ندارم اما همه ی قصه رو میگم
همه ی قصه رو حتی اونجایی که دوست ندارم
بزار صحبت کنیم این بار جای این که بنویسیم
راجع به دو جین سوالو یه سری عقده ی بدخیم
می دونم که دیگه مردم مرگ من موقتی نیست
این جواز دفن و کفن یه صدای لعنتی نیست
توی این بحبوحه ی شک وسط این همه بحران
خودمو گوشه ی آسفالت جا گذاشتم تو اتوبان
ژست بی خوابی منگی واسه من نگیر دوباره
کسی که جلوت نشسته عصبی و لت و پاره
من دیگه اصلا نمیخوام تیغو رو رگم بسُرم
پایتخت دود و گوگرد قهرمان قصه ی مرگ
اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه
بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه
خط موشکو تو دستت نسل من خط کشی می کرد
واسه انفجار قلبت شعر من خودکشی می کرد
جعبه جعبه استخونو غم پرچمای بی باد
کودکی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد
من با زندگیو شعرم یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما خیلی تلخه سرنوشتم
حالا هی غلط بگیر از دیکته های نانوشته ام
یا که اوراق بهادار بده جای سرنوشتم
اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه
بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه
بین این صد تا اتوبان یه مسیر منحنی نیست
که کسی پشت سرم هی نده فرمان واسه ی ایست
وقتی آژیر رو کشیدن توی گوش لت و پارم
خودم عین بمب دستی شعرم هم شد انفجارم
یه نفر رو در و دیوار خون خاطره می پاشه
یه نفر که میگه این بار بزار انگشت رو رو ماشه
خیلی ساده نرسیدی سر صحنه واسه اجرا
انگاری که محض خنده گرگه زد به گله ی ما
اگه چیزیو نگفتم توی خاطرم نمونده
متاسفم که ذهنم خاک قصه رو تکونده
تسمه ی دلم برید و من از اون دقیقه لالم
یه سری تصویر موهوم ساخته میشه تو خیالم
ببین این زخمای کهنه دیگه پانسمان نمیشن
شدن عین تیر آخر وسط جمجمه ی من
منزوی شو توی قلبت ،یاد کارون شب دجله
سر کوچه های بن بست ، یاد حجله پشت حجره
بچه های خاک و بارون، یادته ریختن تو میدون
مادراشون پشت شیشه، پدراشون ته دالون
پس چرا با تو غریبست، نسل بی خاطره ی من
یادمون نیست که چه جوری، واسه همدیگه می مُردن
پاش بیفته باز دوباره، روی مغربت می بارم
باز توی منطقه ی مین ، دست و پامو جا می ذارم
اگه عاشقت نبودم، پا نمی داد این ترانه
بی خیال بد بیاری، زنده باد این عاشقانه
اسم پایتختو با خون ، می نویسم واسه یادداشت
تنها چیزی که تو دنیا ، روی پاهام نگهم داشت
سر و ته کنم تو جاده ، مقصدم تهش همین جاست
وسط برجای تهرون ، ازدحام شعر و رویاست
می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون
توی پاییزمجاور ، وسطای ماه آذر
شد قرارمون که با هم ، بزنیم به سیم آخر.
ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 159
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 894 بار
- سپاسهای دریافتی: 718 بار
Re: ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که . . .
به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به بادها می داد
و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون می دوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودک معصومی
دلش برای دلم می سوخت
و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال با من رفت
و در جنوب ترین جنوب با من بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی که . . .

- پست: 159
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 894 بار
- سپاسهای دریافتی: 718 بار
Re: ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
را هرچه می خواهی بگذاربه همین سادگی اتفاق می افتد می آید
و توی قــــلــــــبــــــت آرام می نشیند
و دیگر هیچکس را نمی بینی
حالا تـــــــــــــو
اسمش را هرچه می خواهی بگذار…

- پست: 159
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 894 بار
- سپاسهای دریافتی: 718 بار
Re: ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
خودمان را بیش از این گول نزنیم
وقتی قرار نیست
که من در زندگیات پیدا شوم
دیگر چه نیازیست به چشم گذاشتن تو؟
چشمهایت را باز کن زیبا
… … … … لااقل بگذار آن غریبه
با نگاه تو پیدا شود
نگران دل من نباش
من
به این گم و گور شدنهای اجباری
عادت
وقتی قرار نیست
که من در زندگیات پیدا شوم
دیگر چه نیازیست به چشم گذاشتن تو؟
چشمهایت را باز کن زیبا
… … … … لااقل بگذار آن غریبه
با نگاه تو پیدا شود
نگران دل من نباش
من
به این گم و گور شدنهای اجباری
عادت

- پست: 159
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 894 بار
- سپاسهای دریافتی: 718 بار
Re: ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

- پست: 159
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱, ۷:۱۵ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 894 بار
- سپاسهای دریافتی: 718 بار
Re: ادبیات و احساس - دلنوشته های زیبا............
۹۰۰جمله عاشقانه را روزی۸۰۰ جای مختلف به۷۰۰ زبان و پیش ۶۰۰ نفر فریاد زدم۵۰۰ تای آن رادر۴۰۰ جمله
گنجاندم و به ۳۰۰زبان در۲۰۰برگ ترجمه کردم ۱۰۰تای آن را۹۰روز
روزی۸۰ مرتبه برای تو خواندم۷۰ تای آن را آموختم وبیش از۶۰تای آنرا
تجربه کردم و ۵۰غروب را از ۴۰سمت به نظاره نشستم در ماه
۳۰روزه،بیشتر از۲۰روز ۱۰ باراز تو ۹سوال کردم ۸ سوال من را
۷ مرتبه در۶ روز جواب دادی .با ۵ واسطه ۴ دفعه تو را ۳ جا
دعوت کردم ۲ ساعت خواهــــش کردم یک بار گفتی:
(((((( دوستت دارم ))))))
که باشی
آن
کسی نَـدانــد که چگــونــه جــایِ نــوازش شدن، بــوسیــده َزیـــده شــدهام!