميت وي شده است. چنان که در آمريکا کتاب «انحطاط غرب» را بارها تجديد چاپ نمودند.



پاورقي

[1] اشپنگلر، اسوالد، فلسفه سياست، (ترجمه ي هدايت الله فروهر)، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي، تهران، 1369 ش، ص ص 12 و 13.

[2] همان، ص 14.

[3] پيشين.

[4] پيشين، ص 41.


اشپنگلر و سقوط غرب

اسوالد اشپنگلر با بررسي و تحليل فرهنگ و تمدن موجود در جهان غرب به پيش بيني سقوط غرب مي‌پردازد. او معتقد است تفوق عنصر مادي «تمدن» بر عنصر اساسي و اولي «فرهنگ» احتضار فرهنگ و متعاقب آن مرگ تمدن را نيز در پي خواهد داشت. لذا به عقيدة اشپنگلر فرهنگ مقدم بر تمدن است و تمدن مؤخر از آن. و تعاطي ديالكتيكي هنگامي به درستي برقرار خواهد بود كه با تفوق عنصر اولي و اصلي فرهنگ بر تمدن (عنصر فرعي و مؤخر) همراه باشد. بنا بر اين تمامي تمدنهاي بزرگ در تاريخ كه پس از رشد و بالندگي و شكوه و عظمت، روي به انحطاط و فرو پاشي نهاده اند، با به تحليل رفتن فرهنگ در يوغ تمدن همراه بوده است.

اشپنگلر علاوه بر تفكيك تمامي شئونات اجتماعي و تحولات تاريخي و تحليل و تبيين آن در قالب فرهنگ (معنوي) و تمدن (مادي)، ظهور و سقوط تمدنها را نيز در مدت زمان معين (هزاره) و در محدوديت خاص جغرافيائي، پيش بيني مي‌كند.

در هر هزار سال يكبار تمدني سقوط مي‌نمايد و به جاي آن فرهنگي نو در شرايط خاص جغرافيائي ديگر، كه در شرف احياي تمدني جديد نيز مي‌باشد، به ظهور مي‌رسد. تا اينكه همين فرهنگي كه جايگزين تمدن پيشين شده است و در اوج شكوه و عظمت قرار دارد رفته رفته در يوغ عنصر مادي روي به تحليل نهاده و پس از سپري شدن يكدورة هزار ساله، سقوط مي‌كند.

اين امكان از سه ناحيه وارد مي‌شود: نخست اينكه تعاطي ديالكتيكي با برهم خوردن موازنة فرهنگ و تمدن و با تفوق كفة تمدن بر كفة فرهنگ، برهم مي‌خورد. دوم: تمدن به تنهايي زمينه اضمهلال و انحطاط دروني خود را فراهم مي­سازد. سوم: بستر مناسبي جهت تعدي و تهاجم رقبائي كه از حيث فرهنگي غني و پر مايه هستند، را فراهم مي‌سازد.

اين امكان سه گانه در تمدن كنوني غرب مشهود است و بنابر نظر اشپنگلر زماني بر آن نخواهد گذشت كه مشمول قاعدة فوق خواهد شد. ترسيمي كه دورادور اشپنگلر از تمدن كنوني غرب (84 سال پيش) ارائه مي‌نمايد در اين عبارت او به وضوح نمايان است: « انتهاي مسير حيات هر فرهنگ بزرگ هيكل سنگي عظيم «شهر جهاني» بر پا مي‌شود. مردم آن فرهنگ كه نيروي مردانگيشان دست پروردة زمينها و دشتها و مزارع وطن بود، در چنگال جانوري كه خودشان آفريده اند، (يعني شهرها) گرفتار شده و مانند بنده‌اي مطيع آن گشته و عاقبت شكار مي‌شوند. اين توده‌هاي عظيم سنگي «شهر مطلق» را مجسم ساخته، منظره‌هاي آن با زيبائي شگرفي كه چشمان بشري را خيره ساخته، نشان جامع مرگ با جلال و شكوه وجودي است كه كار خود را كاملا به انجام رسانده و در گذشته است... تمام اجزاي اين شهرهاي نهائي منحصرا نماينده هوش و ذكاوت است (اما از عقل و روح در آن خبري نيست) خانه‌هاي آن به خانه­هاي ايونيك و باروك شباهتي ندارد... اين خانه‌هاي شهري جائي نيست كه قابل سكناي «وستا» و «ژانوس» باشد. نه، اينها فقط مستغلاتي است كه بر اثر فشار احتياج و مقاصد تجارتي ساخته شده و ربطي به خون و احساسات نژادي ندارد ... مادام كه در خانه‌ها، «اجاقي» وجود دارد و معناي باطني آن كه مركز و كانون حقيقي خانواده است. محفوظ باشد، رابطه قديمي با زمين و خاك وطن كاملا قطع نشده، ولي همين كه اين رابطه نژادي هم به دنبال آثار ديگر به زاويه فراموشي افكنده شد، و توده‌هاي كرايه نشين و انبوهي كه فقط به تختخوابي قانعند، در دريائي از مستغلات غرق شد و زندگي خانه بدوشي شايع گشت و مردم مانند شكارچيان و شبانان پيشين، از اين كوي به آن كوي روان شدند، يك باديه نشيني عقلي و فكري شروع مي‌شود. اين شهر البته دنيائي است، بلكه اصل دنياست. ولي غافل از اينكه فقط، از نظر سكني و اعاشه افراد بشري حائز معنا و اهميت است. وگرنه تمام عمارتهاي آن بيش از قطعات سنگي كه در آن به كار رفته، ارزش ندارد.»[1]

آن چه باعث اضمهلال و انحطاط يك تمدن مي‌شود، نه صورت ظاهري و شكل و هيكل سنگي آن است، بلكه بنيان يافتن آن بر اساس گونه‌اي از تفكرات منحط مي‌باشد، كه حتي پس از قلب درون، مظاهر خارج آن را نيز دستخوش تغيير و تحول مي‌نمايد و آنگاه كه از حيث درون تهي گشت، با كوچكترين تلنگري نيروي خارجي و داخلي، از صورت ظاهري نيز متلاشي و فرو مي‌ريزد. اولين نشانه‌هاي تهي شدن دروني يك تمدن، تهي شدن آن از هستة اوليه و پايدار اجتماعي و كانون خانواده است. طبق نسخه سوسياليسم كه جامعة بي طبقة او در كمونيسم جنسي تحقق مي‌يابد و يا طبق تجويز ليبراليسم، آزادي فردي با كمونيسم جنسي آغاز مي‌شود، در هر دو صورت در يك نتيجة واحد «ليپيدو» فرويد تلاقي مي‌كنند.

به عقيدة اشپينگلر تمدن كنوني غرب فرايند مشترك بخش چپ و ماركسيستي و بخش راست و سرمايه داري است، كه در ظاهر در جهت عكس هم حركت مي‌كنند. چنآن چه اشپنگلر بر اين موضوع تصريح دارد كه «هر گونه نهضت سوسياليستي هم راههاي جديدي براي پيشرفت كاپيتاليسم صاف خواهد كرد». اشپنگلر فرايند تحقق عملي مشترك تفكرات ماركسيستي و ليبراليستي در عينيت و تمدن كنوني غرب را (در فرو پاشي خانواده و هستة پايدار اجتماع) اين چنين تشريح مي‌نمايد:

«ادامه روابط خوني جزو وظايف مردم متمدن محسوب نمي‌شود و سرنوشتي كه اين مردم متمدن را خاتمه نسل و آخرين افراد نژاد مي‌سازد ابدا در آنها وحشتي توليد نمي‌كند. علت اين نازائي و قطع نسل اين نيست كه سر گرفتن اولاد امكان پذير نيست، بلكه علت اصلي اين است كه هوش و ذكاوت وقتي به منتها درجة شدت و فشار رسيد، ديگر براي وجود اولاد دليلي نمي‌بيند... در چنين وضعيتي، مردان نسبت به زنان نظر ديگري اتخاذ مي­كنند. يعني بر خلاف دهقانان و كشاورزان كه در موقع ازدواج منظور عمده شان اين است كه براي اولاًد آينده خود مادري بيابند، مردان متمدن در فكر اينند كه براي زندگاني خود «رفيقي» پيدا كنند. چه در هندوستان عهد بودا و چه در بابل و چه در رم كار به اين منوال بود و در شهرهاي امروزي اروپاي غربي و آمريكا هم به همين منوال است. در ميان اقوام بدوي و كشاورزان، وجود زن براي مادري است.

تمام آمال و آرزوهائي كه از اوان كودكي در قلب او جاي گرفته، در همان يك كلمة «مادر» جمع شده است، اما در بحبوحة تمدن زن به صورت موجود جديدي در مي‌آيد: «رفيقه»، «خانم قهرمان داستانهاي عشقي و ادبي»، «عاشق آزادي كامل» چنين خانمي به جاي اينكه اولاد داشته باشد، اختلالات روحي دارد! در اين صورت مراسم ازدواج تقدس خود را از دست مي‌دهد و به يك مراسم مبتذل تبديل مي‌شود... اما دلايلي كه بر ضد بچه داري اقامه مي‌كنند، چه از طرف آن خانم آمريكائي كه حيفش مي‌آيد گردش فصلها را كاملا برگزار نكند و هر فصلي را در تفريحگاههاي مخصوص همان فصل نگذراند، چه از طرف خانم پاريسي كه مي‌ترسد پس از زائيدن، عاشقش از او دست بكشد، چه از طرف آن خانم آزادي طلب كه مي‌خواهد متعلق به خودش باشد و زير هيچ باري نرود، تمام اينها در يك رديفند. همة اين زنها متعلق به خودشان و همه هم بي ثمر و ابترند... شهر بزرگ كسي را كه اولاد بسيار داشته باشد، وسيلة خوبي براي مسخره و كاريكاتور مي‌داند».[2]

اشپنگلر اولين كسي است كه از «جهاني شدن» در قالب «شهر جهاني» نام مي‌برد و مي‌گويد «تولد شهر جهان مرگ حتمي آن را پيش گوئي مي‌كند».


[1]. فلسفه سياست. اسوالد اشپنگلر ترجمة هدايت الله فروهر ص 33

[2]. فلسفه سياست، اسوالد اشپنگلر. ترجمه هدايت الله فروهر ص 39


نيچه و اسوالد اشپنگلر

اشپنگلر در كتاب «فلسفة سياست» (سقوط غرب) يك نظريه كلي در خصوص تحولات تاريخي ارائه مي‌كند و بر اساس اين نظريه افول قريب الوقوع تمدن غرب را پيش بيني مي‌كند. «در اين كتاب وي اعلام كرد كه تمدن غربي و ارزشهاي مسلط آن به پايان خود نزديك مي‌شود، قيود و سنتهائي كه جامعه را بر پا داشته در حال تلاشي و رشته‌هاي پيوند دهنده زندگي و همراه با آن يگانگي تفكر و فرهنگ در حال گسستن هستند. به گفتة او، غرب نيز همچون هر تمدن ديگري كه از چرخة طبيعي مي‌گذرد، به ناگزير از خزان (تاكنون ويرانگر) «روشنگري» يا «روشن انديشي» به زمستان فرد گرائي و پوچ باوري گذر كرده است[1]».

يكي از اصول مسلم در فلسفة تاريخ ارائة نظرية كلي و تعميم آن به كل و آينده است. اين تسري مي‌تواند پيش بيني ظهور و سقوط تمدنها را نيز در برگيرد. در اين راستا عده‌اي تحولات تاريخي را رو به صعود و تكامل و بعضي آنرا رو به افول و سقوط (يا در خط و مسير مستقيم و يا در يك حركت دوري و تكراري) دانسته اند. اما اشپنگلر ضمن قائل شدن به دوري بودن ظهور و سقوط تمدنها، روند تحولات تاريخي را به طور كلي روي به تكامل و صعود مي‌داند.

نيچه و اشپنگلر به عنوان دو انديشمند بزرگ آلماني هر دو به مقتضاي زمان و رشتة مطالعة خود، به پيش بيني سقوط غرب پرداخته اند. نيچه با بررسي علم و فلسفه و با تحليل همه بعدي دستاوردهاي معنوي بشري، نيست گرائي را در دو سدة آينده كه در بيابانزار نهيليسم گمي هم به جلو برداشته است، پيش بيني مي‌كند. از آنجا كه اشپنگلر شديدا تحت تأثير آراء و نظريات نيچه قرار دارد، با اخذ نيست گرائي نيچه و با بسط و گسترش آن به فرهنگ و تمدن با عبارت «شهر جهاني و انحطاط جهاني» پيش بيني سقوط غرب را (18 سال پس از مرگ نيچه) ارائه مي‌نمايد. همانطور كه نيچه از «هراكليتوس» الهام مي‌گيرد اشپنگلر تز دكتراي خود را دربارة عقايد هراكليتوس به رشتة تحرير در آورده است.

وجوه مشترك نظرية ظهور و سقوط ادواري تمدنها در مبحث تاريخي اشپنگلر با نظرية «بازگشت جاودان» نيچه يك مساله اتفاقي نمي‌باشد. نيچه براي توجيه نفي فونكوسيوناليسم و براي اثبات تماميت هستي و «شدن» هراكليتوس، ناگزير دستاويز تعبير «بازگشت جاودان» مي‌شود. نيچه دوئاليسم و جراحي حقيقت واحد و هستي يگانه و دونيم ساختن آن با خط كش ذهن به فيزيك و متافيزيك، را تجزية تجربة هلني و ابداع جهان مضاعف افلاطوني مي‌نامد. و پناه بردن به عالم تغيير ناپذير افلاطوني از بيم تغيير گرائي هراكليتوس، را بيهوده مي‌انگارد. از آنجا كه نيچه خداي فلسفي و جهان مضاعف افلاطوني را به مثابة جهاني ديگر، بالاتر و مجزا از اين جهان نفي نموده است و آنرا (خداي واقعي و الوهي) در واقعيت هستي و حيات (كه مجموعه‌اي از نيروي توده‌هاي درهمي است) ملحوظ مي‌داند.

در واقع نيچه مي‌خواهد بر اين دوگانگي با تمثيل بازگشت جاودان فائق آيد. او با الهام از صيرورت و «شدن» مستمر و ابدي هراكليتوس، در حلقه‌هاي پيوستة بيشمار «عقاب» و «مار» را درگير هم مي‌سازد. در اين تمثيل «عقاب» مظهر آسمان و متافيزيك مي‌باشد و «مار» سمبل زمين و اين جهان است، كه هر دو در فضاي گردان، مي‌چرخند. مار دور گردن عقاب حلقه زده است و عقاب در دايره‌هاي پهناور در هواي چرخان مي‌چرخد. اين گردش در دواير پيوستة «گرد بادي شكل» اوج مي‌گيرد. و اينگونه است كه هم «جنگ اضداد» و هم فيزيك (زمين) و متافيزيك (آسمان) در يك «نمايش عدالت والا» در «شدن» و صيرورتي مستمر و ابدي روي به بي نهايتي خداوند مي‌گسترد.


نيچه با توسل بر اين تعبير مي‌خواهد اين موضوع را حل نمايد كه فيزيك و متافيزيك، اين جهان و آن جهان، حقيقت واحدي بيش نيست و جراحي هستي و تفكيك و تجزية آن به اين و آن و دوئاليسمهاي بي شمار، پاره پاره كردن سازوارة يگانه حيات و زندگاني است. لذا اولاً نيچه فونكوسيوناليسم را نفي مي‌كند. ثانياً سير تحولات تاريخي و ظهور و سقوط تمدنها را ادواري مي‌داند. ثالثاً تحولات تاريخي در كليت تاريخ را روي به صعود و تكامل و روي به جاودانگي مي‌داند. بر اين اساس جراحي ميان تاريخ و قهرمان، جبر و اختيار، فرد و جامعه و... را مردود اعلام مي‌دارد و معتقد است كه سير تحولات اجتماعي و تاريخي در يك سرشت مركب و در يك تعاطي ديالكتيك بين قهرمان و تاريخ (در يك حركت مدور پيوستة «گرد بادي» رو به صعود و تكامل) امتداد مي‌يابد.

چند آموزه‌اي كه اشپنگلر از نيچه مي‌آموزد، تا بر اساس آن بنيان فلسفة تاريخ خود را بنا نهد، عبارتند از:

1ـ حركت كلي تاريخ در دواير پيوستة گرد بادي استمرار يافته و در صعود و تكامل است.

2ـ فرهنگ به مثابة «عقاب» و تمدن مانند «مار» درگير هم هستند.

3ـ غرب روي به نيست گرائي است.

4ـ غلبة مار (موجود خزندة زميني) بر عقاب (اوج معنويت و پرواز روح) نشانة بي ارزش شدن ارزشها و «مرگ خدا» و انحطاط غرب است.

منبع: کتاب پایان تاریخ
بینش نو
مرد مشرقی
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط رونین »

زندگينامه ژان پل سارتر

سخنان ژان پل سارتر- شمار گفته‌ها:64

ژان پل سارتر
فيلسوف فرانسوي ( 1905- 1980 )
ويرايش : مريم فودازي


 «ژان پل سارتر» در 21 ژوئن 1905 در پاريس متولد شد. پدرش مهندس نظامي نيروي دريايي و مادرش، دختر عموي «آلبرت شوايتزر»، برنده جايزه نوبل صلح بود. وقتي كه پل پانزده ماهه بود، پدرش مرد و او تا سن ده سالگي نزد «شارل شوايتزر»، پدر بزرگ مشهورش که معلم زبانهاي خارجي هم بود، تربيت يافت. «پولوي» کوچک از سال 1907 تا 1917، يعني مدت ده سال را نزد خانواده مادري اش با خوشي سپري كرد و با حضور در محيط کتابخانه پدر بزرگ با ادبيات آشنا شد. در سال 1917، مادرش با يک مهندس فني ازدواج کرد و بدين ترتيب، دوران خوشي او پايان يافت.  
پل تا سن 15 سالگي براي تحصيل به مدرسه اي در «روشل» مي رفت، اما تحمل اوضاع مدرسه و رفتارهاي خشونت آميز دانش آموزان براي او بسيار دشوار بود. وي در سال 1921 به دليل بيماري به پاريس بازگشت. در شانزده سالگي در مدرسه پاريس با «پل نيزان»، نويسنده جوان - که به مدت هفت سال دوست صميمي او بود - آشنا شد.

سارتر به همراه نيزان براي ادامه تحصيل در رشته فلسفه وارد دانشسراي عالي پاريس شد که محل آشنايي او با «سيمون دو بووار» نيز بود. افتخاري که سارتر از دوران کودکي در پي كسب آن بود با رد نوشته هايش از سوي ناشران، ناکام ماند. اما با نگارش نخستين رمان فلسفي اش با نام «تهوع» در سال 1938 و چند زندگينامه درباره خود، شهرت خاصي يافت. پس از آن، نگارش مجموعه اي از داستانها را با نام «ديوار» (1939) آغاز كرد که به دليل جنگ دوم جهاني، ناتمام ماند. پيش از شروع جنگ، سارتر آگاهي سياسي نداشت و فردي صلح جو بود، بي آنکه براي صلح مبارزه کند. او در عين ضدنظامي بودن، بدون هيچ گونه ترديدي وارد جنگ شد و با استفاده از فرصتها توانست به طور متوسط ، 12 ساعت در روز به مدت نه ماه حدود 2000 صفحه بنويسد که بخشي از آن با نام «دفترهاي بلاهت جنگ» چاپ شد.

 سارتر در 21 ژوئن 1940، اسير و به اردوگاهي در آلمان منتقل شد. او در زندان، همبستگي با انسانها را آموخت، شبها براي زندانيان داستان مي گفت و حتي نمايشنامه هايي هم در زندان اجرا کرد. پل در سال 1941 با مدرک ساختگي پزشکي آزاد شد؛ اما حضور در زندان، زندگي او را تغيير داد. او با تعهد تازه اي که در وجودش شکل گرفته بود به پاريس رفت تا با دوستان خود از جمله «مرلوپونتي»، جنبش مقاومتي را به نام جنبش «سوسياليسم و آزادي» تشکيل دهد. با وجود مخالفت بسياري از فيلسوفان، براي گسترش جنبش خارج از پايتخت و جذب «آندره مالرو» و «آندره ژيد» به شهرستانها رفت، اما با دستگيري دو تن از دوستانش، جنبش نيز از هم پاشيده شد. سارتر تصميم گرفت تا با قلم خود به مقاومت ادامه دهد. او در سال 1943، نمايشنامه «مگسها» را که درخواستي براي مقاومت بود، اجرا كرد و در همان سال با انتشار کتاب «هستي و نيستي» و با پيروي از انديشه هاي «هايدگر»، پايه هاي نظام فکري خود را مشخص نمود. سارتر در مدت چند روز، نمايشنامه اي با نام «درهاي بسته» را به نگارش درآورد که با موفقيت همراه شد. 
ژان پل سارتر، فيلسوف، رمان نويس، روزنامه نگار و مبارز سياسي فرانسوي با ادبيات متعهد و فلسفه «اگزيستانسياليسم»خود، شهرت زيادي در ميان فيلسوفان قرن بيستم به دست آورد. اگزيستانسياليسم سارتر بر آزادي کامل انسان و مسئوليت پذيري او در قبال خود و ديگران تاکيد دارد. در حقيقت، وي در اين دوران مانند همه روشنفکران هم عصرش به آرمان انقلاب مارکسيست پيوست، اما به حزب کمونيست شوروي - که به باور او تامين کننده آزادي نيست - علاقه چنداني نداشت. «سيمون دو بووار»، «سارتر» و ديگر دوستانش در جست وجوي راه سومي بودند که سرمايه داري و استالينيسم را رد کند. او در نشريه خود بر ضد جنگ هند و چين موضع گيري كرد و امپرياليسم امريکا را مورد انتقاد قرار داد. جنگ کره و سپس، سرکوب تظاهرات ضد نظامي «حزب کمونيست» فرانسه، سارتر را به انتخاب يک راه رهنمون ساخت؛ اينکه کمونيسم، راه حل همه مشکلات پرولتاريا است.

او در نشريه «دوران مدرن» نوشت :
[*]«اگر طبقه کارگر از حزب کمونيست جدا شود، تنها يک راه دارد و آن اينکه به غبار تبديل گردد».
بنابراين، سارتر به حزب کمونيست پيوست و حتي به عنوان سخنگوي حزب به شوروي سفر كرد. پس از آن، رياست انجمن فرانسه - شوروي را به عهده گرفت و عضو شوراي جهاني صلح شد. هواداري سارتر از حزب کمونيست فرانسه تا پاييز 1956- که تانکهاي شوروي به بوداپست يورش بردند - ادامه داشت. وي پس از امضاي شکايت جمعي از روشنفکران چپگرا و کمونيست هاي معترض، در مصاحبه اي طولاني با نشريه «اکسپرس»، خود را از حزب جدا کرد.

مفهوم تعهد و آزادي از نظر سارتر
فلسفه سارتر مبتني بر آزادي است، اما به اعتقاد او آزادي، ماهيت و جوهر بشر نيست؛ بلكه چيزي است که به بشر امکان مي دهد تا ماهيت خود را تحقق بخشد و رفته رفته، تعريفي از خود به دست دهد. قدرتي است که بشر به وسيله آن مي تواند جهان را تغيير دهد. آزادي، امکان بشر براي زندگي بهتر است، اما براي همين آزادي، حدي هم وجود دارد و آن اينکه کسي نمي تواند در جهان نباشد و نيز هيچ کس نمي تواند در جهان کاري نکند. هر فردي ناچار است با ديگران زندگي کند، حتي اگر از آنها کناره بگيرد؛ يعني اينکه گريز از اجتماع ممکن نيست. آزادي و عمل، پشت و روي يک سکه اند. سارتر بر اين باور است كه در تمدن بورژوازي، آزادي تجارت از اولويت بيشتري نسبت به آزاديهايي مانند آزادي افکار، مطبوعات و تشکيل انجمنها برخوردار است و چون تجارت آزاد به استعمار و استثمار و سياست نواستعماري وابسته است، در کنه خود، آزادي نيست، بلكه وسيله اي براي گرفتن آزادي ديگران است. خلاصه آنکه، آزادي بورژوازي، حقيقي نيست، بلكه انتزاعي بوده و در خدمت نظام سرمايه داري است. به نظر سارتر، مارکسيسم به دليل عدم مخالفت به يک کليسا تبديل شده و دگرگوني در آن وجود نداشته است. اگر مارکسيسم در جاي خود قرار مي گرفت، نيازي به اگزيستانسياليسم نبود. وي در اين ارتباط بيان مي دارد :
«ما محکوم به تعهد هستيم؛ همچنان که محکوم به آزادي. تعهد ناشي از يک تصميم، ارادي و يا انتخابي نيست. من نمي توانم تصميم بگيرم كه متعهد نباشم. من همواره متعهد هستم، همچنان که به دنيا پرتاب شدم».
با اين جملات مي توان به اهميت مفهوم تعهد در نزد سارتر پي برد. وي تعهد را به معناي عضويت در حزبهاي مختلف نمي داند. تعهد سارتري با ماترياليسم - که بر مبناي آن، انسان انعکاس وضع مبتني بر اقتصاد اجتماعي است - مخالف است. او خودداري از انتخاب را نوعي انتخاب مي داند؛ انتخاب انتخاب نکردن.
سارتر در بازگشت از زندان به «سيمون دو بووار» گفت :
«جنگ، معناي تعهد را به من آموخت».
او بيطرفي را در جهان امروز بي معنا مي دانست و بر اين باور بود که بيطرفي، جانبداري از ستم است.
سارتر از طرفداران کمونیسم بود؛ هر چند که هرگز به ‌طور رسمی به عضویت حزب کمونیست در نیامد. وی بیشتر عمر خود را صرف مطابقت دادن ایده‌های اگزیستانسیالیستی‌اش کرد. سارتر بر اين باور بود که انسان باید سرنوشت‌ خود را تعیین کند. از نظر او، بنا بر اصول کمونیسم، نیروهای اقتصادی- اجتماعی جامعه که از کنترل انسان خارج هستند، نقشی حیاتی در تعیین مسیر زندگی اشخاص دارند.
 سارتر در سال ۱۹۶۴، برنده جایزه نوبل ادبیات شد، اما آن را نپذيرفت. وي در همان سال، رئیس سازمانی به نام «دفاع از زندانیان سیاسی ایران» شد که تا زمان پیروزی انقلاب ۱۹۷۹ به فعاليت خود ادامه داد. او جايزه «لژيون دونور کلژ دو فرانس» را نيز در سال 1945 رد کرده بود.  سارتر در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت. خاکستر او در گورستانی در پاریس به خاک سپرده شد. پس از مرگ سارتر، «سیمون دوبووار»، کتابی با نام «مراسم وداع» در مورد مرگ وی نوشت. 
برگرفته از :
[External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
سایت ره پو
[*] به معني اصالت وجود؛ مكتبي است فلسفي كه از زمان جنگ جهاني اول در آلمان رواج يافت و سپس به فرانسه، ايتاليا و ديگر نقاط جهان رسيد و در محافل ادبي و مطبوعات نيز تاثيرگذار بود. به طور كلي، مي توان آن را اعتراضي دانست بر ضد كوششهايي كه افراد بشر به ناچار در چنگ آنها گرفتارند. ژان پل سارتر از پيشروان و مبلغان اين مكتب است.
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
Captain II
Captain II
پست: 386
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۲:۱۵ ب.ظ
محل اقامت: کرمان
سپاس‌های ارسالی: 1523 بار
سپاس‌های دریافتی: 1169 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط SA@M »

بنده کتاب اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر نوشته جناب سارتر رو به دوستان پیشنهاد میکنم.
جناب رونین از شما درخواست میکنم که فردریش نیچه بزرگترین فیلسوف غرب و بزرگترین اشاعه دهنده اگزیستانسیالیسم رو هم در تاپیک خودتون قرار بدید.(متاسفانه من قابلیت ارسال پست پیشرفته رو ندارم)
با تشکر :razz:
اندکی صبر...
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط رونین »

با سلام خدمت تمامی دوستان و کاربر گرامی SA@M تصویر تصویر

به روی چشم مورد درخواست شده از طرف شما در پست های ارسالی قرار داده خواهد شد تصویر تصویر رونین



زندگی نامه «لئون تروتسکی»


ویراستار: شادی معصومی

 «لئون تروتسکی» در سال ۱۸۷۹ میلادی در روسیه چشم به جهان گشود و خیلی سریع به فعالیت انقلابی کشیده شد. بعد از دستگیری به وسیلۀ پلیس تزاری در سال ۱۸۹۸ از زندان گریخت و به انگلستان (لندن) رفت و به جمع نویسندگان روزنامۀ «ایسکرا» پیوست. 

«لنین» در مورد کار بی وقفه و مستمر «تروتسکی» به عنوان یکی از نویسندگان ثابت روزنامۀ «ایسکرا» در نامه ای به «پلخانوف» می نویسد:


"تروتسکی برای چند ماه است که مشغول نوشتن برای هر شماره می باشد. به طور کلی او با انرژی تر از هر کس دیگری برای «ایسکرا» کار می کند ... توانایی او بدون شک بیشتر از حد متوسط است؛ با استحکام عقیده، با انرژی و متعهد".

روزنامۀ «ایسکرا» از طریق اروپا به ایران و بعد از راه آذربایجان به روسیه انتقال می یافت. بدون شک، این روزنامه در آگاهی طبقۀ کارگر ، تقویت و هماهنگی سوسیال–دمکرات های روسیه بسیار مؤثر واقع شد.

 با اختلاف در بین جناح های موجود در حزب سوسیال دمکرات یعنی: «بلشویک ها» (اکثریت) و «منشویک ها» (اقلیت)، تروتسکی که یکی از فعالین گروه مرژیانتسی انترناسیونال بود، ابتدا موضع دفاع از منشویک ها را گرفت و بعد از سال ۱۹۰۴ موضع بی طرفی را اتخاذ نمود. اختلاف تروتسکی در این دوره به یک اختلاف دو جانبه با هر دو جناح تبدیل شد؛ بدین معنا از طرفی وی با مفهوم حزب، که جناح بلشویک آن را طرح کرده بود، مخالفت می نمود و از طرفی دیگر، با منشویک ها بر سر رهبری انقلاب که به اعتقاد آنان باید در دست بورژوازی می بود، اختلاف داشت و همانند بلشویک ها، رهبری انقلاب آتی روسیه را پرولتری ارزیابی می کرد.
 
تروتسکی با شروع انقلاب ۱۹۰۵، به روسیه بازگشت و به عنوان « رئیس شورای نمایندگان کارگران پترزبورگ» در فعالیت های انقلابی شرکت جست. با شکست انقلاب ۱۹۰۵، مجدداً دستگیر و به سیبری تبعید شد. اما این بار توانست به وسیلۀ یک سورتمه گوزن کش از «اودسک» فرار کرده و به جمع سوسیال دمکرات ها در اروپا بپیوندد.

با شروع جنگ جهانی اول در سال ۱۹۱۴، اکثریت قریب به اتفاق احزاب و سازمان هایی که القاب پر طمطراق سوسیال دمکرات را بر خود گذاشته بودند، به شووینیزم کور پیوسته و به وظایف انترناسیونالیستی خود در زمینۀ اتحاد پرولتاریا بر ضد حکومت هایی که عامل اصلی جنگ بودند، پشت پا زدند.

لنین و تروتسکی در این مقطع تلاش خستگی ناپذیری را برای آگاهی طبقۀ کارگر و احزاب کارگری اروپا مبذول داشته و توجه آنان را به نتایج فاجعه بار جنگ جهانی جلب کردند. این تلاش ها، سبب تشکیل کنفرانس « زیمروالد» مشتمل بر ۳۸ تن از نمایندگان جریانات انترناسیونالیستی که همگی با جنگ جهانی مخالف بودند، گردید.

 تروتسکی بعدها در مورد آن روزهای خاطره برانگیز با تعجب و بهتی محسوس چنین نگاشت:

« نیم قرن بعد از تأسیس بین الملل، تمام انترناسیونالیست های جهان می توانند در چهار کالسکه جا شوند».
 
در سال ۱۹۱۷ با شروع دومین انقلاب در روسیه، تروتسکی به آن کشور بازگشت و به قول خودش بعد از منازعه و چالش های نظری بسیاری با لنین، به همراه سایر مرژیانیست های انترناسیونال به حزب بلشویک پیوست. تروتسکی به زودی به عنوان رئیس شورای پتروگراد انتخاب و در کنار سایر بلشویک های متعهد، قیام مسلحانه را علیه دولت کرنسکی، رهبری نمود و به انجام رساند.

بعد از پیروزی انقلاب، تروتسکی در اولین دولت شوراها به عنوان «کمیسر خلق در امور خارجه» و همچنین به عنوان عضو « دفتر سیاسی کمیتۀ مرکزی حزب بلشویک» انتخاب شد. زمانی که چهارده قدرت امپریالیستی، تجاوز به روسیۀ شوروی را‌ آغاز نمودند، ریاست تمام نیروهای مسلح را به عهده گرفت و بنیان گذار ارتش سرخ گردید. با رهبری خردمندانۀ تروتسکی، تمام گاردهای سفید و اربابان خارجی آنان، منکوب و نابود شدند.

 تروتسکی به عنوان کمیسر جنگ روسیۀ شوروی، علاوه بر رهبری ارتش سرخ در خنثی کردن حملات متجاوزان، سعی نمود که از نظر مادی و معنوی به نهضت های آزادیبخش در سراسر جهان ( من جمله ایران) کمک برساند. به طور مثال، بعد از تشکیل ارتش سرخ ایران به ریاست «میزرا کوچک خان جنگلی»، تروتسکی در پاسخ به یکی از نامه های جنگلی ها چنین نوشت: 
 «خبر تشکیل ارتش سرخ ایران قلوب ما را مملو از شادی ساخت. در یک دهه و نیم گذشته، خلق زحمتکش ایران برای آزادی خود متحدانه مبارزه کرده است. این خلق شایستگی خود را برای آزادی به تمام جهانیان ثابت نموده است. من به نام ارتش سرخ کارگران روسیه، اعتقاد راسخ خود را دایر بر این که ایران، تحت رهبری شورای جنگ انقلابی، حق آزادی و استقلال خویش را کسب نمود، بیان می دارم. 
 زنده باد خلق زحمتکش آزاد ایران به مثابۀ عضوی از خانوادۀ ملل آسیا و همۀ جهان». 
 بعد از پایان جنگ تحمیل شده به حکومت جوان شوراها، اقتصاد داخلی به مرز نابودی رسید . بلشویک ها برای جبران صدمات، سیاست اقتصادی نوین (نپ) را جانشین سیاست کمونیزم جنگی کردند. «نپ» به این صورت به اجرا گذاشته شد که دهقانان پس از فروش محصولات خود در بازار آزاد، مالیاتی را به عنوان مالیات جنسی به دولت می ‌پرداختند. 
در برنامۀ اقتصادی جناح غالب بر کمیتۀ مرکزی حزب بلشویک که به وسیلۀ استالین رهبری می شد ، سیاست «دهقانان ثروتمند بشوید»، یعنی پیشبرد همان سیاست نوین اقتصادی گذشته، گنجانده شده بود.

تروتسکی در رأس اپوزیسیون چپ در درون حزب بلشویک ضمن نقد نظرات جناح غالب، از تز صنعتی کردن سریع دفاع کرده و دو خطر بزرگ را در صورت ادامه یافتن سیاست های گذشته، گوشزد کرد:

۱- خطر ارتباط دهقانان ثروتمند (کولاک) با بازار جهانی سرمایه و ایجاد کارشکنی در امر تولید و توزیع مواد غذایی؛

۲- ایجاد فاصله بین دهقانان و کارگران که در دوره های آتی از اتحاد آنان جلوگیری خواهد نمود.

جناح استالین ابتدا با باند بازی در درون حزب، اپوزیسیون چپ را زیر بارانی از تبلیغات منفی قرار داد و بعدها با قبضه کردن قدرت، آن ها را در تصفیه های موسوم به «شیستکا»، حذف فیزیکی نمود.

 استالین از آن جایی که می دانست، تروتسکی بزرگ ترین مانع بر سر راه اجرای سیاست های غیر انسانی اوست، وی را در سال ۱۹۲۹ تبعید کرد. اولین کشوری که تروتسکی را به عنوان پناهندۀ سیاسی پذیرفت، ترکیه بود. تروتسکی به همراه همسرش «ناتاشا» و پسرش «لئو» در حدود چهار سال در جزیره ای به نام «پرین کیپو» لحظه ای از دخالت در مسائل جهانی فارغ نشد، و با مقالات و نوشته های خود نظرات ذی قیمتی را در اختیار جنبش های سوسیالیستی جهان قرار داد. 
 بعد از روی کار آمدن دولت «دالایه» در ۱۹۳۳ در فرانسه، به تروتسکی اجازه داده شد تا در آن کشور اقامت کند. تروتسکی به همراه خانواده به ‌آن جا رفت و به افشای سیاست های استالین و سرمایه داری جهانی ادامه داد. او پیش بینی کرد که استالین برای پیشبرد اهداف خود در آیندۀ نه چندان دور با هیتلر سازش خواهد کرد و جهان را به آتش و خون خواهد کشید. پیش بینی وی خیلی زود به واقعیت تبدیل شد؛ یعنی درست زمانی که استالین با «ریبن تروپ» (وزیر خارجۀ هیتلر) بر سر لهستان و کشورهای بالکان وارد مذاکرۀ رو در رو شدند. از آن جایی که دولت فرانسه، حضور تروتسکی را برای منافع داخلی و روابط خارجی خود مشکل ساز تلقی می کرد، از او خواست که این کشور را ترک کند. 
نروژ سومین کشوری بود که به تروتسکی پناهندگی داد. تروتسکی به محض ورود به نروژ و اقامت در دهکده ای دور افتاده، فعالیت های انقلابی پیگیرانه و شبانه روزی خود را آغاز نمود که قسمتی از آن شامل نقدهای سازنده در مورد احزاب مختلف کارگری در اروپا بود. اثر جاودانۀ « انقلابی که به آن خیانت شد» را در همین کشور به رشتۀ تحریر در آورد که مجموعه ای بود از نظراتش در مورد انقلاب ۱۹۱۷ که به وسیلۀ بوروکرات های غاصب از مسیرش منحرف شد.

تروتسکی همچنین سعی کرد تمامی سوسیالیست های انقلابی و انترناسیونالیست را در زیر یک پرچم و سازمان بین المللی که نام آن را «بین الملل چهارم» گذاشت جمع کند تا علاوه بر پر کردن بحران رهبری در سطح بین المللی، بر مبارزات کارگران در مقیاس جهانی نیز تأثیر گذارد.

 بر اثر فشارهای دولت استالین بر نروژ، تروتسکی به مدت ۷ ماه در محل اقامتش زندانی و سرانجام ناگزیر گردید که آن کشور را به مقصد مکزیک ترک کند. در «مکزیکو سیتی» در خانۀ نقاش نامدار «دیگو ریورا» اقامت کرده و مجدداً فعالیت های خود را در زمینه ارتباط گیری با جنبش جهانی آغاز نمود. هنوز دو هفته از اقامتش در مکزیک نگذشته بود، که دور دوم بیدادگاه های فرمایشی مسکو جهت سرکوب و تسویه حساب با بازماندگان بلشویک های قدیمی که رقیب استالین بودند، آغاز شد. دادگاه های استالین سعی داشتند با طرح این مسأله که مجرمین دستگیر شده تماماً با تروتسکی رابطه دارند، آنان را به عنوان جیره خواران کشورهای سرمایه داری و خائن معرفی کنند. تروتسکی با ذکاوت خاصی از استالین خواست اگر می خواهد واقعیت های اساسی این خیمه شب بازی ها روشن شود، از دولت مکزیک بخواهد تا وی را به حکومت استالین تحویل دهد تا او شخصاً از شرافت انقلابیون واقعی در بیدادگاه های او دفاع کند. استالین هیچ گونه جوابی به این درخواست نداد، چرا که می دانست حریف میدان از وی بسیار پر تجربه تر و محبوب تر بوده و ماهیت او را افشا خواهد نمود. 
استالین از آن جایی که تروتسکی و نظراتش را بزرگ ترین خطر برای خود احساس می کرد، دست به کار شد تا به هر قیمتی شده وی را نابود کند. برای پیشبرد و اجرای این هدف، استالینیست اسپانیایی به نام «رامون مرکادر» در نظر گرفته شد. او را در مسکو تعلیم داده و به مکزیک فرستادند تا به کمک حزب کمونیست طرفدار مسکو، ترتیب ترور تروتسکی داده شود. در بیست و دوم مه ۱۹۴۰ حملۀ مسلحانه ای از سوی بیست نفر از عوامل حزب کمونیست (استالینیست) مکزیک به محل اقامت تروتسکی در «کویوآکان» صورت گرفت که تروتسکی از این حمله جان سالم به در برد. تروتسکی در مورد این سوء قصد چنین نوشت:

 « سوء قصد ناموفقی که با دقت برنامه ریزی شده بود، ضربۀ مهلکی است بر استالین ... او باید قدرت خود را به نمایش گذارد. تکرار چنین سوء قصدی اجتناب ناپذیر خواهد بود ... زندگی من از این پس یک حالت استثنایی خواهد داشت و نه یک روال عادی». 
  آن جایی که حمله به خانۀ تروتسکی با شکست مواجه شد، «مرکادر» طراح آن حمله، سعی کرد از راه دیگری وارد شود. این بار او با منشی تروتسکی طرح دوستی ریخت تا از آن طریق بتواند وارد تشکیلات تروتسکی شده و مأموریت شوم خود را به پایان برساند. او در این کار موفق شد و با یک اسم مستعار، خود را هواخواه نظرات تروتسکی معرفی کرد و برای دیدار با وی در روز بیستم اوت ۱۹۴۰ قرار ملاقات گذاشت. 
 در روز ملاقات برای سرگرم کردن تروتسکی، مقاله ای را برای اصلاح در اختیار او قرار داد تا هنگام مطالعه، سر فرصت سوء قصد خود را انجام دهد. هنگامی که تروتسکی در پشت میز تحریرش شروع به خواندن مقاله نمود، «مرکادر» تبر را چنان بر سرش فرود آورد که هفت سانتیمتر از آن در مغز تروتسکی فرو رفت. تروتسکی بلافاصله نمرد، بلکه با مرکادر گلاویز شده و بعد از دستگیری مرکادر به وسیلۀ محافظانش، بر زمین افتاد. تروتسکی بیست و شش ساعت بعد از این ترور جنایتکارانۀ عامل استالین در بیمارستان جان سپرد. 
او در متنی که به وصیت نامه اش شهرت یافته است در مورد دیدگاه های انسانی و کمونیستی اش چنین نوشت:

 " من طی چهل و سه سال زندگی گذشته در آگاهی همچنان یک انقلابی باقی مانده ام. چهل و دو سال از این مدت را من در لوای پرچم مارکسیزم جنگیده ام. اگر قرار بود که این دوران را دیگر باره از سرگیرم البته که از این یا آن اشتباه پرهیز می کردم؛ اما مسیر زندگی ام همان بود که بوده است. من به عنوان یک پرولتاریای انقلابی، یک مارکسیست، یک ماتریالیست دیالکتیک، و در نتیجه به عنوان یک بی خدای تغییر ناپذیر از این جهان خواهم رفت. اعتقاد من به آیندۀ کمونیستی انسانیت نه تنها سست نشده که امروز راسخ تر از همیشه و پا برجاتر از اعتقادات روزهای جوانی من است.

هم اکنون «ناتاشا» به سوی پنجره که به سوی حیاط گشوده می شود، آمده و آن را بازتر کرده است تا هوای تازه آزادانه تر در اتاقم بگردد. من ردیف های سبز درخشان علف را در زیر دیوار و آسمان آبی صاف را در بالای آن، و آفتاب را گسترده در همه جا می بینم. زندگی زیباست. بگذارید نسل های آینده آن را از ناپاکی ستم و تجاوز پاک کنند و از آن به تمامی لذت برند".

 




[External Link Removed for Guests]
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط رونین »

 تصویر 

هوپاتیا



 هیپاتیا(Hypatia) زنی یونانی که به عنوان نخستین زن برجستهٔ‌ ریاضی‌دان شناخته می‌شود. او استاد فلسفه در شهر اسکندریه بود و در علم نجوم تبحر داشت. وی در دوران حکومت روم بر مصر در اسکندریه زندگی می‌کرد و به دست مسیحیان و با تحریک کلیسا به اتهام جادوگری کشته شد. 
زندگی

 هیپاتیا در سال 370 میلادی متولد شد. پدرش تئون از ریاضی‌دانان مشهور و استاد دانشگاه اسکندریه بود. تحت تعالیم پدر ریاضیات و فلسفه را آموخت. تئون برای آموزش همه جانبهٔ او اهمیت بسیاری قائل بود و به این سبب هیپاتی هنر سخنوری و خطابه را آموخت و به ورزش‌هایی چون سوارکاری و شنا ‌پرداخت. تئون او را با تمامی نظام‌های مذهبی آن زمان آشنا کرد و به هیپاتیا تفکر دور از تعصب را آموخت. 
 بخش عمده‌ای از تعلیم او به سفرهایش اختصاص دارد. برخی معتقدند او بیش ده سال از عمرش را در سفر گذرانده است.[۱] او سفر کوتاهی به آتن داشت و در مدرسه آتن به عنوان دانشجو تحصیل کرد. در بازگشت از آتن از او برای تدریس در دانشگاه اسکندریه در رشته فلسفه و ریاضیات دعوت شد و تا پایان عمر به تدریس در این دانشگاه مشغول بود. به علت تسلط کامل به علوم زمان خود و نطق بی‌نظیرش معلم محبوبی بود. افراد بسیاری از کشورهای مختلف برای شرکت در کلاس‌های او به اسکندریه می‌آمدند و بسیاری از مردم برای شنیدن سخنان او جمع می‌شدند. سقراط مورخ می‌نویسد: «او معلم محبوبی بود، در خانهٔ او همانند اتاق کنفرانسش سخت‌کوش‌ترین دانشجویان آن روز آمد و شد داشتند.» 
با وجود پیشنهادهای ازدواجی که از جانب شاهزادگان و فلاسفه داشت، هرگز ازدواج نکرد.

فعالیت‌ها

ریاضیات

 وی رساله‌های فراوانی در زمینه ریاضیات نوشت که بسیاری از آن‌ها در زمان یورش مردم به معبد سراپیس اسکندریه از بین رفت. در حل مسائل جبر و هندسه راه‌حل‌های جدیدی ارائه کرد آن‌چنان‌که شناخت مخروط‌ها تا قرن هفدهم از آن‌چه او تدریس می‌کرد پیش‌تر نرفت. او مخترع «غلظت سنج» است که برای تعیین غلظت مواد حل شده در مایعات به کار می‌رود.[۲] 
فلسفه

هیپاتی پیرو افلاطون بود و به تفسیر آثار ارسطو می‌پرداخت. او عقاید نوافلاطونیان را تبلیغ می‌کرد. در یکی از نوشته‌هایش آمده:

 «افسانه‏ها باید تنها به عنوان افسانه و اسطوره‏ها تنها به عنوان اسطوره آموخته شوند. آموزش موهومات به عنوان حقایق چیز وحشتناکی است. ذهن کودک آنها را می‏پذیرد و به آنها اعتقاد می‏آورد و در سالهای بعد تنها با سختی و شکنجه می‏تواند از چنگ آنها رهایی یابد. در حقیقت انسان همان طور که برای برقراری حقیقت می‏جنگد باید با خرافات نیز به مبارزه برخیزد. چرا که موهومات، نامحسوس، درک‏ناکردنی و بغرنج هستند و تکذیب آ‌ن‌ها به سختی میسر می‏شود ...». 
نجوم

از نخستین کسانی بود که به وسیله‌ای برای راه‌یابی دریانوردان اندیشید. اسطرلاب اختراعی او تا قرن هجدهم مورد استفادهٔ‌ دریانوردان بود.[۳]

مرگ

 در آن زمان اسکندریه از مراکز مهم مسیحیت بود و تفکرات دیگر با عنوان کافرکیشی به شدت سرکوب می‌شدند. دانش‌هایی که هیپاتیا بر روی آن‌ها کار می‌کرد از دید روحانیون برای مردم مضر و گمراه کننده بود و این‌که یک زن به فلسفه و ریاضیات بپردازد غیرقابل تحمل بود. هیپاتی توسط «سیریل» اسقف شهر اسکندریه متهم به جادوگری و توطئه علیه مسیحیت شد. در یکی از روزهای ماه مارس سال ۴۱۵ میلادی هنگامی که هیپاتی از کتابخانه اسکندریه بازمی‌گشت به کالسکهٔ وی حمله کردند و به طرز وحشیانه‌ای کشتند و سپس جسدش را سوزاندند. نفوذ و قدرت کلیسا مانع پیگرد و مجازات قاتلان هیپاتیا شد. پس از چندی وی توسط کلیسا به عنوان قدیسه معرفی شد.[۴] 
پانویس
1. اوسن ۵۱۳
2. پیام زن
3. ب.فلدبوم
4. تبری، ۵۸۹

منابع
Research Machines plc. (2004). The Hutchinson dictionary of scientific biography. Abingdon, Oxon: Helicon Publishing, 608.
اوسن، ام. لین. «زنان و ریاضیات». آشتی با ریاضیات. ترجمهٔ شهین نعمت‌زاده. تهران: پرویز شهریاری، ۱۳۶۱، ۵۰۹.
ب.فلدبلوم. «گوشه‌هایی از زندگی‌نامهٔ چند ریاضی‌دان». پویایی ریاضیات. ترجمهٔ پرویز شهریاری. تهران: پویش، ۱۳۵۸، ۱۷۰.
تبری، احسان. «هیپاتیا». دانش و مردم. اسفند ۸۶. هشتم ۱۰، ۵۸۹.
راسل، برتراند. «قرن‌های پنجم و ششم». تاریخ فلسفه غرب (جلد اول). ترجمهٔ نجف دریابندری. تهران: نشر پرواز، ۱۳۶۵، ۵۱۹.
هیپاتی، شهید راه دانش. روزنامه مردم‌سالاری. بازدید در تاریخ ۴ بهمن ۸۶.
هیپاتی، اولین زن ریاضی‌دان. حوزهٔ پیام زن. بازدید در تاریخ ۴ بهمن ۸۶.

* برگرفته ویکی پدیا
باشگاه اندیشه
  کپی کلیه موارد سایت مرکز انجمن های تخصصی نیز باید به عنوان منبع ذکر گردد. 
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 1921
تاریخ عضویت: شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۸۹, ۵:۴۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 6415 بار
سپاس‌های دریافتی: 11867 بار

Re: فیلسوفان مشهور دنیا

پست توسط رونین »

جان هیک(John Hick)

شاید بتوان جان هیك را برجسته‌ترین فیلسوف دین در جهان معاصر دانست.

 وی كه در سال ۱۹۲۲ در یوركشایر انگلستان به دنیا آمد، در آغاز زندگی‌اش به رهیافتی مطلق‌گرا از مسیحیت گرایش داشت، اما پس از پژوهش و مطالعه در فلسفه دین و دیدار با پیروان ادیان دیگر ذهنیتش تغییر یافت، به طوری كه اندیشه‌های كثرت‌گرایانه و الهیات آزادمنشانه وی موجی از مناقشه‌ها و بحث‌ها را برانگیخته است. 
هیك در ابتدا مدتی در ادینبورگ و سپس در آكسفورد اقامت داشت. در این هنگام بود كه جنگ جهانی دوم درگرفت و او با رها كردن درس و بحث به جرگه معترضان این فاجعه پیوست. در سال ۱۹۵۳ به كسوت كشیشان پرسبیتری درآمد. پس از آن به سمت استادی در دانشگاه كورنل و پرینستون امریكا منصوب شد. مدت پانزده سال نیز كرسی فلسفه دین در دانشگاه بیرمنگام انگلیس را در دست داشت. وی تاكنون سخنرانی‌های زیادی در سطح جهان انجام داده و كتاب‌ها و مقالات زیادی در باب فلسفه دین، كثرت‌گرایی دینی، معنای حیات، گفت‌وگوی ادیان، اخلاق جهانی، رهایی و رستگاری و… نگاشته است.

● كتاب‌های او

 ▪ «خداوند نام‌های بیشمار دارد» (۱۹۸۰)
▪ «شر و خدای عشق» (۱۹۸۵)
▪ «خوانش‌های كلاسیك و معاصر در فلسفه دین» (۱۹۸۹)
▪ «فلسفه دین» (۱۹۸۹)
▪ «تفسیری از ادیان» (۱۹۸۹)
▪ «خدا و جهان ادیان» (۱۹۹۳)
▪ «بعد پنجم» (۱۹۹۹)
▪ «استعاره خداوند متجسد» (۱۹۹۳)
▪ گفت‌وگوهایی در فلسفه دین (۲۰۰۱)
▪ «جان هیك، یك زندگی‌نامه خودنوشته» (۲۰۰۳).
 
هیك كه شاخص‌ترین نظریه‌پرداز كثرت‌گرایی دینی و بسترساز گفت‌وگوی میان ادیان در غرب است، در ابتدا یك مسیحی از نوع اونجیلی و بنیادگرا بود و حقانیت را تنها از آن مسیحیت می‌دانست.

 اما بعدها چنان دستخوش تغییر شد كه از آن به نوگروی دینی به مسیحیت نام می‌برند. در بیرمنگام بود كه با ورود به عرصه مطالعات فلسفی و برخورد با جماعاتی از هندو، سیك و مسلمان و تأمل در باورهای آنها به این نكته آگاهی یافت كه ادیان دیگر نیز بهره‌هایی از حقیقت برده‌اند. از این رهگذر این پرسش فلسفی در ذهن او نقش بست كه چگونه می‌توان حقانیت برابر همه ادیان را پذیرفت؟ در كتاب «خداوند نام‌های بیشمار دارد» به این پرسش چنین پاسخ می‌دهد: «… حضور گاه به گاه در مسجد، كنیسه، معبد و … آشكار می‌سازد كه آن چیزی در آنها رخ می‌دهد كه در كلیسای مسیحی».   چرخش با نگارش كتاب «خداوند و جهان ادیان» كامل می‌شود.   
در این كتاب می‌نویسد: «… باید به ادیان جهان چونان پاسخ‌های متعدد انسان به واقعیت الهی نگریست.» اما كامل‌ترین پیشرفت این دیدگاه را می‌توان در كتاب «تفسیری از دین» جایی كه می‌نویسد: «… دین یعنی فهم جهان همراه با شیوه مناسب زندگی مطابق با آن كه مستلزم اشاره‌ای فراتر از جهان طبیعی به خدا، خدایان، وجود مطلق یا نظم و یا فرآیندی متعالی است.» مشاهده كرد كه ادیانی مانند بودایی را كه در ظاهر به وجودی متعالی نظر دارند و یا هندویسم را كه آیینی غیروحدانی است، لحاظ می‌دارد.

هیك معتقد است كه ادیان دوره‌های تاریخی متفاوت، مفاهیم گوناگونی را در رابطه با امر مطلق و حقیقی پدید آورده‌اند. از این رو ادیان در جوامع و فرهنگ‌های مختلف و برحسب نیازهای متنوع رشد كرده‌اند. در خصوص درجه‌بندی ادیان نیز با وجود آنكه نمی‌توان اعتقاد داشت كه همه آنها در یك سطح برابر از ارزش و اعتبار هستند، هیچ‌كس هم قادر به درجه‌بندی آنها نیست.

  حال این سؤال پیش می‌آید كه از نظر الهیاتی این نكته چگونه قابل فهم است كه ادیان متفاوتی با اعتقادات گوناگون وجود دارند. این امر وقتی حادتر می‌شود كه بدانیم ادیان بیان‌كننده مسائل متضاد و گاه متناقض هستند. در این باره هیك معتقد است از آنجا كه خداوند و یا امر مطلق، نامتناهی و فراسوی فهم ماست، اگر بخواهیم او را توصیف كنیم، تصویری جزئی و محدود را توصیف كرده‌ایم كه دیگر خداوند نیست. از سوی دیگر وقتی به نیایش‌ها و سنت‌های دینی متفاوت نظر می‌كنیم، نوعی هم‌پوشانی بین آنها می‌بینیم. لذا می‌توانیم بگوییم روایات متعدد از واقعیت الهی درست هستند، به‌رغم اینكه همه آنها در تمثیل‌ها و قیاس‌های ناقص بیان شده‌اند و هیچ‌كدام حقیقت كامل نیستند.  
هر مفهومی از خداوند و یا وجود متعالی معتبر نیست بلكه تنها مفهومی كه از تجربه وحیانی و از طریق سنت بزرگ عبادی آزموده شود و ایمان انسان را در طول سده‌های متوالی استمرار بخشد، به طور محتمل مواجهه اصیل با واقعیت الوهی را بازمی‌نماید. از این رو فلسفه دین هیك بر مبنای اصل حقیقت‌محوری استوار است. به نظر وی فلسفه وجودی همه ادیان فرارفتن از خودمحوری به سوی حقیقت‌محوری است. هر دینی كه معتقدان خود را به این حقیقت رهنمون سازد، از حقانیت برخوردار است.


 اما فرضیه كثرت‌گرایی هیك باید بتواند توضیح دهد كه چگونه سنت‌های دینی گوناگون می‌توانند ادعاهای حقانیت متضاد داشته باشند و در همان حال تجلی اصیل آن واقعیت متعالی هم باشند. كثرت‌گرایی هیك، كه ریشه در واقع‌گرایی انتقادی وی دارد، بر چهار اصل: همه انسان‌ها ذاتاً دینی هستند، باورهای دینی متنوعند، اعتقادات دینی وهمی و خیالی نیستند و سنت‌های دینی در زندگی پیروانشان تغییر مثبت ایجاد می‌كنند، استوار است. در خصوص این اصل كه باورهای دینی از جنس توهم نیستند دیدگاه هیك در نقطه مقابل دو رهیافت طبیعت‌گرایی و مطلق‌گرایی قرار دارد.  
 از دیدگاه طبیعت‌گرایان همه گزاره‌های دینی در باب واقعیت غایی نادرستند. مطلق‌گرایان نیز می‌گویند یك سامانه دینی حقیقی وجود دارد و دیگر ادیان غیرحقیقی هستند. هیك در برابر طبیعت‌گرایان و مطلق‌گرایان ادیان را شیوه‌های مختلف تجربه، دریافت و زیست در ارتباط پویا با واقعیت الوهی كه فراتر از ذهن آدمی است، می‌داند. بر این اساس هسته اصلی فرضیه كثرت‌گرایی دینی هیك بیان این نكته است كه واقعیت غایی بنیان همه تجربه‌های دینی است. 
موسسه گفتگوی ادیان
مائیم که از پادشهان باج گرفتیم
زان پس که از ایشان کمروتاج گرفتیم
اموال وخزائنشان تاراج گرفتیم
مائیم که از دریا امواج گرفتیم

شاهنشاه بزرگ ایران نادرشاه افشار


زیبنده
یک رونین زیبا مردن است، آن رونینی که هر دم آماده مرگ نباشد، ناگزیر مرگی ناشایست برایش پیش می آید
.
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”