پیامبر و دیوانه

در اين بخش مي‌توانيد در مورد تمامي مسائل مرتبط با خانواده به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

[COLOR=DarkRed]  که با خواندن آن لذت خواهید برد

مشخصات کتاب:
نام:پیامبر و دیوانه
نویسنده:جبران خلیل جبران
مترجم:نجف دربابندری
  [COLOR=DarkRed]    

 
    
آمدن کشتی


المصطفی، آن برگزیده دردانه، كه سپیده دم روزگار خود بود، دوازده سال در شهر ارفالس در انتظار كشتی اش مانده بود تا بازگردد و او را به جزیره زادگاهش بازگرداند.
در سال دوازدهم، در روز هفتم ایلول، موسم درو، از تپه بیرون باروی شهر بالا رفت و به سوی دریا نگریست، و دید كشتی اش از میان مه فرا می آید.
آنگاه دروازه های دلش باز شدند و شادی اش بر فراز دریا به پرواز در آمد. چشمانش را بست و در سكوت های روحش سپاس را به جا آورد.
اما چون از فراز تپه فرود آمد، اندوهی او را فرا گرفت و در خود اندیشید:
چه گونه آسوده خاطر و خرسند از اینجا بروم؟ نه، بی زخمی در روح از این دیار نخواهم رفت. چه روزهای درازی كه در میان این دیوارها درد كشیدم و چه شب های درازی كه تنها به سر بردم؛ كیست كه بی اندوه از تنهایی و درد خود جدا شود؟
بسیارند پاره های روح كه من در این كوچه ها پراكنده ام. و بسیارند كودكان خواهش من كه برهنه در این تپه ها می گرند، و من نمی توانم سبك بار و بی درد ایشان را بر جا بگذارم.
این جامه ای نیست كه من امروز از تن بیرون كنم، این پوستی ست كه باید به دست خود بشكافم.
و نیز این اندیشه ای نیست كه پشت سر بگذارم؛ این دلی نیست كه با گرسنگی و تشنگی نرم گشته است.
اما بیش از این نمی توانم ماند. دریا كه همه چیز را به خود می خواند، مرا هم می خواند؛ باید به كشتی بنشینم. زیرا گرچه ساعت های شب سوزان اند، ماندن همان است و یخ بستن و بلورین شدن و در قید قالب گرفتار آمدن همان.
كاشكی می توانستم هرچه را اینجاست با خود ببرم. اما چه گونه؟ صدا نمی تواند زبان و لب هایی را كه به او پر داده اند با خود ببرد. باید تنها در پی اثیر برود. عقاب هم تنها و بی لانه اش به سوی خورشید پرواز می كند.
چون به دامان تپه رسید، باز به سوی دریا برگشت و كشتی اش را دید كه به بندرگاه نزدیك می شد، و دریانوردان سرزمین خود را دید كه بر عرشه كشتی ایستاده بودند.
روحش خطاب به آن ها فریاد كشید:
ای فرزندان مادر كهن سال من، ای سواران بر موج ها، چه بسیار كه در رویاهای من كشتی رانده اید. اكنون در بیداری فرا می آیید، كه رویای ژرف تر من است. من از برای رفتن آماده ام، و بادبان افراشته اشتیاقم در انتظار باد است.
فقط یك نفس دیگر از این هوای آرام فرو می برم و یك نگاه مهرآمیز دیگر به پشت سر می اندازم. آنگاه در میان شما می ایستم، دریانوردی در میان دریانوردان. تو هم، ای دریای پهناور، ای مادر بی خواب، كه آرام و آزادی رود و جویبار تنها از توست،
این جویبار یك تاب دیگر در پیش دارد، و یك زمزمه دیگر در این بیشه؛ آنگاه من به سوی تو می آیم، قطره بی كران به دریای بی كران.
همچنان كه می رفت از دور مردان و زنانی را دید كه از كشت زارها و تاكستان هاشان به سوی
دروازه های شهر می شتافتند. و صدای شان را شنید كه او را به نام می خواندند و از كشت زاری به كشت زار دیگر آواز می دادند كه كشتی آمد.
و او با خود گفت:
آیا روز جدایی همان روز دیدار است؟ و آیا خواهند گفت كه شبانگاه من به راستی همان بامداد من بود؟ پس من با آن كس كه خیشش را در شیار خاك رها كرده است چه بگویم، و با آن كس كه چرخ خشتش را از كار باز داشته؟
آیا دل من درختی خواهد شد با شاخه های پربار، تا میوه هایش را بچینم و به این مردمان بدهم؟ و آیا خواهش های من مانند چشمه ای خواهد جوشید تا پیاله های ایشان را پر كنم؟
آیا من چنگی هستم كه سر انگشتان قدر قدرت مرا بنوازد، یا نی لبكی كه دمش از میانم بگذرد؟ من جوینده سكوت ها هستم؛ آیا در این سكوت ها چه گنجی یافته ام كه با اطمینان خاطر بذل و بخش كنم؟
اگر روز درو من این است، در كدام زمین هایی بزر افشانده ام، و در كدام فصل هایی كه به یاد ندارم؟ اگر به راستی این همان ساعتی ست كه باید فانوسم را بلند كنم، آنچه در فانوس می سوزد شعله من نخواهد بود.
من فانوسم را خالی و خاموش بلند خواهم كرد، نگهبان شب است كه در او روغن می ریزد و او را روشن می كند.
این سخنان را بر زبان آورد. اما بسیار چیزها در دلش بود كه ناگفته ماند. زیرا كه نمی توانست راز ژرف درونش را بر زبان بیاورد.
چون به شهر در آمد همه مرمان به پیش بازش آمدند ویك صدا با او سخن گفتند:
پیران شهر پیش آمدند و گفتند:
از پیش ما مرو. تو در تاریكی غروب ما روشنایی نیمروز بوده ای. و جوانی ات به ما رویاهایی داده است كه در خواب ببینیم.
تو در میان ما نه غریبه ای نه مهمانی، تو فرزند دردانه مایی. اكنون راضی مشو كه چشمان ما گرسنه دیدار تو باشند.
مردان و زنان روحانی هم به او گفتند:
مگذار كه موج های دریا اكنون ما را از هم جدا كنند و از سال هایی كه در میان ما گذرانده ای خاطره ای بیش نماند.
تو روحی بودی كه در میان ما گشتی و سا یه ات پرتو نوری بوذ كه بر چهره ما می تابید. ما به تو بسیار مهر داشتیم. گرچه مهر ما بی زبان بود و حجاب بر چهره داشت.
ولی اكنون او به صدای بلند تو را می خواند و در پیش تو برهنه می شود. همیشه چنین بوده است كه مهر به ژرفای خود پی نمی برد، تا آنگاه كه ساعت فراق فرا می رسد.
دیگران هم آمدند و او را التماس كرند. اما او پاسخی نداد. فقط سر به زیر انداخت؛ و كسانی كه نزدیكش ایستاده بودند دیدند كه اشك بر سینه اش می چكد.
آنگاه او و خیل مردمان به سوی میدان بزرگ معبد روانه شدند.
از محراب معبد زنی بیرون امد که نامش المیرا بود و کارش پیش گویی بود.
او با مهربانی بسیار نگاهی به ان زن انداخت زیرا که آن زن نخستین کس بود که در همان روزی که او به شهر آنها امد نزد او رفت و به او ایمان آورد.
آن زد او را درود گفت و گفت:
-ای پیامبر خدا و ای جویای کمال اعلی سال هاست که تو چشم به راه کشتی ات بوده ای.
اکنون کشتی ات امده است و باید بروی.
میل تو به سرزمین یادهایت و جایگاه خوهش های بزرگ ترت ژرف است مهر ما تو را مانع نمی شود و نیازهای ما تو را باز نمی دارد.
اما پیش از آن که از پیش ما بروی از تو می خواهیم که با ما سخن بگویی و حقیقت خود را با ما در میان بگذاری.
ما این حقیقت را به فرزندان خود خواهیم داد و انها هم به فرزندانشان تا از میان نرود.
تو در تنهایی ات روزهای ما را پاییده ای و در بیداری ات به گریه های و خنده های خفته ی ما گوش داده ای.
پس ما را بر ما آشکار کن و انچا را میان زایش و مرگ می گذرد و تو دیده ای همه را با ما بگو.

پس او گفت:
-ای مردمان ارفالس من از چه توانم سخن بگویم مگر از آنچه هم اکنون در روح شما می گذرد؟


ادامه....
   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »


  زیبایی هستن...بخونید




درباره ی  


آنگاه المیرا گفت:
-با ما از مهر سخن بگو.
پس او سر برداشت و مردمان را نگریست و سکوت انها را فراگرفت و او به صدای بلند گفت:
-هنگامی که مهر شما را فرا می خواند از پی اش بروید.
اگر چه راهش دشوار و ناهموار است.
و چون بال هایش شما را در بر می گیرند وابدهید.
اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.
و چون با شما سخن میگوید او را باور کنید.
اگر چه صدایش رویاهای شما را بر هم زند چنان که باد شمال باغ را ویران میکند.

زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد شما را مصلوب میکند همچنان که می پروراند هرس میکند.
همچنان که از قامت شما بالا می رود و نازک ترین شاخه هاتان را که در آفتاب می لرزند نوازش میکند.
و به ریشه هاتان که در خاک چنگ انداخته اند فرود می آید و انها را تکان می دهد.
شما را مانند بافه ها جو در بغل می گیرد.
شما را می کوبد تا برهنه کند.
شما را می بیزد تا از خس جدا سازد.
شما را می ساید تا سفید کند.
شما را می روزد تا نرم شوید
و انگاه شما را به آتش مقدس خود می سپارد تا نان مقدس شوید برخوان مقدس خداوند.

همه ی این کارها را مهر با شما میکند تا رازهای دل خود را بدانید و با این دانش به پاره ای از دل زندگی مبدل شوی.

اما اگر از روی ترس فقط در پی آرام مهر و لذت مهر باشید
پس آنگاه بهتر آن است که تن برهنه ی خود را بپوشانید و از زمین خرمن کوبی مهر دور شوید
و به آن جهان بی فصل بروید که در ان می خندید اما نه خنده ی تمام را و می گریید اما نه تمام اشک را.
مهر چیزی نمی دهد مگر خود را و چیزی نمی گیرد مگر خود را.
مهر تصرف نمی کند و به تصرف در نمی آید
زیرا که مهر بر پایه ی مهر پایدار است.

هنگامی که مهر می ورزید می گویید " خدا در دل من است " بگویید " من در دل خدا هستم."
و گمان مکنید که می توانید مهر را راه ببرید زیرا مهر اگر شما را سزاوار بشناسد شما را راه خواهد برد.

مهر خواهشی جز این ندارد که خود را تمام سازد.
اما اگر مهر می ورزید و شما را باید که خواهشی داشته باشید زنهار که خواهش ها این ها باشند:
آب شدن،چنان جویباری که نغمه اش را از برای شب می خواند.
آشنا شدن با درد مهربانی بسیار
زخمب رداشتن از دریافتی که خود از مهر دارید
و خون دادن از روی رغبت و با شادی.
بیدار شدن در سحر گاهان با دلی آماده ی پرواز و به جای آوردن سپاس یک روز دیگر برای مهر ورزی
آسودن به هنگام نیم روز و فرو شدن در خلسه ی مهر
بازگشتی با سپاس به خانه دل پسین گاهان
و آنگاه به خواب رفتن با دعایی در دل برای کسانی که دوست شان می دارید با نغمه ی ستایشی بر لب.

ادامه...

   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

[COLOR=#BFBFBF]  رو صفحه به صفحه میریم جلو تا حجم هر پست کم باشه تا دوستان حوصله خوندشو داشته باشن(واقعا حیفه بخونید) 



درباره ی زناشویی
 


آنگاه المیرا باز به سخن در آمد و گفت
-درباره ی زناشویی چه می گویی ای استاد؟
و او در پاسخ گفت:
شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود
هنگامی که بال های سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.
اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید
و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.
جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید
از نانا خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید.
با هم بخوانید وب رقصید و شادی کندی ولی یکدیگر را تنها بگذارید.
همان گونه که تارهای ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داریو
زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.
در کنار بکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ
زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.


ادامه داره ها ....
   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

 درباره ی فرزندان


آنگاه زنی که کودکی را در آغوش داشت گفت
-با ما از فرزندان سخن بگو.
و او گفت:
-فرزندان شما فرزندان شما نیستند.
آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.
آنها به واسطه ی شما می آیند اما نه از شما
و با آن که با شما هستند از آن شما نیستند.

شما می توانید مهر خود را به انها بدهید اما نه اندیشه های خود را.
زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند.
شما می توانید تن آنها را در خانه نگاه دارید اما نه روح شان را.
زیرا که روح آنها در خانه ی فرداست که شما را به آن راه نیست حتی در خواب.
شما می توانید بکوشید تا مانند آنها باشید اما مکوشید تا آنها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند.
شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زندانی از چله ی آن بیرون می جهد.
کمانگیر است که هدف را در مسیر نا متناهی می بیند و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیز پر و دوررس به پرواز در آورید.
بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد.
زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.

 
   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »


 درباره ی دهش


آنگاه مرد توانگری گفت
-با ما از دهش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
-هنگامی که از مال خود چیزی می دهید چندان چیزی نیم دهید.
اگر از جان چیزی بدهید آنگاه به راستی می دهید.
زیرا که مال مگر چیست به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه می دارید؟
و مگر فردا را چه ارمغان است از برای سگ دوراندیشی که استخوان را در زیر ریگ بی نشان بیابان دفن می کند و خود به دنبال قافله ی زائران شهر مقدس می رود!
و مگر ترس از نیاز همان نیاز نیست؟
آیا ترس از تشنگی هنگامی که چاه پر از آب است چیزی جز تشنگی سیراب ناشدنی ست؟

هستند کسانی که از بسیاری که دارند اندکی می دهند آن هم برای نام و این خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده می کند.
و هستند که اندکی دارند و همه را می دهند.
این کسان به زندگی و برکت زندگی باور دارند و دست شان هرگز تهی نمی شود.
هستند کسانی که با شادی می دهند و پاداش آنها همان شادی ست.
و هستند کسانی که با درد می دهند و آن درد تعمید آنهاست.
و هستند کسانی که می دهند و از دهنش دردی نمی کشند حتی شادی هم نمی خواهند و نظری به ثواب هم ندارند
این ها چنان می دهند که در آن دره ی دوردست بته ی مورد عطر خود را در فضا می پراکند.
با دست این کسان است که خداوند سخن می گوید و از پس چشم این کسان است که او به زمین لبخند می زند.

دهش در برابر خواهش نیکوست اما دهش بی خواهش و از روی دانش نیکوتر است
و برای گشاده دستان شادی جست و جوی کسی که بستاند از شادی دهش بیشتر است.
و آیا چیزی هست که بتوانی دادنش را دریغ کنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد
پس هم امروز بده تا فصل دهش از آن تو باشد نه از آن میراث خوارانت

تو بارها می گویی "خواهم داد اما به آن که سزاوار باشد"
درختان باغ تو چنین نمی گویند و گله های چراگاه تو نیز هم.
این ها می دهند تا زندگی کنند زیرا ندادن همان است و مردن همان.
بی گمان آن کسی که سزاوار دریافت روزها و شب های خود باشد سزاوار دریافت دهش تو نیز هست.
و آن کسی که سزاوار نوشیدن از دریای زندگی بوده باشد سزاوار است که جام خود را از جوی باریک تو پر کند.
و کدام سزایی است بزرگ تر از ان سزایی که در شهامت و اطمینان گرفتن یا نه در بخشش گرفتن هست؟
مگر تو کیستی که مردمان باید گریبان خوئ را باز و غرور خود را بی پرده کنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بی شرم ببینی؟
نخست کاری کن که خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشید.
زیرا که به راستی زندگی ست که به زندگی می دهد و تو که خود را دهنده می پنداری شاهدی بیش نیستی.

و شما ای گیرندگان و ای شما که همه گیرنده اید منت مکشید مبادا باری برگردن خود و برگردن دهنده بگذارید.
همراه دهنده بر بال های دهش او پرواز کنید
زیرا که نگران دین خود شدن نیست مگر شک کردن در گشاده دستی دهنده که او را زمین دریادل مادر است و خدای بزرگ پدر. 

   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

درباره ی خوردن و نوشیدن


آنگاه پیرمردی مهمان سرادار گفت:
با ما از خوردن و نوشیدن سخن بگو.
و او گفت:
-کاشکی می توانستید از عطر خاک زندگی کنید و چون گیاهان هوا از پر تو نور ببالید.
اما چون بایست که از برای خوردن بکشید و تشنگی خود را با دریغ کردن شیر مادر از نوزادان فرو بنشانید پس این کارها را از روی عبادت بکنید.
بگذارید سفره ی شما محرابی باشد برای قربانی کردن پاکان و بی گناهان جنگل و دشت در راه آنچه در وجود انسان پاک تر و بی گناه تر است.

هنگامی که جان داری را می کشید در دل با او بگویید:
-همان نیرویی که تو را می کشد مرا هم خواهد کشت و من هم خورده خواهم شد.
زیرا همان قانونی که تو را به دست من گرفتار کرد مرا هم به دست تواناتری گرفتار میکند.
خون تو و خون من نیستند مگر شیره ای که در رگ های درخت آسمان جاریست.

و هنگامی که سیبی را با ندان می شکافی در دل با او بگو
تخم های تو در تن من خواهند زیست
و شکوفه های فردای تو در دل من خواهند شکفت
و عطر تو نفس من خواهد بود
و ما با هم در همه ی فصل ها شادی خواهیم کرد.

و در پاییز هنگامی که انگور های تاکستان خود را برای چرخشت می چینید در دل خود بگویید
من خود تاکستانی هستم و میوه ی من هم برای چرخشت چیده خواهد شد.
و مانند شراب جوان در خم های ابدی خواهم ماند.
و در زمستان هنگامی که شراب را از خم می کشید بگذارید دل شما از برای هر جامی ترانه ای بخواند.
و بگذارید که در هر ترانه ای یادی باشد از روزهای پاییزی و از تاکستان و از چرخشت.
   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

درباره ی کار


آنگاه برزیگری گفت
با ما از کار سخن بگو
و او در پاسخ گفت:
شما کار می کنید تا با زمین و روح زمین همراه شوید.
زیرا که بیکاره بودن یعنی بیگانه شدن با فصل ها و واپس ماندن از سیر زندگی که با شکوه و رضا سر فراز به سوی نامتناهی پیش می رود.

آنگاه که کار میکنید نیی هستید که نجوای ساعت ها از نای او می گذرد و نوا میگردد.
کدام یک از شماست که بخواهد نی لال و خاموشی باشد هنگامی که دیگران همه هم آواز می خوانند؟

همواره به شما گفته اند که کار لعنت است و زحمت نکبت.
ولی من به شما میگویم شما با کار خود دورترین رویای زمین را تعبیر میکنید و این قرعه ای است که به هنگام زایش آن رویا به نام شما زده اند
و شما با کار کردن در حقیقت با زندگی مهر می ورزید
و مهر ورزیدن با زندگی از راه کار یعنی آشنا شدن با پنهانی ترین راز زندگی.

اما اگر شما به هنگام درد کشیدن زایش را بلیه بنامید و تیمار تن را بعنتی که بر پیشانی تان نوشته شده است آنگه من در پاسخ می گویم که هیچ چیزی به جز عرق جبین آن نوشته را نخواهد شست.

همچنین به شما گفته اند که زندگی تاریکی ست و شما از فرط خستگی آنچه را خستگان می گویند تکرار میکنید.
و من به شما میگویم که زندگی به راستی تاریکی ست مگر آنکه شوقی باشد
و شوق همیشه کورست مگر آن که دانشی باشد
و دانش همیشه بیهوده ست مگر آن که کاری باشد
و کار همیشه تهی ست مگر آنکه مهری باشد
و هرگاه که با مهر کار کنید خود را به خویشتن خویش می بندید و به یکدیگر و به خداوند خود.

و اما کار کردن با مهر یعنی چه؟
یعنی بافتن پارچه ای که تار و پودش را از دل خود بیرون کشیده باشی چنان که گویی دلدارت آن پارچه را خواهد پوشید.
یعنی ساختن خانه از روی محبت چنان که گویی دلدارت در آن خانه خواهد زیست..
یعنی کشتن دانه از روی لطف و برداشتن حاصل از روی شادی چنان که گویی دلدارت میوه اش را خواهد خورد.
یعنی دمی از روح خویش در هر آنچه می سازی
و دانستن این که همه ی مردگان آمرزیده گرداگردت ایستاده اند و تو را می نگرند.

بارها از شما شنیده ام چنان که گویی در خواب سخن می گویی
آن که با مرمر کار میکند و شکل روح خود را در سنگ می بیند شریف تر از اوست که زمین را شخم می زند.
و آن که رنگین کمان را به چنگ می آورد و در هیئت انسان روی پارچه می گذارد برتر از اوست که پای افزار مارا می دوزد
ولی من میگویم نه در خواب در عین بیداری نیمروز که سخن باد با بلوط تناور شیرین تر از سخت او با تیغه های گیاه نیست
و بزرگی تنها از آن کسی ست که از صدای باد ترانه ای می سازد که با مهر خود او شیرین تر شده است

کار مهری ست که به چشم می آید
و تو اگر نتوانی با مهر کار کنی و جز از روی بیزاری کار نکنی بهتر آن است که از کار دست بداری و در کنار دروازه ی معبد بنشینی و از کسانی که با شادی کار میکنند صدقه بگیری.
زیرا که اگر نان را از روی بی اعتنایی بپزی نان تلخی می پزی که خورنده را فقط نیم سیر می سازد.
و اگر انگور را از روی ناخرسندی در چرخشت بریزی ناخرسندی تو بیذ را زهر آلود خواهد کرد.
و اگر مانند فرشتگان آواز بخوانی و مهری به آواز نورزی گوش مردمان را از شنیدن صداهای روز و صداهای شب باز می داری.
   تصویر     
  
Moderator
Moderator
نمایه کاربر
پست: 2659
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸, ۹:۵۸ ق.ظ
محل اقامت: روبروی شما
سپاس‌های ارسالی: 2234 بار
سپاس‌های دریافتی: 14097 بار

Re: پیامبر و دیوانه

پست توسط RAHVAR »

 درباره ی شادی و اندوه


آنگاه زنی گفت
-با ما از شادی و اندوه سخن بگو.
و او پاسخ گفت:
-شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست.
چاهی که خنده های شما از آن بر می آید چه بسیار که با اشک های شما پر می شود
و آیا جز این چه می تواند بود؟
هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود جای شادی در وجود شما بیشتر می شود.
مگر کاسه ای که شراب شما را در بردارد همان نیست که در کوره ی کوزه گر سوخته است؟
مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد همان چوبی نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟
هرگاه شادی می کنید به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه ی شادی به جز سرچشمه ی اندوه نیست.
و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه ی شما از برای آن چیزی ست که مایه ی شادی شما بوده است.
پاره ای از شما می گویید
-شادی برتر از اندوه است
و پاره ای میگویید:
-نه اندوه برتر است.
اما من به شما میگویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند.
این دو با هم می آیند و هر گاه که شما با یکی از آنها بر سر سفره می نشینید به یاد داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.

به راستی شما همچون ترازویی میان اندوه و شادی خود آویخته اید.
فقط آنگاه که خالی هستید در یک ترازو آرام می مانید.
هرگاه که خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه بگیرد شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر می شود. 
   تصویر     
  
ارسال پست

بازگشت به “خانواده”