ناراحت نشيدا
اي دوست مخور خربزه با پوست
هر چه مي خواهد دل تنگت بگو
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 441
- تاریخ عضویت: شنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۵, ۳:۴۸ ق.ظ
- محل اقامت: essi8689@yahoo.com
- سپاسهای ارسالی: 28 بار
- سپاسهای دریافتی: 188 بار
- تماس:
با کدامین گناه تنها شدم ...
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن .
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد.
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی ، می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
========================================
susan عكسه خيلي با معنيه و قشنگه ممنون
بی او هر شب می نشینم در کنار خویشتن .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن .
لحظه هایم بویی از پاییز غربت می دهد.
دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن...
سخت دلتنگم از این پس کوچه های زندگی ، می گذارم!
غم بماند یادگار از روزگار خویشتن...
بی او هم من در کنج اتاق خانه خلوت می کنم .
اشک می ریزم بحال روزگار خویشتن...
========================================
susan عكسه خيلي با معنيه و قشنگه ممنون
رحم کن تا شب بی جنبش بی حوصلگی پشت این پنجره خالی قابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه
دارم از فکر رسیدن به تو آباد میشم ،تو بیا که باد ولگرد خرابم نکنه

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
آمدي چه زيبا!
گفتم دوستت دارم،چه عاشقانه!
پذيرفتي،چه فريبانه!
آغوشم برايت باز شد،چه ابلهانه!
با تو خوش بودم،چه کودکانه!
همه چيزم شدي،چه زود!
به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي،چه ناجوانمردانه!
نيازمندت شدم،چه حقيرانه!
واژه قريب خداحافظ به ميان آمد،چه بي رحمانه!
و من سوختم،چه عاشقانه!
ولي.....
هنوزم دوستت دارم غرييبه!
گفتم دوستت دارم،چه عاشقانه!
پذيرفتي،چه فريبانه!
آغوشم برايت باز شد،چه ابلهانه!
با تو خوش بودم،چه کودکانه!
همه چيزم شدي،چه زود!
به خاطر يک کلمه مرا ترک کردي،چه ناجوانمردانه!
نيازمندت شدم،چه حقيرانه!
واژه قريب خداحافظ به ميان آمد،چه بي رحمانه!
و من سوختم،چه عاشقانه!
ولي.....
هنوزم دوستت دارم غرييبه!
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
ديگه بس كن انقدر طفره نرو
آخرين حرف نگاهتو بزن...
فكر نكن تاب شنيدن ندارم
بگو كه خسته اي از بودن من
اين كه حرف تازه اي نيست ،بي وفا!
من يه عمره كه تو چشمات مي خونم
راستشو بخواي نمي دونم چرا
تو مي گي برو و من باز مي مونم!
تو دلت به من مي خندي مگه نه؟!
به من و عشق و همه سادگي هام
هر جوري كه دوست داري زندگي كن
بذار خاك بشينه رو خاطره هام..
آخرين حرف نگاهتو بزن...
فكر نكن تاب شنيدن ندارم
بگو كه خسته اي از بودن من
اين كه حرف تازه اي نيست ،بي وفا!
من يه عمره كه تو چشمات مي خونم
راستشو بخواي نمي دونم چرا
تو مي گي برو و من باز مي مونم!
تو دلت به من مي خندي مگه نه؟!
به من و عشق و همه سادگي هام
هر جوري كه دوست داري زندگي كن
بذار خاك بشينه رو خاطره هام..
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

- پست: 412
- تاریخ عضویت: سهشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۸۵, ۱۰:۴۶ ق.ظ
- سپاسهای دریافتی: 64 بار
- تماس:
می توانی چشمانت را ببندی . می توانی آسمان را نادیده بگیری . می توانی در آرزوها فرو روی . می توانی به خویش نیندیشی . می توانی قلب را نادیده بگیری . اشکها را تمسخر کنی و خنده ها را جلف بدانی . می توانی سیاه بپوشی و رنگ را نادیده بگیری . می توانی خدا را نادیده بگیری . می توانی آزادانه هر طور که دوست داری زندگی کنی . می توانی زنده بمانی . می توانی ثروتمند باشی . موفق باشی . قدرتمند باشی .
اما ....................................... اما بدان که در درون هیچ نیستی
ای بی قلب بی احساس ! نمی بینی پرنده را ؟ ابر را نمی فهمی ؟
باران که می بارد کجا فرار می کنی ؟ نمی بینی ثروت خدا را ؟
اما ....................................... اما بدان که در درون هیچ نیستی
ای بی قلب بی احساس ! نمی بینی پرنده را ؟ ابر را نمی فهمی ؟
باران که می بارد کجا فرار می کنی ؟ نمی بینی ثروت خدا را ؟
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!
دوستم داشته باش
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
شهر ها ميلرزند ، برگ ها ميسوزند ، بادها ميگندند
دوستم داشته باش
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتی کن با رنگ
دوستم داشته باش
سيب ها خشکيده ، ياس ها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران ، گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شاد تر خواهم شد ، ناب تر روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن ، آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
بادها دلتنگند ، دستها بيهوده ، چشمها بی رنگند
دوستم داشته باش
شهر ها ميلرزند ، برگ ها ميسوزند ، بادها ميگندند
دوستم داشته باش
باز شو تا پرواز ، سبز باش از آواز ، آشتی کن با رنگ
دوستم داشته باش
سيب ها خشکيده ، ياس ها پوسيده ، شير هم ترسيده
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
دوستت خواهم داشت
بيشتر از باران ، گرم تر از لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت
شاد تر خواهم شد ، ناب تر روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش
برگ را باور کن ، آفتابی تر شو ، باغ را از بر کن
دوستم داشته باش
عطر ها در راهند ، دوستت دارم ها ، آه چه کوتاهند
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت
کمک ... کمکم کنید.... کسی نیست ...؟
اینجا هوا خیلی سرده ... خیلی تاریکه ...
من صدا می کنم ... فریاد میزنم ... ولی کسی جوابمو نمیده ...!
کسی نیست ...من تنهام ، هیچ کس نیست ...
چشمام جز سیاهی چیزی نمی بینه ...
کمک ... کمکم کنید ... کسی نیست ...؟
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
وای خدا ... خدا جون ... تو جوابمو بده ...نذار تنها بمونم ...
خدایا اینجا کجاست ...؟ جهنمه؟ من مردم...؟
کمک ... کمکم کنید ...
همیشه تاریکی رو دوست داشتم ...همیشه از تنهایی حرف می زدم ...
ولی الان ... خیلی سخته
خدایا ، حتی راه فرار برام نذاشتی ...
خدایا ، همه کس و همه چیز رو ازم گرفتی ... حداقل خودت رو از من نگیر ...
اجازه بده با خیال بودنت برا خودم یه سقف امید بسازم ...
خدایا ... یه نور ... یه نقطه ی روشن ... یه امید ...بهم نشون بده ...
چکار باید بکنم ...؟ نمیدونم ...
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
خدایا ... خدایا ...
چرا اینجا ...؟ چرا تنها ...؟ برا چی وسط تاریکی دنیا ...؟
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ....
اینجا هوا خیلی سرده ... خیلی تاریکه ...
من صدا می کنم ... فریاد میزنم ... ولی کسی جوابمو نمیده ...!
کسی نیست ...من تنهام ، هیچ کس نیست ...
چشمام جز سیاهی چیزی نمی بینه ...
کمک ... کمکم کنید ... کسی نیست ...؟
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
وای خدا ... خدا جون ... تو جوابمو بده ...نذار تنها بمونم ...
خدایا اینجا کجاست ...؟ جهنمه؟ من مردم...؟
کمک ... کمکم کنید ...
همیشه تاریکی رو دوست داشتم ...همیشه از تنهایی حرف می زدم ...
ولی الان ... خیلی سخته
خدایا ، حتی راه فرار برام نذاشتی ...
خدایا ، همه کس و همه چیز رو ازم گرفتی ... حداقل خودت رو از من نگیر ...
اجازه بده با خیال بودنت برا خودم یه سقف امید بسازم ...
خدایا ... یه نور ... یه نقطه ی روشن ... یه امید ...بهم نشون بده ...
چکار باید بکنم ...؟ نمیدونم ...
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ...؟
خدایا ... خدایا ...
چرا اینجا ...؟ چرا تنها ...؟ برا چی وسط تاریکی دنیا ...؟
کمک ... کمکم کنید ...
کسی صدای این دل شکسته رو نمی شنوه ....
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت

-
- پست: 3324
- تاریخ عضویت: چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴, ۲:۱۵ ق.ظ
- سپاسهای ارسالی: 941 بار
- سپاسهای دریافتی: 1474 بار
- تماس:
گفتم بهار ؟
خنده زد و گفت
اي دريغ
ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجا پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا به جز سكوت ٬ سكوتي گزنده نيست
خنده زد و گفت
اي دريغ
ديگر بهار رفته نمي آيد
گفتم پرنده ؟
گفت اينجا پرنده نيست
اينجا گلي كه باز كند لب به خنده نيست
گفتم
درون چشم تو ديگر ؟
گفت ديگر نشان ز باده مستي دهنده نيست
اينجا به جز سكوت ٬ سكوتي گزنده نيست
چه مهمانان بي دردسري هستند مُردگان! نه به دستي ظرفي را چرک مي کنند نه به حرفي دلي را آلوده تنها به شمعي قانعند و اندکي سکوت



