مهربانيت را به دستي ببخش ؛ که مي داني با او خواهي ماند ....
وگرنه حسرتي مي گذاري بر دلي که دوستت دارد ... !!!
کلاغ جان!
قصه من به سر رسید...
سوار شو!
تو را هم تا خانه ات می رسانم...
[SIZE=85] سهمی از فردا داشتم که هیچ… اما اگر فردا سهم من نبود… به یاد این همه سادگی، یک یادش بخیر ساده از سهم خودت برایم کنار بگذار، تا لااقل تلافی کرده باشی، امروزی را که تمام سهمم را برای دلتنگیت کنار گذاشت...
به نسل های بعد بگویید ...
که نسل ما نه سر پیاز بود نه ته پیاز ...
نسل ما خود پیاز بود ...
که هر که ما رو دید گریه کرد
از دنیـــای ِ واقــعـی و نــامــردیــاش ! پنــــاه آوردیــــم بــه دنیــای ِ مـجــازی !
غــافـل از این کــه ، آســمون ، هـــمون آسـمونــه ...
زندگي را دوست دارم ولي از زندگي دوباره مي ترسم دين را دوست دارم ولي از كشيش ها مي ترسم قانون را دوست دارم ولي از پاسبان ها مي ترسم عشق را دوست دارم ولي زنها مي ترسم كودكان را دوست دارم ولي از آينه مي ترسم سلام را دوست دارم ولي از زبانم مي ترسم من مي ترسم پس هستم اين چنين مي گذرد روز و روزگار من من روز را دوست دارم ولي از روزگار مي ترسم....
به ما میگفتند نباید پپسی بخوری گناه دارد وقتی به تهران آمدم .اولین کاری که کردم از یک دستفروش یک پپسی گرفتم درش تالاپ صدا کرد و باز شد بعد خوردم.دیدم خیلی شیرین است آن روز نتیجه گرفتم گناه شیرین است (حسین پناهی)[External Link Removed for Guests]