[External Link Removed for Guests]
مگسی را کشتم
[COLOR=#000000]نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است!
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم.
یا که چون اغذیه مشهورش، تا به آن حد، گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود.
به این جرم که از یاد توام بیرون کرد
[COLOR=#000000]مگسی را کشتم
[COLOR=#000000]مرحوم حسین پناهی
مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
مدیر انجمن: شوراي نظارت

- پست: 1788
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۹, ۹:۱۴ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 3447 بار
- سپاسهای دریافتی: 5881 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
مرحوم حسین پناهی علاوه بر انکه بازیگری توانا اما بی ادعا درعرصه سینما و تلوزیون بود بلکه همین قطعه شعر گویای احساس لطیف و اندیشه ظریف او می باشد گاهی او چنان نقش خود را بخوبی ایفا می کرد که انسان گمان می کرد خود ان شخصیت موجود در فیلم است
در دو دهه ی اخیر واقعا هنرمندان خوب و قابلی از این دنیا رخت بر بستند از جمله مرحوم پناهی که سبب تاسف هنر دوستان شد - روحشان شاد
در دو دهه ی اخیر واقعا هنرمندان خوب و قابلی از این دنیا رخت بر بستند از جمله مرحوم پناهی که سبب تاسف هنر دوستان شد - روحشان شاد


-
- پست: 639
- تاریخ عضویت: دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۰, ۵:۱۹ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1984 بار
- سپاسهای دریافتی: 1829 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
دلمون براش تنگ میشه خداییش


[External Link Removed for Guests]
وبلاگ ابشار زیباو دل انگیز شوی 


- پست: 1407
- تاریخ عضویت: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۱ ق.ظ
- محل اقامت: مازندران
- سپاسهای ارسالی: 6679 بار
- سپاسهای دریافتی: 5422 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
دوستان کسی صوتی این رو نداره
آیا می دانید هر فرد پس از مرگ با اهدای اعضای خویش می تواند سبب نجات یا ارتقای سلامتی بیش از 50 نفر شود
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید
[External Link Removed for Guests]
[COLOR=#000000]تا چند زنم بروی [COLOR=#0070c0]دریاها خشت بیزار شدم ز بتپرستان
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید
[External Link Removed for Guests]
[COLOR=#000000]تا چند زنم بروی [COLOR=#0070c0]دریاها خشت بیزار شدم ز بتپرستان
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

-
- پست: 527
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۷:۳۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1884 بار
- سپاسهای دریافتی: 2113 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
به نام خداوند شعر و سرود خداوند خورشید , خداوند رود
تشکر از دوست عزیز برای شعر زیبای مرحوم پناهی
شعر غریبیست و آشنا
غریب از آن جهت که کمتر کسی شاید بدونه که پناهی که بود و چه افکاری داشت
و آشنا از این بابت که به نوعی درد مردم را می رساند که به جرم دیگری,دیگرکشی می کنند!!!!!!!!!!!
این درد را به جز خود, با کس نمی توان گفت
در موسم شکفتن ,ما بی بهار ماندیم
میخانه بود و خم بود, می بود و جام و ساقی
ما در کنار آنها عمری خمار ماندیم
(استاد مرحوم علی مظاهری)
{آزیتا(دریا)}
تشکر از دوست عزیز برای شعر زیبای مرحوم پناهی
شعر غریبیست و آشنا
غریب از آن جهت که کمتر کسی شاید بدونه که پناهی که بود و چه افکاری داشت
و آشنا از این بابت که به نوعی درد مردم را می رساند که به جرم دیگری,دیگرکشی می کنند!!!!!!!!!!!
این درد را به جز خود, با کس نمی توان گفت
در موسم شکفتن ,ما بی بهار ماندیم
میخانه بود و خم بود, می بود و جام و ساقی
ما در کنار آنها عمری خمار ماندیم
(استاد مرحوم علی مظاهری)
{آزیتا(دریا)}
[COLOR=#548dd4] کسی شد شمع , آبش می
هر که شد تصویر ,قابش می کنند
هر که با افسانه پردازان نشست
با فسون خویش, خوابش می کنند
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه
[External Link Removed for Guests]
[FONT=System]دریا سرنوشتم را به یاد آور .............
به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
برکه توان نهاد دل , تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو , نیست زبان خامه را
گرد در امید تو , چند به سر دوانمش ؟
DARYA 
هر که شد تصویر ,قابش می کنند
هر که با افسانه پردازان نشست
با فسون خویش, خوابش می کنند
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه
[External Link Removed for Guests]
[FONT=System]دریا سرنوشتم را به یاد آور .............
به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
برکه توان نهاد دل , تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو , نیست زبان خامه را
گرد در امید تو , چند به سر دوانمش ؟
DARYA 

-
- پست: 527
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰, ۷:۳۱ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1884 بار
- سپاسهای دریافتی: 2113 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
به نام خداوند شعر و سرود
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.
(مرحوم حسین پناهی )
{آزیتا(دریا)}
به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد.
(مرحوم حسین پناهی )
{آزیتا(دریا)}
[COLOR=#548dd4] کسی شد شمع , آبش می
هر که شد تصویر ,قابش می کنند
هر که با افسانه پردازان نشست
با فسون خویش, خوابش می کنند
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه
[External Link Removed for Guests]
[FONT=System]دریا سرنوشتم را به یاد آور .............
به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
برکه توان نهاد دل , تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو , نیست زبان خامه را
گرد در امید تو , چند به سر دوانمش ؟
DARYA 
هر که شد تصویر ,قابش می کنند
هر که با افسانه پردازان نشست
با فسون خویش, خوابش می کنند
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه
[External Link Removed for Guests]
[FONT=System]دریا سرنوشتم را به یاد آور .............
به جان نمی رسد تا به تو بر فشانمش
برکه توان نهاد دل , تا ز تو واستانمش
قوت شرح عشق تو , نیست زبان خامه را
گرد در امید تو , چند به سر دوانمش ؟
DARYA 

- پست: 1407
- تاریخ عضویت: جمعه ۳ شهریور ۱۳۸۵, ۱:۳۱ ق.ظ
- محل اقامت: مازندران
- سپاسهای ارسالی: 6679 بار
- سپاسهای دریافتی: 5422 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
نازی
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم؟
چه درازه سایهام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت؟
من میخواهم برگردم به کودکی
قول میدهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من میخوام برگردم به کودکی
نمیشه، نمیشه
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمیشه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم!؟
رویا رو، رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمیآد
بشمار , تا سی بشمار … یک و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
نازی مرد
آن همه دویدن و سراب
این همه درخشش و سیاه
تا کجا من اومدم
چطوری برگردم؟
چه درازه سایهام
چه کبود پاهام
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود! کجا از دستم رفت؟
من میخواهم برگردم به کودکی
قول میدهم که از خونه پامو بیرون نذارم
سایه مو دنبال نکنم
تلخ تلخم
مثل یک خارک سبز
سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمیشم
چه غریبم روی این خوشه سرخ
من میخوام برگردم به کودکی
نمیشه، نمیشه
کفش برگشت برامون کوچیکه
پابرهنه نمیشه برگردم ؟
پل برگشت توان وزن ما را نداره! برگشتن ممکن نیست
برای گذشتن از ناممکن، کی یو باید ببینیم!؟
رویا رو، رویا رو
رویا را کجا زیارت بکنم؟
در عالم خواب
خواب به چشمام نمیآد
بشمار , تا سی بشمار … یک و دو
سه و چهار
پنج و شش
هفت و هشت
نه و ده
آیا می دانید هر فرد پس از مرگ با اهدای اعضای خویش می تواند سبب نجات یا ارتقای سلامتی بیش از 50 نفر شود
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید
[External Link Removed for Guests]
[COLOR=#000000]تا چند زنم بروی [COLOR=#0070c0]دریاها خشت بیزار شدم ز بتپرستان
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت
برای عضویت در انجمن اهدای عضو به لینک زیر مراجعه کنید
[External Link Removed for Guests]
[COLOR=#000000]تا چند زنم بروی [COLOR=#0070c0]دریاها خشت بیزار شدم ز بتپرستان
خیام که گفت دوزخی خواهد بود که رفت بدوزخ و که آمد ز بهشت

- پست: 1637
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۶, ۱۱:۵۳ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 8092 بار
- سپاسهای دریافتی: 3732 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
سلام بر همه ؛
یکی از دکلمه ها رو اینجا قرار میدم از سایت [External Link Removed for Guests]
لینک مستقیم دانلود :
[External Link Removed for Guests]
متن دکلمه زیبای “حرمت نگه دار دلم” از زنده یاد حسین پناهی :
حرمت نگه دار دلم
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این سرگذشت کودکیست که به سر انگشت پا دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است…
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب
با همکلاسیها
در یازده سالگی پایش را به دنیای شگفت کفش نهاد
با سر تراشیده و کتی بلند که از سر زانوانش میگذشت
با بوی بد سوز کنده درخت و عرق های کهنه
آری
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مست و محسورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم ..
به وار وا نهاده ام مهر مادریم را
و گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد سگ سفید امنیتم
دو فراموشی
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم و میرفتم و میرفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یکی همه را به حرمت چشمانت
مهر و موم شده با با آتش سیگار متبرک ملعون…
که یکی یکی میترکاند حفره های ریه ام را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد…
از کلامی به کلامی
که یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مراسمبل و آویشن حرمت چشمان تو بود
نبود؟؟؟؟؟
پس دل گره زدم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود..
مسیح به جلجتا بر صلیب نمیشد
و تیر باران نمیشد لورکا در گراندا در شبهای سبز کاج ها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری
تا دل گره بزنم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کرده ام با جیب های پر از سنگ به ته رود خانه اوز همراه با ویرجینیا ولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
داد خود به بیداد گاه خود آورده ام
همین…
نه نه
نترس
کافر نمیشوم هرگز
زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم
انسان بی تضاد
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سر گذشت مردی را که هیچ کس نبود
که اینطور اگر نمیبود
جهان قادر به حفظ تعادل خویش نمی بود…..
چون آن درخت که ایستاده زیر باران
نگاهش گم
چون آن کلاغ
چون آن سایه
چون آن خانه
گلچین تضاد و تقدیر نیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان و موج ورنگ و نور
در آتشگاه گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی دیگران را دیوانه شدم
عرفات در استادیوم فوتبال در کابینه شارون!!!از جنون گاوی گفته ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
من در همین پنجره گله به چرا برده ام
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
ظهر به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفته ام با معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کرده ام همه رازهایم را یکجا
دلقک شده ام
با دماق پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها قرنهای عمر رفته من است
سر گذشت انسانی که هیچ کس نبود و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه ها و بغض های خود…..
تا کی مرا گریه کند
و تاکی و به کدام مرام بمیرد
آری گلم دلم ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش
که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
یکی از دکلمه ها رو اینجا قرار میدم از سایت [External Link Removed for Guests]
لینک مستقیم دانلود :
[External Link Removed for Guests]
متن دکلمه زیبای “حرمت نگه دار دلم” از زنده یاد حسین پناهی :
حرمت نگه دار دلم
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من نه به قید قرعه نه به حکم عرف
یکجا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
کتیبه خوان خطوط قبایل دور
این سرگذشت کودکیست که به سر انگشت پا دستش به شاخه هیچ آرزویی نرسیده است…
هر شب گرسنه میخوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی با شکوه جدول ضرب
با همکلاسیها
در یازده سالگی پایش را به دنیای شگفت کفش نهاد
با سر تراشیده و کتی بلند که از سر زانوانش میگذشت
با بوی بد سوز کنده درخت و عرق های کهنه
آری
گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مست و محسورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم ..
به وار وا نهاده ام مهر مادریم را
و گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد سگ سفید امنیتم
دو فراموشی
و کبوترانم را از یاد بردم
و میرفتم و میرفتم و میرفتم
تا بدانم تا بدانم تا بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یکی همه را به حرمت چشمانت
مهر و موم شده با با آتش سیگار متبرک ملعون…
که یکی یکی میترکاند حفره های ریه ام را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد بر این مقصود بی مقصد…
از کلامی به کلامی
که یکی یکی مردم بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مراسمبل و آویشن حرمت چشمان تو بود
نبود؟؟؟؟؟
پس دل گره زدم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود..
مسیح به جلجتا بر صلیب نمیشد
و تیر باران نمیشد لورکا در گراندا در شبهای سبز کاج ها و مهتاب
آری یکی یکی میمردم به بیداری
تا دل گره بزنم به فرع هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کرده ام با جیب های پر از سنگ به ته رود خانه اوز همراه با ویرجینیا ولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها خون بهای عمر رفته من است
داد خود به بیداد گاه خود آورده ام
همین…
نه نه
نترس
کافر نمیشوم هرگز
زیرا به نمیدانم های خود ایمان دارم
انسان بی تضاد
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند
پس ادامه میدهم سر گذشت مردی را که هیچ کس نبود
که اینطور اگر نمیبود
جهان قادر به حفظ تعادل خویش نمی بود…..
چون آن درخت که ایستاده زیر باران
نگاهش گم
چون آن کلاغ
چون آن سایه
چون آن خانه
گلچین تضاد و تقدیر نیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان و موج ورنگ و نور
در آتشگاه گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی دیگران را دیوانه شدم
عرفات در استادیوم فوتبال در کابینه شارون!!!از جنون گاوی گفته ام
پادشاهی کرده ام با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
من در همین پنجره گله به چرا برده ام
سر شانه نکردم که عیال وار بودم و فقیر
ظهر به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفته ام با معجزه کودکی با قورباغه ای در جیبم
حراج کرده ام همه رازهایم را یکجا
دلقک شده ام
با دماق پینوکیو و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم دلم حرمت نگه دار که این اشک ها قرنهای عمر رفته من است
سر گذشت انسانی که هیچ کس نبود و همیشه گریه میکرد
بی مجال اندیشه ها و بغض های خود…..
تا کی مرا گریه کند
و تاکی و به کدام مرام بمیرد
آری گلم دلم ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیاندیش
که برای تو طلوع میکند
با سلام و عطر آویشن
* * * جز ايران نباشد مرا نام ياد * * * * * * * * * که يزدان مرا زين سبب کام داد * * *

- پست: 598
- تاریخ عضویت: جمعه ۲۸ دی ۱۳۸۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ
- محل اقامت: پشت كامپيوتر !
- سپاسهای ارسالی: 10734 بار
- سپاسهای دریافتی: 5977 بار
- تماس:
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
داشتم دنبال اشعار این استاد می گشتم که چشم به این سایت افتاد.
[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

[External Link Removed for Guests]

-
- پست: 72
- تاریخ عضویت: یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۲, ۴:۳۰ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 76 بار
- سپاسهای دریافتی: 121 بار
Re: مگسی را کشتم .......( حسین پناهی)
سلام دوست عزیز
تا جایی که تحقیق کردم این شعر از حسین پناهی نیست
شاعرش آقای [FONT=arial, sans-serif][External Link Removed for Guests] هست
تا جایی که تحقیق کردم این شعر از حسین پناهی نیست
شاعرش آقای [FONT=arial, sans-serif][External Link Removed for Guests] هست
