که بهای تو بهشت است بهشت
مدیر انجمن: شوراي نظارت

-
- پست: 458
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱, ۸:۵۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 118 بار
- سپاسهای دریافتی: 1090 بار
که بهای تو بهشت است بهشت
لحظه ها در گذرند
مرگمان زودرس است
گاه چشم روی هم نگذاشته ایم
مرگ می بلعدمان
کوله را باید بست
به خوشی ها زد دست
هان فراسوی زمان
عالمی دیگر هست
که وجودش همه زیباییهاست
گر تو با چشم نکو دیده خودساز کنی
وفقط بهر خدا ناز کنی
وگر اندیشه پرواز کنی
به خوشی های جهان یابی دست
عمل و همت و زیبایی تو
خشت منزتگه توست
هان ،مبادا که تو با رزق وحرام و به کردار بدت
هیزم شعله اتش باشید
که بهای تو بهشت است بهشت
خویش ارزان مفروش
زندگی را دریابپیش از انی که
تورا دریابد
نوک دندانه مرگ
هیچ کس جز خداوند هست نیست.

-
- پست: 458
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۱, ۸:۵۷ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 118 بار
- سپاسهای دریافتی: 1090 بار
Re: که بهای تو بهشت است بهشت
ای اذم ها
ای ادم ها که پشت بنز خود ،
با دنده و فرمان و سرعت
با کلاچ و با صدای بوق درگیرید
من یکی را می شناسم
تاکنون فرمان ،یک فرغون به دست خویش نگرفته
ای ادم ها
که بعد از صرف ششلیگ و جگر
نوشابه و دوغ و دسر
با میوه ها از موز و گیلاس و هلو
راه حیاط خویش را در پیش می گیرید
من یکی را می شناسم
سنگ بسته بر شکم
در کوچه و بازار این شهر شلوغ
با جیب خالی دربدر دنبال یک من نان خشک و قطره ای اب است
ای ادم ها
که در ویلای ساری پای دردامان ساحل
ماسه ها شن زارها
دارید و با شوقی دو چندان
دیده بر امواج سرگردان و خیزان بسته
از اعماق دریاها خبر دارید
من یکی را می شناسم
که نگاهش تاکنون شاید به قد سبز سرو خانه همسایه افتاده
تمام عیش و نوش و لذتش
یک کلبه درویشی ساده
و صرف چای داغی
روی فرش پیر و فرسوده
کنار کودک و همسر
و اتشدان سرخی مملو از هیزم
پس از انی که دستانش به زور بازوان
با تیزی تیغ تبر
لبهای خشک کنده های سردبی جان گشته را با عشق بوسیده
شاعر محسن اسلامی
ای ادم ها که پشت بنز خود ،
با دنده و فرمان و سرعت
با کلاچ و با صدای بوق درگیرید
من یکی را می شناسم
تاکنون فرمان ،یک فرغون به دست خویش نگرفته
ای ادم ها
که بعد از صرف ششلیگ و جگر
نوشابه و دوغ و دسر
با میوه ها از موز و گیلاس و هلو
راه حیاط خویش را در پیش می گیرید
من یکی را می شناسم
سنگ بسته بر شکم
در کوچه و بازار این شهر شلوغ
با جیب خالی دربدر دنبال یک من نان خشک و قطره ای اب است
ای ادم ها
که در ویلای ساری پای دردامان ساحل
ماسه ها شن زارها
دارید و با شوقی دو چندان
دیده بر امواج سرگردان و خیزان بسته
از اعماق دریاها خبر دارید
من یکی را می شناسم
که نگاهش تاکنون شاید به قد سبز سرو خانه همسایه افتاده
تمام عیش و نوش و لذتش
یک کلبه درویشی ساده
و صرف چای داغی
روی فرش پیر و فرسوده
کنار کودک و همسر
و اتشدان سرخی مملو از هیزم
پس از انی که دستانش به زور بازوان
با تیزی تیغ تبر
لبهای خشک کنده های سردبی جان گشته را با عشق بوسیده
شاعر محسن اسلامی
هیچ کس جز خداوند هست نیست.