بی بال پریدن

در اين بخش مي‌توانيد در مورد کليه موضوعات فرهنگي و ادبي به بحث و تبادل نظر بپردازيد

مدیر انجمن: شوراي نظارت

ارسال پست
Captain II
Captain II
نمایه کاربر
پست: 985
تاریخ عضویت: شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۱, ۶:۰۵ ب.ظ
سپاس‌های ارسالی: 4905 بار
سپاس‌های دریافتی: 6798 بار

بی بال پریدن

پست توسط mohammad area51 »

[External Link Removed for Guests]

بدون شک یکی از زیباترین کتابهای دکتر قیصر امین پور کتاب بی بال پریدن است. کتابی که کلمات سنگین و ثقیل ندارد. کتابی که لبخند می نشاند روی لبهایمان. همه از خواندن این کلمات ساده و تکان دهنده لذت میبرند.
این کتاب سرشار از کنایه های طنز، تصویرهای ذهنی غمگنانه و تاسف های کودکانه است. کتاب بی بال پریدن را بخوانید و مطمئن باشید از آن لذت خواهید برد.



کتاب بی بال پریدن- قیصر امین پور


من همسن و سال پسر تو هستم،
تو همسن و سال پدر من هستی.
پسر تو درس می‌خواند و كار نمی‌كند،
من كار می‌كنم و درس نمی‌خوانم.
پدر من نه كار دارد، نه خانه،
تو هم كاری داری هم خانه، هم كارخانه؛
من در كارخانه تو كار می‌كنم.
و در اینجا همه چیز عادلانه تقسیم شده است:
سود آن برای تو، دود آن برای من.
من كار می‌كنم، تو احتكار می‌كنی.
من بار می‌كنم، تو انبار می‌كنی.
من رنج می‌برم، تو گنج می‌بری.
من در كارخانه تو كار می‌كنم.
و در اینجا هیچ فرقی بین من و تو نیست:
وقتی كه من كار می‌كنم، تو خسته می‌شوی،

وقتی كه من خسته می‌شوم، تو برای استراحت به شمال می‌روی،
وقتی كه من بیمار می‌شوم، تو برای معالجه به خارج می‌روی.
من در كارخانه تو كار می‌كنم.
و در اینجا همه كارها به نوبت است:
یك روز من كار می‌كنم، تو كار نمی‌كنی،
روز دیگر تو كار نمی‌كنی، من كار می‌كنم.
من در كارخانه تو كار می‌كنم
كارخانه تو بزرگ است.
اما كارخانه تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه خدا كه بزرگتر نیست.
كارخانه خدا از كارخانه تو و از همه كارخانه‌ها بزرگتر است.

در كارخانه خدا همه كارها به نوبت است،
در كارخانه خدا همه چیز عادلانه تقسیم می‌شود.
در كارخانه خدا، همه كار می‌كنند.
در كارخانه خدا، حتی خدا هم كار می‌كند.

تصویر

زنـدگی در حاشیـه ...


ما حاشیه نشین هستیم.
مادرم می گوید: "پدرت هم حاشیه نشین بود، در حاشیه به دنیا آمد، در حاشیه جان کند و در حاشیه مرد."
من هم در حاشیه به دنیا آمده ام، ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم!
برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.
خواهرم همیشه مریض است. همیشه گریه می کند، گاهی در حاشیه ی گریه، کمی هم می خندد.
مادرم می گوید: "سرنوشت ما را هم در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند."
او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سوسو می زند به من نشان می دهد.
ولی من می گویم: "این ستاره ی من نیست."
من در حاشیه به دنیا آمدم، در حاشیه بازی کردم.
همراه با سگها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله ها گشته ام تا چیز به درد بخوری پیدا کنم.
من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم.
در مدرسه گفتند: "جا نداریم."
مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت: "آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی دفتر بنویس تا ببینیم!"
من در حاشیه ی روز، به مدرسه ی شبانه می روم.
در حاشیه ی کلاس می نشینم.
در حاشیه ی مدرسه می نشینم و توپ بازی بچه ها را نگاه می کنم، چون لباسم همرنگ بچه ها نیست.
من روزها در حاشیه ی خیابان کار می کنم و بعضی شبها در حاشیه ی پیاده رو می خوابم.
من پاییز کار می کنم، زمستان کار می کنم، بهار کار می کنم، تابستان کار می کنم و در حاشیه ی کار، زندگی می کنم.
من سواد دارم ولی معنی بعضی کلمات را خوب نمی فهمم.
مثلا کلمه "تعطیلات" و "تفریح" و خیلی از کلمات دیگر را که در کتاب ها نوشته اند.
از پدرم هم پرسیدم ولی سواد نداشت!
من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.
من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم.
من در مدسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.
اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چطور پایم نمی لغزد و در عمق فضا پرتاب نمی شوم؟
زندگی در حاشیه ی زمین خیلی سخت است.
حاشیه بر لب پرتگاه است، آدم ممکن است بلغزد و سقوط کند.
من حاشیه نشین هستم.
ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.
از معلم پرسیدم: "حاشیه یعنی چه؟"
گفت:"حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیزی، مثل کناره ی لباس یا کتاب، مثلاً بعضی از کتابها حاشیه دارند و بعضی از کلمات کتاب را در حاشیه می نویسند؛ یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آنجا می ریزند."
من گفتم: "مگر آدمها زباله هستند که بعضی از آنها را در حاشیه ی شهر ریخته اند؟"
معلم چیزی نگفت.
من حاشیه نشین هستم.
به مسجد می روم، در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم، نزدیک کفشها؛ در حاشیه جلسه قرآن، قرآن خواندن را یاد گرفته ام.
قرآن کتاب خوبی است. قرآن ما حاشیه ندارد. هیچ کلمه ای را در حاشیه ی آن ننوشته اند.
اگر هم گاهی کلماتی در حاشیه آن باشند، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیز و خوبند.
من قرآن را دوست دارم، خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

و در پایان یکی از زیباترین متنهای کتاب:
آدمها مثل كتابها هستند
بعضي از آدمها جلد زركوب دارند. بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازك.
بعضي از آدمها با كاغذ كاهي چاپ مي‌شوند و بعضي با كاغذ خارجي.
بعضي از آدمها ترجمه شده‌اند.
بعضي از آدمها تجديد چاپ مي‌شوند و بعضي از آدمها فتوكپي آدمهاي ديگرند.
بعضي از آدمها با حروف سياه چاپ مي‌شوند و بعضي از آدمها صفحات رنگي دارند.
بعضي از آدمها تيتر دارند. فهرست دارند و روي پيشاني بعضي از آدمها نوشته‌اند: حق هرگونه استفاده ممنوع و محفوظ است.
بعضي از آدمها قيمت روي جلد دارند. بعضي از آدمها با چند درصد تخفيف به فروش مي‌رسند و بعضي از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمي‌شوند.
بعضي از آدمها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدمها را مي‌شود توي جيب گذاشت، بعضي از آدمها را مي‌توان در كيف مدرسه گذاشت.
بعضي از آدمها نمايشنامه‌اند و در چند پرده نوشته مي‌شوند. بعضي از آدمها فقط جدول و سرگرمي دارند و بعضي از آدمها معلومات عمومي هستند.
بعضي از آدمها خط خوردگي دارند و بعضي از آدمها غلط چاپي دارند.
از روي بعضي از آدمها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدمها بايد جريمه نوشت.
بعضي از آدمها را بايد چند بار بخوانيم تا معني آنها را بفهميم و بعضي از آدمها را بايد نخوانده دور انداخت.
بعضي از آدمها مخصوص نوجوانان نوشته مي‌شوند و بعضي مخصوص بزرگسالان.
بعضي از آدمهايي كه مخصوص نوجوانان نوشته مي‌شوند خيلي كودكانه و سطحي هستند.


[External Link Removed for Guests]
ارسال پست

بازگشت به “شعر و ادبيات”