[COLOR=#800080]__________________________________________________
ناگهان صدای سه انفجار شدید، همهمان را میان زمین و هوا معلق کرد. تا آن زمان چنان انفجار مهیبی ندیده بودم. بدجوری ترسیدم.
خودمرا بالای سرش رساندم. با دست که بر شانهاش گذاشتم تا رویش را برگردانم،از ترس، بدنم به لرزه افتاد. صورتش از وسط بینی به بالا، کاملا رفته بود.
هواپیماهاییکه از صبح در آسمان میپلکیدند، با خیال راحت و ناغافل، نیروهای سه گردانرا که بیاطلاع از همه چیز و خونسرد در محوطهای کاملا باز و دور ازشیارهای کوهستانی تجمع کرده بودند، با بمب و راکت بمباران کردهاند.
__________________________________________________
آنچهدر پی خواهد آمد، روایت یک شاهد عینی است از بمباران محل استقرار رزمندگانایرانی در منطقه عملیاتی سومار توسط هواپیماهای عراقی در سال 1361که برای آشنایی همراهان "هوانورد" با حال و هوای آن روزها، بدون هیچ دخلو تصرفی بازنشر می گردد.
1361 ادامه عملیات مسلم بن عقیل، منطقهی
روز پنجشنبه 15 مهر ماه، برادرکسائیان فرمانده گردان آمد و گفت: «وسایلتون رو جمع کنید و حاضر باشید تابعد از ظهر برای ادغام با گردان سلمان به اون طرف رودخونه بریم.» ساعت 3بعد از ظهر، سلاح بر دوش و تجهیزات بسته، بیرون چادرها بهخط شدیم.فرمانده گردان دستور حرکت داد. چند قدمی که رفتیم، پشیمان شد و گفت: نیمساعتی همین جا بمونید و استراحت کنید تا من برگردم.
تا خواستیمکولهپشتی پر از وسایل را باز کنیم و خودمان را روی زمین رها کنیم، چندقدمی نرفته، رویش را برگرداند و گفت: زود باشید راه بیفتید.
همهدنبال او راه افتادیم. از جادهی آسفالتهی سومار و رودخانهی کنار آنگذشتیم. یکی از نیروها دم میداد و بقیه در جوابش میخواندند. نوحهیزیبایی بود که بعدها فهمیدم تناسب جالبی با آن روز داشت. همه با هممیخواندیم:
«کربوبلا مدرسهی عشق و، شهادت
حماسهی خون شهیدان، استقامت
بگو تو با الله
پیام ثارالله
که من به دیدار خدا میروم
به جمع پاک شهدا میروم»
در ادامه هم به شوق شرکت در عملیات میخواندیم:
«حسین حسین حسین جان
جانها همه فدایت
ما میرویم از اینجا
به سوی کربلایت»
گردان سلمان، در کنار چادرهایگردان «شهید مدنی» تیپ عاشورا، آن طرف آب، در محوطهای بسیار باز قرارداشتند. حدود 10 چادر پر از نفرات، کنار هم به چشم میخوردند. قبلا وقتیبرای شنا به رودخانه میرفتیم، با بچههای آنها دمخور شده بودیم. هموارهاز اردوگاه آنها بدم میآمد. ناخواسته و فقط بر اساس تجربه میگفتم:اینجا طعمهی خوبی برای هواپیماست. حالا که داشتیم به آنجا میرفتیم،شور بدی در دلم افتاده بود و چندشم میشد. اصلا خوشم نمیآمد شیار تنگمیان کوهستان را -که به هیچ وجه هواپیماهای دشمن حتی نمیتوانستند داخل آنرا ببینند- رها کنم و به محوطهی باز و گستردهی سنگلاخی کنار رودخانهبروم که بهترین مکان برای شیرجهی هواپیماها بود، ولی حالا مجبور بودم.
ازصبح، هواپیماهای دشمن بیشتر از 20 بار ظاهر شده بودند، اما بر خلاف روزهایدیگر، به هیچ وجه بمباران نکردند؛ ظاهرا فقط به شناسایی و احتمالاعکسبرداری اکتفا کردند. هر گاه به کنار رودخانه برای آبتنی میرفتیم وچشمم به چادرهای آنجا میافتاد، میگفتم: یکی نیست به اینا بگه آخه اینهمه شیار توی این کوهستان هست، ول کردید اومدین توی دشت چادر زدین کهبهترین هدف واسه هواپیماها بشین؟
با وجودی که نیمهی اول مهر ماه رامیگذراندیم، ولی طبق روال همیشه، آب و هوای منطقهی سومار، مثل جنوب گرمبود. بسیاری از بچهها برای فرار از گرما، به آبتنی روی آورده بودند؛همان کاری که خود ما صبح مشغولش بودیم.
یکی از چادرهای تیپ عاشورا، به یادشهدایشان در مرحلهی اول عملیات، مجلس نوحهخوانی و سینهزنی برقرار بودکه فقط صدایش بیرون میآمد. بچههای گردان سلمان، خندهرو و بشاش، برایخوشآمدگویی از چادرها خارج شدند. قرار بود آن شب با هم به خط دشمن حملهکنیم و مرحلهی بعدی عملیات را انجام دهیم.
من و سه تا از بچهها کهتوی این چند روزه با هم رفیق شده بودیم، کنار هم بودیم؛ «علیرضا شاهی»،«فرهنگ ناصری» و «حمیدرضا شکوری» که هر سه نفرشان از پایگاه شهید بهشتیاعزام شده بودند. مصطفی درست پشت سر من نشسته بود.
ما در فاصلهی کمیبا چادر نیروها، در محوطهی باز سنگلاخ کنار رودخانه تجمع کردیم. دستوردادند که به هم نزدیکتر شده و روی زمین بنشینیم تا یکی از فرماندهان تیپ(«سیدمحمدرضا دستواره» قائممقام لشکر 27 محمد رسولالله (ص) که جمعه 13تیر 1365 در عملیات کربلای 1 در مهران به شهادت رسید.) دربارهی ادغاممانبا گردان سلمان و عملیاتی که باید امشب انجام بدهیم، برایمان سخنرانی کند.
ظاهراچون سخنان فرمانده طولانی بود، گفتند راحت روی زمین بنشینیم. کولهپشتیهارا از پشت درآوردیم و کلاهخودها را گذاشتیم زمین تا بهجای صندلی راحتی،روی آنها بنشینیم. هنوز ننشسته بودم، که دو نفر چهرهشان به نظرم خیلیآشنا آمد. جلو آمدند و پس از سلام و احوالپرسی، یکی از آنها -کهشلوارکردی آبیرنگ به پا داشت و مرا به اسم میشناخت- گفت: صحبتای فرماندهکه باهاتون تموم شد، بیایید چادر ما؛ اونجا.
آنها هم قرار بود امشبهمراه ما وارد مرحلهی بعدی عملیات شوند. فرمانده که هنوز خودش رابرایمان معرفی نکرده بود، بلندگوی دستی قرمزی به دست گرفت و خواستسخنرانیاش را شروع کند. نگاه من و مصطفی و سه چهار نفری که دورمان بودندو سر ستون نیروها بودیم، به او بود. تا گفت: بسم الله الرحمن ... ، ناگهانصدای سه انفجار شدید، همهمان را میان زمین و هوا معلق کرد. تا آن زمانچنان انفجار مهیبی ندیده بودم. بدجوری ترسیدم. مانده بودم چه شده!
درصورتم سوزشی عجیب احساس کردم. گوشهایم درد شدیدی داشتند و مدام زنگمیزدند. اول فکر کردم شاید بر اثر بیاحتیاطی، نارنجکی در دست کسی منفجرشده یا گلولهی آرپیجیای دررفته، اما عمق فاجعه بیش از این حرفها بود.خواستم دستم را روی گوشم بگذارم تا شاید از سوت تند و آزاردهندهاش کاستهشود که متوجه شدم چیز خیسی کف دستم است. کمی که گرد و خاک و دود کنار رفت،با وحشت دیدم مغز یکی از بچهها روی دستم پاشیده.
داشتم متوجه قضیه میشدم. خوب کهنگاه کردم، دیدم چادرها در آتش میسوزند. نالهی مجروحان، از هر طرف بهگوش میرسید. چشمانم را که به اطراف چرخاندم، وحشت سراپای وجودم را گرفت.بسیاری از آنهایی که تا لحظاتی قبل اطرافم نشسته بودند، به شدیدترین وجهممکن تکهتکه شده بودند و روی زمین پراکنده بودند.
به یاد آن که لحظاتی قبل ما را بهچادرشان دعوت کرد، افتادم. جلویم دمرو درازکش شده بود روی زمین. خودم رابالای سرش رساندم. با دست که بر شانهاش گذاشتم تا رویش را برگردانم، ازترس، بدنم به لرزه افتاد. صورتش از وسط بینی به بالا، کاملا رفته بود.دوستش را که بغلش افتاده بود، برگرداندم؛ سر او هم کاملا از گردن متلاشیبود. تازه فهمیدم آن مغزی که کف دستم پاشیده بود، مال یکی از این دو نفربود که اصلا نشناختمشان و هنوز فرصت نکردم اسمشان را هم بپرسم، ولی آنهامرا به نام میشناختند و رفیق بودند.
بیشتر که به خودم آمدم، به یادمصطفی افتادم. لرز سردی در تنم روان شد. هیچکدام از آشنایانی را که با همرفیق بودیم، دور و برم ندیدم. هر چه اطراف را جستوجو کردم، بیشتر ترسیدم.بدنهای تکهتکه همه جا پخش بود. به جایی رفتم که تا چند دقیقهی قبلآنجا نشسته بودیم. کولهپشتی و کلاهخود مصطفی را پیدا کردم، با خط خودم وبا ماژیک آبی جلوی کلاهخود نوشته بودم «یا حسین شهید». هراسان و بیتوجهبه آنچه در اطرافم میگذشت، گیج و منگ میان اجساد و مجروحها که دست وپاشان قطع شده بود، دنبال مصطفی میگشتم. با دیدن کوله و کلاهش، احتمالزیاد دادم که یکی از بدنهای متلاشی مال او باشد. دیوانهوار نامش را صدامیکردم.
بیهدف و گیج، راه افتادم طرف رودخانه تا از معرکه دور شوم.ناگهان از دور، مصطفی را دیدم که به طرفم میآمد. صورتش از دود و خون، سرخو سیاه شده بود. خودم را که میان دستهای گشودهاش انداختم، جانی دوبارهگرفتم و نفسم تازه شد، ولی او اصلا چنان احساس شیرینی نداشت. فقط متعجبلبخندی زد و با تأسف گفت: تو هم شهید نشدی؟
لرز و سرمایی شدید، سراپایوجودم را گرفته بود. مصطفی با دست به شهدایی که بر زمین ریخته بودند،اشاره کرد و گفت: دیدی حمید! خوش به حالشون! چه باحال شهید شدند. حیف کهما نشدیم!
از عکسالعمل او که برای اولین بار به جبهه میآمد، خیلیجاخودم. با خندهی ملایمی ادامه داد: این همه میگفتی خمپاره و بمب وراکت، همهاش همین بود؟ اینکه نه صدایی داشت، نه ترسی!
تازه متوجهشدم هواپیماهایی که از صبح در آسمان میپلکیدند، با خیال راحت و ناغافل،نیروهای سه گردان را که بیاطلاع از همه چیز و خونسرد در محوطهای کاملاباز و دور از شیارهای کوهستانی تجمع کرده بودند، با بمب و راکت بمبارانکردهاند. یک راکت درست در فاصلهی میان چادرها و جمعیت خورده بود. آنهاییکه در چادرها سینهزنی میکردند، در آتش میسوختند و فقط فریاد و ضجهشانبه گوش میرسید. مهمات داخل چادرها که قرار بود برای حملهی آن شب استفادهشود، منفجر میشد و به کسی اجازهی نزدیک شدن نمیداد. دود سیاهی آسمان راگرفته بود.
دیگر درست پشت جمعیت و طرف رودخانهخورده بود. راکت سوم هم درست کنار رودخانه خورده بود و تلفاتی شدید به بارآورده بود؛ خورده بود جایی که بچهها شنا میکردند، میان چند توالت صحراییکه چند نفری جلویش صف بسته بودند.
خاطر شدت انفجار مهمات داخل چادرهایشعلهور، ترجیح دادم کمی با صحنهی انفجار فاصله بگیریم و به کنار رودخانهبرویم. در آن میانهی خون و وحشت، چشمم به حاج علی موحد دانش افتاد. باوجودی که قبلا یک دستش در جبهه قطع شده بود، عجولانه این طرف و آن طرفمیدوید و مجروحان را از معرکه خارج میکرد. آمبولانسهایی که برای انتقالآنها میآمدند، در ماسه و شنهای کنار رودخانه گیرمیکردند و درجامیزدند. فکری به ذهن مصطفی رسید. از دور و اطراف چند پتو و تکههایی چوبجمع کرد و زیر چرخ ماشینها گذاشت تا بتوانند به حرکت خود ادامه بدهند.یکی دو بار نزدیک بود دستش زیر چرخ آمبولانسها برود که عجله داشتند. جستو خیزش برای کمک به مجروحان، دلسوزانه و بسیار دیدنی بود.
همه جا پربود از خون و تکههای بدن. ناگهان از جمع شهدایی که در کنار چادرهای درحال انفجار قرار داشتند، یک نفر برخاست و به طرفمان آمد. قد بلندی داشت وزیرپیراهن سفیدش، از خون سرخ بود. هر دو دستش از کتف قطع شده بود و رگ وپیهایش آویزان و خونریزان بود. جلو رفتم تا کمکش کنم. با حرکات ناموزونسعی کرد خود را از دستم برباید. با لهجهی غلیظ آذری، با پرخاش و عصبانیتگفت: «من که چیزیم نیست ... برید سراغ اونایی که اون جلو هستن.» ا چشماشاره به چادرها کرد و با طمانینه به طرف آمبولانس رفت. یکی از بچهها دررا برایش باز کرد و او با خونسردی سوار شد؛ بی آنکه ذرهای درد در چهرهو صدایش پیدا باشد.
پیکر متلاشی روحانیای که هنگام نشستن و قبل ازانفجار، او را دیدم و در بدو ورود به چادرشان برای ما دست تکان داد، حدودصد متر آن طرفتر، در رودخانه افتاده بود.
از صف قبل از انفجار جلویدو توالت صحرایی، فقط تعداد زیادی دست و پا به جا مانده بود. چند تکه بدنهم داخل چاه افتاده بود. وسط آن همه هراس و وحشت، ناگهان چشممان بهبچههایی افتاد که در رودخانه مشغول شنا بودند؛ هراسان و لخت و بیهدفمیدویدند تا جانپناهی پیدا کنند.
مصطفی و چند نفر دیگر، مجروحی را کهیک پایش از زانو قطع و آویزان بود، داخل پتو گذاشتیم و هر کدام یک گوشهاشرا گرفتیم تا به آن طرف آب منتقل کنیم. پای آویزان او در دست من بود. وسطآب بودیم که ناگهان یکی از گلولههای آرپیجی از چادرهای سوخته، پرتاب شدو در وسط رودخانه، نزدیک ما منفجر شد. انفجار گلوله و لیزی کف رودخانه وشدت فشار آب، باعث شد من به داخل رودخانه بیفتم. مجروح که پایش به چند رگو تکهای پوست آویزان بود، نالهاش به هوا بلند شد. مصطفی، بلافاصله پایاو را در بغل گرفت و مثل کسی که کودکی را ناز میکند، دست بر پای قطعشدهی او کشید و با التماس از مجروح عذرخواهی کرد.
دو نفر از بچههارا که بر اثر موج انفجار حالشان بدجوری خراب بود، انداختیم عقب وانت و بهبهداری بردیم. سولههای بهداری، در محوطهای باز نزدیک شهر سومار قرارداشت که هلیکوپترها هم آنجا مینشستند و مجروحها را به شهرهای عقبمنتقل میکردند. حدود 10 کیلومتر با محل انفجار فاصله داشت. چند مجروح رابه آنجا بردیم. با تاریک شدن هوا، بالاجبار شب را همان جا خوابیدیم.
روز بعد، دوربینم را برداشتم و بهطرف محل بمباران رفتیم. هنوز دود از چادرها بلند بود و تکههای بدن شهداروی زمین پراکنده بود. دو سه تا عکس بیشتر نگرفتم، چون فیلم کم داشتم.
شاهی گفت: چادرها داشتند توی آتیشمیسوختند. من سعی کردم خودم رو به اونجا برسونم؛ بلکه بتونم اونایی روکه داشتند میسوختند، نجات بدم. ناگهان متوجه دو سه نفر شدم که پشت تپهیکوچک کنار چادرها، پنهان شده بودند و تند و تند نارنجک میانداختند وسطچادرها، که انفجار همانها باعث میشد کسی جرأت نکند به آنجا نزدیکشود.
منافقین کثیف، در آن صحنهی خون و وحشت هم بیکار ننشسته بودندو به ارباب خود، صدام، وقیحانه خدمت میکردند. از آنها چیز دیگری انتظارنمیرفت.
بخشی از کتاب در دست چاپ "از معراج برگشتگان" نوشته "حمید داودآبادی"
منبع: [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]


