آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
مدیران انجمن: رونین, شوراي نظارت

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
Roman mythology
Jupiter The chief god of the Roman pantheon [External Link Removed for Guests]
Mars The Roman god of war [External Link Removed for Guests]
Mercury The god of trade and profit, merchants and travelers [External Link Removed for Guests]
Minerva The goddess of wisdom, medicine, the arts, science and trade, and war [External Link Removed for Guests]
Penates The patron deities of the household [External Link Removed for Guests]
Priapus The Roman patron god of gardens, viniculture, sailors and fishermen [External Link Removed for Guests]
Roma The personification of the city of Rome [External Link Removed for Guests]
Romulus The legendary founders of Rome, reared by a she-wolf [External Link Removed for Guests]
Saturn The Roman god of agriculture concerned with the sowing of the seeds [External Link Removed for Guests]
Venus The Roman goddess of love and beauty [External Link Removed for Guests]
Vesta The Roman goddess of the hearth [External Link Removed for Guests]
Victoria The Roman goddess of victory [External Link Removed for Guests]
Vulcan The Roman god of fire, especially destructive fire, and craftsmanship [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
from:www.pantheon.org
Jupiter The chief god of the Roman pantheon [External Link Removed for Guests]
Mars The Roman god of war [External Link Removed for Guests]
Mercury The god of trade and profit, merchants and travelers [External Link Removed for Guests]
Minerva The goddess of wisdom, medicine, the arts, science and trade, and war [External Link Removed for Guests]
Penates The patron deities of the household [External Link Removed for Guests]
Priapus The Roman patron god of gardens, viniculture, sailors and fishermen [External Link Removed for Guests]
Roma The personification of the city of Rome [External Link Removed for Guests]
Romulus The legendary founders of Rome, reared by a she-wolf [External Link Removed for Guests]
Saturn The Roman god of agriculture concerned with the sowing of the seeds [External Link Removed for Guests]
Venus The Roman goddess of love and beauty [External Link Removed for Guests]
Vesta The Roman goddess of the hearth [External Link Removed for Guests]
Victoria The Roman goddess of victory [External Link Removed for Guests]
Vulcan The Roman god of fire, especially destructive fire, and craftsmanship [External Link Removed for Guests]
[External Link Removed for Guests]
from:www.pantheon.org
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
اساطیر اسکاندیناوی
اساطیر اسکاندیناوی در بسیاری از داستانها و بن مایه های خویش، فوقالعاده به اساطیر زرتشتی نزدیک است. در اساطیر زرتشتی در پایان جهان، به یک گرگ عظیم الجثه و یک مار غول پیکر برمیخوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین میروند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوی نیز ایفای نقش میکنند. در باورهای مردمان اسکاندیناوی یک غول یا ضد خدا به نام «لوکی» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را میدرد و به نبرد با خدایان برمیخیزد و یادآور ضحاک ایرانی است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد میشود و باعث ویرانی بخشی از آفرینش و برهم زدن نظم جهان میگردد. در اساطیر زرتشتی در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمیخیزد و آن را نابود میکند، شبیه این حادثه را میتوان در اساطیر اسکاندیناوی سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» میرود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک میافتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غولپیکر جهانی، نبرد میکند که زهر مار او را از پای در میآورد و «اودین»، خدای بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» میشود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهای طولانی در میان است که به خاطر طولانی بودن آن زمستانها، عده بیشماری از مردمان هلاک میشوند. در این هنگام است که قهرمانانی که به عنوان یاریگر خدایان برای چنین روزی نگهداری شدهاند به یاری خدایان میآیند. براساس اساطیر ایرانی، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمدهاند تا پس از این زمستانهای طولانی به روی زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایی، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوی نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شدهاند در تالاری بزرگ گردهم آمدهاند تا در نبرد نهایی یاریگر او باشند.
اساطیر اسکاندیناوی به خاطر این که در قرن دهم میلادی؛ یعنی هنگامی که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده اند از تأثیر این دین برکنار نمانده اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانی جهان، سخن از وحشتی است که در باورهای مسیحی با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل میگیرد. خورشید به تیرگی میگراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو میافتند و آتش تا به آسمان زبانه میکشد. نمونههای همه این حوادث را در روایات مسیحی میتوان یافت.
واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثی که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایی این جهان با نشانه هایی هولناک آغاز و زمستانی سخت حادث خواهد شد که «فیم بولوتر»؛ به معنی «زمستانی هیولایی»، نامیده میشود سه زمستان پی در پی که هیچ تابستانی در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتی درون خانهها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالی که گرگها، آنها را دنبال میکنند تا بخورند. یکی از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگی دیگر ماه را میگیرد و مانع از حرکت او میشود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم میدرند و گرگ «فنریر» آزاد میشود. مار جهانی، «یورمون گاند» با حالتی هجومی از اعماق دریا بالا میآید و امواجی عظیم پدید میآورد که کشتی «ناگل فار»4 را به این طرف و آنطرف پرتاب میکند. این کشتی حامل غولی به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسی است. «لوکی» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتی است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکی از خدایان، در شیپور خود میدمد تا خدایان را به شورای جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصری است که از باورهای مسیحی وارد اعتقادات این مردم شده است. زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح میشوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد میکند، اما به خوبی مسلح نیست و از ابر بر زمین میافتد. «تور» سعی میکند «یورمونگاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا میشود و جان میسپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت میدهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز میستاند؛ او پای خویش را بر آرواره این گرگ مینهد و او را دو شقه میکند. «گارم» که یک سگ شکاری هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را میکشند. «لوکی» و «همیدال» که از دشمنان قدیمی همدیگرند، یکدیگر را میکشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش میپراکند و همه جا را میسوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسی پرهیزکار بوده باشد، در فضایی شادی بخش خواهد زیست. زندگی آنها میتواند در تالاری به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندری» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکی و خوشی، محلی ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنی «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز میشود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانی است؛ چون در اساطیر ایرانی، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگی ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهای سیبری فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوی نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرمای بیشتر و زمستان طولانیتر است. این تالار از مارهای درهم بافتهای ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانی که در این محل مأوا میگزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنشاند. اما نوعی تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:
او شاهد برآمدن زمینی دوم است
از دل دریا بار دیگر سبز
آبشاران فرو میریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمیآیند
و در آبهای جاری کوهستان، ماهی شکار میکنند.
ایسها (خدایان) بار دیگر در آیداوول دیدار میکنند
و از مار جهانی نیرومند سخن میگویند
و به یاد میآورند داوریهای نیرومند را
و رازهای کهن خود، خدایان بزرگ را [باز میگویند].
پس از طی این دوره، عصری طلایی فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهی از آن آتشسوزی فراگیر پایانی، نجات یافته است؛ نسل جدیدی بر زمین بهوجود خواهد آورد. این حوادث، در اشعاری که برای نمونه از مجموعه «شعر ادایی» انتخاب شده است چنین بیان میشود:
خورشید به تیرگی میگراید و زمین در دریا غرق میشود
و ستارگان داغ از آسمان فرو میافتند
و آتش تا به آسمان زبانه میکشد
آنگاه ملکوتی نو و زمینی نو
با زیبایی شگفتانگیز، دوباره متجلی میشود
و خانه ها سقفی از طلا مییابند
و کشتزارها میوههای رسیده میدهند
و شادی ابدی بر همه جا سایه میگسترد
در آن هنگام فرمانروایی فردی فرا میرسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمیتواند بر او چیره شود:
که بزرگتر از همه است...
و من جرأت نمیکنم نامش را بر زبان آورم
و اندک هستند کسانی که میتوانند ورای زمان
پس از شکست اودین را ببینند
ادامه دارد...
اساطیر اسکاندیناوی در بسیاری از داستانها و بن مایه های خویش، فوقالعاده به اساطیر زرتشتی نزدیک است. در اساطیر زرتشتی در پایان جهان، به یک گرگ عظیم الجثه و یک مار غول پیکر برمیخوریم که در دوران «اورشیدر» و «هوشیدر ماه» از بین میروند که این دو موجود عجیب در اساطیر اسکاندیناوی نیز ایفای نقش میکنند. در باورهای مردمان اسکاندیناوی یک غول یا ضد خدا به نام «لوکی» وجود دارد که در آغاز جهان، توسط خدایان به بند کشیده شده است و در پایان جهان بندها را میدرد و به نبرد با خدایان برمیخیزد و یادآور ضحاک ایرانی است که توسط فریدون در دماوند به بند کشیده شده است و در پایان جهان آزاد میشود و باعث ویرانی بخشی از آفرینش و برهم زدن نظم جهان میگردد. در اساطیر زرتشتی در پایان عمر جهان، هر خدا با ضد خویش به نبرد برمیخیزد و آن را نابود میکند، شبیه این حادثه را میتوان در اساطیر اسکاندیناوی سراغ گرفت، با این تفاوت که در عقاید اسکاندیناویها همیشه خدایان پیروز نیستند؛ مثلاً «فریا» به نبرد «سورت» میرود که چون خوب مسلح نیست از ابر بر خاک میافتد؛ «تور» با «یورمون گاند»، مار غولپیکر جهانی، نبرد میکند که زهر مار او را از پای در میآورد و «اودین»، خدای بزرگ، طعمه گرگ «فنریر» میشود. در اساطیر هر دو ملت سخن از زمستانهای طولانی در میان است که به خاطر طولانی بودن آن زمستانها، عده بیشماری از مردمان هلاک میشوند. در این هنگام است که قهرمانانی که به عنوان یاریگر خدایان برای چنین روزی نگهداری شدهاند به یاری خدایان میآیند. براساس اساطیر ایرانی، «ور» که ساخته جمشید است، در گرد آمدهاند تا پس از این زمستانهای طولانی به روی زمین آیند و دوباره جهان را از مردمان پر سازند تا در نبرد نهایی، یاور خدا، اهورا مزدا، و دیگر ایزدان باشند. در اساطیر اسکاندیناوی نیز، جنگجویان زبده، که توسط «اودین» انتخاب شدهاند در تالاری بزرگ گردهم آمدهاند تا در نبرد نهایی یاریگر او باشند.
اساطیر اسکاندیناوی به خاطر این که در قرن دهم میلادی؛ یعنی هنگامی که مسیحیت در آن منطقه رواج یافته بود، مکتوب و منظوم شده اند از تأثیر این دین برکنار نمانده اند؛ مثلاً قبل از حوادث پایانی جهان، سخن از وحشتی است که در باورهای مسیحی با آمدن ضد مسیح یا دجال شکل میگیرد. خورشید به تیرگی میگراید؛ ستارگان داغ از آسمان فرو میافتند و آتش تا به آسمان زبانه میکشد. نمونههای همه این حوادث را در روایات مسیحی میتوان یافت.
واقعه پایان جهان در باور اسکاندیناویها، «رگناروک» (سرنوشت خدایان) نام دارد. در حوادثی که در پایان جهان رخ خواهد داد، خدایان از بین خواهند رفت و روزگار نهایی این جهان با نشانه هایی هولناک آغاز و زمستانی سخت حادث خواهد شد که «فیم بولوتر»؛ به معنی «زمستانی هیولایی»، نامیده میشود سه زمستان پی در پی که هیچ تابستانی در بین آنها نخواهد بود. کشمکش، سراسر جهان را فرا خواهد گرفت، حتی درون خانهها. ماه و خورشید در آسمان با هم مسابقه خواهند داد، در حالی که گرگها، آنها را دنبال میکنند تا بخورند. یکی از گرگها خورشید را قورت خواهد داد که باعث مصیبت انسانها خواهد شد. گرگی دیگر ماه را میگیرد و مانع از حرکت او میشود. ستارگان از آسمان بر زمین فرو خواهند افتاد. سراسر زمین و کوهها چنان به لرزه درخواهند آمد که درختان از زمین کنده خواهند شد. بر اثر این لرزشها، زنجیرها از هم میدرند و گرگ «فنریر» آزاد میشود. مار جهانی، «یورمون گاند» با حالتی هجومی از اعماق دریا بالا میآید و امواجی عظیم پدید میآورد که کشتی «ناگل فار»4 را به این طرف و آنطرف پرتاب میکند. این کشتی حامل غولی به نام «هرایم» است که معلوم نیست چه کسی است. «لوکی» که از بند رها شده است سکاندار آن کشتی است. گرگ «فنریر» دهان را چنان باز کرده که آرواره بالایش بر آسمانها و آرواره پائینش بر زمین است. «همیدال»، یکی از خدایان، در شیپور خود میدمد تا خدایان را به شورای جنگ فرا خواند. این شیپور و دمیده شدن در آن گویا از عناصری است که از باورهای مسیحی وارد اعتقادات این مردم شده است. زیرا در مکاشفه یوحنا، از دمیده شدن در شیپور سخن به میان آمده است. خدایان مسلح میشوند، اما دیر شده است. «فریا»، الهه عشق، با «سورت» نبرد میکند، اما به خوبی مسلح نیست و از ابر بر زمین میافتد. «تور» سعی میکند «یورمونگاند» را از بین ببرد، اما مغلوب زهر هیولا میشود و جان میسپارد. «فنریر»، «ادوین» را قورت میدهد. «ویدار» فرزند «اودین»، انتقام مرگ پدرش را باز میستاند؛ او پای خویش را بر آرواره این گرگ مینهد و او را دو شقه میکند. «گارم» که یک سگ شکاری هیولا مانند است و «تایر» که از دیوان است، یکدیگر را میکشند. «لوکی» و «همیدال» که از دشمنان قدیمی همدیگرند، یکدیگر را میکشند. سپس «سورت» بر سراسر زمین آتش میپراکند و همه جا را میسوزاند. «رگناروک» در واقع پایان کار خدایان کهن است اما پایان کار جهان نیست. اگر کسی پرهیزکار بوده باشد، در فضایی شادی بخش خواهد زیست. زندگی آنها میتواند در تالاری به نام «بریمیر» و یا تالار زرین دیگر به نام «سندری» ادامه یابد. در برابر این جهان نیکی و خوشی، محلی ناخوشایند به نام «ناستروند» به معنی «سواحل جسد» قرار دارد که درهایش به سمت شمال باز میشود. منفور بودن شمال نیز از عناصر مشترک با اساطیر ایرانی است؛ چون در اساطیر ایرانی، شمال جایگاه دیوان است که خود به محل نخستین زندگی ایرانیان مربوط است که شمال آن را یخبندانهای سیبری فرا گرفته بوده است و در اساطیر اسکاندیناوی نیز شمال منفور است؛ زیرا جایگاه سرمای بیشتر و زمستان طولانیتر است. این تالار از مارهای درهم بافتهای ساخته شده که زهرشان ساختمان را آلوده کرده است. کسانی که در این محل مأوا میگزینند، سوگندشکنان و قاتلان ددمنشاند. اما نوعی تجدید حیات دیگر نیز وجود دارد که در ادبیات رؤیاگونه زیر بیان شده است:
او شاهد برآمدن زمینی دوم است
از دل دریا بار دیگر سبز
آبشاران فرو میریزند و عقابان بر فراز آنها به پرواز درمیآیند
و در آبهای جاری کوهستان، ماهی شکار میکنند.
ایسها (خدایان) بار دیگر در آیداوول دیدار میکنند
و از مار جهانی نیرومند سخن میگویند
و به یاد میآورند داوریهای نیرومند را
و رازهای کهن خود، خدایان بزرگ را [باز میگویند].
پس از طی این دوره، عصری طلایی فرا خواهد رسید. فرزندان خدایان کهن، میراث خود را باز خواهند یافت و انسان که با تغذیه از ژاله صبحگاهی از آن آتشسوزی فراگیر پایانی، نجات یافته است؛ نسل جدیدی بر زمین بهوجود خواهد آورد. این حوادث، در اشعاری که برای نمونه از مجموعه «شعر ادایی» انتخاب شده است چنین بیان میشود:
خورشید به تیرگی میگراید و زمین در دریا غرق میشود
و ستارگان داغ از آسمان فرو میافتند
و آتش تا به آسمان زبانه میکشد
آنگاه ملکوتی نو و زمینی نو
با زیبایی شگفتانگیز، دوباره متجلی میشود
و خانه ها سقفی از طلا مییابند
و کشتزارها میوههای رسیده میدهند
و شادی ابدی بر همه جا سایه میگسترد
در آن هنگام فرمانروایی فردی فرا میرسد که از اودین نیرومندتر است و اهریمن نیز نمیتواند بر او چیره شود:
که بزرگتر از همه است...
و من جرأت نمیکنم نامش را بر زبان آورم
و اندک هستند کسانی که میتوانند ورای زمان
پس از شکست اودین را ببینند
ادامه دارد...
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
نورنها
نورنها (Norns) در اساطیر اسکاندیناوی نیمه الهگان، یا فرشتگان سرنوشت هستند. این سه خواهر به نامهای اورد (به معنی سرنوشت) ، ورداندی(بایستگی و ضرورت) و اسکولد (زمان حال) هم سرنوشت انسانها و هم سرنوشت خدایان و هم جریانهای طبیعی و دائمی کیهان را کنترل می کنند. آنها همچنین نگهبان چاه سرنوشت، اورداربرونر، در زیر یکی از ریشه های ایگدرازیل در آسگارد هستند.
وظیفه و ماموریت مهم دیگر نورن ها مراقبت و رسیدگی به ایگدرازیل است. از آنجا که این درخت همواره در معرض خطر قرار دارد و در حال فساد است، نورن ها با پاشیدن گل و آب چاه سرنوشت، سعی در توقف و یا حد اقل کند کردن این روند دارند.
در بعضی روایت ها، نورن ها همچنین در امر وضع حمل و تولد نوزاد به مادر و فرزند کمک می کردند، و در بعضی موارد چنین تصور می شده که هر شخص، نورن مخصوص به خود را دارد.
چاه اورد یا Well of Wyrd یا Urdarbrunn یا Well of Urd یا Urðarbrunnr در اساطیر نورس نام چاهی است که از کنار ریشهی ایگدراسیل آغاز میشود. برخی آن را در آسگارد آوردهاند. این چاه ریشهی درخت جهان را تغذیه میکند. سه نورن نگهبان این چاه هستند که در خانهای کنار چاه زندگی میکنند.
در اساطیر نورس، خدایان هر روز از روی بیفروست گذر میکنند تا کنار چاه اورد و زیر سایهی ایگدرازیل به مشاوره بنشینند.
رویین تن
ادبیات کهن جوامع مختلف با خلق اسطوره های متنوع سعی داشته است پاسخی به این نیاز بدهد. رویین تن شدن برخی شخصیت ها در همین چارچوب قابل توضیح می شود. رویین تن، انسانی است که نمی میرد و نمی توان بر آن ضربه ای وارد کرد. این چنین شخصیتی در واقع جاودانه شدن را به همراه خود دارد. در عین حال بشر می داند که جاودانه شدن جسم امری محال است و به همین دلیل همه رویین تنان، نقطه ضعفی دارند که مرگ آنها از همین ضعف ناشی می شود. مطلبی که می خوانید نگاهی دارد به شخصیت هایی که در افسانه های برخی جوامع، رویین تن شده و از میان رفته اند. محور این مقاله بررسی اشتراکات این رویین تنان است با تکیه بر چگونگی رویین تنی اسفندیار.
در ایران یک پهلوان رویین تن می شناسیم و آن اسفندیار است. هیچ سلاحی را بر تنش کارگر نمی دانند. باید گفت اندیشه «رویین تن» که ریشه ای کهن دارد کنایه ای از آرزوی بشر به آسیب ناپذیر ماندن است و این خود می پیوندد به آرزوی بی مرگی و عمر جاوید.
آدمیان تا زمانی که بتوانند همدیگر را زخم بزنند و از پای درآورند با هم برابرند. اگر در میان آنان کسی پیدا شود که ضربه هلاک بر او کارگر نیفتد از همه آنها برتر می شود و بدین گونه واجد صفت قهرمان بی همتا می گردد که تجسم آن یکی از نیازهای روانی بشر بوده است.
در ادبیات جهان این خصیصه به چند قهرمان نسبت داده شده است که با توجه به اهمیت آنها به معرفی چند تن از آنها بسنده می کنیم تا آنگاه به اسفندیار برسیم.
●آخیلوس یونانی (آشیل)
وی از همه قدیمی تر و نامورتر است. به روایت اساطیر، آخیلوس به دست مادرش به نام تتیس که جزء ایزدان بود در آب رودخانه استیکس غوطه ور گردید و رویین تن شد. این رودخانه بنا به اساطیر یونان در دنیای دیگر روان است و هر کس در آب آن غسل کند رویین تن می شود.
اما درباره آخیلوس باید گفت تنها یک نقطه از تنش گزند ناپذیر ماند و آن پاشنه پایش بود که چون مادر او را از پا گرفته و در آب غوطه داده بود، آب به محل تماس انگشتش راه نیافت.
گذشته از این، آخیلوس جوشن نفوذ ناپذیری داشت که ساخته دست رب النوع آتش و فلزها بود. این زره را نیز مادرش به او هدیه داد.
آخیلوس چنان که می دانیم بزرگ ترین پهلوان جنگ «تروا» است و زندگی کوتاه و افتخار آمیزش سرانجام بر اثر تیری که از دست پارسیس (شاهزاده تروایی) بر پاشنه اش که «نقطه آسیب پذیر اوست» می خورد، به سر می رسد.
●رویین تن زیگفرید
زیگفرید قهرمان حماسه نیبلونگون است که حماسه ای آلمانی بوده و متعلق به قرن دوازدهم است. باید گفت گوینده این حماسه ناشناخته مانده است. اما نحوه رویین تنی او آن است که اژدهای سهمگینی را می کشد و تن خود را در خونش غوطه ور می کند. پوست بدنش در تماس با این خون چنان سخت می شود که دیگر هیچ سلاحی بر آن کارگر نیست. وی نیز تنها یک نقطه از تنش گزند پذیر می ماند و آن موضعی است میان دو شانه اش که هنگام شست و شو در خون، برگی از درخت افتاده و آن را پوشانیده بود. سرانجام هم بر اثر ضربه ای بر همین نقطه هلاک می گردد. این ضربت از زوبین هاگن که پهلوانی از نزدیکان شاه گونته است، هنگامی که زیگفرید مشغول خوردن آب از چشمه ای است به آن موضع خاص فرود می آید.
●بالدر
سومین قهرمان رویین تن «بالدر» است. بالدر در اساطیر اسکاندیناوی رب النوع روشنایی است و سرگذشتش در افسانه های کهن ایسلندی به نام او آمده است. بالدر پسر اودین است که خدای خدایان اسکاندیناوی است.
جوانی است که در میان جاودانیان از او مهربان تر، محبوب تر و فرزانه تر کسی نیست. شبی خواب می بیند که مرگ نزدیک است ،پس از این خواب همه ایزدان انجمن می کنند تا برای در امان نگه داشتن او از مرگ چاره ای بیندیشند. سرانجام بانو خدای فریگا دست اندر کار می شود و از آتش و آب و همه فلزات و سنگ ها و خاک و درختان و بیماری ها و زهرها و پرندگان و خزندگان و چرندگان پیمان می ستاند که به او آسیب نرسانند. پس از این پیمان بالدرگزند ناپذیر و رویین تن می شود. چون این چنین است خدایان او را وسیله سرگرمی خود قرار می دهند. بدین معنی که گاه گاه در میانش می گیرند و بعضی به سویش تیر می افکنند، برخی سنگ و یا ضربه های دیگر، بی آنکه کمترین آسیبی به او برسد. تنها در این میان یک تن به نام کولی که ایزد بدکاره ای است از رویین تنی بالدر ناخشنود است.
وی روزی در هیئت پیرزنی نزد فریگا می رود و از او می پرسد که آیا همه آفریدگان و اشیاء سوگند خورده اند که مصونیت بالدر را محترم شمارند؟ بانو خدای جواب می دهد: «آری، فقط یک گیاه است به نام دبق که چنین سوگندی نخورده است.»
فریگا ادامه می دهد: «این نهال که خیلی جوان بود نیازی به سوگند دادنش ندیدم» . کولی پس از شنیدن این حرف می رود و شاخه ای از دبق را می برد و به جمع ایزدان می پیوندد، آنگاه به هاتر که ایزدی نابیناست و خارج از حلقه ایزدان ایستاده نزدیک می شود و می پرسد: «تو چرا در سرگرمی خدایان شرکت نمی کنی و چیزی به سوی بالدر نمی افکنی؟» جواب می دهد. «اولاً برای آن که چشمم نمی بیند و ثانیاً برای آن که چیزی در دست ندارم.»
کولی می گوید: «تو هم همرنگ جماعت شو. من الان دست تو را به جانب او راهنمایی می کنم، این شاخه را بگیر و رها کن.»
این را می گوید و شاخه دبق را در دستش می نهد و او آن را در همان جهتی که کولی برای او هدف گیری کرده بود می افکند، شاخه برتن بالدر فرو می آید. آن را می شکافد و او را از پای در می آورد.
●اشتراکات سه رویین تن
در این سه تن چند وجه مشترک وجود دارد. به طور اختصار می توان این اشتراکات را این گونه وصف کرد:
۱- هر سه تن از برازندگی و برجستگی خاص برخوردارند، به این قیاس کسانی از موهبت رویین تنی نصیب می برند که واجد صفات خوب صوری و معنوی باشند.
۲- هر سه جوانند و برعکس آنچه انتظار می رود، عمری کوتاه دارند.
۳- دو تن از چهار تن از فر یزدانی بهره ورند و با عالم بالا ارتباط دارند، تنها زیگفرید از این اصل مستثنی است. او نیز همه چیزدان است و از نیرویی سحرآمیز نصیب دارد.
او را زرهی است که نفوذ ناپذیر است. مانند زره آخیلوس جامه دیگری هم دارد که چون بپوشد از چشم ها ناپدید می ماند و توانایی اش دوازده برابر می گردد.
۴- دو تن از سه تن نقطه معینی از تنشان زخم پذیر است. فقط بالدر مرگش بسته به ضربت شاخه درخت خاصی است. اسفندیار شاهنامه در این خصایص با آنها مشترک است. برازندگی، جوانمردی، برخورداری از فر یزدانی، گزندپذیر بودن از گیاه خاصی که این مورد آخر به خصوص او را با بالدر همانند می کند. فرایز در مورد مرگ بالدر و رابطه با آن شاخه دبق بحثی دارد که به روشن شدن مرگ اسفندیار کمک می کند در نزد بعضی اقوام ابتدایی این اعتقاد بوده است که روح شخص می تواند خارج از تن خود او در قالب دیگری جای گیرد. مثلاً در حیوان یا گیاه یا شیء.
در افسانه های خودی مانند این معنی آمده و آن محبوس کردن جان دیو در شیشه است که چون می خواستند او را بکشند می بایست شیشه را به دست آورده بر زمین بزنند و بشکنند.
فرایزر همچنین از اعتقاد قومی یاد می کند که روز تولد طفل، درختی می کاشتند و تصور می کردند که این درخت همزاد کودک است و زندگی این دو به هم وابسته خواهد بود. به نظر او این نیز ربط پیدا می کند به همان اعتقاد که جان کسی در گرو شاخه درخت معینی است. اما کسی که روحش در گیاهی نهفته است چرا باید همان گیاه قاتلش شود؟ جواب این است که وقتی حیات شخص به چیزی بسته بود، مرگ او نیز به همان وابسته می گردد و چون جان یکی در شیء جان داشت طبیعی است که مرگ او بر اثر ضربه ای از همان شیء عارض گردد.
نورنها (Norns) در اساطیر اسکاندیناوی نیمه الهگان، یا فرشتگان سرنوشت هستند. این سه خواهر به نامهای اورد (به معنی سرنوشت) ، ورداندی(بایستگی و ضرورت) و اسکولد (زمان حال) هم سرنوشت انسانها و هم سرنوشت خدایان و هم جریانهای طبیعی و دائمی کیهان را کنترل می کنند. آنها همچنین نگهبان چاه سرنوشت، اورداربرونر، در زیر یکی از ریشه های ایگدرازیل در آسگارد هستند.
وظیفه و ماموریت مهم دیگر نورن ها مراقبت و رسیدگی به ایگدرازیل است. از آنجا که این درخت همواره در معرض خطر قرار دارد و در حال فساد است، نورن ها با پاشیدن گل و آب چاه سرنوشت، سعی در توقف و یا حد اقل کند کردن این روند دارند.
در بعضی روایت ها، نورن ها همچنین در امر وضع حمل و تولد نوزاد به مادر و فرزند کمک می کردند، و در بعضی موارد چنین تصور می شده که هر شخص، نورن مخصوص به خود را دارد.
چاه اورد یا Well of Wyrd یا Urdarbrunn یا Well of Urd یا Urðarbrunnr در اساطیر نورس نام چاهی است که از کنار ریشهی ایگدراسیل آغاز میشود. برخی آن را در آسگارد آوردهاند. این چاه ریشهی درخت جهان را تغذیه میکند. سه نورن نگهبان این چاه هستند که در خانهای کنار چاه زندگی میکنند.
در اساطیر نورس، خدایان هر روز از روی بیفروست گذر میکنند تا کنار چاه اورد و زیر سایهی ایگدرازیل به مشاوره بنشینند.
رویین تن
ادبیات کهن جوامع مختلف با خلق اسطوره های متنوع سعی داشته است پاسخی به این نیاز بدهد. رویین تن شدن برخی شخصیت ها در همین چارچوب قابل توضیح می شود. رویین تن، انسانی است که نمی میرد و نمی توان بر آن ضربه ای وارد کرد. این چنین شخصیتی در واقع جاودانه شدن را به همراه خود دارد. در عین حال بشر می داند که جاودانه شدن جسم امری محال است و به همین دلیل همه رویین تنان، نقطه ضعفی دارند که مرگ آنها از همین ضعف ناشی می شود. مطلبی که می خوانید نگاهی دارد به شخصیت هایی که در افسانه های برخی جوامع، رویین تن شده و از میان رفته اند. محور این مقاله بررسی اشتراکات این رویین تنان است با تکیه بر چگونگی رویین تنی اسفندیار.
در ایران یک پهلوان رویین تن می شناسیم و آن اسفندیار است. هیچ سلاحی را بر تنش کارگر نمی دانند. باید گفت اندیشه «رویین تن» که ریشه ای کهن دارد کنایه ای از آرزوی بشر به آسیب ناپذیر ماندن است و این خود می پیوندد به آرزوی بی مرگی و عمر جاوید.
آدمیان تا زمانی که بتوانند همدیگر را زخم بزنند و از پای درآورند با هم برابرند. اگر در میان آنان کسی پیدا شود که ضربه هلاک بر او کارگر نیفتد از همه آنها برتر می شود و بدین گونه واجد صفت قهرمان بی همتا می گردد که تجسم آن یکی از نیازهای روانی بشر بوده است.
در ادبیات جهان این خصیصه به چند قهرمان نسبت داده شده است که با توجه به اهمیت آنها به معرفی چند تن از آنها بسنده می کنیم تا آنگاه به اسفندیار برسیم.
●آخیلوس یونانی (آشیل)
وی از همه قدیمی تر و نامورتر است. به روایت اساطیر، آخیلوس به دست مادرش به نام تتیس که جزء ایزدان بود در آب رودخانه استیکس غوطه ور گردید و رویین تن شد. این رودخانه بنا به اساطیر یونان در دنیای دیگر روان است و هر کس در آب آن غسل کند رویین تن می شود.
اما درباره آخیلوس باید گفت تنها یک نقطه از تنش گزند ناپذیر ماند و آن پاشنه پایش بود که چون مادر او را از پا گرفته و در آب غوطه داده بود، آب به محل تماس انگشتش راه نیافت.
گذشته از این، آخیلوس جوشن نفوذ ناپذیری داشت که ساخته دست رب النوع آتش و فلزها بود. این زره را نیز مادرش به او هدیه داد.
آخیلوس چنان که می دانیم بزرگ ترین پهلوان جنگ «تروا» است و زندگی کوتاه و افتخار آمیزش سرانجام بر اثر تیری که از دست پارسیس (شاهزاده تروایی) بر پاشنه اش که «نقطه آسیب پذیر اوست» می خورد، به سر می رسد.
●رویین تن زیگفرید
زیگفرید قهرمان حماسه نیبلونگون است که حماسه ای آلمانی بوده و متعلق به قرن دوازدهم است. باید گفت گوینده این حماسه ناشناخته مانده است. اما نحوه رویین تنی او آن است که اژدهای سهمگینی را می کشد و تن خود را در خونش غوطه ور می کند. پوست بدنش در تماس با این خون چنان سخت می شود که دیگر هیچ سلاحی بر آن کارگر نیست. وی نیز تنها یک نقطه از تنش گزند پذیر می ماند و آن موضعی است میان دو شانه اش که هنگام شست و شو در خون، برگی از درخت افتاده و آن را پوشانیده بود. سرانجام هم بر اثر ضربه ای بر همین نقطه هلاک می گردد. این ضربت از زوبین هاگن که پهلوانی از نزدیکان شاه گونته است، هنگامی که زیگفرید مشغول خوردن آب از چشمه ای است به آن موضع خاص فرود می آید.
●بالدر
سومین قهرمان رویین تن «بالدر» است. بالدر در اساطیر اسکاندیناوی رب النوع روشنایی است و سرگذشتش در افسانه های کهن ایسلندی به نام او آمده است. بالدر پسر اودین است که خدای خدایان اسکاندیناوی است.
جوانی است که در میان جاودانیان از او مهربان تر، محبوب تر و فرزانه تر کسی نیست. شبی خواب می بیند که مرگ نزدیک است ،پس از این خواب همه ایزدان انجمن می کنند تا برای در امان نگه داشتن او از مرگ چاره ای بیندیشند. سرانجام بانو خدای فریگا دست اندر کار می شود و از آتش و آب و همه فلزات و سنگ ها و خاک و درختان و بیماری ها و زهرها و پرندگان و خزندگان و چرندگان پیمان می ستاند که به او آسیب نرسانند. پس از این پیمان بالدرگزند ناپذیر و رویین تن می شود. چون این چنین است خدایان او را وسیله سرگرمی خود قرار می دهند. بدین معنی که گاه گاه در میانش می گیرند و بعضی به سویش تیر می افکنند، برخی سنگ و یا ضربه های دیگر، بی آنکه کمترین آسیبی به او برسد. تنها در این میان یک تن به نام کولی که ایزد بدکاره ای است از رویین تنی بالدر ناخشنود است.
وی روزی در هیئت پیرزنی نزد فریگا می رود و از او می پرسد که آیا همه آفریدگان و اشیاء سوگند خورده اند که مصونیت بالدر را محترم شمارند؟ بانو خدای جواب می دهد: «آری، فقط یک گیاه است به نام دبق که چنین سوگندی نخورده است.»
فریگا ادامه می دهد: «این نهال که خیلی جوان بود نیازی به سوگند دادنش ندیدم» . کولی پس از شنیدن این حرف می رود و شاخه ای از دبق را می برد و به جمع ایزدان می پیوندد، آنگاه به هاتر که ایزدی نابیناست و خارج از حلقه ایزدان ایستاده نزدیک می شود و می پرسد: «تو چرا در سرگرمی خدایان شرکت نمی کنی و چیزی به سوی بالدر نمی افکنی؟» جواب می دهد. «اولاً برای آن که چشمم نمی بیند و ثانیاً برای آن که چیزی در دست ندارم.»
کولی می گوید: «تو هم همرنگ جماعت شو. من الان دست تو را به جانب او راهنمایی می کنم، این شاخه را بگیر و رها کن.»
این را می گوید و شاخه دبق را در دستش می نهد و او آن را در همان جهتی که کولی برای او هدف گیری کرده بود می افکند، شاخه برتن بالدر فرو می آید. آن را می شکافد و او را از پای در می آورد.
●اشتراکات سه رویین تن
در این سه تن چند وجه مشترک وجود دارد. به طور اختصار می توان این اشتراکات را این گونه وصف کرد:
۱- هر سه تن از برازندگی و برجستگی خاص برخوردارند، به این قیاس کسانی از موهبت رویین تنی نصیب می برند که واجد صفات خوب صوری و معنوی باشند.
۲- هر سه جوانند و برعکس آنچه انتظار می رود، عمری کوتاه دارند.
۳- دو تن از چهار تن از فر یزدانی بهره ورند و با عالم بالا ارتباط دارند، تنها زیگفرید از این اصل مستثنی است. او نیز همه چیزدان است و از نیرویی سحرآمیز نصیب دارد.
او را زرهی است که نفوذ ناپذیر است. مانند زره آخیلوس جامه دیگری هم دارد که چون بپوشد از چشم ها ناپدید می ماند و توانایی اش دوازده برابر می گردد.
۴- دو تن از سه تن نقطه معینی از تنشان زخم پذیر است. فقط بالدر مرگش بسته به ضربت شاخه درخت خاصی است. اسفندیار شاهنامه در این خصایص با آنها مشترک است. برازندگی، جوانمردی، برخورداری از فر یزدانی، گزندپذیر بودن از گیاه خاصی که این مورد آخر به خصوص او را با بالدر همانند می کند. فرایز در مورد مرگ بالدر و رابطه با آن شاخه دبق بحثی دارد که به روشن شدن مرگ اسفندیار کمک می کند در نزد بعضی اقوام ابتدایی این اعتقاد بوده است که روح شخص می تواند خارج از تن خود او در قالب دیگری جای گیرد. مثلاً در حیوان یا گیاه یا شیء.
در افسانه های خودی مانند این معنی آمده و آن محبوس کردن جان دیو در شیشه است که چون می خواستند او را بکشند می بایست شیشه را به دست آورده بر زمین بزنند و بشکنند.
فرایزر همچنین از اعتقاد قومی یاد می کند که روز تولد طفل، درختی می کاشتند و تصور می کردند که این درخت همزاد کودک است و زندگی این دو به هم وابسته خواهد بود. به نظر او این نیز ربط پیدا می کند به همان اعتقاد که جان کسی در گرو شاخه درخت معینی است. اما کسی که روحش در گیاهی نهفته است چرا باید همان گیاه قاتلش شود؟ جواب این است که وقتی حیات شخص به چیزی بسته بود، مرگ او نیز به همان وابسته می گردد و چون جان یکی در شیء جان داشت طبیعی است که مرگ او بر اثر ضربه ای از همان شیء عارض گردد.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
راگناروک ، فرجام خدایان
راگناروک یا Ragnarok یا Ragnarök، فرجام خدایان و یا گوتردامرونگ نبرد نهایی و آخرالزمانی و پایان کار جهان در اساطیر اسکاندیناوی است.
نشانههای راگناروک
راگناروک را نشانههاییست: نخستین نشانه فیمبولوتر، زمستان زمستانها است. سه زمستان پیاپی، بدون تابستانی در میانه. نزاع و شرارت افسارگسیختهای در میان انسانها پدید میآید، حتی در میان اعضای خانوادهها، و هر آنچه نیکی است به فراموشی سپرده خواهد شد. این شروعی است بر پایان همه چیز.
تعقیب همیشگی خورشید توسط گرگ اسکول به نتیجه می رسد و گرگ خورشید را خواهد بلعید. برادرش هاتی نیز ماه را فروخواهد داد و بدین ترتیب زمین در تاریکی فرو می رود. ستارگان از آسمان به زیر می افتند. فیالار خروس بر یوتونها و خروس طلایی گولینکامبی بر خدایان بانگ می زند و رسیدن زمان معهود را اعلام می کند. خروس سومی نیز با بانگ خویش مردگان را بر می انگیزد.
زمین بر اثر زلزله های شدید در آستانه متلاشی شدن قرار می گیرد و هر چه بند و زنجیر در جهان هست، از هم خواهد پاشید. بدین ترتیب گرگ سهمگین فنریر و همچنین پدر منحوسش لوکی از بند رها خواهند شد و برای مقابله با خدایان برخواهند خاست. یورمونگاند برای رساندن خود به ساحل به خود پیچ و تابهای هولناکی می دهد که در اثر آن موجهای عظیم در در دریا پدید میآیند. با هر نفس، افعی شوم زمین و آسمان را به سم خویش میآلاید.
بر اثر موجهای ناشی از حرکت یورمونگاند، کشتی ناگلفار از خشکی رها میشود و ژیانها به فرماندهی هیمیر به سوی میدان نبرد آخرین عازم میشوند. در هلهایم نیز ساکنان دنیای مردگان به فرماندهی لوکی بادبان میکشند. از موسپلهایم در جنوب غولهای آتشین به فرماندهی سورت به مقابله با خدایان برمیخیزند. سورت شمشیری به دست خواهد داشت که به مانند خورشید میدرخشد و سطح زمین را سوزانده و تاولدار میکند.
خدایان برای نبرد آماده میشوند
در همین اثنا، هایمدال، نگاهبان همیشه بیدار بیفروست در شیپور خود خواهد دمید و فرزندان اودین، خدایان و قهرمانان را به نبرد فراخواهدخواند. اودین برای مشورت به سراغ سر میمیر می رود ولی وقت تنگ است و اودین سوار بر سلیپنیر به سوی میدان نبرد میتازد. از هر کدام از پانصد و چهل دروازهی والهالا، در هر لحظه هشتصد اینهریار، شانه به شانه خارج میشوند تا در نبرد نهایی در کنار خدایان بجنگند.
از گوشه گوشهی جهان، انسانها، خدایان، الفها، دورفها و یوتونها همه و همه به سوی واگروند (یا ویگرید) میدان نبرد نهایی حرکت میکنند.
فرجام کار خدایان
نبرد آغاز می شود. در نخستین ساعات نبرد، فریر، خداوندگار باروری، از آنجا که شمشیر جادویی خود را به اسکرنر داده تا به عنوان هدیه خواستگاری به گرد بدهد، سلاح مناسبی ندارد و به راحتی در مقابل سورت به خاک میافتد. او اولین قربانی خدایان در این نبرد خواهد بود.
ثور قدرتمند، خداوند آذرخش بر یورمونگاند خواهد تاخت. در این نبرد ثور موفق به از پای در آوردن فرزند لوکی می شود، اما هنوز سه قدم نرفته است که سم مهلک افعی او را خواهد کشت.
فرزند دلیر اودین، خدای یک دست، تیر دلاور در مقابل گارم، هیولای سگ شکلی که نگاهبان دروازه هلهایم است می ایستد و در نبردی شکوهمند هیولا را از بین می برد، اما او نیز بر اثر زخمها جان می بازد.
لوکی و هایمدال، دشمنان قدیمی برای آخرین بار در مقابل هم صف آرایی خواهند کرد و هیچ یک از این نبرد جان به در نمی برند تا شاهد پیروزی را در آغوش کشند.
طولانی ترین نبرد آن روز، نبرد اودین والا در برابر دشمن دیرینه خود، گرگ عظیمالجثه فنریر خواهد بود. نبرد بین این دو بسیار طولانی خواهد شد اما سرانجام گرگ بر خداوند یک چشم حمله می آورد و او را می بلعد. ویدار، فرزند اودین انتقام پدر را خواهد ستاند. او با دست خالی به گرگ حمله ور شده، فک گرگ را گرفته و او را از میان به دو نیم می کند.
پس از آن سورت بر سراسر جهان آتش می پراکند و دوست و دشمن را با هم نابود خواهد ساخت. هر نُه جهان در آتش خواهند سوخت و زمین (میدگارد) در دریا فرو خواهد رفت.
پردیسی نو و زمینی نو
ایگدرازیل، درخت جهان، از همه سوزی سورت جان به سلامت خواهد برد و یک زن و مرد را نیز از مرگ نجات خواهد داد: لیف و لیفتراسیر.
بالدر در حالی که دروپنیر را در دست دارد از دنیای مردگان به همراه برادرش هودر باز خواهد گشت. بعضی از خدایان چون ویدار، والی، هرمود و هونیر از نبرد جان به در خواهند برد و بقیه نیز دوباره زاده می شوند. جهانی عاری از پلیدی و شر، جهانی آرمانی و ایده آل از دریا سر برخواهد آورد. جهانی که در آن فراوانی خواهد بود و غم و اندوه را در آن راهی نیست. خدایان و انسانهای نسل لیف و لیفتراسیر در آن جهان به شادی در کنار یکدیگر خواهند زیست.
معنای لغوی راگناروک
راگناروک، بر خلاف تصور بیشتر افراد، به معنی شامگاه خدایان نیست. این اصطلاح نتیجهی یک ترجمه اشتباه به زبان انگلیسی است. معنای اصلی راگناروک «فرجام کار خدایان» و یا «تباهی خدایان» است.
در فرهنگ عامه و آثار متاخر
چهارمین اپرا از مجموعه اپرای حلقه نیبلونگها، اثر ویلهلم ریچارد واگنر، گوتردامرونگ نام دارد، هر چند که داستان این اُپرا با داستان اساطیری راگناروک تفاوت فاحشی دارد.
و در موسیقی متال باندی به همین نام موجود است و اشعاری در خصوص این نبرد.
راگناروک یا Ragnarok یا Ragnarök، فرجام خدایان و یا گوتردامرونگ نبرد نهایی و آخرالزمانی و پایان کار جهان در اساطیر اسکاندیناوی است.
نشانههای راگناروک
راگناروک را نشانههاییست: نخستین نشانه فیمبولوتر، زمستان زمستانها است. سه زمستان پیاپی، بدون تابستانی در میانه. نزاع و شرارت افسارگسیختهای در میان انسانها پدید میآید، حتی در میان اعضای خانوادهها، و هر آنچه نیکی است به فراموشی سپرده خواهد شد. این شروعی است بر پایان همه چیز.
تعقیب همیشگی خورشید توسط گرگ اسکول به نتیجه می رسد و گرگ خورشید را خواهد بلعید. برادرش هاتی نیز ماه را فروخواهد داد و بدین ترتیب زمین در تاریکی فرو می رود. ستارگان از آسمان به زیر می افتند. فیالار خروس بر یوتونها و خروس طلایی گولینکامبی بر خدایان بانگ می زند و رسیدن زمان معهود را اعلام می کند. خروس سومی نیز با بانگ خویش مردگان را بر می انگیزد.
زمین بر اثر زلزله های شدید در آستانه متلاشی شدن قرار می گیرد و هر چه بند و زنجیر در جهان هست، از هم خواهد پاشید. بدین ترتیب گرگ سهمگین فنریر و همچنین پدر منحوسش لوکی از بند رها خواهند شد و برای مقابله با خدایان برخواهند خاست. یورمونگاند برای رساندن خود به ساحل به خود پیچ و تابهای هولناکی می دهد که در اثر آن موجهای عظیم در در دریا پدید میآیند. با هر نفس، افعی شوم زمین و آسمان را به سم خویش میآلاید.
بر اثر موجهای ناشی از حرکت یورمونگاند، کشتی ناگلفار از خشکی رها میشود و ژیانها به فرماندهی هیمیر به سوی میدان نبرد آخرین عازم میشوند. در هلهایم نیز ساکنان دنیای مردگان به فرماندهی لوکی بادبان میکشند. از موسپلهایم در جنوب غولهای آتشین به فرماندهی سورت به مقابله با خدایان برمیخیزند. سورت شمشیری به دست خواهد داشت که به مانند خورشید میدرخشد و سطح زمین را سوزانده و تاولدار میکند.
خدایان برای نبرد آماده میشوند
در همین اثنا، هایمدال، نگاهبان همیشه بیدار بیفروست در شیپور خود خواهد دمید و فرزندان اودین، خدایان و قهرمانان را به نبرد فراخواهدخواند. اودین برای مشورت به سراغ سر میمیر می رود ولی وقت تنگ است و اودین سوار بر سلیپنیر به سوی میدان نبرد میتازد. از هر کدام از پانصد و چهل دروازهی والهالا، در هر لحظه هشتصد اینهریار، شانه به شانه خارج میشوند تا در نبرد نهایی در کنار خدایان بجنگند.
از گوشه گوشهی جهان، انسانها، خدایان، الفها، دورفها و یوتونها همه و همه به سوی واگروند (یا ویگرید) میدان نبرد نهایی حرکت میکنند.
فرجام کار خدایان
نبرد آغاز می شود. در نخستین ساعات نبرد، فریر، خداوندگار باروری، از آنجا که شمشیر جادویی خود را به اسکرنر داده تا به عنوان هدیه خواستگاری به گرد بدهد، سلاح مناسبی ندارد و به راحتی در مقابل سورت به خاک میافتد. او اولین قربانی خدایان در این نبرد خواهد بود.
ثور قدرتمند، خداوند آذرخش بر یورمونگاند خواهد تاخت. در این نبرد ثور موفق به از پای در آوردن فرزند لوکی می شود، اما هنوز سه قدم نرفته است که سم مهلک افعی او را خواهد کشت.
فرزند دلیر اودین، خدای یک دست، تیر دلاور در مقابل گارم، هیولای سگ شکلی که نگاهبان دروازه هلهایم است می ایستد و در نبردی شکوهمند هیولا را از بین می برد، اما او نیز بر اثر زخمها جان می بازد.
لوکی و هایمدال، دشمنان قدیمی برای آخرین بار در مقابل هم صف آرایی خواهند کرد و هیچ یک از این نبرد جان به در نمی برند تا شاهد پیروزی را در آغوش کشند.
طولانی ترین نبرد آن روز، نبرد اودین والا در برابر دشمن دیرینه خود، گرگ عظیمالجثه فنریر خواهد بود. نبرد بین این دو بسیار طولانی خواهد شد اما سرانجام گرگ بر خداوند یک چشم حمله می آورد و او را می بلعد. ویدار، فرزند اودین انتقام پدر را خواهد ستاند. او با دست خالی به گرگ حمله ور شده، فک گرگ را گرفته و او را از میان به دو نیم می کند.
پس از آن سورت بر سراسر جهان آتش می پراکند و دوست و دشمن را با هم نابود خواهد ساخت. هر نُه جهان در آتش خواهند سوخت و زمین (میدگارد) در دریا فرو خواهد رفت.
پردیسی نو و زمینی نو
ایگدرازیل، درخت جهان، از همه سوزی سورت جان به سلامت خواهد برد و یک زن و مرد را نیز از مرگ نجات خواهد داد: لیف و لیفتراسیر.
بالدر در حالی که دروپنیر را در دست دارد از دنیای مردگان به همراه برادرش هودر باز خواهد گشت. بعضی از خدایان چون ویدار، والی، هرمود و هونیر از نبرد جان به در خواهند برد و بقیه نیز دوباره زاده می شوند. جهانی عاری از پلیدی و شر، جهانی آرمانی و ایده آل از دریا سر برخواهد آورد. جهانی که در آن فراوانی خواهد بود و غم و اندوه را در آن راهی نیست. خدایان و انسانهای نسل لیف و لیفتراسیر در آن جهان به شادی در کنار یکدیگر خواهند زیست.
معنای لغوی راگناروک
راگناروک، بر خلاف تصور بیشتر افراد، به معنی شامگاه خدایان نیست. این اصطلاح نتیجهی یک ترجمه اشتباه به زبان انگلیسی است. معنای اصلی راگناروک «فرجام کار خدایان» و یا «تباهی خدایان» است.
در فرهنگ عامه و آثار متاخر
چهارمین اپرا از مجموعه اپرای حلقه نیبلونگها، اثر ویلهلم ریچارد واگنر، گوتردامرونگ نام دارد، هر چند که داستان این اُپرا با داستان اساطیری راگناروک تفاوت فاحشی دارد.
و در موسیقی متال باندی به همین نام موجود است و اشعاری در خصوص این نبرد.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
اساطیر نورس
آرورا بورهآلیس
آرورا بورهآلیس یا Aurora Borealis به معنی نورهای شمالی، نامی است که وایکینگها به شفق قطبی اطلاق میکردند. طبق اساطیر اسکاندیناوی، شفق قطبی ناشی از درخشش زرههای والکیریها، قاصدان اودین بود که در حال جا به جا کردن پیغامی از سوی خدای خدایان بودند.
آسگارد
آسگارد یا Asgard در اساطیر اسکاندیناوی یکی از نه قسمت جهان و اقامتگاه اسیر (یا ازیر یا به روایتی آسها) خدایان جنگاور اسکاندیناوی است. آسگارد که در میان نه قسمت جهان بالاتر از بقیه قرار دارد، به وسیله دیواری بلند از سنگهای عظیم محافظت میشود. دیوار آسگارد توسط یکی از یوتونها به نام بلاست (یا هریمثورز) ساخته شد.
هم سطح با آسگارد، دو قسمت دیگر از جهان به نامهای واناهایم و آلفهایم نیز قرار گرفته اند. تالاری به نام والهالا نیز در آسگارد ساخته شده است که در آن جنگجویان کشته شده (اینهریار)، در انتظار نبرد نهایی (راگناروک) به سر میبرند.
در میان آسگارد دشت بزرگ ایداوول (یا ایدا) قرار دارد که خدایان در این دشت در تالاری به نام گلادزهایم و الهگان در تالاری به نام وینگولف جمع شده و در مورد موضوعات مهم به تصمیم گیری میپردازند.
خدایان همچنین هر روز بر سر چاه سرنوشت (اورداربرونر) که در زیر ریشهی ایگدرازیل در آسگارد است جمع میشوند.
آندواری
آندواری Andvari در اساطیر نورس نام دورفی ثروتمند بود که در زیر یک آبشار می زیست و توانایی تغییر شکل خود به یک ماهی را دارا بود.
در وولسونگاساگا چنین آمده که لوکی برای تهیه طلای لازم برای پرداخت خونبهای اوتر به پدرش، هرایدمار، با تور ماهیگیری ساخته شده توسط رن آندواری را اسیر ساخت و او را مجبور کرد تا همه گنجینه اش را به وی تسلیم کند. آندواری قصد داشت تا حلقه ای جادویی به نام آندوارینات را که به وی کمک می کرد تا دوباره ثروتمند شود نزد خود نگه دارد اما وقتی لوکی آن را به زور از وی گرفت، آندواری کسانی را که طلایش را تصاحب کرده بودند نفرین کرد.
نفرین آندواری سبب کشته شدن هرایدمار، فافنر و رگین گشت و پس از مرگ زیگورد و برینهیلد، گونار طلای آندواری را در غاری رها کرد. سالها بعد آندواری طلایش را یافت، هر چند که آندوارینات برای همیشه مفقود شده بود.
در اپرای حلقه نیبلونگهای واگنر، شخصیت آلبریش تا حدودی از شخصیت آندواری الهام گرفته شده است.
آندوارینات
آندوارینات Andvarinaut در وولسونگاساگا نام حلقه ای جادویی است که می توان با آن طلا تولید کرد و نخستین مالک آن دورفی به نام آندواری بود.
هنگامی که خدایان برای پرداخت خونبهای اوتر به پدرش هرایدمار به طلا احتیاج داشتند، لوکی آندواری را مجبور کرد تا همه گنجینه اش، من جمله آندوارینات را به وی تسلیم کند. آندواری نیز آندوارینات را نفرین کرد تا مرگ را برای هر کس که آنرا تصاحب کند به ارمغان آورد.
نفرین آندواری سبب شد تا فافنر و رگین هرایدمار را بکشند و زیگورد نیز بعدها با کشتن فافنر طلا را به دست آورد و آندوارینات را به برینهیلد بخشید. پس از مرگ زیگورد و برینهیلد آندوارینات برای همیشه مفقود شد.
داستان اپرای حلقه نیبلونگهای واگنر روایتی از داستان آندوارینات است. تاثیر داستان آندوارینات بر جان رونالد روئل تالکین در نوشتن سه گانه مشهور ارباب حلقه ها نیز کاملا مشهود است.
اسکول
اسکول Skoll هیولایی به شکل گرگ و زاده فنریر از ماده غولی گمنام در اساطیر نورس است. لقب هرودویتنیسون که هم برای اسکول و هم برای برادرش هاتی به کار می رود اشاره به همین مطلب دارد که آنها فرزندان هرودویتنی، یکی از القاب فنریر هستند.
اسکول همواره در آسمان در تعقیب آرواکر و آلسویدر، دو اسبی که ارابه خورشید را در آسمان حمل می کنند است تا خورشید را ببلعد. یکی از نشانه های راگناروک نیز موفقیت نهایی این گرگ در بلعیدن خورشید ذکر شده است.
در بعضی منابع نیز تعقیب خورشید به خود فنریر نسبت داده شده که با افسانه به بند کشیده شدن فنریر در تناقض است.
اسیر
اسیر Aesir یا ازیر یا آس ها، نامی است برای نژاد یا قبیله خدایان اصلی در اساطیر اسکاندیناوی. نام قبیله و شاخه دیگر خدایان که از اهمیت و قدرت کمتری برخوردار بوده اند ونیر یا ونرها است.
اسیر که در آسگارد زندگی می کردند، به رهبری اودین بر زندگی انسانهای فانی حکمرانی می کردند. خدایان شناخته شده در این دسته از خدایان عبارتند از: بالدر، رب النوع زیبایی؛ براگی، خداوندگار فصاحت و سخنوری؛ فورستی، خدای عدالت؛ فریر، خدای باروری که اصالتا از ونیر بود؛ هایمدال، نگاهبان پل بیفروست؛ هودر، خدای کور زمستان و تاریکی؛ لوکی، رب النوع آتش که با یوتون ها همداستان بود؛ نیورد، خدای دریا و پدر فریر و به مانند او یکی از ونیر؛ ثور، خدای آذرخش؛ تیر، خدای جنگ؛ ویلی و وه، برادران اودین؛ ویدار، والی و هرمود، پسران اودین؛
الهگان مهم در میان اسیر نیز عبارتند از: فریا، الهه باروری و دختر نیورد؛ فریگ، همسر اودین؛ سیف، همسر ثور؛ ایدون، همسر براگی و نگهبان سیبهای جوانی؛
در میان اسیر گاه و بیگاه چهره های مرموز و ناشناخته ای مانند گفیون، هونیر و کواسیر نیز به چشم می خورند.
در باب ریشه کلمه آس نیز غالب زبان شناسان به اتفاق کلمه تیوتونی آسه، به معنی خدا را ذکر می کنند.
آرورا بورهآلیس
آرورا بورهآلیس یا Aurora Borealis به معنی نورهای شمالی، نامی است که وایکینگها به شفق قطبی اطلاق میکردند. طبق اساطیر اسکاندیناوی، شفق قطبی ناشی از درخشش زرههای والکیریها، قاصدان اودین بود که در حال جا به جا کردن پیغامی از سوی خدای خدایان بودند.
آسگارد
آسگارد یا Asgard در اساطیر اسکاندیناوی یکی از نه قسمت جهان و اقامتگاه اسیر (یا ازیر یا به روایتی آسها) خدایان جنگاور اسکاندیناوی است. آسگارد که در میان نه قسمت جهان بالاتر از بقیه قرار دارد، به وسیله دیواری بلند از سنگهای عظیم محافظت میشود. دیوار آسگارد توسط یکی از یوتونها به نام بلاست (یا هریمثورز) ساخته شد.
هم سطح با آسگارد، دو قسمت دیگر از جهان به نامهای واناهایم و آلفهایم نیز قرار گرفته اند. تالاری به نام والهالا نیز در آسگارد ساخته شده است که در آن جنگجویان کشته شده (اینهریار)، در انتظار نبرد نهایی (راگناروک) به سر میبرند.
در میان آسگارد دشت بزرگ ایداوول (یا ایدا) قرار دارد که خدایان در این دشت در تالاری به نام گلادزهایم و الهگان در تالاری به نام وینگولف جمع شده و در مورد موضوعات مهم به تصمیم گیری میپردازند.
خدایان همچنین هر روز بر سر چاه سرنوشت (اورداربرونر) که در زیر ریشهی ایگدرازیل در آسگارد است جمع میشوند.
آندواری
آندواری Andvari در اساطیر نورس نام دورفی ثروتمند بود که در زیر یک آبشار می زیست و توانایی تغییر شکل خود به یک ماهی را دارا بود.
در وولسونگاساگا چنین آمده که لوکی برای تهیه طلای لازم برای پرداخت خونبهای اوتر به پدرش، هرایدمار، با تور ماهیگیری ساخته شده توسط رن آندواری را اسیر ساخت و او را مجبور کرد تا همه گنجینه اش را به وی تسلیم کند. آندواری قصد داشت تا حلقه ای جادویی به نام آندوارینات را که به وی کمک می کرد تا دوباره ثروتمند شود نزد خود نگه دارد اما وقتی لوکی آن را به زور از وی گرفت، آندواری کسانی را که طلایش را تصاحب کرده بودند نفرین کرد.
نفرین آندواری سبب کشته شدن هرایدمار، فافنر و رگین گشت و پس از مرگ زیگورد و برینهیلد، گونار طلای آندواری را در غاری رها کرد. سالها بعد آندواری طلایش را یافت، هر چند که آندوارینات برای همیشه مفقود شده بود.
در اپرای حلقه نیبلونگهای واگنر، شخصیت آلبریش تا حدودی از شخصیت آندواری الهام گرفته شده است.
آندوارینات
آندوارینات Andvarinaut در وولسونگاساگا نام حلقه ای جادویی است که می توان با آن طلا تولید کرد و نخستین مالک آن دورفی به نام آندواری بود.
هنگامی که خدایان برای پرداخت خونبهای اوتر به پدرش هرایدمار به طلا احتیاج داشتند، لوکی آندواری را مجبور کرد تا همه گنجینه اش، من جمله آندوارینات را به وی تسلیم کند. آندواری نیز آندوارینات را نفرین کرد تا مرگ را برای هر کس که آنرا تصاحب کند به ارمغان آورد.
نفرین آندواری سبب شد تا فافنر و رگین هرایدمار را بکشند و زیگورد نیز بعدها با کشتن فافنر طلا را به دست آورد و آندوارینات را به برینهیلد بخشید. پس از مرگ زیگورد و برینهیلد آندوارینات برای همیشه مفقود شد.
داستان اپرای حلقه نیبلونگهای واگنر روایتی از داستان آندوارینات است. تاثیر داستان آندوارینات بر جان رونالد روئل تالکین در نوشتن سه گانه مشهور ارباب حلقه ها نیز کاملا مشهود است.
اسکول
اسکول Skoll هیولایی به شکل گرگ و زاده فنریر از ماده غولی گمنام در اساطیر نورس است. لقب هرودویتنیسون که هم برای اسکول و هم برای برادرش هاتی به کار می رود اشاره به همین مطلب دارد که آنها فرزندان هرودویتنی، یکی از القاب فنریر هستند.
اسکول همواره در آسمان در تعقیب آرواکر و آلسویدر، دو اسبی که ارابه خورشید را در آسمان حمل می کنند است تا خورشید را ببلعد. یکی از نشانه های راگناروک نیز موفقیت نهایی این گرگ در بلعیدن خورشید ذکر شده است.
در بعضی منابع نیز تعقیب خورشید به خود فنریر نسبت داده شده که با افسانه به بند کشیده شدن فنریر در تناقض است.
اسیر
اسیر Aesir یا ازیر یا آس ها، نامی است برای نژاد یا قبیله خدایان اصلی در اساطیر اسکاندیناوی. نام قبیله و شاخه دیگر خدایان که از اهمیت و قدرت کمتری برخوردار بوده اند ونیر یا ونرها است.
اسیر که در آسگارد زندگی می کردند، به رهبری اودین بر زندگی انسانهای فانی حکمرانی می کردند. خدایان شناخته شده در این دسته از خدایان عبارتند از: بالدر، رب النوع زیبایی؛ براگی، خداوندگار فصاحت و سخنوری؛ فورستی، خدای عدالت؛ فریر، خدای باروری که اصالتا از ونیر بود؛ هایمدال، نگاهبان پل بیفروست؛ هودر، خدای کور زمستان و تاریکی؛ لوکی، رب النوع آتش که با یوتون ها همداستان بود؛ نیورد، خدای دریا و پدر فریر و به مانند او یکی از ونیر؛ ثور، خدای آذرخش؛ تیر، خدای جنگ؛ ویلی و وه، برادران اودین؛ ویدار، والی و هرمود، پسران اودین؛
الهگان مهم در میان اسیر نیز عبارتند از: فریا، الهه باروری و دختر نیورد؛ فریگ، همسر اودین؛ سیف، همسر ثور؛ ایدون، همسر براگی و نگهبان سیبهای جوانی؛
در میان اسیر گاه و بیگاه چهره های مرموز و ناشناخته ای مانند گفیون، هونیر و کواسیر نیز به چشم می خورند.
در باب ریشه کلمه آس نیز غالب زبان شناسان به اتفاق کلمه تیوتونی آسه، به معنی خدا را ذکر می کنند.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
[External Link Removed for Guests]
الفهایم
الفهایم Elfheim یا به تلفظ دقیق مردمان نورس آلفهایم Álfheim یکی از نه قسمت جهان در اساطیر نورس، در بالاترین سطح، هم سطح با آسگارد و واناهایم، محل زندگی الفهای روشنایی به سرکردگی فریر است.
انگربودا
انگربودا Angrboda نام ماده غولی در اساطیر نورس است که به عنوان خادم و گاها معشوقه نامشروع لوکی به شمار می رود. انگربودا که معنی نامش منادی اندوه است، از لوکی صاحب سه فرزند، هر سه به یک اندازه شوم و نامیمون، می شود: گرگ عظیم الجثه فنریر، افعی جهانی یورمونگاند و هل، الهه حاکم بر دنیای مردگان. خدایان نیز، هنگامی که به خطر این فرزندان پی بردند، آنها را از انگربودا ربودند.
اوتر
اوتر Otr در وولسونگاساگا فرزند هرایدمار و برادر فافنر و رگین است. اوتر توانایی تغییر شکل داشت و بیشتر اوقات خود را به شکل یک سمور آبی می گذراند. هنگامی که اوتر توسط لوکی کشته شد، هرایدمار از خدایان درخواست خونبها کرد و آنها نیز قبول کردند تا پوست اوتر را با طلای زرد پر کرده و روی آنرا نیز کاملا با طلای سرخ بپوشانند.
هنگامی که لوکی برای پرداخت خونبها به نزد هرایدمار رفت، تنها یک تار از خز سمور دیده میشد و هرایدمار لوکی را وادار ساخت تا حلقه آندواری را که آندوارینات نام داشت برای پوشاندن آن تار مو به وی تسلیم کند.
از آنجا که لوکی طلا و حلقه را از آندواری دزدیده بود، آندواری کسانی را که طلای وی را تصاحب کردند نفرین نمود و این طلای نفرین شده مسبب مرگ هرایدمار به دست دو پسرش و مرگ فافنر و رگین به دست زیگورد شد.
اودوملا
اودوملا Audhumla پس از ایمیر، دومین موجود زنده خلق شده در اساطیر نورس به شمار می رفته است. این ماده گاو با لیسیدن یخهای انباشته شده در گینونگاگپ و خوردن نمک داخل آنها تغذیه می کرده و ایمیر نیز شیر او را می نوشیده است.
در نخستین روزی که اودوملا مشغول لیسیدن یخها بود سر یک مرد، در دومین روز بالاتنه او و در روز سوم تمام بدن وی از زیر یخ پدیدار شد. این مرد که به شدت زیبا بوده است، بوری نام داشته که پدربزرگ اودین، ویلی و وه است.
همه حیوانات از اودوملا به وجود آمدند.
الفهایم
الفهایم Elfheim یا به تلفظ دقیق مردمان نورس آلفهایم Álfheim یکی از نه قسمت جهان در اساطیر نورس، در بالاترین سطح، هم سطح با آسگارد و واناهایم، محل زندگی الفهای روشنایی به سرکردگی فریر است.
انگربودا
انگربودا Angrboda نام ماده غولی در اساطیر نورس است که به عنوان خادم و گاها معشوقه نامشروع لوکی به شمار می رود. انگربودا که معنی نامش منادی اندوه است، از لوکی صاحب سه فرزند، هر سه به یک اندازه شوم و نامیمون، می شود: گرگ عظیم الجثه فنریر، افعی جهانی یورمونگاند و هل، الهه حاکم بر دنیای مردگان. خدایان نیز، هنگامی که به خطر این فرزندان پی بردند، آنها را از انگربودا ربودند.
اوتر
اوتر Otr در وولسونگاساگا فرزند هرایدمار و برادر فافنر و رگین است. اوتر توانایی تغییر شکل داشت و بیشتر اوقات خود را به شکل یک سمور آبی می گذراند. هنگامی که اوتر توسط لوکی کشته شد، هرایدمار از خدایان درخواست خونبها کرد و آنها نیز قبول کردند تا پوست اوتر را با طلای زرد پر کرده و روی آنرا نیز کاملا با طلای سرخ بپوشانند.
هنگامی که لوکی برای پرداخت خونبها به نزد هرایدمار رفت، تنها یک تار از خز سمور دیده میشد و هرایدمار لوکی را وادار ساخت تا حلقه آندواری را که آندوارینات نام داشت برای پوشاندن آن تار مو به وی تسلیم کند.
از آنجا که لوکی طلا و حلقه را از آندواری دزدیده بود، آندواری کسانی را که طلای وی را تصاحب کردند نفرین نمود و این طلای نفرین شده مسبب مرگ هرایدمار به دست دو پسرش و مرگ فافنر و رگین به دست زیگورد شد.
اودوملا
اودوملا Audhumla پس از ایمیر، دومین موجود زنده خلق شده در اساطیر نورس به شمار می رفته است. این ماده گاو با لیسیدن یخهای انباشته شده در گینونگاگپ و خوردن نمک داخل آنها تغذیه می کرده و ایمیر نیز شیر او را می نوشیده است.
در نخستین روزی که اودوملا مشغول لیسیدن یخها بود سر یک مرد، در دومین روز بالاتنه او و در روز سوم تمام بدن وی از زیر یخ پدیدار شد. این مرد که به شدت زیبا بوده است، بوری نام داشته که پدربزرگ اودین، ویلی و وه است.
همه حیوانات از اودوملا به وجود آمدند.
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
[External Link Removed for Guests]
اودین
اودین یا Odin خدای خدایان در اساطیر نوردیک است. او که فرزند بور و بستلا میباشد، آلفادیر به معنی پدر همگان نامیده میشود زیرا که به واقع پدر همه خدایان است. از ازدواج او با الهه ای به نام فریگ، پنج خدا به نامهای بالدر، هودر، هرمود، تیر و براگی به دنیا آمدند. از الهه ای به نام یورد، صاحب فرزندی به نام ثور شد و ویدار نیز فرزند اودین و گرید است.
اودین هم خدای جنگ و مرگ است و هم خدای شعر و خرد. او نه روز گرسنه و تشنه و در حالی که به وسیله نیزه خودش زخمی نیز شده بود، از ایگدرازیل آویزان ماند (به همین دلیل نام ایگدرازیل به درخت جهانی داده شده است. ایگ از القاب اودین و به معنی هراس انگیز است) و پس از این مدت با آموختن نه سرود جادویی و هجده رون، سقوط کرد. بدین وسیله او توانایی این را پیدا کرد تا مردگان را به حرف وادارد و با خردمندترین آنها مشورت کند.
تالار اودین در آسگارد والازکیالف (یعنی قفسه کشتگان) است و سریر مشهور او، هیلدزکیالف که وقتی به روی آن مینشیند میتواند هر مکانی از نه جهان را ببیند، در این تالار قرار گرفته است. دو کلاغ به نامهای هوگین (فکر) و مونین (حافظه) هر روز گرد جهان پرواز کرده و برای او اخبار جهان را می آورند. دو گرگ به نامهای جری و فرکی نیز همیشه اودین را همراهی میکنند و اودین هر غذایی را که در مقابل او قرار داده میشود به این گرگها میدهد زیرا او تنها از شراب مید تغذیه میکند و نیازی به غذا ندارد. همچنین تالار والهالا نیز به اودین تعلق دارد.
گنجینه های اودین عبارتند از: نیزه اش گرونگنیر که هرگز به خطا نمیرود؛ حلقه جادویی دروپنیر که هر شب نه حلقه مانند خودش تولید میکند؛ و توسن هشت پای او یعنی سلیپنیر.
اودین تنها یک چشم دارد که مانند خورشید میدرخشد. او چشم دیگرش را در ازای نوشیدن جرعه ای از آب چاه خرد (در بعضی نسخ در ازای فرستادن نسیمی از این چاه) به نگهبان این چاه که میمیر نام دارد بخشیده است.
در جایی دیگر اودین در ماموریتی پر خطر شراب شعر را از یوتونهایم سرقت میکند. او هم رونها و هم خردی که از چاه خرد به دست آورده و هم شراب شعر را به انسانها میبخشد.
در روز نبرد نهایی، راگناروک، اودین توسط گرگ عظیم الجثه فنریر کشته خواهد شد.
[External Link Removed for Guests]
اودین نامهای بیشماری دارد که بعضی از آنها عبارتند از: اوثین، وودان، ووتان (چهارشنبه روز اودین بوده و به نام وودان نامگذاری شده بود، اما به تدریج به شکل کنونی آن در آمده است)، واک، والتام، ایگ (در بعضی نسخ هراس انگیز و بعضی جاها اسب اخته! معنی شده است)، بلیندی (به معنی کور)، آلفادیر (پدر همگان)، والفادیر (پدر کشتگان)، هانگاگوث (خدای به دار آویختگان) و ...
اول
اول Ull یا اولر Ullr به معنی شکوه و افتخار، یکی از خدایان قدیمی اساطیر نورس و ژرمن است. او را پسر سیف و پسرخوانده ثور دانسته اند. اول در اساطیر نورس قدیم، خدای عدالت و جنگ تن به تن دانسته شده اما بعدها نقش وی به خدای کشاورزی و شکار تغییر یافته است. اول در اسکی کردن و تیراندازی بسیار مهارت دارد.
تالار اول در آسگارد ایدالیر، به معنی دره سرخ دار نام دارد.
قدمت اعتقاد به اول به قرن سوم میلادی باز میگردد که در اسطوره های بدوی ژرمنی حضور داشته است.
در اساطیر نورس، هنگامی که اسکادی از نیورد بیزار می شود و جدا می گردد، با اول ازدواج می کند.
ایدون
ایدون Idun در اساطیر نورس الهه جوانی جاودان و نگهبان سیبهای جوانی است. سیبهایی که هر گاه خدایان احساس پیری می کردند، با خوردن آنها جوانی دوباره به دست می آوردند. از آنجا که ایدون یک الهه باروری و جوانی نیز به شمار می رفته، محتمل است که اصالتا یکی از ونیر باشد.
ایدون همسر براگی، خدای شاعری و فصاحت بوده است.
در یکی از داستانهای اساطیر نورس، ایدون و سیبهایش توسط یکی از یوتون ها به نام تیازی دزدیده می شود و با نبود سیبهای جوانی خدایان شروع به پیر شدن می کنند. از آنجا که ایدون با همکاری لوکی دزدیده شده بود، اسیر وی را مجبور می کنند تا او را به آنها بازگرداند.
لوکی نیز با قرض گرفتن شنل جادویی فریا، خود را به شکل یک شاهین در آورده، به مقر تیازی می رود. در آنجا او ایدون را به شکل یک دانه درآورده و با وی به سوی آسگارد فرار می کند. تیازی نیز به شکل یک عقاب آنها را تعقیب می کند اما آتشی که اسیر درست می کنند، بالهای او را آتش زده و باعث مرگ او می شود. به این ترتیب خدایان جوانی خود را به دست می آورند.
[External Link Removed for Guests]
اودین
اودین یا Odin خدای خدایان در اساطیر نوردیک است. او که فرزند بور و بستلا میباشد، آلفادیر به معنی پدر همگان نامیده میشود زیرا که به واقع پدر همه خدایان است. از ازدواج او با الهه ای به نام فریگ، پنج خدا به نامهای بالدر، هودر، هرمود، تیر و براگی به دنیا آمدند. از الهه ای به نام یورد، صاحب فرزندی به نام ثور شد و ویدار نیز فرزند اودین و گرید است.
اودین هم خدای جنگ و مرگ است و هم خدای شعر و خرد. او نه روز گرسنه و تشنه و در حالی که به وسیله نیزه خودش زخمی نیز شده بود، از ایگدرازیل آویزان ماند (به همین دلیل نام ایگدرازیل به درخت جهانی داده شده است. ایگ از القاب اودین و به معنی هراس انگیز است) و پس از این مدت با آموختن نه سرود جادویی و هجده رون، سقوط کرد. بدین وسیله او توانایی این را پیدا کرد تا مردگان را به حرف وادارد و با خردمندترین آنها مشورت کند.
تالار اودین در آسگارد والازکیالف (یعنی قفسه کشتگان) است و سریر مشهور او، هیلدزکیالف که وقتی به روی آن مینشیند میتواند هر مکانی از نه جهان را ببیند، در این تالار قرار گرفته است. دو کلاغ به نامهای هوگین (فکر) و مونین (حافظه) هر روز گرد جهان پرواز کرده و برای او اخبار جهان را می آورند. دو گرگ به نامهای جری و فرکی نیز همیشه اودین را همراهی میکنند و اودین هر غذایی را که در مقابل او قرار داده میشود به این گرگها میدهد زیرا او تنها از شراب مید تغذیه میکند و نیازی به غذا ندارد. همچنین تالار والهالا نیز به اودین تعلق دارد.
گنجینه های اودین عبارتند از: نیزه اش گرونگنیر که هرگز به خطا نمیرود؛ حلقه جادویی دروپنیر که هر شب نه حلقه مانند خودش تولید میکند؛ و توسن هشت پای او یعنی سلیپنیر.
اودین تنها یک چشم دارد که مانند خورشید میدرخشد. او چشم دیگرش را در ازای نوشیدن جرعه ای از آب چاه خرد (در بعضی نسخ در ازای فرستادن نسیمی از این چاه) به نگهبان این چاه که میمیر نام دارد بخشیده است.
در جایی دیگر اودین در ماموریتی پر خطر شراب شعر را از یوتونهایم سرقت میکند. او هم رونها و هم خردی که از چاه خرد به دست آورده و هم شراب شعر را به انسانها میبخشد.
در روز نبرد نهایی، راگناروک، اودین توسط گرگ عظیم الجثه فنریر کشته خواهد شد.
[External Link Removed for Guests]
اودین نامهای بیشماری دارد که بعضی از آنها عبارتند از: اوثین، وودان، ووتان (چهارشنبه روز اودین بوده و به نام وودان نامگذاری شده بود، اما به تدریج به شکل کنونی آن در آمده است)، واک، والتام، ایگ (در بعضی نسخ هراس انگیز و بعضی جاها اسب اخته! معنی شده است)، بلیندی (به معنی کور)، آلفادیر (پدر همگان)، والفادیر (پدر کشتگان)، هانگاگوث (خدای به دار آویختگان) و ...
اول
اول Ull یا اولر Ullr به معنی شکوه و افتخار، یکی از خدایان قدیمی اساطیر نورس و ژرمن است. او را پسر سیف و پسرخوانده ثور دانسته اند. اول در اساطیر نورس قدیم، خدای عدالت و جنگ تن به تن دانسته شده اما بعدها نقش وی به خدای کشاورزی و شکار تغییر یافته است. اول در اسکی کردن و تیراندازی بسیار مهارت دارد.
تالار اول در آسگارد ایدالیر، به معنی دره سرخ دار نام دارد.
قدمت اعتقاد به اول به قرن سوم میلادی باز میگردد که در اسطوره های بدوی ژرمنی حضور داشته است.
در اساطیر نورس، هنگامی که اسکادی از نیورد بیزار می شود و جدا می گردد، با اول ازدواج می کند.
ایدون
ایدون Idun در اساطیر نورس الهه جوانی جاودان و نگهبان سیبهای جوانی است. سیبهایی که هر گاه خدایان احساس پیری می کردند، با خوردن آنها جوانی دوباره به دست می آوردند. از آنجا که ایدون یک الهه باروری و جوانی نیز به شمار می رفته، محتمل است که اصالتا یکی از ونیر باشد.
ایدون همسر براگی، خدای شاعری و فصاحت بوده است.
در یکی از داستانهای اساطیر نورس، ایدون و سیبهایش توسط یکی از یوتون ها به نام تیازی دزدیده می شود و با نبود سیبهای جوانی خدایان شروع به پیر شدن می کنند. از آنجا که ایدون با همکاری لوکی دزدیده شده بود، اسیر وی را مجبور می کنند تا او را به آنها بازگرداند.
لوکی نیز با قرض گرفتن شنل جادویی فریا، خود را به شکل یک شاهین در آورده، به مقر تیازی می رود. در آنجا او ایدون را به شکل یک دانه درآورده و با وی به سوی آسگارد فرار می کند. تیازی نیز به شکل یک عقاب آنها را تعقیب می کند اما آتشی که اسیر درست می کنند، بالهای او را آتش زده و باعث مرگ او می شود. به این ترتیب خدایان جوانی خود را به دست می آورند.
[External Link Removed for Guests]
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
and the constellation Sagittarius
[External Link Removed for Guests]
In ancient Greek myth, Chiron was the son of the nymph Philyra and first Titan, Kronos. In fact, Philyra was not really interested in Cronus and turned into a Mare to escape if their lust. Cronus was not fooled and managed to mate with her, morphed himself into a stallion
So, Chiron was born Centaur-half horse, half man. Philyra was so disgusted with the child who begged the gods to turn it into something other than a mortal and so she turned a lime. The abandoned Chiron was later created by Apollo on Olympus. His adoptive father taught him many arts and skills, including hunting, medicine, music and the prophecy. Chiron became wise and Zeus sent him to rule the Centaurs uncontrollable in northern Greece
One night, Hercules was passing and the Centaurs invited him to dinner; a little wine was opened, but the smell attracted a group of Centaurs rioters who broke into the party. Hercules, naturally, joined friends to fight them, and the Centaurs rioters fled. But while the chasing, shooting his arrows, a hit Chiron in the leg. Such arrows had been dipped in the poisonous blood of the Hydra. As Chiron was immortal, he did not die from his wound, but also didn't heal and suffered increasingly. Although I couldn't die, couldn't be cured. His pain became unbearable, but Chiron was eventually released from his torment by a strange twist of
[External Link Removed for Guests]
In ancient Greek myth, Chiron was the son of the nymph Philyra and first Titan, Kronos. In fact, Philyra was not really interested in Cronus and turned into a Mare to escape if their lust. Cronus was not fooled and managed to mate with her, morphed himself into a stallion
So, Chiron was born Centaur-half horse, half man. Philyra was so disgusted with the child who begged the gods to turn it into something other than a mortal and so she turned a lime. The abandoned Chiron was later created by Apollo on Olympus. His adoptive father taught him many arts and skills, including hunting, medicine, music and the prophecy. Chiron became wise and Zeus sent him to rule the Centaurs uncontrollable in northern Greece
One night, Hercules was passing and the Centaurs invited him to dinner; a little wine was opened, but the smell attracted a group of Centaurs rioters who broke into the party. Hercules, naturally, joined friends to fight them, and the Centaurs rioters fled. But while the chasing, shooting his arrows, a hit Chiron in the leg. Such arrows had been dipped in the poisonous blood of the Hydra. As Chiron was immortal, he did not die from his wound, but also didn't heal and suffered increasingly. Although I couldn't die, couldn't be cured. His pain became unbearable, but Chiron was eventually released from his torment by a strange twist of
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
ایمیر
ایمیر یا Ymir در اساطیر اسکاندیناوی نخستین ژیان و نیای نسل غولهای یخی (یوتونها) است. او از قطرات آب به وجود آمده از ذوب یخهای نیفلهایم در تماس با هوای گرم موسپلهایم به وجود آمد.
هنگامی که ایمیر خوابیده بود، از بدن او اولین ژیانها خلق شدند: از آمیزش دو پای او یک مرد خلق شد و از زیر بغل او نیز یک زن و مرد به وجود آمدند!
با ادامه ذوب شدن یخها، یک ماده گاو به نام اودوملا به وجود آمد. ایمیر از شیری که از پستانهای این گاو جاری میشد تغذیه می کرد. خود گاو نیز با لیسیدن یخها و نمک داخل آنها زندگی میکرد. در شامگاه اولین روز موهای یک مرد از زیر یخها پدیدار شد، در دومین روز کل سر او و در روز سوم نیز کل بدن مرد از زیر یخها بیرون آمد. بوری، اولین خدایان و بسیار زیبا بود. بور پسر بوری از یکی از دوشیزگان یخی (که همزمان با ایمیر از قطرات آب ایجاد شده بودند) بود. خود بور نیز با یکی دیگر از این دوشیزگان به نام بستلا ازدواج کرد و سه خدا به نامهای اودین، ویلی و وه فرزندان این دو بودند.
اودین و برادرانش اصلا علاقه ای به ایمیر نداشتند و از افزایش بی رویه تعداد غولها نیز ناراضی بودند و لذا ایمیر را کشتند. همهی غولها به جز دو غول، در خون زیادی که از زخمهای ایمیر جاری شده بود غرق شدند. سه برادر نیز با استفاده از جنازه ایمیر، زمین و آسمان را خلق کردند: با استفاده از بدن او گینونگاگپ را پر کردند؛ از خونش دریا ها و دریاچه ها را ساختند؛ از استخوانهای سالم او کوهها و از دندانها و تکه های استخوانهای شکسته اش صخره ها و تخته سنگها را به وجود آوردند؛ از موهای سرش درختان و از مغزش ابرها را ساختند؛ اودین و برادرانش با استفاده از جمجه ایمیر گنبد آسمان را درست کردند و در چهار گوشه آن چهار دورف (سه برادر به کرمها و حشراتی که در بدن ایمیر زندگی می کردند عقل و شعور بخشیدند و مردمانی را خلق کردند که در زیر کوهها می زیند و آنها را دورف می نامیم) قرار دادند؛ در نهایت نیز با استفاده از ابروهای ایمیر، حصاری به دور میدگارد، محل زندگی انسانها کشیدند.
اینهریار
اینهریار Einherjar در اساطیر نورس قهرمانانی هستند که شجاعانه در میدانهای نبرد به خاک می افتند. این قهرمانان را والکیریها از میان کشتگان نبردها انتخاب میکنند و به والهالا، تالار مخصوص اودین در آسگارد منتقل میکنند تا در آنجا خود را برای نبرد نهایی در روز راگناروک آماده کنند. به روایتی این قهرمانان را اودین و فریا میان خود تقسیم میکنند.
اینهریار هر صبح با صدای خروسی به نام گولینکامبی، که معنی نامش «زرین شانه» است، از خواب برخاسته، به تمرین جنگ می پردازند. آنها به این تمرین ادامه می دهند تا زمانی که همگی یکدیگر را قطعه قطعه میکنند. اما شب هنگام به صورت معجزهآسایی زخمهای آنها شفا یافته و در کنار اودین به جشن و شادمانی میپردازند. غذا و شراب لازم برای این جشنها به شیوه ای عجیب تهیه می شوند. غذای آنها توسط آشپزی به نام الدریم نیر از گوشت گرازی به نام سیریم نیر که هر شب کشته شده و صبح دیگر بار زنده می شود، در دیگی به نام آندریم نیر پخته می شود. شراب ویژه ای به نام مید نیز از پستانهای بزی به نام هایدرون، که بر پشت بام والهالا زندگی می کند و از برگهای ایگدرازیل تغذیه می کند جاریست که به مصرف اینهریار و اودین می رسد.
در راگناروک، شجاعترین اینهریار لشکر اودین را برای مبارزه با یوتونها شکل می دهند و به همراه خدایان به نبردی که سرانجام آن از پیش گفته شده میتازند.
وایکینگها شمایلها و آویزهای اینهریار را به نشان دلاوری و امید پیوستن به آنها با خود حمل میکردند.
در بازی عصر اسطوره (AOM) شرکت مایکروسافت در بخش نورس کمپین و در صورت انتخاب تمدنهای نوردیک، یکی از واحدهای اسطورهای که در اختیار بازیکن قرار دارد اینهریار است. این یونیت در مقابل جنگجویان انسانی قوی و در مقابل قهرمانها ضعیف است.
در آهنگهای گروههای دث متال مدرن هم به کرات به نام و مفهوم اینهریار اشاره شده است.
ایگدراسیل
ایگدراسیل (Yggdrasil) درخت جهان در اساطیر اسکاندیناوی است. درخت زبان گنجشکی که نه عالم جهان وایکینگها بر آن قرار گرفتهاند و در اساطیر آنها جایی خاص دارد.
در اساطیر اسکاندیناوی، ایگدراسیل که به معنای "اسب آن یگانه هراس انگیز" است، و درخت جهانی نیز نامیده میشود، درخت زبان گنجشک عظیمی است که همه قسمتهای جهان (جهان اسطورهای اسکاندیناوی نُه قسمت دارد) را به هم پیوند داده و حفاظت میکند. ایگدراسیل ریشه های متعدد و طولانی دارد که ما تنها از محل سه ریشه آن با خبریم:
- یک ریشه در آسگارد است و در زیر آن چاه سرنوشت، اورداربرونر، قرار دارد که نورنها از آن مراقبت و نگهبانی میکنند.
- دومین ریشه، به یوتونهایم میرسد و چاه خرد، میمیزبرونر، در زیر این ریشه قرار گرفته است.
- و اما سومین ریشهی شناخته شدهی ایگدراسیل، در نیفلهایم و بر فراز چاهی است که به هورگلمیر مشهور است و گفته شده که رودخانه های بسیاری از آن سرچشمه میگیرند.
خطرات متعددی همواره ایگدراسیل را تهدید میکنند؛ چهار گوزن (در بعضی نسخه ها چهار اسب) در میان شاخههای ایگدراسیل زندگی میکنند که دائما جوانه ها و برگهای درخت را میجوند. این چهار گوزن نماد و سمبلی از چهار باد (باز هم در بعضی نسخه ها چهار فصل) هستند.
یک سنجاب (یا موش خرما) به نام راتاتوسک هم در میان شاخههای درخت زندگی میکند. همینطور ویدوفنیر که یک افعی است و خروسی طلایی که بر روی بلندترین شاخهی درخت لانه کرده است.
ریشه های درخت را نیز افعیهای نیفلهایم یعنی، نیدهاگ، گراباک، گرافوولوث، گوین و موین میجوند.
گفته شده که در راگناروک، سورت، هیولای آتشین و فرمانروای موسپلهایم، ایگدراسیل را به آتش میکشد. طبق برخی روایات، درخت از این آتش سوزی نجات مییابد و نه تنها خود درخت بلکه دو انسان به نامهای لیف و لیفتراسیر که درون آن مأوا گرفتهاند زنده میمانند تا در جهانی که پس از راگناروک خلق میشود به زندگی ادامه دهند.
نامهای دیگر ایگدراسیل عبارتند از: آسک ایگدراسیل، چوب هودمیمیر، لائراد و اسب اودین.
[External Link Removed for Guests]
ایمیر یا Ymir در اساطیر اسکاندیناوی نخستین ژیان و نیای نسل غولهای یخی (یوتونها) است. او از قطرات آب به وجود آمده از ذوب یخهای نیفلهایم در تماس با هوای گرم موسپلهایم به وجود آمد.
هنگامی که ایمیر خوابیده بود، از بدن او اولین ژیانها خلق شدند: از آمیزش دو پای او یک مرد خلق شد و از زیر بغل او نیز یک زن و مرد به وجود آمدند!
با ادامه ذوب شدن یخها، یک ماده گاو به نام اودوملا به وجود آمد. ایمیر از شیری که از پستانهای این گاو جاری میشد تغذیه می کرد. خود گاو نیز با لیسیدن یخها و نمک داخل آنها زندگی میکرد. در شامگاه اولین روز موهای یک مرد از زیر یخها پدیدار شد، در دومین روز کل سر او و در روز سوم نیز کل بدن مرد از زیر یخها بیرون آمد. بوری، اولین خدایان و بسیار زیبا بود. بور پسر بوری از یکی از دوشیزگان یخی (که همزمان با ایمیر از قطرات آب ایجاد شده بودند) بود. خود بور نیز با یکی دیگر از این دوشیزگان به نام بستلا ازدواج کرد و سه خدا به نامهای اودین، ویلی و وه فرزندان این دو بودند.
اودین و برادرانش اصلا علاقه ای به ایمیر نداشتند و از افزایش بی رویه تعداد غولها نیز ناراضی بودند و لذا ایمیر را کشتند. همهی غولها به جز دو غول، در خون زیادی که از زخمهای ایمیر جاری شده بود غرق شدند. سه برادر نیز با استفاده از جنازه ایمیر، زمین و آسمان را خلق کردند: با استفاده از بدن او گینونگاگپ را پر کردند؛ از خونش دریا ها و دریاچه ها را ساختند؛ از استخوانهای سالم او کوهها و از دندانها و تکه های استخوانهای شکسته اش صخره ها و تخته سنگها را به وجود آوردند؛ از موهای سرش درختان و از مغزش ابرها را ساختند؛ اودین و برادرانش با استفاده از جمجه ایمیر گنبد آسمان را درست کردند و در چهار گوشه آن چهار دورف (سه برادر به کرمها و حشراتی که در بدن ایمیر زندگی می کردند عقل و شعور بخشیدند و مردمانی را خلق کردند که در زیر کوهها می زیند و آنها را دورف می نامیم) قرار دادند؛ در نهایت نیز با استفاده از ابروهای ایمیر، حصاری به دور میدگارد، محل زندگی انسانها کشیدند.
اینهریار
اینهریار Einherjar در اساطیر نورس قهرمانانی هستند که شجاعانه در میدانهای نبرد به خاک می افتند. این قهرمانان را والکیریها از میان کشتگان نبردها انتخاب میکنند و به والهالا، تالار مخصوص اودین در آسگارد منتقل میکنند تا در آنجا خود را برای نبرد نهایی در روز راگناروک آماده کنند. به روایتی این قهرمانان را اودین و فریا میان خود تقسیم میکنند.
اینهریار هر صبح با صدای خروسی به نام گولینکامبی، که معنی نامش «زرین شانه» است، از خواب برخاسته، به تمرین جنگ می پردازند. آنها به این تمرین ادامه می دهند تا زمانی که همگی یکدیگر را قطعه قطعه میکنند. اما شب هنگام به صورت معجزهآسایی زخمهای آنها شفا یافته و در کنار اودین به جشن و شادمانی میپردازند. غذا و شراب لازم برای این جشنها به شیوه ای عجیب تهیه می شوند. غذای آنها توسط آشپزی به نام الدریم نیر از گوشت گرازی به نام سیریم نیر که هر شب کشته شده و صبح دیگر بار زنده می شود، در دیگی به نام آندریم نیر پخته می شود. شراب ویژه ای به نام مید نیز از پستانهای بزی به نام هایدرون، که بر پشت بام والهالا زندگی می کند و از برگهای ایگدرازیل تغذیه می کند جاریست که به مصرف اینهریار و اودین می رسد.
در راگناروک، شجاعترین اینهریار لشکر اودین را برای مبارزه با یوتونها شکل می دهند و به همراه خدایان به نبردی که سرانجام آن از پیش گفته شده میتازند.
وایکینگها شمایلها و آویزهای اینهریار را به نشان دلاوری و امید پیوستن به آنها با خود حمل میکردند.
در بازی عصر اسطوره (AOM) شرکت مایکروسافت در بخش نورس کمپین و در صورت انتخاب تمدنهای نوردیک، یکی از واحدهای اسطورهای که در اختیار بازیکن قرار دارد اینهریار است. این یونیت در مقابل جنگجویان انسانی قوی و در مقابل قهرمانها ضعیف است.
در آهنگهای گروههای دث متال مدرن هم به کرات به نام و مفهوم اینهریار اشاره شده است.
ایگدراسیل
ایگدراسیل (Yggdrasil) درخت جهان در اساطیر اسکاندیناوی است. درخت زبان گنجشکی که نه عالم جهان وایکینگها بر آن قرار گرفتهاند و در اساطیر آنها جایی خاص دارد.
در اساطیر اسکاندیناوی، ایگدراسیل که به معنای "اسب آن یگانه هراس انگیز" است، و درخت جهانی نیز نامیده میشود، درخت زبان گنجشک عظیمی است که همه قسمتهای جهان (جهان اسطورهای اسکاندیناوی نُه قسمت دارد) را به هم پیوند داده و حفاظت میکند. ایگدراسیل ریشه های متعدد و طولانی دارد که ما تنها از محل سه ریشه آن با خبریم:
- یک ریشه در آسگارد است و در زیر آن چاه سرنوشت، اورداربرونر، قرار دارد که نورنها از آن مراقبت و نگهبانی میکنند.
- دومین ریشه، به یوتونهایم میرسد و چاه خرد، میمیزبرونر، در زیر این ریشه قرار گرفته است.
- و اما سومین ریشهی شناخته شدهی ایگدراسیل، در نیفلهایم و بر فراز چاهی است که به هورگلمیر مشهور است و گفته شده که رودخانه های بسیاری از آن سرچشمه میگیرند.
خطرات متعددی همواره ایگدراسیل را تهدید میکنند؛ چهار گوزن (در بعضی نسخه ها چهار اسب) در میان شاخههای ایگدراسیل زندگی میکنند که دائما جوانه ها و برگهای درخت را میجوند. این چهار گوزن نماد و سمبلی از چهار باد (باز هم در بعضی نسخه ها چهار فصل) هستند.
یک سنجاب (یا موش خرما) به نام راتاتوسک هم در میان شاخههای درخت زندگی میکند. همینطور ویدوفنیر که یک افعی است و خروسی طلایی که بر روی بلندترین شاخهی درخت لانه کرده است.
ریشه های درخت را نیز افعیهای نیفلهایم یعنی، نیدهاگ، گراباک، گرافوولوث، گوین و موین میجوند.
گفته شده که در راگناروک، سورت، هیولای آتشین و فرمانروای موسپلهایم، ایگدراسیل را به آتش میکشد. طبق برخی روایات، درخت از این آتش سوزی نجات مییابد و نه تنها خود درخت بلکه دو انسان به نامهای لیف و لیفتراسیر که درون آن مأوا گرفتهاند زنده میمانند تا در جهانی که پس از راگناروک خلق میشود به زندگی ادامه دهند.
نامهای دیگر ایگدراسیل عبارتند از: آسک ایگدراسیل، چوب هودمیمیر، لائراد و اسب اودین.
[External Link Removed for Guests]
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise

- پست: 934
- تاریخ عضویت: پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۷, ۸:۲۸ ب.ظ
- سپاسهای ارسالی: 1043 بار
- سپاسهای دریافتی: 3151 بار
Re: آشنایی با اساتیر ملل(انگلیسی)
[External Link Removed for Guests]
براگی
براگی Bragi رب النوع فصاحت و سخنوری و شعر در ایزدستان وایکینگهاست، و ایزد حامی اسکالدها (شاعران) نیز به شمار می رفته است. او را یکی از پسران اودین و فریگ دانسته اند.
رونهایی که اودین با آویختن خود از ایگدرازیل فرا گرفته بود، بر روی زبان براگی حک شده اند، و شراب شعر که اودین دزدیده است نیز در اختیار اوست تا با اجازه دادن به انسانها برای نوشیدن جرعه ای از آن، به آنها طبع شاعرانه اعطا کند.
همسر براگی الهه ای به نام ایدون است که الهه جوانی جاودان به شمار می رود.
در میان وایکینگها رسم بر این بود که هنگام ادای سوگند و پیمان، از جامی به نام براگارفول می نوشیدند. هنگامی هم که شاهی به سلطنت می رسید، قبل از نشستن بر تخت، از این جام جرعه ای به افتخار شاه درگذشته می نوشید.
براگی در اصل جزو ایزدان نورس نبوده است. براگی بوداسون، شاعری بود که در قرن نهم میلادی می زیست و توسط شاعران بعد از وی، وارد ایزدستان اسکاندیناوی شد.
بائوگی
بائوگی Baugi در اساطیر نورس یکی از یوتونها و برادر سوتونگ است، غولی که شرابی جادویی که باعث الهامات شاعرانه می شد را از دو برادر دورف به نامهای فیالار و گالار که پدرش، گیلینگ و همسر وی یعنی مادر سوتونگ را کشته بودند، به عنوان خونبها گرفته و در مقر خود در دل کوهی در یوتونهایم پنهان ساخته بود.
اودین برای به دست آوردن این شراب راهی یوتونهایم شد و در آنجا، در ازای کمک برای به دست آوردن شراب، تمام طول تابستان را به کار برای بائوگی که یک کشاورز بود پرداخت. هنگامی که موعد عمل به قول یاری بائوگی فرا رسید، اودین مته ای سنگی به او داد تا در دل کوهی که مقر سوتونگ در آن بود سوراخی ایجاد کند. سپس اودین به صورت ماری در آمد و از میان سوراخ گذشت و وارد تالاری که شد که در آن گانلود، دختر سوتونگ، مشغول نگهبانی از شراب بود.
هنگام داخل شدن اودین به سوراخ، بائوگی خواست تا اودین را بکشد و مته را به داخل سوراخ انداخت، اما مته به هدف ننشست.
اودین سه شب با گانلود هم بستر شد و سپس از او خواست تا تنها سه جرعه از شراب را به او ببخشد. گانلود موافقت کرد و اودین با سه جرعه همه شراب را سر کشید و با تبدیل شدن به یک عقاب، از یوتونهایم گریخت و در آسگارد، شراب را که از خون کواسیر ساخته شده بود بالا آورد.
بالدر
بالدر یا Balder رب النوع نور، لذت، پاکی، معصومیت و دوستی در اساطیر اسکاندیناوی است. پسر اودین و فریگ، هم در میان خدایان و هم در میان انسانها محبوب بود، و انسانها او را بهترین خدایان میدانستند. او بسیار زیبا، خردمند و خوش زبان بود، هر چند که قدرت کمی داشت.
همسر او نانا دختر نپ و فرزند آنها نیز فورستی، رب النوع عدالت بود. تالار مخصوص بالدر در آسگارد بریندابلیک به معنی شکوهمند نام دارد.
بیشتر داستانهای حول شخصیت بالدر، داستان مرگ او را بازگو میکنند: بالدر رویاهایی راجع به مرگ خودش میبیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان دوره افتاده و از همه اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماریها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه اینها سوگند یاد کردند که نوع آنها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.
با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاحهای خود به تفریح می پرداختند.
لوکی خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک داروش در غرب بود که به خاطر کوچکی، فریگ بی توجه از آن گذشته بود.
لوکی با عجله به سراغ داروش رفت و آنرا یافت و از آن یک دارت ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هود (یا هودر) برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمیکند. هودر جواب داد که اولا چون کور است و ثانیا چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی دارت را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیما به قلب بالدر خورد و او بیجان بر زمین افتاد.
در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر میرسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی ماند.
خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا آرمید که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه قلبش شکست و او نیز در پس همسرش مرد. اسب بالدر و گنجینه هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد.
لوکی نتوانست از انتقام خدایان بگریزد و هودر نیز توسط والی، پسر اودین و ریند کشته شد. والی دقیقا به همین هدف و برای گرفتن انتقام بالدر زاده شده بود.
گفته شده که پس از نبرد روز راگناروک، هم بالدر و هم هودر دوباره زاده شده و به اداره جهانی که از خاکستر جهان برمیخیزد می پردازند.
[External Link Removed for Guests]
براگی
براگی Bragi رب النوع فصاحت و سخنوری و شعر در ایزدستان وایکینگهاست، و ایزد حامی اسکالدها (شاعران) نیز به شمار می رفته است. او را یکی از پسران اودین و فریگ دانسته اند.
رونهایی که اودین با آویختن خود از ایگدرازیل فرا گرفته بود، بر روی زبان براگی حک شده اند، و شراب شعر که اودین دزدیده است نیز در اختیار اوست تا با اجازه دادن به انسانها برای نوشیدن جرعه ای از آن، به آنها طبع شاعرانه اعطا کند.
همسر براگی الهه ای به نام ایدون است که الهه جوانی جاودان به شمار می رود.
در میان وایکینگها رسم بر این بود که هنگام ادای سوگند و پیمان، از جامی به نام براگارفول می نوشیدند. هنگامی هم که شاهی به سلطنت می رسید، قبل از نشستن بر تخت، از این جام جرعه ای به افتخار شاه درگذشته می نوشید.
براگی در اصل جزو ایزدان نورس نبوده است. براگی بوداسون، شاعری بود که در قرن نهم میلادی می زیست و توسط شاعران بعد از وی، وارد ایزدستان اسکاندیناوی شد.
بائوگی
بائوگی Baugi در اساطیر نورس یکی از یوتونها و برادر سوتونگ است، غولی که شرابی جادویی که باعث الهامات شاعرانه می شد را از دو برادر دورف به نامهای فیالار و گالار که پدرش، گیلینگ و همسر وی یعنی مادر سوتونگ را کشته بودند، به عنوان خونبها گرفته و در مقر خود در دل کوهی در یوتونهایم پنهان ساخته بود.
اودین برای به دست آوردن این شراب راهی یوتونهایم شد و در آنجا، در ازای کمک برای به دست آوردن شراب، تمام طول تابستان را به کار برای بائوگی که یک کشاورز بود پرداخت. هنگامی که موعد عمل به قول یاری بائوگی فرا رسید، اودین مته ای سنگی به او داد تا در دل کوهی که مقر سوتونگ در آن بود سوراخی ایجاد کند. سپس اودین به صورت ماری در آمد و از میان سوراخ گذشت و وارد تالاری که شد که در آن گانلود، دختر سوتونگ، مشغول نگهبانی از شراب بود.
هنگام داخل شدن اودین به سوراخ، بائوگی خواست تا اودین را بکشد و مته را به داخل سوراخ انداخت، اما مته به هدف ننشست.
اودین سه شب با گانلود هم بستر شد و سپس از او خواست تا تنها سه جرعه از شراب را به او ببخشد. گانلود موافقت کرد و اودین با سه جرعه همه شراب را سر کشید و با تبدیل شدن به یک عقاب، از یوتونهایم گریخت و در آسگارد، شراب را که از خون کواسیر ساخته شده بود بالا آورد.
بالدر
بالدر یا Balder رب النوع نور، لذت، پاکی، معصومیت و دوستی در اساطیر اسکاندیناوی است. پسر اودین و فریگ، هم در میان خدایان و هم در میان انسانها محبوب بود، و انسانها او را بهترین خدایان میدانستند. او بسیار زیبا، خردمند و خوش زبان بود، هر چند که قدرت کمی داشت.
همسر او نانا دختر نپ و فرزند آنها نیز فورستی، رب النوع عدالت بود. تالار مخصوص بالدر در آسگارد بریندابلیک به معنی شکوهمند نام دارد.
بیشتر داستانهای حول شخصیت بالدر، داستان مرگ او را بازگو میکنند: بالدر رویاهایی راجع به مرگ خودش میبیند و مادرش، فریگ، برای حفاظت از فرزندش در جهان دوره افتاده و از همه اشیا، موجودات و نیروهای طبیعت (از مارها، فلزات، بیماریها، سموم و حتی آتش) سوگند گرفت که به پسرش آسیبی نرسانند. همه اینها سوگند یاد کردند که نوع آنها هرگز به بالدر آسیب نرسانده و در آسیب زدن به او نقشی نیز نداشته باشند.
با تصور رویین تن شدن بالدر، خدایان از آن پس با قرار دادن بالدر به عنوان هدف تیرها و سلاحهای خود به تفریح می پرداختند.
لوکی خبیث و حقه باز، به بالدر حسادت ورزید و در پی علت رویین تنی او ظاهر خود را تغییر داد و نزد فریگ رفت و علت را پرسید. هنگامی که فریگ پاسخ داد که تمام موجودات سوگند خورده اند که به بالدر آسیبی نرسانند، لوکی بداندیشانه پرسید:«همه چیز؟» و فریگ به او گفت که تنها یک بوته کوچک داروش در غرب بود که به خاطر کوچکی، فریگ بی توجه از آن گذشته بود.
لوکی با عجله به سراغ داروش رفت و آنرا یافت و از آن یک دارت ساخت. سپس به محل ضیافت خدایان بازگشت و دید که هود (یا هودر) برادر دوقلوی بالدر که نابینا بود در گوشه ای از محفل نشسته است. به سراغ هودر رفت و از او پرسید که چرا در بازی شرکت نمیکند. هودر جواب داد که اولا چون کور است و ثانیا چیزی برای پرتاب به سمت بالدر ندارد. لوکی دارت را به هودر داد و از او خواست که با راهنمایی او در بازی شرکت کند. هودر دارت را با راهنمایی لوکی پرتاب کرد و دارت مستقیما به قلب بالدر خورد و او بیجان بر زمین افتاد.
در حالی که خدایان مشغول عزاداری برای بالدر بودند، اودین فرزند دیگرش، هرمود دلاور را سوار بر سلیپنیر به سوی هل، الهه دنیای مردگان فرستاد تا به التماس از او بخواهد که بالدر را به دنیای زندگان بازگرداند. هل تقاضای خدایان را تحت یک شرط پذیرفت: هرآنچه که در دنیا وجود دارد، زنده یا مرده باید برای بالدر عزاداری و شیون نمایند. با توجه به محبوبیت بالدر کار ساده به نظر میرسید و همه در جهان با کمال میل برای او گریستند. همه جز یک تن که گریه تمام جهان را بی اثر نمود: لوکی خود را به صورت ماده غولی درآورد و از گریه کردن برای بالدر سرباز زد و لذا بالدر در دنیای مردگان باقی ماند.
خدایان جنازه خدای مرده را لباس سراسر قرمز پوشاندند و او را بر روی تل هیزم مرده سوزی بر عرشه کشتی خودش، رینگهورن قرار دادند. در کنار او همسرش، نانا آرمید که پس از مرگ بالدر از شدت اندوه قلبش شکست و او نیز در پس همسرش مرد. اسب بالدر و گنجینه هایش نیز در کنار او قرار گرفتند و پس از آتش زدن تل هیزم، کشتی توسط ماده غولی به نام هیروکین به دریا فرستاده شد.
لوکی نتوانست از انتقام خدایان بگریزد و هودر نیز توسط والی، پسر اودین و ریند کشته شد. والی دقیقا به همین هدف و برای گرفتن انتقام بالدر زاده شده بود.
گفته شده که پس از نبرد روز راگناروک، هم بالدر و هم هودر دوباره زاده شده و به اداره جهانی که از خاکستر جهان برمیخیزد می پردازند.
[External Link Removed for Guests]
Work hard in silence
Let your success
Be your noise
Let your success
Be your noise