هلالي جغتائي :
آئينه را بگير و تماشاي خويش كن سوي چمن به عزم تماشا، چه ميروي؟
مولانا جلال الدين :
آب كم جو، تشنگي آور بدست تا بجوشد آبت از بالا و پست
بيدل :
آبرو خواهي، مقيم آستان خويش باش اشك را از ديده پا بيرون نهادن خواري است
سعدي :
آتش از خانهي همسايهي درويش مخواه كآنچه بر روزن او ميگذرد، دودِ دل است
مهدي سهيلي :
آتش بگير، تا كه بداني چه ميكشم احساسِ سوختن، به تماشا نميشود
كليم كاشي :
آتش دوزخ ز ما، تردامنان رنگي نداشت آنچه ما را سوخت آنجا، خجلتِ تقصير بود
حافظ :
آخرالامر، گِلِ كوزهگران خواهي شد حاليا فكر سبو كُن، كه پُر از باده كني
مردمي مشهدي :
آدمي بايد كه بيحالت نباشد هيچگاه گر لبِ خندان نباشد، چشم گريان هم خوشست
صائب تبريزي :
آدمي پير چو شد، حرص جوان ميگردد خواب در وقت سحرگاه، گران ميگردد
سرخوش لاهوري :
آدمي را دشمني بدتر نميباشد ز مال مغز، آخر بر شكستن ميدهد بادام را
مشيرالملك شيرازي :
آرام و عافيت را، گر كس نشانه جويد آن دردَمِ نهنگست، اين در دهان اژدر
طاهر وحيدالزماني :
آرزو در طبع پيران، از جوانان هست بيش در خزانْ يك برگ، چندين رنگ پيدا ميكند
مولانا جلال الدين :
آسمان شو، ابر شو، باران ببار آب اندر ناودان، نايد به كار
سالك يزدي :
آشنائي كهنه چون گرديد، بي لذت بُوَد كوزهي نو، يك دو روزي سرد سازد آب را
ناصر علي سهرندي :
آفتابي ز كمينِ دلِ ما، جلوه نمود همچو شبنم، همه تن غارتِ ديدار شديم
حافظ :
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا، به سلامت دارش
جمشيدخان تركستاني :
آنانكه با خدنگِ جفاي تو، خو كنند تيري نخورده، تيرِ دگر آرزو كنند
سعدي :
آنجا كه عشق خيمه زند، جاي عقل نيست غوغا بود دو پاشه اندر ولايتي
مير معصوم تسلي :
آنچنان كز صفر گردد رتبهي اعداد بيش پايهي اين ناكسان، از هيچ بالا رفته است
مرتضي قليخان شاملو :
آنچنان منتظرم، در رهِ شوق كه اگر زود بيائي، دير است
صائب تبريزي :
آنچه ميجست از درختِ واديِ ايمن كليم همتِ منصور، بيزحمت ز چوبِ دار يافت
ناشناس :
آندم كه با تو باشم، يكسال هست روزي و آن دم كه بي تو باشم، يكروز هست سالي
مسيح كاشي :
آنروز كه كارِ همه ميساخت خداوند ما دير رسيديم و، به جائي نرسيديم
صائب تبريزي :
آنقدر گرم است بازارِ مكافات عمل چشم اگر بينا بُوَد، هر روز، روزِ محشر است
صائب تبريزي :
آه اگر مستي نمودي هر حرامي چون شراب آن زمان معلوم ميشد، در جهان هشيار كيست؟
بيدل :
آه بي تأثير ما را كم مگير هر كجا دودي است آتش در قفاست
ناشناس :
ابليس كي گذاشت كه ما بندگي كنيم؟ يك دم نشد كه بي سرِ خر، زندگي كنيم
بيدل :
اختلاط خلق بر من تهمت الفت نبست همچو بو در طبع رنگ، از رنگها بيگانهام
بيدل :
اختلاط خلق نبود بي گزند بزم صحبت، حلقه مار است و بس
نظام وفا :
اخلاصْ به چاكِ پيرهن نيست اينجا دلِ پاره ميپسندند
تسليم شيرازي :
از بس ز آشنائي مردم رميدهام دائم تلاشِ معني بيگانه ميكنم
بيدل :
از بس سبك ز گلشن هستي گذشتهايم نشكسته است رنگ گلي از خزان ما
ناصر علي سهرندي :
از بيابان عدم، تا سرِ بازار وجود به تلاش كفني، آمده عرياني چند
مسيح شيرازي :
از پريدنهاي رنگ و، از طپيدنهاي دل عاشق بيچاره هر جا هست، رسوا ميشود
بيدل :
از ترحم تا مروت، و از مدارا تا وفا هر چه را كردم طلب، ديدم ز عالم رفته است
صائب تبريزي :
از دانش آنچه داد، كمِ رزق ميدهد چون آسمان، دُرست حسابي كسي نديد
صائب تبريزي :
از درِ حق كن طلب، شكسته دلي را شيشه چو بشكست، پيش شيشهگر آيد
صائب تبريزي :
از درون تو بُوَد تيره جهان، چون دوزخ دل اگر تيره نباشد، همه دنياست بهشت
اظهري هندي :
از دشمنان برند شكايت به دوستان چون دوست دشمنست، شكايت كجا بريم؟
قاسم بيك حالتي :
از راهِ عشق، خوف و خطر هيچ كم نشد با آنكه كاروان ز پي كاروان گذشت
بيدل :
از فريب خاكساريهاي خصم ايمن مباش سنگ تا شد مايل افتادگي، مينا شكست
منصور اصفهاني :
از قامتِ خميدهي من مگذر اي جوان تير آن زمان بخاك فتد، كز كمان گذشت
بيدل :
از قبول عام، نتوان زيست مغرور كمال آنچه تحسين ديدهاي زين خلق، دشنام است و بس
عبرت نائيني :
از ما مپرس كز چه دل از دست دادهايم از آنكه برده است دل از دست ما، بپرس
مولانا جلال الدين :
از محبت، خارها گل ميشود وز محبت، سركهها مُل ميشود
سنجان خوافي :
از مرگ مينديش و غمِ رزق مخور كاين هر دو، به وقتِ خويش ناچار رسد
احسان :
از مكافات عمل هيچكس ايمن نبود هر كه را شحنه رها كرد، خدا ميگيرد
خواجه شعيب :
از هر چه غير اوست، چرا نگذري؟ [شعيب] كافر براي خاطرِ بت، از خدا گذشت
صائب تبريزي :
از هستي ِ دوباره به تنگاند عارفان تو سادهلوح، طالبِ عمر دوبارهاي
مخبرالسلطنهي هدايت :
از واعظِ غيرمتعظ، پند شنيدن چون قبلهنما ساختنِ اهلِ فرنگ است
وصفي بخارايي :
از سبكروحي دل، تا خبري يافتهام زندگي بارِ گرانيست كه بر دوشِ منست
طالب آملي :
افروختن و، سوختن و، جامهدريدن پروانه ز من، شمع ز من، گُل ز من آموخت
سليم تهراني :
اگر به ميكده منصور بگذرد، داند كه هر كه هست در او، چند مَرده حلاجست
حكيم ابوالقاسم فردوسي :
اگر چرخ گردون كشد زينِ تو سرانجام خشتست، بالين ِ تو
راقم مشهدي :
اگر چه فرش من از بورياست، طعنه مزن چرا كه؟ خوابگه شير در نيستانست
سعدي :
اگر عنقا، ز بيبرگي بميرد شكار از چنگِ گنجشكان نگيرد
سعدي :
اگر لذتِ تركِ لذت بداني دگر لذت نفس، لذت نخواني
صائب تبريزي :
اگرچه از حيا دارد نظر بر پيش پاي خود ولي مژگان شوخش از تهِ دلها خبر دارد
فريدون گيلاني :
الماسهاي ديدهي من، مشتري نداشت گوهر شناس بود، فقط آستين من
صفي عليشاه :
الهي، قفلِ غفلت را كليدي يزيدِ نفسِ ما را، بايزيدي
بيدل :
امروز پي نام و نشان چند دويدن؟ فردا كه گذشتيد، نه آنيد نه اينيد
حسنخان شاملو :
امشب به هيچوجه، دلم وا نميشود گويا كه خاطرِ كسي از من گرفته است
اسير رازي :
اميد وصل تو نگذاشت، تا دهم جان را وگر نه روزِ فراق تو، مردن آسان بود
بيدل :
انديشه سرنگون شد، سعي خرد جنون شد دل هم تپيد و خون شد، تا فهم راز كردم
ذوقي اردستاني :
انگشت مزن بر دلِ پر حوصلهي ما بگذار كه سربسته بماند، گِلهي ما
محمد علي صاعدي :
انگشت هم شود گِرهي كارِ تيرهبخت روز بلا، بد از در و ديوار ميرسد
بيدل :
اوج دولت سفله طبعان را دو روزي بيش نيست خاك اگر امروز بر چرخ است، فردا زيرپاست
بيدل :
اوج عزت نيست بيدل دلنشين همتم پرتو خورشيدم، احرام تنزل بستهام
ميرزا نوري :
اول از روزنهي خانه برون آر سري آنقدر تاب ندارم كه دري باز كني
عبدالرحمان جامي :
اول همه تو بودي و، آخر همه توئي اين لافِ هستيِ دگران، در ميانه چيست؟
آذر بيگدلي :
اولم خنده، ز بيدردي بود آخرم، گريه ز بيدرماني
فروغي بسطامي :
اولم رام نمودي به دل آراميها آخرم سوختي از حسرتِ ناكاميها
اقبال لاهوري :
اي برادر من ترا از زندگي دادم نشان خواب را مرگِ سبك دادن، مرگ را خوابِ گران
مولانا جلال الدين :
اي برادر، تو فقط انديشهاي مابقي، تو استخوان و ريشهاي
بيدل :
اي بي خبر ز صاف دلان احتراز چيست؟ زنگي است آن كه آينه روز سياه اوست
بيدل :
اي خوش آن شوق كه از لذت بيعافيتي كشتيم وحشت گرداب ز ساحل ميداشت
بيدل :
اي خوش آن عهدي كه در محراب چشم انتظار اشك ما هم گردشي چون سبحه زهاد داشت
سيف الدين باخرزي :
اي سوختهي سوختهي، سوختني عشق آمدني بُود، نه آموختني
بيدل :
اي نفس مايه! دكانداري هستي تا چند آسمان جنس سلامت به تو نفروخته است
بيدل :
اي نهال گلشن عبرت به رعنايي مناز شمع، پستي ميكشد چندان كه قامت ميكشد
لساني شيرازي :
اي همنفسان آتشم، از من بگريزيد هر كس كه بُوَد دوست من، دشمنِ خويش است
شيخ فيضي :
اي همنفسان محفل ِ ما رفتيد، ولي نه از دل ِ ما
ملاي رومي :
اي هميشه حاجتِ ما را پناه بار ديگر، ما غلط كرديم راه
بيدل :
ايمن نتوان بود ز همواري ظالم در راستي، افزوني زخم است سنان را
صائب تبريزي :
اين تخم توبهاي كه تو در خاك كردهاي موقوفِ آبياريِ اشكِ ندامت است
ابوسعيد ابوالخير :
اين عالَم بيوفا كه من ميبينم نه ناز تو، نه نيازِ من ميماند
بيدل :
اين قدر اشك به ديدار كه حيران گل كرد كه هزار آينهام بر سر مژگان گل كرد
مهديقلي هدايت :
اينكه شمعِ تو، نميگيرد فروغ از دروغست از دروغست از دروغ
صائب تبريزي :
اينكه گاهي ميزدم بر آب و آتش خويش را روشني در كارِ مردم بود، مقصودم چو شمع
سيمين بهبهاني :
اينكه هر سو ميكشم با خود، نپنداري تنست گورِ گردانست و، در او آرزوهاي منست
بيدل :
با چنين دردي كه بايد زيست دور از دوستان به كه نپسندد قضا بر هيچ دشمن زندگي
بيدل :
با درشتان، ظالمان هم بر حساب عبرتند سنگ اگر مرد، است جاي شيشه سندان بشكند
نجيب شيرازي :
با دوستيت، دوستيِ غير محال است بيكسْ شود آن كس كه ترا داشته باشد
غني كشميري :
با سايه تو را نميپسندم عشقست و هزار، بدگماني
بيدل :
با شمع گفتم: از چه سرت ميدهي به باد؟ گفت: آن سري كه سجده ندارد چنين خوش است
عبدالقادر بيدل :
با هر كمال، اندكي آشفتگي خوشست هرچند عقلِ كُل شدهاي، بيجنون مباش
بيدل :
با همه نوميدي، اقبال سيهبختان رساست چون شب عصيان، ز مشتاقان صبح رحمتيم
بيدل :
باطن اين خلق كافر كيش با ظاهر مسنج جمله قرآن در كنارند و صنم در آستين
بيدل :
بايد از اقتضاي شوق بر سر غفلتم گريست از تو جدا چسان شوم؟ تا طلبم وصال تو
غروري شيرازي :
بايد كه، تو برنگردي از من برگشتنِ روزگار، سهلست
بيدل :
بر بناي دهر از سيل قيامت نگذرد آنچه از روي عرقناك تو بر دلها گذشت
خاقاني شرواني :
بر ديده من خندي؟ كاينجا ز چه ميگِريد خندند بر آن ديده، كاينجا نشود گريان
بيدل :
بر رفيقان بيدل از مقصد چه سان آرم خبر؟ من كه خود را نيز تا آن جا رسم، گم ميكنم
باقر تبريزي :
بر زمين نتوان فكندن هر كه را برداشت عشق صورت منصور را، بردار ميبايد كشيد
بيدل :
بر صفاي دل زاهد اين قدر چه مينازي؟ هر چه آينه گرديد باب خودفروشان شد
بيدل :
بر صفحه آتش زده عمر منازيد فرصت چقدر سبحه شمار است ببينيد
عماد خراساني :
بر ما گذشت نيك و بد، اما تو روزگار فكري به حال خويش كن، اين روزگار نيست
ناشناس :
بر مال و جمال خويشتن، غره مباش كآن را به شبي برند و، اين را به تبي
بيدل :
بر ندارد ننگ افسردن دل آزادگان شعله بيتاب ما را آرميدن مردن است
بيدل :
بر نيايد تا ابد از حيرت شكر نگاه هر كه، چون تصوير، بر نقاش چشمي وا كند
ناشناس :
بر نيايد، اين دو كار از هيچ فرد مردي از نامرد و، نامردي ز مرد
بيدل :
برق آفت لمعه در بي ضبطي اسرار داشت نعره منصور تا گردن فرازد دار داشت
بيدل :
بزم از دل گداخته لبريز ميشود مينا اگر نكنند ز سنگ مزار ما
بيدل :
بس كه در ميزان هستي سنگ قدرم بيش بود در عدم با كوه ميسنجند اعمال مرا
بيدل :
بس كه مردم دامن احسان زهم واچيدهاند بيدل از خست كسي را سايه ديوار نيست
بيدل :
بستهام چشم از خود و سير دو عالم ميكنم اين چه پرواز است؟ يا رب! در پر نگشودهام
اشرف :
بسكه حرف حق كسي در دهر نتواند شنيد گيرد اول در اذان گفتن، مؤذن گوش را
بيدل :
بسمل ما بس كه از ذوق شهادت ميتپد تيغ قاتل ميشمارد فرصت تكبير را
دقيقي مروزي :
بعد مردن به تو معلوم شود رنج حيات رهرو آن لحظه بنالد، كه بمنزل برسد
بيدل :
بگذار تا ز خاك سيه سرمهاش كشند چشمي كه محو صنعت بيچون نميشود
علي اطهري كرماني :
بگذار تا، به بينمش اكنون كه ميرود اي اشك از چه راهِ تماشا گرفتهاي؟
بيدل :
به آستان تو عهد غبار من اين است كه گر سپهر شوم، جز به خاك ننشينم
بيدل :
به اين توفان ندانم در تمناي كه ميگريم كه سيل اشك من در قعر دريا راند ساحل را
بيدل :
به اين سستي كه ميبينم ز بخت نارسا بيدل كشد نقاش هم مشكل به دامان تو دست من
ناشناس :
به تمول نرسد، هر كه نشد اهل فساد تا كه دندان نخورد كِرم، مطلاّ نشود
سراج الدين قمري :
به جامه فخر مكن، بر برهنگيمْ مخند كه سهم بيش بُوَد، تيغهاي عريان را
بيدل :
به جهد، مسند عزت نميشود حاصل نميتوان به فلك بيدل از دويدن رفت
بيدل :
به چشم عبرت اگر بنگري نخواهي ديد ز جامه جز كفن، از خانهها بغير قبور
بيدل :
به حرف و صوت اين محفل ندارم نسبتي بيدل خموشي كردهام روشن، چراغ كنج ادراكم
طالب آملي :
به حشر تنْ به جحيم افكنمْ نخستين گام دل و دماغِ رسَنْ بازيِ صراطم نيست
سعدي :
به حلاوت بخورم زهر، كه شاهد ساقيست به ارادت ببرم درد، كه درمان هم از اوست
ملا محمد باقر مجلسي :
به خوابِ عدم، راحتي داشتيم ازين خوابِ، ما را كه بيدار كرد؟
بيدل :
به خيال چشم كه ميزند قدح جنون دل تنگ ما؟ كه هزار ميكده ميدود به ركاب گردش رنگ ما
بيدل :
به دل شكسته از اين چمن زدهايم بال گذشتني كه شتاب اگر همه خون شود، نرسد به گرد درنگ ما
بيدل :
به دير و كعبه كارت چيست بيدل؟ اگر فهميدهاي دل خانه كيست
محمد علي بهمني :
به شب نشيني خرچنگهاي مُردابي چگونه رقص كند، ماهي زلال پرست؟
بيدل :
به عالمي كه زند موج شعله مجمر دل ز چشمك شرري بيش نيست آتش طور
دكتر رعدي آذرخشي :
به عشق كوش، كه تا در دل ِتو ره نكند نه ماجراي وجودي، نه وحشت عدمي
فرج الله شبستري :
به غير سينهي دريادلان، نگنجد عشق براي بحر، خدا آفريده طوفان را
شاني تكلو :
به فصل لاله و گُل، خواستم كه مينوشم ز جام تا بقدح ريختم، بهار گذشت
بيدل :
به قدر نفي ما آماده است اثبات يكتايي كتان چندان كه تارش بگسلد در ماهتاب افتد
بيدل :
به گردون گر رسم، از سجده شوقت نيم غافل چو ماه نوجبيني خفته در محراب ابرويم
عارف گيلاني :
به نوبه هم نشود دورِ آسمانْ به مُرادم در آسياي فلك، يك جو اعتبار ندارم
بيدل :
به هر افسردگي از تهمت بيدردي آزادم چو تار ساز در هر جا كه باشم ناله بر دوشم
محسن تتوي :
به يك اشك ندامت جُرم عالم ميتوان شستن به چشم خويش ديدمْ وسعتِ درياي رحمت را
عبدالعزيز ازبك :
بهر چمن كه رسيدي، گلي بچين و برو به پاي گل منشين آنقدر، كه خار شوي
نادم جاجرمي :
بهر كه جور نكردي، نميتوانستي تو آن نئي كه جفائي تواني و، نكني
پورياي ولي :
بهشت و دوزخت، با توست در پوست چرا بيرون ز خود ميجوئي، اي دوست؟
بيدل :
بوالهوس از سبكسري حفظ سخن نميكند در قفس حبابها باد، وطن نميكند
صائب تبريزي :
بوْد از موي سپيد، اميد بيداري مرا بالِش پَر گشت آنهم بهر خوابِ غفلتم
ناصر علي سهرندي :
بي دردـ وا نشد دلِ غفلت گرفتهام قفلي كه زنگ بست، شكستنْ كليدِ اوست
بيدل :
بي نشان بود اين چمن گر وسعتي ميداشت دل رنگ مي بيرون نشست از بس كه مينا تنگ بود
لساني شيرازي :
بيا كه گريهي من آنقدر زمين نگذاشت كه در فراق تو خاكي، به سر توان كردن
عبدالرحمان جامي :
بيا و همت پروانه بين، كه خود را سوخت نخواست سري ازين انجمن بَرَد بيرون
افسر قاجار :
بيپرده به بيني رُخ معشوق ازل را آنروز كه از پردهي پندار، درآئي
بيدل :
بيدل از اميد خلد قطع تو هم خوش است جز دل آسوده نيست باغ ارم داشتن
بيدل :
بيدل از شب پره كيفيت خورشيد مپرس حق نهان نيست، ولي خيره نگاهان كورند
بيدل :
بيدل به سعد و نحس جهان نيست كار ما طفلان دلي به شنبه و آدينه بستهاند
بيدل :
بيدل به هر كجا رگ ابري نشان دهند در ماتم حسين و حسن گريه ميكند
بيدل :
بيدل، از انديشه اوهام باطل سوختم بر سر داغم فشان خاكستر منصور را
جلال اسير :
بيگانگي نگر، كه من و يار، چون دو چشم همسايهايم و، خانهي هم را نديدهايم
بيدل :
پاس اسرار محبت داشتن آسان نبود گنج، ويران كرد بيدل خانه آباد ما
آيتي يزدي :
پدرم داد به نوروز، مرا جامهي نو بردم و بهرِ مي كهنه نهادم به گِرو
بيدل :
پر خود نماي كارگه چند و چون مباش در خانهاي كه سقف ندارد، ستون مباش
بيكس سبزواري :
پُر معرفتْ از لافِ سخن، مُستغنيست ظرفي كه پُر است، كم صدا ميباشد
ناصر نجفي :
پيش ازين كاري نكرد اميدواريهاي من نااميديهاي من، زين پس مگر كاري كند
سعيد خلخالي :
پيش عفوت، قلت تقصير ما، تقصير ماست جُرم بياندازه، ميخواهد عطاي بيحساب
حاجي محمدجان قدسي :
تا آب ديده خون نشود، بر زمين مريز در شيشه واگذار، مِي نارسيده را
بيدل :
تا از كفت عنان نبرد ترك اختيار موصول بارگاه توكل نميشوي
بيدل :
تا از گلت جز ايثار رنگي دگر نخندد سر تا قدم چو خورشيد دست كرم برون آ
كاشفي :
تا بپاي عَلَمِ دار، نياوردش عشق سرِ شوريدهي منصور، به سامان نرسيد
بيدل :
تا حيرت خرام تو سامانِ ديده است چندين قيامت از مژهام قد كشيده است
صغير اصفهاني :
تا نشكنيم خود، نشود كارِ ما دُرست پنهان بُوَد درستي ما، در شكست ما
صفي قلي بيك :
تا نكشي دردِ سرِ هيچكس به كه نپرسي، خبر از هيچكس
بيدل :
تاب و تب قيامت هستي كشيدهايم از مرگ نيست آن همه تشويش و باك ما
بيدل :
تپيدم، ناله كردم، داغ گشتم، خاك گرديدم وفا افسانهها دارد كه ميبايد شنيد از من
بيدل :
تخته مشق حوادث كرد ما را عاجزي زخم دندان بيشتر وقف لب زيرينه بود
شيخ نجم الدين رازي :
ترسيدن هر كه هست، از چشم بد است بيچاره من، از چشم نكو ميترسم
بيدل :
تمثال من در آينه پيدا نميشود در پرده خيال توام نقش بستهاند
صابر همداني :
تنها نه كاسهي سرِ ما كوزه ميشود اين كاسه كوزه، بر سرِ دنيا شكسته است
نوذر پرنگ :
تهمتِ ديوانگي بيخود به مجنون بستهاند جز نشان پاي ما، در كوچهي زنجير نيست
بيدل :
تو خواهي پرده رنگين ساز، خواهي چهره گلگون كن به هر آتش كه باشد، سوختن دارد سپند ما
بيدل :
تواضعهاي ظالم مكر صيادي بود بيدل كه ميل آهني را خم شدن قلاب ميسازد
بيدل :
تيره بختي نفسي از طلبم غافل نيست سايه دايم ز پي شخص، روان ميباشد
اميد تهراني :
تيرهروزان را به چشم كم مبين، در روزگار روشني، آيينه از پهلويِ خاكستر گرفت
بيدل :
جامه آزادي آسان نيست بر خود دوختن سرو را زين آرزو در جمله اعضا سوزن است
بيدل :
جز عافيتم نيست به سوداي تو ننگي اي خاك بر آن سركه نيرزد به سنگي
هلالي جغتائي :
جفا كه با منِ دلخسته ميكني، سهلست غرض وفاست، كه با مردمِ دگر نكني
خاشع كشميري :
جلوهي سر و تو ديديم و زمينگير شديم آنقدر محو تو گشتيم، كه تصوير شديم
بيدل :
جنون الرحيلي شش جهت پيچيده عالم را مپرس از كاروان، منزل هم آهنگ جرس دارد
بيدل :
جود مطلق در كمين سايل است اما چه سود؟ شرم تكليف اجابت دست ما بالا نكرد
بيدل :
جوش غبار كم نشد از خاك رفتگان منزل رسيده، رنج سفر ميكشد هنوز
صائب تبريزي :
چشم در صُنعِ الهي باز كن، لب را ببند بهتر از خواندن بُوَد، ديدنْ خطِ استاد را
به نقل از: مرحوم مرتضي مطهري :
چگونه شُكر اين نعمت گذارم كه دارم زور و، آزاري ندارم
بيدل :
چند چون گرداب بايد بود محو پيچ و تاب؟ بر اميد ساحلي چون موج دست و پا زنيد
قاآني شيرازي :
چند خواهي پيرهن، از بهر تن؟ تن رها كُن، تا نخواهي پيرهن
بيدل :
چه آغوش است يا رب موجه درياي رحمت را؟ كه هر كس ره ندارد هيچ سو، سوي تو ميآيد
ذوقي اردستاني :
چه آفتي تو ندانم؟ كه در جهانْ امروز محبتِ تو، دو كسْ با هم آشنا نگذاشت
بيدل :
چه امكان است خوابم راه پرواز تپش بندد؟ كه از ننگ فسردنها به بالين نيز پر دارم
بيدل :
چه تماشاست در اين كوچه كه طفلان سرشك نيسوار مژه از خانه برون ميآيند
محمود نادعلي :
چه راه ميزند اين مطربِ مقام شناس؟ كه شيخ گوشهنشين هم، به سيمِ آخر زد
بيدل :
چه سان به كعبه توانم كشيد محمل جهد؟ كه راهم از عرق انفعال، گل گرديد
بيدل :
چه شد زبان تمنا خموشي آهنگ است؟ نگاه نامه سايل بس است سوي كريم
بيدل :
چه نيرنگ است بيدل برق ديرستان الفت را كه من ميسوزم و بوي تو ميآيد ز داغ من
حكيم نظامي :
چو از زر، تمناي زر بيشتر توانگرتر آنكس، كه درويشتر
بدايعي بلخي :
چو از كوهگيري و، ننهي بجاي سرانجام، كوه اندر آيد ز پاي
بيدل :
چو بيدل از هوس سير كعبه مستغني است كسي كه گرد تو، يعني به دور دل گرديد
حافظ :
چو پردهدار بشمشير ميزند همه را كسي مقيمِ حريم حرم، نخواهد ماند
سليم شاملو :
چو تُندبادِ حوادث، شود غبارانگيز پناه مردم بيدست و پا، چو مژگان باش
ميرزا مقيم تبريزي :
چو درياي رحمت، تلاطم كند گُنه صاحب خويش را گُم كند
حبدري تبريزي :
چو ريزم اشك از دل، آه دردآلود ميخيزد بلي، چون آبْ بر آتش بريزد، دود ميخيزد
سرخوش تفرشي :
چو نيست مِهر و وفا، روزگار فاني را به خوشدلي گذران، دور زندگاني را
بيدل :
چون دود شمع، وحشت ما را سبب مپرس آتش گرفته است پي كاروان ما
صائب تبريزي :
چون سايهي مرغانِ هوا، در سفرِ خاك آزار به موري نرسانديم و گذشتيم
بيدل :
چون سپند از درد و داغ بيكسيهايم مپرس دود آهي داشتم، رفت و مرا تنها گذاشت
محمدخان قبچاقي :
چون شمع، عمر ما همه در تاب و تب گذشت دستي به زير سر ننهاديم و شب گذشت
صائب تبريزي :
چون شود دشمن ملايم، احتياط از كف مده مكرها در پرده باشد، آبِ زيرِ كاه را
بيدل :
چون صدا سيرم برون از كوچه زنجير نيست گر ز گيسو بر گرفتم دل، به كاكل بستهام
بيدل :
چون كوه، ناله نيز ز ما سر نميكشد از بس كه زير بار گرانجاني خوديم
آزاد كشميري :
چون لاله سر زديم، درين باغ هفتهاي رفتيم و داغ ما به دلِ روزگار ماند
خورشيد بلگرامي :
چون نِكهتِ گل، زين چمن آهسته گذشتيم آگاه نگرديدْ كسي از اثر ما
غالب تهراني :
چونكه عقل ما، ز عشق آگاه نيست جز كه عشق از عشق گويد، راه نيست
حزين لاهيجي :
چيزي به بساطِ ما تهيدستان نيست جانيكه تو دادهاي، فداي تو كنم
بيدل :
حاصل دل جز ندامت نيست از تعمير جسم بار اين كشتي غرور ناخدا خواهد شكست
مولانا جلال الدين :
حاصل عمرم، سه سخن بيش نيست خام بُدم، پخته شدم، سوختم
دامي اصفهاني :
حالِ هيچ آشنا، نميپُرسي؟ يا همين حالِ ما، نميپُرسي؟
توحيد شيرازي :
حالت سوخته را، سوخته دلْ داند و بس شمع دانست كه جان دادنِ پروانه ز چيست
شهر آشوب :
حباب آسا چنانْ بر چشمهي هستي سبك بنشين كه گر چين بر جبين زد از نسيمي، خيمه برچيني
بيدل :
حذر ز راه محبت كه پر خطرناك است تو مشت خار ضعيفي و شعله بيباك است
بيدل :
حذر كن از قرين بد كه در عبرتگه امكان به جرم زشتي يك رو، هزار آيينه رسوا شد
بيدل :
حرصت آن نيست كه مرگش ز هوس وا دارد در كفن نيز همان دامن دنيا دارد
صائب تبريزي :
حريص را نكند نعمتِ دو عالم سير هميشه آتشِ سوزنده، اشتها دارد
بيدل :
حريفِ مردم بد لهجه بودن آسان نيست كسي مباد طرف با عذاب روحاني
حاجي شريف :
حسرت يكدمِ آب دگراز تيغ تو داشت بر لب تشنهي هر زخم، كه انگشت زديم
بيدل :
حيرت حسني است در طبع نگه پرورد ما شش جهت آيينه بالد گر فشاني گرد ما
بيدل :
خاكستري نماند زما تا هوا برد ديگر كسي چه صرفه ز تاراج ما برد
سعدي :
خبر دِه به درويش سلطان پرست كه سلطان ز درويش، مسكينتر است
آذر بيگدلي :
خدمت ديرين ما بين، ورنه در آغاز عشق هر كه را بيني، دم از مهر و وفائي ميزند
بيدل :
خفت كش همچشمي اقبال حباب است بيمغزي اگر صاحب افسر شده باشد
بيدل :
خفتهاي زير سقف بي ديوار عيش اين خانهات مبارك باد
صائب تبريزي :
خنده رسوا مينمايد، پستهي بيمغز را چون نداري مايه، از لافِ سخن خاموش باش
فصيحي هروي :
خنده ميبيني، ولي از گريهي دل غافلي خانهي، ما اندرون ابرست و بيرون آفتاب
ظفر كرماني :
خواهي نشود محتسب از مستيت آگاه اي پخته، زهم ساغريِ خامْ حذر كن
مهري هروي :
خودسازي پيران، بُوَد افزون ز جوانان تعمير ضرورست، بناهاي كهن را
شيخ فيضي :
خوش آن كس كه ز عالم، به آرزوي تو رفت به جستجوي تو آمد، به گفتگوي تو رفت
بيدل :
خوشم به ياد خيالي كه گلبن چمنش گل نظاره در آغوش خواب ميريزد
بيدل :
خوشم كه عشق نكرد امتحان پروازم شكسته بالي من در قفس نهان گرديد
فارسي بواتاني :
خونِ مستان را چو ماه عيد، ميآرد به جوش گوشهي ابروي شمشير شهادت را بهبين
فضلي جرفادقاني :
خونابه فرستند بهم چشم و دل من چون كاسه كه همسايه بهمسايه فرستد
بيدل :
دام هستي نيست زنجيري كه نتوان پاره كرد اين قدر افسردگي از همت نامردماست
بيدل :
دامن افشاندن ز اسباب جهان بي مدار آن قدرها نيست، اما اندكي بي جرأتيم
بيدل :
دانا نبود از هنر خويش برومند از ميوه خود بهره محال است شجر را
محمد صوفي مازندراني :
داني از چيستم چنين مفلس؟ خودفروشي، ز من نميآيد
بيدل :
در اين هوسكده هر كس بضاعتي دارد دعاست مايه جمعي كه دستشان خالي است
حافظ :
در بزم عيش، يك دو قدح دركش و برو يعني طمع مدار، وصال مدام را
بيدل :
در بياباني كه ما راه طلب گم كردهايم كرم شبتابي اگر در جلوه آيد كوكب است
بيدل :
در بياباني كه ما فكر اقامت كردهايم ميرود بر باد مانند صدا كهسارها
حافظ :
در پس آينه طوطي صفتم داشتهاند آنچه استاد ازل گفت بگو، ميگويم
صائب تبريزي :
در چشم پاك بين نبود رسم امتياز در آفتاب، سايهي شاه و گدا يكيست
ملا محمد امين :
در حقيقت عينكي بهتر ز پشت چشم نيست ديده چون بستي، دو عالم را تماشا ميكني
بيدل :
در خرقه نياز گدايان در گهت نازد به شوخي پر طاووس، پينهها
هماي شيرازي :
در خور مستي ما، رطل و خم و ساغر نيست ما از آن باده كشانيم، كه دريا زدهايم
بيدل :
در داغ دل نهاد بود از رفتگان نشانها اين آتش آگهي داد ما را ز كاروانها
حافظ :
در ره عشق نشد كس به يقين محرم راز هركسي بر حسب فهم، گماني دارد
صائب تبريزي :
در ره عشق، به سر تيشه زدن آسان نيست كرد فرهاد، درين مرحله شيرين كاري
بابر شاه :
در روزگار فتنه بسي ديدهام، ولي چشم تو فتنهايست، كه در روزگار نيست
حكيم نظامي :
در سر كاري كه درآئي نخست رخنهي بيرون شدنش كن درست
فطرت قمي :
در شبستان ازل شمع يكي بيش نبود بزم را از پر پروانه چراغان كردند
سرخوش :
در عدم هم ز عشق، شوري هست گل گريبان دريده ميآيد
تيمور گرگين :
در غنچهاي هنوز و، دل از خلق ميبري ايواي اگر! ز غنچه درآيي و گل شوي
غروري شيرازي :
در فراق دوستان، آخر ز ما چيزي نماند هر كه رفت از هستي ما، پارهاي با خويش برد
شيخ علينقي كمرهاي :
در قطع نخل سركش باغ حياتِ ما چون ارهي دو سر، نفس اندر كشاكشست
دهقان ساماني :
در قيامت كه سر از خاك بدر خواهم كرد باز هم در طلبت، خاك بسر خواهم كرد
واعظ قزويني :
در گفتن عيب دگران، بسته زبان باش از خوبي خود، عيب نماي دگران باش
بيدل :
در محبت داغدار كوشش بي حاصلم برق آه من نميسوزد مگر تأثير را
بيدل :
در محيط عمر، جان را رهزني جز جسم نيست غرقه را پيراهن خود بس بود دشمن در آب
صائب تبريزي :
در هر شكن زلف گرهگير تو داميست اين سلسله، يك حلقهي بيكار ندارد
عصري تبريزي :
درد عاشق را، دوائي بهتر از معشوق نيست شربت بيماري فرهاد را، شيرين كنيد
نظيري نيشابوري :
درس معلم ار بُود، زمزمهي محبتي جمعه به مكتب آورد، طفل گريز پاي را
بيدل :
دريا تلاطم آينه، صحرا غبار خيز از عافيت چه خشك و چهتر، دست شستهاند
سليم همداني :
درين زمين، چو تو خورشيد طلعتي بودهست وگرنه ماه، بدور زمين نميگرديد
صائب تبريزي :
دست طمع چو پيش كسان ميكني دراز پل بستهاي كه بگذري از آبروي خويش
مرتضي طائي :
دست و دلبازي بود عادت سخاوت پيشه را سينه را چاك از پي بذل گهر دارد صدف
صائب تبريزي :
دستگيري نتوان داشت توقع ز غريق اهل دنيا همه درماندهتر از يكدگرند
صائب تبريزي :
دشمن دوست نما را، نتوان كرد علاج شاخه را مرغ چه داند كه قفس خواهد شد؟
عرفي شيرازي :
دعاي بياثري دارم و، هزاران جرم مگر مرا به تهي دستي دعا بخشند
بهمن صالحي :
دل ار، ز عشق تهي شد، ز سينه بيرون آر كسي پرندهي جان داده در قفس نگذاشت
كليم كاشاني :
دل از خم زلف تو برون رفت و نگفتي كاين حلقه ماتم زدگان، نوحهگري داشت
بيدل :
دل به قيد جسم از علم يقين بيگانه ماند گنج ما را خاك خورد از بس كه در ويرانه ماند
بيدل نيشابوري :
دل تنگ و دست تنگ و جهان تنگ و كار تنگ از چهار سو گرفته مرا، روزگار تنگ
غافل مازندراني :
دل چو خالي شود از عشق، به دورش انداز شيشه بيباده چو گرديد، شكستن دارد
صائب تبريزي :
دل خوش مشرب ما داشت جوان عالمرا شد جهان پير، همان روز كه ما پير شديم
بيدل :
دل خون گشته كه آيينه درد است امروز حيرتي بود كه در روز الستم دادند
بيدل :
دل هزار آيينه روشن كرد اما پي نبرد فطرت بي نور ما بر معني پيداي خويش
بيدل :
دل: وفا، بلبل: نوا، واعظ: فسون، عاشق: جنون هر كسي در خورد همت پيشه پيدا ميكند
سعدي :
دلايل قوي بايد و معنوي نه رگهاي گردن، به حجت قوي
بيدل :
دلدار رفت و ديده به حيرت دچار ماند با ما نشان برگ گلي زان بهار ماند
فرخي يزدي :
دلم از اين خرابيها، بود خوش، زانكه ميدانم خرابي چونكه از حد بگذرد، آباد ميگردد
غضنفر قمي :
دلم پر آتش و چشمم پر آب شد هر دو دو خانه وقف تو كردم، خراب شد هر دو
قصاب كاشاني :
دندان كه در دهان نبود، خنده بدنماست دكان بيمتاع، چرا واكند كسي؟
بيدل :
دني به مسند عزت همان دني است نه عالي كه نقش پا به سر بام نيز خوار نشيند
قصاب كاشاني :
دنيا و آخرت به نگاهي فروختيم سودا چنين خوشست، كه يكجا كند كسي
بيدل :
دنيا، الم غفلت و عقبي، غم اعمال آسودگي از ما، دو جهان فاصله دارد
بيدل :
دهر، توفان دارد از طبع جنون پيماي من قلقلي دزديده است اين بحر از ميناي من
بيدل :
دو روزي با غم و رنج حوادث صبر كن بيدل جهان آخر چو اشك از ديدهات يكبار ميافتد
نطيري نيشابوري :
دو عالم را بيكبار از دل تنگ برون كرديم، تا جاي تو باشد
بيدل :
دو همجنسي كه با هم متفق بيني به عالم كو؟ ز مژگان هم مگر در خواب بيني ربط جسماني
بيدل :
دور است خواب قافله از معني رحيل ورنه نميشد اين همه بانگ درا بلند
بيدل :
دوري مقصد به قدر دستگاه جستجوست پا گر از رفتار مانَد جاده منزل ميشود
بيدل :
دوريم زان آستان ديوانه كرد اما چه سود؟ آن قدر خاكي كه افشانم به سر، صحرا نداشت
بيدل :
دوستان! از منش دعا مبريد زندهام، نامم از حيا مبريد
بيدل :
ديده در خواب عدم هم مژه بر هم نزند گر بداند كه تماشا چقدر مغتنم است
نوذر پرنگ :
ديده را قاعدهي فهم طبيعت آموز خواهي ار فهم كني، معني پيغام سروش؟
شفائي اصفهاني :
ديدي كه خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد كه شب را سحر كند
پروين اعتصامي :
ذره ذره، آنچه داد از من گرفت دير دانستم كه گيتي رهزنست
بيدل :
راحت جاويد در ضبط عنان آرزوست بال و پر گر جمع گردد آشياني ميشود
بيدل :
راز ما صافي دلان پوشيده نتوان يافتن هر چه دارد خانه آيينه بيرون در است
ميرزا متين اصفهاني :
راضي به داده باش، كه با سعي خضر هم آب بقا، نصيب سكندر نميشود
بيدل :
رسوايي عاشق به ره يار، بهشتي است اي كاش در اين كوچه به چنگ عسس افتم
وحشي بافقي :
رم دادن صيد خود، از آغاز غلط بود حالا كه رماندي و رميديم، رميديم
بيدل :
رنج دنيا، فكر عقبي، داغ حرمان، درد دل يك نفس هستي به دوشم عالمي را بار كرد
مولانا جلال الدين :
رو توكل كن، مجنبان، پا و دست رزق تو بر تو، ز تو عاشقتر است
حافظ :
رواق منظر چشم من، آشيانهي توست كرم نما و فرود آي، خانه خانهي توست
صائب تبريزي :
روز سيه مرگ، شود شمع مزارت هر خار، كه از پاي فقيري بدرآري
بيدل :
روزگار سوختنها خوش كه در دشت جنون هر كجا برقي است نذر مشت خارم كردهاند
مولانا جلال الدين :
روزها گر رفت، گو: رو باك نيست تو بمان، اي آنكه جز تو پاك نيست
ناشناس :
روزي كس كي خورد هرگز كسي؟ زان چوب را آب نتواند فرو بردن، كه رزق آتش است
رودكي سمرقندي :
ز آمده، شادمان ببايد بود وز گذشته، نكرد بايد ياد
اوحدي يكتا :
ز آنروي نظير تو نجوئيم،كز اول نقاش چو زد نقش تو، بشكست قلم را
بيدل :
ز برق جلوهاش آگه نيم، ليك اين قدر دانم كه عالم چشم خفاشي است نور آفتابش را
بيدل :
ز بزم مي پرستان بي توقف بگذر اي زاهد كه آن جا هر كه بنشيند، ز ننگ و نام برخيزد
بيدل :
ز بس مطلوب هر كس بي طلب آماده است اينجا اجابت انفعال از شوخي دست دعا دارد
بيدل :
ز بلبل و گل اين باغ تا دهند سراغ پر شكسته و رنگ پريده ميماند
بيدل :
ز تخته پارهام اي ناخدا چه ميپرسي؟ فلك كشيد ز گرداب و بركنارم سوخت
حكيم قاآني شيرازي :
ز سيم اشك و، زر چهرهام توان دانست كه شهر عشق، گدايان معتبر دارد
بيدل :
ز عمر، فرصت آرام چشم نتوان داشت ز برق و باد، وداع شتاب دشوار است
بيدل :
ز غارتِ ضعفا مايه ميبرد ظالم ز پهلوي خس و خاشاك، شعله عيّاش است
بيدل :
ز هستي گر برون تازي، عدم در پيش ميآيد در اين وادي مقامي نيست، غير از نارسيدنها
بيدل :
زاهدا، لاف محبت ميزني، هشيار باش زخم شمشير است اين، خميازه محراب نيست
بيدل :
زبان شانه ميگويد به زلف فتنه پيرايت كه با اين سركشيها گرد سر گرديدنت نازم
شريف قزويني :
زحمت چه ميكشي پي درمان ما طبيب ما به نميشويم و، تو بدنام ميشوي
رابعهي بنت كعب :
زشت بايد ديد و، انگاريد خوب زهر بايد خورد و، پنداريد قند
ميرالهي اسدآبادي :
زمانه بسكه مرا خاكسار مردم كرد به آب ديدهي من، ميتوان تيمم كرد
اقبال لاهوري :
زندگي در صدف خويش گهر ساختن است در دل شعله فرو رفتن و نگداختن است
صاحبكار [سُهي] :
زنده دلم، سوختنم آرزوست شمعم و، افروختنم آرزوست
بيدل :
زين گذر كه به كجا دل بندم؟ هر چه را مينگرم ميگذرد
بيدل :
زين گلستان به حيرت شبنم رسيدهايم بايد دري به خانه خورشيد باز كرد
بيدل :
زينهار از صحبت بد طينتان پرهيز كن زشتي يك روز، هزار آيينه را رسوا كند
بيدل :
زينهار ايمن مباش از اشك دردآلود من گر همه يك شبنم است اين طفل، توفان زاده است
صائب تبريزي :
سادهلوحان، زود ميگيرند رنگ همنشين صحبت طوطي، سخنور ميكند آئينه را
بيدل :
ساز عمر رفته جز افسوس، آهنگي نداشت زان همه خوبي كه من ديدم همين افسانه ماند
بيدل :
سخت ناياب است مطلب، ورنه كوشش كم نبود احتياج از نااميدي رنگ استغنا گرفت
بيدل :
سر بر نياوري چو گهر از سجود جيب گر محرمت كنند كه دل آستان كيست
بيدل :
سر بلندي خواهي از وضع ادب غافل مباش نشئه بر ميخيزد از جوشي كه در صهبا نشست
بيدل :
سر به صد كسوت فرو برديم و عرياني به جاست وضع رسوايي كه ما داريم، گويا سوزن است
بيدل :
سعد و نحس دهر، بيدل كي دهد تشويش ما؟ همچو طفلان كار ما با شنبه و آدينه نيست
بيدل :
سنگِ راه خود شمارد كعبه و بتخانه را هر كه چون بيدل طواف گوشه دلها كند
بيدل :
سوختم از برق نيرنگ برهمن زادهاي كز رميدن وا كند آغوش و گويد رام رام
بيدل :
سيلاب سر شكم همه گر يك مژه بالد تا خانه خورشيد، خطر داشته باشد
شيخ بهائي :
سينه گر خالي ز معشوقي بُوَد سينه نبْوَد، كهنه صندوقي بُوَد
بهادر يگانه :
سينهي من گور عشق و آرزوها بود و من زنده بودم روزگاري، در مزار خويشتن
تسلي شيرازي :
شايد كه گفتگوي تو باشد، در آن ميان هر قصهاي كه هست به عالم، شنيدنيست
بيدل :
شب از رويت سخنهاي بهار اندوده ميگفتم ز گيسو هر كه ميپرسيد، مشك سوده ميگفتم
فرخي يزدي :
شب چو در بستم و، مست از مي نابش كردم ماه اگر حلقه بدر كوفت، جوابش كردم
بيدل :
شب چو شمعم وعده ديدار در آتش نشاند تا سحر آيينه از خاكسترم گل كرد و ريخت
سعدي :
شب فراق نداند كه تا سحر چند است مگر كسي كه به زندان عشق دربند است
بيدل :
شب وصل است، كنون دامن او محكم دار پاس ناموس ادب وقت دگر خواهي داشت
بيدل :
شبنم در اين بهار، دليل نشاط نيست صبحي است كز وداع چمن گريه ميكند
باقر عليشاه :
شد زندهي ابد، به جهان كشتهي غمت جا ندادهي تو را، به مسيحا چه احتياج؟
هلالي جغتائي :
شد عمر تمام و، ناتماميم هنوز صدبار بسوختيم و، خاميم هنوز
حكيم قاآني شيرازي :
شرمنده از آنيم، كه در روز مكافات اندر خور عفو تو، نكرديم گناهي
بيدل :
شعلهاي خواست به مهماني خاشاك اجازت گفت: در من نتوان يافت مرا گر تو بيايي
حالتي تركمان :
شكسته بالتر از من، در آشيان تو نيست دلم خوشست كه نامم كبوتر حرم است
بيدل :
شكوه مردم ز گردون بيدل از كم وسعتي است ناله در پرواز آيد چون قفس تنگي كند
بيدل :
شمع ماتمخانه يأسم، ز احوالم مپرس بي تو در آغوش مژگان سوخت ديدنهاي من
بيدل :
شه سرير يقين شد كسي كه چون حلاج فراشت از علمدار، رايت منصور
شوكت بخارائي :
شيرِ انوار تجلي را، چو ميكردند صاف دُردِ آن مهتاب و، شهد آن بناگوش تو شد
دهقان ساماني :
صبر توقع مكن ز دل، كه نخواهند باج ز بيچارهاي، كه آه ندارد
بيدل :
صبر كن اي شيشه بر سنگ جفاي محتسب گردن اين دشمن عشرت، خدا خواهد شكست
بيدل :
صحبت بيخردان آفت روحاني بود آه اگر نوح نميديد ز توفان مددي
بيدل :
صحرا به رم ناز چه محمل نظر افكند كانديشه پريخانه شد از رقص غبارش
واعظ قزويني :
صد حيف كه ما پير جهانديده نبوديم روزي كه رسيديم، به ايام جواني
بيدل :
صداي التفاتي از سر اين خوان نميجوشد لب گوري مگر وا گردد و گويد بيا اين جا
شيخ علاء الدوله سمناني :
صدخانه اگر به طاعت آباد كني به ز آن نبود، كه خاطري شاد كني
محمد حسين شهرياري :
صفائي بود ديشب با خيالت خلوت ما را ولي من باز پنهاني، ترا هم آرزو كردم
بيدل :
صفاي دل نتوان يافت از محبت دنيا كه در شمردن زر دست زر شمار سياه است
محمدقلي سليم :
صورت نبست در دل من كينهي كسي آيينه هرچه ديد، فراموش ميكند
بيدل :
صورت وهمي به هستي متهم داريم ما چون حباب آينه بر طاق عدم داريم ما
نشاط اصفهاني :
طاعت ار دست نيايد، گنهي بايد كرد در دل دوست، بهر حيله رهي بايد كرد
بيدل :
طالب وصليم، ما را با تسلي كار نيست نالهگر از پا نشيند، اشك ميافتد به راه
بيدل :
طراوت آرزو داري ز قيد جسم بيرون آ كه سر سبزي نبيند دانه تا زيرزمين باشد
شوريده شيرازي :
طعنهي خلق و جفاي فلك و جور رقيب جمله هيچند، اگر يار موافق باشد
بيدل :
طلسم جسم، گردد مانع پرواز روحاني چو بوي گل كه ديوار چمن گيرد عنانش را
بيدل :
طواف خاك مجنون و مزار كوهكن تا كي؟ اگر سودا سري دارد بگو تا گرد ما گردد
بيدل :
عافيت خواهي وداع آرزوي جاه كن شمع اين بزم از كلاه خود به كام اژدهاست
بيدل :
عافيت ميطلبي، بگذر از انديشه جاه شمع را آفت سر افسر زرين آمد
بيدل :
عالم از جنون من كرد كسب همواري سيل گريه سر دادم كوه، دشت و دامان شد
صائب تبريزي :
عالم بيخبري، طرفه بهشتي بودهست حيف و صد حيف، كه ما دير خبردار شديم
بيدل :
عالم تمام خون شد و از چشم ما چكيد خوبان هنوز منكر دلهاي خستهاند
بيدل :
عجز طاقت كرد ما را محرم امداد غيب اختيار آنجا كه درماند توكل ميشود
بيدل :
عدم سايه ز خورشيد معين گرديد گر تو شوخي نكني هستي ما مبهم نيست
بيدل :
عشق مختار است با تدبير عقلش كار نيست اين كنم يا آن كنم شايسته مختار نيست
بيدل :
غباريم زحمت كش بادها به وحشت اسيرند آزادها
بيدل :
غفلت ايام پيري از سر ما وا نشد سخت دشوار است بيدل تركِ خواب صبحدم
بيدل :
غير آغوش فنا سر منزل آرام نيست كشتي ما را همان گرداب، لنگر ميشود
بيدل :
غير از دل آشفته به عالم نتوان يافت اين بزم، مگر حلقه آن زلف سياه است
بيدل :
فرياد كه برديم ز نامحرمي خلق اندوه زبان داشتن و لال نمودن
بيدل :
فلك كشتي به توفان شكستن داده است امشب ز جوش گريهام ريگ ته آبند كوكبها
بيدل :
فناي ما چمن آراي بي نقابي اوست به قدر چاك كتان ماهتاب ميخندد
بيدل :
قطع سر رشته پرواز طلب نتوان كرد بال اگر سلسله كوتاه كند، ناله رساست
بيدل :
قيامت ميكند حسرت، مپرس از طبع ناشادم كه من صد دشت مجنون دارم و صد كوه فرهادم
بيدل :
كجا يابد سر ما ناكسان بار سجود او مگر بر جبهه بنويسيم نام آستانش را
بيدل :
كسي به فهم كمالم دگر چه پردازد؟ ز فرق تا به قدم عيبم، اين هنر دارم
بيدل :
كسي كه دست به دامان التفات تو زد مقيم انجمن سايه هما گرديد
بيدل :
كسي يا رب مبادا پايمال رشك همچشمي حنا، چندان كه بوسد پاي او، خون ميكند ما را
بيدل :
كشتي نه فلك اين جا به نمي طوفاني است تا تواني طرف اشك يتيمان نشوي
بيدل :
كيست در اين انجمن محرم عشق غيور ما همه بي غيرتيم آينه در كربلاست
بيدل :
گدايي كز سر كوي تو خاكي بر جبين مالد به تاج كيقباد و افسر قيصر كند بازي
بيدل :
گر آرزو شكني، ميشود عمارت دل شكست موج بود باعث بناي حباب
بيدل :
گر مزاج كرم آن است كه من ميدانم عالمي را به خطاي من تنها بخشند
بيدل :
گوش مروتي كو؟ كز ما نظر نپوشد دست غريق، يعني فرياد بيصداييم
بيدل :
گويند بهشت است همان راحت جاويد جايي كه به داغي نتپد دل، چه مقام است
بيدل :
ما را نميتوان يافت بيرون از اين دو عبرت يا ناقص الكماليم، يا كامل القصوريم
بيدل :
ما و سحر از يك جگر چاك دميديم آهي نكشيديم كه نگرفت جهان را
بيدل :
مپسند كه امروز من گمشده فرصت در كشمكش وعده فرداي تو افتم
بيدل :
مرا سنجيدگي ايمن ز تشويش هوس دارد ز دام بال و پر فارغ چو شاهين ترازويم
بيدل :
مرده را بهر چه ميپوشند چشم؟ آگاه باش خاك، خلوتگاه اسرار است و ما نامحرميم
بيدل :
مرديم و همچنان خم و پيچ هوس به جاست از سوختن نرفت برون، تاب ريسمان
بيدل :
مرگ ميخندد به فهم غافل من تا ابد بي تو گر يك لحظه خود را زنده باور ميكنم
بيدل :
مستغني از گل است مزار شهيد عشق اي غنچه لب! تو بر سر خاكم بيا بخند
بيدل :
مطلبي گر بود از هستي، همين آزار بود ورنه در كنج عدم آسودگي بسيار بود
بيدل :
مكتوب عشق هرگز بي نامه بر نباشد ما و ز خويش رفتن، قاصد اگر ن
جملاتي از بزرگان
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
جملاتي از بزرگان
زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد

- پست: 627
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۴, ۱۰:۵۹ ق.ظ
- محل اقامت: 15616
- سپاسهای دریافتی: 81 بار
- تماس:

- پست: 3047
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۹:۴۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 58 بار
- سپاسهای دریافتی: 384 بار
- تماس:

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
تاگور :
هر کودک با اين پيام به دنيا مي آيد که خدا هنوز از انسان نا اميد نشده.
صادق هدايت :
در زندگي زخم هايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.
جبران خليل جبران :
کسي که به حقيقت گوش مي سپارد. کمتر از کسي نيست که حقيقت را به زبان جاري مي سازد.
جبران خليل جبران:
فراموش کردن شکلي از آزادي است.
هر کودک با اين پيام به دنيا مي آيد که خدا هنوز از انسان نا اميد نشده.
صادق هدايت :
در زندگي زخم هايي است که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.
جبران خليل جبران :
کسي که به حقيقت گوش مي سپارد. کمتر از کسي نيست که حقيقت را به زبان جاري مي سازد.
جبران خليل جبران:
فراموش کردن شکلي از آزادي است.
Don't play games with the ones who love you

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
سعدي:
نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
سعدي :
سخن گرچه دلبند و شيرين بود
سزاوار تصديق و تحسين بود
چو يکبار گفتي مگو باز پس
که حلوا چو يکبار خورند بس
سعدي :
شايد پس کار خوشتم بنشستن
ليکن نتوان زبان مردم بستن
جبران خليل جبران :
شک دردي است آنقدر تنها و بي کس که نمي داند ايمان برادر دو قلوي اوست.
جبران خليل جبران :
عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود جز در لحظه جدايي.
نه در هر سخن بحث کردن رواست
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
سعدي :
سخن گرچه دلبند و شيرين بود
سزاوار تصديق و تحسين بود
چو يکبار گفتي مگو باز پس
که حلوا چو يکبار خورند بس
سعدي :
شايد پس کار خوشتم بنشستن
ليکن نتوان زبان مردم بستن
جبران خليل جبران :
شک دردي است آنقدر تنها و بي کس که نمي داند ايمان برادر دو قلوي اوست.
جبران خليل جبران :
عشق از ژرفاي خويش آگاه نمي شود جز در لحظه جدايي.
Don't play games with the ones who love you
مارتین لوترکینگ:
چنان چه چیزی نیافته ای که به خاطرش بمیری استحقاق زندگی را نداری.
------------------
بنیامین فرانکلین:
نصیحت؟
عاقلین به آن احتیاجی ندارند.
احمق ها آن را قبول نمی کنند.
------------------
هلن کلر:
خدا را به خاطر معلولیت هایم شکر گزارم
چرا که به وسیله ی آن ها بود که توانستم
خودم.توانایی هایم و خالقم را بیابم .
-----------------
ارسطو:
تفاوت میان یک فرد درس خوانده
و فردی که فاقد تحصیلات است
درست همان تفاوت میان ((زندگی)) و ((مرگ ))است .
----------------
هری س.ترومن:
بهترین راه نصیحت کردن بچه ها آن است
که نخست دریابی چه می خواهند
سپس از آنان بخواهی همان را انجام دهند.
----------------
والت دیسنی:
تمامی رویاهایتان تحقق پذیر هستند
تنها اگر شور و اشتیاق تعقیبشان را داشته باشید.
----------------
مارگاریت تاچر:
موفقیت چیست؟
به عقیده ی من ترکیبی است از قوه ی تشخیص و
ابتکار عمل . کاری سخت و هدفمند.
----------------
مادر تریزا :
کارهای ما چندان بزرگ نیستند
تنها کاری که از ما ساخته است آن است که
کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.
---------------
مهاتما گاندی:
بخشش از ضعیف بر نمی آید.
بخشش مختص قوی است.
---------------
چنان چه چیزی نیافته ای که به خاطرش بمیری استحقاق زندگی را نداری.
------------------
بنیامین فرانکلین:
نصیحت؟
عاقلین به آن احتیاجی ندارند.
احمق ها آن را قبول نمی کنند.
------------------
هلن کلر:
خدا را به خاطر معلولیت هایم شکر گزارم
چرا که به وسیله ی آن ها بود که توانستم
خودم.توانایی هایم و خالقم را بیابم .
-----------------
ارسطو:
تفاوت میان یک فرد درس خوانده
و فردی که فاقد تحصیلات است
درست همان تفاوت میان ((زندگی)) و ((مرگ ))است .
----------------
هری س.ترومن:
بهترین راه نصیحت کردن بچه ها آن است
که نخست دریابی چه می خواهند
سپس از آنان بخواهی همان را انجام دهند.
----------------
والت دیسنی:
تمامی رویاهایتان تحقق پذیر هستند
تنها اگر شور و اشتیاق تعقیبشان را داشته باشید.
----------------
مارگاریت تاچر:
موفقیت چیست؟
به عقیده ی من ترکیبی است از قوه ی تشخیص و
ابتکار عمل . کاری سخت و هدفمند.
----------------
مادر تریزا :
کارهای ما چندان بزرگ نیستند
تنها کاری که از ما ساخته است آن است که
کارهای کوچک را با عشقی بزرگ انجام دهیم.
---------------
مهاتما گاندی:
بخشش از ضعیف بر نمی آید.
بخشش مختص قوی است.
---------------

-
- پست: 807
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۱:۲۳ ب.ظ
- سپاسهای دریافتی: 66 بار
- تماس:
داگلاس مگ آرتور:
پروردگارا ،
مرا قوی ساز تا ضعف هایم را ببینم،
و شجاع کن تا با ترس هایم روبرو شوم.
----------------------------------------------
بوکرتی.واشینگتن:
جهان و جهانیان ،
به دانسته های ما اهمیت چندانی نمیدهند.
این توانایی های ماست که حائز اهمیت هستند.
-----------------------------------------------
دیل کارنگی:
میتوانید از شکست هایتان پیروزی بیافرینید.
شکست و دلسردی،
دو جز لاینفک از راه پیروزی هستند.
-----------------------------------------------
مادر تریزا:
من تنها قلمی هستم در دست پروردگار مهربان
که نامه محبت آمیزی به جهانیان می نویسد.
----------------------------------------------
مارگارت تاچر:
دیپلماسی این نیست که عامدانه دروغ بگویی،
دیپلماسی آن است که گاهی اوقات ،
پاسخ هایت طفره جویانه باشند.
----------------------------------------------
وینستون چرچیل:
سیاست به همان میزان جنگ
مهیج و خطرناک است.
در جنگ فقط یک بار کشته میشوی ،
در سیاست بارها.
----------------------------------------------
هلن کلر:
چنانچه به خورشید نگاه کنی ،
سایه ای نخواهی یافت.
----------------------------------------------
لخ والسا:
شور و هیجان ذاشته باش ،
اما هرگز عقل و منطق را کنار مگذار.
پروردگارا ،
مرا قوی ساز تا ضعف هایم را ببینم،
و شجاع کن تا با ترس هایم روبرو شوم.
----------------------------------------------
بوکرتی.واشینگتن:
جهان و جهانیان ،
به دانسته های ما اهمیت چندانی نمیدهند.
این توانایی های ماست که حائز اهمیت هستند.
-----------------------------------------------
دیل کارنگی:
میتوانید از شکست هایتان پیروزی بیافرینید.
شکست و دلسردی،
دو جز لاینفک از راه پیروزی هستند.
-----------------------------------------------
مادر تریزا:
من تنها قلمی هستم در دست پروردگار مهربان
که نامه محبت آمیزی به جهانیان می نویسد.
----------------------------------------------
مارگارت تاچر:
دیپلماسی این نیست که عامدانه دروغ بگویی،
دیپلماسی آن است که گاهی اوقات ،
پاسخ هایت طفره جویانه باشند.
----------------------------------------------
وینستون چرچیل:
سیاست به همان میزان جنگ
مهیج و خطرناک است.
در جنگ فقط یک بار کشته میشوی ،
در سیاست بارها.
----------------------------------------------
هلن کلر:
چنانچه به خورشید نگاه کنی ،
سایه ای نخواهی یافت.
----------------------------------------------
لخ والسا:
شور و هیجان ذاشته باش ،
اما هرگز عقل و منطق را کنار مگذار.
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
سلام
susan, باز هم تشکر مي کنم. واقعا جملات زيبايي بود. دستت درد نکنه.
susan, باز هم تشکر مي کنم. واقعا جملات زيبايي بود. دستت درد نکنه.
آخرین ويرايش توسط 1 on ARMIN, ويرايش شده در 0.
Don't play games with the ones who love you

- پست: 1468
- تاریخ عضویت: شنبه ۶ اسفند ۱۳۸۴, ۹:۳۰ ب.ظ
- محل اقامت: تهران. شهرک اکباتان
- سپاسهای ارسالی: 4 بار
- سپاسهای دریافتی: 186 بار
آلبرت انيشتين:
منطق تو را از الف به ب مي برددر حالي كه تخيل تو را به همه جا مي برد.
-----------------------------
امام علي (ع):
هيچ پشتوانه اي از مشورت محكم تر نيست.
--------------------------
م.توليوس سيسرو :
با پول همه چيز مي توان خريد به جز شرافت و سعادت.
--------------------------
سقراط :
انتقام دليل پستي روح و سبكي عقل است.
------------------------
منطق تو را از الف به ب مي برددر حالي كه تخيل تو را به همه جا مي برد.
-----------------------------
امام علي (ع):
هيچ پشتوانه اي از مشورت محكم تر نيست.
--------------------------
م.توليوس سيسرو :
با پول همه چيز مي توان خريد به جز شرافت و سعادت.
--------------------------
سقراط :
انتقام دليل پستي روح و سبكي عقل است.
------------------------
Don't play games with the ones who love you

- پست: 1790
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۵, ۳:۴۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 8 بار
- سپاسهای دریافتی: 258 بار

عالی زیبا