خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه مباحث مرتبط با متفرقه درباره نیروی هوایی ايران به بحث بپردازيد

مدیران انجمن: شوراي نظارت, مديران هوافضا

ارسال پست
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 7545
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷, ۴:۲۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 9280 بار
سپاس‌های دریافتی: 22106 بار

خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط sinaset »

خاطرات خلبان عراقي «عصام عبدالوهاب الزبيدي»/1
ما 14 نفر بوديم
خبرگزاري فارس: طي اين خاطرات با روزهايي از زندگي شخصي و نظامي خلبان «عصام عبدالوهاب الزبيدي» كه در سال هاي دفاع مقدس به اسارت سپاه اسلام درآمد آشنا مي‌شويم كه براي هر خواننده ايراني مي‌تواند جذاب و پركشش باشد.
 تصویر 
اشاره:
طي اين خاطرات با روزهايي از زندگي شخصي و نظامي خلبان «عصام عبدالوهاب الزبيدي» كه در سال هاي دفاع مقدس به اسارت سپاه اسلام درآمد آشنا مي‌شويم كه براي هر خواننده ايراني مي‌تواند جذاب و پركشش باشد.

* يادداشت نويسنده
در حيرتم كه چه عامل و انگيزه‌اي مرا با قلم آشنا ساخت. در طول زندگي، اين اولين باري است كه قلم به دست گرفته و مطالبي را به رشته تحرير درمي‌آوريم. به ياد ندارم كه با قلم چيزي جز تكاليف مدرسه، آن هم در دوران كودكي، نوشته باشم.
مسلما نويسندگي هنري است كه در ذوق و استعداد من نمي‌گنجد. تنها سرگرمي مورد علاقه‌ام شنا، فوتبال و تماشاي فيلم‌هاي ورزشي است. نمي‌دانم! شايد يك انگيزه و احساس دروني مرا به سمت اين هنر سوق داده باشد. بارها به خود گفته بودم كه بالاخره روزي با خود خلوت كرده، قلم به دست گرفته و خاطرات تلخ و شيريني كه طي سال‌هاي عمرم به يادم مانده، بر روي كاغذ منعكس مي‌كنم.
در طول چند سال اخير، تب و تابي زايدالوصف در خود احساس مي‌كردم و همواره يك انگيزه دروني مرا تشويق مي‌كرد كه با جديت و بدون اعتنا به خستگي يا بي‌حوصلگي به كار نوشتن بپردازم. و همين كار را هم كردم. آنچه مي‌خوانيد گوشه‌هايي از همان خاطرات تلخ و شيرين مي‌باشد.
ع.ع.الف

[آغاز خاطرات «عصام عبدالوهاب الزبيدي»]:

به گذشته كه فكر مي‌كنم، يادم مي‌آيد كه آن روزها، لحظات حساس و دشواري را سير كردم؛ لحظاتي كه هرگز از لوح ذهنم پاك نخواهد شد. انسان در شرايط عادي و بدون مواجه شدن به مسائل و مشكلات، برنامه‌هاي دقيقي مطابق زمان براي كارهاي روزمره خود تنظيم مي‌كند؛ اما اين مساله در مورد من كه در كابين هواپيما نشسته و در ارتفاعي كم بين زمين و آسمان معلق بودم، صدق نمي‌كند. هواپيمايي كه بر آن سوار بودم، جنگنده‌اي از نوع مافوق صورت بود.
در ارتفاع پايين، آسمان شهر العماره را دور زدم. چاره‌اي جز فرود نداشتم. مقدار سوختي كه هواپيما داشت، فقط براي دو يا سه دور گردش كفايت مي‌كرد. نگاهي به سطح زمين انداختم تا محلي براي فرود پيدا كنم، اما محل مناسبي به نظرم نرسيد. تا آن زمان براي يافتن محلي جهت فرود اضطراري، سه بار منطقه را دور زده بودم. اكنون بايد محلي خالي از سكنه پيدا مي‌كردم، زيرا موشك عظيم‌الجثه‌اي حدود شش متر به شكم هواپيما نصب شده بود كه قرار بود با آن سكوي موشك ضدهوايي هاوك واقع در جنوب اهواز را مورد هدف قرار دهم. موشكي كه حمل مي‌كردم فقط به منظور انهدام اين سكو، زير هواپيما نصف شده بود. اگر اين سكو منهدم مي‌شد، هواپيماهاي ديگر مي‌توانستند به راحتي اهداف از پيش تعيين شده را با سلاح‌هايي كه در اختيار داشتند، بمباران كنند.

لحظات سختي بود. دلهره و اضطراب يك لحظه آرامم نمي‌گذاشت. تنها راه حلي كه به نظرم رسيد فرود در اتوباني بود كه در اين گردش‌هاي متوالي آن را يافته بودم. هر چند فرود در آن اتوبان خالي از خطر نبود، اما چاره ديگري نداشتم. فرمان هواپيما را جلو كشيده و با كاهش ارتفا به آن نقطه تمايل شدم. اكنون فاصله‌ام از زمين به كمتر از 40 متر رسيده بود. آماده فرود بودم كه در يك لحظه به ديدن اتومبيل‌هايي كه در حال حركت بودند، تصميم‌ام عوض شد. فورا فرمان هواپيما را عقب كشيده و تدريجا اوج گرفتم. ترس و نااميدي تمامي وجودم را احاطه كرده بود. تنها فرصت مناسب را از دست دادم. از سوخت هواپپيما تنها چيزي به اندازه 100 كيلومتر پرواز باقي مانده بود؛ اين مقدار فقط براي چند لحظه پرواز كفايت مي‌كرد: قلبم به شدت مي‌تپيد. احساس كردم همه چيز تمام شده و بايستي تن به مرگ بدهم. دوباره نيم نگاهي به سوخت هواپيما انداختم. اين نگاه مثل ديوار بزرگي بود كه روز سرم آوار شد، انگار روحم از قفس تن پرواز كرد. چيزي از سوخت اين جنگنده لعنتي باقي نمانده بود. نمي‌دانستم اين كشاكش دروني كي خاتمه مي‌يابد. در آن حال چشم به عنايات الهي داشتت... تنها خداوند است كه گره‌گشاي حاجات انسان‌ها است...
مجددا هواپيما را به سمت اتوبان به گردش درآوردم؛ فرمان را جلو كشيده و تدريجا از ارتفاع خود كاستم. اميدي به موفقيت نداشتم؛ ضربات قلبم شدت يافته و عرق سردي بر پيشانيم نشسته بود. از خداوند خواستم كه مرا از اين بحران دهشتناك نجات دهد. با توسلي كه به خدا كرده بودم، تدريجا انبساط خاطري به من دست داد و ديگر از آن تشنج روحي چند لحظه قبل خبري نبود.

براي آخرين بار چشمم به آمپر سوخت افتاد. روي صفر قرار گرفته بود. در اين زمان چراغ قرمزي كه تا لحظه قبل روشن بود و من در آن شرايط بحراني فرموشش كرده بودم، در برابر ديدگانم ظاهر گرديد. ناگهان در فاصله 150 متري از زمين، سوخت هواپيما ته كشيد و به دنبال آن موتور هواپيما خاموش شد. احساس كردم به آخر خط رسيده‌ام و در آن لحظه جز خداوند كسي و يا چيزي نمي‌توانست مرا از اين بن‌بست برهاند.
خيابان از وسايل نقله و عابرين موج مي‌زد. براي فرود هواپيما راه ديگري وجود نداشت. اما بناگاه فرمان را به سمت چپ حركت دادم. حس كردم بايد هواپيما را بلافاصله ترك كنم. اكنون جنگنده‌ در مسيري غير از مسير قبلي به زمين نزديك مي‌شد. به طور حتم اگر هواپيما در خيابان به زمين اصابت مي‌كرد، با موشكي كه به همراه داشت، هر آنچه را در خيابان و اطراف آن بود منهدم مي‌ساخت.
هواپيما به سمت چپ به گردش درآمد و من در حالي كه نام خدا را بر زبان جاري مي‌ساختم، فشاري به يكي از دو اهرمي كه در دو طرف پاهايم قرار داشت، وارد ساخته و در همان حال، اهرم‌ها را با تمام قدرت بالا كشيدم. شانس آوردم كه بعد از كشيدن اهرم‌هاي پرتاب، پرش به طور اتوماتيك صورت گرفت. دريچه كابين كه روي سر خلبان قرار داشت‌، باز شد و سپس موشك زير صندلي پرتاب، منفجر گرديد و من نزديك به 100 متر به عقب پرتاب شدم. وقتي در هوا معلق شدم به فاصله چند ثانيه، چتر باز شد و در همان حال صندلي پرتاب نيز از خلبان جدا شد. چيزي نگذشت كه با چتر به زمين رسيدم؛ زميني كه...

*
مادرم تمام هستي و زندگي‌ام بود. در دوراني كه به ماموريت مي‌رفتم، چهره مهربانش لحظه‌اي از برابر ديدگانم محو نمي‌شد. او همواره به من اميد زندگي مي‌داد و در غم‌ها و شادي‌هايم شريك بود. محبت او نسبت به من و ديگر اعضاي خانواده‌ام فوق‌العاده بود.
پدرم مردي بود تنومند و داراي چشماني تيز، كه هر زمان با خشم و غضب به ما خيره مي‌شد، ترس وجودمان را فرا مي‌گرفت. خدمت او در ارتش، بيش از 29 سال طول كشيد و در اين مدت از رده سرباز وظيفه به درجه افسرياري ارتقاء يافت. پدر و مادرم، دلسوز و مهربان بودند و هيچ چيز به اندازه وجود آن ها ما را خوشحال و اميدوار نمي‌كرد. نهايت سعي و تلاش آن ها اين بود كه ما را به گونه‌اي صحيح، تربيت نمايند.
تعداد، اعضاي خانواده كم نبودند؛ 13 نفر، يعني پدر و مادر، 7 پسر و 4 دختر. و اگر آن برادري كه 50 روز بعد از تولدش از دنيا رفت، زنده مي‌ماند، جمع ما به 14 نفر مي‌رسيد.
خاطره تلخي است. ياد آن روزها كه مي‌افتم اشك در چشمانم حلقه مي‌زند. 8 ساله بودم كه آن حادثه وحشتناك براي برادرم رخ داد. موضوع بسيار ساده اتفاق افتاد.
برادرم به دنيا آمد و زندگي جديدش را در ميان قيل و قال ميهمانان و آمد و رفت‌هاي فاميل شروع كرد. روزها بدين گونه گذشت تا او وارد چهلمين روز تولدش شد. در اين زمان پدرم تصميم گرفت، مادرش - مادر بزرگم - را به منزل ما بياورد او پيرزني بود هفتاد ساله كه بر اثر كهولت سن، از وضعيت بينايي رنج مي‌برد. او آمد و عضوي شد از اعضاي خانواده ما.

يك روز، هنگامي كه دور هم نشسته و مشغول گفت‌وگو بوديم، ناگهان صداي گريه نوزاد - برادرم - بلند شد. او به طرز وحشتناكي جيغ مي‌زد و گريه مي‌كرد. گريه‌هايش بيشتر به ضجه شبيه بود تا گريه. مادرم سراسيمه به طرف اطاق ديد و دنبال او ما هم وارد اطاق شديم. مادربزرگم در گوشه‌اي از اطاق كز كرده و رنگ از رخسارش پريده بود. نوزاد روي دست‌هاي مادرم چنان دست و پا مي‌زد كه گويي نفس‌هاي آخرش را مي‌كشيد. با ديدن اين وضع، فرياد دردآلود مادرم بلند شد. گرد او و نوزادي كه فريادش يك لحظه قطع نمي‌شد، حلقه زديم. مادر همان گونه كه اشك مي‌ريخت، نگاه پرسشگرش را بر چهره مادر بزرگ دوخت، و او مظلومانه، در حالي كه آرام آرام گريه مي‌كرد، ماجرا را شرح داد.
- وقتي وارد اطاق شدم، متوجه نوزاده كه در وسط اطاق خوابيده و ملحفه سفيدي رويش كشيده شده بود، نشدم. پايم را روي او گذاشته‌ام.
تا پدرم از محل كار به خانه بازگردد، نوزاد بي‌وقفه گريه كرد و بي‌تابي نمود. با ورود پدرم جوي از ترس و وحشت در خانه حكمفرما شد. در عين مهرباني مرد خشن و سختگيري بود كه وجودش، اهل خانه، خصوصا مادرم را غرق در وحشت مي‌كرد. وقتي علت گريه بي‌وقفه بچه را جويا شد، مادر بزرگ، تمام ماجرا را به او گفت. پدرم چند لحظه‌اي به بچه نگاه كرد و آنگاه زير لب زمزمه كرد: "انالله و انا اليه راجعون. " به سرعت لباسش را عوض كرد و دقايقي بعد به اتفاق مادرم از خانه خارج شدند تا برادر شيرخوارم را به نزد دكتر ببرند.
لحظات به كندي مي‌گذشت و ما دلواپس و نگران چشم به در دوخته بوديم. حدود دو ساعت از رفتن آن ها مي‌گذشت كه زنگ در به صدا درآمد. در را كه باز كردم ، چشمم كه به چهره اندوهگين والدينم افتاد، غم تمام وجودم را پر كرد. مادربزرگ كه بيش از ما از اين موضوع رنج مي‌برد، با نگراني از پدرم پرسيد: "دكتر چه گفت؟ چه به سر بچه‌ام آمده؟ "
پدر در حالي كه سعي مي‌كرد خونسردي‌اش را حفظ كند گفت: "اين مشيت خداست! دكتر نتوانست كاري براي او انجم دهد. او گفت كه يكي از اعضاي داخلي بچه دچار خونريزي شده . تنها خدا مي‌تواند به او عمر دوباره ببخشد! "
مادربزرگ با شنيدن اين حرف به گريه افتاد و در ميان هق هق گريه‌اش گفت: "خدايا مرا ببخش، من باعث اين گرفتاري شدم. "
هفت - هشت روز بعد، ناگهان گريه بي‌وقفه برادرم خاموش شد و او جان به جان آفرين تسليم كرد و پدر و مادرم در ميان اندوه شديد و ابراز تاسف همسايگان، با دلي پر درد او را در مجاورت مرقد امام جواد(ع) به خاك سپردند.

*
ماه‌ها از آن حادثه دلخراش گذشت. من و خواهرم - كه دو سال از من بزرگتر است - آخرين روزهاي سال دوم ابتدايي را پشت سر مي‌گذاشتيم. با هم درس مي‌خوانديم و خود را براي برگزاري امتحانات آماده مي‌ساختيم. در اين ميان پدرم هم گاه و بيگاه به وضعيت درسي ما رسيدگي مي‌كرد.
زمان برگزاري امتحانات فرا رسيد؛ و ما توانستيم با دادن آخرين امتحان، سال دوم تحصيل را به پايان برسانيم. امتحانات كه تمام شد، با بي‌صبري به انتظار نتايج نشستم. چند روز بعد، نتايج اعلام شد و من و خواهرم موفق شديم با نمرات خوبي قبول شويم. از شادي در پوست نمي‌گنجيديم. در اين بين پدر و مادر بيش از ما به خاطر قبول شدن من و خواهرم خوشحالم بودند.
ايام تعطيل فرا رسيد. خواهرم، در كارهاي خانه به مادرم كمك مي‌كرد و من هم دايما دنبال شيطنت و بازي‌هاي پر شر و شور خود بودم.
يك روز كه در كوچه با بچه‌‌ها مشغول بازي بودم. روي ديوار ساختماني كه نزديك خانه‌امان قرار داشت، رفتم. تصميم گرفتم از روي آن كه فاصله‌اش با زمين بيش از يك متر بود، بپرم. روي زمين كه فرود آمدم، دردي طاقت‌فرسا، سراسر وجودم را پر كرد. از زحمي كه لبه تيز سر يك بطري شكسته كف پايم باز كرده بود، خون زيادي مي‌آمد. بچه‌ها دورم حلقه زده بودند و نمي‌دانستند چه كمكي مي‌توانند به من بكنند. در اين لحظه يكي از همسايگان كه اين ماجرا را ديده بود، سراسيمه مرا بغل گرفت و به خانه برد. مادرم وقتي مرا در آن حال ديد، نزديك بود از شدت ناراحتي غش كند. خانواده‌ام نمي‌دانستند چكار بكنند. خوشبختانه آن مرد همسايه به دادم رسيد و مرا به بيمارستان رساند. زخمم كه پانسمان شد با آن مرد به خانه بازگشتم. در خانه، همه‌اش دلواپس واكنش پدرم بود. او در اين گونه موارد عكس‌العمل خشني داشت. پدرم كه به خانه بازگشت. با ديدن پاي پانسمان شده‌ام، تنبيه‌ام نكرد، ولي گفت كه حق ندارم براي بازي به كوچه بروم. غصه‌ام گرفت. آخر چگونه مي‌توانستم،‌تعطيلات را در خانه سپري كنم. پس از چند روز، پايم كه خوب شد، بازي در كوچه را از سر گرفتم. پدر هم يادش رفته بود كه چه حرفي به من زده است.

تعطيلات تابستان كم‌كم به نيمه مي‌رسيد و ما فارغ از درس و مدرسه، مشغول بازي و شيطنت بوديم. يك روز پسر يكي از اقواممان به خانه ما آمد. مادرم كه مشغول پختن نان بود از او خواست تا از نخلي كه در حياط خانه‌ما وجود داشت، برخي از شاخه‌هاي خشكش را بكند تا او به عنوان هيزم استفاده كند. او با شنيدن اين حرف فورا بالاي پشت بام رفت و من هم براي كمك به دنبالش راهي پشت‌بام شدم. دست‌ها را دراز كرديم و مشغول شكستن شاخه‌هاي خشك نخل شديم. موقعي كه مي‌خواستم او را در كندن شاخه‌اي كمك كنم،‌ ناگهان پايم ليز خورد و كله پا به زمين افتادم. به دنبال من - او هم كه هول شده بود - از بالا سرنگون شد و به شدت روي من افتاد. در يك لحظه چشمانم سياهي رفت و بيهوش شدم. پس از يكي دو ساعت با كمك ديگران به هوش آمدم. از اينكه سالم بودم، خيلي تعجب كردم. تنها گردن و سرم كمي درد مي‌كرد. بعد از يكي - دو روز استراحت، سلامتي خود را باز يافتم و دوباره همان مي و همان ساقي؛ كوچه بود و شيطنت‌ها و بازيگوشي‌هاي من با بچه‌ها.
تا به خود بيايم، سه ماه تعطيلي سپري شد و سال تحصيلي جديد فرا رسيد. در سال جديد علاوه بر من و خواهرم كه در كلاس سوم بوديم،‌ برادر كوچكمان هم به جمع ما اضافه شد. او از اينكه اولين سال تحصيلي‌اش را شروع مي‌كرد، بسيار خوشحال بود.
هنوز چند روزي از سال تحصيلي جديد نگذشته بود كه پسر عمه مادرم و پسر عمويم به منزل ما آمدند و در آنجا ماندگار شدند. يكي از آنها دانشجوي رشته پزشكي بود و ديگري هم در سال سوم متوسطه درس مي‌خواند. آنها براي ادامه تحصيل ناچار بودند نزد ما بمانند و اين موضوع ما را خيلي خوشحال مي‌كرد.
با آمدن آنها درس ما هم پيشرفت بهتري پيدا كرد. يك روز كه با اعضاي خانواده‌، دور هم جمع شده بوديم،‌ پسر عمويم به پدرم پيشنهاد كرد كه يك تلويزيون براي خانه بخرد، او بعد از چند لحظه فكر با اين كار موافقت كرد.
تلويزيون قسطي كه وارد خانه شد، نزديك بود از شدت خوشحالي بال دربياورم. حالا ديگر كار ما شده بود، نشستن پاي تلويزيون و از اول تا آخر برنامه‌ها را تماشا كردن؛ اما هنوز چند روزي نگذشته بود كه سر ناسازگاري پدر شروع شد. او كه تماشاي تلويزيون را مانع پيشرفت درسي ما مي‌ديد، تهديدمان كرد كه اگر اوضاع بدين گونه ادامه يابد، تلويزيون را از خانه خواهد برد. با اين تهديد،‌مجبور شديم، از ديدن بسياري از برنامه‌هاي تلويزيون صرف‌نظر كرده و اكثر وقت‌مان را صرف درس خواندن كنيم.
چند ماه از سال مي‌گذشت كه مدير مدرسه‌مان، تصميم گرفت، تعدادي از دانش‌آموزان را براي سفر به شهر سامرا ببرد. اسم من هم توي ليست بود؛ فقط مي‌بايست پدر و مادرم اجازه دهند. مادرم كه با اين سفر موافق بود. مانده بود پدرم كه آن هم رضايت داد.
صبح خيلي زود، غذاي ساده‌اي را كه مادرم برايم تهيه كرده بود، برداشتم و راهي مدرسه شدم. به مدرسه كه رسيدم، اتوبوس‌هايي را ديدم كه به طور منظم جلوي در مدرسه توقف كرده بودند.
سوار اتوبوس‌ها شديم و دقايقي بعد راه افتاديم. در طول مسير مناظر زيبايي را كه قبلا نديده بوديم، تماشا مي‌كردم. در قيافه همه بچه‌ها،‌شادي و خوشحالي موج مي‌زد. بعد از پيمودن مسيري نسبتا طولاني، به شهر سامرا رسيديم و اول از همه زيارت اما بزرگوار، امام هادي(ع) و اما حسن عسگري(ع) مشرف شديم. بعد از زيارت، به تماشاي گلدسته "لويه " كه در عهد خلافت هارون‌الرشيد، بنا گرديده بود، رفتيم. رفتن به بالاي گلدسته، كه ارتفا بسيار زيادي داشت، بسيار مهيج و شادي‌آور بود.
بعد از ظهر بازگشتيم در حالي كه از شدت خوشحالي نزديك بود بال درآورم. شروع به دويدن به سمت خانه كردم تا ديدني‌ها و شنيدني‌هايم را براي خواهر و ديگر اعضاي خانواده‌ام تعريف كنم.
روزهاي و ماه‌ها از پس هم سپري شد و زمان امتحانات نهايي فرا رسيد. بعد از پايا امتحانات، نتايج را كه گرفتيم، من و خواهرم، موفق شده بوديم با معدل خوبي قبول شويم و به كلاس چهارم برويم و برادر كوچكم هم به سال دوم ابتدايي قدم گذاشت.
تعطيلات سه ماه، خيلي زود به پايان رسيد و سال تحصيلي جديد را آغاز كرديم سال چهارم را هم، با همت و تلاش خودمان و لطف خداوند با موفقيت به پايان رسانديم.
در اين سال، مادرم، پسر و دختري به دنيا آورد و مجموعا 5 برادر و 6 خواهر شديم. با اين تعداد افراد، خرج خانه، كمرشكن بود. خوشبختانه در اين فاصله پدرم به درجه افسرياري ارتقا پيدا كرد و بر حقوقش افزوده شد.
وارد سال پنجم كه شدم، تعداد افرادي كه در خانه ما مشغول تحصيل بودند،‌ افزايش يافت و بدين ترتيب سه برادر و يك خواهرم نيز وارد مدرسه شدند. آخرين برادرم موفق‌تر از بقيه درس مي‌خواند. او در هر مقطع تحصيلي رتبه اول را به دست مي‌آورد. پدرم هميشه از او با افتخار اسم مي‌برد و ياد مي‌كرد. پدرم پيش بيني كرده بود كه او - آخرين برادرم - آينده درخشاني خواهد داشت. بعدها متوجه شدم حق با پدرم است؛ زيرا او بالاخره موفق شد، دانشكده پزشكي را به رتبه و نمرات بالايي پشت سر بگذارد و طبيب شود.

سال پنجم و ششم را پشت سر گذاشتم و وارد دوره متوسطه شدم و دو برادر ديگرم به ترتيب به كلاس هاي چهارم و سوم ابتدايي قدم گذاشتند. در اين سال خداوند نوزاد پسري به جمع خانواده ما اضافه كرد كه باعث خوشحالي بيش از حد پدرم گرديد. به اين ترتيب ما 6 برادر شديم كه بزرگترين آن ها من بودم، خانواده خوشبختي بوديم و دوستي، محبت و احترام در بين ما حاكم بود.
اين خوشبختي و شاد كامي كه بر محفل خانوادگي ما سايه گستر بود، با آمدن خانواده‌اي از منطقه جنوب، كه با پدرم رابطه خويشاوندي داشتند، رخت بر بست.
اين خانواده از يك پيرزن هفتاد ساله، دختر 25 ساله‌اش و نيز پسر بزرگي كه در ارتش خدمت مي‌كرد و بالاخره نوه‌اش كه از سايه پدر و مادر محروم بود، تشكيل يافته بود. آن ها كه تنها ممر در آمدشان، مستمري پسر نظامي‌اشان بود، در منزل مجاور ما كه به عمويم تعلق داشت با پرداخت اجاره‌اي ناچيز سكني گزيدند.

روزها گذشت تا اينكه آرامش زندگي ما دستخوش طوفاني سهمگين گرديد. مسبب اصلي، خانواده آن پيرزن بودند. پدرم ضمن رفت و آمد به خانه آن ها، دلباخته همان دختر 25 ساله شد. و اين آغاز يك حادثه غم انگيز بود. رفتار پدرم روز به روز تغيير مي‌كرد و مادرم با مشاهده حركات او، لحظه به لحظه غمگين‌تر و افسرده‌تر مي‌شد. يك روز با مادرم سر صحبت در اين زمينه را گشوده و گفتم: "مادر، اين روزها پدر را در حالتي غير طبيعي مي‌بينيم، او بيشتر وقت خود را با همسايه‌ جديد مي‌گذارند اين كار او چه معني مي‌دهد؟ "
اين را كه گفتم، علايم اضطراب و نگراني بر چهره مادرم پديدار شد. او به غصه و ناراحتي شروع به حرف زدن كرد. از صحبت‌هايش فهميدم كه پدرم ده سال قبل تمايل شديدي به ازدواج مجدد داشت كه موفق نشده بود. هر چه فكر كردم علت حركت پدرم را نتوانستم درك بكنم. شايد به خاطر اين مي‌خواست مجددا ازدواج كند كه مادرم زني فقير و در عين حال متدين بود. اين موضوع براي من خنده دار و در عين حال غير قابل قبول بود. از پدرم كه صاحب 6 پسر و 4 دختر بود، تصور چنين اقدامي نمي‌رفت. آخر او در زندگي كمبودي احساس نمي‌كرد، پس چرا مي‌بايست فكر اين موضوع را بكند؟
اين اولين موقعيت دشوار زندگي‌ام بود؛ آن هم در سن 12 سالگي و در آغاز سال تحصيلي‌ اول متوسطه.
روزها حركات پدرم را زير نظر داشتم و از اين همه تغيير رفتار او غرق در حيرت مي‌شدم. پدرم هنگام مراجعه به منزل چهره‌اي شاد و بشاش داشت. دست و صورت خود را مي‌ششت؛ غذايش را مي‌خورد؛ و بعد از استعمال عطر، آماده رفتن به منزل همسايه جديد مي‌شد.
كم كم دامنه اين ديد و بازديد‌ها گسترش يافت تا اينكه يك روز پدرم با صراحت اعلام كرد كه به زودي ازدواج خواهد كرد. مقدمات كار توسط آن پيرزن شرور فراهم گرديده بود؛ پيرزني كه حتي نمي‌خواست قبول كند كه شوهر دخترش فردي متاهل و داراي 10 فرزند مي‌باشد.
مادرم كه در مقابل اصرار پدر كاري از دستش ساخته نبود؛ سكوت اختيار كرد و هيچ كلامي بر زبان نراند.
دو ماه گذشت. در اين مدت پدر مشغول تهيه لوازم عقد و عروسي بود. او خيلي زود موعد عروسي را تعيين كرد. زمان تعيين شده مصادف بود با ايام نيمسال تحصيل من، در گيرو دار اين مسئله مادرم صاحب يازدهمين فرزند شد و برادري ديگر به جمع ما افزوده گرديد. مانده بودم با دو اطاقي كه منزل ما داشت و اين جمع دوازده نفر، پدر مي‌خواهد زن جديدش را در كجا جاي بدهد. حتما در روز عروسي هم مشكل به وجود مي‌آمد.
رفتار پدر با مادرم روز به روز تغيير مي‌يافت، خشك و خشن و دشمنانه، و بالاخره كار به آن جا كشيد كه او با وقاحت دستش را روي مادرم بلند كرد. با رفتار بد پدرم، تدريجا درد و اندوه، فضاي خانه را پر كرد؛ خانه‌اي كه نمي‌شد صداي خنده و شادي روزي از آن به گوش نرسد.
روزها را در اندوه و ناراحتي سپري مي‌كرديم. هر روز با ديدن قيافه مهربان اما رنجور مادرمان كه سعادت و خوشبختي‌اش، قرباني اين ازدواج شده بود، دلمان به درد مي‌آمد. پدر زندگي تازه‌اي را با همسر جديدش آغاز كرد. گويي جوان بالغي بود كه هنوز طعم ازدواج را نچشيده بود. با گذشت زمان، اندك اندك، سطح توقعات زن بابا، از او و ديگر اعضاي خانواده وسعت يافت. او سعي داشت پدرم را به گونه‌اي مطيع خود سازد.
شرايط موجود در خانه، اثر سويي روي درس و مدرسه من و خواهرم گذاشت. ديگر مثل سابق اشتياقي به درس خواندن نداشتيم و زماني كه هم كه موعد برگزاري امتحانات فرا رسيد، در امتحان رياضيات كه من و خواهرم بهترين نمره را كسب مي‌كرديم، تجديد شديم.
غمگين و افسرده، سعي كرديم با تلاش بيشتر در امتحانات دوره دوم نمره‌ بهتري كسب كنيم، ولي اين بار هم موفق نشديم و در نتيجه مجبور شديم، در سال اول متوسطه در جا بزنيم. پدرم با شنيدن خبر مردودي ما، خيلي ناراحت شد، زيرا انتظار اين نتيجه را از ما نداشت. خودش احساس كرد كه چه عللي موجب بروز اين مساله شده است ولي لب به سخن نگشود.
با گذشت زمان، دامنه توقعات زن بابا، گسترش يافت و عرصه را بيش از پيش بر پدرم تنگ كرد. پدرم، راز دل خود را با يكي از همسايگان كه يك زن نجيب فلسطيني بود در ميان گذاشت اين زن نزديك به 15 سال در همسايگي ما زندگي كرده بود. او فوق العاده مورد احترام خانواده ما بود، شايد به اين دليل كه از زانوي من و ساير خواهران و برادرانم در گذشته بود. هميشه در تمام گرفتاري‌هاي و مشكلات، او را در كنار خود احساس مي‌كرديم. روي همين حساب پدرم هم، اگر برايش در زندگي با همسر جديدش، مشكلي پيش مي‌آمد، براي رفع‌اش با آن زن درد دل مي‌كرد و راهنمايي مي‌خواست. نهايتا اين زن حرف‌هايي را كه بين او و همسرش رد و بدل مي‌شد، به اطلاع ما مي‌رساند.
در يكي از روزها پدرم شتابزده از سر كار برگشت، او كه احساس خستگي شديد مي‌كرد، بعد از پوشيدن لباس منزل از همسرش خواست تا رختخواب او را پهن كند، ولي او اعتنايي به حرف شوهرش نكرد. پدرم بار ديگر درخواست خود را تكرار كرد. اين بار زن بابا خطاب به خواهر كوچكم گفت: دختر برخيز رختخواب پدرت را پهن كند! پدرم با شنيدن اين حرف، در حالي كه سعي مي‌كرد خونسردي‌اش را حفظ كند، گفت: نيازي به اين كار نيست. بعد با ناراحتي شروع به خوردن غذا كرد. در چهره او غم و اندوه موج مي‌زد. بعد از شام دست‌هايش را شست و وارد اتاقي شد كه همسرش در آن خوابيده بود. هنوز چند دقيقه نگذشت بود كه صداي داد و فريادي از داخل اطاق بلند شد. پدرم كه در طول اين مدت بر خشم خود مسلط شده بود يكباره از كوره در رفته و همسرش را زير ضربات مشت و لگد قرار داد. فرياد و شيون زن بابا از داخل اطاق به گوش مي‌رسيد. من و مادرم و خواهرانم كه در اطاق ديگر نشسته بوديم، نمي‌توانستيم كاري برايش انجام دهيم. يك دفعه ياد گفته زن همسايه‌مان افتادم كه گفته بود؛ پدرم از اين ازدواج سخت پشيمان است و از دست زن جديدش هم حسابي دلخور. چند لحظه بعد پدرم در را باز كرد و از اطاق خارج شد. عرق از سر و رويش جاري بود و صداي نفس هايش به گوش مي‌رسيد. زن بيچاره هم كه بر اثر ضربات شديد به زحمت حركت مي‌كرد؛ فقط توانست اثاثيه خود را جمع آوري كند و شتاب زده به منزل مادرش برود.


هنوز چند ماهي از سال تحصيلي جديد نگذشته بود كه ناگهان حال پدرم بد شد. او از ناحيه شكم و قفسه سينه احساس درد مي‌كرد؛ گاهي وقت‌ها درد آنچنان شدت مي‌گرفت كه او را درهم مي‌پيچاند و سخت آزار مي‌داد. سابقه نداشت كه او اين گونه بشود. ما از اين كه او را در چنين وضع اسفباري مي‌ديديم، بسيار ناراحت بوديم. با شدت يافتن بيماري، نزد پزشكان مراجعه كرد، اما نتيجه نگرفت. نتايج آزمايش‌ها نيز هيچ گونه علايم بيماري را نشان نمي‌داد. همه پزشكان بالاتفاق مي‌گفتند كه او از سلامت خوبي برخوردار است و فشار خون و درجه حرارت بدنش كاملا طبيعي است، و اين مساله باعث تعجب ما شده بود.
يك شب در يك برنامه بهداشتي تلويزيون، مجري برنامه اعلام كرد كه به زودي، تعدادي از پزشكان خارجي متخصص بيماري‌هاي سينه و شكم، وارد عراق مي‌شوند. مجري از شهروندان بيمار مي‌خواست در صورت نياز به شهر طب واقع در مركز بغداد، مراجعه و نوبت بگيرند.

پدرم براي گرفتن نوبت مراجع كرد. چند روز كه گذشت، نوبت او فرا رسيد. دكتر بعد از يك سري معاينات، به او تاكيد كرد كه بايستي بستري شود و مورد معاينات دقيق‌تر قرار بگيرد. پدرم سه چهار روز در بيمارستان بستري شد و تحت معاينات قرار گرفت نتايج تمام معاينات كاملا مثبت بود و آزمايشات نشان مي‌داد كه او از سلامت كامل برخوردار مي‌باشد اما تدريجا دردها افزايش يافت و حال پدرم به وخامت گراييد. او بعد از چند روز استراحت در بيمارستان به همراه داروهاي مسكن به منزل مراجعت كرد اما گاه و بيگاه درد به سراغش مي‌آمد و امانش را مي‌بريد.

روز پنج شنبه 10 مارس 1977 بود. بعد از پايان ساعات درسي، در مدرسه ماندم تا مسابقه بسكتبال را تماشا كنم در آن موقع دو ماه به پايان سال تحصيلي سوم متوسطه باقي مانده بود. مسابقه كه تمام شد به منزل بازگشتم. هنوز به چند متري خانه نرسيده بودم كه از سمت خانه، صداي گريه و زاري به گوشم رسيد. وارد خانه كه شدم زنان همسايه را ديدم كه همراه خواهرانم با قيافه‌هاي غمزه در حياط خانه جمع شده‌اند. نمي‌دانستم چه اتفاقي رخ داده است. از خودم پرسيد: پدرم كجاست؟ مفهوم اين گريه و زاري‌هاي چيست؟ بهت زده و حيران به خواهرانم مي‌نگريسم كه يكي از زنان همسايه به من نزديك شد و گفت: حال پدرت وخيم شد و از هوش رفت، ناچار او را به بيمارستان انتقال دادند. مادرم كه در آن لحظه به خانه دايي‌ام رفته بود، پس از شنيدن اين خبر به منزل بازگشت و بعد از آن سراسيمه به بيمارستان شتافت. فاصله بيمارستان تا منزل، يك كيلومتر بود.

وارد بيمارستان كه شدم، نمي‌دانستم كجا بروم، سرگردان ايستاده بودم كه يكي از برادرانم كه پدر را به بيمارستان آورده بود، به دادم رسيد و مرا به طبقه دوم؛ بخش داخلي برد. بسيار نگران و آشفته بودم. نمي‌دانستم چه كار بكنم. قلبم به شدت مي‌تيپيد. در اتاق را كه باز كردم، اولين نفري كه مقابلم ظاهر شد، همان زن فلسطيني بود كه پدرم ناراحتي‌هاي و مشكلات ازدواج مجددش را با او در ميان مي‌گذاشت. او با قيافه‌اي ماتم زده و چشماني خيس از اشك، سعي كرد حرفي را به من بزند. در آن حال مادرم را ديدم كه بي هوش كف اطاق افتاده و پزشك او را معاينه مي‌كرد. پدرم هم آرام و بي حركت‌ خوابيده بود. زن همسايه، دستم را گرفت و از اتاق بيرون آورد. از اطاق كه بيرون آمديم؛ رو به من كرد و گفت: صبور باش پسرم! تو حالا مرد خانه‌اي. خدا به تو صبر بدهد.

با شنيدن اين سخنان، دنيا در برابر ديدگانم تيره و تار شد. بدنم لرزيد و نفسم به سختي درآمد. دستم را روي سر گذاشتم و روي زمين نشستم. گريه امانم نداد.
با ماشين يكي از همسايگان، به طرف خانه حركت كرديم. به خانه كه رسيديم، جمعيت زيادي را ديدم كه در داخل و خارج از خانه‌ام تجمع كرده بودند. دقايقي بعد جنازه پدرم را به خانه آوردند. مادر و برادران و خواهرانم، با قيافه‌اي مظلوم، گوشه حياط جمع شده بودند و اشك مي‌ريختند. جنازه را در وسط حياط قرار دادند. جمعيت سخت مشغول گريه و زاري و عزاداري شدند. جرات نگاه كردن به جنازه را نداشتم. در گوشه‌اي كز كرده و مانند كودكان زار مي‌زدم. ياد محبت‌هاي او كه مي‌افتادم، احساس مي‌كردم او هنوز زنده است، دلم مي‌خواست، بلند شودم و با محبت مرا صدا بزند.
زمان تشييع جنازه فرا رسيد. جنازه پدرم را روي سقف يكي از اتومبيل‌هاي قرار داديم و راه افتاديم. برخي از همسايگان و خويشاوندان با اتومبيل براي تشييع حضور يافته بودند.
اتومبيل‌ها بعد از همراهي ما تا مكاني از شهر، مراجعت كردند و تنها اتومبيل حامل جنازه و دو اتومبيل ديگر باقي ماندند.
ساعتي بعد به شهر مقدس نجف رسيديم و به طرف ضريح حضرت علي (ع) حركت كرديم. بعد از پايان مراسم غسل و خواندن دعا و زيارتنامه به سمت گورستان نجف روانه شديم. عمويم قبلا با متولي آنجا كه مدفن بسياري از بستگان و خويشاوندان ما است كارها را رديف كرده بود. زماني به گورستان رسيديم كه قبر كاملا حفر شده بود. محوطه از جمعيت موج مي‌زد، همه گريه مي‌كردند.
مات و مبهوت ايستاده بودم و فضاي گورستان را تماشا مي‌كردم. اولين بار بود كه قبرها را مشاهده مي‌كردم. جايي كه انسان در آن به منزل ابدي خود انتقال مي‌يابد، جايي كه انسان بايستي از آن جا درس عبرت بگيرد. آمال و آرزوهاي هر انساني در اينجا ختم مي‌شود.

در آن لحظات كه به آخرين سرنوشت انسان‌ها مي‌انديشيدم، صداي ضجه و ناله فضاي آن محوطه را پر كرده بود. جنازه پدرم را داخل قبري گذاشتند. با اين كه تحمل ديدن اين صحنه را نداشتم. اما آخرين نگاهم را به جنازه پدر انداخته و با او ودفاع كردم.
بعد از انجام مراسم تدفين، به كوله باري از غم و اندوه به منزل بازگشتيم. روز اول اين گونه گذشت. دومين روز فوت پدرم، همسر جوانش صاحب فرزندي از پدر گرديد. با شنيدن اين خبر، داغ ما تازه و قلبهايمان مالامال اندوه شد.

ادامه دارد

ويژه‌نامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس

انتهاي پيام/

منبع خبرگزاری فارس
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.
با عرض پوزش،دیگر در انجمن حضور ندارم،که به پیام ها پاسخ بدم.
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 7545
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷, ۴:۲۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 9280 بار
سپاس‌های دریافتی: 22106 بار

Re: خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط sinaset »

خاطرات خلبان عراقي «عصام عبدالوهاب الزبيدي»/2
خاطراتي از آموزش خلبانان عراقي در پاكستان
خبرگزاري فارس: بعد از اين كه خيالم از جانب آزمايشات پرواز راحت شد و جزء نفرات برگزيده جهت اعزام به پاكستان قرار گرفتم.از قبولي‌ام براي اعزام به پاكستان بي‌اندازه خوشحال بودم. وقتي موعد سفر تعيين شد، موضوع را به اطلاع خانواده‌ام رساندم.
 تصویر 
اشاره:
طي اين خاطرات با روزهايي از زندگي شخصي و نظامي خلبان «عصام عبدالوهاب الزبيدي» كه در سال هاي دفاع مقدس به اسارت سپاه اسلام درآمد آشنا مي‌شويم كه براي هر خواننده ايراني مي‌تواند جذاب و پركشش باشد. آن چه مي خوانيد ، بخش دوم از خاطرات خلبان عراقي است:

روزهاي سخت و مرارتباري بر ما مي‌گذشت. هنوز يك ماه از فوت پدر نگذشته بود كه همسر پدرم به همراه دو فرزند (برادران ناتني من) و مادرش به موطن اصلي خود در منطقه جنوب بازگشتند.
آخرين فردي كه ما را ترك كرد، دايي‌ام بود. او بعد از سپري شدن مراسم عزاداري هنگامي كه مي‌خواست با ما خداحافظي كند، خطاب به من گفت: "حالا تو سرپرست خانواده و جانشين پدرت هستي، مادر و خانواده‌ات را گرامي بدار. " از شنيدن اين توصيه‌ها، ترس و نگراني در وجودم راه يافت. از يك طرف به آينده تاريك و نامعلوم مي‌انديشيدم و از طرف ديگر خوشحال بودم كه از اين كه سرپرست و نان آور خانواده شده‌ام.
منزل از ميهمان خالي شد و براي لحظه‌اي من و مادرم تنها مانديم. چشم در چشمان غمزده او دوختم و پرسيدم: "مادر! اوضاع را چگونه مي‌بيني؟ " او با همان لحن گفت: "مشيت خداوند چنين بوده كه ما در سختي و محنت زندگي كنيم. به هر حال خدا خواسته است كه تو در اين سن سرپرست خانواده‌ات باشي. چاره‌ چيست؟
سرم را بالا گرفتم و با اميدواري گفتم: "خداوند متعال يار و ياور ما خواهد بود. مادر! تو بركت خانواده هستي و اگر خداي ناكرده نباشي، زندگي براي من و برادرانم آن چنان لطفي نخواهد داشت. "
لبخند محزون مادرم كه بر لبانش نقش بست، نور اميدي در دلم روشن كرد و با خوش بيني منتظر حوادث بعدي شدم.

تنها منبع درآمد ما، حقوق بازنشستگي پدرم بود و جز آن هيچ گونه درآمدي نداشتيم. هر روز صبح تا بعد از ظهر دنبال قضيه انحصار وراثت بوديم تا اينكه بالاخره به نتيجه رسيديم. آن روزها مصادف بود با پايان سال تحصيلي و خوشبختانه من و خواهرم اين سال را با موفقيت سپري نموده و وارد سال چهارم متوسطه شديم. بعد از پايان كار انحصار وراثت، سهم عمده‌اي از حقوق بازنشستگي پدرم به ما و بقيه به همسر پدرم و دو فرزند كوچكش تعلق گرفت.
در يكي از روزهاي اوايل تعطيلات تابستان، عمويم به منزل ما آمد و به من پيشنهاد كرد كه سه ماه تعطيلي را در يكي از ادارات دولتي كار كنم. قرار شد از طريق يكي از آشنايان او در آن اداره قرار داد موقتي را امضا كنم. همه اعضاي خانواده از اين كه من كاري پيدا كرده بودم خوشحال شدند. در حقيقت با وجود اين كه مادرم در مخارج منزل نهايت صرفه جويي را مي‌كرد اما حقوق مستمري پدرم براي تامين نيازهاي روزمره كفايت نمي‌نمود.
روز اولي كه سر كار رفتم، احساس غرور مي‌كردم. آن روز، صبح زود از رختخواب برخواسته و بعد از صرف صبحانه از مادرم خداحافظي كرده و از خانه بيرون آمدم.

وارد اداره كه شدم، متوجه گشتم كه بسياري از كاركنان آن جا افرادي مسن هستند. آن ها رفتار خوب و صميمانه‌اي با من داشتند. از اين كه در اينجا مشغول كار شده بودم احساس رضايت مي‌كردم.
اولين ماه از كار كردنم در آن اداره سپري شد و من براي دريافت حقوقم به نزد يكي از مسئولين رفتم. هنگامي كه 90 دينار حقوق يك ماهه‌ام را دريافت كردم، از خوشحالي گويي بال درآورده‌ام با اشتياق از اداره بيرون آمدم و به طرف خانه حركت كردم. در آن هنگام قيافه مهربان و دلسوز مادرم جلو چشمانم مجسم شد و از خود پرسيدم: به راستي مادرم در هنگام دريافت اين مبلغ چه احساسي خواهد داشت؟
در خانه را كه زدم، خواهرم در را باز كرد و به دنبال او مادرم به پيشوازم آمد. دست او را بوسيدم و مبلغ يك ماه‌ام را به او تحويل دادم.
كار بدين منوال پيش رفت و من هر ماه حقوقم را تمام و كمال تحويل مادرم مي‌دادم و او كه زني با تدبير و خانه دار بود، با اضافه كردن اين مبلغ به مستمري پدرم نيازهاي افراد خانواده را تامين مي‌كرد.
تعطيلات تابستان به پايان رسيد و من مجبور شدم دست از كار بكشم و به مدرسه بازگردم، سال تحصيلي را من و خواهرم در سال چهارم متوسطه آغاز كرديم و برادرانم به ترتيب به كلاس هاي ششم ابتدايي، اول و دوم متوسطه قدم گذاشتند.

روزها و ماه‌ها سپري مي‌شد و ما جز خلاء ناشي از مرگ پدر، چيزي را احساس نمي‌كرديم. گاهي با خود خلوت مي‌كردم و به خاطرات گذشته مي‌انديشيدم. حرف‌هاي زيباي پدرم، هوز در گوشم طنين انداز بود. او كه هميشه چشم به آينده و تحصيلات فرزندانش دوخته بود، بارها به من تاكيد كرده بود كه هرگز وارد خدمت نظام نشوم.
سال چهارم متوسطه را با موفقيت به پايان رسانديم و همراه با خواهرم وارد مرحله پنجم علمي شديم، ساير برادرانم نيز با رتبه‌هاي خوب به كلاس بالاتر رفتند.
با شروع تعطيلات تابستاني به اداره اي كه تابستان قبل در آن كار مي‌كردم، بازگشتم و كارم را از سر گرفتم. سعي‌ام اين بود كه مسئوليت خود را در قبال خانواده به ويژه مادرم را به نحوه احسن انجام دهم.
با پايان يافتن تعطيلات تابستاني من و خواهرم خود را براي ورود به كلاس پنجم علمي آماده ساختيم. اين مرحله براي ما از مشكل‌ترين مقاطع تحصيلي به حساب مي‌آمد؛ زيرا با موضوعاتي برخورد مي‌كرديم كه قبلا با آن ها آشنايي نداشتيم، به همين خاطر برنامه گسترده‌اي براي مطالعه دروس و مرور درس‌هاي معلمين تنظيم كرديم.
آخرين تعطيلات تابستاني بعد از سال پنجم علمي از راه رسيد و طبق معمول گذشته در آن اداره مشغول كار شدم. ولي اين بار همكاران سابق جاي خود را به افراد جديد داده بودند. رابطه مسئولين، با من بسيار خوب بود. در صحبتي كه با يكي از آن ها داشتم، به او گفتم كه اين آخرين تابستاني است كه من در اين جا كار مي‌كنم. او كه اين حرف را از من شنيد خيلي ناراحت شد، اما وقتي برايش توضيح دادم كه به خاطر دانشگاه مجبور به ترك اين شغل هستم، خيلي خوشحال شد و برايم آرزوي موفقيت كرد.
 
  از اين كه سه ماه تعطيلي سپري شد، از تمام همكارانم و مسئولان آن اداره خداحافظي صميمانه‌اي كردم و براي هميشه از آن اداره بيرون آمدم.
با شروع سال تحصيلي، با خودم عهد كردم تمامي وقتم را به مطالعه اختصاص دهم و از ملاقات با دوستان، جز در موارد ضروري خودداري كنم. مرحله بسيار حساسي بود و سرنوشت هر يك از ما به اين مرحله بستگي داشت. در اين سال، هر كسي كه نمرات ممتازي كسب مي‌كرد مي‌توانست به دانشگاه راه يابد؛ روي اين حساب، برنامه درسي منظمي براي خود تنظيم كردم و با جديت مشغول درس خواندن شدم، خواهرم هم، با تلاش وجديت همراه و همپاي من درس مي‌خواند. مادر، تمام كارهاي منزل را تقبل كرده بود تا خواهرم فرصت كافي براي درس خواندن داشته باشد.
روزها به كندي سپري مي‌شد و با وقتي كه روي درس خواندن گذاشته بوديم، توانستيم در امتحانات روزمره و آزمايش‌هايي كه معلمين از ما به عمل آوردند، نمرات خوبي كسب كنيم.
سال تحصلي كم كم رو به پايان بود. در اين هنگام زمان امتحانات معرفي فرا رسيد. نتيجه اين امتحانات براي همه دانش آموزان سرنوشت ساز بود. كسي مي‌توانست در امتحانات نهايي شركت كند كه در اين دوره از امتحانات نمره خوبي كسب كرده باشد. اگر فردي در اين امتحانات از چند درس تجديد مي‌شد، مجبور مي‌شد در همان سال تحصيلي ثبت نام كند.
امتحانات مقدماتي گرفته شد. من و خواهرم موفق شديم اين مرحله را با نمرات خوبي پشت سر بگذاريم. حالا بايد خود را براي امتحانات نهايي آماده مي‌كرديم. تنها يك ماه فرصت داشتيم. من در اين فاصله برنامه منظمي براي مطالعه پي ريزي كردم و بيشتر اوقات را به مطالعه پرداختم. خانه و كتابخانه‌اي كه در نزديكي منزلمان قرار داشت، بهترين جا براي درس خواندم بود. اين برنامه صبح بود، اما برنامه مطالعه را بعد از ظهرها در پارك دنبال مي‌كردم. در پارك بعضي از دوستانم هم، وقت مطالعه‌شان را با من تنظيم كرده بودن. يكي از آن ها فاصله سني‌اش با من زياد و داراي همسر و فرزند بود. او در سال سوم متوسطه تحصيل مي‌كرد و به علت اين كه روزها مشغول كار بود، به ناچار شب‌ها به كلاس مي‌رفت.(1)
با نزديك شدن زمان برگزاري امتحانات نهايي، احساس كردم كه به آمادگي كاملي از نظر درسي رسيده‌ام. اولين امتحان، زبان عربي، بود كه توانستم با اطمينان كامل به سؤالات اين درس پاسخ دهم. امتحانات يك روز در ميان انجام مي‌شد و در فاصله 11 روز، زمان همه آن ها سپري شد. اگر من و خواهرم موفق مي‌شديم از اين امتحانات نتيجه خوبي به دست آوريم حتما به يكي از دانشگاه‌ها راه پيدا مي‌كرديم.

ايام تعطيلات تابستاني فرا رسيد و به انتظار دريافت نتايج در منزل به استراحت پرداختم. ميلي براي انجام كار نداشتم، زير خستگي ايام امتحانات را هنوز در وجودم خود احساس مي‌كردم.
يك روز به اصرار يكي از دوستان، براي كار بنايي از خانه خارج شدم. روز سختي بر من گذشت. هنگامي كه به خانه رسيدم، اولين چيزي كه به چشمم خورد، قيافه اندوهگين و غمزده افراد خانواده بود. قلبم به تپش درآمد احساس كردم اتفاقي رخ داده است. خواهرم اين پا و آن پا كرد و گفت: متاسفانه نتيجه امتحان رياضي تو خوب نشده است. از شنيدن اين خبر، اشك در چشمانم حلقه زد. كم مانده بود بزنم زير گريه. خودم را كنترل كردم و از خواهرم پرسيدم كه نتايج امتحانات تو چگونه است. وقتي فهميدم كه او نتايج خوبي از امتحانات به دست آورده اندكي از غم و اندوهم كاسته شد. براي اين كه آن جو غمبار را غوض كنم، از خانه خارج شدم و ساعتي در خيابان به قدم زدن پرداختم. آنگاه به خانه برگشتم و در اطاق را كه بستم. فكرهاي مايوسانه به مغزم هجوم آورد. هرگز فكر نمي‌كردم از اين درس، كه آنقدر به گرفتن نمرات خوب از آن اميدوار بودم، تجديد شوم.
غرق فكر بودم كه مادرم در اتاق را باز كرد و وارد شد. كنارم نشست و شروع به صحبت كرد. حرف هايش برايم حكم مسكن را داشت.
اندك اندك از لاك غمگيانه خود بيرون آمدم. بعد از حرف‌هايي كه مادرم به من زد، به اين نتيجه رسيدم كه نبايد به طور كلي نااميد شوم. هنوز يك روزنه اميد برايم باقي مانده بود. اميد داشتم كه بتوانم در امتحان رياضيات كه در پايان تعطيلات تابستان برگزار مي‌شد، نمره خوبي را كسب كنم.

براي ورود به دانشگاه هيچ گونه اميدي نداشتم. تابستان به نيمه رسيده بود و من با دلسردي خود را براي امتحان رياضي آماده مي‌كردم .نااميدي‌ام براي ورود به دانشگاه به اين خاطر بود كه علاوه بر درس رياضي، در ساير دروس هم نمره رضايت بخشي نياورده بودم . روي اين حساب ترديد داشتم كه به دانشگاه و يا حتي دانشكده‌ها و انستيتو ها راه پيدا كنم. حتي اگر نمره بهتري در امتحان رياضي به دست مي‌آوردم در معدل كل دروس تغيير چنداني حاصل نمي‌شد.
صرف نظر از مساله امتحانات، خانواده هم كه شرايط سختي را از نظر مادي مي‌گذراندند، چشم به آينده من دوخته بودند. به فرض، اگر هم در دانشگاه و يا انستيتو غير نظامي قبول مي‌شدم، هزينه تحصيلم را چه كسي مي‌داد؟ تمام موجودي و در آمد ما، حقوق مستمري پدرم بود كه بعد از فوت او دريافت مي‌كرديم و اين حقوق تنها منبع درآمد ما بود.
تصميم گرفتم براي تامين هر چه بهتر و بيشتر خانواده ام قدم در راه ديگري بگذارم. به هر حال مرد خانواده‌ بودم و مي‌بايستي اين مسئوليت مهم را به هر نحو ممكن عهده دار شوم.
بعد از مدتي، به اين نتيجه رسيدم كه وارد خدمت نظام بشوم؛ اين تنها راه حل بحران فكري و روحي‌ام بود. براي رسيدن به اين هدف، چاره‌اي نداشتم جز اينكه وارد يكي از دانشكده‌هاي نظامي شوم. از سه دانشكده پليس، نيروي هوايي و نيروي زمين، بهترين و مناسبترين دانشكده‌ها، همان دانشكده نيروي هوايي بود. بهترين مزيت اين دانشكده‌ها اين بود كه ماهيانه مبلغي به عنوان كمك هزينه به دانشجويان پرداخت مي‌كردند و اين كمك مالي تا حدودي مشكل هزينه آن ها و خانواده‌هايشان را برطرف مي‌ساخت. شايد اين مساله براي ساير دانشجويان چندان اهميتي نداشت ولي براي من خيلي مهم و تقريبا جنبه حياتي داشت.
براي انجام معاينات پزشكي به بيمارستان نيروي هوايي رفتم. معاينات ابتدايي را يكي پس از ديگري پشت سر گذاشتم و مطمئن شدم كه با مشكل مهمي برخورد نخواهم كرد. در آن فاصله از درس رياضي غافل نبودم و گاه و بيگاه آن را مطالعه مي‌كردم زيرا كه قبول شدن من در دانشكده نيروي هوايي به موفقيتم در اين امتحان بستگي داشت. تنها يك موضوع باعث نگرانيم شده بود و آن اين بود كه مادرم با رفتن من به خدمت نظام موافقت نمي‌كرد. او با تجاربي كه از خدمت پدرم در ارتش داشت دلش با رفتن من رضايت نمي‌داد. اما هرقدر به من توصيه كرد كه از اين تصميم منصرف شوم، زيربار نرفتم.
معاينات پزشكي همچنان ادامه داشت و در همان فاصله هم موعد امتحان درس رياضيات فرا رسيد. بعد از ساعت‌ها مطالعه پيگير وارد جلسه امتحان شدم و بعد از پاسخ دادن به سؤالات با اطمينان از اينكه حتما موفقيتي به دست خواهم آورد، از جلسه خارج شدم.

نتيجه امتحان رضايتبخش بود و من هم موفق شدم كارنامه قبولي را بگيريم. بعد از مدتي من و خواهرم در انستيتو عالي پزشكي بغداد قبول شديم. باورم نمي‌شد؛ اين نهايت آرزوي ما بود، اما متاسفانه نمي‌توانستيم وارد آن انستيتو شويم زيرا هزينه تحصيل آن جا بالا و تهيه آن براي ما تقريبا غيرممكن بود، در نتيجه باز هم بر سر تصميم قبلي‌‌ام كه مادرم با آن مخالفت مي‌كرد، باقي ماندم. خواهرم حاضر نشد به آن انستيتو قدم بگذارد. يكي از دلايل او علاوه بر هزينه تحصيل، مختلط بودن دانشجويان زن و مرد بود.
با منصرف شدن از رفتن به انستيتو عالي پزشكي، مصمم‌تر از گذشته، بقيه معاينات را انجام دادم و به لطف خداوند، موفق شدم تمامي آن ها را با موفقيت پشت سر بگذارم. تنها مصاحبه مانده بود كه در صورت موفق شدن مي‌توانستم به دانشكده نيروي هوايي راه يابم. اين مصاحبه توسط چند خلبان و عده‌اي از پرسنل اطلاعات فرماندهي نيروي هوايي انجام مي‌گرفت.

روز انجام مصاحبه فرا رسيد. به انتظار رسيدن نوبت، در سالن نشسته بوديم، لحظات سخت و پر اضطرابي بود. به محض اين كه دانش‌آموزي از اتاق مصاحبه خارج مي‌شد، دوره‌اش مي‌كرديم و از او درباره نحوه مصاحبه مي‌پرسيديم. گويا يكي از مصاحبه‌گرها در مورد اعضاي كادر رهبري ملي و قومي و ديگري راجع به وضعيت دانش‌آموز در مدرسه و چيزهاي ديگر سؤال مي‌كرد. علاوه بر اين ها ، سؤالاتي هم در زمينه هوش مطرح مي‌شد. اما مهمترين سؤالات مربوط به گرايش به حزب بعث بود. در اين هنگام يكي از دانش‌آموزان از اتاق مصاحبه خارج شد. قيافه‌اش سخت گرفته و مغموم بود. به او نزديك شدم و علت ناراحتي‌اش را پرسيدم. او گفت: "يكي از مصاحبه‌گرها از من پرسيد كه آيا گرايشي به حزب بعث دارم يا نه؟ من هم صادقانه پاسخ منفي دادم. آن ها با شنيدن اين جواب، اخم‌‌هايشان را در هم كشيدند و من احساس كردم كه در مصاحبه موفق نبوده‌ام. "

با شنيدن حرف‌هاي او يك دفعه خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد و يادم آمد هنگامي كه وارد سال اول متوسطه شده بودم، يك كميته دانش‌آموزي موسوم به "اتحاديه كل دانش‌آموزان عراق " در داخل مدرسه فعاليت مي‌كرد و رياست آن را يكي از دانش‌آموزان ممتاز و اعضاي كميته فرهنگي و فني عهده‌دار بود. يكي از اعضاي اين كميته در يك گردهمايي از دانش‌آموزان، مطالب زيادي راجع به حزب بعث و نقش آن در انقلاب 1968 و همچنين دستاوردهاي آن برايمان مطرح ساخت و تاكيد كرد كه ما نسل انقلاب و فرزندان اين حزب هستيم و بايد اسامي خود را در ليست هواداران آن به ثبت برسانيم. با اين تصور كه فكر مي‌كرديم هواداري حزب بعث ضرري به ما نمي‌رساند، در آن حزب ثبت‌نام كرديم و از آن روز ملقب شديم به بعثي. بعد از مدتي، يكي از اعضاي اين كميته ما را براي حضور در جلسات هفتگي دعوت كرد. در پايان هر ماه هم يك سمينار تشكيل مي‌شد. مبلغين حزب بعث همچنين از ما مي‌خواستند كه ماهيانه مبلغي را براي كمك به حزب بپردازيم.
جلسات ما معمولا در مدرسه تشكيل مي‌شد و يك مسئول حزبي كه غالبا در جلسات و سمينارهاي حزب حضور مي‌يافت، برايمان سخنراني مي‌كرد. او در اين سخنراني‌ها معمولا از كلمات و جملات پرطمطراقي مثل: حزب سوسياليست بعث عرب؛ امت عربي واحد كه داراي رسالتي جاودانه هستند و ... استفاده مي‌كرد. ما غالبا مجبور بوديم در اين جلسات شركت كنيم، زيرا آينده هر دانش‌آموزي بستگي به گرايش او به حزب بعث داشت.
نوبت مصاحبه من كه رسيد، وارد اطاق شدم و در را پشت سر خود بستم. داخل اطاق پشت يك ميز، پنج نفر غير نظامي نشسته بودند. سلام كه كردم، تنها دو نفرشان جوابم را دادند و بقيه بر و بر نگاهم كردند. روي صندلي كه نشستم سؤالات آن ها شروع شد. بعد از يك سري پرسش هاي ساده ، نوبت به سؤالات اساسي‌تر رسيد. يكي از آن پنج‌ نفر پرسيد: "آيا مايلي خلبان شوي؟ " در مقابل پاسخ مثبتم، مجددا پرسيد: "خلبان جنگنده يا هلي‌كوپتر؟ " جواب دادم كه دوست دارم خلبان هواپيماي جنگي شوم. "

هر لحظه انتظار سؤالات اساسي‌تري را داشتم. در اين لحظه كسي كه طرف راست من نشسته بود، پرسيد: "آيا تو بعثي هستي؟ "
پاسخ مثبت را كه دادم، مجددا سئوال كرد: "چه موقع به حزب گرايش پيدا كردي؟ "
در جواب گفتم: "وقتي كه در كلاس اول متوسطه درس مي‌خواندم. "
از سؤالاتي كه راجع به حزب بعث از من مي‌شد، سخت ناراحت بودم و مي‌ترسيدم كه سؤال پيچيده‌اي در اين مورد مطرح سازند.
فردي كه راجع به حزب بعث سؤال مي‌كرد، پرسيد: "حزب بعث چه موقع و در كجا تاسيس شد و بنيانگذاران آن چه كساني بودند؟ "
خوشبختانه توانستم به اين سؤال هم كه جواب آن را از قبل در ذهن داشتم، پاسخ دهم. بعد از چند دقيقه سكوت، وقتي كه او گفت: "مي‌توانيد برويد! " نفس راحتي كشيده و از اتاق خارج شدم. به راستي كه اين مصاحبه برايم حكم كابوس را داشت كه بدون هيچ‌گونه مشكلي آن را پشت سر گذاشتم.
تا به خانه رسيدم، همه‌اش در اين فكر بودم كه چه موقع اسامي پذيرفته‌شدگان را اعلام مي‌كنند. روز بعد به قسمت اطلاعات فرماندهي نيروي هوايي رفتم تا از زمان اعلام اسامي اطلاع پيدا كنم. كارمند اطلاعات گفت كه اسامي قبول‌شدگان را روز شنبه آينده - يعني چند روز ديگر - اعلام مي‌كنند.

روز شنبه، خيلي زود فرا رسيد و به دفتر اطلاعات مراجعه كردم. جلوي دفتر عده‌ زيادي جمع شده بودند. به آن ها كه نزديك شدم، چشمم افتاد به ليستي كه روي ديوار اطلاعات نصب شده بود. قيافه برخي از بچه‌هايي كه آن جا بودند، خوشحال و بعضي‌ها هم غمگين و افسرده بود. به ليست نزديك شدم و در بين آن اسامي كه 128 نفر بودند، خيلي زود، نام خود را يافتم. از شدت خوشحالي نزديك بود بال در بياورم.
در طول راه خنده از لبانم دور نمي‌شد. وارد منزل كه شدم جريان را به اعضاي خانواده‌ام گفتم و آن ها كه چشم اميد به قبولي من دوخته بودند، با شنيدن اين خبر خيلي خوشحال شدند، و تا حدي نيز مادرم.
با قبولي خواهرم در دانشسراي معلمين، خوشحالي خانواده، خصوصا مادرم چند برابر شد. براي ورود به دانشكده نيروي هوايي لحظه‌شماري مي‌كردم، تا اينكه بالاخره تعطيلات تابستاني پايان يافت و دانش‌آموزان تدريجا خود را براي تحصيل در سال جديد آماده مي‌كردند. سه برادر كوچكتر از خودم هم به ترتيب به كلاس پنجم علمي، چهارم و سوم متوسطه قدم گذاشتند.
بعد از گذشت چند روز از سال تحصيلي به قسمت اطلاعات نيروي هوايي رفتم. در آن جا خيلي زود اطلاع يافتم كه كليه قبول‌شدگان بايد در روز 15 اكتبر 1980 وارد دانشكده شوند. تا تاريخ اعلام شده تنها چند روز فاصله داشتيم.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. با اعضاي خانواده خداحافظي كرده و به محل استقرار اتوبوس‌ها رفتم. اتوبوس‌ها را براي انتقال دانشجويان جديد به دانشكده مهيا كرده بودند. سوار اتوبوس‌ها شديم و به سمت شمال بغداد، استان تكريت به راه افتاديم. دانشكده با شمال تكريت 100 كيلومتر فاصله داشت. بعد از نزديك به 2/5 ساعت به دانشكده رسيديم ، و دقايقي بعد وارد اتاق هايي شديم كه براي استراحت ما اختصاص داده بودند. اتاق، تقريبا تميز و مرتب بود و هر كداممان كمدي در اختيار داشتيم. شب كه شد، دانشجوياني كه در رده‌هاي بالا تحصيل مي‌كردند، نزد ما آمدند. مقررات دانشكده ايجاب مي‌كرد كه به آن ها احترام بگذاريم و به عنوان مافوق، در جلويشان خبردار بايستيم. برخورد آن ها با ما خشك و خشن بود و تا نيمه‌هاي شب انواع تنبيه‌ها را در مورد ما اعمال كردند. ما تازه‌واردين نمي‌دانستيم كه اين مساله يك امر طبيعي است و هر دانشجويي به قول معروف تا 6 ماه اول بايد جيره تنبيه خود را مرتب دريافت كند.
دانشكده شامل شش دوره تحصيلي و مدت هر دوره هم 6 ماه بود كه طي آن دروس تئوري خلباني، همراه با فيزيك، رياضيات و انگليسي تدريس مي‌شد. مدت تحصيل در دانشكده دو سال و نيم بود كه بعد از آن دانشجو با درجه سروان خلبان فارغ‌التحصيل مي‌شد.

دو هفته كه از ورودمان به دانشكده گذشته بود، دو روز مرخصي به ما دادند تا سري به خانواده‌هاي خود بزنيم. دلم براي اعضاي خانواده، خصوصا مادرم حسابي تنگ شده بود. - دو - سه ساعت بعد از مرخصي در حالي كه يونيفورم نظامي بر تن داشتم، وارد منزل شدم. مادرم با چشماني خيس از اشك، به استقبالم آمد. دقايقي بعد، دوستان هم از راه رسيدند و در جمع آن ها شروع كردم به گفتن خاطراتي كه در اين دو هفته داشتم.
دو روز مرخصي خيلي زود تمام شد و به دانشكده بازگشتم. اوضاع به طور طبيعي پيش مي‌رفت و نخستين دوره، با موفقيت سپري گرديد. كمك هزينه تحصيلي هم به ما تعلق مي‌گرفت. از 55 ديناري كه به من مي‌داند، پنجاه دينار آن را براي مادرم مي‌فرستادم.

دوره دوم نيز سپري شد و طي اين مدت مادرم موفق شده بود مبلغ 600 دينار از پولي كه برايش مي‌فرستادم را پس‌انداز نمايد.
مدتي كه از دوره دوم گذشت، يكي از افسران دانشكده (2) خبر مهمي به من داد.
وقتي او به من گفت كه به زودي همراه عده‌اي ديگر از دانشجويان، براي شركت در يك دوره خلباني، عازم كشور پاكستان خواهم شد، از شدت خوشحالي در پوست نمي‌گنجيدم.
چند روزي از شنيدن اين خبر نگذشته بود كه آن افسر خوب و دوست‌داشتني، پس از يك توديع باشكوه، راهي جبهه‌هاي نبرد شد، يكي دو روز بعد، اسامي 15 نفر كه من جزوشان بود اعلام گرديد. بعد از اين كه افراد ذخيره هم به ليست اضافه شدند، به ما اطلاع دادند كه اول آزمايش تئوري و عملي پرواز هواپيماهاي بادي كوچك از نوع "Braro " انجام خواهد شد و بعد قبول شدگان براي شركت در دوره مذكور به پاكستان اعزام خواهند شد.
محلي كه قرار بود آزمايش در آن جا انجام گيرد، يك باند خاكي بود كه در 30 كيلومتري جنوب شرقي دانشكده هوايي قرار داشت. ما دانشجويان به گروه‌هاي پنج‌ نفره تقسيم شده بوديم كه زيرنظر يك مربي آموزش مي‌ديديم.
نخستين پرواز من به همراهي مربي كه معمولا كنار دانشجوي هنرآموز مي‌نشست، آغاز شد. شور و شعفي وصف‌ناپذير، همراه با ترس و دلهره، وجودم را پر كرده بود. معمولا بعد از هر پرواز آموزشي، جنبه‌هاي مثبت و منفي، همچنين خطرات احتمالي، مورد بررسي قرار مي‌گرفت. به ياد دوران كودكي‌ام افتادم كه هميشه براي بالا رفتن از بلندي‌ها و پريدن از آن ها بي‌تاب بودم.
نخستين پرواز را كه قدري برايم دشوار بود به پايان رساندم. بعد از آن هشت پرواز ديگر هم زيرنظر كمك مربي انجام دادم، پس از انجام نهمين پرواز، مربي مرا نزد خود فرا خواند و گفت: "از اين به بعد، هواپيما را به تنهايي هدايت ‌خواهي كرد. تنها سفارشم به تو اين است كه سعي كني در تمام مراحل، بر اعصابت مسلط باشي. "

هنگام سوار شدن به هواپيما، سعي كردم به نصيحت مربي‌ام توجه كنم. بعد از داخل شدن به داخل كابين و بستن در آن، با علامت دست، آمادگي خود را براي پرواز اعلام نمودم، سپس هواپيما را به ابتداي باند ويژه پرواز هدايت كردم. حالت عجيبي در خود احساس مي‌كردم. از اين كه مي‌بايست به تنهايي و بدون حضور مربي هواپيما را هدايت كنم، در دلم غوغايي از خوشي و ترس برپا بود. دقايقي بعد، پس از گرفتن سرعت، از زمين بلند شدم. فرمان هواپيما را عقب كشيده و در ارتقاع مناسب به پرواز درآمدم. بعد از آن به اجراي تمريناتي كه در حضور مربي فرا گرفته بودم، پرداختم. مرحله فرود، حساس ترين و مهم ترين مراحل بود. بعد از اين كه هواپيما را به طور طبيعي در باند به زمين نشاندم و از آن خارج شدم، فرياد تحسين و آفرين گفتن مربي و ساير دانشجويان بلند شد.

اولين پرواز به نحو مطلوب به پايان رسيد. بعد از اين پرواز هفت پرواز ديگر نيز انجام دادم.
بعد از اين كه خيالم از جانب آزمايشات پرواز راحت شد و جزء نفرات برگزيده جهت اعزام به پاكستان قرار گرفتم، درصدد پرس و جو از حال و وضعيت آن افسري كه به جبهه اعزام شده بود برآمدم. سراغ او را از چند افسر كه با او در ارتباط بودند گرفتم و خيلي زود موفق شدم، آدرس محل خدمت او را در جبهه پيدا كرده و نامه‌اي برايش پست كنم. چند روز كه گذشت، جواب نامه او، همزمان با تشكيل جلسه‌اي مهم به دستم رسيد. نامه را در جيب گذاشته و وارد جلسه‌اي شدم كه با حضور 160 نفر از دانشجويان برگزار گرديده بود. هنوز نمي‌دانستيم اين جلسه به چه منظوري تشكيل شده است، تا اين كه فرمانده زبان به سخن گشود و با اشاره به ضرورت دفاع از خاك ميهن و عمليات دليرانه در جبهه‌هاي نبرد به اصل موضوع پرداخت و گفت: متاسفانه برادر خوبمان ستوان يكم... كه به همراه يكي از نظاميان سرگرم انجام ماموريتي در خط مقدم نبرد بود، در يك درگيري به اسارت نيروهاي ايراني در مي‌آيد. او قبل از اسارت، دونامه، به من و يكي از دانشجويان ارسال كرده است.
با شنيدن اين سخنان، براي دقايقي، سكوتي غم‌انگيز بر جلسه حكمفرما شد. همه او را دوست داشتند و روي همين حساب، قيافه اكثر حاضرين در جلسه، غمگين و گرفته بود. اندوهي سنگين‌ نيز سراسر وجود مرا پر كرد. بعد از پايان جلسه نامه را گشودم و شروع به خواندن آن كردم. عبارات نامه‌اش آكنده بود از صميميت و محبت‌‌هاي صادقانه. باورم نمي‌شد كه او به اسارت نيروهاي ايراني درآمده باشد. تصورم اين بود كه به احتمال زياد، او به نيروهاي ايراني پناه برده است.(3)
از قبولي‌ام براي اعزام به پاكستان بي‌اندازه خوشحال بودم. وقتي موعد سفر تعيين شد، موضوع را به اطلاع خانواده‌ام رساندم. همه آن ها به جز مادرم خوشحال شدند. مادرم تحمل نداشت كه مدت زيادي، مرا از خود دور ببيند؛ و حق با او بود. او كه حداكثر هر دو هفته يك بار مرا مي‌ديد، چگونه مي‌توانست دوري مرا آن هم به مدت دو سال، تحمل كند. او به حدي گريه كرد كه دلم برايش سوخت و به او قول دادم كه بعد از گذرانيدن يك سال اول، سعي مي‌كنم هر دو ماه يكبار، سري به او بزنم.
از طرف دانشكده، 15 روز مرخصي به ما دادند تا مقدمات سفر را فراهم سازيم. ده روز از مرخصي‌ام را دنبال كارهاي اوليه، از اين اداره به آن اداره، به پايان رساندم. تنها 5 روز از مرخص‌ام باقي مانده بود كه چند روز از آن را هم به دنبال كارهاي بانكي و گرفتن ارز سپري كردم. مبلغي كه از حقوق ماهيانه پس انداز كرده بودم، در اين موقع به دادم رسيد. تنها سه روز به پايان مرخصي و نيز روز حركت باقي مانده بود كه آن هم خيلي‌زود، در قيل و قال و رفتن‌هاي دوستان و اقوام و آشنايان سپري گرديد.
بالاخره روز سفر فرا رسيد. يكشنبه 9 اكتبر 1981. آن روز، مادر و برادران و دوستانم جهت توديع من به فرودگاه آمدند. مادرم در طول راه گريه مي‌كرد. او قلب بسيار رئوفي داشت. هرگز درد و رنج‌هايي را كه براي تربيت ما بعد از مرگ پدر متحمل شده بود، فراموش نمي‌كنم.
ساعت 8.30 به فرودگاه رسيديم؛ وقتي از همه، خصوصا مادرم، كه به طور مداوم اشك مي‌ريخت خداحافظي مي‌كردم، نتوانستم خود را كنترل كنم و به گريه افتادم.
بعد از اين كه روي صندلي هواپيما نشستم، با نگاه كنجكاوانه‌اي مشغول تماشاي داخل آن شدم. هواپيما از نوع j-747 بود. بعد از چند دقيقه بر فراز بغداد به پرواز در‌آمديم. لحظاتي به يادماندني بود؛ هواپيما به تدريج اوج گرفت تا اين كه به ارتفاع سي هزار مايلي رسيد.

پس از حدود 4 ساعت پرواز، وارد آسمان شهر كراچي شديم. لحظاتي بعد هواپيما در باند فرودگاه به زمين نشست. از پلكان پائين آمده و چمدان‌ها را تحويل گرفتيم. فردي كه با لباس غير نظامي منتظر ورود ما بود، بعد از استقبال گرمي كه از ما كرد، ما را به طرف اتومبيلي هدايت نمود.
يك شب در شهر كراچي مانديم و بعد آن جا را به قصد اسلام‌آباد ترك گفتيم. در فرودگاه بين‌المللي اسلام‌آباد هم، فردي كه خود را وابسته نظامي عراق معرفي مي‌كرد، به استقبال ما آمد. همراه او با يك اتومبيل مخصوص كه از قبل آماده شده بود، به راه افتاديم و دقايقي بعد به يك هتل كوچك به نام "آمباسادور " رسيديم. در آن هتل، تعداد هشت اتاق براي ما در نظر گرفته بودند كه مي‌بايستي هر دو نفر در يكي از آن اتاق‌ها سكني بگيريم. بعد از اين كه توسط آن شخص اتاق‌هاي ما مشخص شد، ضمن خداحافظي به ما گفت كه صبح روز بعد به ملاقاتمان مي‌آيد تا به اتفاق او براي ملاقات وابسته نظامي سفارت عراق برويم.
روز كم كم به پايان مي‌رسيد. زمان صرف شام كه شد، دوست هم اطاقي‌ام براي گرفتن غذا از اطاق خارج شد و فرصتي برايم مهيا شد تا نامه‌اي به خانواده بنويسم. هنگام نوشتن نامه قيافه تك تك اعضاي خانواده، خصوصا چشمان اشكبار مادرم در برابر ديدگانم مجسم گرديد. با خود انديشيدم كه من حدود يك سال از ديدن خانواده‌ محروم خواهم بود، بي‌اختيار اشك از چشمانم سرازير شد. در اين لحظه دوستم وارد اطاق شد و با ديدن چشمان اشك‌آلود من، خنده‌اش گرفت. با خنده او قدري از ناراحتي‌ام كاسته شد. او هم سعي كرد با كلماتي محبت‌آميز از غصه و اندوهم بكاهد.

بعد از خوردن شام و نوشيدن چاي از هتل خارج شده و در خيابان نزديك هتل كه هوايي لطيف داشت مشغول قدم زدن شديم.
وقتي صبح دوستم مرا از خواب بيدار كرد، گفت كه دوستانمان در آسايشگاه منتظر ما هستند. يادم آمد كه قرار بود، صبح زود به ملاقات وابسته نظامي برويم. بلافاصله بعد از شستن دست و رويم، لباس‌ها را پوشيده و به اتفاق هم از اطاق خارج شديم. همه از جمله فردي كه ما را به هتل رسانده بود، منتظر بودند. بعد از نوشيدن ليواني چاي، سوار ميني‌بوس شديم و به طرف ساختمان وابسته نظامي به راه افتاديم.
ساختمان از دو طبقه تشكيل يافته بود و مقابل آن پارك زيبايي قرار داشت. پليس محافظي كه به نظر پاكستاني‌الاصل مي‌آمد، مقابل در اصلي ايستاده بود. وارد ساختمان شديم و به سالن پذيرايي رفتيم. شخصي كه ما را همراهي مي‌كرد به طبقه دوم رفت تا وابسته نظامي را از ورود ما مطلع سازد. بعد از پنج دقيقه، به طبقه دوم احضار شديم. وابسته نظامي به گرمي از ما استقبال كرد و سپس تعارف كرد كه بنشينيم. او بعد از اين كه شمه‌اي از آداب و رسوم متداول در آن كشور را برايمان برشمرد، به ما توصيه كرد كه در برخورد با مردم به گونه‌اي رفتار كنيم كه بيان‌كننده ويژگي يك فرد عراقي باشد. وي ضمن تاكيد بر انضباط نظامي، جاهايي را هم براي گردش كردن ما هنگام مرخصي، پيشنهاد كرد.
بعد از ملاقات با وابسته نظامي، شخصي به نزد ما آمد و مبالغي وجه نقد را بين ما تقسيم كرد تا در مدت اقامت در هتل خرج كنيم. ما بعد از تشكر از او، خداحافظي كرده و به هتل برگشتيم.
روزهاي بعد، وقتمان را در بازديد از اماكن تفريحي و ديدار از آثار تاريخي پاكستان سپري كرديم. تا اين كه زمان عزيمت به پايگاه هوايي فرا رسيد. در اين چند روز، موفق شده بودم، ضمن نوشتن نامه‌اي به خانواده، آدرس پايگاه هوايي را هم كه قرار بود در آن جا مستقر شويم خاطرنشان كنم.

براي عزيمت به پايگاه، چمدان‌ها را مهيا ساخته و لوازمي را كه به آن ها نياز داشتيم خريداري كرديم. بعد از تحويل گرفتن يونيفورم‌هايي كه به خياط سفارش داده بوديم و پرداخت صورت حساب هتل، از صاحب هتل درخواست كرديم كه اتوبوسي برايمان تهيه كند تا به وسيله آن راهي پايگاه هوايي شويم.
صبح، بعد از صرف صبحانه، اتوبوس به راه افتاد. پايگاه در وسط شهركي موسوم به "ريسالپور "، در شمال پاكستان قرار داشت. فاصله اين پايگاه تا پايتخت 250 كيلومتر بود. دو طرف جاده‌اي كه طي مي شد پوشيده بود از درختان انبوه كه منظره‌اي زيبا صورت داده بودند. آنقدر محو تماشاي مناظر بيرون بوديم كه متوجه نشديم چه موقع به شهرك ريسالپور رسيديم. اتوبوس كه كنار در بزرگي توقف كرد، تازه متوجه شديم كه اين جا پايگاه هوايي است؛ جايي كه قرار بود ما در آن جا بمانيم و آموزش ببينيم. بعد از پرداختن كرايه به راننده، از اتوبوس پياده شديم و به طرف پايگاه به راه افتاديم. محافظي در را بر روي ما گشود و وارد پايگاه شديم. نماي پايگاه و ساختمان‌ها به نظر قديمي مي‌آمد. در سمت راست، بيمارستان مخصوص پايگاه قرار داشت و در سمت چپ، اطاق‌هايي كه مخصوص استراحت دانشجويان بود به چشم مي‌خورد. اطراف ساختمان‌ها را هم درختان و گل‌هاي زيبا و معطر، احاطه كرده بود.
به انتهاي خيابان كه رسيديم، دانشجويان عراقي كه از يك سال و نيم قبل در پايگاه مقيم شده بودند به استقبال ما آمدند و در ميان استقبال گرم آن ها به طرف اطاق‌هايي كه محل استراحتمام بود به راه افتاديم. ضمن قدم زدن، هر كدام از آن ها توصيه‌اي به ما مي‌كردند. يكي مي‌گفت: "سعي كنيد خوددار باشيد و در برخورد با مسائل غيرعادي كنترل خود را از دست ندهيد. " ديگري مي‌گفت: "يادتان باشد در برخورد با دانشجويان پاكستاني كه در مرحله فارغ‌التحصيلي قرار دارند، سعه صدر از خودتان نشان بدهيد، زيرا آن ها خود را همه كاره پايگاه مي‌دانند. " و كلام و توصيه آخر اين كه، در نخستين روزهاي اقامت به ما بد خواهد گذشت كه بايد اين وضعيت را تحمل كنيم.
وارد اطاق‌هايمان كه شديم، دوستان عراقي هم دنبال كار خودشان رفتند. قرار شد با دوستي كه در هتل هم اطاق بوديم، در اين جا هم با همديگر در يك اطاق بسر ببريم. مشغول جمع‌وجور كردن اطاق بوديم كه صداي فريادي ما را به خود آورد. يكي از دانشجويان سال آخر ما را به بيرون فرا خواند.

چند دقيقه بعد، همه در بيرون به حالت خبردار، ايستاديم. صاحب صدا، يكي از دانشجويان پاكستاني بود كه زمان زيادي به فارغ‌التحصيل شدنش نمانده بود. به او لقب پيش كسوت دانشكده داده بودند. او همراه با سه نفر از دانشجويان هم دوره‌اش، بعد از دادن دستوراتي، شروع كردند به بدرفتاري و بر زبان راندن كلمات زشت و ركيك. حركات و رفتار آنان به حدي بد و توهين‌آميز بود كه تصميم گرفتم در اولين فرصت به ديدار وابسته نظامي برويم و موضوع را با او در ميان بگذاريم.
بعد از پايان يافتن دستورات آن ها، پيش يكي از دانشجويان رفتيم و موضوع را با او در ميان گذاشتيم و او هم بلافاصله به فرمانده كه درجه سرهنگ خلباني داشت اطلاع داد كه بچه‌هاي تازه وارد، به خاطر رفتار زننده دانشجويان پاكستاني، قصد دارند پايگاه را ترك كنند. چند دقيقه بعد او آمد و خبر داد كه فرمانده ما را براي گفتگو به اطاق خود فرا خوانده است.
وارد اطاق جناب سرهنگ كه شديم، با خوشرويي و برخوردي دوستانه از ما استقبال كرد. بلافاصله شروع به صحبت نمود و بعد از مقدمه‌چيني‌هاي لازم، به ما تذكر داد كه هدف شما والاتر از اين موضوعات بي‌اهميت است و شما نبايد به اين مسائل توجهي كنيد. حرف‌هاي او، حكم داروي مسكني داشت كه التهاب ما را فرو نشاند. قبل از خداحافظي از او بخاطر حسن استقبالش تشكر كرديم و به اتاق‌هايمان بازگشتيم.
با رفتن به سلماني و اصلاح ريش و سبيل، چنان قيافه‌اي به هم زده بوديم كه اين موضوع تا ساعت‌‌ها موجب خنده و تفريحمان شده بود.
صبح روز بعد، براي تحويل گرفتن لوازم، يونيفورم نظامي و لباس‌هاي زير، به قسمت مديريت اداري رفتيم. قبل از اينكه وسايل را تحويل بگيريم سري به تمام قسمت‌هاي پايگاه زديم. در آن لحظه همه چيز برايمان جالب و ديدني بود. به قسمت پرواز رفتيم و پرواز و فرود هواپيماها را تماشا كرديم و سري هم به باشگاه ورزشي، سالن سينما و تئاتر و كلاس‌هاي درس زديم. آن گاه بعد از گرفتن وسايل و لوازم، به اتاق‌هايمان بازگشتيم.
روز بعد، برنامه درسي آغاز شد و ما پنج ساعت از روز را در كلاس‌هاي درسي مي‌گذرانديم. اين برنامه به گونه‌اي ترتيب يافته بود كه ما معمولا بعدازظهرها را صرف كارهاي خودمان مي‌كرديم. شب‌ها هم فرصتي بود براي دور هم جمع شدن و صحبت كردن و گاهي هم نامه نوشتن به خانواده كه از بهترين ساعات زندگي دانشجويي‌مان به حساب مي‌آمد. روزهاي تعطيل، به ويژه روزهاي جمعه، از پايگاه خارج مي‌شديم و عده‌اي راهي پايتخت مي‌شدند و عده‌اي هم وقت خود را در شهر پيشاور كه در 65 كيلومتري پايگاه واقع شده بود، سپري مي‌كردند.

*پي نوشت:

*(1):چند ماه قبل ازشروع جنگ ، او وارد خدمت نظام وظيفه شد و هنگام شروع جنگ به خط مقدم اعزام گرديد. نيروهاي ايران حمله گسترده اي را عليه نيروهاي عراقي آغاز كردند كه طي آن عده اي از نيروهاي عراقي كشته و عده اي هم به اسارت درآمدند. اين دوست متاهل من از جمله افرادي بود كه به اسارت نيروهاي اسلامي درآمد. خواست خدا بود او به جاي اين كه در جنگ تحميلي كشته شود ، به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيد.بعد ها فهميدم كه او اندكي بعد از اسارت ، به علت اعتقادش به اسلام و تنفر از صدام و حزب كافر او ، در عمليات رزمي ، عليه نيروهاي بعثي شركت كرده و به شهادت مي رسد.

*(2): اين افسر با خصوصيات خوبي كه داشت، از افسران گرفته تا دانشجويان همه را مجذوب خود كرده بود. او با من رابطه صميمانه‌تري داشت؛ و چون خودش شخص با ايمان و خداشناسي بود و دانشجويان متدين را دوست مي‌داشت، مرا كه در نظر او متدين بودم، به عنوان فرمانده گروهي از دانشجويان انتخاب كرد.
*(3): در واقع همين طور بود، اين را بعد‌ها كه او را در ايران ملاقات كردم، دانستم.

ادامه دارد ....
ويژه‌نامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
انتهاي پيام/
منبع خبرگزاری فارس
آخرین ويرايش توسط 1 on sinaset, ويرايش شده در 0.
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.
با عرض پوزش،دیگر در انجمن حضور ندارم،که به پیام ها پاسخ بدم.
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 7545
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷, ۴:۲۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 9280 بار
سپاس‌های دریافتی: 22106 بار

Re: خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط sinaset »

خاطرات خلبان عراقي «عصام عبدالوهاب الزبيدي»/آخرين بخش
اين جا «دزفول» است نه «العماره»
خبرگزاري فارس: هواپيما را به سمت چپ به گردش در آوردم و بعد از كشيدن اهرم پرتاب از هواپيما خارج شدم. 8 دقيقه بعد با چتر نجات به زمين رسيدم. به محض فرود آنچه را كه در وهله اول مي‌ديم باور نكردم. با تعجب اطرافم را نگاه كردم. شهري كه در آن فرود آمدم بودم دزفول بود نه العماره!

اشاره:
طي اين خاطرات با روزهايي از زندگي شخصي و نظامي خلبان «عصام عبدالوهاب الزبيدي» كه در سال هاي دفاع مقدس به اسارت سپاه اسلام درآمد آشنا مي‌شويم كه براي هر خواننده ايراني مي‌تواند جذاب و پركشش باشد. آن چه مي خوانيد ، آخرين بخش از خاطرات خلبان عراقي است:

بعد از گذشت 20 روز از ورود ما به پايگاه، تعدادي دانشجوي خارجي به جمع ما اضافه شد كه از اين تعداد، 12 نفر اهل امارات، 5 نفر اهل ليبي، 5 نفر اهل كنيا، يك نفر اهل زيمبابوه و يك نفر فلسطيني بودند. به اين ترتيب تعداد دانشجويان خارجي تازه‌وارد، به 39 نفر رسيد كه همگي تحت برنامه آموزشي واحدي قرار گرفتيم.

چند روز بعد، اتاق‌ها مجددا تقسيم شد و هركدام از ما را با يكي از دانشجويان خارجي هم‌اطاق كردند. من با يك جوان اماراتي هم اتاق شدم. مشكلي از نظر گفتگو با هم نداشتيم و خيلي زود با هم دوست و صميمي شديم.
روزها سپري گرديد و نخستين دوره آموزشي، پايان يافت. در اين دوره بعد از فراگيري درس‌هاي خلباني، منتظر مرحله عملي بوديم. اولين اسكادراني كه قرار بود در برنامه آموزشي- عملي ما گنجانده شود از چند هلي كوپتر كوچك از نوع "دامشاك -17 " تشكيل يافته بود. آموزش ماه اول را پيرامون هواپيما و محدوديت‌هاي آن در هوا اعم از سرعت، ارتفاع و مانور سپري كرديم در ماه بعد فرمانده اسكادران يك امتحان و آزمايش كلي در مورد مسائل مربوط به هواپيما از ما گرفت كه در اين امتحان، نتيجه ممتازي را كسب كردم.

مدتي گذشت تا اين كه ما را به گروه‌هايي تقسيم كردند و هر گروه تحت مسئوليت يك خلبان مجرب، آموزش، پرواز را شروع كرد. مسئول پرواز ما شخصي بود به نام سروان "ميلا " كه اخلاقي بسيار خوب و پسنديده داشت. او به گونه‌اي با ما برخورد مي‌كرد كه هيچ گاه احساس غربت نمي‌كرديم.
پرواز با او در شرايطي آغاز شد كه حرارت خورشيد به اوج خود رسيده بود و سروان "ميلا " شخصا هواپيما را هدايت مي‌كرد و من كوچكترين حركت را در داخل و خارج از هواپيما زير نظر داشتم. هواپيما كه به ارتفاع 4000 متري رسيد مربي شروع به مانور دادن با هواپيما كرد. قصد او اين بود كه توان جسمي مرا بيازمايد و بداند آيا در مقابل انواع مانورها، دچار حالت تهوع و سرگيجه مي‌شوم يا نه؟ خوشبختانه اين آزمايش را با موفقيت سپري كردم و هيچ گونه اختلالي در وضعيت جسمي من به وجود نيامد.

درهمان اولين روز پرواز، پنج دانشجوي اماراتي، سه دانشجوي ليبيايي و سه دانشجوي كنيايي، به علت تغيير وضعيت جسماني،قادر به ادامه آموزش‌هاي خلباني نشدند و مجبور بودند بعد از مدتي به كشورهايشان مراجعه كنند.
پنج ماه را به همين منوال سپري نموديم و بعد از گذراندن 45 ساعت برنامه پرواز آشنايي با ابزارهاي هواپيما و مانورهاي هوايي، از طرف دانشكده، جشن كوچكي را ترتيب دادند و در آن جشن مدركي ابتدايي خلباني‌ را به ما اعطا كردند.
در مدت آموزش با نخستين هواپيما، اطلاعاتي راجع به نيروي هوايي پاكستان به دست آوردم كه برايم مفيد بود. نيروي هوايي پاكستان به ويژه سيستم آموزشي اين كشور، در نتيجه سه جنگي كه پاكستان با هند داشت، شهرت و آوازه قابل توجهي در سطح دنيا كسب كرده بود.
بسياري از خلباناني كه در نيروي هوايي پاكستان خدمت مي‌كردند، جوان و سن آنها از سي سال تجاوز نمي‌كرد؛ نمونه‌اش مربي خودم ستوان يكم ميلا بود كه بيشتر از 25 بهار از عمرش نمي‌گذشت.
 تصویر 
تعداد هواپيماهاي پاكستان در مقايسه با هواپيماها و تجهيزات هوايي كشورهاي قدرتمند بسيار اندك بود. علاوه بر چند فروند هواپيماي آموزشي كه در پايگاه هوايي ريسالپور مورد استفاده قرار مي‌گرفت تعداد معدودي از هواپيماهاي جنگي نيز در ديگر پايگاه‌هاي پاكستان وجود داشت كه اكثر آنها از نوع ميگ -19 بودند. اين هواپيماها حامل سلاح‌هايي مخصوص بمباران هدف‌هاي زميني و همچنين مجهيز به موشك‌هاي ره‌گير هوا به هوا هستند كه به علت ساختار آيروديناميكي خود از قدرت مانور بيشتري برخوردارند. اين هواپيماها در جنگ پاكستان با هند نقش فعالي داشته و پاكستاني‌ها با آن موفق شدند چند فروند از هواپيماهاي هندي را سرنگون سازند. علاوه بر اي هواپيماها در جنگ پاكستان و هند، هواپيماي ديگري به نام F.104 مشهور به "تابوت پرنده " عليه مواضع و هدف‌هاي نظامي هند، به كار گرفته شد و چون چند فروند از اين هواپيماها با آتش پدافند نظاميان هندي سرنگون شدند كه به دنبال آن پرواز جنگي اين هواپيما هم متوقف گشت.

دولت پاكستان همچنين چند فروند هواپيماي ميراژ F.1 را از طريق كشور امارت متحده تحويل گرفته بود. به خاطر همين روابط حسنه‌اي كه دو كشور پاكستان و امارات با هم داشتند ما بارها شاهد اجحاف‌ها، حق‌كشي‌ها و بي‌عدالتي‌هاي افسران پاكستاني، به نفع دانشجويان اماراتي بوديم. سرمنشا آن هم رشوه‌هايي بود كه از دانشجويان اماراتي دريافت مي‌كردند. من بارها به چشم خود ديدم كه دانشجويان اماراتي چه هدايايي به اين مربيان تقديم مي‌كنند و همين امر بعد گسترده‌اي به رابطه طرفين مي‌بخشيد. يك بار‌، يك دانشجوي اماراتي يك دستگاه ويدئو را به يكي از مربيان هديه كرد. اين هديه كه براي دانشجوي مذكور، ارزش ناچيزي داشت. براي مربي داراي چنان ارزشي بود كه مدت‌ها از اين موضوع لذت مي‌برد. به همين خاطر روزي كه نتايج پرواز را اعلام كرند با كمال تعجب متوجه شديم كه آن دانشجو رتبه اول را در پرواز كسب نمود و يك دانشجوي عراقي كه به مراتب شايسته اين رتبه بود در مقام دوم قرار گرفت.
 تصویر 
البته رابطه مربيان پاكستاني با دانشجويان عراقي رابطه بدي نبود ولي هميشه شاهد اين گونه تبعيض‌ها بين دانشجويان عراقي و غيرعراقي بوديم. علت آن را از حادثه‌اي كه در سال 1969 اتفاق افتاده بود، دريافتيم. در آن ايام دانشجويان عراقي در پايگاه هوايي ريسالپور پاكستان آموزش مي‌ديدند. هنگامي كه نتايج نهايي پرواز كليه دانشجويان واجد شرايط براي احراز درجه ستواني خلباني، اعلام گرديد رتبه اول نصيب يك دانشجوي پاكستاني شد در حالي كه يك دانشجوي عراقي، شايسته رتبه اول بود.وقتي كه دانشجوي عراقي از اين نتيجه غيرمنصفانه اطلاع پيدا كرد كنترل خود را از دست داده و آن دانشجوي پاكستاني را در اطاقش به قتل رساند. اين حادثه، موجب تيرگي روابط بين دو كشور گرديد و اعزام دانشجوي عراقي از سال 1969 تا سال 1979 متوقف شد تا اينكه دوباره رابطه عادي بين دو كشور به وجود آمد واعزام دانشجو براي دوره‌هاي آموزشي از سر گرفته شد.
در روزهايي كه ما در آن كشور اقامت داشتيم، دولت پاكستان اولين سري هواپيماي F-16 ساخت آمريكا را تحويل گرفت. اين هواپيماها كه تعدادشان 6 فروند بود به مناسب عيد ملي پاكستان در كنار ديگر هواپيماها، در رژه نظامي شركت كردند.
بعد از دريافت مدرك ابتدايي خلباني، با استفاده از يك مرخصي كوتاه مدت، پايگاه را به قصد اسلام‌آباد ترك گفتيم. ساعاتي را در هتل بزرگ اسلام‌آباد گذرانديم و آنگاه تصميم گرفتيم از منطقه شمالي به نام "مري " كه نزديك "ايوپيا " واقع شده بود ديدن كنيم. مسافت 300 كيلومتري آنجا را با همسفران كه چهار نفر بودند طي كرديم و به آنجا رسيديم. بعد از بازديد از اثار تاريخي و باستاني آن منطقه به اسلام‌آباد بازگشتيم و باقيمانده مرخصي‌مان را در اسلام‌آباد سپري كرديم.
بعد از اين مرخصي كوتاه مدت، به پايگاه بازگشتيم. مدت دو ماه را در واحد تدريس سپري كردي و دروس نظري مربوط به هواپيماي بعدي را كه قرار بود در مورد آن آموزش ببينيم،‌فرا گرفتيم. بعد از اين دو ماه به ما خبر دادند كه مي‌توانيم با استفاده از يك مرخصي درازمدت، به كشورمان برويم و از خانواده‌هايمان ديدن كنيم.
با شنيدن اين خبر، شور و شوقي وصف‌ناپذير، در خود احساس كردم. بر چهره همه لبخند شادماني ديده مي‌شد از طرف پايگاه دو روز به ما مرخصي دادند تا در صورت تمايل براي خانواده‌هايمان سوغات تهيه كنيم. با پولي كه از بانك اسلام‌آباد برداشت كردم موفق شدم مقدار زيادي سوغاتي براي خانواده و دوستان خريداري كنم.

بعد از گذشت اين دو روز، پايگاه را به قصد كراچي ترك كرديم. توقف ما در فرودگاه كراچي چندان طولاني نشد. يكي دو ساعت بعد هواپيما، شهر كراچي را به مقصد عراق ترك گفت. تا هواپيما در خاك عراق به زمين بنشيند، مجبور شديم توقف يكروزه‌آي هم در كشور عمان داشته باشيم. روز بعد وقتي هواپيما در فرودگاه بغداد به زمين نشست، اشك شوق از چشمان اكثر بچه‌ها سرازير شده بود.
مادر، پسر عمو و برادرانم كه از ساعت ورود من اطلاع داشتند، در سالن، انتظار مرا مي‌كشيدند. مادرم كه اول از همه چشمش به من افتاده بود مثل پرنده‌اي به سويم پر كشيد و در حالي كه هق‌هق گريه‌اش بلند شده بود مرا در آغوش گرفت و سر و صورتم را غرق بوسه كرد.
به اتفاق آنها به خانه رفتم و در آنجا بود كه با خبر ورود ممن دوستان و آشنايان تا چند روز به طور مرتب براي ديدنم به خانه‌امان آمد و رفت مي‌كردند.
45 روز مرخصي در كنار خانواده به سرعت سپري گرديد و موعد بازگشت به پاكستان فرا رسيد. بعد از خداحافظي از خانواده سوار هواپيما شديم و بغداد را به قصد پاكستان ترك كرديم. دو روز در اردن توقف داشتيم و روز سوم كه مصادف با عيد قربان بود وارد اسلام‌آباد شديم.
 تصویر 
ورود ما به پايگاه هوايي همزمان بود با خروج و فارغ‌التحصيل شدن تعدادي از دانشجويان عراقي. از سال آخري‌ها جز ما كسي در پايگاه باقي نمانده بود و تنها عده‌اي از دانشجويان پاكستاني، جايگزين آنها شده بودند.
چند روز بعد از ورودمان به اسكادران دوم ملحق شديم تا آموزش‌هاي لازم را در مورد هواپيماي جت دو موتوره كه ساخت آمريكا و از نوع T.37 بود، ببينيم اين مرحله از نظر انجام فعاليت مداوم و آمادگي براي پرواز و همچنين امتحانات روزمره، مرحله دشواري به حساب مي‌آمد. بعد از اينكه در اين مرحله، برنامه‌هاي متعددي از قبيل اشنايي با تجهيزات،‌مانورهاي هوايي و پرواز شبانه را پشت سر گذاشتيم در امتحانات رتبه سوم را كسب كردم.
با پايان يافتن اين مرحله، دوره آموزشي ما هم پايان يافت. به همين مناسبت جشن بزرگي با حضور مربيان اسكادران اول و دوم و ميهمانان پاكستاني خارج از پايگاه ترتيب يافت. در اين مرحله دو نفر از دوستان عراقي ما مردود شدند. علت مردودي يكي از آنها به خاطر وضعيت بدجسمي او بود كه در هر پرواز دچار تهوع مي‌شد. علت تغيير حالش تزلزل روحي او بود كه در آن مرخصي كه به عراق رفته بوديم، باخبر شده بود برادرش كه افسر ارتش بود به اسارت نيروهاي ايراني درآمده است.

نفر دوم هم به خاطر درگيري‌هاي متعدد با مربي پرواز مردود شده بود. همچنين دو نفر از دانشجويان اماراتي، يك نفر كنيايي و يك نفر ليبايي هم مردودين بودند. تنها ما بيست و دو نفر، موفق شديم با درجه ستوان خلباني فارغ‌التحصيل شويم.
روز بعد مراسم فارغ‌التحصيلي باحضور فرمانده نيروي هوايي پاكستان برپا گرديد و خود او نشان خلباني را در طرف چپ سينه من نصب كرد و سپس مدرك فارغ‌التحصيلي را به همراه مدركي به زبان انگليسي به ما اعطا نمود.
دوره آموزش ما در پاكستان پايان گرفته بود. بعد از خداحافظي از مربيان و دوستان و همدوره‌ايها، پايگاه را به قصد اسلام‌آباد ترك گفتيم. در آنجا وابستگان نظامي سفارت عراق در انتظار ورود ما بودند. به همين مناسبت جشني در سالن بزرگ هتل اسلام‌آباد با حضور سفير عراق و ميهماناني از اتباع عراق ترتيب يافت. بعد از اين جشن مرخصي گرفتيم تا چند روزي را در هتل سپري كنيم. در آنجا رايزني‌هاي نظامي سفارت عراق را به طور مدام در طبقه همكف مشاهده مي‌كرديم. آنها با خوشرويي و مهرباني‌ با ما برخورد مي‌كردند. از طرز برخورد وعملكردهايشان احساس مي‌كردم كه بايد عده‌اي از افراد سازمان اطلاعاتي باشند كه به عنوان كارمند در رايزني نظامي و يا سفارت خدمت مي‌كنند آنها حركات رفتار و ورود و خروجمان را زير نظر داشتند زيرا در آن موقع بسياري از شهروندان ما از عراق گريخته و به پاكستان و بسياري ديگر از كشورها پناهنده شده بودند. به خاطر همين موضوع مامورين اطلاعاتي، خلبانان عراقي مقيم پاكستان را كه وجود آنها براي صدام در طول جنگ بسيار اهميت داشت، شديدا كنترل مي‌كردند زيرا مي‌ترسيدند كه خلبانان با غيرنظاميي‌هاي پناهنده در پاكستان تماس برقرار كنند و در نتيجه از مراجعت به عراق خودداري نمايند و يا اينكه به كشور ديگري پناهنده شوند.

بعد از چند روز انتظار مقدمات سفر ما به كويت فراهم گرديد هنگامي كه وارد كشور كويت شديم ماه رمضان بود در آنجا معمولا در ايام ماه رمضان بازارها در طول روز بسته و بعد از افطار باز مي‌شدند و فعاليت آغاز مي‌گرديد. به كويت كه رسيديم يادمان آمد كه اين اجازه را به ما داده‌اند كه به عنوان تشويقي اتمام تحصيل مي‌توانستيم اتومبيلي را با هزينه خودمان خريداري نماييم.من هم مثل پنج نفر از دوستانم و با پولي كه در طول اين دو سال تحصيل پس‌انداز كرده بودم توانستم تويوتاي سواري خريداري كنم. بعد از خريد تازه متوجه شدم كه من رانندگي بلد نيستم. موضوع را كه با دوستانم در ميان گذاشتم آنها هم به فكر فرو رفتند. قصد داشتيم با 5 اتومبيلي كه خريداري كرده بوديم، كويت را به قصد عراق ترك كنيم اما در اين بين مشكل من، گريبان آنها را گرفته بود. ناچار پيش مدير شركتي كه اتومبيل‌ها را از آنجا خريداري كرده بوديم رفتيم و موضوع را با او در ميان گذاشتيم. پيشنهادي كه او داد تا حدي با عقل جور در مي‌آمد. تصميم گرفتيم طبق سفارش او راننده‌اي را در مقابل پول اجير كنيم تاماشين مرا به نزديك مرز عراق برساند.

شب از نيمه گذشته بود كه وارد منطقه مرزي "العبدلي " شديم. بعد از پرداخت پول راننده و مرخص كردن اوتازه به فكر قسمت دوم سفرمان افتاديم. از منطقه مرزي العبدلي تا بغداد نزديك به 600 كيلومتر مسافت را بايد طي مي‌كرديم.
خيلي زود توانستيم يك فرد نظامي را كه قصد داشت براي ديدار خانواده‌اش به بغداد برود راضي كنيم تا رانندگي اتومبيل مرا به عهده بگيرد او آدم خوبي بود و من در بين راه سعي مي‌كردم فنون رانندگي را تئوري و عملي از او ياد بگيرم.
به العماره كه رسيديم آن فرد نظامي، راننده اتومبيل من تغيير راي داد و تصميم گرفت كه در دارالعماره بماند مانده بودم كه راننده بعدي رااز كجا پيدا كنم. حسابي گرفت وناراحت بودم كه يكي از آن دوستان به دادم رسيد. پيشنهاد كردكه رانندگي را خود به عهده بگيرم. با قيافه‌اي متعجب به او خيره شدم اما او خيلي راحت شروع كرد به توضيح اينكه در هنگام رانندگي چكار بايد بكنم و...

پشت فرمان نشستم و با تعيين فاصله با اتومبيل جلويي كه دوست راهنمايم پشت فرمان آن قرار داشت اتومبيلم را به حركت درآوردم. پس از دقايقي كيلومتر شمار نشان داد كه با سرعت 120 كيلومتر در حال حركت هستم اين سرعت برايم غيرمنتظره بود. تعجب مي‌كردم از اينكه توانستم به اين راحتي اتومبيل را هدايت كنم.
بعد از دو ساعت به مركز بغداد رسيديم. بعد از توقف، دوستم از اتومبيل پياده شد و در حالي كه لبخند مي‌زد گفت: خب تا اينجا كه رانندگي‌ات بي‌نظير بود اما اينجا بغداد است و خيابان‌ها حسابي شلوغ. اگر موافق باشي من با يكي از برادرانم تماس بگيرم و از او بخواهم تا به كمك تو بيايد.
او را متقاعد كردم كه مي‌توانم ماشين را تا خانه‌مان هدايت كنم. قبول كرد و بعد از خداحافظي راهي منزلش شد.با رفتن او در كمال آرامش پشت فرمان نشسته و به را افتادم. بعد از گذشتن از خيابان‌هاي شلوغ بغداد راه شهر كاظمين را در پيش گرفتيم. ساعتي بعد آن شهر را هم پس از چند بار طواف كردن برگرد حرم مقدس. به قصد خانه ترك گفتم. هر چه به خانه نزديك‌تر مي‌شدم التهابم بيشتر مي‌شد.
اتومبيل را در مقابل منزل پارك كرده و در را به صدا درآوردم. شادي اعماق وجودم را فرا گرفته بود و اشك خوشحالي از ديدگانم سرازير بود مادر مهربانم كه در را گشود كم مانده بود در آغوشم از هوش برود. او هم از شادي گريه مي‌كرد و در ميان گريه سر و صورتم را غرق بوسه مي‌نمود.

ساعتي را در ميان جو گرم و صميمي خانواده سپري كردم. آنگاه سوئيچ اتومبيلم را به برادرم دادم تا وسايل و سوغاتي‌ها را بياورد. آنها وقتي فهميدند من صاحب اتومبيلي شده‌ام كلي خوشحال شدند.
زندگي جديدم را در كنار خانواده شروع كردم. بعد از مدتي اتومبيل را به قيمت مناسبي فروختم و از پول آن منزل را بازسازي كردم و دو اطاق در طبقه اول ودو اطاق در طبقه دوم به خانه اضافه نمودم. هنوز دو ماه از ورودم به عراق نگذشته بود كه به اصرار مادرم و خواهرم تصميم به ازدواج گرفتم. آنها دوشيزه معلمي را برايم در نظر گرفته بودند كه در دوره ابتدايي با من همكلاس بود. از انتخاب آنها راضي بودم زيرا دختر مورد نظر در يك خانواده متدين و اصيل تربيت يافته بود.
خواستگاري، كه انجام گرفت قرار شد چهار ماه بعد مراسم نامزدي انجام شود. در همان زمان در مرحله آموزشي جديدي، در دانشكده نيروي هوايي شركت مي‌كردم. مراسم نامزدي هم انجام گرفت در حالي كه من حتي چهره همسر آينده‌ام را از نزديك نديده بودم. تنها توانستم عكس او را كه خواهرم آورده تماشا كنم.

در اوايل سال 1984 از دانشكده نيروي هوايي به پايگاه "وليد " موسوم به H3 كه در غرب عراق واقع شده و تا بغداد پنج كيلومتر فاصله دارد منتقل شدم. در اين پايگاه قرار بود در يك دوره آموزشي هواپيماي جنگنده ميگ - 21 شركت كنم.
بعد از تمرينات مختلف هوايي، رتبه اول را كسب كردم و بدين ترتيب دوره آموزشي با هواپيماي ميگ 21 پايان پذيرفت. همزمان با پايان يافتن اين دوره خبري از سوي فرماندهي نيروي هوايي به ما رسيد مبني بر اينكه بايد عده‌اي از خلبانان در دوره آموزشي ديگري براي آشنايي با سيستم هواپيماي سوخوي -22 شركت كنند. پس از مدتي اسامي اعلام شد و ما به پايگاه "حبانيه " رفتيم و در مدت دو ماه آموزش‌هاي تئوري اين هواپيما را فرا گرفتيم. بعد از اين دو ماه يك امتحان از ما به عمل آمد كه باز هم توانستم نمره ممتازي را كسب نمايم. مدتي گذشت تا اينكه قرار شد تعداد 15 خلبان كه من هم جزء آنان بودم براي يك دوره آموزشي پنج ماهه هواپيماي مدرن و پيشرفته 22 ام 3 عازم كشور شوروي شوند.
در فاصله باقيمانده تا سفر، از مادر و خواهرم خواستم تا نزد خانواده نامزدم بروند و از آنها بخواهند موعدي را براي برگزاري مراسم عقد تعيين كنند. مراسم عقد در موعد مقرر انجام گرفت ولي زمان عروسي تا مراجعت من از روسيه به تعويق افتاد.
ما 15 نفر با درجه ستوان خلباني عازم كشور اتحاد جماهير شوروي شديم. وارد مسكو شديم و بعد از سه روز اقامت در آن شهر، به شهر ديگري به نام "كرسندار " كه پايگاه هوايي در آن واقع شده است رفتيم. به محض ورود به پايگاه و جايگزين شدن در آنجا درس تئوري شروع شد و در مدت دو ماه با كمك يك مترجم عربي- روسي دروس را فرا گرفتيم. سپس برنامه پرواز آغاز شد. در اولين پرواز به علت شرايط نامساعد جوي و بارش پياپي برف كه ارتفاع آن به پيش از يك متر رسيده بود. نتوانستيم پرواز خوبي داشته باشيم. پرواز آنهم در هواي سردي كه به 32 درجه زير صفر مي رسيد واقعا سخت و طاقت‌فرسا بود. به هر صورت بعداز 20 ساعت پرواز موفق شديم كه مدرك خلباني با اين هواپيما را اخذ كنيم.
زماني كه در پايگاه مشغول آموزش بوديم مسائلي پديد آمد كه توجه مرا به خود جلب نمود. يكي از مهمترين مسئله‌ها اين بود كه دولت عراق علاوه بر اعزام خانم‌ها به برخي از كشورها از جمله شوروي براي شركت در در دوره‌هاي آموزشي، جمعي از افسران مهندسي و درجه‌داران تكنسين نيروي هوايي را به پايگاه هوايي "كرسندار " اعزام كرده بود. تا آنها آموزش‌هاي فني تخصصي را فرا گيرند.
در همان زمان يك سرگرد عراقي از سوي سرويس اطلاعاتي نيروي هوايي ماموريت يافت تا تعداد چهار دستگاه كوچك كه مخصوص شناسايي هوايي هواپيماهاي ميگ 25 بود را از شوروي تهيه كند. اين دستگاه‌ها مي‌بايست جايگزين دستگاه‌هاي فرسوده برخي از هواپيماهايي كه به علت پروازهاي مداوم از كار افتاده بودند، شوند.
 تصویر 
سرگرد مبلغي را به يكي از مهندسين كه با او رابطه دوستانه‌اي برقرار كرده بود پرداخت كرد و بعد از تحويل آن چهار دستگاه آنها را در كيسه سياه رنگي قرار داده و براي جلوگيري از شك ديگران به اتاق خود برد.
سه روز بعد سرگرد، با كيسه محتوي آن چهار دستگاه از پايگاه خارج و به شهر كرسندار رفت. در آنجا كيسه را تحويل يكي از دانشجويان عراقي كه در رشته مهندسي تحصيل مي‌كرد داد تا او آن دستگاه‌ها را به مسكو ببرد و تحويل سفارت عراق بدهد. اين سرگرد بعد از اتمام ماموريت به پايگاه برگشت اما هنوز ساعتي از ورودش به پايگاه نگذشته بود كه مامورين اطلاعاتي عراق او را به اطلاعات هتلي كه ما در آن اقامت داشتيم، فرا خواندند. متوجه علت احضار او آن هم به اين سرعت نشدم اما يكي- دو روز بعد باخبر شديم كه آنها از او خواسته بودند تا تمام ماجرا از بدو ورود به شوروي تا خريد دستگاه و ساير موارد را براي آنها تعريف كند. از اين طريق مي‌خواستند صحت گفته‌هاي او را دريابند چون در اكثر اوقات او را تحت نظر داشتند.

بااتفاقي كه براي اين سرگرد افتاده يكباره ماجرايي را كه قبل از سفر به مسكو برايم رخ داده بود و تا مدت‌ها ادامه داشت در ذهنم زنده شد.
در تدارك سفر به شوروي بودم كه يكي از همسايگان به ديدنم آمد. رابطه من با او در حد سلام عليك بود. او آدمي بود دوست‌داشتني ، متواضع و خداشناس. به او تعارف كردم كه بنشيند چند دقيقه‌اي در سكوت گذشت و تا اينكه لب به سخن گشود و گفت: شنيده‌ام كه عازم كشور شوروي هستي. من مي‌خواستم كار كوچكي برايم انجام دهي. قبل از اينكه حرفي بزنم ادامه داد: حتما شنيده‌اي كه من برادري دارم كه 11 سال قبل به كشور شوروي مهاجرت كرده مي‌خواستم لطف كني و در صورت امكان نامه‌اي را كه براي برادرم نوشته‌ام همراه خود به شوروي برده و در آنجا براي او پست كني. وقتي مطمئن شد كه اين كار را براي اوا انجام مي‌دهم پاكتي به دستم داد و بعد از خداحافظي از خانه رفت. چند روز بعد عازم شوروي شدم و در پايگاه هوايي شهر كرسندار مستقر گرديدم. دو روز از آمدنم به شهر كرسندار گذشته بودكه ناگهان ياد نامه‌اي افتادم كه بايد به آدرس برادر همسايه‌مان پست مي‌كردم. آدرس خودم را پشت پاكت نوشته و آن را به آدرس‌ او پست كردم. چند روزي از اين ماجرا گذشت. تا اينكه در يكي از روزها ساعت 11 شب دوستم، ستوان يكم خلبان.... كه مديريت دوره آموزشي را به عهده داشت. مرا به اطاقش احضار كرد. وارد اطاق كه شدم در نگاه و چهره برافروخته‌اش حالت عجيبي احساس كردم. در چهره‌اش عصبانيت موج مي‌زد. سلام كه كردم بدون آنكه پاسخم را بدهد با ناراحتي پرسيد: ايا تو كمونيست هستي؟ بهت زده گفتم: چه مي‌گويي؟ با خشم وغضب در حالي كه پاكتي را روي مي مي‌كوبيد گفت: اينها را نگاه كن تا برايت ثابت شود كه من چه مي‌گويم. محتويات پاكت را بيرون آوردم و وقتي چشمم به روزنامه "راه خلق " افتاد شوكه شدم. چون مي‌دانستم كه اين روزنامه از سوي حزب كمونيست منتشر مي‌گردد. پشت پاكت آدرس من بود و نامه‌اي هم كه به ضميمه پاكت بود جاي هيچ گونه ترديدي در اينكه فرستنده نامه من باشم را نمي‌گذاشت. قسمتي از نامه اينگونه بود:

... پس از سلام نامه‌اي را كه از كرسندار فرستاده بودي واصل شد مورد تشكر و قدرداني فراوان قرار گرفت. به تو گوشزد مي‌كنم كه مبادا به رژيم ستم پيشه صدام كه با ظلم و استبداد بر ملت عراق حكومت مي‌كند همكاري كني. من مي‌دانم كه حرفه تو به عنوان يك خلبان براي صدام و حزب او و جنگ تجاوزكارانه‌اش عليه جمهوري اسلامي ايران چقدر اهميت دارد. ايراني كه انقلاب عظيمي از آن برخواست وملت ايران را كه پس از سال‌ها اسارت و محروميت در تحت سلطه سلطنت شاه ملعون بودند به سمت اسلام، امنيت و آرامش سوق داد.
عزيزم .. بسياري از برادران عراقي، به خاطر گريز از رژيم صدام در بسياري از كشورها،منجمله شوروي به سر برده و از غربت و دوري خانواده و بستگان رنج مي‌برند.خواهش مي‌كنم به خانواده اطلاع بده كه من ازدواج كردم و صاحب سه فرزند مي‌باشم و اينك خود را براي دريافت مدرك دكترا آماده مي‌كنم. جهت اطلاع بايد عرض كنم كه به شهر ديگري منتقل خواهم شد و هنگام نوشتن نامه به خانواده آدرس جديد را خواهم نوشت. براي تو موفقيت و براي ملت مظلوم و ستمديده آرزوي پيروزي و رهايي دارم... "
بعد از خواندن نامه نگاهي به دوستم انداختم قيافه‌اش سرد و خشن و سگرمه‌هايش حسابي درهم بود. به آرامي از او پرسيدم: از كجا به اين پاكت دست يافتي؟ دوستم جواب داد نيم ساعت قبل به اطلاعات هتل مراجعه كردم تا نامه‌هايي را كه از عراق ارسال شده بود تحويل بگيرم در آنجا اين پاكت را كه از طرف باز شده بود پيدا كردم. نام تو بر روي پاكت نوشته شده بود. به همين خاطر پاكت را با خود به اتاق آوردم. تصور مي‌كردم كه نامه از طرف خانواده‌ات در بغداد ارسال شده است ولي اوراق بي‌شمار روزنامه كمونيستي كه قسمتي از آن از داخل پاكت ديده مي‌شد مرا به خواندن محتويات آن كنجكاو نمود.

به آرامي شروع كردم به توضيح دادن جريان درخواست همسايه و ارسال نامه و ... بعد از اينكه حرف‌هايم را شنيد رو به من كرد وگفت: از اينكه مامورين اطلاعاتي عراق از اين موضوع اطلاع دارند شكي نيست. اين را مي‌شود از باز بودن پاكت فهيمد . بهتر است با رايزني نظامي در مسكو تماس بگيري و وابسته نظامي را از اين جريان مطلع سازي.با نظر او موافقت كردم و بلافاصله تلفني جريان را تمام و كمال براي وابسته نظامي عراق توضيح دادم. بعد از پايان يافتن صحبت‌هايم او گفت كه به زودي از پايگاه هوايي ديدن خواهد كرد و بهتر است اين قضيه را كتبا گزارش نموده و هنگام ورودش به پايگاه در اختيار او بگذارم. بيست روز بعد وابسته نظامي وارد پايگاه شد و من گزارش را به همراه پاكت مذكور تسليم او نمودم و قضيه به سلامتي خاتمه يافت.
پس از اين جريان احساس آرامي كردم ولي اين حالت زياد طول نكشيد. دو ماه بعد از مراجعت از شوروي هنگامي كه در پايگاه شهر بلد بودم از سوي اداره امنيتي پايگاه احضار شدم. وقتي به آنجا رفتم مسئول اداره كه يك سرهنگ دوم بود، انتظارم را مي‌كشيد. سلام كردم و در گوشه‌اي نشستم. دقايقي بعد پرسيدم " موضوع چيست؟ آيا خداي ناكرده اتفاقي رخ داده؟ او به آرامي جواب داد: امروز از شعبه پنجم اداره استخبارات وزارت، به ما خبري دادند مبني بر احضار هر چه سريع‌تر شما به آن اداره.
هرگز در ذهنم خطور نكرده بود كه كار به اينجاها بكشد از سرهنگ دوم خداحافظي كردم و بعد از اطلاع به فرمانده مافوق خود فرمانده اسكادران راهي بغداد شدم. در طول راه نگران ومضطرب بودم، از خودم مي‌پرسيدم كه چه اتفاقي افتاده؟ در بغداد چه چيزي انتظارم را مي‌كشد؟

با ورود به بغداد به شعبه پنجم اداره استخبارات رفتم. در آنجا يكي از نگهبانان محل افسر مربوطه را كه درجه سرگردي داشت پرسيدم و پنج دقيقه بعد رو در روي او در اتاق خودش نشسته بودم. برخورد او بسيار ملايم بود. روي همين حساب قدري آرامش يافتم. او بعد از قدري سكوت لب به سخن گشود: "چندي قبل اين اوراق از رايزني نظامي در مسكو به دست ما رسيد. از تو مي‌خواهم در مورد اين اوراق توضيح بيشتري بدهي. "
من در حالي كه به پاكت و اوراق داخل آن و گزارش ارسالي خودم به وابسته نظامي در مسكو كه روي ميز چيده شده بود نگاه مي‌كردم، موضوع را كاملا شرح دادم. آنگاه آن افسر از من پرسيد: "با شخصي كه اين نامه را به تو ارسال نمود، چه نسبتي داري؟ " جواب دادم: "رابطه من و ايشان از حد يك سلام و عليك ساده تجاوز نمي‌كند. "
آن افسر بعد از چند ثانيه سكوت گفت: "از تو مي‌خواهم كه منزل آن شخص را گاه و بيگاه زير نظر داشته باشي! "
از پيشنهاد او جا خوردم؛ ولي بناچار گفتم: "ان شاء‌الله اين كار را خواهم كرد ".

توصيه‌هاي او ظاهرا تمام شده بود. بعد از خداحافظي از او، اداره استخبارات را ترك كردم. هنگام خروج از آن اداره در فكر بودم كه چرا اين سرگرد از من خواست تا نقش مامور اطلاعاتي را ايفا كنم و منزل آن بيچاره را زير نظر بگيرم. اصلا چرا او اين پيشنهاد را به من داد. در هر حال پيش خودم سوگند ياد كردم كه حتي يك بار هم كه شده به نزديكي منزل او نروم. با گذشت ايام اين قضيه را فراموش كردم و سعي نكردم دوباره بخاطر بياورم...
به پايگاه هوايي كرسندار بازگشتم و آموزش را از سر گرفتم. از اين به بعد، مسايلي را كه مي‌ديدم برايم قابل لمس‌تر بود. حالا ديگر مشاهده مي‌كردم و مي‌فهميدم كه چرا نبايد اين حرف را بزنم يا اين كار و آن كار را انجام ندهم، به هواپيماي جنگي نزديك نشوم، غير از اطاق درس به ديگر اطاق سركشي نكنم و ... خلاصه، حسابي تحت نظر بودم. حركاتي كه مي‌ديدم مرا ياد خاطره‌اي در مسكو انداخت. در آنجا كه بودم، يك روز به اتفاق يكي از دوستان عراقي‌ام، به ديدن جايي در مسكو رفتيم كه در آنجا سفينه‌هاي متعددي را به معرض نمايش گذاشته بودند. از اينكه دوربين‌ عكاسي همراه داشتيم، خوشحال بوديم. تا چند ساعتي كه در آنجا بوديم، از همه ديدني‌ها عكس گرفتيم از ديدني‌هايي مثل، اطاقكي كه در آن اولين سگ فضا نورد گنجانده شده بود، تصوير سرگرد گاگارين، سفينه‌هاي متعدد، و خلاصه از هر نقطه‌اي عكس گرفتيم.

بعد از مراجعت از آنجا، هنگامي كه فيلمها را ظاهر كرديم، با ناباوري مشاهده نموديم كه حتي يكي از آنها هم ظاهر نشده است. گويا دوربين و دستگاه‌هاي مخفي كه در آنجا نصب شده بود، مانع از فيلمبرداري و گرفتن عكس مي‌شد.
اوايل ماه مه 1985، دوره ما در مسكو پايان يافت و ما به عراق بازگشتيم. بعد از ده روز مرخصي به پايگاه هوايي "البكر " واقع در نزديكي شهرستان بلد، مراجعه و در آنجا مشغول خدمت شدم. محل خدمتم كه مشخص شد تصميم به عروسي گرفتم. تاريخ ازدواج، روز 20 ژوئن 1985 كه مصادف با عيد فطر بود تعيين شد. به همين منظور 15 روز مرخصي گرفتم و مشغول تدارك مراسم شدم.
مراسم عروسي به خوبي برگزار شد و بعد از اتمام مرخصي‌ام، وارد پايگاه شدم. بعد از يك دوره آموزشي ه شامل مانورها و حملات هوايي فرضي با هواپيماي سوخوي - 22 ام 3، بود؛ اولين ماموريت جنگي را به من محول كردند. از من خواستند كه همراه با دو خلبان ديگر، اردوگاه‌هاي نظامي نيروهاي ايراني را در "حاج عمران " بمباران كنم.
هواپيماها را در ارتفاع از پيش تعيين شده به پرواز در آورديم. هر چه به منطقه مورد نظر نزديكتر مي‌شدم، قلبم از شدت هراس و وحشت فشرده‌تر مي‌شد. لحظات دهشتناكي بود. آرزو مي‌كردم در آن لحظه برق هواپيما از كار مي‌افتاد و بدون انجام مأموريت به پايگاه مراجعت كردم، زيرا حاضر نبودم به اين شكل از بين بروم.

اكيپ ما از 4 فرورند هواپيما تشكيل يافته بود و من از نظر گروه، شماره 4 بودم. چند دقيقه قبل از نزديك شدن به هدف، هواپيماي شماره 1 و 2 كه توسط فرمانده اسكادران و خلبان هم دوره‌اي من هدايت مي‌شدند، از ما فاصله گرفتند. فرمانده گروه خبر داده بود كه پيشاپيش همه، هدف را با همكاري هواپيماي شماره 2 بمباران خواهد كرد. بدين ترتيب هدف براي ما مشخص شد و ما مي‌بايست همان نقطه را بمباران كنيم. بعد از اينكه هواپيماهاي شماره 1 و 2، بمب‌هاي خود را فرو ريختند، نوبت به ما رسيد هواپيماي شماره 3 كه جلوتر از من پرواز مي‌كرد، بمبهاي خود را جايي دور از هدف انداخت، منهم به حساب اينكه او هدف را دقيقا بمباران كرده است، به تبع او، بمبمها را در همان نقطه به زمين ريختم. بمباران خاتمه يافت و ما به پايگاه بازگشتيم. بعد از استقرار هواپيماها در آشيانه‌ها خود، به مقر ضد اطلاعات پايگاه رفتيم. در اين هنگام فرمانده پرواز، وارد شد و با ناراحتي از من پرسيد: "چرا قبل از رسيدن به هدف، بمبهايت را رها كردي؟ "
هر چه سعي كردم كه وضعيت را براي او توجيه كنم، موفق نشدم. فرمانده پرواز با حالت خشني گفت: "اين عمل تو نوعي اهمال در انجام وظيفه تلقي مي‌شود و من اميدوارم كه اين اشتابه ديگر تكرار نشود. "
با تني خسته و روحي آزرده راهي منزل شدم. در خانه سعي كردم كسي متوجه نشود كه در عمليات رزمي شركت كرده‌ام، زيرا ممكن بود، اين خبر آنها و به ويژه مادرم را نگران سازد.

در فوريه سال 1986، جزيره فاو به تصرف نيروهاي اسلام در آمد. در يك دستور محرمانه، به ما ماموريت دادند تا با هواپيماهاي خود به پايگاه امام علي (ع) واقع در "ناصريه " پرواز كنيم و مدتي در آنجا بمانيم.
با هر پروازي كه همراه ديگران انجام مي‌دادم، وحشتي بي‌حد و حصر وجودم را فرا مي‌گرفت، چرا كه تعدادي از هواپيماهاي ما به وسيله پدافند هوايي ايران سرنگون مي‌شدند.

يك روز وقتي در آسايشگاه دور هم جمع شده بوديم، شنيدم كه ضد اطلاعات پايگاه با فرمانده اسكادران تماس گرفته و درخواست كرده تا عده مشخصي از خلبان‌ها را براي ماموريت ويژه‌اي آماده سازد. وقتي فهميدم كه جز خلبان‌هاي انتخاب شده نيستم تا حدودي خيالم آسوده شد. آنها پرواز كردند و ساعتي بعد به ما خبر رسيد كه دو فروند از هواپيماها، توسط پدافند ايراني‌ها سرنگون شده‌اند. با شنيدن اين خبر آه از نهادمان برآمد. حزون و اندوه ما تمامي نداشت. از اينكه مي‌ديدم دوستانمان در طولپ رواز يكي پس از ديگري از دست مي‌روند، زانوي غم بغل مي‌زديم و كاري جز غصه خوردن نداشتيم. دلم براي زن و بچه و خانواده‌هاي آنها مي‌سوخت. برخي از خلبان‌ها همسرانشان را با خود به پايگاه آورده بودند تا در ميان اعضاي خانواده، احساس تنهايي و غربت نكنند. وقتي خبر مرگ يكي از خلبان‌ها به همسرانشان مي‌رسيد، موجي از غم و اندوه همه را فرا مي‌گرفت.

تنها در يك روز سه هواپيما سقوف كرد كه خلبان يكي از آنها به اسارت نيروهاي ايراني در آمد. اين خلبان، هنگام اصابت موشك زمين به هوا به هواپيمايش، به شدت آسيب ديده بود.
در طي اين مدت، حدود 12 مأموريت به من محول شد و من در هر پرواز از خداوند مي‌خواستم كه مرا از مرگي كه آن روزها به صورت امري عادي در آمده بود، نجات دهد. هر باري كه بر روي فاو پرواز مي‌كردم تا ماموريتم را انجام دهم، غرش پدافند هوايي، دلهره عجيبي را در دلم ايجاد مي‌كرد. وقتي فكر مي‌كردم هر آن ممكن است يكي از گلوله‌ها به هواپيما اصابت نمايد، از شدت وحشت، تمام تنم شروع به لرزيدن مي‌كرد. تنها اميدم به خداوند بود و خدا مي‌دانست كه جز او تكيه‌گاهي نداشتم. مي‌دانستم كه به خاطر دعاهاي مادرم است كه هر بار از خطر سقوط و مرگ جان سالم به در مي‌برم.
پرواز روي منطقه استراتژيك فاو همچنان ادامه داشت و در هر پرواز، هواپيمايي از ما سقوط مي‌كرد. بسياري از خلبان‌ها در همان لحظه از بين مي‌رفتند و عده معدودي موفق مي‌شدند با چتر نجات، خود را از مرگ برهانند كه در نهايت به اسارت نيروهاي ايراني در مي‌آمدند.

حدود يك ماه بود كه به مرخصي نرفته بودم و مي‌دانستم كه اين امر، خانواده‌ام را شديدا نگران كرده است. هر چه سعي مي‌كردم تلفني با خانواده همسرم تماس برقرار كنم. موفق نمي‌شدم. بالاخره با اصرار توانستم چهار روز مرخصي بگيرم و نزد خانواده‌ام بروم، اين مرخصي، بعد از ديدن آن همه صحنه هاي غم‌انگيز، برايم لذت بخش بود. در مرخصي كه بودم با خبر شدم، مدت ماموريتم در پايگاه ناصريه تمام شده است و بايد بعد از پايان مرخصي به پايگاه "البكر " واقع در شهرستان "بلد " منتقل شوم. اين مساله باعث خوشحالي خانواده‌ام شد و آنها مطمئن شدند كه با اين نقل و انتقال تا مدتي از صحنه نبرد شديد فاو دور مي‌مانم. اوايل ماه ژوئيه بود. يك روز هنگامي كه در آسايشگاه دراز كشيده بودم. برادرم تلفني تماس گرفت و خبر داد كه همسرم را براي زايمان به بيمارستان انتقال داده‌اند.
لباسم را عوض كردم و به سرعت با ماشين به راه افتادم. هنگامي كه به بيمارستان رسيدم، مادرم، خواهرم با شوهرش و يكي از برادرانم را ديدم كه در سالن انتظار ايستاده بودند. آثار نگراني در چهره تك تك آنها به ويژه مادرم به چشم مي‌خورد. يك ساعت بعد، وقتي كه پرستار خبر داد همسرم با سلامتي وضع حمل كرده و نوزاد پسري آورده، نفس راحتي كشيدم و خدا را شكر كردم.
بعد از شنيدن اين خبر، به اطاقي كه همسرم در آن خوابيده بود رفتم. حالش خوب بود و لبخندي شيرين بر لب داشت. پيشاني‌اش را بوسيدم و مشغول صحبت شديم. دقايقي بعد بناچار از او خداحافظي كردم و به همراه خانواده به منزل رفتم. قبل از آن به خواهرم سپرده بودم كه تا لحظه خروج او از بيمارستان، در كنارش بماند.
صبح روز بعد به پايگاه رفتم و اين خبر را به همكارانم داد. همه آنها از اينكه من صاحب پسري شده‌ام، ابراز خوشحالي كردند. به همين مناسبت وليمه‌اي در پايگاه برپا ساختم و فرمانده و معاون او و افسراني را كه در آن لحظه داشتند، به اين وليمه دعوت كردم.

چند روز كه از اين ماجرا گذشت، عمليات جديدي در منطقه مهران شروع شد. به ما آماده‌باش كامل دادند و جندي بعد ماموريت يافتم كه به همراه دو گروه از هواپيماها، يگان‌هاي نظامي نيروهاي ايران را در آن منطقه بماران كنم. حالت تشويق و اضطرابي را كه در اين عمليتهاي متعدد فاو داشتم، دوباره شروع شد. هنگامي كه در حين عمليات بمب‌هاي خود را با فاصله زيادي از هدف رها كردم، بلافاصله فرمانده اسكادران از طريق دستگاه بي‌سيم تماس گرفت و با لحني پرخاش گرانه علت اين امر را از من سؤال كرد. حرفهايش كه تمام شد، مطمئن شدم كه روز بدي در انتظارم است.
بعد از مراجعت به پايگاه، فرمانده اسكادران مرا احضار كرد و شروع نمود به بازجويي كردن من در تمام مدت بازجويي، تنها توانستم بگويم كه زاويه مناسب را براي پايين آمدن پيدا نكردم و همين امر موجب عدم دقتم در هدف‌گيري شد. فرمنده اسكادران با لحن تهديد آميزي گفت: "اين دومين بار است كه مرتكب اشتباه مي‌شوي. اميدوارم چنين موردي در آينده پيش نيايد. "
اين شخص هميشه با من دشمني مي‌ورزيد و با لحني كينه‌توزانه با من سخن مي گفت. خاطرم هست كه يك روز با هم نماز ظهر را مي‌خوانيدم. بعد از پايان نماز با لحني مغرضانه رو به من كرد و گفت: "چرا بعد از تشهد و سلامت دستهايت را بلند مي‌كني و سه بار الله اكبر مي‌گويي. "

گفتم: "علتش را نمي‌دانم قربان، اين چيزي است كه از پدرم ياد گرفته‌ام. "
چند روز بعد از اينكه عمليات من در مهران خاتمه يافت، دو حادثه رانندگي برايم اتفاق افتاد. حادثه اول، چندان مهم نبود و خسارات كمي به ماشينم وارد آمد. اما حادثه دوم كه به مراتب شديدتر و خطرناكتر بود يك ماه بعد از وقوع حادثه اول اتفاق افتاد. در حال حركت به سمت پايگاه بودم. ناخودآگاه احساس مي‌كردم كه حادثه‌اي انتظارم را مي‌كشد روي همين حساب سعي مي‌كردم با احتياط رانندگي كنم. وقتي به در اصلي پايگاه رسيدم. شكر خدا را به جا آوردم كه اتفاقي رخ نداده است. بعد از ورود به پايگاه بر سرعت ماشين افزودم. خيابان طولاني بود و خلوت قبل از رسيدن به پارك دايره‌اي شكلي كه در انتهاي خيابان بود، پاكت سيگاري كه در مقابل بود در اثر سرعت، بر كف ماشين افتاد. با دست چپ فرمان اتومبيل را گرفتم و خم شدم كه با دست راست سيگار را بردارم كه ناگهان فرمان از دستم رها و ماشين به شدت با تير چراغ برق كه كنار پارك نصب شده بود، برخورد كرد. تير چراغ از جا كنده شد و 6 متر آن طرفتر افتاد. جلو ماشين كاملات درب و داعان شده و فرمان اتومبيل هم چسبيد به صندلي كه روي آن نشسته بودم. تنها شانسم اين بود كه هيچ گونه ضربه‌اي به من وارد نيامد.
در نيمه ماه ژوئيه سال 1986، در فاصله دو روز، دوباره ما را همراه با تمامي هواپيماها، خودروها، دستگاه‌هاي الكتريكي و خدمه و تكنسين‌ها، به پايگاه امام علي (ع) در ناصريه منتقل كردند.
چند روز بعد از مستقر شدن در پايگاه ناصريه، ماموريت يافتم مواضع نيروهاي ايراني را در منطقه جزاير مجنون، بمباران كنم. من و معاون فرمانده اسكادران كه درجه سرگردي داشت براي اين ماموريت انتخاب شديم. بمب‌هايي را كه حمل مي‌كرديم، موسوم به CB و 500 كيلوگرم وزن داشتند. معمولا از اين بمبهاي روسي براي انهدام مواضع و محل استقرار نيروهاي ايراني استفاده مي‌شد.
به محض نزديك شدن به هدف از ارتفاع چهار كيلومتري، تهاجم را آغاز كرديم. زاويه عريضي با هدف گرفته و شروع به شيرجه كردم. هنگامي كه به ارتفاع مقرر رسيدم، دكمه پرتاب را فشار دادم. در اين هنگام احساس كردم كه چيزي به هواپيما اصابت كرد. تصور كردم كه شايد پرنده‌اي به هواپيما اصابت كرده است. در هر حال به علت انحراف هواپيماه، بمب‌ها به هدف اصابت نكردند.
 تصویر 
بعد از اين عمليات ناموفق به پايگاه مراجعت كردم و به اتفاق فرمانده گروه، هواپيماها را به سمت آشيانه‌هاي خود هدايت كرديم. هنوز هواپيما از حركت نايستاده بود كه ناگهان متوجه شدم كه عده‌اي از تكنيسن‌ها، با سرعت به طرف هواپيماي من مشغول دويدن هستند. با تعجب به آنها نگاه كردم. بعد از توقف هواپيما در جايگاه مخصوص يكي از تكنيسن‌ها كابين هواپيما را باز كرد و به من گفت: "خدا را شكر كه سلامتيد قربان! "
با تصور اينكه او طبق معمول به من خير مقدم مي‌گويد لبخندي زدم و از هواپيما پايين آمدم. در اين هنگام متوجه شدم تعدادي از تكنيسنها، در اطراف دم هواپيما حلقه زده‌اند. خوب كه دقت كردم، متوجه شدم كه يكي از بمب‌هاي كه در زير بال هواپيما نصب شده بود، به علت انحراف هواپيما به صورت آويزان در آمده است. اين نوع بمب‌ها زماني بايد پرتاب شوند كه هواپيما در حالت افقي و بدون هيچ‌گونه انحرافي در حال پرواز است. دستگاه مخصوص ضبط اطلاعات هواپيما نشان مي‌داد كه هنگام پرتاب بمب‌ها 37 درجه انحراف داشته‌ام، و اين وضعيت بسيار خطرناكي بود. امكان انفجار اين بمب بسيار زياد بود. خدا را هزاران بار شكر كردم كه به طور معجزه آسايي از خطر مرگ نجات يافتم.
بعد از اين جريان، سه ماموريت هوايي ديگر انجام دادم كه در هيچ كدام موفق نبودم. در اين نوع ماموريت‌ها مي‌بايست سكوي پرتاب موشك هاوك موسم به خ - 28 را بمباران كنم.

از اوايل ماه نوامبر حالت عجيبي به من دست داد كه تا آن زمان سابقه نداشت. هنگام حضور در پايگاه و يا در منزل، گرفتار خزن و اندوهي شديد مي‌شدم. در خانه كه بودم، در اتاق پذيرايي مي‌نشستم و به وضع و حال خود و حرفه‌اي كه داشتم فكر مي‌كردم. با خو مي‌گفتم: خلبان در جامعه و در بين مردم از موقعيت خاصي برخوردار است. مردم فقط مي‌‌شناسند كه فلاني خلبان است و با ديگر اقشار جامعه تفاوت دارد، اما نمي‌دانند كه يك خلبان هنگام انجام ماموريت با چه خطرات دشواري مواجه مي‌شود. اين انزوا و گوشه‌گيري‌آم، باعث نگراني خانواده‌ام شده بود. اكثر اوقات، مادر و همسرم، با نگراني از من مي‌پرسيدند: "چه شده، آيا بيمار هستي؟ " جوابي نداشتم كه به آنها بدهم. همسرم وقتي مرا در آن حال و روز مي‌ديد، خيلي ناراحت مي‌شد و در مقابل سكوت من، بيشتر آزار مي‌ديد. از اين تغيير حال ناگهاني خودم، تعجب مي‌كردم. فكر مرگ و زندگي لحظه‌اي آرامم نمي‌گذاشت. فكر مي‌كردم كه اگر روزي هواپيمايم سقوط كند، چه سرنوشتي خواهم داشت؟ آيا از بين خواهم رفت؟ اگر بميرم چه بر سر خانواده‌ام خواهد آمد؟ همسرم چه حال و روزي خواهد داشت. برادرانم كه وجود من باعث دلگرمي آنها بود و مرا به چشم پدرشان نگاه مي‌كردند، با چه مشكلاتي روبرو خواهند شد؟

در لحظات تنهايي و در پايگاه هنگامي كه افكار گوناگون آرامم نمي‌گذاشت، در اتاق را قفل مي‌كردم و بعد از روشن كردن راديو، به برنامه جمهوري اسلامي ايران، خصوصا برنامه گفت‌وگو با اسرا گوش مي‌دادم. در تمام روزهايي كه عملياتي در جبهه انجام نمي‌گرفت و ماموريتي به ما محول نمي‌شد، افسردگي و انزوا طلبي من هم ادامه داشت. تنها با ياد خدا مي‌ـوانستم قدري خود را تسكين دهم. يادم مي‌آيد كه در هر ماموريت رزمي، هنگامي كه درون كابين هواپيما مي‌شدم، چندين بار دعاي امام جعفر صادق (ع) را كه از خواهر بزرگم ياد گرفته بودم، مي‌خواندم. همچنين دعايي را كه ورد زبان رسول گرامي حضرت محمد (ص) بود، در تمام لحظات با خود حمل مي‌كردم. به اين دعاها اعتقاد خاصي داشتم. در هر ماموريت جنگي، با خواندن اين دعاها، آرامش روحي پيدا مي‌كردم. هميشه در فكر بودم كه چرا بايد اين گونه ماموريت‌هاي رزمي را قبول كنم؟ آيا از رژيم صدام مي‌ترسيدم و يا ضعف ايمان و علاقه شديد من به خانواده و عدم اطلاع از حقانيت جمهوري اسلامي باعث قبول اين ماموريت‌ها مي‌شد؟
زمان در آرامشي سنگين و غمبار مي‌گذشت تا اينكه در سحرگاه روز شنبه 22 نوامبر 1986 يك بار ديگر، براي انجام مأموريتي قرعه به نام من افتاد. در ساعت 10 صبح همان روز، مأموريت را بدين گونه برايمان تشريح كردند كه خلبان‌هايي از اسكادران ما همراه با خلبان‌هايي از اسكادران دوم، بايد مواضع نظامي و مراكز امدادي نيروهاي ايران را در نزديكي شهر دزفول بمباران كنند. در اين بين وظيفه اساسي من و دو تن از خلبان اسكادران خودمان اين بود كه مي‌بايست در سيستم آتشبار موشك هاوك كه در جنوب دزفول قرار داشت، پارازيت ايجاد كنيم تا هواپيماي ديگر بتوانند ماموريتشان را به خوبي انجام دهند. بعد از توجيه ماموريت، موقعيت هدف را دقيقا ترسيم و ساعت پرواز - 11 صبح مسافت و مسير و اماكني را كه مي‌بايستي از روي آنها عبور كنيم، مشخص كرديم. آخرين منطقه‌اي كه از روي آن عبور مي‌كرديم، شهر العماره بود. مدت پرواز پنج دقيقه و بيست ثانيه تعيين شده بود. ماموريتمان هنگام ورود به نقطه فرضي مي‌بايست بدين گونه انجام مي‌گرفت كه هر يك از سه فروند هواپيما كه به موشك پارازيت، موسوم به خ - 28 مجهز بودند، سكوي پرتاب موشك هاوك را مورد حمله قرار دهند. اين موشك‌ها كه طولشان به 5.98 سانتي‌متر مي‌رسيد، براي انهدام سكوي پرتاب موشك هاوك به كار برده مي‌شدند.
ماموريت شروع شد. شماره پرواز 22 بود.
پرواز را با اختلاف دو دقيقه آغاز كرديم. نخستين هواپيما در ساعت 11 و دومي به فاصله 2 دقيقه بعد از آن به پرواز در آمدند. بعد از آن دو هواپيما، من پرواز كردم. فاصله، سرعت و ارتفاع، همه به يك اندازه تنظيم شده بود. دقايقي بعد به هدف نزديك شديم و شروع كرديم به ايجاد كردن پارازيت بر آتشبار هاوك. پارازيت‌هايي كه ما ايجاد مي‌كرديم، باعث مي‌شد تا مسئول آتشبار قادر به راه‌اندازي آن نشود و در نتيجه مي‌توانستيم بدون خطر، مأموريتمان را كه انهدام سكوي هاوك بود انجام دهيم.


قبل از پرواز، به ما گفته بودند كه اگر هواپيماها، هنگام بازگشت به پايگاه ناصريه با كمبود سوخت مواجه شدند، براي سوخت‌گيري مجدد، در باند فرودگاه العمار، موسوم به "شقه الحي " بر زمين بنشينند. براي اطمينان بيشتر، نقشه و مشخصات ترسيم شده شهر را كه روي يك ورق كاغذ كشيده شده بود، از يكي از دوستان خلبانم گرفته بودم. همچنين قرار بود زماني كه سوخت به حداقل خود يعني 1000 كيلوگرم رسيد، از ماموريت مراجعه كنيم.
در حين ماموريت، بدون پرتاب حتي يك موشك به طرف آتشبار هاوك، سوخت به مقدار 1000 كيلوگرم رسيد. هواپيماي شماره 1 و 2، بعد از فرستادن پيام بازگشت، به علت نوسان مداوم سوخت، به پايگاه مراجعت كردند. نوبت به من رسيد. پيام بازگشت را ارسال كردم. برج كنترل هم متعاقبا اعلام كرد كه به ماموريتم ادامه دهم. چون هنوز هواپيماهاي بمب‌افكن، ماموريت خود را انجام نداده‌اند. موقعيت بد و دشواري بود. پيام اضطراري را دو - سه بار تكرار كردم، اما پاسخ مثبتي دريافت نكردم. عقربه سوخت روي 800 كيلوگرم قرار گرفته بود. مي‌بايست ماموريت را نيمه كاره گذاشته و مراجعه مي‌كردم. هواپيما را با يك حالت دوراني، به سمت العماره متمايل كردم. به ارتفاع 500 متري كه رسيدم، گردش را در اطراف شهر با همان ارتفاع و سرعت كم آغاز كردم.در حين پرواز، نگاهم به پايين بود تا محل فرود را كه بر روي كاغذ رسم شده بود، پيدا كنم. پشت شهر استاديوم فوتبال قرار داشت و پشت اين استاديوم، باند فرودگاه واقع شده بود. هواپيما را به گردش در آوردم. به زمين نگاه كردم تا اثري از فرودگاه بيابم. تماس من با برج ديده‌باني، كماكان ادامه داشت. وضعيت اضطراريم را براي آنها شرح دادم و از مسئول برج خواستم تا محل فرود را مشخص نمايد. او پاسخ داد: "اگر به استاديوم نگاه كني، فرودگاه را نزديك آن خواهي يافت. " هر چه نگاه كردم، اثري از فرودگاه نيافتم از لحظاتي قبل گلوله‌هايي به طورمداوم به طرف هواپيمايم شليك مي‌شد، اما تمام هوش و حواس من تنها به محل فرود بود. عقربه سوخت روي 500 كيلوگرم قرار گرفت. لحظات وحشتناكي را پشت سر مي‌گذاشتم. تمام دعاهايي را كه به خاطر داشتم زير لب زمزمه مي‌كردم. سوخت هر لحظه كاهش مي‌يافت و من چاره‌اي جز فرود نداشتم. عقربه سوخت كه روي 350كيلوگرم قرار گرفت، پيام دادم كه ر خياباني كه مقابلم قرار دارد فرود خواهم آمد. بعد از اين پيام، به سمت خيابان متمايل شدم، اما با ديدن عابرين و خودروهايي كه در حال آمد و رفت بودند، به ناچار فرمان هواپيما را به عقب كشيده و از ارتفاع 40 متر مانده به زمين، تدريجا اوج گرفتم. شليك گلوله‌هاي ضد هوايي تا اندازه‌اي فروكش كرده بود. دوباره به سمت خيابان متمايل شدم. در اين هنگام سوختب ه مقدار 100 كيلوگرم رسيد.
وحشت و هراس، قدرت فكر كردن را از من سلب كرده بود. بايد كاري مي‌كردم.
قبل از اينكه به ارتفاع 200 متري برسم عقربه سوخت روي صفر قرار گرفت و موتور هواپيما خاموش شد. هواپيما را به سمت چپ به گردش در آوردم و بعد از كشيدن اهرم پرتاب از هواپيما خارج شدم. 8 دقيقه بعد با چتر نجات به زمين رسيدم. به محض فرود آنچه را كه در وهله اول مي‌ديم باور نكردم. با تعجب اطرافم را نگاه كردم. شهري كه در آن فرود آمدم بودم دزفول بود نه العماره!

ادامه دارد
ويژه‌نامه سي سالگي دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
انتهاي پيام/
منبع خبرگزاری فارس
(اضافات 5 عکس ، گرد اوری از سطح اینترنت)
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.
با عرض پوزش،دیگر در انجمن حضور ندارم،که به پیام ها پاسخ بدم.
New Member
پست: 3
تاریخ عضویت: یک‌شنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۲, ۱۲:۳۳ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 3 بار
سپاس‌های دریافتی: 6 بار

Re: خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط p.sadeghi »

سلام . مدت زيادي ميگذرد و ادامه خاطرات را نداديد .مشكلي پيش اومده؟
Rookie Poster
Rookie Poster
پست: 21
تاریخ عضویت: دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۵, ۷:۱۲ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 162 بار
سپاس‌های دریافتی: 27 بار

Re: خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط mr9500 »

p.sadeghi نوشته شده:سلام . مدت زيادي ميگذرد و ادامه خاطرات را نداديد .مشكلي پيش اومده؟



سلام جناب صادقي عزيز

ظاهرا اين تاپيك تعطيل شده

منم مثل شما بيصبرانه منتظر ادامه خاطرات بودم ولي خبري ازادامش نيست.

اميدوارم مديران محترم پيگيري كنن واگر به نتيجه نرسيد تاپيكو ببندن تاكاربران محترم بدونن اين داستان ادامه اي نخواهدداشت.

باسپاس
Colonel II
Colonel II
نمایه کاربر
پست: 7545
تاریخ عضویت: سه‌شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷, ۴:۲۰ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 9280 بار
سپاس‌های دریافتی: 22106 بار

Re: خاطرات خلبان عراقي عصام عبدالوهاب الزبيدي

پست توسط sinaset »

سلام بر هر دو دوست عزیز

این تاپیک مربوط به سال های قبل میشود ، و در ان روز به اشتباه در اخر پست ذکر کردم "ادامه دارد" ،گرچه در اول پست اخر مد نظر ، ذکر شده بود"آخرين بخش" از این بابت پوزش می طلبم.

در کل تمام بخش ها در این تاپیک قرار دارد.

باتشکر. :razz:
"قرآن"(کلام خدا) ...راه سعادت و خوشبختی.
با عرض پوزش،دیگر در انجمن حضور ندارم،که به پیام ها پاسخ بدم.
ارسال پست

بازگشت به “متفرقه درباره نیروی هوایی”