یکی دمر افتاده بود آب می خورد. یکی رسید گفت: اینجوری آب نخور عقلت کم میشه. گفت: عقل چیه؟ گفت: هیچی بابا جان بخور!
مترادف: به یکی گفتند: انقدر باقلا نخور، عقلت کم میشه. گفت: عقیده ی احمقانه ای است، خودم یک خانه داشتم فروختم همه ی پولش را دادم باقلا خوردم، عقلم هم سر جایش است!
برای من آب نداشته باشد برای تو که نان دارد!
- جمله ای است منسوب به حاج میرزا آغاسی_ صدر اعظم ایران در دوره ی سلطنت محمد شاه قاجار_ که به صورت ضرب المثلی درآمده. وی که به احداث قنوات، عشقی شدید داشت چاه کنی را واداشته بود در محلی یک قنات بسازد و چاه کن اصرار می کرد که حفر چاه در این نقطه کار بیهوده ای است، چون این زمین آب ندارد. سرانجام حاجی که از سماجت چاه کن از کوره در رفته بود فریاد کشید: مردک! برای من آب نداشته باشد ، برای تو که نان دارد!
یک روز من ناخوش می شدم یک روز اوستا، یک روز من حمام می رفتم یک روز اوستا، یک روز من رخت می شستم یک روز اوستا؛ روز هفتم هم که آدینه بود!
- پاسخ روستا زاده ای است که برای تحصیل به شهر رفته بود و در بازگشت، وقتی ملای ده امتحانش کرد و بی سوادش یافت، از او پرسید: پس این همه وقت در شهر چه می کردی؟
معما چو حل گشت، آسان شود.
- گویند چون کریستف کلمب به کشف سرزمین نو توفیق یافت، زبان طاعنان بر او دراز شد که:" باری، هر که جز او بود نیز چندان که راست به سوی غرب شراع برمی کشید سرانجام بدین کشف آسان دست می یافت!
شبی در ضیافت شامی، کریستف کلمب تخم مرغی میان میز نهاد و گفت: آیا میان شما کسی هست که این تخم مرغ را بر سر تیزش بتواند نشاند؟
هر کسی تجربه کرد اما هیچ یک توفیق نیافتند. کلمب، خود آن را برداشته، با اندک خشونتی بر میز کوفت و تخم مرغ بر پوست شکسته ی خود بنشست.
مهمانان گفتند: این را همه ی ما می توتنستیم!
کلمب گفت: درست است، می توانستید. اما پس از آنکه من انجامش دادم و دیدید و دریافتید! چرا که معما چو حل گشت آسان شود. _ و این نیز به حکایت کشف قاره ی نو می ماند: شما همه می توانستید، اما فقط پس از آنکه کسی به انجام آن کمر همت استئار کرده!
از قصه به عنوان قضیه ی تخم مرغ کریستف کلمب نیز یاد می کنند.
امثال و حکم
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 3051
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴, ۳:۴۵ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 351 بار
- سپاسهای دریافتی: 1579 بار
- تماس:
مزد هيه جيرينگ است!
- مردي در جنگل هيزم مي شکست. مرد ديگري هم در کنار او روي سنگ نشسته بود. هربار که هيزم شکن تبر را به ضرب پايين مي آورد و به کنده ها مي خورد، مرد دوم با صداي بلند مي گفت: هيه!
بعد از چندي هيزم شکن خيس از عرق هيزم ها را جمع کرد و به طرف آبادي راه افتاد. آن مرد هم از روي سنگ برخاسته، به دنبال او به راه افتاد.
وقتي هيزم شکن، هيزم ها را در آبادي فروخت و مبلغي دريافت کرد، مرد دوم جلو آمد و سهم خود را از مزد کار مطالبه کرد، از هيزم شکن انکار و از مرد اصرار تا جايي که پاي قاضي محل به ميان کشيده شد. قاضي پس از پي بردن به چند و چون ماجرا به هيزم شکن حکم کرد که تمام پول ها را به او بدهد تا او به عدالت سکه ها را بين آن دو تقسيم کند و رو به مرد دوم کرد و گفت: من اين سکه ها را يکي يکي مي شمارم و از يک دستم به دست ديگر مي ريزم تا صداي جيرينگ آن بلند شود، خوب گوش بده!
هنگامي که شمردن سکه ها تمام شد، قاضي تمام پول را به هيزم شکن داد و در پاسخ به اعتراض مرد دوم گفت: تو وقتي که به هيزم شکن کمک مي کردي، فقط مي گفتي" هيه" . حالا هم که پول را مي شمردم، تو به اندازه ي همان "هيه" ها ، "جيرينگ" شنيدي. مزد هيه جيرينگ است!
- مردي در جنگل هيزم مي شکست. مرد ديگري هم در کنار او روي سنگ نشسته بود. هربار که هيزم شکن تبر را به ضرب پايين مي آورد و به کنده ها مي خورد، مرد دوم با صداي بلند مي گفت: هيه!
بعد از چندي هيزم شکن خيس از عرق هيزم ها را جمع کرد و به طرف آبادي راه افتاد. آن مرد هم از روي سنگ برخاسته، به دنبال او به راه افتاد.
وقتي هيزم شکن، هيزم ها را در آبادي فروخت و مبلغي دريافت کرد، مرد دوم جلو آمد و سهم خود را از مزد کار مطالبه کرد، از هيزم شکن انکار و از مرد اصرار تا جايي که پاي قاضي محل به ميان کشيده شد. قاضي پس از پي بردن به چند و چون ماجرا به هيزم شکن حکم کرد که تمام پول ها را به او بدهد تا او به عدالت سکه ها را بين آن دو تقسيم کند و رو به مرد دوم کرد و گفت: من اين سکه ها را يکي يکي مي شمارم و از يک دستم به دست ديگر مي ريزم تا صداي جيرينگ آن بلند شود، خوب گوش بده!
هنگامي که شمردن سکه ها تمام شد، قاضي تمام پول را به هيزم شکن داد و در پاسخ به اعتراض مرد دوم گفت: تو وقتي که به هيزم شکن کمک مي کردي، فقط مي گفتي" هيه" . حالا هم که پول را مي شمردم، تو به اندازه ي همان "هيه" ها ، "جيرينگ" شنيدي. مزد هيه جيرينگ است!

- پست: 15899
- تاریخ عضویت: جمعه ۷ بهمن ۱۳۸۴, ۷:۵۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 72687 بار
- سپاسهای دریافتی: 31681 بار
- تماس:
agheleh,
داستان بسيار جالب و آموزندهاي بود، قبلا چيزي شبيه اين رو در مورد لقمان هم شنيده بودم
داستان بسيار جالب و آموزندهاي بود، قبلا چيزي شبيه اين رو در مورد لقمان هم شنيده بودم

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست هرکسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
صحنه پيوسته به جاست خرم آن نغمه که مردم بسپارند به ياد
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | مجله الکترونيکي سنترال کلابز
[External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests] | [External Link Removed for Guests]
لطفا سوالات فني را فقط در خود انجمن مطرح بفرماييد، به اين سوالات در PM پاسخ داده نخواهد شد
بعد از يک عمر خدايي، دو تا گره را فرق نمي گذارد!
_ يک روستايي بينوا با رنج و سختي بسيار، آرد ته کيسه يي گندم را که از خوشه چيني در مزارع تهيه کرده بود، با خود حمل مي کرد و در راه به خدا مي ناليد که: آخر از درياي قدرت تو چه کم مي شد اگر به دست مرحمت خويش از کار فرو بسته ي من و اهل و پيوندان گرسنه ام گرهي مي گشودي؟
در همين حال وقتي روستايي داشت از جويي مي پريد گره کيسه گشوده شد و آن آرد به تمامي در آب فروريخت.
دلتنگ روي به آسمان کرد که: مرا باش! گشاد کار خود از کسي مي خواهم که بعد از يک عمر خدايي هنوز دو گره را فرق نمي گذارد!
---- اين تمثيل را در مورد کساني مي آورند که با وجود مداومت در اشتغال به کاري معين، هرگز در آن مجرب و استاد نمي شوند.
_ يک روستايي بينوا با رنج و سختي بسيار، آرد ته کيسه يي گندم را که از خوشه چيني در مزارع تهيه کرده بود، با خود حمل مي کرد و در راه به خدا مي ناليد که: آخر از درياي قدرت تو چه کم مي شد اگر به دست مرحمت خويش از کار فرو بسته ي من و اهل و پيوندان گرسنه ام گرهي مي گشودي؟
در همين حال وقتي روستايي داشت از جويي مي پريد گره کيسه گشوده شد و آن آرد به تمامي در آب فروريخت.
دلتنگ روي به آسمان کرد که: مرا باش! گشاد کار خود از کسي مي خواهم که بعد از يک عمر خدايي هنوز دو گره را فرق نمي گذارد!
---- اين تمثيل را در مورد کساني مي آورند که با وجود مداومت در اشتغال به کاري معين، هرگز در آن مجرب و استاد نمي شوند.
ميان همه ي پيغمبر ها جرجيس را پيدا کردن
- روباهي خروسي را ربود، خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم نمي پوشي نام يک نبي يا ولي را بر زبان بياور تا مگر به حرمت آن ،رنج و سختي جان کندن براي من کمتر شود.
و قصد خروس آن بود که روباه با گفتن کلمه اي دهانش را باز کند و او فرار کند.
روباه دندان هايش را بر هم فشرد و گفت: جرجيس!!!!!!
- روباهي خروسي را ربود، خروس در دهان روباه گفت: حال که از خوردن من چشم نمي پوشي نام يک نبي يا ولي را بر زبان بياور تا مگر به حرمت آن ،رنج و سختي جان کندن براي من کمتر شود.
و قصد خروس آن بود که روباه با گفتن کلمه اي دهانش را باز کند و او فرار کند.
روباه دندان هايش را بر هم فشرد و گفت: جرجيس!!!!!!
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
بز بسته ي ملا نصر الدين بودن
_ ملا نصرالدين دو بز داشت. روزي يکي از آن دو فرار کرد و ملا هر چه کرد نتوانست او را به خانه برگرداند. مأيوس و خشمگين و خسته به خانه برگشت، چوبدستي را برداشت و افتاد به جان بز ديگر که کنار حياط بسته بود، و حالا نزن کي بزن. زن ملا پيش دويد که : اي بي رحم خدا نشناس! آن يکي فرار کرده تو اين بدبخت بي زبان را مي زني؟
ملا گفت: تو چه ميداني؟ اين حرامزاده اگه بسته نبود، زود تر از آن يکي مي گريخت!
----- اين مثل وقتي به کار مي رود که شخصي در عين بي گناهي مورد تنبيه يا دشنام قرار بگيرد.
_ ملا نصرالدين دو بز داشت. روزي يکي از آن دو فرار کرد و ملا هر چه کرد نتوانست او را به خانه برگرداند. مأيوس و خشمگين و خسته به خانه برگشت، چوبدستي را برداشت و افتاد به جان بز ديگر که کنار حياط بسته بود، و حالا نزن کي بزن. زن ملا پيش دويد که : اي بي رحم خدا نشناس! آن يکي فرار کرده تو اين بدبخت بي زبان را مي زني؟
ملا گفت: تو چه ميداني؟ اين حرامزاده اگه بسته نبود، زود تر از آن يکي مي گريخت!
----- اين مثل وقتي به کار مي رود که شخصي در عين بي گناهي مورد تنبيه يا دشنام قرار بگيرد.
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.
تعارف شابدلظيمي / شاه عبدالعظيمي
شابدلظيم= شهر ري
مردم شهر ري علاقه اي به مهمان ندارند. طبعا به اين دليل که هر دم دوستي يا خويشاوندي از شهر هاي ديگر به زيارت مي آيد و اگر اهل محل بخواهند گشاده دستي نشان دهند، خانه شان به کاروانسرايي تبديل مي شود و از کار و زندگي مي مانند.
به همين دليل است که وقتي به اقوام يا آشناياني زائر بر مي خورند، نخست ته و توي موضوع را از زبان آنها بيرون مي کشند تا يقين پيدا کنند که طرف ماندني نيست . سپس به تعارف مي پردازند و او را به خانه ي خود دعوت مي کنند.
معروف است پس از يقين به اينکه به هيچ وجه خطر ماندن زائر وجود ندارد، تازه براي محکم کاري از او مي پرسند: تو را به اين حضرت ( اشاره به حرم ) مي ماني يا حتما بايد بروي؟
و پس از آنکه زائر گفت: نه، به همين حضرت ناچارم بروم،
شروع به تعارف و اصرار مي کنند که : شب را پيش ما مي ماندي، يک شب که هزار شب نيست ، امشب را بد مي گذراندي و ....
شابدلظيم= شهر ري
مردم شهر ري علاقه اي به مهمان ندارند. طبعا به اين دليل که هر دم دوستي يا خويشاوندي از شهر هاي ديگر به زيارت مي آيد و اگر اهل محل بخواهند گشاده دستي نشان دهند، خانه شان به کاروانسرايي تبديل مي شود و از کار و زندگي مي مانند.
به همين دليل است که وقتي به اقوام يا آشناياني زائر بر مي خورند، نخست ته و توي موضوع را از زبان آنها بيرون مي کشند تا يقين پيدا کنند که طرف ماندني نيست . سپس به تعارف مي پردازند و او را به خانه ي خود دعوت مي کنند.
معروف است پس از يقين به اينکه به هيچ وجه خطر ماندن زائر وجود ندارد، تازه براي محکم کاري از او مي پرسند: تو را به اين حضرت ( اشاره به حرم ) مي ماني يا حتما بايد بروي؟
و پس از آنکه زائر گفت: نه، به همين حضرت ناچارم بروم،
شروع به تعارف و اصرار مي کنند که : شب را پيش ما مي ماندي، يک شب که هزار شب نيست ، امشب را بد مي گذراندي و ....
نبودن، هرگز به تلخی از دست دادن یک بودن نیست.

- پست: 3051
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۴, ۳:۴۵ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 351 بار
- سپاسهای دریافتی: 1579 بار
- تماس:


