فرازی از کتاب چنین گفت زرتشت: "درباره ی دوست"

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه‌ي مباحث مرتبط با فلسفه به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
پست: 386
تاریخ عضویت: دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۸۶, ۲:۱۵ ب.ظ
محل اقامت: کرمان
سپاس‌های ارسالی: 1523 بار
سپاس‌های دریافتی: 1169 بار

فرازی از کتاب چنین گفت زرتشت: "درباره ی دوست"

پست توسط SA@M »

امروز بعد از مدتها کتاب ارزشمند چنین گفت زرتشت اثر ماندگار فردریش نیچه رو با ترجمه ی فوق العاده ی جناب داریوش آشوری مطالعه میکردم تا رسیدم به این قسمت، عینا براتون از کتاب نقل میکنم. امیدوارم که از این بخش از این کتاب لذت ببرید:

 [HIGHLIGHT=#000000]   خلوت نشین چنین می اندیشد: نزد من همیشه تک یعنی بسیار؛ همیشه یک در یک سرانجام ـ می شود دو!   <<من و من همواره با یکدیگر غرق گفت و گوایم. اگر دوستی پا در میانی نکند این را چگونه تاب می توان آورد؟>>   زاهد خلوت نشین دوست همیشه سوم ـــ کس است. و سوم ــــ کس آن کمربند نجاتی است که نمی گذارد گفتگوی آن دو به ژرفنا فرو رود.    که چه ژرفناها در کمین خلوت نشینان است! از این رو چنین آرزومند یک دوست اند و بلندی او.   ما درباره دیگران فاش می کند که کحا دوست داریم به خود باور داشته باشیم. شوق ما به یک دوست فاش کننده ی ماست.   بسا مهرورزی ما با کسی جز پریدن مان از سر شرک مان نباشد و چه بسا آسیب زدن ودشمن آفریدن مان جز پوشاندن آسیب پذیری مان نباشد. پس، دشمن ام باش! چنین می گوید آن بزرگداشت راستینی که دل دوستی خواستن ندارد.    که دوست را خواهان است باید در راهش جنگ برپا کردن را نیز بخواهد. و برای برپاکردن جنگ باید توان دشمنی داشت.   باید دشمنی را که در دوست نیز هست پاس داشت. به دوست چگونه نزدیک می توان شد بی آنکه به مرزهای او پای گذاشت؟   بهترین دشمن را در دوست می باید داشت. آنگاه که با او به ستیز بر می خیزی دلت می باید از همیشه به او نزدیکتر باشد. هرگز نخواهی توانست خود را برای دوستت چنان که باید بپارایی. پس برای او خدنگی و اشتیاقی به ابر انسان باشد.   دوستت را خفته دیده ای؟ ودر چهره اش باریک شده ای؟ چهره ی دوستت به هرحال چگونه هست؟ همان چهره توست در آینه ای موج دار و بد نما.   دوستت را خفته دیده ای؟ از این که چهره اش چنین مینماید یکه نخورده ای؟ ای دوست، انسان چیزی ست که بر او چیره می باید شد.   می باید در پی بردن و دم فرو بستن استاد باشد: همه چیز را به چشم نباید دید. رویایت بر تو باید فاش کند که دوستت در بیداری در چه کار است.   تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه. چه بسا او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمی دارد.    با دوست باید خود را در زیر پوسته ای ستبر پنهان کند، چنان که برای شکافتن اش دندانی از تو بر سر آن بشکند. همدردی این گونه لطف و شیرینی خواهد داشت.    دوست ات را هوای پاک و خلوت نان و دارو هستی؟ ای بسا کس که زنجیر خویش نتواند گسست، اما بندگسل دوست خویش تواند بود.   برده ای؟ پس دوست نتوانی بود. خودکامه ای؟ پس دوست نتوانی بود.   زن دیریست که برده ای و خودکامه ای نهان گشته اند. از این رو زن را توان دوستی نیست.او عشق را میشناسد و بس.   زن نسبت به هر چه خوش آیندش نباشد بیدادگر است و کور. در عشق هوشیارانه زن نیز هنوز در کنار روشنی همواره شبیخون است و آذرخش و شب. زن را هنوز توان دوستی نیست. زنان هنوز گربه اند و پرنده، یا دست بالا، ماده گاو.   را هنوز توان دوستی نیست. اما شما مردان نیز، بگویید-ام، کدامین تان را توان دوستی هست؟    از مسکینی شما مردان و تنگ چشمی روان تان! چندان که شما دوست تان را می دهید من دشمن ام را می دهم و مسکین تر نمی شوم.   هست؛ ای کاش دوستی نیز باشد!    گفت     
اندکی صبر...
ارسال پست

بازگشت به “فلسفه”