آنها چگونه میفهمند کلام آن بیسیمچی را که در آخرین لحظات زندگیش پشت بیسیم گفت:
عراقی ها خاکریز را گرفته اند تیر خلاصی میزنند باید موج بیسیم را تغییر دهم ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید از ما راضی باشد...
هر کاری از دستمان برمی آمد کردیم...
[External Link Removed for Guests]
ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....
مدیران انجمن: moh-597, شوراي نظارت, مديران هوافضا

- پست: 2732
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 12804 بار
- سپاسهای دریافتی: 4580 بار
ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif] این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود,
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر

- پست: 2732
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۵, ۱۰:۳۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 12804 بار
- سپاسهای دریافتی: 4580 بار
Re: ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....
به امام علاقه خاصى داشت و در باره امام زياد صحبت مىكرد. هميشه مىگفت: «بخاطر اينكه من يتيم بزرگ شدم امام بجاى پدرم مىباشد»، در وصيتنامهاش نوشته شده بود: «سلامم را به رهبرم برسانيد و به او بگوئيد كه من جوان بودم و در اوج زندگى 3 آرزو بيش نداشتم اول: زيارت كربلا و قبر شش گوشه اباعبداللّه يا زيارت اباعبداللّه در آخرت، دوم: زيارت چهره مبارك آقا و سرور و مولايم منجى عالم بشريت امام زمان مهدى موعود (عج) سوم: زيارت چهره پر تقوا و زجر كشيده رهبرم، قائدم، امامم و پدرم كه توفيق حاصل نشد.
اين را هم به رهبرم بگوئيد كه من تا آخرين قطره خون در سنگر ماندم و در هر جائى كه بود تا جاى ممكن مدافع حق بودم تا خدايم و اسلامم و رهبرم را ناراحت نكرده باشم و آنها را در تنگنا نبينم... انشاء اللّه كه دِينم را ادا كردهام،...» او شهيد «حسن صفائى» بود كه در منطقه مهران در اوايل سال 65 الهى شد. روحش شاد.
مهدى شهر ـ به نقل از خواهر شهيد - شنبه 29/2/80 ـ شماره 22199 ـ اطلاعات

اين را هم به رهبرم بگوئيد كه من تا آخرين قطره خون در سنگر ماندم و در هر جائى كه بود تا جاى ممكن مدافع حق بودم تا خدايم و اسلامم و رهبرم را ناراحت نكرده باشم و آنها را در تنگنا نبينم... انشاء اللّه كه دِينم را ادا كردهام،...» او شهيد «حسن صفائى» بود كه در منطقه مهران در اوايل سال 65 الهى شد. روحش شاد.
مهدى شهر ـ به نقل از خواهر شهيد - شنبه 29/2/80 ـ شماره 22199 ـ اطلاعات

[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif] این خسته به شمشیر تو تقدیر نبود,
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر
[FONT=lucida grande, tahoma, verdana, arial, sans-serif]ور نه هیچ از دل بیرحم تو تقصیر

- پست: 82
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۸۹, ۱:۱۷ ب.ظ
- محل اقامت: ایران
- سپاسهای ارسالی: 336 بار
- سپاسهای دریافتی: 583 بار
Re: ولی سلام ما را به امام برسانید بگویید ....
بسمه تعالی
با سلام
شهادت نردبان آسمان بود.....
خوشا آنانکه به خون آغشته به دیدار یار رفتند....



خدا خیرت بده آقا کیارش عزیز. این چندوقته خودم که بدجوری هوایی بودم ، با دیدن این تاپیک زیبا هوایی تر شدم. همین چند وقت پیش (حدود یه ماه)یه خط شعر از یکی دوستان و همرزمان شهیدم که قبل از شهادتش نگاشته بود دیدم که در جوابش یه غزل نوشتم ...البته هنوز فرصت ویرایشش بهم دست نداده....ولی دلم نیومد اینجا ننویسمش....
با یاد همـــرهـــان که دلـــــم تنگ میشود.........دنیا برای این همـــــه غـــــم تنگ میشود
با اینکه در فشار و اسیــر زمـــانـــه ام!.............اما اتـــاق خاطــــــــره کـــــم تنگ میشود
هر دَم ورق که میخورد این دفتر خوشی.........رود است گونــــه، که نــم نــم تنگ میشود
از اینکه جـــــا گذاشته ایدم در ایــن قفــــس.........بــاور کنیــــد عرصه به آدم تنگ میشود
به نان و آن نمک که سر یک سفره خورده ایم.........با یاد آن روزها دل، قسم تنگ میشود
با یادتـــــان که مرور میکنم آن خاطـــرات را...........بــــاور کنید دلم برای خودم تنگ میشود.......
م.ک.نجف47....
یا علی مدد.
با سلام
شهادت نردبان آسمان بود.....
خوشا آنانکه به خون آغشته به دیدار یار رفتند....



خدا خیرت بده آقا کیارش عزیز. این چندوقته خودم که بدجوری هوایی بودم ، با دیدن این تاپیک زیبا هوایی تر شدم. همین چند وقت پیش (حدود یه ماه)یه خط شعر از یکی دوستان و همرزمان شهیدم که قبل از شهادتش نگاشته بود دیدم که در جوابش یه غزل نوشتم ...البته هنوز فرصت ویرایشش بهم دست نداده....ولی دلم نیومد اینجا ننویسمش....
با یاد همـــرهـــان که دلـــــم تنگ میشود.........دنیا برای این همـــــه غـــــم تنگ میشود
با اینکه در فشار و اسیــر زمـــانـــه ام!.............اما اتـــاق خاطــــــــره کـــــم تنگ میشود
هر دَم ورق که میخورد این دفتر خوشی.........رود است گونــــه، که نــم نــم تنگ میشود
از اینکه جـــــا گذاشته ایدم در ایــن قفــــس.........بــاور کنیــــد عرصه به آدم تنگ میشود
به نان و آن نمک که سر یک سفره خورده ایم.........با یاد آن روزها دل، قسم تنگ میشود
با یادتـــــان که مرور میکنم آن خاطـــرات را...........بــــاور کنید دلم برای خودم تنگ میشود.......
م.ک.نجف47....
یا علی مدد.
عشق و معرفت حسین(ع) و مهدی فاطمه(عج) ضامن پیروزی و قوام و بقای ماست.
به کاوش مژه از گور تا نجف بروم...........اگر به هند خاکم کنی یا به تتار
به کاوش مژه از گور تا نجف بروم...........اگر به هند خاکم کنی یا به تتار