من سررشته چندانی در ادبیات و شعر ندارم، اما به خواندن اشعار معنی گرا و فلسفی بسیار علاقه مندم
و به همین دلیل، گاه گداری که به قول معروف حسش هست، شعری هم می گویم.
این شعر هم اگرچه شاید از نظر ادبی چندان آراسته نباشد، اما به نظر خودم چیزی را
که خواسته ام توانسته ام منعکس کنم. خوشحال می شوم نظر شما دوستان را بدانم:
شبانگاه از کوچه ای گذر کردم
میخانه ای بود، در آن نظر کردم
دیدم که ساقی در آهنگ است و طرب
باده آن باده آید که اهل را نماند رمق
در آن گرم مجلس پیری به ناگه بدیدم
ز خشم هر چه بر تن داشتم دریدم
بانگ زدم که ای آفتاب عمرت در افول
تو را چه خورشیدی باشد امید طلوع؟
گفت پاسخ که ای پارسای اهل او
سراغ چه گیری که بشناسی همه جز او
رهی که صدان سال ره باید روی
رهروان بوده ایم این ره به عمری
گرد عالم گرد ارچه نباشدت سودی
آخر بر فنا یابی عمرت که نیاسودی
مبداء و مقصد یکی باشد چه جهدی
آخر هر رهی آغاز او باشد چه رحلی
گر زاهدی زهدت به کناری نه
به ضیافت شوق ما آی که آن به
زین سرای هستی جز دور و دوران نبینی
بعید است آنچه ما ندیدیم تو بینی
گوهر آن باشد که هست و دیدنش نیست
نه آن که دیدنش باشد و خودش نیست
گر دمی قرعه به نامت افتاد
گذرت روزی به دیارش افتاد
گو در این اوج پست، رغبت افتاد
همه شوق دیدار کرد ولی مشکل افتاد
حکمتی درین جهان دوار ببینی
که در زندانی اما حصاری نبینی
پرده را دریده خواهم که او بینم
افسوس که پرده ای نیست و عجب که او نیست





