سال 1363 و در بحبوهه عملیات بدر بود. فکر میکنم روز سوم یا چهارم عملیات بود که من در نزدیکی حاج عباس کریمی فرمانده لشگر حضرت رسول(ص) بودم که یک خمپاره کنار او خورد و مجروح شد. چند دقیقهای
نگذشته بود که رنگ حاج عباس زرد شد سریع دنبال قایق رفتم که او را به عقب منتقل کنیم.
وقتی او را داخل قایق گذاشتیم و قایق رفت چند دقیقهای نگذشته بود که یک خمپاره هم کنار من به زمین خورد و در يك لحظه احساس كردم برق من را گرفت و همانجا افتادم که از ناحیه پهلو، كتف، پشت و سرم مجروح شدم و اصلاً متوجه نشدم كه
مرا چطور در قايق گذاشتند. در همان حين كه داشتند مرا با قایق از جزیره مجنون به عقب انتقال ميدادند دیدم حاجي بخشي سوار بر یک قایق و پرچم به دست داشت از روبرو میآمد و طبق روال خودش که همیشه به بچهها روحیه میداد، شعار
ميداد كجا ميرين؟
و بچهها هم میگفتند: كربلا.
در همین حال و هوا يكي از هواپيماهاي عراقي آمد و قایقها و پشت دژ را كه نيروهاي رزمنده مستقر بودند به گلوله بست. قايق ما از كنار قايق حاجي بخشي که رد شد يك گلوله توپ چنان به زير قايق حاجي که در حال حركت بود اصابت كرد اين
قايق رفت بالا و پايين آمد، قايق ما خيلي سريع رد شد و به عقبه آمد چون صبر میکردی ميزدند، ولی ديدم قايق آنها طوري از روی سطح آب بلند شد كه من با خودم گفتم همه آنهایی که داخل قایق بودند و خود حاجی بخشی شهيد شدند ولی ظاهراً
دوباره قایق روی آب نشسته بود و اتفاقی نیفتاد ولی من تا بعدتر فكر میكردم حاجي بخشي شهيد شده. كه بعد در اسكله عقبتر وقتی ميخواستند مرا داخل آمبولانس بگذارند در حال جابهجايي روي برانكارد فقط شنيدم يك نفر میگفت حاج عباس كريمي
شهيد شد.
راوی: مصطفی عبدالرضا
(الآن مطلع شدم پیر جبههها حاجی بخشی که هم پدر دو شهید بود و هم دامادش در کربلای 5 مقابل چشمانش به شهادت رسید و خودش هم جانباز بود بالاخره به امام و شهدا پیوست.)








