در این حـــــصار جـــــــــادویی روزگار بشکن
چو[HIGHLIGHT=#ff0000] از دل سنگ برآر خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن
تــــو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
ســــــــر آن ندارد امشــــب که براید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
"بسرای تا که هستی که سرودن است بودن"
"به ترنــــــــــمی دژ وحــــشت این دیار بشکن"
[HIGHLIGHT=#000000][COLOR=#ffffff]شـــــب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
[External Link Removed for Guests]
ز بـــــــرون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تـــــــــو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
نفسم گرفت ازین شهر در این حصار بشکن
در این حـــــصار جـــــــــادویی روزگار بشکن
شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی

[External Link Removed for Guests]
خوانده : حبیب

[External Link Removed for Guests]


