يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 1468
تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
سپاس‌های ارسالی: 4 بار
سپاس‌های دریافتی: 186 بار

يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

پست توسط ARMIN »

يک ساعت ويژه
مردي دير وقت خسته و عصباني از سر کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را ديد که در انتظار او بود.
-بابا ! يک سوال از شما بپرسم؟
-بله حتما چه سوالي؟
- بابا شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي مي کني؟
-فقط مي خواستم بدانم. بگوييد براي هر ساعت کار چقدر مي گيريد؟
-اگر بايد بداني خوب مي گويم.20 دلار.
پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود آه کشيد بعد به مرد نگاه کرد و گفت : مي شود لطفا 10 دلار به من قرض بدهيد؟
مرد بيشتر عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري. سريع به اتاقت برو و فکر کن چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتار هاي کودکانه اي وقت ندارم.
پسر کوچک ارام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصباني تر شد.
«چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي بپرسد؟»
بعد از حدود يک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شايد با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده است. شايد واقعا چيزي بوده که او براي خريدش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد پسرک از پدرش پول درخواست کند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد.
-خواب هستي پسرم؟
- نه پدر بيدارم؟
-من فکر کردم شايد با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولاني بود وهمه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين 10 دلاري که خواسته بودي.
-پسر کوچولو نشست. خنديد و فرياد زد : متشکرم بابا!
-بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده در آورد.
-مرد وقتي ديد پسر کوچولو خودش هم پول داشته است. دوباره عصباني شد و غرولندکنان گفت : با اينکه خودت پول داشتي. چرا دوباره تقاضاي پول کردي؟
-پسر کوچولو پاسخ داد: براي اينکه پولم کافي نبود. ولي الان هست. حالا من 20 دلار دارم. آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم.....

از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه از نويسندگان ناشناس
آخرین ويرايش توسط 2 on ARMIN, ويرايش شده در 0.
Don't play games with the ones who love you
Incredible Poster
Incredible Poster
نمایه کاربر
پست: 3047
تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 58 بار
سپاس‌های دریافتی: 384 بار
تماس:

پست توسط Farhad3614 »

ARMIN
از دست اين جناب ادمين که نمیزاره زیاد تشکر کنيم :grin: :-)
عجب پسر با معرفتي :) خيلي آموزنده بود و اين که آدم را واقعا به فکر فرو ميبره و باعث ميشه که مقداري بيشتر در مورد توجه به ديگران فکر کنيم... :smile:
آخرین ويرايش توسط 1 on Farhad3614, ويرايش شده در 0.
Old Moderator
Old Moderator
نمایه کاربر
پست: 2833
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۱۰ فروردین ۱۳۸۵, ۱:۳۹ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 158 بار
سپاس‌های دریافتی: 747 بار

پست توسط Leila »

واقعا تحت تاثير داستان قرار گرفتم
بعضي از ادما پول همه چيزشون شده و به اطرافيان خود بي توجهي ميكنند. :-o
اگر مي توانستيد خريدار باور باشيد، كدام باور از همه برايتان مفيد تر بود؟؟
Commander
Commander
پست: 3324
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
سپاس‌های ارسالی: 941 بار
سپاس‌های دریافتی: 1474 بار
تماس:

پست توسط Mohsen1001 »

ARMIN, آخــــــــــــــــــی جیگرم کباب شد :sad: چه پسر مودبی بوده
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 412
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
سپاس‌های دریافتی: 64 بار
تماس:

پست توسط njmh »

خيلي قشنگ بود.مرسي
کاش باباها هم بخونن
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
Captain
Captain
نمایه کاربر
پست: 2732
تاریخ عضویت: پنج‌شنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 12804 بار
سپاس‌های دریافتی: 4580 بار

پست توسط كيارش »

ياد بگيريم نصف ماست !!! :sad: :sad: :lol: 8-)
 [FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]  این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود,    
  [FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بی‌رحم تو تقصیر    
Captain II
Captain II
پست: 5149
تاریخ عضویت: شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۵, ۲:۳۰ ب.ظ
محل اقامت: گشتم نبود نگرد نیست.
سپاس‌های ارسالی: 6 بار
سپاس‌های دریافتی: 131 بار
تماس:

پست توسط DJ.HAMED »

خيلي جالب بود وآموزنده :smile: :) :lol:
Major
Major
نمایه کاربر
پست: 242
تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸۹, ۵:۲۴ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 2158 بار
سپاس‌های دریافتی: 1253 بار

Re: يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

پست توسط m-249 »

جگرمان ترکید :lol: :lol:
من این کتاب رو خوندم اگه بعد ها پیداش کردم داستان های دیگش رو براتون میزارم
دردت چه بود که تمام شب
سر را به سنگ میزدی و می گرسیتی ؟
چه گویم که گفتنش برایم قصه ای کهنه است
سر کوفتن و گریستن از برای مردن است


دست مزن! چشــــم،ببستم دو دست_____راه مرو!چشم،دوپایم شکست
حرف مزن! چشم،قطع نمودم سخن_____نطق مکن!چشم،ببستم دهن
هیچ نفهم! این سخن عنوان مــــکن_____ خواهش نافهمی انسان مکن
لال شوم،کـور شوم،کـــــــــــر شوم_____ لیک محال است که من خر شوم
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 1407
تاریخ عضویت: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۱ ق.ظ
محل اقامت: مازندران
سپاس‌های ارسالی: 6679 بار
سپاس‌های دریافتی: 5422 بار

Re: يک داستان زيبا( حتما بخوانيد)

پست توسط airplane »

خیلی باحال بود تحت تاثیر قرار گرفتم.
راستی دوستان 8 ساله که دنبال جلد دوم رمان جادوگران سرزمین بی سایه هستم.
کسی لینکی یا ادرسی برای خرید ازش داره.
آیا می دانید هر فرد پس از مرگ با اهدای اعضای خویش می تواند سبب نجات یا ارتقای سلامتی بیش از 50 نفر شود


برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید


[External Link Removed for Guests]

[COLOR=#000000]تا چند زنم بروی [COLOR=#0070c0]دریاها خشت بیزار شدم ز بت‌پرستان  

خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت



 
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”