
شعر زیبای در امواج سند از مرحوم [External Link Removed for Guests]که یاد آور پایمردی ها و از خود گذشتگی ایرانیان در ادوار گذشته تاریخ است و به بخشی از مقاومت سربازان ایران به رهبری [External Link Removed for Guests] در برابر حمله مغولان اشاره دارد
بخشی از این شعر زیبا در کتاب ادبیات سال اول دبیرستان نیز آمده و احتمالا دوستان به یاد دارند...
به مغرب سینه مالان قرص خورشید نهان می گشت پشت كوهساران
فرو می ریخت گردی زعفران رنگ به روی نیزه ها و نیزه داران
ز هر سو بر سواری غلت می خورد تن سنگین اسبی تیر خورده
به زیر باره می نالید از درد سوار زخم دار نیم مرده
ز سم اسب می چرخید برخاك به سان گوی خون آلود،
ز برق تیغ می افتاد در دشت پیاپی دست ها دور از
میان گردهای تیره چون میغ زبانهای سنانها برق می
لب شمشیرهای زندگی سوز سران را بوسه ها بر فرق می
نهان می گشت روی روشن روز به زیر دامن شب در سیاهی
در آن تاریك شب می گشت پنهان فروغ خرگه خوارزمشاهی
دل خوارزمشه یك لمحه لرزید كه دید آن آفتاب بخت، خفته
زدست تركتازی های ایام به آبسكون شهی بی تخت، خفته
اگر یك لحظه امشب دیر جنبد سپیده دم جهان در خون
به آتشهای ترك و خون تازیك ز رود سند تا جیحون
به خوناب شفق در دامن شام به خون ،آلوده ایران كهن
در آن دریای خون در قرص خورشید غروب آفتاب خویشتن
به پشت پرده شب دید پنهان زنی چون آفتاب عالم
اسیر دست غولان گشته فردا چو مهر آید برون از پردهِ
به چشمش ماده آهویی گذر كرد اسیر و خسته و افتان و خیزان
پریشان حال آهو بچه ای چند سوی مادر دوان وز وی گریزان
چه اندیشید آن دم، كس ندانست كه مژگانش به خون دیده تر
چو آتش در سپاه دشمن افتاد ز آتش هم كمی سوزنده تر
زبان نیزه اش در یاد خوارزم زبان آتشی در دشمن انداخت
خم تیغش به یاد ابروی دوست به هر جنبش سری بر دامن انداخت
چو لختی در سپاه دشمنان ریخت از آن شمشیر سوزان، آتش
خروش از لشكر انبوه برخاست كه: از این آتش سوزنده
در آن باران تیغ و برق پولاد میان شام رستاخیز می گشت
در آن دریای خون در دشت تاریك به دنبال سر چنگیز می گشت
بدان شمشیر تیز عافیت سوز در آن انبوه، كار مرگ می
ولی چندان كه برگ از شاخه می ریخت دو چندان می شكفت و برگ می
سرانجام آن دو بازوی هنرمند زكشتن خسته شد وز كار
چو آگه شد كه دشمن خیمه اش جست پشیمان شد كه لختی ناروا
عنان بادپای خسته پیچید چو برق و باد، زی خرگاه
دوید از خیمه خورشیدی به صحرا كه گفتندش سواران: شاه آمد
میان موج می رقصید در آب به رقص مرگ، اخترهای انبوه
برود سند می غلتید برهم ز امواج گران، كوه از پی كوه
خروشان، ژرف، بی پهنا، كف آلود دل شب می درید و پیش می رفت
از این سد روان، در دیدهِ شاه ز هر موجی هزاران نیش می رفت
نهاده دست بر گیسوی آن سرو بر آن دریای غم نظاره می
بدو می گفت: <اگر زنجیر بودی تورا شمشیرم امشب پاره می
گرت سنگین دلی ای نرم دل آب رسید آنجا كه بر من راه بندی
بترس آخر زنفرینهای ایام كه ره براین زن چون ماه
زرخسارش فرو می ریخت اشكی بنای زندگی برآب می
در آن سیما بگون امواج لرزان خیال تازه ای در خواب می دید:
اگر امشب زنان و كودكان را زبیم نام بد در آب ریزم
چو فردا جنگ بركامم نگردید توانم كز ره دریا گریزم
به یاری خواهم از آن سوی دریا سوارانی زره پوش و
دمار از جان این غولان كشم سخت بسوزم خانمانهاشان به
شبی آمد كه می باید فدا كرد به راه مملكت فرزند و زن
به پیش دشمنان استاد و جنگید رهاند از بند اهریمن وطن
در این اندیشه ها می سوخت چون شمع كه گردآلود پیدا شد سواری
به پیش پادشه افتاد بر خاك شهنشه گفت: آمد؟ گفت: آری
پس آنگه كودكان را یك به یك خواست نگاهی خشم آگین در هوا
به آب دیده اول دادشان غسل سپس در دامن دریا رها كرد:
بگیر ای موج سنگین كف آلود ز هم واكن دهان خشم، وا
بخور ای اژدهای زندگی خوار دوا كن درد بی درمان، دوا
زنان چون كودكان در آب دیدند چو موی خویشتن در تاب
وزان درد گران، بی گفتهِ شاه چو ماهی در دهان آب
شهنشه لمحه ای بر آبها دید شكنج گیسوان تاب داده
چه كرد از آن سپس، تاریخ داند به دنبال گل بر آب
شی را تا شبی با لشكری خرد ز تنها سر، ز سرها خود افكند
چو لشكر گرد بر گردش گرفتند چو كشتی بادپا در رود
چو بگذشت از پس آن جنگ دشوار از آن دریای بی پایاب، آسان
به فرزندان و یاران گفت چنگیز كه: گر فرزند باید، باید این
بلی، آنان كه از این پیش بودند چنین بستند راه ترك و تازی
از آن این داستان گفتم كه امروز بدانی قدر و برهیچش نبازی
به پاس هر وجب خاكی از این ملك چه بسیار است، آن سرها كه
زمستی بر سر هر قطعه زین خاك خدا داند چه افسرها كه

